محبت اهل بیت صادقانه یا دروغین؟؟!!
پاداش و جزایی که قابل فهم نیست.
نکات تنظیم کننده خوف و رجا
نگاه صفر و یکی بسیار شکننده و آسیب زننده
ملاحظات خداوند متعال با ابلیس
سیر تعالی انسان وابسته به توبیخ است؟؟!!
امتیازات ملکوتی، میانگینی نیست.
لطافات روحی نباید انسان را مغرور کند.
تجلی همه اعمال در برزخ
در تحلیل افراد، جنبههای مختلف رادر نظر بگیریم.
میشود با داشتن حق الناس، شهید شد!!
درجهای بودن عصمت پیامبران
فضای هولناک محاسبه خداونددر عالم قیامت
نگاه رنگین کمانی نه نگاه سفید و سیاهی!!
فضل خدا در حسابرسی اعمال
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
**بسم الله الرحمن الرحیم**
ماجرای داستان مرحوم حاج میرزا علی آقای شیرازی را داشتیم نقل میکردیم. شهید مطهری مقدمه مبسوطی در مورد عذابهای اخروی و تجسم اعمال و اینها در کتاب «عدل الهی» مطرح کردند. به مناسبت نقل این خواب مرحوم میرزا علی آقای شیرازی که میشود گفت مکاشفه و رویای صادقۀ میرزا علی آقای شیرازی، یا به تعبیر دیگری تجربۀ نزدیک به مرگ، مرگ تقریبی و هر عنوانی که میخواهیم بگذاریم، اینجا صادق است؛ دیگر این قضیه را از چنین مرد بزرگی دارد.
ایشان نقل میکنند: در تابستان سال ۲۰ و سال ۲۱ من از قم به اصفهان رفتم و برای اولین بار در اصفهان با آن مرد بزرگوار آشنا شدم و از محضرش استفاده کردم. البته این آشنایی بعداً تبدیل به ارادت شدید از طرف من و محبت و لطف استادانه و پدرانه از طرف آن مرد بزرگ شد؛ بهطوریکه بعدها ایشان به قم آمدند و در حجره ما بودند و آقایان علمای بزرگ حوزۀ علمیه که همه به ایشان ارادت میورزیدند در آنجا از ایشان دیدن میکردند.
در سال ۲۰ که برای اولین بار به اصفهان رفتم، هممباحثۀ گرامیم که اهل اصفهان بود و یازده سال تمام باهم هممباحثه بودیم، و اکنون از مدرسین و مجتهدین بزرگ حوزۀ علمیۀ قم است، به من پیشنهاد کرد که در مدرسۀ «صدر» عالم بزرگی است که «نهجالبلاغه» تدریس میکند. بیا برویم به درس او. این پیشنهاد برای من سنگین بود. طلبهای که «کفایتالاصول» میخوانَد چه حاجت دارد که به پای تدریس نهجالبلاغه برود؟ نهجالبلاغه را خودش مطالعه میکند و با نیروی اصل برائت و استصحاب مشکلاتش را حل مینماید. چون ایام تعطیل بود و کاری نداشتم و بهعلاوه پیشنهاد از طرف هممباحثه هم بود پذیرفتم، رفتم؛ اما زود به اشتباه بزرگ خودم پی بردم. دانستم که نهجالبلاغه را من نمیشناختم و نهتنها نیازمندم به فراگرفتن از استاد، بلکه باید اعتراف کنم که نهجالبلاغه استاد درستوحسابی ندارد. بهعلاوه دیدم با مردی از اهل تقوا و معنویت روبهرو هستم که به قول ما طلاب: «مَن مِن ینبغی أن یشد الیه الرحال»؛ از کسانی است که شایسته است از راههای دور بار سفر ببندیم و فیض محضرش را دریابیم.
شیرازی در کلام شهید مطهری، همچین کسی است. از شهرها و جاهای دور ببینم چه کسی بوده. او خودش یک نهجالبلاغۀ مجسّم بود. مواعظ نهجالبلاغه در اعماق جانش فرورفته بود. برای من محسوس بود که روح این مرد با روح امیرالمؤمنین پیوند خورده. تعابیر را ببینید: برای من محسوس بود که روح این مرد با روح امیرالمؤمنین علیهالسلام پیوند خورده و متصل شده است. راستی من هر وقت حساب میکنم بزرگترین ذخیرۀ روحی خودم را درک صحبت این مرد بزرگ میدانم. رضواناللهتعالیعلیه و حشره مع اولیائه الطاهرین و ائمّتِه الطیبین.
من از این مرد بزرگ داستانها دارم؛ ازجمله مناسبت بحث، رؤیایی است که نقل میکنم. حالا ببینید قضیه را. ایشان یک روز ضمن درس درحالیکه دانههای اشکشان بر روی محاسن سفیدشان میچکید، این خواب را نقل کردند. فرمودند: در خواب دیدم مرگم فرارسیده است. مردن را همانطوریکه برای ما توصیف شده است در خواب یافتم. همانطور که توصیف شده است؛ یعنی روح کندن و بردن و چیزهای جالبی است.
بله، مرگ ترس ندارد. من ترس دارد؛ ولی این مرگ و من از هم جدا نیستند. دو تا چیز نیست که یکی را در برابر آن یکی قرار دهد. مرگ اگر معنای جدایی از بدن باشد، بدن همش کندهشدن، فاصله، دورشدن از بدن است. این همش درد است، همش رنج است، همش زحمت است، سنگینی است، فشار است. روح آزاد میشود، خلاص میشود، مثل خواب دیگر. آدم وقتی میخوابد خلاص میشود از این چک و سفته و درگیری و بانک و شلوغی و سروصدا. یک استراحتی میکند. روح جدا میشود. این بخشش را که همهمان داریم تجربه میکنیم و شیرین است، خواب شیرین است. جدایی روح از بدن، مواجهشدن با یک قضایایی خیلی تویش حرف است. این تجربه برادر عزیزمان جناب آقای ایمان عبدالمالکی خیلی حرفها دارد، خیلی داستان دارد. یک اشارهای فعلاً میکنم بعد برمیگردم این قضیه مرحوم آقای شیرازی را به آن میپردازم.
