جنگ اراده ها

جلسه سه

00:43:33
433

معرفی
ساده‌ترین راه برای تشخیص استعداد ویژه خود
جنگ اراده‌ها در سوره یوسف
ماجرایی از اراده سید هاشم حداد
رکورد، تحریک اراده
تفاوت نتوانستن و نخواستن
قاعده مهم در محک اراده
جمله بانو امین به علامه طباطبایی
بیان طلایی امیرالمومنین علی علیه السلام در مورد اراده
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری ولل عقدة من لسانی یفقهوا.

یکی از نکات کلیدی که دیشب به آن رسیدیم و به آن پرداختیم، این نکته بود که وقتی به چیزی تکلیف پیدا کردی و موظف شدی، حتماً می‌توانی آن را انجام دهی. خدا فوق طاقت کسی به کسی تکلیف نمی‌دهد: «لا یکلف الله نفساً الا وسعها». خدا به اندازه وسع آدم تکلیف می‌کند. میزانی که به تو داده، از تو توقع و تکلیف دارد. اگر بچه‌ای خدا به تو داده که بیمار است، خدا از تو اینجا چه می‌خواهد؟ صبر کنیم، تحمل کنیم، بسازی، آرامش داشته باشی، توجه به خدا داشته باشی، شکر داشته باشی. وقتی خدا این را تکلیف کرده به من، در این موقعیت حتماً می‌توانم. "نمی‌توانم" معنا ندارد. اگر نمی‌شد، تکلیف نمی‌کرد، ما را در این موقعیت قرار نمی‌داد.

ما اصلاً از اینجا می‌فهمیم که آن نقطه اصلی که خدا با ما کار دارد، کجاست و چیست؟ پاشنه آشیل ما چیست؟ نقطه ضعفمان چیست؟ نقطه خاصمان کجاست؟ اصلاً آدم‌های رند و زیرک و ظریف از همین‌جا استعدادشان را کشف می‌کنند. این تست‌های استعدادیابی و این‌ها که خوب هم هست، حالا در مجموع خوب است، بالاخره یک چیزهایی از تویش در می‌آید. مشاوره و گفت‌وگو، از تویش حالا استعداد و چیزهایی فهمیده می‌شود. ولی آقا، بخواهیم خداوکیلی راحت، جمع‌وجور با هم صحبت بکنیم، باید بگوییم که ساده‌ترین راه برای اینکه آدم بفهمد استعداد ویژه و خاصش چیست، یک نگاه به ابتلائات و تکالیف خاصی است که خدا به او کرده؛ خاصِ خاص‌ها که ویژه است.

تو را در یک جایی قرار می‌دهد، همه اسباب به سمت یک گناهی دارد سوق می‌دهد و به تو می‌گوید این کار را نکن. من پس دقیقاً از همین‌جا ساخته می‌شوم که یک نمونه‌اش حضرت یوسف است. در مورد اراده حضرت یوسف ان‌شاءالله با هم صحبت می‌کنیم. این عنوان جلسه‌مان هم که "جنگ اراده‌ها"ست. اصل جنگ اراده‌ها در قرآن، جنگ اراده یوسف و زلیخا بود. بیشترین واژه "اراده" (ماده «روَد» - من بابت این سینه‌ام هی سرفه که می‌کنم عذرخواهی می‌کنم، دیگر ببخشید). این ماده «رود» که اراده از این ماده می‌آید، در یک صفحه قرآن که در سوره مبارکه یوسف است، همه‌اش در مورد زلیخا به کار رفته: «تراود و فتا راودتنی عن نفس». اراده شدید کرده بود زلیخا، می‌خواست یوسف را و آن گناه را. یوسف هم اراده کرد، می‌خواست خدا و طاعت خدا و این‌ها با هم درگیر شدند. کل ماجرای یوسف، یعنی آن نقطه اوج داستان اینجاست که آخر هم مچ زلیخا را خواباند زمین: «الان حصحص الحق ان الله لا یهدی کید الخائنین». آخِر معلوم شد کی اراده‌اش در عالم همه‌کاره است. از قبلش هم کل طراحی برای همین بود.

یوسف را اینجا آورد. زلیخا یک زن زیبا، جوان، بستر، موقعیت کاملاً آماده. هفت تا در را خودش بست: «غلقت الأبواب». دیگر همه‌چیز جور بود. دیگر خلاصه حضرت یوسف هم باید مثلاً مثل ما می‌گفت: "دیگر آقا واقعاً خدایی‌اش دیگر نمی‌شد، دیگر این‌جوری آدم گیر کند و این... اصلاً من بزرگ کرده‌ام و از بچگی نگاه‌هایی به این‌ها نداشتم." این توجیه که ما داریم، بعد هم دیگر این‌جوری هفت قفله کرد و اصلاً اینجا شرایط اضطرار بود. علما اینجا می‌گویند: در شرایط اضطرار آدم حرام نمی‌تواند انجام دهد. قفل کرده بود، یوسف دوید سمت در قفل شده. به قول یک آقایی می‌گفتش که این درهای چشمکی که سمتش می‌روی، در باز می‌شود، اورجینالش مال داستان حضرت یوسف است. بعداً از روی این... در قفل بود، یوسف می‌رفت سمتش باز می‌شد، باز رد می‌شد بسته می‌شد. دارویش را ساختند این‌ها را. در چهار قفله، آن هم قفل‌های آن‌جوری، قفل‌های قدیم، قفل‌های قبل انقلاب نه، این قفل زپرویی که از آمریکا این‌ها مثلاً می‌آوردند، قدیمی‌ها بود، زمخت‌ها. از آن‌ها زده بود به در. هفت تا در را قفل زده بود سفت. این هم هی می‌دوید، اراده کرده بود دیگر. یوسف هم اراده کرده بود دیگر. مچ زلیخا را خواباند. همه آنی که خدا برای یوسف نوشته بود، دقیقاً همین‌جا بود. نقطه خاص تربیت و شکوفایی حضرت یوسف دقیقاً همین‌جا بود. دقیقاً همان‌جایی که احساس می‌کنیم دیگر نمی‌توانیم، خدا می‌خواهد همان‌جا ما را بسازد.

