جنگ اراده ها

جلسه شش

00:56:44
405

معرفی
رابطه هدف، اراده و احساس نیاز
نقش مزاج انسان در اراده
راه غلبه بر عجله
چرا نظام تربیتی به هدف اهمیتی نمی‌هد؟
نکته مهم در انتخاب هدف
ارزش قائل شدن اسلام برای اراده
در انتخاب‌ها جوگیرانه عمل نکنیم
اراده نوجوان تراز مکتب سیدالشهداء علیه السلام
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
«رب اشرح لی صدری و یسرلی امری ولل عقدة من لسانی یفقهوا»

در بحث اراده به مبحث بسیار مهمی به نام "هدف" رسیدیم که هدف نقش تعیین‌کننده‌ای در اراده ما دارد. هدف از طرفی به علاقه‌های ما متصل است؛ چیزهایی که به آن‌ها علاقه‌مندیم، هدف ما را می‌سازند. اگر ما به شهرت علاقه‌مندیم، به آدم‌های مشهور علاقه‌مندیم، طبعاً شهرت در هدف ما راه پیدا می‌کند و ما به‌عنوان هدف به شهرت نگاه می‌کنیم و دوست داریم یک وقتی مثل این‌هایی که الان ما به خاطر شهرت (دوست داریم مشهور بشویم)، ما را به خاطر شهرت دوست داشته باشند. علاقه ما هدف ما را می‌سازد.

از طرفی، هدف با احساس نیاز من رابطه دارد. من که الان مشهور نیستم، در خودم احساس کمبود می‌کنم. همش احساس می‌کنم اگر مشهور بودم، فلان کار را می‌توانستم بکنم، فلان چیز را می‌توانستم بخرم، فلان شغل را می‌توانستم داشته باشم. احساس نیاز من برمی‌گردد به این هدفی که دارم و عالمی که برای من ایجاد می‌کند. عالم من همش سر زدن به این پیج آدم‌های مشهور، سلبریتی‌ها و بررسی اخبار و این‌ها و زندگی این‌ها، و اینکه "این تازگی با کدام ازدواج کرد؟" "این‌ها با هم چند وقت دیده نشدن؟ نکند این‌ها طلاق گرفتند؟" "عه، ببین! داره این را می‌گوید، معلوم می‌شود که دارند طلاق می‌گیرند!"

عالم من (خوابم که می‌بینم)، خواب همین چیزها را می‌بینم. آن مجری معروف فوتبال را برده بودند برنامه تلویزیونی، گفت: "من گزارش می‌کنم. بازی‌های فوتبال را دارم گزارش می‌کنم." گفت: "حتی مثلاً اسم فلان بازیکن فوتبال را که هیچ‌کس از مجری‌های ما خوب تلفظ نمی‌کرد، من خیلی قشنگ تلفظ کردم." بعد تو خواب دیدم این فوتبالیست آمد از من تشکر کرد. گفت: "تو ایران هیچ‌کس اسم من را این‌قدر قشنگ تلفظ نمی‌کند." برمی‌گردد به عالم. طرف دیگر تو خوابش رفته تو عالم خودش. یک هسته‌ای دارد همش به اسم هدف. هدفی که اراده را در ما شکل می‌دهد.

در مورد هدف البته حرف زیاد است. ما اگر این چهار پنج شب باقی‌مانده را فقط در مورد هدف بخواهیم صحبت بکنیم، نه بحث هدف تمام می‌شود، نه بحث اراده‌مان به جایی می‌رسد. لذا مجبوریم که خیلی سریع از بحث هدف رد بشویم؛ چون نکات دیگری هم هست که باید زود به آن بپردازیم. این بحث یک بحث صد، صد و پنجاه جلسه‌ای است که حالا فعلاً ده جلسه‌اش را داریم مطرح می‌کنیم.

بحث هدف بحث خیلی مهمی است. یکی از دوستان ما در مشهد با یکی از اساتید اخلاق، اساتید معنویت می‌خواست ارتباط برقرار بکند. به ما گفتش که: "شما ایشان را می‌بینی. این سؤال من را به این استاد برسان. از ایشان سؤال کن." سؤالش این بود که (روز اول سالم بود) گفت: "رهبر انقلاب هر سال اول سال یک اسمی تعیین می‌کنند برای سال. من هم دوست دارم که سال‌هایم را تو جهت معنوی اسم‌گذاری کنم. از این استاد بزرگ بپرس که اسم امسال برای من چی می‌گذارد؟" ما هم از این استاد بزرگوار، به حسب موقعیتی که حالا ایشان تو آن ایام می‌توانستیم ببینیم، عرض کردم خدمتتان که آقا ایشان می‌گوید که اسم‌گذاری... ایشان فرمودند که: "بهش بگو امسال را به‌عنوان سال تعیین هدف بگذارد."

خیلی قشنگ. بال درآوردم. مشکلم بود. کسری و نیازم دقیقاً همین بود. یک سال وقت بگذارد برای تعیین هدف. بحث هدف بحث جانداری است، با یکی دو جلسه حل نمی‌شود. یک سال جا دارد. "سال تعیین هدف." بعد برای ما ماندگار می‌شود تا آخر عمر برکاتش را می‌بینیم. من سال ۹۹ را که آخرین سال قرن بود، روزهای آخر قرن شمسی را گذاشتم برای تعیین هدف. یک قرن را من با تعیین هدف تمام کردم، وارد قرن بعدی شدم و انگار انسان دوباره متولد می‌شود؛ چون تعیین هدف خیلی مهم است. ما مشکل اصلیمان همین است که تو هدف‌گذاری‌هایمان مشکل داریم.

"انتخاب کردی؟" می‌گوید: "دیدم تبلیغات زده بود و تو روزنامه آنجا آگهی بود و رفیقمون گفت." بررسی نکردی که دنبال چی می‌گردی؟ بعد یک مدت هم دلم را زد و بازم یک کار بهتر. خودم همین‌جوریم. ازدواج می‌کند و همین‌جور هم بچه‌دار. "بچه خیلی خوشمزه است." و بعد می‌بیند که نه، خیلی هم گس است و خیلی هم رو مخ است و این‌جوری که آدمیزاد نمی‌تواند زندگی کند که! بنده خدا آدم مگر این‌جوری شغل انتخاب می‌کند؟ رشته این‌جوری انتخاب می‌کند؟ بعد همسر انتخاب می‌کند همین‌جوری؟ "دیگه اولش دیدم خیلی مزه می‌دهد و این دم غنیمت!" دمدمی‌مزاجی.