میرزا علی آقا فرمود که من مرگ را همانجور که توصیف شده بود دیدم. این تجربه جناب آقای عبدالمالکی یک جاهایش بنده تنم لرزید با اینکه هیچچیز خوفانگیزی نداشت و اصلاً حرفی از جهنم تویش نبود. یک کلمه یادم نیست ایشان از جهنم آنجا چیزی گفته باشد. تجربه مفصل و این همه شواهد صدق هم که در این قضیه بود برای آنی که بخواهد باور کند؛ آنکه نخواهد باور کند که هیچ. دو سه جایش بنده تنم لرزید. بعد برخی تعابیر امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه تو ذهنم مجسم شد؛ احساس کردم که مرگ واقعاً سختیهای عجیبی دارد.
خود ایشان گفت: من به خاطر پدر و مادرم برگشتم. اگر آن نبود که مرده بودم. و خیلی شیرین بود و اینها. درست هم هست. بحث جابهجایی دو سه تا نکته ایشان. یکیاش این بود گفت: من یک کسی میآمد شیوا میکرد صورتم را، میزدند زیر لبم را، ریشهایم را نگه میداشتم. علاقه داشتم به آن کسی که میزد این ریشها را. بهش میگفتم این تکه را نزن، درخواست میکردم این را. خب این به ظاهر چیز سادهای است.
یک جای دیگر ایشان گفتش که آن اتاق استراحت که خب بالاخره جای اعجابانگیز این قضیه آنجا بود که اتاق دور میکرد. گفت: اینها که میآمدند اینجا، آن بزرگوار که سیگار میکشید و اول که هیچکس نشناسد که همه ایران و بلکه ایشان فکر کنم فکوفامیلش تو آمریکا و کانادا و یوگسلاوی، اینها همه فهمیدند که این بزرگوار سیگار، آنهم وینستون لایت میکشیده. همه عالم فهمیدند. آقای س! همه شناختند؛ یعنی همه جوری شد قضیه برای اینکه کتمان بشود بدتر همه فهمیدند، همه عالم فهمیدند این بزرگوار سیگار میکشد. آنجا از آن سوراخ هم میداد بیرون چیزها را، آشغال سیگار. همه عالم فهمیدند.
میگفت: ایشان که میآمد اینجا استراحت کند، من میآمدم بهش میگفتم جسد من را آنجا تنها نگذارید. من میترسم. دوباره بنشینی گوش بدهی این تجربه را. بنده دوست دارم دو سه بار دیگر بنشینم نگاه کنم. این سه قسمت خیلی نکته داشت. بهش میگفتم من آنجا تنهام، میترسم. بیا کنار بدن من بنشین. فلان خانم پرستار کنار بدن من میآمد با من حرف میزد. احساس آرامش میکردم. مادرم که میآمد احساس آرامش میکرد. این همه میرفتند، خلوت میشد، تنها میشدم. احساس تنهایی و غربت میکردم. اینها خیلی نکته دارد. بدن آدم را میلرزاند. محاسن پیشهای زیر را دارد میزند. بعد من نمیفهمم اینها را واقعاً میشود تصور کرد یا نه. آن لحظه که این بدن تعابیر امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه که این زیباییهای چهره را بنده دارم اینجا کلمات امیرالمؤمنین را تعابیر بسیار عجیبی است.
از آن قضیه میرزا علی آقا درنَیاییم. حواستان باشد. برمیگردیم بهش. فعلاً به مناسبت فقط این کلمات امیرالمؤمنین را ببینید که حضرت چی میفرمایند. تعابیر خیلی عجیبی است که اموات توصیف میکنند بدنهای خودشان را در قبر. این کلمات امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه است. حضرت میفرمایند که اموات اگر با شما حرف بزنند اینها را به شما میگویند. ببینید این تعابیر کمر آدم را میشکند. آن عزیزی که میگوید اینها از من فاصله میگرفتند، میگفتند: بروید بغل بدن من وایسا. من اینجا میترسم. این عبارت ایشان. امیرالمؤمنین در خطبه ۲۲۱ نهجالبلاغه میفرماید: «فَلَوْ مُثِّلُوا لَكَ بِعَقْلِكَ» یا «لَوْ كُشِفَ عَنْهُمُ مَحْجُوبُ الْغُيُوبِ لَكَ». اگر پردهها از جلوی چشم تو کنار برود با اموات صحبت کنی. «وَ قَدِ اسْتَبْقَتْ أَسْمَامَهُمْ بِالْهَوَامِ». حشرات، حشراتی که سم کشنده دارند، نفوذ کردند تو تن اینها. «فَاسْتَكْفَتْ». اینها را دیگر خوردند این جسد. «وَ كَحْلَتْ أَبْصَارَهُمْ بِالتُّرَابِ». چشمهایشان سرمه کشیده شده ولی با خاک. «فَخَصِفَتْ». پوشیده شد. تعبیر را ببینید: «وَ تَقَطَّعَتْ أَلْسِنَةٌ فِي أَفْوَاهِهِمْ». زبانهایشان تو دهانها تکهتکه است. این تعلق دارد به بدنش. همش دور بدن. همش حواسش به این است. کی دارد میآید، کی دارد میرود؟ پایش میآید، حرف میزند. ازش دور میشوم. علاقه داشته. اذیت میشود که این را دارم میزند. میگوید: نزن. تو را خدا این را نزن. زیر خاک کنند. بعد همه ول کنند بروند؟ نیاز به توضیح دارد. قطعاً مرده زیر خاک نمیرود. این روح زیر خاک نمیرود. این تعلقات یک چیز عجیبی است.
