جنگ اراده ها

جلسه دو

00:52:40
431

معرفی
ساده‌ترین راه حل برای انجام ندادن کارها
توجیه کردن کار به چه چیزی بر می‌گردد؟
علت ترس عده‌ای از عبادت کردن خدا
چالش جدی در عرصه هنر
نگرشی که باعث فلج شدن کشور می‌شود
آیا افراد عادی، به مقام عصمت می‌رسند؟
درد ما نخواستن است یا نتوانستن؟
قاعده اصلی خدا در امتحان کردن
اراده در کجا نمایان می‌شود؟
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام ی. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری ولل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

معمولاً در برابر کارهایی که می‌دانیم انجام دادنشان خوب است و خوب است که انسان به این کارها مقید باشد، وقتی این کارها را انجام نمی‌دهیم و از زیر بارش شانه خالی می‌کنیم، ساده‌ترین راه‌حل و ساده‌ترین وجدان‌خفه‌کنی که اینجا از آن استفاده می‌کنیم این است که می‌گوییم: «نمی‌توانم».

می‌دانیم خیلی کارها خوب است، دیگر؛ این یک طیف وسیعی از کارها را در بر می‌گیرد. بدترین جرائم این دنیا را هم وقتی شما با مجرمش صحبت بکنید، می‌بینید که قشنگ ده تا توجیه منطقی برایت می‌آورد؛ یک‌جوری که اصلاً شما خودت قانع می‌شوی و می‌گوید: «سری بعد خواستی این کار را انجام بده، مارا هم صدا بزن، یک پیامک هم به ما بده، یک تک هم به ما بزن، ما هم بیاییم.» طرف همسرش را هم که می‌گیرد می‌کشد، می‌بینی که پنجاه تا توجیه به نگاه خودش قانع‌کننده دارد؛ یک‌جوری که اصلاً همه حسرت می‌خورند چرا در این صحنه باشکوه حضور نداشتند، در صحنه‌ای که این آدم باید او را می‌کشت. طرف پدر و مادرش را هم اگر بکشد، یا پدر و مادر اگر بچه را بکشند، توجیهی دارند، توجیهاتی دارند.

معمولاً هم توجیهات به این برمی‌گردد که یک‌جوری می‌خواهد خودش را موجه نشان بدهد که یعنی من قدرت نداشتم، از توان من خارج بود. طرف دزدی هم که می‌کند، یک‌جوری مقدمه و صغری‌کبری و این‌ها می‌چیند که شما به این نتیجه می‌رسی که این واقعاً قدرتش را ندارد که مثلاً «تو جای من نیستی، من شب باید بروم خانه برای این بچه باید نان ببرم.» آقا تو برای چی رفتی سانتافه را لخت کردی؟ ماشین را برداشتی بردی! رفتی سر وقت ماشین دو میلیاردی! بچه‌ات نان نداشته، بعد تهش دزدی می‌کردی، می‌رفتی نان می‌دزدیدی؟ «سانتافه رسیدم، یکهو دیدم من نمی‌توانم از کنار این رد بشوم، من باید این سانتافه را لخت کنم.» آخه چرا دزدی کردی؟ «ببین تو اصلاً حالیت نمی‌شود. بیا همدیگر را قضاوت نکنیم. آن لحظه‌ای که من داشتم گلوله را شلیک می‌کردم، اصلاً یک حالی داشتم، اصلاً نمی‌توانستم نزنم.» دانلود! دروغ که دیگر نقل بازار! «نمی‌شود این را نگویم، اصلاً فروش نمی‌رود.» «اگه این‌جوری بگویم، قبول نمی‌شوم.» «نمی‌توانم نگویم.» «نمی‌توانم این‌جوری باشم.» «نمی‌توانم آن‌جوری باشم.»

یک ذهنیت خیلی هپروتی که بعضی وقت‌ها آدم‌ها به آن دچار می‌شوند در مسیر ارتباط با خدا و رشد معنوی. بعضی‌ها واهمه دارند از خوب شدن، خوب شدن رابطه‌شان با خدا؛ فوبیا دارند نسبت به بندگی خدا. «چی‌چی بزنیم تو این واژه‌های روان‌شناسی؟ تعبیر برایش پیدا کنید.» فوبیای نسبت به چی؟ مثلاً فوبیای به عبادت و نمی‌دانم فوبیای به بندگی، مثلاً نمی‌دانم چه تعبیری باید به کار برد. هراس دارد از اینکه من آدم خوبی نشوم. وقتی در مورد عشق خدا صحبت می‌کنی، آن اول‌هایش یک کمی داغ می‌شود، جذاب است. بالاخره خیلی چیزها را می‌زنند که یک کمی داغ بشوند دیگر، تو دنیا مرسوم است. خیلی چیزها استفاده می‌شود برای اینکه کمی داغ بشود. عشق خدا و این‌ها، آن اوایل یک کمی داغ می‌شود. بعد یک کمی که دیگر عشق خدا می‌افتد به خرج و دست توی جیب کردن و عرق ریختن و کار و این‌ها، بعد یکهو می‌گوید که: «من نمی‌توانم آن‌جوری بخواهم با خدا رفیق بشوم، آن‌جور عاشق بشوم و این‌ها اصلاً کار ماها نیست.» خیلی از خوب شدن می‌ترسیم. ما اصلاً یک کمی که می‌آییم سمت خدا و پیغمبر داریم رفیق می‌شویم، ترس دل‌مان را می‌گیرد. می‌گوییم: «ببین خدا! اخلاقش را من می‌دانم. یک کم باهاش رفیق بشوی...» حالا نمی‌دانم چه تعبیری به کار ببرم. از ساحت قدس الهی و این مسجد، خانه خدا، شرم دارم. اگر اینجا دبیرستان، کلاس دبیرستان، یا توی دانشگاه اگر بود، دانشگاه اگر بود که قطعاً گفته بودم، دبیرستان هم اگر بود احتمال زیاد گفته بودم، ولی مسجد نمی‌توانم بگویم که مثلاً این الان ذهنیتش نسبت به خدا چیست؟ خدا را چی فکر می‌کند؟ نسبت بهش با خودش می‌گوید که... حالا دیگر وسوسه می‌شوید که من چه چیزی را دارم سانسور می‌کنم. بگذارید بگویم، دیگر سانسور نکن، بدتر می‌شود. این بچه‌ها، حساس نشوید. با خودش می‌گوید: «ببین خدا جنبه ندارد. خیلی بخواهد بنده با خدا راه بیاید، بنده با خدا راه بیاید، خیلی دیگر بخواهی با خدا رفیق بشوی و این‌ها، خدا جنبه ندارد. می‌زند بچه‌ات را می‌کشه‌ها. خیلی سعی کن با خدا رفیق نشوی.» تو ذهنش هم دقیقاً کربلا و امام حسین و این‌ها را دارد. نه اینکه ما هم هی می‌گوییم امام حسین از سر عشقش علی‌اصغر را دست گرفت تو میدان، این کرک و پر شروع می‌کند به ریزش. «نکند من هم بخواهم با خدا یک کمی رفیق بشوم، به من هم بگوید علی‌اصغرت را بردار بیا. من نمی‌توانم.» اصلاً با خدا باید دورادور آدم رفیق بشود. «توی ماهش هم می‌خواهی مهمان بشوی و روزه بگیری؟ رفت‌وآمد نکنی با خدا؟» بعضی‌ها فوبیا دارند نسبت به ارتباط با خدا. فوبیا و ترس و هراسشان هم به این برمی‌گردد که می‌گویند: «ما نمی‌توانیم.»