این مشکل اصلی در بحث اراده است که باید در موردش مفصل صحبت بشود، اگر فرصت بشود. آدم‌های دم‌غنیمت و دمدمی‌مزاج ابداً با اراده نمی‌شوند، تا وقتی که روی این پا بگذارد، روش کار بکند. آدم‌های خوش‌خوشان، که معمولاً طبع‌های گرم همین‌شکلی‌اند. آدم‌های با طبع گرم معمولاً تو مشاوره‌ها ما این مشکل را داشتیم. بچه‌های بسیار باهوش، بسیار بااستعداد، بسیار نخبه، بسیار فوق‌العاده، خصوصاً مزاج دموی که گرم و مرطوب است و بسیار معمولاً از جهت عملی عقب‌افتاده. همه‌کاره و هیچ‌کاره. کپسولی از استعدادهای مختلف که هیچ‌کدامش به فعلیت نرسیده. یک‌کم گچ‌بری بلد است، یک‌کم بنایی بلد است، یک‌کم خطاطی بلد است، یک‌کم گرافیک، یک‌کم مداحی هم کار کرده. یک مدت طلبه شد، یک مدت خواننده بود، یک مدت سفیر ایران تو سوئیس بود! بعد برگشت رفت زد تو کار دلار! در این حد.

در همه این‌ها، وقتی باهاش صحبت می‌کنی: "آقا خطاطی." "من شاگرد استاد فلانی بودم." خب، یک خط بنویس. حالا بعد آن یکی کم‌استعدادها هر روز می‌رفتند سر کلاس خط، همین‌جور آروم آروم می‌نوشتند. هر کدام یک گنده‌ای شدند. این خیلی استعدادش سر کلاس که می‌رفت با نگاه، تحقیق دست خط این‌جوری می‌... یک روزه همه را یاد می‌گیرد و همه الگوها را می‌نویسد و موسیقی یاد بگیرم. حالا راه بیفتند آروم آروم. با جای خرگوشه و لاک‌پشته بود یادتونه؟ خرگوشه گفت: "من چرت را بزنم. لاک‌پشت آروم آروم راه بیفتد. آن ده قدم آخر، من یک دانه می‌پرم تموم می‌شود." آروم آروم رفت تا بپرد، آن رفت تموم کرد. آدم‌های خیلی باهوش نخبه این‌جوری‌اند. خرگوش‌هایی هستند که همیشه لاک‌پشت‌ها نان می‌برند و همیشه اعصاب این‌ها خرد است. تو هر رشته‌ای یک لاک‌پشت این‌ها را پشت سر گذاشته. چرا؟ چون دمدمی‌مزاج است. زود سر می‌رود، زود خسته می‌شود.

روز اول می‌آید: "آقا استاد فلانی، این درس‌ها را به ما بده. من خیلی اصلاً آمادگی دارم. انرژی." روز اول می‌آید بهش می‌گویند: "آن مقاله را باید بخوانی. این را باید کار کنی. این پیش‌فرض مقدمه است. آن..." "خیلی این‌ها را چون خیلی طول می‌دهی نمی‌شد نیم ساعت کل این را بریزی تو حلقومم برم؟ خیلی کار دارم." هیچ‌کی هیچ جا این‌جوری به جایی، به چیزی نمی‌رسد. "آخه من استعدادش را در خودم می‌بینم." کجا به چی رسیدی؟ آدم‌های نخبه و باهوش و زیرک معمولاً به جایی نمی‌رسند که حوصله ندارند بنشینند. بند نمی‌شوند. زود خسته می‌شود؛ چون زود می‌فهمد. یک سیکلی دارد. آروم آروم باید طی بشود، بیاید جلو. این نمی‌تواند تحمل کند. "بیست جلسه دیگر این طول می‌کشد؟ کی حوصله دارد؟" "دوره شش ماه است." "سه روز! آقا کلاً روزی سه ساعت و نیم بگذار تموم بشود، بریم." "کلم ورم می‌خواهم ترشی بیندازم. آخه کلم!" کلم بردارم جمع کنم برای خودم.

"همه‌کاره هیچ‌کاره. چه ربطی دارد؟" گفتم: "بهت بگویم چه رشته‌هایی رفتی؟ و دو هفته‌ای ول کردی؟" گفتم: "مثلاً گرافیک رفتی یک مدت ول کردی؟ بعد یک مدت مسئول هیئت بودی ول کردی؟ یک مدت پایگاه بسیج محله را ول کردی؟ یک مدت رفتی تو کار سینما مستند ول کردی؟" همین‌جوری نگاه می‌کرد. گفتم: "و همه آن رفیق‌های تو که تو هر مجموعه با تو بودند، آن‌ها همه شدند مستندساز، این‌ها همه شدند فرمانده هیئت و ... و تو هنوز از این‌ور به آن‌ور." "از کجا می‌گویی؟" گفتم: "از قیافه. مزاجت را دارم می‌بینم. از فرم قیافه معلوم می‌شود مزاجش چیست. مزاجش را کشف می‌کنی. یک شبکه دیتا اطلاعات از این می‌ریزد بیرون. حال و هوایش چیست؟ این صفرایی است. صفرایی عجول است. مزاج گرم و خشک، بند نمی‌شود. صفرایی باز از دموی بدتر؛ چون دموی باز یک رطوبتی دارد، یک‌کمی ارتباط هم برقرار می‌کند، حوصله‌اش سر می‌رود. لااقل تحمل می‌کند به خاطر رطوبتش. این حوصله‌اش سر داد و بیداد می‌کند."

خیلی هم باهوشند این‌ها. شعر می‌گویند. می‌بینید شعرهای درجه یک. ولی شاعر نیستند. شاعر بودن حوصله کارای دیگرت را باید تعطیل کنی بنشینی اینجا. نویسندگی. بهترین نویسنده می‌شود. یک دانه کتابش چاپ می‌شود ارضا می‌شود. "دیگه من اینجا همه نویسنده‌ها را سوسک کردم. بریم فیلم بسازیم." بهترین. نزدیک می‌شوند به خوب. خب یک دانه ساخت. یک مدت بولد شد و بقیه می‌آیند با تجربه و ممارست رد می‌کنند. بعد دیگه اصلاً کسی جز فیلم‌سازها به حساب نمی‌آورد. بعد ده سال افسردگی پیدا می‌کند. احساس می‌کند که اراده ندارد. احساس می‌کند نمی‌تواند. "نتوانستن ربطی ندارد عزیزم به نخواستن. نخواستن هم به خاطر عجله است. عجله پدر صاحب اراده را در می‌آورد." و خدا به ما فرموده نه تنها انسان عجول است، گفته: "خلق الانسان من عجل." اصلاً از عجله آفریده شدی. بعد به این آدم عجول می‌گوید: "اراده داشته باش." این می‌شود دردسر ما. سنگ بزرگ پیش راه ما. چی باید ما را کمک بکند؟ هدف. هی باید برگردی هدفت را نگاه کنی. عجله‌ها پدرت را در نیاورد.