«تَقَطَّعَتْ الْأَلْسِنَةُ فِي أَفْوَاهِهِمْ. بَعْدَ ذَلَقِ شَفَاهِهِمْ»؛ قبل از این زبان تند و تیز بود، زلوق بود. هرچی میخواست میگفت. الان زبان تکهتکه شده. الان میخواهد حلالیت بطلبد، هیچی نیست. ابزاری ندارد. آن تجربه آن شب پاییزی سال ۸۸ اینها بود. این کلمات امیرالمؤمنین بود که این بدن دیگر هیچ کاری ازش برنمیآید. همش حسرت و تمنا با تأسف. هیچ کاری اراده هست. میخواهد کار بکند. دوست دارد کار بکند. ابزاری و میفهمد که دستش خالی است. تازه میفهمد که آنجا برای آدم معلوم میشود. معلوم شد. معلوم میشود که یک سلام به امام رضا علیهالسلام چهکار میکند. یک سلام به امام رضا علیهالسلام چهکار میکند. و من دیگر از یک سلام به یک آدم معمولی... ایکاش زبانش هم یک سلام. ۶۹ تا حسنه دارد یک سلام بکنم تو خیابان. آقا سلامعلیکم. ندارم این زبانی که همه آن شوق و تمنا و اراده که آن بحث فلسفی که میگویند اینها همه میآید، تصور و تصدیق و شوق و فلان و اینها که آخر تحریک عضلات و فعل مقدمات عمل. تو بحثهای فلسفی میگویند همه آن چهار قبلی را دارد. آن تا حتی تحریک عضلات را دارد. عضلاتی ندارد که کاری بکند. این این است که این برادر عزیز گفت بنده را یاد آن قضایا انداخت. تنم را لرزاند و یاد این قضایا.
کلمات امیرالمؤمنین: «وَ حَمِلَتِ الْقُلُوبُ فِي صُدُورِهِمْ بَعْدَ غَضْبِهَا». و «عَاصٍ فِي کُلِّ جِرَاحَةٍ مِنْهُمْ بِیَدٍ وَ بَلَنٍ سَمَّجَهَا. فَاسِدَةٌ». فاسد شده در هرکدام از این جوارح او و اعضای او. جدید و بلا. یک پوسیدگی جدید، پوسیدگی تازه که سمجش حالش را بد میکند. «فَسَهُلَتْ طُرُقُ الْآفَاتِ إِلَيْهَا مُسْتَسْلِمَاتٌ. فَلَا أَيْدٍ تَدْفَعُ». دستی ندارد که اینها را کنار بزند. آنجا التماس میکرد: آقا نکن. دستی ندارد که این را کنار بزند. «وَلَا قُلُوبٌ جَرِيَتْ أَشْجَانَهَا وَ أَقْضَا عُيُونَهُمْ». این تعابیر را دوستان بروند بخوانند در نهجالبلاغه، خطبه ۲۲۱. تعابیر بسیار عجیبی است و ادامه هم دارد کلمات امیرالمؤمنین. «لَهُمْ فِي كُلِّ فَضَاضَةٍ صِفَتْ وَ حَالٌ لَا تَنْفَضِعُ». تو هر شدت و سختی یک حالتهای ناراحتکنندهای دارند که این هیچوقت دگرگون نمیشود. و غمرت لاتنجلی. یک غمرهای دارند، غمرات سایت توش آدم فرومیرود که این منجلی نمیشود، کنار نمیرود.
و بعد دیگر «سُبْحَانَكَ خَالِقاً وَ مَعْبُوداً» که حالا تعبیر دیگری است در خطبه ۱۰۹ نهجالبلاغه که آنجا بحثهای شبیه به این را امیرالمؤمنین مطرح میکند.
غرض اینکه این دو سه تا قضیه که این برادر... حالا اینجا خیلی ماجراها و خیلی مطالب دارد. جاهای مختلف. من آنجا هم استقلالی بودم، فلان استقلالیها را میشناختم، پرسپولیسیها را میشناختم. اینها خیلی ماجراها دارد. خیلی ماجراها دارد. این تعلقات خیلی خطرناک است. در حال اعمالش میگوید: زیر علم را گرفتم. از عباس فرمودند که مگر علم را تو بلند میکردی؟ من و حضرت علی اکبر این علم را بلند میکردیم. بسیار اینها را هم دارد. تعلقش به حضرت عباس علیهالسلام را دارد. تعلقش به پنجتن را دارد. یادش میآید من از بچگی نوکر شما بودم. در حال تعلقش به استقلال را دارد. هنوز هم استقلالی است. حواسش هم جمع استقلالی که پرسپولیسیام. تعلقش رو هم. این تعلقات چیزهای عجیبی است. به همش هم باهم. همش هم هست. اثر همش را هم میبیند. صفر که نمیشود که. صاف که نمیشود که. جسدمان کار نداشتیم. بله، برای اینکه کسی هم با جسد شما کار نداشت. تو خاک میخواهد دفن بکند. آنجا ماجرا شروع میشود. آنجا کلی داستان مال آن تکهاش است.
به این تعلق دارد. این اصلاً خیلیهاشان که فقط یک رفت و بازگشتاند. نرفتند برای مردن. رفتن فقط یک سیاحتی است. تا وسطهای راه برگردند، یکهو پشیمان شوم، برگشتم. نه اصلاً خدا برای مردن نبرده. چرخشی، یک خبری، یک حکایتی برایت حاصل بشود از این.