وقتی روز عید قربان می‌شود، از حضرت ابراهیم می‌گویی، بعضی‌ها به‌جای اینکه با خدا رفیق بشوند، وقتی قربانی را می‌بینند، بیشتر در می‌روند، می‌گرخند. می‌گوید: «یعنی اگر من با خدا خیلی رفیق بشوم، می‌گوید: "بیا چاقو بگذار زیر گلوی بچه." من نمی‌توانم.» همین‌جوری طرح زوج و فردش قشنگ است. شنبه‌ها گناه می‌کنیم، یکشنبه‌ها توبه می‌کنیم. روزهای زوج مسجد، روزهای فرد کاباره. خیلی خوب است! تا خدا می‌خواهد بگوید: «بچه‌ات را ببند!» «من دوباره رفتم کاباره. فعلاً بیا مسجد، دوباره می‌آیم مسجد.» خدا یک کمی نگاه می‌کند، می‌گوید که: «خب داریم می‌آییم مسجد. برو بچه‌ها، من رفتم کاباره.» زبان طنز می‌گویم برایتان، ولی تو دل خیلی‌ها را بشکافید، این‌ها هست‌ها. از ارتباط، از قوی شدن ارتباطشان با خدا می‌ترسند. از خیلی معنوی شدن می‌ترسند. بابا از بهجت شدن می‌ترسند، هراس دارند. از خیلی خوب شدن. «امتحان‌های سخت از ما می‌گیرد. من هم که نمی‌توانم.» همین دم در باشیم، دورادور درد، «سلام علیکم» با خدا باید درد و سلام علیک رابطه داشته باشیم. کارهای سنگین سنگین، نمونه امام حسین، حضرت ابراهیم و این‌ها.

این یک گوشه از این ماجراهاست. یک گوشه دیگرش هم این، دیگر خیلی رایج است. حالا اینی که گفتم شاید آن‌قدری رایج نبود، ولی دیگر خیلی رایج است. کلاً هیچی. «ما نمی‌توانیم.» آقا زبانت را کنترل کن! «نمی‌شود.» بابا یک چیزی می‌گوید. آقا حواست به چشمت باشد! «تو مثل اینکه اینجا زندگی نمی‌کنیا. تو خیابان نمی‌ری‌ها. کاسبی نمی‌کنیا. مشتری زن می‌آید، عامل دانشجو سر کلاس.» «بابا شما خیلی...» یا این‌وری می‌گوید. می‌گوید: «من نمی‌توانم.» «خدای تو، آن دستوری که آن کسی که به تو دستور داده، آن دستوری که به تو دادند، همه این‌ها را درک نمی‌کنی؟ شرایط زمانه را که نمی‌شود این حرف‌ها را زد. این از قدرت اختیار و توان آدمیزاد خارج است. کجا زندگی می‌کنی شما؟ از پشت کوه آمدی؟» می‌گوید: «سر کلاس نشستی، نگاه نکن. مگر می‌شود؟» این هم یک بخشش.

کلاً آقا جان! ما همین‌جوری کشکی کشکی الکی الکی و خنده‌دار، اراده را زدیم نابود کردیم با همین توجیهات که «من نمی‌توانم.» «بابا مگر می‌شود؟» این «من نمی‌توانم» یک وقت در حد ماست. به ماها اگر باشد، بچه‌ها هم مدرسه که می‌روند، اول مهر اگر بخواهند به رأی بگذارند از بچه‌ها که مثلاً «هرکی می‌تواند اول مهر کلاس اولی‌ها، بچه‌ها، هرکی می‌تواند بیاید.» به نظر شما چند نفر می‌روند؟ اول مهر کلاس اولی‌ها. تازه کلاس اولی‌ها می‌روند، بقیه کلاس‌ها را برمی‌دارند می‌روند خانه‌شان با هم پی‌اس می‌زنند. مارا که گفتند: «هرکی می‌تواند...» طلبه‌ها! شماها به طریق اولی اینجا دور هم باشیم. آخر هفته را اگر بخواهی این‌جوری حساب بکنی، هرکی می‌تواند که هیچ‌کس نمی‌تواند. شب امتحان، ایام امتحانات خرداد بگویند: «بچه‌ها، هرکی می‌تواند بیاید برای امتحانات.» قطعاً هیچ‌کس نمی‌تواند. من یعنی بنشینم بیست تا سؤال جغرافیا را جواب بدهم؟ بچه کلاس پنجمی می‌گوید: «قطعاً نمی‌توانم.» بله؟ هستید همه اینجا یا نه؟ حواستان جمع است؟ این‌جوری تکان می‌دهند. این نمی‌دانم مثلاً در تردیدند یا مثلاً چون من لب و دهنی نمی‌بینم دیگر، این کرونا فلان فلان شده، همین را هم از ما گرفته و یک لبی می‌دیدیم، یک لبخندی می‌دیدیم، یک جواب، یک «بله» زیرلفظی چیزی. چشم‌هایتان را باید بخوانم که خدایی‌اش هم سخت است. الان می‌گویند: «بچه‌ها، هرکی می‌تواند بیاید امتحان بدهد.» قطعاً هیچ‌کس امتحان نمی‌دهد. کلاً اگر ما بخواهیم این‌جور بسپاریم به اینکه هرکی می‌تواند و این‌ها، هیچ‌کس نمی‌تواند. هیچ‌کس هیچ کاری نمی‌تواند.