یک مزه اول دارد. بعد آن روز اولم که همه‌چی کلاً خوش می‌گذرد. روز اول معارفه و مثلاً تمرین دور گپ زدن و خاطره‌گویی و این‌ها. شاید همه‌چی حال می‌دهد. آدم دوست دارد کلاً ۹ ماه سال، اول مهر باشد. هر روز دور هم بنشینیم و: "خب دیروز چی کار می‌کردیم؟" "دیروز تو کوچه دعوا شده بود، یکی اونو می‌زد." و روز اول مهر خوش‌خوشان. "از فردا روی بیاورید و بعد مشق و..." بعد این‌جوری شد. حوصله می‌خواهد. معمولاً سردمزاج‌ها این‌ها حوصله دارند. آن خلاقیت معمولاً، آن خلاقیت آدم‌های گرم در این‌ها نیست. ابتکار نیست. ولی حوصله و ممارست و نظم. این‌ها می‌روند یک چیزی می‌شوند.

بعد آدم سردمزاج همیشه نیاز به فرمانده دارد. یکی باید بهش خط بدهد. این‌ها مشکلات مملکت ماست. آدم‌های سردمزاج آروم آروم می‌روند یک چیزی می‌شوند، بعد کسی به این‌ها خط نمی‌دهد. خط بدهند که خود این‌ها هم هر روز یک‌جا بند بشوند که بند نمی‌شوند. طراحی بکند آن‌ور دنیا، این‌ها بنشینند پیاده بکنند. همیشه این‌جوری نیست. معمولاً این‌جوری است. مگر دیگه حالا یک آدمی خودش خلاق باشد، بااستعداد باشد، زحمت بکشد، کار بکند، آن یک بحث دیگری است. مزاجش را اصلاح بکند، عیوب مزاجش را برطرف بکند. زحمتی می‌خواهد، تمرین می‌خواهد. بعضی مزاج‌ها تمرینشان یک‌جور است. معاشرت‌ها و عالم‌های این‌ها. خیلی سردمزاج یک‌کم می‌رود تو عالم گرما، گرم می‌شود. عالم سرما، سردار سرد می‌شوند. این‌ها هم تعدیل می‌کنند. اثر دارد رو هم. پس هدف خیلی مهم است.

آدم هم که با عجله است. برای اینکه با اراده بشویم باید چی کار کنیم؟ چه جور پا بگذاریم؟ باید هدفمان را مرور کنیم. چه جور هدفمان را مرور کنیم؟ سعی کن اولین چیزی که به ذهنت می‌رسد، اولین راهکار، اولین پیشنهاد را عمل نکنی. یک‌کم وایسا. بچه دارد کار خرابی می‌کند. اولین مسیر پیشنهادی چیست؟ یک دانه بخوابانم این زیر بتمرگد سر جایش. اولین راه معمولاً اولین راه پیشنهادی غلط‌ترین است. یک‌کم حوصله کن، چیزهای دیگر هم به ذهنت می‌رسد. خب دومی‌اش چیست؟ آدم باش! وایسا. حالا یک‌کم باهاش حرف بزن. "حرف بزنیم. مذاکره با آمریکا." مگه تو گوشی بچه بودیم زدند؟ الان ما چقدر خوبیم. همه الحمدالله درست می‌شود. می‌گویند: "آقا تو کارهای تربیتی تک‌گزینه‌ای عمل نکن." "بچه پاشو ببینم! برو بنویس ببینم!" این غلط‌ترین کار است. بنشین یک‌کم فکر کن. دوگزینه‌ای‌اش کن، سه‌گزینه‌ای کن.

"چه خبر؟ پویا نگاه می‌کنی؟" "پویا نگاه می‌کند." بگو: "پسرم، به نظرت دو ساعت در روز برای پویا بس است یا سه ساعت؟" سوالی. "چهار ساعت!" "حالا سه ساعت و نیم مشتری خوب است مصرف کنی." بابا! "اول صبح؟ دم ظهر؟ سحر؟ خاموش؟ پویا برنامه ندارد. همه را می‌خواهم اول صبح ببینم." "اول صبح سه ساعت و نیم بری، دیگه تا شب نمی‌توانی نگاه کنی ها." جمع نمی‌فهمد. "یک ساعت دو ساعت ببینی پیش میری. یک ساعت و نیمت مانده ها." اراده‌اش را قوی می‌کنی. دوگزینه‌ای اراده را تقویت می‌کند. بعد اراده خودت را داری قوی می‌کنی. خدا ما بچه‌ایم که ما اراده‌هایمان قوی بشود.

بهترین چیز برای تقویت اراده بچه، همسر شهید مطهری. کتاب جاذبه دافعه را بخوانید. چقدر قشنگ! از آن شاهکارهای آثار شهید مطهری کتاب جاذبه. من نوجوان بودم، همین مشهد آمده بودیم سفر، کتاب دستم بود تو حرم هی می‌خواندم. چقدر قشنگ تحلیل می‌کند در مورد رابطه عشق و تصمیم‌گیری و برنامه‌ریزی و این‌ها. "آدم عاشق نشده اصلاً از زندگی هیچی حالی‌اش نیست." بعد مرغ را مثال می‌زند. بعد می‌آید آدم را مثال می‌زند. "مرغ‌ها اول جوجه که هستند بی‌برنامه. همچین که تخم می‌گذارد، این تخمه می‌خواهد بزرگ شود، یک همچین منظم می‌شود. جسور می‌شود. کسی سمت تخم بیاید می‌پرد بهش."

دختربچه‌هایت را وقتی دبیرستان می‌روند، پسربچه‌هایت را وقتی مجردند بی‌برنامه‌اند. دو می‌خوابد، یازده پا می‌شود. این ازدواج که می‌کند، خانمش را باید صبح ببرد دانشگاه. هفت صبح جلو در خانه. "این دوران نامزدی این‌جوری است." تجربه نشان داده. به بعدش دیگه می‌گوید: "تو کلفت گرفتی؟ راننده گرفتی؟ چی گرفتی؟ خودت برو با اسنپ برو." "دیگه هفت صبح هر روز هر روز خیلی حال می‌دهد. وای من دارم لذت می‌برم از عشق. آدم بر همسر داشته باشد هفت صبح بیاید دنبالش." "از بعد دو هفته زن گرفتیم." "هفت صبح، هفت صبح." زنگ می‌زند: "دوگزینه‌اش کن. تقویت می‌شوی." بعد همیشه تو این دو تا گزینه، اونی که یک‌کم عقب‌تر است را بینداز جلو، اونی که یک‌کم جلوتر است را بینداز عقب. ساده‌ترین و سطحی‌ترین را رد کن. اسکایپش کن، بزن بعدی. اونی که یک کمی همچین تحمل بیشتری می‌خواهد و دیربازده‌تر است، زودبازده را خیلی نرو سمتش.