شیرازی میفرماید: همانجور که توصیف شده بود دیدم. مرگ. مرگ همینها است. خویشتن را جدا از بدنم میدیدم. میبیند که بدنی ازش جداست. بله. حسی نسبت به آن بدن ندارد. اینهاش نیستها. قاطی نکنید ها. آن کرمی که این بدن را میخورد، نه اینکه احساس میکند کرم تو تنش است الان اذیت است. نه، تعلق به آن تن آزارش میدهد. نه اینکه تأثیر تن آزارش بدهد. دقت بکنید. تأثر با سه سه. اثراتی که رو تن ایجاد میشود. میزنند، میکوبند، بالا و پایین. اینها اذیتش نمیکند. تعلق به... لذا میگوید مرده را همینجور صاف نبرید دفن بکنید. حالا اینجا بحث این بود که آقا اینها که تو کمان باهاشان حرف بزنید، انس بگیرید، محبت کنید. یک بخش دیگرش مال دفن است. آرام آرام هی این جسد را بگذارید. یکم سمت قبر که میروید بلند کنید. صاف از آمبولانس برمیدارند. سه سوت. بابا این تعلق دارد. آرام آرام. وایسا. حالا یک کمی صبر کن. یکم بنشینید. یکم روضه بخوانید. یکم ذکر. یکم حدیث. شب تو سردخانه ترسی ندارد. اینها که تو سردخانه این جسد هیچ ترسی ندارد. هیچ. اینها هیچ. مرده هم بابت اینی که الان این اینجاست، تاریک است، سیاه است، بابت آن هم ترسی ندارد. بابت این خود این تعلق این. به بدن وابستگی دارد.
آدرس تعلقات دیگر انشاءالله دارد. تعلقات پاکی که میآید دستش را میگیرد. آخر هم انشاءالله آن تعلقات کمکش میکند. و بهمرور هم کمکم از این تعلق بدن آرام آرام درمیآید که البته اینجا دیگر آدمها مخالفاند. بعضی میمانند همینجور تو این لغات بدن و تو قبر خودشون همونجا کنار بدن سالها، صدها سال، هزاران سال. باز هم زود کنده میشوند، میروند. خب این همین الان تو دنیا محسوس است دیگر. الان به من میگویند روزه بگیر. تعلق من به این شکم وامانده دو ساعت گرسنگی را نمیتوانم تحمل کنم. آن یکی هم ماه رجب و روزه بوده. ماه شعبان روزه بوده. ماه رمضون روزه است. تازه بعد عید فطر هم یک هفته میگیرد. این تعلقات. دیگر این راحت از شکم گذشت. آن یکی میگوید: کی ماه رمضون تمام میشود باز ناهار بخوریم؟ بعد از مرگت هم دلت لک میزند. تو تعلق به شکم داری. از آن تعلق کمتر اینجا تو این سبکسنگینیه. غلبه کردی به شکم، روزهات را گرفتی. یک کمی هم یاد شکم میکنی. آن یکی نه، نمیتواند از این وامانده نمیتواند بگذرد. خب آنجا هم بعد از مرگ هم از این وامانده نمیتونه بگیره. نشسته روزه نمیتوانست بگیرد. شکمش را چهکار میکرد؟ بدن، تعلق محض. همه توجهش به این بود.
آنجا آنچیزیکه حاکم است توجهات است. اصل و اساس و رکن عوالم بعد از دنیا همش توجهات است که آن بحث نظام مهندسی معارف همش رو همین کلمه دارد بحث میشود که حالا چندین انسان مساوی است با توجه انسان مساوی است با تعلق عوالم بد. همش جلوات تجلیات نشرات بد. همش جلوات و تجلیات چیه؟ تعلقات و یک آن توجه را اثرش را آنور خواهیم دید. یک لحظه یک کلمهای تو ذهنت آمده، اثر آن برادر هم گفت: قضاوت کردم، اثرش را دیدم. آن اثر لزوماً چوب و چماق نیست. زنده است. میبینی، هست. ناراحت میشوی بابت این توجه، اکنون توجه دیار مراتب دارد شدید باشد. شرک فلان. اینها دیگر آن دیگر ظلمتهاش شدیدتر است. عذاب و گرفتاری.
میرزا علی آقای شیرازی میفرماید که من در عالم خواب این را دیدم. ملاحظه میکردم که بدن مرا به قبرستان برای دفن حمل میکند. خب مکاشفات بعضی وقتها این شکلی است. جلوترش را میبیند. قضیه دفنش را میبیند. قضیه غسلش را میبیند. نه اینکه بیاید مثلاً بیمارستان اطراف رفقا برادر. جنسهای مختلفی دارد این قضایا. تو خود همین داستان آقای عبدالمالکی هم مختلف بود. یک وقتهایی میرفت تو پادگان سربازی رفیقش را میدید. یک وقتهایی تا دم در چیز میرفت. میخواست خارج بشود، میگفت: یک ریسمانی من را... توضیحات دارد؛ یعنی بحث دارد. اینها چرا اینجوری میشود؟ وقتی آنقدر آزادی، میگوید: من را برگردان. طناب. بههرحال مرا به گورستان بردند و دفن کردند و رفتند. این آن خود قضیۀ مرگ است.
حالا ببینید: دفن کردند و رفتند. من تنها ماندم و نگران که چه بر سر من خواهد آمد. تنهایی که میگویند، وحشت. نماز وحشت به خاطر همین است. این وحشت این است. همه گذاشتند رفتند. یکهو آدم مطمئن میشود که دیگر هیچکسی تو این عالم به دردش نمیخورد. اصل قضیۀ مرگ هنوز امید دارد. این چرا این کار را... آقای دکتر، پاشو برایم این کار را بکن. دارو بزن. فلان کن. نزدیک به مرگ فقط یک خروج از کالبد. آنجاییکه «تقطعت الاسباب». اسباب دیگر قطع شد. هیچ هیچ اتفاقی دیگر از این لحظه به بعد رخ نخواهد داد. هیچ تحولی افزایشی برای هیچ کاهشی. خودت همینها. حالا یک هدایایی بهت برسد، نرسد. بعداً بیایند بتوانی با هم تسویهحساب کنی، آنهایی که حقالناس و اینها. نیاند چهبشود.
