معرفی
مشترک بودن عوالم افراد
راهکار تقویت اراده
احساس نیازهای خود را جدی بگیریم!
خواست و اراده خدا
مشکلات تا چه موقع ادامه دارد؟
خواستن رسیدنی است نه آموزشی
ظهور امام زمان عج وابسته به چیست؟
رابطه نیاز و هدف
چگونگی شکلگیری لذت و درد
پاسخ به یک سوال مهم تربیتی
هدف حیوانی در زندگی
نقطه شروع اراده
شهادتطلبی، انتخاب افراد باهوش و با اراده
راهکار تقویت اراده
احساس نیازهای خود را جدی بگیریم!
خواست و اراده خدا
مشکلات تا چه موقع ادامه دارد؟
خواستن رسیدنی است نه آموزشی
ظهور امام زمان عج وابسته به چیست؟
رابطه نیاز و هدف
چگونگی شکلگیری لذت و درد
پاسخ به یک سوال مهم تربیتی
هدف حیوانی در زندگی
نقطه شروع اراده
شهادتطلبی، انتخاب افراد باهوش و با اراده
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
«رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.»
جلسه گذشته، سیری را در مورد شکلگرفتن اراده با هم مرور کردیم. این سیر اینگونه بود که مشکل و مسئله ما "توانستن" و "نتوانستن" نیست، بلکه "خواستن" یا "نخواستن" ماست. این را در جلسات اول با هم گفتوگو کردیم. بعد گفتیم که خب، چرا آدم نمیخواهد؟ گفتیم که چون احساس نیاز نمیکند. ما چیزی را میخواهیم که احساس نیاز کنیم. وقتی نیازی نباشد، حتی اگر چیز خوبی هم باشد، انسان از آن استفاده نمیکند. اینجا الان شیر آب هست، ممکن است نانی اینجا باشد، ممکن است غذایی باشد؛ وقتی انسان نیاز ندارد، غذا نمیخواهد، آب نمیخواهد. این نیاز است که ما را به سمت خواسته حرکت میدهد.
این احساس نیاز از چه چیزی شکل میگیرد؟ از "حالوهوایی" که آدم برمیدارد، که از آن تعبیر کردیم به یک "عالم". دیدید میگویند: «بابا، عالم جوانی اینه دیگه!»، «عالم مجردی اینه دیگه!»، «عالم متأهلی اینه دیگه!»، «عالم دانشجویی اینجوریه!»، «عالم طلبگی اینجوریه دیگه!»، «عالم آدمهای مشهور اینجوریه!»، «عالم خوانندهها این شکلیه!» عالمی که میگویم، آدمها متأثر از عالمشان هستند. هر کدام از ما در یک عالمی داریم سیر میکنیم. این نیازهای ما متناسب با عالم ماست.
بعضیها در عالم فوتبال هستند؛ روزی سه تا چهار تا فوتبال میبینند. بقیه ساعات هم نشستهاند و تحلیلش میکنند، تکرارش را هم میبینند و نمیدانم بررسی داوریاش را هم میبینند و تحلیلش را هم میبینند. از یک ساعت قبل، آرایشهای احتمالی تیم فلان ۱۰ تا احتمال دارد. فلانی تو این بازی باشد یا نباشد؟ آن یکی اگر باشد، بعد این کجا میرود؟ این را جلو میگذاری یا عقب میگذاری؟ نشستهاند و از الان به جام جهانی هم که روزی ۴ تا بازی است، فکر میکنند. این بندگان خدا زندگیشان، حیاتشان به جام جهانی و فوتبال و استادیوم و اینهاست. بگذارید بگویم در کرونا، تعدادی از این عزیزان دارند از دست میروند. «جام جهانی! نتوان زیست! جام جهانی نداریم! ما هنوز زندگی نداریم! کی کرونا تمام شود، باز ما جام جهانی، المپیک، استادیوم برویم؟»
نه، عالمش. من و شما الان شاید ککمان هم نگزد. خانم این بنده خدا که اعصابش خورده، «آخیش! این نفرینهای من بود گرفت! این کرونا نفرینهای من بود گرفت! فوتبال تعطیل شد! صدای فلان مجری دیگر تو خانه ما نمیآید! اینها نفرینهای من بود!» این هم تو عالم خودش است. این باز الان مشکلش این است که چند وقت است ما پارتی نرفتهایم و چه میدانم عروسیها تعطیل شده، جشن تولد نرفتهایم و مهمانی نگرفتهایم. این بود! عالم خودش است. این کرونا! هر کس یک چیزی میخواهد از کرونا: «زودتر برو کرونا که ما مثلاً این ورش را درست کنیم، آن ورش را درست کنیم!»، «استادیوم آنجور بشود!»، «اربعینمان جور بشود!» کرونای ما، درد و غصهاش اربعین است. هیئتهای امام حسین. تو فضای طلبگی، مثلاً کلاسهای درسمان است که تعطیل شده. عالم ما یک عالم دیگر است دیگر. هر کس تو عالم خودش است. یک پدیده واحد، یک اتفاق! آدمها به حسب عالمشان، هر کس یک زاویهای دارد، هر کس یک دردی دارد. اینجا روشن است.