می‌خواهد شغل انتخاب کند: "چی کار کنم؟ امروز یک ساعت کار کردم تا شب دو تومن تو حسابم باشد." "بهترین راه دزدی!" نه حالا کارهای دیگر. "جوان دانشجو، مملکت سوبسید داده، سالی ۵۰-۶۰ میلیون خرج این کرده این بشود نخبه. رفته بهترین دانشگاه درس خوانده، آمده شده دلال." گفت: "روز دانشجو را به شاگردهای فلافلی‌های محترم تبریک عرض می‌کنم و راننده‌های اسنپ." هم فلافلی‌ها نور چشمانمان، هم راننده‌های اسنپ. ولی برای این جوان دانشجو ۵۰ میلیون در سال هزینه نکردند که این بیاید این‌جور شغلی انتخاب بکند. شغلشان سطح پایین نیست. شغل بسیار شریفی است. دست همه عزیزانمان را می‌بوسیم. برایتان این‌قدر هزینه نکردم برای این کار.

داستان شنگول منگول برایتان. شنگول منگول گوش کنیم. فکر کن شاید نکات جدیدی کشف کنی ازش. اتل متل توتوله. خوبه. این‌جا نیامدیم ما دانشجو. خرجش هم برای این کارها. چون نگاه می‌کند می‌گوید: "خب من برم الان چی کار کنم؟ الان یک ساعت کار کنم شب پول تو حسابم باشد." "هم یکی اسنپ و یکی فلان کار دلالی و یک کار دیگر. باید بری شب دو تومن تو حسابمون است." این می‌شود مملکت ما. "مغزها دارند دنیا را اداره می‌کنند، خودمان گروگان. یک‌کم حوصله کن، به خدا برکت می‌دهد. باور کن اصلاً موقعیت‌های شغلی عجیبی برایت پیش می‌آید. بعد شش ماه قبول کرده بودم. شش ماه حوصله کردم، قناعت کردم، پولم هم رسید، نانم هم رسید. الان پیشنهاد شغلی که همیشه ده برابر سرمایه پول تویش است. شش ماه دیگر هم تحمل کنی می‌رود بالاتر. دو سال دیگر تحمل کنی می‌رود جلوتر. یک‌کم تحمل کن. عجله دارد آدم. عجول با اراده نمی‌شود. باید به هدف برگردد. تو اصلاً دانشجو شدی که چی بشود؟"

"سؤال سختی است. دانشجو شدیم که فامیل مسخره..." "قبول نشدی؟" دیگه ما رفتیم آخر کنکور دادیم. زدیم. دیگه همین دیگه. تو مدرسه وقتی با هدف کار ندارم، دانشگاه وقتی با هدف کار ندارم، تو صداوسیما وقتی با هدف کار ندارد پرخرج‌ترین برنامه صداوسیما را می‌سازد. هر کی می‌آید پشتک‌بارو می‌زند. می‌گوید که: "من هدفم این بود که دیده بشوم." گورخرهای باغ‌وحش هم دیده می‌شوند. خیلی خوشم می‌آید این. بعد استعدادیابی اسمش را می‌گذاریم. بد نیازسازی می‌کند. بعد آن جوان نخبه دانشجوی شریف می‌گوید: "من دیدم که اگر بخواهم دیده بشوم، باید بیایم میکروفون دستم بگیرم بخوانم." می‌بینید یا نه؟ "مغز آقا! الان آمریکا باقالی بار ما نمی‌کند. وقتی من آمدم اینجا خواندم، ده کا رفت رو فالوورهای من. شب اول ۵۰ تا تماس داشتم."

مشکل نظام تربیتی فاسد و کثیف و خراب ماست. این مشکل رسانه ماست. حساسیت ندارد. حالا مگه زن و مرد همدیگر را بغل کردند؟ "دیگه می‌خواهم دیده بشوم." بغل می‌کردند. گناه ریا از گناه نگاه حرام به مراتب بدتر است. گفتند شرک خفی. این خود ریا است. "میل دیده شدن خود ریا است. دیده شدن." بعد با ساده‌ترین و سطحی‌ترین کار بخواهد دیده بشود. این دیگه تو این جوان چی می‌خواهد در بیاید؟ "اینستاگرام می‌گوید من می‌خواهم دیده بشوم، چی کار کنم؟" "مسخره می‌کنند ملت. خرخون اعتبار ندارد بین مردم. یک کار باید بکنیم جذاب فان باشد مردم بیایند ببینند خودشان را بپسندند." "خب چی کار کنم؟ من کارهای ویژه باید برم دوره ببینم." "آنجا ده سال کلاس دارد. تئاتر باید برم. هنرپیشگی باید..." "می‌آیم این خرچنگ و تخم سوسمار و زهر هلاهل و کبد خر و دم سگ و این‌ها را با هم قاطی می‌کنم تو مخلوط‌کن می‌خورم." "تجربه نشان داده یک روزه یک میلیون فالوور پیدا می‌کنی." خیلی خوب.

اون رفته ده سال درس خوانده. بعد مثلاً آن پایینش زده "Ph.D از دانشگاه فلان". "۵ نفر فالو، ۷ نفر آنفالو می‌کنند تا آخر هفته." "من همین‌جور دارد نجومی می‌رود بالا." "چقدر خوبه. دیده می‌شوم." "همه جا هم که می‌گویند باید دیده بشوی دیگه. مدرسه می‌گویند دیده بشو. تلویزیون می‌گویند دیده بشو." "این کار خیلی خوب بود، خیلی دیده شد. این خیلی ویو خورد." نظام عجله. نظام طاغوتی نظام عجله است. نظام فرعونی نظام عجله است. آدم‌ها را عجول بار می‌آورد. با نیازهای دم‌دستی. «فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ» می‌گوید فرعون آدم‌ها را خفیف می‌کند. با سطحی‌ترین نیازهایشان درگیر می‌کند. "این کارو نکنی می‌کشم. اون کارو نکنی نونت را نمی‌دهم. این کارو نکنی دلارت را جمع می‌کنم. او دلار! دلار!" بدبختی. کاری که با ساحرها کرد. اصلاً فرعون بر اساس نظام عجله زنده‌می‌ماند تا کسی «اتاق» بکشد. می‌کشم. زندان. محرومیت از حق تحصیل. تبعید. نیازهای ابتدایی آنی است دیگر. همان اول آدم‌های عجول این‌ها را نیاز می‌دانند دیگر. بعد مهار می‌شود به همین سادگی. الحمدالله جوان‌ها باهوشند، خدا را شکر. مطلب جا می‌افتد. آدم احساس هدر رفتن مطلب نمی‌کند.