ناگهان حالا ببینید: میرزا علی آقای شیرازی با این مراتب، با این عبارت: ناگاه سگی سفید را دیدم که وارد قبر شد. در همان حال حس کردم که این سگ تندخویی من است. حس کردم همین است. یعنی همانجا توجه که پیدا میکند معلوم میشود این چیست. سؤال و جواب و گفتگو اینها ندارد. در حد فهم باشد. بعضی چیزها را میفهمد. بعضی چیزها را نمیفهمد. تو تلگرام برای هم میفرستند «دیف». میگفتند: سمی. من فکر کردم میگوید: ثمین (اسم زن). طرف تو ذهنش آمده که اگر از بستر بلند شود گوسفند میکشم. سیرابی خودش. آن یکی دارد میگوید: من هم دختر سهساله دارم. خدایا به خاطر رقیه امام حسین این بچه را برگردان. از ذهن طرف میخواند. عبارت را شنیده نمیفهمد. توضیحات دارد. هرکدام اینکه روح جزر و مد دارد، میرود برمیگردد. یک وقتهایی طبیعی است حتی تو عالم برزخ هم طبیعی است. نوسان عمق روح حتی تو عالم برزخ هم هست. یک وقتهایی عمیقتر است، یک وقتهایی سطحیتر است. یک وقتهایی بیشتر دچار تشط است. یک وقتهایی عمیقتر. اینها بحثهای بسیار سنگین و سختی است. دیگر اینجا خیلیهاش فهمیده نمیشود. باید برویم ببینیم دیگر. سطحیتر بوده. مراتب دارد، درجات دارد. چقدر بفهمد. چیا را بفهمد. کیا را بفهمد. چطور میبیند؟ مثلاً نامحرم دیده. اینها چهکار کنیم؟ ستارالعیوببودن خدا را. گناهی گیر میدهند. خب این سیگاری که من تو خلوت کشیدن لو رفت دیگر. همۀ عالم فهمیدند. آن هم رفته بود مخفیانه میکشید. چطوری بنده خدا دید؟ این ستارالعیوببودن خدا چی شد؟ ستاریت خدا جواب بدهد. ستاریت خدا مراتب دارد. افعال ما مستوریتش مراتب دارد. آنجا چیزهایی که تو ذهن او بوده احتمالاً نمیدانسته فقط فعل سیگارکشیدن او را میدانسته. یک وقتهایی دیگر آن هم که تو ذهنشان میدانسته یک وقتهایی تمثلات. من حدیث کسا خواندم پنجشنبه. آنجا دیده. بعد میگوید: بعدها فهمیدم این پنجتن به مناس. این «بعداً فهمیدمش» کلی توش نکته دارد. تمثلات دیده، نفهمیده اینها کیاند. عباس علیهالسلام دیده، فهمیده ایشان کیست. البته خود حضرت معرفی کرد. شهید را دیده خودش معرفی کرد. بعد میگوید: اول جا خوردم، شوکه شدم. اینها خیلی توش نکته است.
حالا همش به آن بخش راستیآزمایی قضیه توجه نکنیم که اثبات کرد که این افراد هی دارند واحد میگویند که ایشان درست دیده و درست میگوید و اینها. خود قضیه را باید تحلیل کرد. اینهایی که دارد میگوید کیک را آن مامان شیرین بهش میگوید که این کیک تولد یکسالگیات است. بعد میگذارم این بغل بخور. بعد بعداً به هوش که میآید کیک میگیرند برایش میآورند. کیکی که بعداً میآورند الان بهش دادهاند. الان دادند بعداً ظاهر میشود. عجایبی است عالم ملکوت. فقط خدا میداند چهخبر است: «سُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ». چهخبر ملک.
مرحوم میرزا علی آقای شیرازی میفرماید: یک سگ سفیدی وارد قبر شد. سگ سفید. رنگها که خودش یک عالم عجیبی است. سگ وارد شد. متوجهش که شدم فهمیدم تندخویی من است. آن لطافتی که شعر شب خواندی، گریه میکردی. دو ساعت نماز شبت اینجور شد. تندخویی من است. تقدم تأخرش بههرحال همچین آدم لطیفی، همچین شخصیتی تجسم یافته و به سراغ من آمده است. اینجا فعلاً هنوز تجسم اعمال است. هنوز تو آن مرحله ملکات و بروز ملکات و اینها... روز زاد کار دارد. هنوز فعلاً تجسم اعمال. میگفتند خیلی از اینها میگفتند که طرف میآمد میرفت آتش میگرفت. دوباره میرفت بالا دور میزد دوباره. یعنی چی؟ خب مگر نمیفهمد که اینجا آتش است؟ چرا دوباره میرود برمیگردد؟ چقدر نکته تو این است. برای اینکه تو دنیا دروغ میگفت، حالیش نمیشد. اینکه گفت چهبلایی سرش. دوباره فردا دروغ. دوباره فردا دروغ. دوباره فردا دروغ. نرسیده مذاب میشد. آتش میگیرد، میآمد دوباره درست میشد. دوباره هی تکرار. فردا دوباره نگاه به نامحرم. دوباره شوخی با نامحرم. دوباره فلان. دوباره فلان. دوباره فلان. دوباره فلان. هر روز هر دروغ. قسم دروغ. زخم زبان. دوباره فردا. دوباره پسفردا. دوباره پسفردا متلک. نیش. کنایه. کامنت فلان گذاشتن. دوباره فردا تو آن پیج. دوباره تو آن یکی پیج. دوباره تو آن یکی پیج. دوباره با این یکی آمده دفاع میکند. دوباره با آن یکی. دوباره دوباره دوباره. همان دوبارهدوبارهها است تجسم اعمالش است. این دوبارهدوبارهها ملکه شده. ملکه را که اینجا نمیبینم. ملکه را تو قیامت میبیند. عمیق باشد که دیگر این تجرد برزخیاش آنقدر بالا رفته تو جنبه منفیاش که دیگر از همینجا منتقل میشود. جهنم قیامتیاش را میبیند. لذا این دو دسته را گفتهاند که برزخ ندارد: مؤمنینی که خیلی خوباند، ایمان محض، کفاری که کفر محض. سطح عذابشان و سطح نعمتشان بالاتر از تنعم و عذاب برزخی است. اینها دیگر ادراک ذات خودشان را میکنند. یک قضیه دیگری است.