عالمش چگونه شکل میگیرد؟ بر اساس روابط و تعلقات ما. ما با کیا حشر و نشر داریم؟ به کیا مرتبطیم؟ به کیا علاقه داریم؟ از کیا نفرت داریم؟ «انما یجمع القوم السخاء و الرضا.» آدمها را محبتها، رضایتها و کینهها و نفرتهاست که دور هم جمع میکند. علاقههای مشترک داشتیم، عالممان هم مشترک است. درست است؟ روضه امام حسین که میخوانیم، برای همه ما یک حس و حال دارد. بنده تا حدی که میتوانم پیشبینی کنم که مثلاً اگر چه جملهای بگویم، شماها خوشتان میآید، چه جملهای بگویم، بدتان میآید. تو روضه چی بگویم گریه میکنید، چی بگویم اشکتان نمیآید. از کجا دارم تشخیص میدهم؟ علم غیب دارم؟ نه، عالم شما را از پیش سر در میآورم.
اونی که از عالم ما سر در نیاورد، از هیچی ما سر در نیاورد. عرفا عالمی دارند، علما عالمی دارند، بچههیئتیها عالمی دارند، بچهتهرونیها عالمی دارند، بچهمشهدیها عالمی دارند، بچهپولدارها عالمی دارند، لوتیها عالمی دارند. لوتیها به هم میرسند، با چی صفا میکنند؟ بچههیئتیها به هم میرسند، با چه صفا میکنند؟ بچهپولدارها به هم میرسند، به چه صفا میکنند؟ شما کدام پیجهای اینستاگرام را پیگیری میکنی؟ آدمهایی که از جنس عالم تواند. آدمهایی که علاقههایشان شکل علاقههای توست. اینها از جنس تواند. دردهایتان مشترک است، خواستههایتان مشترک است، ارادهها مشترک. آن وقت اینها وقتی دور هم جمع میشوند، این ارادهها مضاعف میشود. دور هم که جمع میشوند، تقویت میشوند. همدیگر را که میبینند، انرژی میگیرند. این میشود عالم مشترک.
پس شد: اراده و خواستن، اثر چه بود؟ احساس نیاز. احساس نیاز، اثر حضور در یک عالم. حضور یک عالم، اثر تعلقات ما. علاقههای قلبیمان ماها را یک جا جمع میکند، به ما یک عالمی میدهد. بعد تو این عالم... عالم عرقخوران مثلاً چیست؟ عالم مطربها، عالم بازیگرها. بعد شما مثلاً بین ماها یک چیزهای خیلی بد است، ولی تو یک عالمی اصلاً اینها کاملاً طبیعی است. اصلاً کسی اینجوری نباشد، اینها تو عالم خودشان به حساب نمیآورند. این جمعی بشود، مثلاً زن و مرد به هم دست میدهند. این اصلاً تو عالم هنرمندی، مثلاً خودشان گاهی هنرمندی! مسائل حل شده. اینها تو عالم هنرمندی. عالم هنر دیگر. این مسائل دیگر. کسی به این چیزها کار ندارد. یک عالمی است دیگر، همهچیزشان مشترک است با هم.