یک مرزی می‌رسد که آدم دیگر دارد خفه می‌شود، دارد له می‌شود، دارد نابود می‌شود. "داری ساخته می‌شوی، داری نابود می‌شوی." دیگر اصلاً آدم نابود می‌شود، ساخته می‌شود. این هتل‌های اطراف حرم که ماشاءالله می‌زنند، گنبد را کور می‌کنند. ندیدی هر هتلی که می‌خواهد برود بالا، قبلش چه می‌شود؟ اول یک چیزی خراب می‌شود، می‌رود پایین. بعد تمیز و تر و تمیز در می‌آید، می‌رود بالا. تا خراب نشوی که آباد نمی‌شوی. آن بیل و کلنگ خداست که دارد می‌زند، خرابت می‌کند. بعد اینجا می‌خواهد یک هتل دولوکس در بیاورد. سر و صدا و داد و بیداد نکن دیگر، تحمل کن. از همین‌جا می‌خواهد بسازدت.

رهبر انقلاب می‌فرمود: از ایشان پرسیده بودند که شما از کجا به نظرت این‌جور شده و این‌ها؟ ماجرای معروفی است که ایشان در قم جزو طلبه‌های نخبه بود، خیلی ویژه بود. از جوانی خیلی ویژه بود. از سن پانزده، شانزده سالگی، از شدت مطالعه، چشم ایشان چند نمره بالا رفته بود. عکس‌های قدیم ایشان را اگر نگاه کنید، عکس‌های نوجوانی ایشان، چشم ایشان خیلی "عی نی می‌زد" (شاید منظور: عینکی می‌زد یا نمره چشمش بالا بود). مطالعات سنگین در حوزه‌های مختلف. یک طلبه ویژه. و پدر ایشان در سن هفده سالگی به ایشان گفته بود: شما مجتهدی. سن بیست سالگی وقتی رفته بود قم، گفته بود: دیگر من تقلید نمی‌کردم، رفتم فقط درس خارج علما را ببینم. از بیست سالگی‌شان مجتهد بوده. این‌ها معمولاً چیزهایی است که در مورد ایشان گفته نمی‌شود. درس خارج وقتی رفته بود، ایشان قم رفته بود درس آقای بروجردی. یکی از درس‌های خیلی سطح بالا بود. خود حضرت امام همان‌جا شرکت می‌کرد، آقای بهجت هم شرکت می‌کردند، بزرگان شرکت می‌کردند.

بعداً با مرحوم آشیخ مهدی حائری یزدی که ایشان آشنا می‌شود، از ایشان درخواست... یعنی درس خارج ایشان می‌رود. حائری یزدی که نوه پسری شیخ عبدالکریم حائری، مؤسس حوزه بود، ایشان برای رهبر انقلاب یک جلسه اختصاصی درس خارج گذاشته بود، تک‌نفره. شاگردان اعتراض کرده بودند، گفته بودند که آقا، استعدادش فرق می‌کند. ایشان فوق استعداد شماست و این در آینده می‌درخشد. همه می‌دانستند که ایشان اگر قم بماند، مرجعیتش تضمین شده است. می‌ماند و همه را درو می‌کند. پنج تا پسر بودند، ایشان هم پسر وسطی بود، نه اولی بود، نه آخری بود. بابای ایشان اصرار. "تازه اصرارم احساس کردم پدرم دوست دارد که من کنار ایشان باشم." من، آیت‌الله سیدجواد خامنه‌ای (رضوان‌الله علیه)، ایشان چشمش آب مروارید آورده بود. استاد رهبر انقلاب از اول همه را پیش پدر خوانده بود. از جهت علمی خیلی قوی بوده، از جهت معنوی هم آدم خاصی بوده. البته از جهت سبک و سیاق سیاسی و اجتماعی و این‌ها، کاملاً ضد بودند رهبر انقلاب با پدرشان. قبول نداشتم سبک و سلوک اجتماعی و سیاسی پدرم را، اصلاً قبول داشتم کلاً ضد با این مسائل هم بود. ولی مادرشان نه، مادرشان خیلی موافق این کارها بود. عالم‌زاده هم بود مادرش.

پدر ایشان: "من احساس کردم پدرم دوست دارد که من کنار ایشان باشم. از یک طرف دیدم من قم را ول کنم بیایم اینجا، تمامم، نابود شدم. هرچه استعداد و توان و هرچه زمین است، آنجاست." یک اهل دلی که یکی از دوستان ایشان را به بنده معرفی کرد، از دنیا رفته الان، می‌آید تو مشهد (منظور: ملاقاتی در مشهد با اهل دل). ایشان می‌گوید که آقا، ماجرا این است، من چکار کنم؟ ایشان برمی‌گردد می‌گوید که: خدای مشهد با خدای قم فرق می‌کند. یک تلنگری بود برای من. آن اهل دل گفته بود که: اینی که اینجا بهت بدهند تو این ماجرا، خیلی بالاتر و بیشتر از آنی است که تو قم بهت بدهند. اینجا خودت را می‌زنی، خراب می‌کنی و آبت می‌کند (منظور: آباد می‌کند). آنچه که شد. یک جاهایی دقیقاً احساس می‌کنی کل معادلات دارد می‌ریزد به هم. من هرچه که برای خودم نوشتم که این‌وری باید بروم، آن‌وری دارد می‌بردت.