حالا این بدخویی هم معلوم میشود که ملکه نشده بوده در میرزا علی آقای شیرازی. یک وقتهایی جلوه داشته. میشود تجسم احوال. اگر ملکه باشد که دیگر اوضاع خیلی بیخ میشود. یک وقتهایی تندخوییهایی بوده. این شخصیت بزرگ حاشا و کلا که همچین شخصیتی بخواهد تندخویی درش ملکه شده باشد. یک وقتهایی یکهو آدم عصبی میشود. یکهو صورت ملکوتی آدم عوض میشود. یکهو یک صورت کَلب. صورت سگ صادر میشود از او عالم برزخ. یک نعرۀ سگی، یا دادی که یکهو سر بچه میزند. پناه! دادی که یکهو سر همسرش میزند. گوشی که یکهو پرت میکند. سر همکارش یکهو یک چیزی خالی میکند. یکهو از کوره در میرود تو کلاس با شاگردش. اینجوری است. حالا دیگر به چک و لگد و اینها من کار ندارم. همین این کوره در رفتن، این عصبانیت. یکهو بروز غضبناک که آن طرف معمولاً این بهصورت سَبُع حیوانات درنده بروز پیدا میکند. وحوش. آن شهوات بهصورت بهائم بروز پیدا میکند. گاو و خوک و عرض کنم که الاغ و عرض کنم که گوسفند و اینها. کت گوسفند تو اینها. از همهشان نماد مظلومیت و انس و اینها است. لذا آن آقا خانوادهاش را به این شکل... آنی که استیفای حق خانواده میکرد به شکل گوسفند دیده بود.
اینها بهائماند. اینها تو جنبههای شهوانی انساناند. بروز شهوات انسان که آن هم اتفاقاً بهش حسابرسی، نسبت به همین که باهاشان انس و تمایلات داشت را میدید به همین شکلها. آن یکی را سبوعین درنده، سگ و شیر. معمولاً اینها دیده نمیشود؛ چون شیر صورت ملکوتی صورت و حکایتش فرق میکند. بهصورت سگ و گرگ و گاهی روباه و این چهرههاست. سگ دیده. سگ سفید. سگ ماجراها دارد. الان همین الان اولیای خدا و عرفا تو همین دنیا سگ را سگ نمیبینند. نه اینکه صورتش را سگ نمیبینم. صورت سگ است. قلباً که به این نگاه میکند یک چیز دیگر میبیند. این بحث قلبی خیلی بحث مهمی است. الان فرصت نیست یکم بهش بپردازیم. اینکه قلباً یک چیز دیگر میفهمی، یک قضیه بسیار مهمی است.
یکی از دوستان ما که تو این مجموعه تعالی خودش و همسرش فعال و این بحثها را دارند گوش میدهند. خانم ایشان تازه عروساند. رفتند منزل مادرشان را چند ماهیه از دست دادهاند. خدا رحمت کند مادر ایشان را. تازگی تعریف میکرد برای خانواده ما که من در یخچالی که باز میکنم این سبزیهایی که تو یخچال من. سبزی خردکرده و سرخکرده و اینها. اینها را چون مادرم سرخ کرده و گذاشته بود. اینها را که میبینم گریه میکنم. خب اینجا این سبزی هست یا نیست؟ سبزیبودنش که عوض نمیشود. آن ادراک قلبی که روی این سبزی میآید باعث میشود سبزی را یک چیز دیگری میبیند. من اگر در آن یخچال را باز کنم همچین چیزی، سبزی کوکو دارد. بریم یک کوکو بزنیم. آن توجهات تمثلات. خیلی وقتها هم یکی است. همین دنیا هم صورت همه اینها یکی است. عرفا یک چیز دیگر میبینند. آن یک چیز دیگر میبیند. صورت این عوض میشود. ممکن است که صورت تناسلیاش هم ببینند که آنجا خب عوض میشود. تو برزخ صورت توسلی هم همه میبینند. باز عرفا یک چیز دیگر میبینند. این نکته خیلی نکته مهمی بود ها. آن ادراک قلب است. تعلقات. قلباً یک چیز دیگری میبیند. اصلاً این قضیه را کلاً یک چیز دیگر میبیند.