خب، ما اگر بخواهیم ارادهمان را تقویت بکنیم، هر کدام از این قطعات را اگر رویش کار بکنیم، ارادهمان تقویت میشود. میتوانیم روی خود خواستنمان کار بکنیم. غربیها معمولاً روی این خیلی مانور میدهند. برخیشان میگویند که اراده مثل عضله میماند، عضله را باید تقویت کرد. یکی از نظریات مشهور در بحث مربوط به اراده در روانشناسی غرب. هر چیزی که اراده شما را تقویت کند، این یعنی خواستنهای شما را مدیریت کند. این عضلات را قوی میکنی. عضله به دردت میخورد. مثل اینکه یک نفر میخواهد وزنه بزند. هر چیزی که دستش را قوی کند، تو وزنهزدن کمکش میکند. این اگر کپسول گاز هم بلند بکند، عضله قوی میشود دیگر. هر چیزی که خواستنهای ما را تقویت بکند، باعث شود که ما یک چیزی را بخواهیم و محقق بکنیم. ما خیلی به این بخشش کار نداریم، چون خیلی مهم نیست و خیلی هم ربطی به بحث ما ندارد.
یک بخش دیگر: احساس نیاز. ما باید احساس نیاز کنیم نسبت به یک چیزی. این بحث مهمی است. در مورد این باید صحبت بکنیم که ما خیلی از نیازهایمان را جدی نمیگیریم. خیلی از نیازهایمان را به رسمیت نمیشناسیم. اگر واقعاً یک چیزی برای آدم جدی شد، آدم احساس نیاز کرد، خیلی اوضاعش عوض میشود.
یک نقل تاریخی هست که نادرشاه افشار آمد حرم امام رضا (علیه السلام)، دید که یک بنده خدایی با پای معلول، با پای بیمار، جلوی در ایستاده دستفروشی میکند. این حالا ماجرا معروف است. نادر بهش گفتش که: «چند سال است اینجا کار میکنی؟» گفت: «مثلاً ۱۰ سال.» گفت: «تو ۱۰ سال است دم حرم امام رضا ایستادهای، پایت خوب نشده؟» گفت: «نه.» گفت: «میروم تو زیارت. برگشتم پات خوب نشده باشد، گردنت را میزنم.» گفت: «رفت تو.» این ایستاد به عز و لابه و ناله و «یا امام رضا! دستم به دامنت! فدات بشوم!» گفت: «برگشتید.» لباسهایش را تکهتکه کردند. مردم گفتند: «این شفا گرفت!» «مرد حسابی! همان روز اول این کار را میکردی! حتماً باید زور بالا سرت باشد؟»
یک سؤال خیلی جدی که مردم این روزها خیلی میپرسند، بگذارید من جواب بدهم، با همین قواعد بحث خودمان. میگویند: «گرانیها تا کیه؟ آقا! کی میخواهد درست بشود؟ درست میشود؟ دولت جدید آمریکا بیاید حل میشود؟» واقعاً دیگر اعصاب همه خورده. دیگر میخواهی چهکارش کنی؟ این درستبشو هم نمیشود. کی تو مملکت یک...? میشنوی دیگر. همه را. پاسخش چیست؟ میتوانید با بحثهایی که این چهار پنج شب کردیم، جواب دهید. تا کیه؟ تا وقتی بخواهیم. میخواهیم؟ نخواستیم! خواسته بودیم که این نبود. آیا قرآن فرمود: «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم.»؟ تغییر بدهی، تغییر بدهم. بخواه! درست بخواه! آنجوری که آن بنده خدا پشت در حرم امام رضا خواسته بود! این که به درد نمیخورد! آن خواستنی که: «آقا! دیگر این الان میآید گردن را میزند!» آن یک ثانیهای ... کی درست میشود اوضاع؟ خیلی از این بدتر میشود، گران میشود. دو هفته پیش، خدا میگوید: «پس بنشین!» حالا حالا باید به یک جایی برسی بگویی: «اصلاً دیگر من نمیتوانم این وضعیت را تحمل کنم!»