نظام عجله، تمدن غرب، نظام عجله است. بر اساس عجله دارد مردم را با عجله‌هایشان مدیریت می‌کند. با دم‌دستی‌ترین نیازها. البته آن نخبگان خودشان که سرسپرده‌اند، مورد تأیید از ۹۰۰۰ تا عهد گرفته‌اند. آن‌ها را نه. این بی‌حجابی‌ها و عرق‌خوری‌ها و این پورن و کوفت و زهر مار مال ماهاست. مال ما بدبخت‌بیچاره‌ها. بعد تو خودشان تو صهیونیست‌ها فیلمش منتشر شده. بریم ببینیم. تو هواپیما نشسته، جوان صهیونیست، هواپیما دارد فیلم نشان می‌دهد. یک‌کمی صحنه دارد. آمده دارد با پرده می‌کشد روبروی مانیتور کل هواپیما. بعد می‌گوید: "شماها شعورتان نمی‌کشد، وقتی ما اینجا سوار شدیم، این صحنه‌ها را نباید نشان بدهید؟" می‌دانی یعنی چه؟ "یعنی من می‌خواهم دنیا را اداره کنم. برای چی من را درگیر این نیازها می‌کنی؟ این‌ها مال شما بدبخت‌بیچاره‌هاست."

می‌گوید تو نیجریه نیمکت نداشتند. این‌ها چوب را برمی‌داشتند با میخ به هم می‌کوبیدند، یک چیزی درست بشود بچه‌ها روش بنشینند. ولی همان مدرسه‌ای که چوب نداشت که این‌ها روش بنشینند، اینترنتش، اینترنت هشتم دنیا. تو نگاه کن! معدن طلای دنیا نیجریه است. دنیا را اداره می‌کنی به این قشنگی با عجله. «خلق الانسان من عجل.» می‌خواهی با اراده بشوی، باید روبرو عجله بایستی. می‌خواهی روبرو عجله بایستی، باید برگردی به هدفت. هدفت چیست؟

"تو مدرسه رفتی؟ آقا روز اول مهر از ما بپرسند." دو هفته یک بار باید بپرسند. سالی یک بار دیگه باید لااقل بپرس: "خب بچه‌ها شما آمدید مدرسه برای چی آمدید؟" "مادر صبح پا شد با لگد من را پرت کرد بیرون. برو بیرون!" انگیزه منگیزه این‌ها خیلی حالی‌ام نمی‌شود. پرتم کردند بیرون. یک دو هفته که گذشت، یک ماه که گذشت: "خب بچه‌ها! الان که دیگه مادر بیرونتان با لگد نمی‌کند، خودتان صبح پا می‌شوید. الان برای چی پا می‌شوید؟" "دیگه عادت کردیم. دیگه می‌خواهیم." "مدرسه هم هفت صبح باید باشیم. پویا هم که برنامه ندارد. بهتر است." این تا دانشگاه همین‌جوری می‌رود ها! شاید باورتان نشود، دانشگاه تا خود دانشگاه شریفش همین‌جوری رفته. تو دانشگاه شریف تو سلف نشسته بودیم، دانشجوی رتبه ۴۰ کشور برگشت به من گفتش که: "من رتبه چهل که شدم فقط به خاطر دل مادرم کنکور دادم." بچه مشهد بود، قاسم‌آبادی بود. مرتب می‌کرد. شریف. ۱۰ تا دانشگاه مختلف آمریکا، کانادا، انگلیس، این‌ها هی درخواست. در این حد ما نیرو داریم الان. الحمدالله همین‌جوری کشکی رفته جلو.

"نفر اول می‌گفت قله اورست را چه جور فتح کردی؟" گفت: "شعله می‌دیدم." "سرده." چند تا پرچم دیدم. ایرانی‌ها معمولاً این‌جوری به این نقاط خاصی می‌رسیم. شعله را پیدا کنیم. نبوغی هم در ما کشف می‌شود. هدف‌گذاری نداریم. از ۵ سالگی باید هدف. الان مدرسه فوتبال آوردند، به سن ۵ سال رساندند. استعداد فوتبال بچه را ۵ سالگی کشف می‌کنند. می‌گویند: "این ۲۰ سال بعد مسی است." فوتبالیست شدن. طرف کارگر ساختمان فوتبال یک دانه می‌زند کات‌دار. فیلمش درمی‌آید. بارسلونا درخواست مذاکره می‌دهد. این هم استعداد یابی ماست. اراده. "مرادی زحمت کشیده چه بازیگری." مثلاً یکی نگاه. یکهو توی مهمونی مثلاً جمع نشستند، حرکات قشنگی انجام می‌دهد. بدبخت‌بیچاره رفته ده سال دوره بازیگری دیده. هی این استاد، آن استاد، این فلان. هی ارزش اراده می‌آید پایین. هرچی آدم با اراده‌تر باشد، بدبخت‌تر است. همه‌چی شبانه یک‌هو است. مثل پول بنزین، قیمت بنزین. این‌ها که معروف شده. یکی بالا رفته، یکی پایین آمده. سبک شب جمعه‌ای. همه‌اتفاقات شب جمعه رقم می‌خورد. اصحاب کهف. این فاجعه است. این‌ها.

"هدفت چیست؟ آقا آمدی مدرسه چی کار؟ شغل برای چی انتخاب کردی؟" مشاوره‌های تحصیلی ما باید داشته باشیم. مشاوره باید ارزشمند باشد. مملکت ما مشاوره مفت نمی‌ارزد. مشاور به چشم اضافی بهش نگاه می‌کند. هرکی هم با هرکی به مشکل می‌خورد می‌گوید: "الهی بگویم این مشاوره را خدا چی کار کند؟ ما رفتیم مشاوره." به چشم هوو نگاه می‌کنند به مشاور. مشاور نقش کلیدی دارد. قدم به قدم. اصلاً می‌گوید قبل از می‌گوید: "اول مشورت کن، بعد." «فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ» اول مشورت، قبل عزم و قبل اراده مشورت است. "تصمیم رسیدی؟ با کی مشورت کردی؟"

"مشورت چیست؟" مدرسه یکی آن گوشه نشسته. همیشه می‌رفتیم توپ برمی‌داشتیم از اتاق. خاصیت داشت توپ‌نگه‌دار. بنده خدا دکترا دارد. این وضعیت ماست. اراده پشیزی ارزش ندارد. انتخاب نمی‌کند کسی چیزی را. ما تلویزیون هم انتخاب نمی‌کنیم. همین‌جور می‌زنیم هرجا. "یک‌هو یک قیافه می‌گیرد ما را نگاه کند." خب دیگه رفت سکانس بعدی. "خیلی نشان نمی‌دهد، بریم باز ببینیم کانال بعدی چی دارد." بابا! تلویزیون آدم باید انتخاب بکند. کانال‌هایش را انتخاب بکند. برنامه‌هایش را انتخاب بکند. بررسی بکند. خیلی از جاهای دنیا شبکه‌ها کارتی است. نه فقط شبکه‌های آن‌جوری. یعنی طرف آمده انتخاب کرده و پول بدهد شارژ بشود برایش. هیچ جای دنیا تو تلویزیون مجانی نیست مثل ایران که انگشتت را تف بزنی پشت آن دستگاه بزنی می‌گیرد. دو تا کانال بگیرد. کلاً هر شبکه ملی. هرجایی پول بدهی بخری باید انتخاب کنی. تلویزیون روشن و هرکی هم زور بیشتر داشته باشد، ساعت‌ها متناسب با دیکتاتوری خانه. آن کوچک کوچکه که از دیکتاتور اصلی است. آن هر وقت بیدار شود، کنترل دستمان است. اگر تو آن خانه دهه‌شصتی داشته باشند، همه برنامه‌ها را صبح تا شب نگاه کن. "یک ساعت‌های مامان که الان وقت آشپزی، آن برنامه تو خانه و فلان و این‌ها. بابام هم که شب می‌آید اخبار و سریال." گوشیش. تلویزیون برای این برنامه ندارد. اصلاً برنامه‌ساز دهه‌شصتی‌ها را کلاً برو. بعد خوب برای بقیه چی داری؟