میان‌بر بنده خدا! "خفش کنم، فشار می‌آید." (منظور: از شدت فشار و خستگی). احساس می‌کنی دیگر نمی‌توانی، همان‌جا قرار است آبادت کنند. مرحوم سید هاشم حداد (رضوان‌الله علیه)، شاگرد مرحوم قاضی بود. ایشان هم خیلی ویژه بود. ازدواج کرده بود، پدر خانمی داشت به اسم حسین ابوعمش. خانواده خاصی بودند در کربلا. مادر همسر ایشان، حالا بنده به احترام حداد خیلی سعی می‌کنم که باز احترام مادر خانمش را هم نگه دارم، وگرنه خیلی تعابیر تند می‌شود. مادر خانم ایشان، چی بگویم توهین به ایشان نشود، خیلی ناجور بود دیگر. حالا محترمانه‌اش این است: خیلی ناجور بود، خیلی بد اخلاق، بددهن، پرخاشگر، بی‌منطق، زورگو. به قول جوانان امروز "رو مخ"، "رو اعصاب". خدمت آقای قاضی می‌گوید: آقا این مادر خانم ما پدر ما را درآورد. آقای حداد نعلبندی داشت دیگر، نعل اسب درست می‌کرد، آهنگر بود، درآمد کمی داشته. همان مقدار درآمد را هم باید یک مقدار اجرت شاگرد می‌داده. تو خط مسائل معنوی هم که افتاده بوده دیگر، فقیر را دلش نمی‌آمده رد بکند، بالاخره می‌داده. مردم هم گرفتارند، از او بدتر تو زندگی مردم هست. کسی به او رو می‌زده، دست این را خالی رد نمی‌کرده.

تو خانه، خانه که نتوانسته بودند اجاره کنند، تو آن کربلای آن موقع، یک اتاقی از اتاق‌های خانه پدر خانم بهش داده بودند این‌ها. می‌گوید که: ما پتو نداشتیم، همان زیراندازمان که یک زیلو بود، نصفش را شب برمی‌گرداندیم رویمان، پتو. بعد نان ترخ می‌خوردیم، غذایمان این بود. مادر خانم، اتاق ما را از اتاق بغلی که جدا کرده بود، با حلبی روغن جدا کرده بود. بوی این برنج درجه یکشان کل خانه را برمی‌داشت. آن‌ور پر برنج و روغن و این‌ها، ما این‌ور نان ترخ می‌خوردیم. یک لقمه هم به ما نمی‌دادند، هی هم تو سرمان می‌زد: "من دخترم را به کی دادم؟ آدم بی‌عرضه، یلا قبا، بی‌جربزه، عرضه نداری؟" بعد این‌جوری هم نبوده که به شما می‌گویم، این‌قدر ایشان بداخلاق بود، اگر کسی شب از تو کوچه این‌ها رد می‌شد، صدای پچ‌پچ می‌کرد، اگر پشت در خانه می‌شنید، می‌آمد می‌زد، مرده را می‌زد، آخرین فنون تکواندو این‌ها را پیاده می‌کرد که: "تو مگر نمی‌دانی من دختر جوان تو خانه دارم؟ برای چی داری از کوچه ما نصف شب رد می‌شوی؟" این‌جوری بود.

آخر کم آورد، ببین دیگر، دیگر احساس کرد نمی‌تواند. اینجا آن نقطه‌ای است که خدا دارد به یک بنده نظر خاص می‌کند. دروازه‌های رحمت دارد اینجا باز می‌شود، وقتی احساس می‌کنی دیگر نمی‌توانی. قاضی گفت که آقا، من دیگر نمی‌توانم. برای چی؟ گفت: "خیلی دیگر داری ما را اذیت می‌کند. صبح فحش می‌دهد، ظهر فحش می‌دهد، شب فحش می‌دهد. همه‌اش داد، همه‌اش دعوا، آبروریزی تو محل، آبروی ما را برده. زندگی ما را دخالت می‌کند، فضولی می‌کند، دسیسه می‌کند، موش می‌دواند." ایشان برگشت گفت که: "خانم تو دوست داری؟" گفت: "خانت دوست دارد؟ مکلفی با زن زندگی کنی، مشکلی نداریم. با چکار کنم؟" گفت: "خدا اراده کرده به دست مادر خانمت تربیتت کند. این استاد عرفان ویژه برات فرستاده. آدم قدر نمی‌داند." می‌شود دیگر. ایشان گفت: "ما دیگر آرام شدیم." بعد دیگر آرام شدیم، چی شد؟ "آن هم آرام شد؟" نه، آن گرگ است! آن کسی که «اوجی و دعوتکما فاستقیما» (و اجابت کردم شما دو نفر را، پس استقامت کنید). اجابت کردم، پس وایسا. موسی و هارون. یک سری دعا کردم: خدایا «اموالهم» (در سوره مبارکه یونس)، خدایا بزن این‌ها را، نابود کن فرعون و این‌ها را. "تو بزن." بنده خدا، اصلاً همه کار من با تو است. من با اراده تو کار دارم. اراده تو را نشان بدهم، «خلیفة الله» به خلیفه بودنش، به اراده‌اش.