این حالا توی سطح پایین است. تو بچه‌ها یک‌جور جلوه دارد، تو بزرگ‌ها یک‌جور جلوه دارد، تو اصناف و مشاغل یک‌جور جلوه دارد. می‌رود تو حوزه مسئولین و مسئولیت‌های کلان. این همه از دمِ جون نشسته‌اند، دست‌ها رو دست و بهم. می‌گویی: «چکار می‌کنی؟» می‌گوید: «ما که نمی‌توانیم.» «آقا خانه برای مردم چرا قیمت دارد می‌رود بالا؟» «آخه ما که نمی‌توانیم. آخه من چکار کنم دیگر؟ این خانه‌ها دیگر بالاخره...» «آقا دلار...» «نه دلار که آخه مگر می‌شود؟» «آقا آلودگی هوا...» «آقا کرونا...» «هیچی نمی‌شود.» «چطور تو پشت آن میز می‌شد؟ موقع انتخابات هم می‌شد. رأی گرفتن هم می‌شد. دروغ هم می‌شد. بعد آن دروغ‌ها و مسئولیت دیگر هیچی نمی‌شود.» بعد دقیقاً تو انتخابات هرکی بیشتر بگوید «نمی‌شود»، یک فرمول عجیبی است، انگار راحت‌تر رأی می‌آورد. «رأی بدهد، از این پشت دست می‌کنم از تو لپ‌لپ یک چیزی در می‌آورم. سه سوت چهل روز، پنجاه روز، شصت روز، هشتاد، نود، صد. اوکی است.» «مگر می‌شود؟» کلاً «نمی‌شود.» ناف این‌ها را آن که داشته می‌بریده، داشته «بابا مگر می‌شود؟» نافه را بریده، ناف این‌ها را با «مگر می‌شود» بریدند. می‌گوید: «ما قیمت خانه را می‌توانیم یک‌ماهه قدری کنیم. می‌توانیم اشتغال‌زایی را این‌جوری کنیم.» «مگر می‌شود؟»

این‌هایی که در مورد اولیای خدا و خوبان می‌گویند. می‌دانی شما با یک درگیری و چالش جدی که تو عرصه هنر ما داریم، می‌دانی چیست؟ آدم‌های خیلی نابغه و نخبگانمان را وقتی می‌گویی: «ما از این‌ها فیلم بسازید، سریال بسازید، رمان بسازید.» می‌دانی جواب چه می‌دهند به ما؟ «باورپذیری ندارد برای مردم.» یعنی شما اگر سردار حاج قاسم سلیمانی را ندیده بودید، یا مثلاً حاج قاسم مال پنجاه سال پیش بود و می‌خواستند فیلمش را بسازند، به‌جای اینکه از هوش حاج قاسم سلیمانی دربیاید تو آن فیلم، احتمالاً مثلاً یکی از سربازهای لشکر مغول که داشته می‌رفته آشپزخانه، آدرس را بهش اشتباه... یک چیزی تو مایه‌های «لیلی با من است» که مثلاً پرواز داشته اردن و سر از لبنان درآورد و بعد تو فرودگاه مثلاً سید حسن نصرالله را دیده و بعد می‌گفتند: «حاجی چطوری؟» گفته: «امشب بعلبکی با هم بزنیم.» و باورپذیر است دیگر. «یک نفر تو روستاهای کرمان درآمده. بعد خودش رفته جبهه و جنگ. و بعد فرمانده شد. و بعد بیست سال مأمور مخفی بوده تو خاورمیانه. هیچ‌کس نمی‌دانسته این کیست و چیست. پروازها می‌رفته می‌آمده. بعد تو یک پرواز که پنج تن داشته سلاح می‌برده، هواپیما را که رصد کرده بودند، آمدند شناسایی کنند، این آمده رفته تو کابین خلبان، لباس کمک‌خلبان پوشیده. می‌دانستند که این مشکوک است. این قاسم سلیمانی. پیدا نکردند. پنج تن سلاح با پرواز مسافربری برده.» البته بعضی این‌ها را می‌گویند که مثلاً «این خیلی فلان و این‌ها مهارت، من که نمی‌توانم پخش بکنم.» می‌گویند: «یعنی تو پرواز مسافربری سلاح، اوج مهارت این آدم است.» «این خودش بیست سال است تو پرواز مسافربری دارد می‌رود می‌آید. مهارت این آدم است. یک دانه از این پروازهای مسافربری هم چیزی‌اش نشده. یک خون از دماغ هیچ‌کس هم تو این بیست سالی که این رفته آمده، نیامده.» «باورپذیری ندارد.»

«مگر می‌شود قاسم سلیمانی و محسن حججی و ابراهیم...» ساختن فیلم سینمایی می‌شود. بعد حضرت ابراهیم می‌خواهد سر اسماعیل را جدا کند، این‌جوری چاقو را به بغل می‌گذارد، خیلی نرم، با حفظ پروتکل‌های بهداشتی، قشنگ اول ضدعفونی می‌کند، الکل می‌زند و فاصله اجتماعی‌اش را رعایت می‌کند از دور. بعد یک کمی بغل‌ها را می‌کشد و خیلی نرم و هم آسمان نگاه می‌کند آن‌جوری و بعد آخر یک کمی فشار می‌دهد و همان فشار اول می‌بیند نمی‌برد. حالا دیگر خیلی من دارم پیازداغش را زیاد می‌کنم، ولی اصل فیلم این است. یک ببخشید، یک فشاری می‌دهد می‌بیند که نمی‌برد. بعد پا می‌شوند ابراهیم و اسماعیل همدیگر را بغل می‌کنند. این فیلم ساخته شده، تو سینمای ما پخش شده، تلویزیون در چند سال یک بار می‌گذارد. مختار نیست که سه ماه از سال فیکس آنتن داشته باشد. چاقو را فشار می‌دهد شده دیگر.

عرض من روشن است این‌هایی که دارم می‌گویم یا خیلی دارم تو هوا و آسمان صحبت می‌کنم؟ باورمان نمی‌شود. بعد واسه همین همیشه فیلم‌هایمان، همیشه هرچی می‌سازیم، یک چیز درپیت! همیشه تو پایین. «کی مثلاً مردم باید باورشون بشود؟» آن‌قدر هم دیگر آن‌جوری هم دیگر نمی‌شود. قشنگ فیلمی که می‌سازند، سکانس عاطف به بنده می‌گفتش که فیلم... حالا دیگر اشاره کردم، حالا شما که نمی‌دانی، من هم نمی‌دانم خودم. اصلاً ایشان می‌گفت، می‌گفت سعید برونسی را وقتی ساخته بودند، من را بردند که نگاه کردم، آخرش گفتم: «این هم تو کدام شهید بزرگوار بود؟» گفتند: «شهید برونسی.» «برونسی یک دانه از این‌ها نبود، یک دانه از آن‌هایی که من نوشته بودم اینجا نبود.» باورشان نمی‌شود مردم. آن‌ها را این باورپذیر، «مگر می‌شود؟» «مگر می‌شود؟» این «مگر می‌شود؟» «مگر می‌توانیم؟» دقیقاً هم نقطه‌ای که یک مملکت، یک ملت فلج می‌شوند، همین نقطه است که آن نقطه آرمان‌ها و اهدافشان تبدیل می‌شود به قشنگ‌ترین لطیفه‌ها و جوک‌ها. دشمن هم خیلی هنرمندانه از آن‌ها استفاده می‌کند.