اهمیت انتخاب به اهمیت هدف است. ببین تو اگر این را می‌خواهی، این مسیرش است. آن را می‌خواهی، این مسیرش. کدامش را انتخاب کردی؟ تو اصلاً بررسی کردی با چی به این نتیجه رسیدی؟ در مورد هدف بحث زیاد است. امشب مقدمه بحث هدف را با هم. یک نکته کلیدی در مورد هدف بگویم. یک‌کمی باهاش سیر کنیم، بقیه‌اش دیگر می‌ماند برای شب‌های بعد ان‌شاءالله.

ما در انتخاب هدف باید چی را در نظر بگیریم؟ باید در انتخاب هدف جاودانگی را در نظر بگیریم. هرچیزی هر چقدر به جاودانگی نزدیک‌تر باشد، باید ما اراده بیشتری برایش مصرف کنیم. معلوم است چی می‌گویم؟ ما نیاز درونی و فطریمان همیشه به چیزهای جاودانه است. آدمیزاد با فطرت درونی چیز موقتی نمی‌خواهد. کلاه سرمان گذاشتند. هی ما را با موقتی‌ها سرگرم می‌کنند. ما دائمی می‌خواهیم. ما همیشگی می‌خواهیم. آفریده آدم‌های بی‌اراده. هرچی موقتی‌تر، چون ساده‌تر و سطحی‌تر است. تو همان لذت‌های دنیایی‌اش با سیگار به قلیان ترجیح دارد. چرا؟ قلیان یک ساعت طول می‌کشد. باید بری فوتش کنی، بچرخانی، تنباکو از کجا گیر بیاورم؟ و زغال گران شده و... ترجمه با سیگارت به همین دلیل انتخاب بکند. هرکدام ساده‌تر، سطحی‌تر. بعد جالب، این‌ها شده درس‌نامه‌ها. تو دنیا رسانه را بر این اساس درس می‌دهند. مدرسه را این مدلی کردند. کلاً بر اساس عجله. ساندویچی.

بعد ما کتاب می‌نویسیم، تحویل می‌دهیم به مجتمع. یک ناشر محترم و فرهیخته می‌گوید: "حاج آقا! خیلی علمی نوشتی. بزن یک چهار تا داستان و عکس و مکس و این‌ها وسطش بگذار که مردم حوصله گل آقا را بخوانند." این‌جوری اگه به کتاب علمی، یک علمی که حوصله ندارد، تحلیل کردی دو ساعته از اینورش رفتی از آنورش در آمدی. دو کلمه مهم این است که بالاخره فروش می‌رود. این فضای علمی ماست. این بهترین انتشارات‌های علمی مملکت ماست. این‌ها را می‌گویند به آدم. ارزش پژوهش یعنی هرچی احساس می‌کنی، هرچی برای هر کاری بیشتر وقت می‌گذاری، عمرت را تلف کردی. هرچی سطحی‌تر، هرچی سخنرانی آبکی‌تر بهتر. آیا خیلی دیگه تو می‌روی تو دل مطلب؟ برو. هرکی آبکی‌تر معروف‌تر، محبوب‌تر، مشهورتر. هرکی عمیق‌تر، به درد بخورتر، منزوی‌تر، غریب‌تر. نخبگان جامعه همه تو پستو. پخمگان جامعه همان بالا بالاها. به چی برمی‌گردد؟ به عجله. به نظام تربیتی فاسد. زحمت هم می‌خواهد. طاغوت البته این مدلی مدیریت می‌کند؛ چون طاغوت خودش برنامه دارد. می‌خواهد آدم‌ها را در حد بره نگه دارد. این‌ها فقط حرف، فقط مجری باشند.

فرعون این مدلی اداره می‌کند. ما کارمان سخت است. امام حسین تا نمی‌کرد. یزید راحت یک داد می‌زند سر جایش. توجیه کند. از هر اهرم و ابزاری که داشت می‌خواست استفاده کند. تا شب عاشورا وایساده با اصحاب دارد دیالوگ می‌کند. تک تک: "فردا نیا الکی با جوگیری بری آنجا کشته بشوی ها. ۵۰۰ کیلومتر پیش می‌دانستیم اینجا بچه‌ها! بریم آنجا دور هم امشب عرق و رقص و این‌ها داریم. فردا ممکن است دعوایی بشود." امام حسین می‌کشند. لشکر یزید. همیشه لشکر امام حسین کجا در می‌آید؟ امام حسین برای اراده ارزش قائل است. یزید برای اراده ارزش قائل نیست. آدم‌های بی‌اراده زود می‌روند سمت یزید. اراده داشته باشی. بعد انتخاب کرده باشی شهادت را. باید انتخاب کرده باشی و قبول کرده باشی اینجا وایستی کشته بشوی. چشم‌بندی، سر کار گذاشتن ندارد. "شما الان خودت آمدی. بله. امضای کتبی کشته شدم با خودم است." "آقا من با عشق آمدم به قمر بنی‌هاشم." "پاشو برو." می‌فهمی یعنی چی؟ امام حسین به حضرت عباس فرمود: "پاشو برو. این‌ها با من کار دارند." بابا! حضرت عباس که با هم یکیند. شما دو تا گنبد از قدیم. شما دو تا گنبد بین‌الحرمین. این‌ها اصلاً اگر اگر نبودین، کلاً هندسه کربلا به هم می‌خورد. خودش توجیه. نگه: "داداشم را اینجا، با داداش ما چی کار داری؟" آن زبیر بود پشت در خانه امیرالمؤمنین. دید در خانه. "آه! با پسرعمه من چی کار داری؟" داد و بیداد کرد. بعد چند سال بعد آمد امیرالمؤمنین را بکشد.

جوگیر نمی‌خواهیم. انتخاب نکرده باشی. جوگیر شدن غدیر شد. بیعت کردن پیغمبر هم سر همین. هی میلش نبود که الان بیعت بگیرد. دیگه آخر وحی نازل شد که: "بگو دیگه بابا! نترس بگو. این‌ها باش! احساس هیجان است. دم‌دمی‌اند این‌ها." سه روز آمدند این را بیعت کردند. ۱۲ هزار نفر: "لَکَ یا علی." گفتند. هفتاد روز نکشید شد ماجرای سقیفه و این همه ماجرا. علی را نمی‌شناخت. جو، احساس، انتخاب نیست.