آقا، قاضی به ایشان سفارش کرد. ایشان دیگر آرام شد. آرام شد، مادر زنه چی؟ مادر زنه گر گرفت دیگر. یک روزی تو «قلب الاسد» (قلب الاسد به همین اوایل مرداد ماه می‌گویند که یک گرمای کربلا و نجف سرسام‌آور می‌شود، غیرقابل تحمل می‌شود. قلب الاسد، حالا مثلاً ما ایرانی‌ها می‌گوییم خرما پزون). قلب الاسد بود و سر ظهر تابستان، آفتاب هم زده بود تو سر این مادر خانومه. کولر و این‌ها هم که نبود آن موقع. و این هم تو حیاط نشسته بود و شیر آب را وا کرد و پاهایش را گرفته بود زیر این شیر آب که پاهایش یکم خنک شود. ما از در وارد شدیم، این هم گر گرفته، شروع کرد دری وری فحش و ناسزا گفت و گفت و گفت و گفت. آقای حداد اول آمد برود داخل خانه، دید این‌جوری که نمی‌شود و همسایه‌ها دیگر ریخته بودند بیرون. ایشان فرمود: "در خانه را وا کردم که بروم تو کوچه که ایشان... ایشان بیشتر به گناه نیفتد، نه واسه اینکه خودم در بروم. ایشان یکم شاید آرام شود، من را نبیند شاید آرام شود." آمدم تو کوچه. تا آمدم تو کوچه، دیدم که یک «سید هاشم حداد» روی زمین است، یک «سید هاشم حداد» تو آسمان است. سید هاشم حداد تو آسمان خیلی نورانی، لطیف، پاک. حداد روی زمین مردنی، نفله. بعد دیدم هرچه فحش می‌دهد، به این می‌خورد. بعد هرچه فحش به این می‌دهد، آن می‌رود بالاتر. عرفا به این می‌گویند مقام تجرد برزخی. مال ایشان شاید بالاتر از تجرد برزخی بوده، شاید تجرد عقلی هم بوده. حالا کاری به آن نداریم. مراتب اصلی. یعنی از اینجا دیگر عارف به حساب می‌آید. اگر کسی این اتفاق برایش بیفتد، دیگر مادی نیست. تو عالم ماده زنده می‌کند، ولی مادی نیست. هرچه هم اراده بکند در عالم ماده محقق بشود، محقق می‌شود. اگر اراده بکند، بدنش را پنجاه جا همزمان داشته باشد، دارد. می‌گوید: "دیدم این‌جوری شد. برگشتم آمدم تو خانه، افتادم به دست و پای مادر خانمم. گفتم: تو فحشت را بده. همین است دیگر. می‌گویم شعور نداری، عقل نداری، بی‌رگی، بی‌غیرتی. همین است دیگر." این "نمی‌توانم"ها دقیقاً همان نقطه‌ای است که خدا دارد یک سید هاشم حدادی را می‌فرستد تو آسمان. نمی‌توانم! نمی‌توانم؟ چرا می‌گویی نمی‌توانم؟ چرا باورت نمی‌آید؟ بگو نمی‌خواهم، ولی نمی‌توانم و نمی‌خواهم خیلی تفاوت است.

پس وقتی خدا تکلیف می‌کند، ما می‌توانیم. آزمون اینجا بگیرم از شما؟ همه آماده برای آزمون هستید؟ خیلی قشنگ. بله، گفتیم در حد مراسم خواستگاری و این‌ها بود، اصلاً کسی دچار پریشانی و تشویش نشود. هر کاری که عرض می‌کنم، همه انجام بدهید. قبول، مبارک باشه ان‌شاءالله. همه چشم‌ها را ببندند. گوش‌ها همه هست دیگر باهاتون. سعی کنیم بدون چشم با گوشتان بنده را نگاه کنیم که اینجا نشسته‌ام. نخندید لطفاً، با گوشتان نگاه کنید من را. خب، برگردید. چی شد؟ اینجا چه حسی به شما دست داد؟ تست روان‌شناسی که ما اینجا تو جلسه گرفتیم، دو تا حس قاعدتاً به شما دست داد. یک حس ناشی از این است که شما مثلاً بنده را احتمالاً یا آدم عاقل و سالمی می‌دانید، یا آدم عاقل و سالم نمی‌دانید، یا مابین بودید، می‌خواستید چک کنی من کدام‌وری‌ام. "بنده خدا را از کجا برداشتند؟ پیدایش کردم." می‌گوید با نگاه کن، درست است. این یک ورش. اگر شما بنده را مثلاً آدم عاقلی می‌دانستید، یعنی واقعاً من می‌شود با گوشم ببینم؟ درست است؟ "با گوشت؟ آخه این که حرف بیخود نمی‌زند، شاید بتوانم با گوشم ببینم." این دو تا حس متضادی است که معمولاً به آدم تو این موقعیت وقتی ازش یک کاری را می‌خواهند که احساس می‌کند نمی‌تواند، از دو حال خارج نیست: یا آنی که ازش می‌خواهد عاقل نیست، یا این تصورش در مورد خودش غلط است. روشن عرض من؟ بله. حالا در مورد خدا کدامش است؟ وقتی می‌گویی نمی‌توانم، خدا ازت یک چیزی خواسته، می‌گویی نمی‌توانم. معنایش خیلی به صورت شیک و مجلسی این است که خدا عاقل نیست، خدا نمی‌فهمد که یک چیزی دارد می‌گوید؟ نخیر، بله. اینجا و بله را محکم. اگر واقعاً آدم نتواند، نتواند آدم. یعنی هیچکی. حالا این جمله که نتواند را من الان به شما تفسیر می‌کنم. امشب کم است، حرفم خیلی داریم. یعنی من قطع و یقین می‌دانم که تو ده شب این بحث ما تمام نمی‌شود، تو دو تا دهم هم تمام نمی‌شود. حالا نمی‌دانی باید چکار کنیم. فعلاً داریم آرام آرام می‌رویم.