این برادر عزیز میگوید: روضه حضرت رقیه که خواندند، فقط یک نور سبز روی آن بالا دیدم. یک تابش خیلی ضعیف. تمثل بسیار ضعیفی از آن حقیقت ولایت. نور، نور حیات حیات دیگر. تعلق به اهلبیت. آن شهیدی که آمده شفاعت کرده، چرا از حضرت عباس علیهالسلام یاد میکند؟ برای شهید تاسوعا است. روزی است که منسوب حضرت عباس علیهالسلام است. حضرت عباس میآید وساطت میکنند. آن شهید شفاعت میکند. شفاعتش در واقع نزول شفاعت حضرت عباس علیهالسلام است. این شهید روز تاسوعا شهید شده. انس خاص حضرت عباس علیهالسلام. آخر حضرت عباس علیهالسلام، این حقی که این آدم به گردن شهید داشته باعث برگشتش به دنیا میشود. حضرت عباس علیهالسلام چهاسراری تو این غذا، چهخبر است؟ خدا میداند. عارف سگ را که سگ نمیبیند. عارف سگ را که نگاه میکند غضب الهی را میبیند. در این صورت جلوه کرده. حالا این غضب الهی است. آن معصومه سگ در بروز غضب الهی معصومه است. قطار حسابرسی حیوانات و وحوش. بحث است خودش که اینها تو قیامت چهشکلی حسابرسی میشوند. وارد آن بحث نمیخواهیم بشویم. سگهای بهشتی و جهنمی هم داریم. سگهای جهنم. سگ بهشتی. حمله! تو بهشت چهشکلیاند؟ آنجا سگ از حیثیت وفا، انس، امانتداری. اینها خصائص بهشتی اوست. جنبههای جمالی بهشت هم که فقط جمال الهی است. جلال الهی نیست. البته جلال الهی هم حالا بحثهایی دارد. برخی اساتید قائلاند که تو جلال الهی هم هست. جلال چیز دیگری است. مثلاً اسم حافظ و قهار خدای متعال، اسم جلالی خدای متعال است؛ ولی بهشتی هی به این توجه پیدا میکند و لذت میبرد. مثل مادری که بچه را بغل میکند، پشهها را پس میزند. با مگس گوش میکشد. غضب اینکه مگس کشتی میزند، آن غضبش عین رحمتش است. آنجا بگذار این جلوه رحمتی است. تو بهشت اینها را داریم. لذا سگ بهشتی هم داریم. سگ بهشتی جنبه جمال این جلال این شکلی تو بهشت آن سگ. آن سگ دیگری که پاچه میگیرد و رحم نمیکند و پارس میکند و میدرد و تکهتکه میکند و آن میشود سگ جهنمی.
حالا بحث ملکوت حیوانات بشویم و این سگ نماد غضب است. این آدمی که اینجا الان غضب کرد این لحظه سگ شد. یک جلوه سگی شد. سگ جلالی جهنمی. این یک بارش را میبیند. دو بار بود دو بارش را میبیند. سه بار بود سه بارش را میبیند. این ملکه بود. این دیگر خودش را سگ میبیند. نه اینکه یک سگی ببیند. خودش را میبیند با پوزه و پارس و سگی و اینها. همان آدم محترم دکتر استاد دانشگاه. ادراکم همون است. ادراکم ادراک سگی نشده بروم استخوان بگیرم. ادراک من همان است که از همه احترام میخواهم. توجه میخواهم. محبت میخواهم. انس، تعلق. ولی سگی که حالا همه اینها را میخواهد.
مرحوم میرزا علی آقای شیرازی آن تندخوییها را این شکلی دیده. یک سگ سفیدی که وارد قبر شد. قبر یعنی چی؟ یعنی برزخ. یعنی این زیست برزخی مضطرب شدم. در اضطراب بودم. میرزا علی آقای شیرازی این را دیده. آن سگ سفید را و همان لحظه که دیده فهمیده که اینها تندخوییهایش است. همان لحظه مضطرب شده. تو اضطراب بوده که حضرت سیدالشهدا علیهالسلام تشریف آوردند و به من فرمودند: غصه نخور. من آن را از تو جدا میکنم. که آن محبت امام حسین چون رحمت است، چون لطافت آن محبت قالب شده. دیگر روح انسان مؤمن لطیف کرده. دیگر خشوع دارد. دیگر از قساوت درآورده. دیگر آن غضبناکیها، تندخوییها مال قساوت است. دیگر آن آخر اینش به آنش غلبه کرده. یک گهگداری هم یک تندخویی بوده احتمالاً. تو احتمالاً تندخویی ایشان هم منجر به حقالناس نمیشده. تو اگر حقالناس بود باید معطلش. نگران که طرف بیاید رضایت بدهد. این فقط در حد عصبانیت بوده. چقدر عجیب غریب میشود آن نمازی که ایشان میگفت. مقاماتی که در مورد ایشان میگفت. نهجالبلاغه مجسّم. یکهو یک عصبانیتها این شکلی داشته. با کسی که گلاویز نشده. فحش هم که حالا مثلاً تو دلش داده. به زبان نیاورده. طرف هم نشنیده که بخواهد چیزی گردنش بیاید. بوق محکم آنجوری هم نزده که ده نفر را بترساند. یکهو عصبی شده. خدا که نمیگوید: من خیلی با تو حال میکنم. دیگر حالا این هیچی. هیچی. بله. این هیچی که آخر امام حسین شفاعت میکند. آن یک چیز دیگر است. یعنی آخر نور این بر ظلمت او غلبه میکند.