بعد شما می‌توانی این‌قدر ترفند الان ما تو دنیا داریم برای جلب رأی مردم. برای ساکت کردن زیردست. شما اگر کارفرما هستی، مدیری هستی، کارگری داری، این‌قدر مهارت‌های مختلف از برای اینکه این را ساکتش کنی، سر بدوانی، فعلاً کارت را راه بیندازی. "پروژه تموم بشود، بعداً حالا بعد پروژه بنشینیم با هم صحبت کنیم." اهل بیت تو روایت هم دارد: "اولی که می‌خواهی کارگر برایت کار کند و باهاش طی کنی." می‌گوید: "یک برده سیاهی آورده بودند برای منزل امام رضا علیه‌السلام کار کند." امام رضا آمدند: "زحمت می‌کشد." حضرت فرمودند که: "با این برده چقدر طی کردید؟" "آقا! این تو خیابان وایساده التماس می‌کند یکی ببرد سر کار." حضرت سرخ شدند، چشم‌هایشان سرخ: "من چند بار به شما گفتم این پول حرام است. این کار حرام است. با کارگر باید اول طی کنی. کار بکند." تا اینجاها باید ما اراده طرف را جدی بگیریم. بله انسان محترم است برای خدا. ارادی و اراده خداست. طی کن. تصمیم خودش است. بعد بعداً فرهنگ تو جامعه باب می‌شود. "خودم تصمیم گرفتم. خودم رأی دادم." مسئولیت به عهده می‌گیرد. وقتی فریبش می‌دهی، گولش می‌زنی، بعداً همه‌چی می‌زند. پنج روزه درست خیام انتخابات بود. مشکلاتمان است این‌ها. توانایی‌هایمان است. بخواهیم این کار را.

اون که دیگه رأی نمی‌دهد. "۷۰ تا کشته بشود؟" "۳۱۳ تومن می‌خواهد." "۳۱۳ تا شیرفهم، حالی شده انتخاب کرده." تازه شبی که حضرت ظهور می‌کنند، به این ۳۱۳ تا، این‌ها روایت دیوانه‌کننده ماست. اراده تو این مکتب چقدر ارزش دارد؟ هیچ جای دنیا برای اراده. اصلاً اکثر مکاتب فلسفی و روان‌شناسی غرب اراده را در انسان قبول ندارند. می‌گویند همش جبر است. جبر محیط است، جبر ژنتیک است، جبر خانواده است، جبر تاریخ، همه جبر است. اگزیستانسیالیست‌ها یک‌کمی اراده را قبول دارند. اونم باز اراده‌شان می‌زند به سمت اپیکوریسم، ۱۰۰ تا درد و مصیبت دیگر. خود این‌ها باز نتوانستند خیلی از اراده دفاع کنند.

امام زمان شبی که ظهور می‌کنند، ۳۱۳ تا را جمع می‌کنند کنار کعبه. می‌فرماید: "شما مطمئنی من امام زمانم؟" "کل دنیا را بگردید اگر امام زمان دیگر پیدا نکردید." یک قوه قوه تشخیص هم بهشان می‌دهد که بتوانند امام زمان را پیدا کنند. بعد می‌آیند با حضرت بیعت می‌کنند. این همه ما سر دواندیم که ظهور بشود. این همه ما دادمان برود بالا. "آقا بیایند." این‌ها ۳۱۳ تا. "گلمان!" این‌ها هم باید آن‌جوری بیعت کنند. "اراده تو الان کامل روشنی. پای من وایمیستی؟ با من می‌آیی؟"

امیرالمؤمنین وقتی حاکم انتخاب کنم، آمد وایسا. اول که گفت: "من نمی‌آیم." حرف زدن، دیالوگ کردن. "من اگر بعداً این کارو کردم، من به علم عمل می‌کنم. اگه این‌جور رفتار کردم، چیزی نباید بگویی. قول می‌دهی؟" "دم این‌ها را می‌فهمی چی می‌گویم؟" "بله. زیرش." مردم کوفه بی‌وفا. امیرالمؤمنین اصلاً اول قبول، اصلاً خودش را نینداخت جلو. این‌ها رفتند سمتش. التماس کردند. قبول نکرد و شروط گذاشت. "مگر برای اراده ارزش قائلم؟" حالا ما بریم فعلاً تا الان جوش خوب است. "ببین الان فضا خوب است. می‌رویم جلو. حالا بعد دو هفته با این‌ها حرف می‌زنیم، درست می‌شود."

روایت شب عاشورا را برایتان بخوانم. روایت خیلی زیبایی است. هدف و هدف باید به سمت جاودانگی باشد؛ چون انتخاب جاودانه‌ها سخت است. اگر کسی یک چیز جاودانه را انتخاب کرده بود، خیلی باید محکش بزنی. "تو واقعاً انتخاب کردی؟ پایش وایمیستی؟ تو واقعاً این را فهمیدی؟ تو قید این چیز سطحی و آنی را داری می‌زنی به خاطر چیز شیرین‌تر، بالاتر، بادوام‌تر؟" معمولاً آدم‌ها این‌جوری نیستند. "جوگیر نشده باشی؟" این دقیقاً کاریه که امام حسین شب عاشورا به اصحاب کرده. این روایت را بشنویم. مرحوم خصیبی در «الهدایة الکبری» صفحه ۲۰۴ این را بهتان نقل می‌کند. راوی روایت ابوحمزه ثمالی که ما دعای ایشان آشنایی باهاش از امام سجاد علیه‌السلام.

امام سجاد فرمودند که: "شب عاشورا امام علیه‌السلام جمع اهل و اصحابش را در شب آن روز جمع کرد. همه اصحابش را جمع کرد و خانواده‌اش را. یعنی پسر امام حسین، علی اکبر هم باید بیاید اینجا. حضرت علی اکبر: "پاشو برو!" خیلی حرفا. "بماند." "عباس هم پاشود برود." «یریدون وحدی» "این‌ها فقط با من کار دارند. همه‌تان پاشید بروید و نجات بدهید خودتان را. رحمت خدا بر شما. فانتم فی حله من بیعتی.» "بیعتم را برداشتم و عهد الله الذی احدتمونی حتی عهدی که با من بستید من یک‌طرفه نقضش کردم." «فقالوا اخوته و اهله و انصاره بلسان واحد.» برادران و خانواده و یارانش همه با یک زبان گفتند: «والله یا سیدنا اباعبدالله لا ترکناک ابدا.» "آقای ما، یا اباعبدالله! ما تو را تا ابد ول نمی‌کنیم." بعد گفتند: "ما پاشیم بریم؟ مردم بگویند ترکوا امامهم و سیدهم و کبیرهم وحده؟ مردم بگویند این‌ها آقاشان را تنها گذاشتند، مولاشان را تنها. حتی قتل. ول کردن این آقا را همان خدا سپردم. کشته شد. این‌ها کشته شدن، آمدند و نبلو بیننا و بین الله عذرا.» ما بین خودمان و خدا عذر بتراشیم و «حاشا لله ان یکون ذالک ابدا.» "نمی‌گذاریم جور بشود." «او نقتل دونک.» "ما برای تو کشته می‌شویم تا آخرش هستیم."