روان‌شناسی گفتند نه این ور، گفتند نه آن ور، گفتند روی این بحث کار شده. با بعضی رفقا مشورت کردیم. بحث کمی کار شده، بحث روان‌شناسی غربی را کار کردیم و دیدیم که تقریباً روان‌شناس‌های غربی از اراده هیچی نفهمیدند بندگان خدا. بعد دیدیم آیات و روایات ما غوغایی از بحث اراده دیوانه‌کننده است. بحث اراده. رفقایی که خبره فن بودند، وقتی صحبت می‌کردم، گفت: "ببین، همه عالم خلاصه می‌شود در اراده، تکنیک‌ها." اصل حرف این است. وقتی که احساس می‌کنی نمی‌توانی، شاخصه و قاعده اصلی‌اش این است: اگر هیچ کسی در عالم نتواند تو همچین موقعیتی این کار را بکند، عسر و حرج است. هیچکی نمی‌تواند. یا اگر بتواند، از طریق عادی نمی‌تواند. مثل اینکه الان مثلاً من با پای پیاده پنج دقیقه‌ای بخواهم راه بیفتم از اینجا برسم حرم. هیچ آدمی از طریق عادی نمی‌تواند، مگر طی الارض کند. هیچ دونده‌ای نمی‌تواند، هیچ رونده‌ای نمی‌تواند. درست است؟ اینجا اگر کسی به شما دستور داد که همین الان باید راه بیفتی، پنج دقیقه دیگر حرم باشی، این را می‌گویند تکلیف به ما لایطاق، عسر و حرج است. اینجا تکلیف برداشته می‌شود. مثلاً در مورد روزه، اگر واقعاً آدم نتواند روزه بگیرد، تکلیف (برداشته می‌شود)، درست است. ولی اگر یک نفر به صورت معمولی و عادی توانست، این معنایش چیست؟ یعنی همه می‌توانند.

خیلی قاعده جالب و عجیبی است. این رکوردهایی که تو المپیک جابه‌جا می‌شود، می‌دانی یعنی چی؟ فلسفه رکورد چیست؟ یک جور بازی‌وارسازی برای هیجان‌انگیز کردن مسابقات و تحریک اراده‌ها. چه‌جوری تحریک می‌کند اراده را؟ می‌گوید: "ببین، قبلی آمد وزنه پانصد کیلویی زد. معلوم می‌شود که آدم می‌تواند وزنه پانصد کیلو بزند. از این به بعد از همه‌تان رکورد یعنی ببندند برای وزنه پانصد کیلویی." تستش می‌کند، جنم که نیامده این ور، آن ورت این را بگیرد ببرد بالا، عادی بلند کرد. پس معلوم است که می‌شود. حالا ببینیم ما کجا تو زندگی می‌گوییم نمی‌شود؟ به خدا اثبات کرده که می‌شود. یک نمونه برایتان می‌گویم. نمونه جالب برای خانم‌ها مخصوصاً، خیلی خوب است. مرحوم علامه طباطبایی می‌فرمود که ایشان، مرحوم علامه رفته بود اصفهان، بانوی امین اصفهانی با ایشان دیدار کرد. مجلس خیلی خوبی بود و حرف‌های خیلی خوبی زده شده بود. وقتی علامه برای شاگردانشان تو جلسه خصوصی این‌جور تعریف کردن ماجرا را: "یعنی اصفهان رفتید؟ خانم امین چی شد؟" با اینکه خیلی حرف‌ها زده بودند، علامه همین یک جمله را نقل کردند. من از اساتید ایشان پرسیدم. خانم امین اصفهانی که توی تخته فولاد اصفهان یک قبر و مزار خیلی جالبی هم دارد، به شکل چادر درآورده‌اند. اگر رفتی آنجا، معماری خیلی قشنگی دارد. ایشان هم مجتهد بود، هم عارف بود. یکی از قشنگ‌ترین تفسیرهایی که در شیعه نوشته شده، مال ایشان است. بعد هم خانه‌دار بود، هم مادر بود، هم همسردار بود. تازه شوهر ایشان هم تاجر و کاسب بود. هر شهری که سر چراغ اینجا می‌نشست، یکم درس می‌خواند، یکم درس می‌داد، هی مابین می‌رفت سر میز. مجتهد هم بود، بعد عارف هم شد. خانه را داشت جارو می‌کرد، همینی که برای مرحوم حداد برایتان گفتم. دید دو تا جارو کردن تو خانه اتفاق افتاده بود. تکلیفش بود دیگر. می‌توانست، احساس می‌کرد نمی‌تواند جارو بزند، بعد همان "نمی‌توانم" را پاش وایستاد. بعد این‌جوری علامه طباطبایی فرمود که من با این خانم صحبت کردم. ایشان یک جمله به من گفت، خیلی جالب. خانم امین اصفهانی به من گفت که: "روز قیامت من را نگه می‌دارند. هر خانم شیعه‌ای که می‌گفت نمی‌شود هم درس خواند، هم عارف شد، هم خانه‌داری کرد، هم سرداری کرد، من را بهش نشان می‌دهند، می‌گویند پس این چی بود؟" عادی رفته بود دیگر. با جفر و رمل و اسطرلاب و این‌ها که نبود، به صورت عادی درس خوانده بود. البته اینکه می‌گویی می‌شود، نه یک‌هو می‌شود. این زحمت می‌خواهد، کار می‌خواهد، تمرین می‌خواهد، مجاهده و مداومت می‌خواهد، برنامه‌ریزی می‌خواهد. نه یک‌هو می‌شود. این را قطعاً قبول داریم، خیلی کار طولانی می‌خواهد، ولی می‌شود. وقتی یک نفر این را انجام داده، علما اصطلاح قشنگ: ممکن است یا ممکن نیست؟ وقتی دیدند یک نفر این را توانست واقع بکند، می‌شود دیگر، پس ممکن است.