مثلاً ما باید ماهواره داشته باشیم تو فضا. دیدید کاری که در مورد کرونا چند وقت پیش، البته حضرات خودمانی هم در سوتی دادن. غضنفر‌های ما الحمدلله چیزی کم ندارند. دستگاه... خیلی بنا ندارم جلسات عمومی این‌ها را بگویم. دستگاه مثلاً کرونا‌یاب ساختند چند وقت پیش یک جایی مثلاً حالا با نهادهای امنیتی و خیلی ارادت داریم چون بهشان. دستگاه کرونا‌یاب ساخته، بعد آورده کرونا کرونا کرونا. خبری نشده. بعد این چی‌چی بود؟ و بعد سروصدا. «بابا یک پیوسته رسانه قبلش مشاوره می‌خواهد.» بعد این را دست می‌گیرم. بعد تو تا هشتصد سال موشک بسازی، آپولو بسازی. مثل دستگاه کرونا‌یاب! شانه ها! موشک را می‌زنی یک‌جور منفجر می‌کنی، تمام می‌شود، پودر می‌شود، صاف می‌شود، نگاهت می‌کند. نه، این همان کروناست. بابا زدیم صاف شد. «مگر می‌شود؟» یعنی شما زدی صاف شد؟ صاف شد کرونایاب است. همین که عرض کردم. یعنی قاسم سلیمانی، محسن حججی را اگر قرار بود فیلمش را بسازند، احتمالاً این‌جوری بود که مثلاً آن پشت نشسته بود تو سنگر، مثلاً در حال چه کاری؟ حالا دیگر خیلی هم نمی‌خواهیم دیگر فانش کنیم. دیگر فیلمی که این‌ها می‌خواهند بسازند، دیگر واقعاً در مورد شهدا و جبهه و جنگ است، مثلاً پشت سنگر تلگرامش را چک می‌کرد. باورپذیر است دیگر. «شهدا نمی‌دانم مشغول ذکر بودند. این‌ها آدم باید بیکار باشد، هی ذکر و دعا و فلان، نماز شب‌ها. دیگر شهدا می‌سازند تو کل مثلاً پانصد دقیقه‌اش، یک دو دقیقه نمازش هم دارد در این حد که بفهمیم شیعه بوده. تردید واسه ات.» مثلاً نمونه داعشی. «بابا باشد، من بعداً برایت ویس می‌فرستم.» قایم کند و بعد این‌ها بالا سرش را. یک شیرجه اول می‌رود، از این سوراخ این‌ور سنگر دربیاید. این‌ها باید باورپذیر باشد دیگر. آدمیزاد چکار می‌کند؟ اول یک شیرجه می‌رود از یک سوراخی در برود. «جون مادرتان آخه من کاری نکردم، این‌ها من را گول زدند.» بعد شما فیلم خدا اورجینالش را به ما نشان داده. محسن با لب خشک، دو نفر گرفتند، چاقو هم گذاشتند، پلک نمی‌زند. «مگر می‌شود؟» مسخره نکن! واقعی بساز برایمان. آن‌چنان و آن‌چنان‌تر می‌کنند، هزار تا می‌گذاری روش. اینجا هرچی می‌خواهی بسازی، کسی باورش نمی‌شود. «مگر می‌شود؟» یعنی فلانی تو انتخابات این‌جوری نگفت؟

«نمی‌شود.» تو ارتباط با خدا مهم‌ترین مشکل و ضعف و آسیبی که ما پیدا می‌کنیم این است. این سؤال که «مگر می‌شود؟» «مگر می‌توانم؟» آدمیزاد می‌تواند در تمام عمرش هیچ گناهی نکرده باشد؟ «بابا مگر می‌شود؟» تو می‌توانی همین الان تصمیم بگیری و تا آخر عمرت هیچ گناهی نکنی؟ حتی تو تصمیمش؟ یک وقتی تو یک جلسه این را عرض کردم، بعد دیدم همه لبخند زدند، یعنی همان‌جا آزمایش میدانی و همان‌جا جوابش را گرفتیم. گفتم: «یک لحظه تصمیم بگیریم که تا آخر عمرمان هیچ وقت نگاه حرام نکنیم.» بعد گفتم: «خداوکیلی الان تو دلتان نیامد: حالا این‌جور هم تند نگو، بالاخره ممکنه آدم یک دو بار هم نگاه کنه وسط‌ها.» دیده می‌شود. تصمیمش را می‌خواهی بگیری، می‌گوید: «حالا این‌جوری هم نگو دیگر، بالاخره آدم که یک دو باری می‌بیند.» حالا چیزهای مختلفی، چیزهایی پیش می‌آید دیگر. تصمیمت را بگیر، حالا تو عمل خوردی زمین، دوباره درستش کن. تصمیمت را جدی بگیر. چرا؟ به کدام دلیل؟ شما بگویید. چون با خودش می‌گوید: «چی می‌گوید؟ چی؟ مگر می‌شود صد سال عمر کنم، یک نگاه حرام نکنم؟ بابا مگر می‌شود؟»

یک جمله از آیت‌الله‌العظمی بهجت برایتان بگویم. خیلی این جمله جالب است. جناب سلمان را می‌شناسید دیگر؟ حضرت سلمان خیلی خاص بود دیگر. کسی که اهل بیت بگویند: «مِنّا أَهلَ البَیت» (او از ما اهل بیت است)، این از ماست. امیرالمؤمنین بفهمند علم اولین و آخرین را داشته. تو زیارت‌نامه‌اش اهل بیت به ما یاد دادند وقتی می‌رویم زیارت مسلمان در مدائن بگویید: «السلام علیک یا باب الله.» (سلام بر تو ای راه ارتباط با خدا، ای در ارتباط با خدا). جناب سلمان تو پله دهم ایمان. حتی آقا خطورات ذهنی، وسوسه این‌ها هم، یعنی بخواهد یک رگه‌ای بزند تو ذهنش و تو قلبش این‌ها هم نداشت. مبحث بود در توحید و ولایت و درجات عالی معنوی. «سلمان خیلی خوب است. خوش به حالش.» آره بالاخره بعضی‌ها هم سلمان می‌شوند. پشتی که باور کن یک نفر سلمان شده. اگر باور کنیم یک کم می‌خواهم با سلمانم واقعی‌اش را به ما نشان بدهند که ممکنه باز باور قبول می‌کنیم سلمان ممکنه باشد، ولی به من و شما بگویند: «خب تو هم راه بیفت.» حالا شما که خوبید به من بگویند: «تو هم راه بیا، برو سلمان شو.»