نه هیچی. دست به سبیل میزند، میتاباند. خب این که هیچی. زیر سبیلی رد کرد. نه این هست. مگر عمل گم میشود؟ یک لحظه عمل. یک صدور یک واکنش. مگر گم میشود در این هستی؟ یک خطور ذهنی مگر در این هستی گم میشود؟ «یُحَاسِبُكُمْ بِاللَّهِ فِي أَنْفُسِكُمْ». تو نفس یک لحظه این صورت پیدا میکند. خدا حساب میکند. آیا قرآن است؟ از آیات عجیبی که علامه تو المیزان بحث میکند. بحثهای حساب باید بحث بکنیم. بحث برزخ یکی از مباحثش بحث حساب. آن هم روزی فصل مفصل بحث بشود. عمری باشد برسیم تا ظهور. بعد ظهور. غرض اینکه آقا اینها بحثی است که مرحوم شهید مطهری نقل میکند. امام حسین فرمودند: غصه نخور. من آن را از تو جدا میکنم. امام حسین علیهالسلام جدا کردن آن تعلق. انس به امام حسین علیهالسلام اثر شفاعت است. شفاعت در برزخ هم داریم. میبینید اینها جلوهگری شفاعت است. اینها جلوهگری رحمت است. اینها جلوهگری نجات است. سفینت النجات است. سفینة النجات یعنی چی؟ نجات از همین سگی که خودت ساختی. به میزان تعلق به من، به میزان وابستگیات به من، میزان آن انس قلبی و فکری و عملی و اعتقادی و اینها هم یک وقتهایی بوده. این هم هست. این سگ سیاه، سگ سفید. سگ سفید خیلی توش نکته است. سگ سفید با سگ سیاه فرق میکند. سگ سفید بوده که سگ این غضبی بوده که در خدمت حق بوده. یک وقتهایی هم از مسیر حق خارج میشده احتمالاً. نه، سگ سیاه که کلاً در خدمت باطل بوده. حالا شاید دو بار هم به حق عصبانی غذایی بوده که برای خدا بوده. یکی دو بار هم شاید از دست در رفته. یک جایی غضب کرده. این سگ آخر دیدنشم باز حکایتی دارد. یک وقت سگ از دور میبیند. رخ داده در مکاشفات، در مشاهدات. قضایا این شکلی است. یک وقت نزدیکتر. یک وقت نگاه میکنیم چیزی نمیتواند تو دست. همش هست این حالات مختلف انسان. یک وقت دست میاندازد پرت کند. سگ جلوتر فقط ترس را پیدا میکند. این دقیقاً حالات انسان. یک وقت ترسانده. غضبش فقط یک نفر را ترسانده. واکنشی رویش نشان نداده. یک غذای فقط پرده با یک چشمغره. چیزی نگفته. دست بلند نکرده. حقالناس این شکلی نیامده. فقط ترسانده. اینجا فقط میترسانندش. سگه میآید جلو پایش پارس. حال این هم رفت. این حال بود. ملکه نبود. یک وقت میآید یک پاچهای میگیرد. کما اینکه این هم یک پاچهای گرفت. بعد تازه غضب داریم تا غضب. غضب خرس. غضب گرگ داریم. غضب سگ داریم. غضب گراز داریم. غضب داریم تا غضب رضا. چهرهها متفاوت میشود. این شکل آن سید رادی آن هم چیز خیلی جالبی دیده. چهرههایی که دیده بود. اینها همش تمثلات است. حقیقت عالم است. خدای متعال غضب را این شکلی جلوه داده. این چهرههای متنوع در قوس نزول، در قوس صعود جلوه میکند. خودت این را شدی دیگر. غضب گرازی از خودت نشان دادی، گراز شدی. غضب خرسی نشان دادی، خرس شدی. حیوانات دارند. چون ملکگونه است. لذا آن دیگر حیوانش را نمیبیند. ملک زیباییهایش را میبیند. زیباییهای ملکگونهاش را میبیند. یا حیوانات بهشتی میبیند. آن آقا حیوانها را کشته بود. کبوتر ازش دفاع کرد. کبوتر بهشتی. دیگر جلوه رحمت و دفاع و امنیت و سلامت و صلح و اینهاست. کبوتر بهشت. اصلاً کبوتر حیوانی است که حیوان بیآزار است. دیگر آزار که ندارد که. حیوانهای این شکلی رحمتاند دیگر. کبوتر همش رحمت. بدون اذیت. بدون آزاد. بهشت. مثلاً اسم اینها را آورده. «طیر لحم طیر». مثلاً بحث مفصلی است. ایشان سگ سفید دید. سگ سفید تو قبر هم آمد. پاچه نگرفت. میآید میرود تو خودش یکی میشود. میخواهد بیاید به من نزدیک بشود. با من بیاید داخل من. حلول کند. از دور با فاصله به آسمان. که خدا به تو اجازه داد برگردی. با همسرش که اسمش را آورده بود که از دنیا رفت. همسر با این چرا این شکلی برخورد کردی؟ غضب کردی. خدا غضب کرده و در برابر این غضب توسلات است. همش جلوه خودمان است. گفتگو الان بروز گفتگو نشستن شما. این توسل ماجراها هست.
حالا دیگر وقت گذشته خیلی طولانی شد. چیزهای عجیبی نقل میشد از برخی از این کسانی که اهل ماجرا. پرهیز هم هست که خیلی تو این وادیها وارد بشویم. برخی از این افراد که الان این قضایا بودند میگفت: مثلاً دیدم یک شیعهای که یک آقایی که صورتش سوخته بود از تنور آتش نانوایی در بهشت و دیدم که این صورتی که سوخته از این آقا پایه تنور. پوست صورت رنگیش عوض شده بود. این نان میپخت به فقرا میداد. یکی عزیزانی که اهل این غذا را میدید. این نان میپخت به فقرا میداد. آنجا دیدم هم نانش با او است. هم تنورش با او است. تمثل تنورش را تو بهشت دیدم. آن صورتی هم که بابت این تنور آتش سوخته بودم دیدم که آنجا چهفرقی میکند با بقیه صورتها. چهصورت نورانیتر، باصفاترین. آن یکی شبهای ۲۱ ماه رمضان تو گونی تو خورجین چیزهایی میریخت به مناسبت اینکه امشب امیرالمؤمنین شهید شدهاند و یتیمها و بیوهها و اینها محروم ماندهاند. میروند پشت در خانه فقرا و اینها. ابزار آموزش آن طرف تمثل خورجین این و آن گونی او را دیده بودند سیر میکند مثل قالیچه سلیمان. او قالیچه سلیمانی بهشتی برزخی او همین گونیاش بود. گونی کار قالیچه سلیمان میکرد. ببین گونی میشست و همینجور تو این بهشت، آسمانهای بهشت پرواز. تمثل گونیاش. این همان گونی دنیایش است که گونی را این شکلی با آن گونی صعود کرد. دیگر بهشتی شد. دیگر الان اینجا میبیند. تجلی اینکه با این گونی میرود بالا. دنیا دیگر نیست. زیباییهایش را دارد. بدیها و زشتیهایش را ندارد. هر عملی توسط «جیدة حبلا من مسد» که آیۀ قرآنی است که خیلی آیه لطیف و مهمی است. این میشود قضیه این شکلی که دیگر حالا این دو تا واقعه را کمی هم طولانی شد عرض کردیم. دیگر اخرهای ماه مبارک هم است. دیگر باید بحث را به یک نقطهای...
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
در حال بارگذاری نظرات...