امام زمان را دید. خب، وقتی یک نفر اگر امام زمان را به صورت عادی، آدم معمولی دیده باشد، بله. همین که واقع بشود، پس بهترین دلیل برای امکانش همین است. آقا، می‌شود این خانم هم تحصیلات دانشگاهی داشته باشد، هم پنج تا بچه داشته باشد، هم آشپزی‌اش خوب باشد، هم به همسرش برسد، هم به سرووضعش برسد، به خانه‌اش برسد، عارف هم بشود؟ خانم‌ها می‌گویند: "ما که نمی‌توانیم چیزی بشویم. ما نه استاد داریم، نه مثل شماها..." نمی‌دانم. "بابا این "نمی‌توانم" این لحن از کجا آمده؟" یک دانه خانم امین اصفهانی بس است دیگر. پس می‌شود. نگو نمی‌شود. بگو نمی‌خواهم، نخواستم تا حالا. او چرا خواست؟ خواست. چرا من نمی‌خواهم این‌جوری بشوم؟ فرق می‌کند. جوابش هم خیلی جالب است. جواب این را فردا شب می‌گوییم. اگر الان خیلی دیگر کاسه و مشتری و طالبید، من جوابش را در حد یک خط فعلاً امشب بهتان نقداً بدهم. فردا شب طالبید؟ خیلی. علامت است چیست؟ فرق نتوانستن و نخواستن چیست؟ پس اگر یک نفر توانست به صورت عادی این را محقق بکند، می‌شود. اول این را تمامش کنیم. فرمود: "روز قیامت پسرای خوشگل و دخترای خوشگلی که دامنشان آلوده شده بود، خدا می‌آورد. به این‌ها می‌گوید چرا آلوده شدی؟ می‌گوید خوشگل بودم، پولدار بودم، زمینش بود." به پسرهای خوشگل حضرت یوسف را نشان می‌دهد. به دخترهای خوشگل حضرت مریم را نشان می‌دهد. یک نفر وقتی توانست خودش را کنترل کند، نگه دارد، پس همه می‌توانند. برای گفتن ندارد، پس می‌شده.

خب، فرق خواستن و توانستن چیست؟ البته برخی می‌گویند که چی؟ "خواستن همان توانستن است." ها؟ حرف قشنگی است، درست هم هست. ما نمی‌خواهیم یعنی چی؟ ما بخواهیم یعنی چی؟ خیلی فنی است، دقیق است. خواستن عبارت اخرا، عبارت دیگرش این است: خواستن یعنی احساس نیاز. این دو تا را معمولاً به جای هم استفاده می‌کنیم. وقتی نسبت به یک چیزی احساس نیاز داریم، می‌گوییم من فلان چیز را می‌خواهم. بنده تشنه‌ام باشد، می‌گویم آب می‌خواهم. درست است؟ آب می‌خواهم، یعنی احساس نیاز به آب می‌کنم. این‌قدر این دو تا به هم نزدیک است که جای همدیگر استفاده می‌کنیم. ما چرا نمی‌خواهیم؟ چون احساس نیاز نکرده‌ایم. می‌گوید: "آقا من هر شب می‌خواهم سحر، نماز شب بلند شوم. نمی‌توانم، خواب می‌مانم. یک شب دیر می‌خوابم، یک شب گوشیم زنگ نمی‌زند." آقای بهجت فرمود که: "هر کی بخواهد، سحر پا می‌شود." آقا، ما خواستیم، پا نشدیم. نه، نخواستی دیگر. به خدا نخواستی. می‌خواهی برایت بگویم نخواستی چرا؟ نخواستی. آدمی که واقعاً می‌خواهد سحر بلند شود، شامش را دیر نمی‌خورد، شام سنگین نمی‌خورد، زنگ می‌گذارد، از کارهایش را می‌گوید. با یک لطافت و با یک روحیه‌ای می‌خوابد. اصلاً از اول شب که می‌خوابی، درگیر این است، اصلاً خواب نماز شب را هم دارد می‌بیند. آدمی که واقعاً می‌خواهد، این شکلی است. نخواستی. اصلاً "نتوانستم" ما "نتوانستن" نداریم. یک نفر هم اگر سحر پا شد، یعنی می‌شود. مثلاً درست است؟ نخواستی. چرا نخواستی؟ چون احساس نیاز نکردی. من که الان نه بچه‌ام مریض است، نه چکم حالا باشد مثلاً دو هفته دیگر پاس کنم و این‌ها. هم حرم می‌رویم. دیدی؟ دقیقاً وقت‌هایی که یک کاری را می‌خواهی که این باید، نیاز داری، همه اسبابش را جور می‌کنی، جور می‌شود.