سلمان. مرحوم آیت‌الله‌العظمی بهجت این عارف فوق‌العاده و بی‌نظیر فرمود که: «همه ما در قیامت حسرت می‌خوریم و می‌گوییم: من می‌توانستم سلمان شوم و نشدم.» جمله اول. جمله دوم: «من می‌توانستم بالاتر از سلمان شوم، به عصمت کامل برسم.» نشانه‌اش چیست؟ این جمله را داشته باشید. ما با این جمله کار داریم. بقیه جلسه امشب می‌خواهیم در مورد این جمله صحبت کنیم. نشانش چیست؟ «همه ما می‌توانیم معصوم بشویم؟» آقا نشانه دارد؟ «می‌توانی اثبات کنی؟» آره. نشانش می‌دانی چیست؟ همین که از ما خواستند که این گناه‌هایی که به ما گفتند انجام نده، این کارهایی که نهی کردند ما را، اگر کسی همه این‌ها را ترک کند، آقا رساله عملیه‌ای که مرجع تقلید ما گفته، اگر ما همه این‌هایی که گفته: این مکروه است، احتیاط واجب، فلان است، اگر همه این‌ها را ترک کنیم، چی می‌شویم؟ «معصوم می‌شوی.» درسته؟ پله‌های بالای معصوم فکر گناه هم نمی‌کند. ما خود همین که از ما خواستند هیچ گناهی نکن، یعنی از ما خواستند معصوم شو. پس معلوم می‌شود که می‌شده ما معصوم بشویم که از... اگر نمی‌شد که از ما نمی‌خواستند. از تک‌تکمان خواستند معصوم بشوی.

مسابقات والیبال نیستش که همه باید بروند مثلاً فلان بازیکن ستاره و این‌ها بشوند. وزنه‌برداری نیست که همه باید بروند مثلاً رضازاده بشوند. راه برای همه باز است. همه باید بشوند. «سلمان شدن مثلاً مثل رضازاده شدن است.» دیگر حالا بعضی‌ها خیلی حال دارند و عشقشان را دیگر می‌روند دنبالشان، ممکنه مثلاً سلمان هم بشوند. آره آره محمد سلمان بشویم. «همه باید قمر بنی‌هاشم بشویم.» حالا قمر بنی‌هاشم تخفیف می‌دهم. ما تو محرم‌ها معمولاً خیلی به این فکر نمی‌کنیم که من تا سال بعد سعی کنم حبیب ابن مظاهر بشوم. خیلی با خدا روابط و سر شوخی آن‌ها را باز نکنیم، یکهو دیدی جدی جدی شده. خدا زد و گفت: «بچه را بردار بیا.» و من هم که «نمی‌توانم.» و همان دورادور بوس می‌فرستیم برای خدا، سلام علیک از دور. آقا می‌شده که بهت گفتم. پس ما مشکل‌مان تو این نیست که «نمی‌توانیم.» مشکل خودمان را اول خوب بشناسیم.

دیشب عرض کردم امام حسین شفاست. «جَعَلَ اللَّهُ الشِّفَاءَ فِی تُرْبَتِهِ» (خداوند شفا را در تربت او قرار داد). شفا امام حسین علیه السلام، درمان تو درمان. آدم اول باید دردش را بشناسد. من دندان‌درد داشته باشم بروم دکتر گوش و حلق و بینی، بعد این قرص بدهد، آمپول بزند، هیچی نمی‌شود. دکتر برو، متناسب با آن دارو بگیر، خوب می‌شوی. ما درد‌مان تو این است که «نمی‌توانیم» یا درد‌مان تو این است که «نمی‌خواهیم»؟ کدامش را به نظرتان؟ دیشب چی گفتم؟ گفتم خیلی سعی می‌کنیم نیندازیم گردن «نمی‌خواهیم» چون «نمی‌خواهیم» یک‌جورایی من سبک می‌شوم. «نمی‌توانیم» بیفتد گردن بقیه. «من سلمان نشدم، بالاخره آدم باید تو یک خانه‌ای باشد با مثلاً این‌جوری باشد.» «من الان گیر چک‌ام و گیر کسب و کارم و آن‌ور نمی‌دانم همسایه‌مان این‌جوری می‌کند و من مدرسه هستم با اراذل و اوباش بودم. من از وقتی چشم باز کردم همه داشتند عرق می‌خوردند.» دقیقاً خود خود شما می‌شود سلمان بشوی. باید بشوی. هر سلمان توی محیط، توی بستر، توی شرایط یک جایی است. حالا من سلمان را گفتم تخفیفش بدهم. تازه تخفیفش بدهم، احتمالاً باز هم باورمان نمی‌شود. تک‌تک ما می‌توانیم قاسم سلیمانی بشویم. احتمال زیاد قاسم سلیمانی از حضرت سلمان پایین‌تر است. احتمال زیاد، باز ما نمی‌دانیم، ولی از آنی که از روایات می‌فهمیم، جناب سلمان خیلی بالاست. آقای بهجت که فرمودند: «همه ما حسرت می‌خوریم که می‌توانستیم سلمان بشویم.» الان به من و شما بگویند: «آقا من قاسم سلیمانی بشویم.» تلگرام ولی آن واقعیش، اورجینالش را خیلی کسی باورش نمی‌آید.

آیه قرآن را داشته باشید. این قاعده عجیب، این‌ها زندگی ما را زیر و رو می‌کند. ما معضل اصلی‌مان تو کارهای تربیتی، تو کارهای فرهنگی، ما حتی مشکل اصلی‌مان تو اقتصاد. بنده این‌ها را بعداً برای شما می‌خوانم ان‌شاءالله اگر فرصت بشود. مقالاتی نوشته‌اند، پایان‌نامه نوشته‌اند، مفصل در مورد این بحث کرده‌ام. گفته‌اند مشکل اقتصاد ایران. اساتید اقتصاد نوشته‌اند. اساتید جامعه‌شناسی گفته‌اند: «مشکل اصلی مردم ایران در اقتصاد عدم ریسک‌پذیری است.» یعنی مردم باید خطر کنند. اگر خطر کنند، بزنند به یک کاری، پی همه چی به تنشان بمالند، درست می‌شود. ولی وقتی می‌خواهیم آماده باشد و بعد یک روزی می‌شود ارز، یک روز می‌شود بورس. آماده! «دیگر من یعنی پا شوم بروم یک کار اقتصادی کنم و بعد بروم مثلاً کشاورزی کنم، بعد بروم تولید کنم؟ بابا ول کن جون مادرت! مگر می‌شود؟» صهیونیست‌ها دقیقاً به همین دلیل دنیا را گرفتند. چون اصلاً این حرف‌ها را نمی‌زنند. صهیونیست‌ها می‌روند همه دنیا را زمین‌هایشان را می‌گیرند، بعد می‌گویند که: «این زمین مال من است، از زمین خودت من سود در می‌آورم، به تو پول عمل‌گی‌ات را می‌دهم.» بروید این‌ها را بخوانید. ما تو برخی جلسات این‌ها را می‌خواندیم، توضیح می‌دادیم. پروتکل‌هایی که صهیونیست‌ها اجرا کرده‌اند تو دنیا. به هر جای اقتصاد دنیا دست می‌گذاری، دست صهیونیست. بزدل‌ترین و ترسوترین آدم‌های کره زمین هم هستند. سمت تولید ما معمولاً بسته‌بندی آماده می‌خواهیم. یک خطری می‌خواهد، یک هراسی می‌خواهد، یک دل به دریا زدنی می‌خواهد. باورمان نمی‌آید که می‌شود. این اراده ما فعال نمی‌شود. ما معضل اصلی‌مان تو کارهای فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، باورمان نمی‌آید که می‌شود.