«فقال علیه السلام» حضرت: «ان اقتل و تقتلون کلکم» "من فردا کشته می‌شوم، همه شما هم کشته می‌شوید، حتی لایبقی منکم احد.» هیچ‌کس از شما نمی‌ماند. همه گفتند: «الحمدلله الذی اکرمنا به نصرت.» "خدایا شکر که ما را ارزش به ما داد، یار تو بشویم و شرفنا بالقتل معک.» مال شریف کرد به اینکه پای تو شهید بشویم. "تو راضی نیستی ما با تو بیایم آقا؟ تک‌خوری نکن!" این آدم. به آقا: "تو تنها اینجا بمانی؟ ما را هم ببر دیگه." اینجا دارد که همه که این را شنیدند انگار یک نفر به خودش آقا فرمود: "همه‌تان کشته می‌شوید. ولی من نه اینکه سنم کم است." در مورد مردان رزمنده. حالا ببین بچه ۱۳ ساله چه حسی دارد؟ چه اراده‌ای دارد؟ ۱۳ ساله ما این‌جور اراده دارند یا ندارند. تربیت شده ابی‌عبدالله. ۱۳ سالش اراده‌اش این شکلی.

«فقال له القاسم ابن اخ الحسن» برادرزاده‌اش قاسم پا شد گفت: "عموجان! من هم کشته می‌شوم؟ کشته می‌شوم؟" فاش. حضرت بهش محبت کردم. دلسوزی نگاهش کردم. «ثم قال» حالا می‌خواهد محک بزند. خودش انتخاب کرده. اراده دارد. "پسر برادرم! مرگ پیش تو چیست؟" آدم وقتی احساس نیاز به چیزی می‌کند در اثر رسیدن بهش لذت می‌دهد. از یک لذت سطحی می‌گذرد برای لذت جلوتر. حالا قاسم می‌خواهد از لذتی که می‌برد بگوید. چی گفت؟ چی گفت؟ گفت: «یا عمه اهلا من العسل.» "عمو! از عسل." دور تا دور سی هزار تا سپاه دشمن گرفته. سه روزه به این قافله آب نرسیده. با حلقوم خشک. بچه ۱۳ ساله. لشکر دشمن. "اگر به زور می‌خواهم خودم را جا کنم بین شهدای ابی‌عبدالله." فرمود: "ای ولله! آره به خدا از عسل." چی؟ عسل. رضا فرمودند: "این تیکه از روضه دیگه، روضه خاصی است. این تیکه از روضه شب، روضه علی اصغر. تنها روضه‌ای که امام حسین شب عاشورا برای اصحاب خواندند، همه گریه کردند روضه علی اصغر." به پیشواز شب هفتم بریم.

آخرش حضرت فرمودند: "پسرم عزیزم! نه تنها تو کشته می‌شوی." «لا احدن یقتل من الرجال و بنی عبدالله» "پسرم عبدالله رضی علی اصغر او هم." "وقتی می‌گویم همه یعنی حتی و هو ربی." گفت: «فداک عمک یقتل عبدالله اذا خفت عطشا.» "عمو فدات بشوم. علی اصغرم وقتی می‌کشند که دیگه تشنگی حاکم شده بر این خیمه‌ها و سرت را الی قیامنا. من می‌آیم سمت خیمه‌ها. فطل. دنبال آب می‌گردیم پیدا نمی‌کنیم. پیدا عبدالله. اشرب من فیه." می‌گویم: "پسرم عبدالله را بده." «فیه فاه من منیح فاسق منهم» "همان‌جور که بچه دستم است، تیر می‌اندازند سمت این بچه." «بسهم فیخره و هو یناقی» تو خون خودش می‌غلتد. «فی کفی» خونش می‌ریزد تو کف دستم. «رفعه الی السما» خونش را به آسمان می‌پاشم. من می‌گویم: «اللهم صبرم به حساب لا اله الا الله.» بعد حضرت روضه خیمه‌ها را هم خواندند. اینجا قاسم نگران شد. بگذار بگویم شماها باهوشید. این روضه را تو شما. هوشتان خوب است. پای روضه بزرگ بگویم ببینم با این روضه امشب چی کار می‌کنیم.

قاسم یک‌هو نگران شد. نه اینکه ابی‌عبدالله فرمود حتی علی اصغر کشته می‌شود. قاسم یک سؤال پرسید از امام حسین. پا شد گفتش که: "آقا جان! آقا جان! عموجان! عموجان! اینی که شما گفتید علی اصغر کشته می‌شود یعنی پای نامحرم خیمه وا می‌شود که بچه را می‌کشد، رو می‌کشد، رو می‌کشد." بچه ۱۳ ساله. با اینکه نه زن طبق برخی نقل‌ها تو این کاروان دارد، نه بچه. غیرتش این است: "نکند عمو بعد از ما پای نامحرم به این خیمه‌ها." "ما اراده کردیم بریم. ولی اگه پای نامحرم باز بشود چی؟" این درد قاسم است. درد قاسم نامحرم. "که بیاید تو خیمه." لا اله الا الله. شب ششم بگویم. وقتی این درد قاسم است. قاسم که مسئولیتی ندارد. خیمه‌اش هم دیده تو خیمه‌گاه. یک خیمه جداست. خیمه قاسم را دیدی؟ ان‌شاءالله باز بشود دوباره به همین زودی‌ها. امشب حضرت قاسم برای ما بنویسد کربلا را. یک خیمه جداگانه دارد. این خیمه قاسم که خیمه جداگانه وسواس داشت این زن و بچه بعداً چی می‌شوند.

حالا قاسم! شما همه‌تان کشته می‌شوید. این تنها مرد اینجا می‌ماند. این تنها مرد می‌خواهد این خیمه‌ها را اداره کند. لا اله الا الله. قاسم یک وقتی می‌آید، هی این آقای غریب تو هی می‌آید تو خیمه، هی برمی‌گردد. دو تا شمشیر می‌زند، می‌آید سمت خیمه: "شماها که این خیمه‌ها بی‌صاحب می‌شود. این آقا تنها می‌شود." قاسم فقط همین‌قدر بهت بگویم: "تو راحت زمین و شهید شدی، شهید. تو افتادی راحت عموت را صدا کردی و جان دادی. ولی عمویت وقتی می‌افتد رو زمین، هی با چشم خیمه‌ها را نگاه می‌کند. نگاه می‌کند."

السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک. علیک منی سلام الله ابداً ما بقیت و بقی اللیل و النهار ولا جعله الله آخر العهد لزیارتکم. السلام علی الحسین و علی...
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات جنگ اراده ها