امسال محرم را ببینید. چقدر قشنگ شما رقم زدید. تا دو روز قبلش این پروتکل‌ها و فلان و این، اصلاً زیر سقف باشد نباشد. بچه‌های همین جلسه به ما می‌گفتند که ما این پشت را بسیج شده بودند. این پشت دیوار، یک زمینی بوده از موقوفات حرم بوده، آماده‌اش کردند چند ساعت قبل جلسه. این را رساندند. چه زحمت مضاعفی امسال همه کشیدند. احساس نیاز کنی، می‌خواهی. همین انرژی همین الان با من و شما هست. قرائتی مثال قشنگی که: قلب من و شما بگویند تا سر کوچه پیاده‌روی کنیم، حال نداریم. سگ دنبالت تا خود قاسم آباد، ده کیلومتر انرژی دویدن تو نصف شب داشتی؟ داشتی. چرا نمی‌رفتی؟ چون نمی‌خواستی. چرا نمی‌خواستی؟ چون احساس نیاز نمی‌کردی. "حالا بدوم که چی بشود؟" گرفتی چی شد؟ احساس نیاز، اراده. بیایم اینجا. تو هیچ‌کدام از کتاب‌های روان‌شناسی غربی این‌ها، این حرف‌ها نیست که از فردا شب واردش می‌شویم ان‌شاءالله. این را فقط بگویم برای اینکه یادمان بماند فردا شب در موردش صحبت بکنیم. یک آیه تو قرآن داریم، یعنی پنج شش تا آیه است در سوره مبارکه توبه. فرق نخواستن و نتوانستن که این‌ها می‌گویند: «لب استطعنا». اگر می‌توانستی، می‌آمدیم یا رسول‌الله. باید می‌آمدیم تو میدان جنگ. خدا به پیغمبر فرمود: این‌ها می‌گویند نمی‌توانیم، دروغ می‌گویند: «لو اراد الخروج لاعدو لهو عده». این‌ها نه اینکه نتوانند، نمی‌خواستند. اگر بخواهی اصلاً اسبابش جور می‌شود. از زیر سنگ هم شده جور می‌کنی. اگر بخواهی یک جمله پشت بعضی کامیون‌ها می‌زنند که: اگر چیزی را بخواهی بهش برسی، صد تا راه برایش جور می‌کنی. اگر بخواهی یک چیزی در بروی، صد تا گونه برایش جور می‌کنی. بخواهی جور می‌کنی، نمی‌خواهی.

عرفا، اولیا خدا می‌گویند: ما نقطه اصلی کارمان، سیر و سلوک حرکتمان به سمت خدا، عزم، ارادت، خواستن واقعی است. بخواهی تمام است. عباراتی آورده بودم برایتان بخوانم از "چهل حدیث امام" از "آداب الصلاة امام" از کتاب‌های دیگر. امشب فرصت نشد. فردا فرصت کنیم. خیلی سریع اول جلسه، سری از این اصطلاحات را برایتان می‌خوانم که همه چیز به اراده است. کسی اگر اراده درست کند، تقریباً همه سیستم زندگی‌اش افتاده توی روال خودش. پس ما مشکلمان این است که نمی‌خواهیم. اگر بخواهیم اوکی است. اگر بخواهیم جور است. فرمود: «من طلب شیئاً ناله او بعضه». این کلمات از امیرالمؤمنین است. کسی اگر یک چیزی را واقعاً بخواهد (تو برخی روایات دیگر یک وجده دارد): «من طلب شیئاً و جده». اگر کسی یک چیزی را بخواهد و جدی باشد، یا به همه‌اش می‌رسد، یا به بعضی‌اش می‌رسد. قاعده‌ای است. حالا شب‌های آینده باز اگر توفیقی باشد، حیاتی باشد، در مورد قانون جذب هم صحبت می‌کنیم. این حرف‌ها خیلی شبیه قانون جذب است، ولی هیچ ربطی به قانون جذب ندارد. خالی باشد، یک شب در موردش صحبت می‌کنیم. کسی اگر واقعاً یک چیزی را بخواهد، یا به همه‌اش می‌رسد، یا بعضی‌اش می‌رسد.

این یکی، این دیگر خیلی قشنگ است. امیرالمؤمنین فرمود: «من استدام قرا الباب ولجه ولجه». خود کلماتش هم محشر است: ولجه ولجه. این ولجه ولجه را داشته باشید یادگاری از این محرم. قَرعه، یعنی بکوبد. استدام، یعنی دائم. در الباب، کوبیدن در. کسی اگر دائماً یک دری را بکوبد، «و لَجَّه». ترجمه یعنی چی؟ لجاجت کند. لجاجت، سماجت کند، نه لجاجت بد. سمج باشد در را بکوبد، سمج باشد، ول نکند. و لجب، گفت پیغمبر که: «چون کوبی دری، عاقبت زان در برون آید سریع.» اگر دائم بکوبی، آخر در به روت باز می‌شود. «وعده وصل چون شود نزدیک، آتش شوق تیزتر گردد.» نزدیک‌تر می‌شوی به رسیدن. اگر سفت وایسی، محکم وایسی، کوتاه نیایی، بخواهی تا آخر، بخواهی هرجور شده، بخواهی قطعاً برایت درست می‌شود.

امسال امام حسین دارد اراده ما را محک می‌زند. چقدر مانع آمد. می‌خواهیم عزاداری برای امام حسین و جمع شدن و هیئت و روضه و اشک. دم بعضی از این مداح‌های لوتی باصفایمان، با وانت راه افتادند تو خیابان‌ها، می‌روند مداحی می‌کنند، روضه می‌خوانند. چهارپایه می‌گذارند تو کوچه‌ها می‌نشینند. خیلی این کارها قشنگ است. این لج‌بازی‌ها خیلی قشنگ است. این سماجت‌ها خیلی قشنگ است. شهدای کربلا از سر سماجت بود که آخر شهید شدند. این‌ها گیر دادند به امام حسین که ما باید برویم. یکی‌اش قاسم بود، این محسن حججی بود، آن قاسم سلیمانی بود. هرکی از این‌ها که به یک جایی رسید، سماجت داشت، ول نکرد. آن ابن ابی بصیر (منظور: بهلول). امام صادق از خانه انداختش بیرون. رفت زار زد، گریه کرد تو حرم پیغمبر. با نود و پنج سال سن این‌قدر سماجت به خرج داد آخر ازش راهش دادند. یکی از بالاترین روایات حضرت معرفتی را بهش فرمودند. آدم سمج می‌خواهند اینجا. سمج باشی، می‌گیری.