بچه‌های موشکی. یکی از این عزیزانی که تو صنعت موشک فعال بوده، حالا ما کلاً به رفقای موشکی ارادت داریم. رفقای موشکی هم الحمدلله با ما خوبند و محبت دارند و این بچه‌های موشکی، بعضی از این‌هایی که حالا از قدیمی‌هایشان، نسل اولشان که با شهید حسن تهرانی مقدم بودند و این‌ها. یکی از این‌ها که از اقوام ماست می‌گفت که: «تو می‌دانی ما موشکی را چه شکلی شروع کردیم؟» گفت که: «اولین بار که یک موشک لیبی به ما داد. آن هم چاشنی‌اش را نمی‌دانم نداده بود و بعد نمی‌دانم چی‌چی‌اش را نداده بود و ما هم تو اوج مصیبت بودیم و صدام هر شب هر شب می‌زد، موشک‌باران بود. تنها کاری که ما می‌توانستیم تو آن دوران بکنیم که یک صدای بوقی بدهیم که مردم بروند پناهگاه. نه پدافند داشتیم نه موشک داشتیم. فقط برو دررو.» «با موتور قایق شروع کردیم.» من تو فضای شکم سیری وقتی می‌گویی تو دانشگاه، اگر شما بگویی: «عزیزم، برو رو موتور قایق یک چکی بزن شاید موشک درآوردی.» این شاگرد حتماً تعابیر خیلی رکیکی در مورد شما پشت سر شما استفاده خواهد کرد. «یعنی چی به من می‌گویی رو موتور قایق یک تستی بزن؟» بابا این‌ها رفتند تست زدند، بعد الان ما همین‌جوری همین‌جور کشکی کشکی فرستادیم فلسطین و یمن و با هم.

این‌ها یکی از رفقا گفتش که: «ما این قطعاتش را تو موشک‌ها و این‌ها که می‌زنند.» گفت: «این قطعاتش را همه کشورها دارند. حتی یمن و فلسطین هم دارند. ما همین‌هایی که یاد گرفتیم سوار کنیم، ده تا قطعه یک موشکی می‌شود، می‌زنیم تل‌آویو را می‌ترکونیم. جای دیگر را می‌ترکونیم. فرودگاه‌های سعودی را می‌زنیم. قطعات درپیت از موتور قایق نمی‌دانم چوب چی‌چی دست سوار می‌کنیم، می‌فرستیم می‌رود، موشک در می‌آید.» باور نمی‌آید اصلاً. خدا وقتی امتحان می‌کند، فرمول را داشته باشی. این فرمول دیوانه می‌کند آدم را. خدا به قدر طاقت و توانت امتحان می‌کند. هر امتحانی که ازت می‌گیرد یعنی می‌توانی. اگر با یک پدر ناجوری افتادی، با یک همسر هفت‌خطی افتادی، اگر یک بچه بداخلاقی داری، اگر توی محیط فاسدی هستی، به خدا آنجا ازت یک کاری خواسته. قطعاً می‌توانی. نه تنها می‌توانی بلکه خدا اراده کرده تو این شرایط این را نشان بدهی. اصلاً خدا زد پس کله دزفول، هشت تا بینداز لرستان، پنجاه تا بفرست تهران. خود صدام گوربه‌گور هم نمی‌دانست برای چی. خدا برنامه‌اش این بود. گفت: «این‌ها را بفرست، می‌خواهم این‌ها موشک یاد بگیرند، موتور درست کنند.» موشک‌ها همه امتحان‌های خدا این شکلی‌هاست. همه جا دارد این شکلی رفتار می‌کند. «من دیگر نمی‌توانم این زنه را تحمل کنم.» «من دیگر نمی‌توانم این مریضی را تحمل کنم.» بعضی دوستان ما امتحان‌های خیلی دشوار دارند. بعد می‌گوید: «آقا من روزی یک بار کلاً بی‌دین می‌شوم. از خدا و پیغمبر و اهل بیت یکی‌یکی اعلام برائت بابت این مشکلاتی که دارم.»

برمی‌گردیم دقیقاً این نقطه که الان تو هستی. نقطه جوش است. یک کم تحمل کنی، یکهو یک استعدادهایی ازت جلوه می‌کند، بیرون می‌زند، به خواب شبت نمی‌دهد. دیگر اصلاً خدا تو را از تو میانبر انداخته، میانبرش هم خاکی نیست. اصلاً این جاده اصلی است. نصف راه‌ام است. تو اولش می‌ترسی اینجا تاریک است، اینجا فلان است. بینداز برو. بعد می‌بینی سه سوت رسیدی. فقط نباید بترسی، فقط باید باور کنی که وقتی ازت یک چیزی خواسته، حتماً می‌توانی. فقط باید بخواهی، پاش وایسا. البته این پاش وایسا خیلی سخت است‌ها. یک چیزی می‌گویم پیغمبر فرمود: «یک آیه از قرآن من را پیر کرد: «فَاستَقِمْ کَمَا أُمِرْتَ وَ مَنْ تَابَ مَعَکَ» (پس ایستادگی کن همان‌گونه که به تو فرمان داده شده و نیز آن کس که با تو توبه کرده است).» یک آیه داریم در قرآن خیلی فوق‌العاده است. اصلاً این قرآن دیوانه می‌کند آدم را. حضرت موسی و حضرت هارون یک سری دعا کردند پیش خدا. حضرت موسی کمی لکنت داشته بر اساس آنی که گفته شده، حالا بچگی آتشی گذاشته تو دهنش و این‌ها. درخواست کرد و حرف ما حالیشان بشود و با این‌ها بتوانیم سر کنیم و بعد آیه قرآن این را می‌گوید. می‌گوید خدا در جواب این‌ها فرمود که: «اُجِیبَتْ دَعْوَتُکُما» (دعایتان اجابت شد). دعایتان اجابت کردم. خب الان خدا قاعدتاً باید چی بگوید؟ خوب «لیس» زده بودی، دعا داشتی، چی بود؟ «دعوتکما». دعایتان را اجابت کردم. «فَاستَقِیمَا» (پس استقامت ورزید). دعا را اجابت کردی دیگر، من دیگر بروم بخوابم؟ نه دیگر. «اجابت کردم» یعنی دیگر پلک روی هم نزنی، سفت بنشین که من اجابت کردم. می‌خواهم راه بیندازم صهیونیست‌ها و یهودی‌ها را. بود؟ الان ما تو کار و زحمت افتادیم نشان بدهیم من هستم. موسی گفتند این‌ها آخرین آیاتی است که بر پیغمبر اکرم نازل شده در سوره مبارکه مائده. متن چهل سال گرفتار شدن در بیابان‌ها. بعد حضرت موسی را همان‌جا از دست دادند. بعد مهر ذلت خود به پیشانی‌شان. بزرگ‌ترین تمدن طول تاریخ انبیا این را رقم زدند. نابود شد با این ماجرا. رسیدند پشت در دروازه. موسی به این‌ها فرمود: «بریم این دره را فتح کنیم.» اصلاً لازم نیست درگیر بشویم. تا در که بریم، از در رد بشویم، تمام است. این ارض مقدسه است. سوره مائده را بخوانید. این‌ها گفتند: «نه! ما مگر می‌توانیم برویم با این‌ها درگیر شویم، کتک‌کاری کنیم؟ مگر می‌شود؟ خدا بگو برود همان‌جا نابود شده.» تا که اگر می‌رفتند بدون جنگ، بدون درد و خونریزی، همه چی اوکی بود.

این ماجرای ماست. معطلتان نکنم. قاعده امشب را داشته باشید. شب‌های بعد در موردش بیشتر صحبت می‌کنیم. وقتی خدا از ما یک چیزی می‌خواهد یعنی می‌توانیم. وقتی می‌خواهد با ما یک اتفاق بزرگی را رقم بزند، ما را توی حادثه سنگینی می‌اندازد و به ما می‌گوید این کار را بکن. ما تازه وقتی دعایمان استجابت می‌شود، امام می‌گوید: «سفت وایسا.» وقتی یک قدم تا پیروزی داریم، نمی‌گوید: «برو بخواب.» فشار بیشتر می‌شود. دونده‌ای که دارد به خط پایان نزدیک می‌شود، هرچی به خط پایان نزدیک‌تر می‌شود، بهش بیشتر می‌گویند: «استقامت کن. تحمل کن.» ماجرای اعدامی است. طرف را گرفتند اعدامش کنند. بهش گفتند: «می‌خواهیم اعدامت کنیم.» گفت: «اوکی است. برو.» دست و پا زدن اعدام کنی. ماجرای ما. «حسین جان، ای کاش من عاشورا بودم.» روشن کنیم موهای بلند را بیندازیم و یک شعری بگوییم و: «یا لیتنا کنا معکم فنفوز فوزاً عظیماً.» (ای کاش با شما بودیم و به رستگاری بزرگ دست می‌یافتیم). نه واقعاً خوب بود. خیلی صحنه باشکوهی است کربلا. واقعاً هر انسانی خیلی دوست دارد که ظهر عاشورا شرکت می‌کرد در کربلا. یکم تو فشار. بابا گفتم اعدام دیگر. آن‌هایی که اصحاب امام حسین بودند. حضرت شصت بار این‌ها را یک محک زد. «پاشید برید.» نه اینکه یک عده خواستند بروند، حضرت سکوت کردند، رو آن‌وری کردند، خودش آمد پا شد گفت: «پاشید برید.» آدم که یک ذره مرض داشته باشد تو دلش می‌گوید: «امر معصوم! امام معصوم دارد دستور می‌دهد. الان ما پیش خدا شرعاً چی جواب بدهیم؟ بریم از دنیا بریم، خدا به ما بگوید امام حسین به شما دستور داد برید و شما نرفتید.» این‌ها چی گفتند؟ «برید.» گفته بود شب عاشورا دیگر آخرین مرحله بود. به این‌ها گفت: «پاشید برید.» اول از همه قمر بنی‌هاشم پا شد آنجا صحبت کرد. «بابا تو دو هفته است مسلمان شدی. هزار بار ما تکه‌تکه بشویم، ما را بسوزانند، خاکسترمان را به باد بدهند، دوباره زنده‌مان کنند، ما برای تو کشته می‌شویم.» امتحان آخریه را که می‌گیرد، بعد دیگر بعدش یک حلوایی نصیبت می‌شود. آنجا دیگر امام حسین فشار آخر را که روی این‌ها آورد، ببیند این‌ها چکارند. بعد از بین دو انگشت بهشت این‌ها را بهشان نشان داد. آن لحظات آخر باید دیگر آن فشار آخر را تحمل کنی. بعد دیگر درد ندارد. درد و فشار اصحاب امام حسین تا شب عاشورا بود. تا آن وقتی که حضرت بهشت را به این‌ها نشان داد.