اگر باور نداری، باید دیگر برایت روضه بخوانم. روضه شب سوم. اگر سمج باشد آدم، اگر کوتاه نیاید آدم، اگر آدم ول نکند، می‌گیرد. می‌گیرد. امسال اراده ما را محک زدند. یا اباعبدالله، امسال ما را خرابه‌نشین کردی. این مجلس خواهران را بروید نگاه کنید. یک خرابه رفقا آماده کردند. یک تل خاک. امام حسین می‌خواست ببیند ما خرابه هم می‌رویم گریه کنیم؟ آقا، ما را خرابه هم بفرستی، گریه می‌کنی. ما را خرابه هم بفرستی، دست از تو برنمی‌داری. ما دست از تو برنمی‌داریم. خرابه‌نشین تویم آقا. امسال این خانم‌ها تو خرابه حال غریبی دارند. موقع روضه، دور از صدا اذیتشان می‌کند. گاهی باد اذیتشان می‌کند. پریشانی نسبت به این بچه‌ها. این بچه‌ها اگر از این پرده‌ها کنار بروند، گم و گور نشوند، چیزی نشود. تو ما دست از ما، از دختر تو یاد گرفتیم. اگر تو خرابه هم ما را بفرستند، دست از تو برنمی‌داری. ما از دختر سه ساله تو یاد گرفتیم تو خرابه هم این‌قدر تو را بخواهیم تا آخر خودت بیایی، خودت دست خودت...

گفت پیغمبر که: «چون کوبی دری، عاقبت زان در برون آید سریع.» برون آید سریع. نگفت که تو تشت آید سریع. اگر محکم، ولجه ولجه. باید این بچه از سر شب دیگر لج کرد. من بابام را می‌خواهم. این عمه این آغوش باز کرد، آن بانو نوازشگر، این بچه سرش را گرم کرد. هرکی آمد، این گفت: "برو کنار، من..." آخر فکر کرد برایش غذا آوردند. گفت: "غذا چیست؟ من بابام را، بابام را." بابا، این دیگر غذا نیست. مگر نمی‌گفتی «لا اله»؟ «وعده وصل چون شود نزدیک، آتش شوق تیزتر گردد.» آتیشش دیگر خیلی دارد گر می‌گیرد. معلوم است یک خبرهایی داریم. حاج قاسم دیگر این آخرها بی‌قرار بود، بی‌قرار. رفقایش می‌گفتند دیگر خیلی بی‌تاب بود. آن شب آخر هم که آن دست‌نویسی که داشت: "خدایا من را ببر. من را پاکیزه ببر." این حال آدم وقتی این‌جوری می‌شود، بچه‌های رزمنده می‌گفتند تو جبهه وقتی می‌دیدیم یک نفر دیگر خیلی آتیشش گر گرفته، می‌فهمیدیم یک وعده وصل چون شود نزدیک، این‌جوری می‌شود. این بچه دیگر یک‌جوری شد. خرابه همه فهمیدند این دیگر این‌جایی نیست. این دیگر اینجا بند نمی‌شود. دردش هم تازیانه و سیلی و این‌ها نبودا. شاهد کجاست؟ چون تا وقتی تازیانه بود، بچه نگفت من می‌خواهم بروم. تا وقتی سیلی‌ها بود، بچه نگفت من می‌خواهم بروم. این از تازیانه و سیلی کم نیاورده. برعکس، به محض اینکه همه‌چیز خوب شد. یزید دستور داد: "دیگر کسی روی این‌ها دست بلند نکند. کسی به این‌ها توهین نکند. با این‌ها مدارا کنند. با این‌ها تا کنند." بابا، تا حالا تازیانه بود، کعب نی بود، گم شدن بود، عقب قافله دویدن بود، آبله بود. همه را تحمل کردم وایستادم. نگو دخترت کم آورد. الان دیگر این‌ها تمام شده. "من بی‌قرار توام. من تو را می‌خواهم. آتش شوق..." آخه گرفت جوابش را دیگر. کی فکرش را می‌کرد؟ خیلی بعید است اتفاقی. پدر شهیدی که بدن در زمین کربلا مانده، سر به نیزه‌ها رفته، رفته. عذر می‌خواهم، این روضه‌ها را نمی‌شود این‌جور عریان گفت. می‌خواهم اراده‌مان تحریک. آخه کی فکرش را می‌کرد؟ سری که به نیزه زدند بالای دارالاماره، یک‌هو نصف شب سر از خرابه در بیاورد؟ این شوق بچه یک‌جوری بود. یزید از خواب بیدار شد. خدا به دهان این ملعون انداخت، دستور بدهد این سر را تو طبق ببرند. دیگر واقعاً نمی‌تواند. اول گفت: "من غذا نمی‌خواهم، من بابام را می‌خواهم." گفتند: "با کراهت و بی‌رغبتی روپوش را (کنار زد)، یک‌هو دید همان که دنبالش می‌گردد. آب در کوزه و ما تشنه‌لبان. بابا آمده، بابا آمده." لا اله الا الله. من عرض روضه‌ام را خلاصه کنم. معمولاً تو ارتباط با بابا با یک دختر کوچک این شکلی است: بچه نه اینکه کوچک است، تو بغل بابا می‌آید. بابا این بچه را سرش را به سینه می‌چسباند، در آغوش می‌گیرد، می‌بوسد، موهایش را پاک می‌کند. کجای دنیا برعکس این باشد؟ بابا این‌قدر کوچک باشد بغل بچه سه ساله؟

السلام یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک. علیک منی سلام الله ابداً ما بقی و بقی اللیل والنهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم. السلام علی الحسین...
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات جنگ اراده ها