بعدش دیگر تو روایت، امام باقر علیه السلام پرسید که: «آقا شهدای کربلا درد احساس کردند؟» حضرت فرمودند: «اجازه می‌دهید؟» گفتند: «بفرما.» این دست این را گرفتند. این دو تا انگشت را گذاشتند. یکم فشار دادند. «اَتَحِسُّ الْأَلَمَ؟» (آیا درد احساس می‌کنی؟) گفت: «نه.» شهدای کربلا همین را هم احساس نکردند. «خیلی درد احساس کردند.» اینجا نبودند که بخواهند درد احساس کنند. «حاج قاسم سلیمانی را خواب دیده بودم.» گفتند: «شما لحظه آخرت چی شد؟» «فرودگاه بغداد داشتیم می‌آمدیم بیرون، تو ماشین نشسته بودیم، بوی عطری پخش شده. این‌ور نگاه کردم دیدم امیرالمؤمنین من را در آغوش گرفت. منفجر شد.» «من خیلی ناراحت بودم. حاج قاسم خیلی درد کشیده.» بابا چی می‌گویی؟ کجایی تو؟ درد تا آنجاست. آنجا دیگر درد ندارد. لحظه آخر تحمل کن. بعد اصلاً می‌بینی یک لذتی، یک شادی، یک پروازی. شرمنده می‌شوی از اینکه تا حالا احساس درد می‌کردی. این اراده البته تو سختی خودش را نشان می‌دهد. تو کَرَب خودش را نشان می‌دهد. آدم‌های بااراده آنجا خودشان را نشان می‌دهند. مثل فردا امام حسین علیه السلام رسید کربلا. آقا جان، عزیزم. هرچی تو عالم این قاعده را داشته باش، امشب یادگار. هرچی تو عالم کَرب و بلا بود، هر جنسش، هر مدلش، هر حدش، هرچی بود، خدا تو یک سرزمین و یک زمان و یک مکان، یک جغرافیا و یک تاریخ این را خلق کرد و نشان داد. همه کَرب و همه بلا را. آن هم ظهر عاشورای سال شصت و یک بود. برای امام حسین علیه السلام دیگر کَرب و بلایی نداریم. بعد از امام حسین تو برخی زیارت‌نامه‌ها می‌گوییم رنج آنی بود که به شما رسید. دیگر اصلاً بعد از آن دیگر اصلاً اینکه جوان‌ها گاهی شوخی می‌کنند می‌گویند دیگر رنج‌های غیر از این سوءتفاهم است. دیگر کَرب و بلا غیر از این سوءتفاهم است. کَرب و بلا آنی بود که امام حسین کشید. دیگر غیر از این ما کَرب و بلا. خودش هم همین که رسید کربلا دید حالش منقلب شد. دنبال جا می‌گشت. حر راه این‌ها را بسته بود، نمی‌گذاشت این‌ها جلوتر بروند. زهیر منطقه را می‌شناخت به امام حسین گفت: «آقا حالا که نمی‌گذارند از اینجا جلوتر برویم، من این بغل یک جایی را سراغ دارم.» داشته باشید این‌ها را. این روضه روضه غریبی است. شب دوم کمترین روضه خوانده می‌شود. زهیر بچه آن محل بود، بچه آن منطقه بود. قرار شد اهل بیت اتراق کنند آنجا. حر نمی‌گذاشت این‌ها جلوتر بروند به سمت کوفه. نمی‌گذاشت این‌ها برگردند. زهیر گفت: «آقا من این منطقه را می‌شناسم. این بغل یک تکه جای خوب داریم. بین دو نهر آب است. شما بچه کوچک داری، نیاز به آب زیاد. بریم آنجا اتراق کنیم، خیمه بزنیم.» دیگر شماها خودتان روضه را فهمیدید دیگر. نیاز نداریم من این‌ها را توضیح بدهم برایت. اصلاً همه اینکه آمدند اینجا خیمه زدند به خاطر اینکه دور تا دورشان آب بود. قطار رسیدند. دیدند این اسب جلوتر نمی‌رود. امام حسین فرمود که: «اسم منطقه چیست؟» یکی گفت: «آقا قاضریه.» «اسم دیگری هم دارد؟» گفت: «آقا نینوا هم بهش می‌گویند.» «آقا قادسیه هم بهش می‌گویند.» حضرت امام حسین پرسیدند، پرسیدند: «اسم دیگری ندارد؟» گفت: «آقا یک اسمی هم هست، بعضی از این روستایی‌های این محل و این‌ها بهش می‌گویند ارض کربلا.» می‌گوید دیدیم اشک از چشم اباعبدالله جاری شد. فرمود: «اَللّهُمَّ اِنّى اَعُوذُ بِکَ مِنَ الْکَرْبِ وَ الْبَلاء.» (خدایا، من به تو پناه می‌برم از کرب و بلا). دیگر از فردا که این خانواده آمدند این کَرب و این بلا شروع شد. کَرب و بلا شروع شد.

یکی از این کَرب‌هایی که برای امام حسین بود، این حال زینب بود. این غصه‌ای بود که به دل زینب نشست. از فردا که کربلا کربلا شد، امام حسین یکی از پروژه‌های خاصش کنترل قلب زینب کبری سلام الله علیها. هی حال زینب را می‌پرسید. فردا وقتی خیمه زدند، رفقا خیمه‌گاه رفتید؟ کربلا؟ فعلاً که دست ما کوتاه است از کربلا. معلوم نیست کی دیگر بتوانیم کربلا بریم. خیمه‌گاه رفتی؟ دیدی خیمه امام حسین که وسط خیمه‌گاه می‌بینی. بنده اولین بار دنبال خیمه حضرت زینب می‌گشتم. اولین باری که اینجا را بازسازی کرده بودند و دنبالش هم پیدا نکردم. پشت کردم دیدم پشت خیمه امام حسین دیوار به دیوار زده: «مُخَیّمُ الزینب سلام الله علیها». دیدم اصلاً این دو تا خیمه این‌جور بهم چسبیده شده بود. امام حسین خیمه زینب را چسباند به خیمه خودش. «این باید هی صدای قرآن من را بشنود، هی نماز، هی من را ببیند. زینب بعد آرام بگیرد.» دارد کار می‌کند با دل.

اصلاً اینی که از خواب پا شدند شب عاشورا، بگویم معطلتان نکنم. اینکه از خواب شب عاشورا پا شدند، بیعت مجدد کردن برای چی بود؟ حبیب ابن مظاهرش رد می‌شد از کنار خیمه امام حسین دید حضرت زینب دارد... حضرت زینب فرمود: «برادر من نگرانم نکند یار مثل یاران پدرمان امیرالمؤمنین و یاران برادرمان امام مجتبی باشند.» حبیب این را که شنید، دوید رفت همه اصحاب را جمع کرد گفت: «آی مردم پاشید رفقا جماعت! خانم ما، بی‌بی ما، زینب ما دل نگران است. مجدد بیعت کنیم.» امام حسین این‌ها را راه انداخته. آقا باید حواستان به دل زینب باشد. دیگر از فردا دل زینب به هم ریخته است. می‌بینی حالت از دوم محرم دگرگون می‌شود. این دگرگونی حال زینب. دیدی مریض جواب می‌کنند، روز آخر را می‌گویند دیگر با این مریضتان یک‌جوری با چشم خداحافظی که نگاه می‌کنی. چه حالی؟ این حال امام حسین، حضرت زینب است. دیگر این ایام به چشم خداحافظی نگاه می‌کرد به حسین. تک‌تک این نمازهایی که می‌خواند پشت حسین، این‌ها دیگر نماز وداع است. نمازهای آخر. این ماجرا ادامه پیدا کرد تا ظهر عاشورا. آماده‌ای؟ بسم الله. وداع امام حسین با حضرت زینب خیلی طولانی شد. خیلی طول کشید. هر بار تقریباً پنج بار این وداع طول کشید. هی می‌رفت یک وداع مفصلی می‌کرد. یکم می‌آمد میدان. دوباره می‌رفت وداع مفصلی کرد می‌آمد میدان. این دل زینب آرام نمی‌گیرد. دیگر من روضه را نمی‌خواهم باز کنم، فقط اشاره کنم. زینب دل نکند تا آخر آمد روی گودی قتلگاه از تپه زینبیه. آن صحنه‌ها را دید.

«السلام علیک یا اباعبدالله. الأرواحُ الّتی حلّت بفنائک. علیک منّی سلام الله أبدًا ما بقیت و بقی اللیل و النهار. و لا جَعَلَ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیَارَتِکُمْ.» (سلام بر تو ای اباعبدالله. بر روان‌هایی که در آستان تو فرود آمدند. از من سلام خدا بر تو تا ابد، مادامی که من هستم و شب و روز باقی است. و خداوند آخرین عهد مرا با زیارت شما قرار ندهد). «السلام علی...»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات جنگ اراده ها