آن حالی که در مورد ظهور امام زمان گفتند، این است: «مردم دیگر میریزند تو خیابان.» یک نمونهاش را اول کرونا تو غرب دیدیم. بعد سری باز دوباره خوابید. تو خیابان مردم روی زانو افتاده بودند و دعا میکردند، به سجده افتادند، گریه میکردند. حال کل کره زمین بشود به صورت یک حال مداوم و همهجانبهای. آنجوری بشود حل است. تا کیه؟ تا آن موقع. معلوم است که همه میخواهند. خواستن نیستش. یک دو روزی سخت میشود و صدایمان میرود بالا، دوباره یک کمی فتیله میکشد پایین، دوباره آرام میشویم. وقتی آرام میشویم، نخواستی.
اگر به خدا باشد، که خدا خواسته. نرفتید. «من اراده را کردم. من تصمیم گرفتم که مستقر قالب بشوند.» از اول خلقت، خدا این تصمیم را داشته. ببین اراده من خدا میخواهد محقق بشود. اراده من به واسطه اراده توست که محقق میشود. تو تا نخواهی. من خواستم. تو باید بیایی اینجا وایسی. تو شعاع تو کانال از دریچه بیاد بریزد. تا نیامدی، تو نخواستی. من که خواستم. از اول خواسته بودم. فراعنه حاکم باشند؟ ظالمها و چپاولگرها و طواغیت و اینها؟ تو واقعاً در مورد من خدا اینجوری فکر میکنی؟ من آدمیزاد را خلق کردم که بفرستم اینجا زیر دست فرعون؟ فکر میکنی انبیا، اولین آدمی که فرستادم روی کره زمین، آدم بود؟ آدم باشید. این حرف شیطان را گوش ندهید! گوش به دهن ابلیس نداشته باشید! این خواست من بود از اول. شماها نخواستید.
یک روایت خیلی زیبایی دارد. میفرماید که خدا خطاب میکند به بندهها، میگوید: «بندههای من! شماها دیگر کی هستید؟ من به خاطر شماها رابطهام را با ابلیس به هم زدم، چون به تو سجده نمیکرد. رفیق شدیم. شما دیگر کی علیه من شدین؟» «خدا چرا اینجوری میکند؟ تو مصیبت، خدا رسماً دیگر گرفته به ما و دیگر دلار اینجوری و گوشت آنجوری!» چی فکر میکنی با خودت؟ یکی از اساتید میفرمود که اینهایی که هی به خدا میگویند: «خدایا! چرا استاد اخلاق نمیرسانی؟ خدایا! یک پیری برای ما بفرست! یک مرشدی بفرست! خدایا! پس چی شد؟ تو چرا نمیآید این استادی که من برایت گذاشتم، استفاده کنی کنار؟ چرا نمیگیری؟ پس چی شد؟» تو این عالم، آدم استاد دارد، مرشد دارد. اگر نداشت که خلقش نمیکردی. خلق کرده برای عبودیت، برای هدایت. خدا اراده را کرده. همهچیز بند اراده توست. تو اراده نمیکنی. چرا اراده نمیکنی؟ چون احساس نیاز نمیکنی.
«نه، حالا آنجوری سفت هم که نمیخواهم. حالا همینقدر فقط اون یکم ارزان بشود و پراید لااقل بتوانیم سوار شویم دیگر! حالا پراید ۹۰ تومان دیگر زور دارد! همین! همان ۴۰ تومان هم خوب بود. ۴۰ تومان هم بشود قیمت.» حالا ۶۰۰ میلیون هم بشود، جا دارد. اینقدر میبرد تا جان به لب بشوی. اگر این مردم، مردم ظهور باشند، اگر هم نباشند که برمیگردند یک قدم عقب. «فعلاً سر کنیم! یک ۲۰۰۰ جلوتر ببینم چی میشود!» مگر مردم ظهور باشد؟ کار را به لب جان به لب میکند که همه بگویند: «خدایا! دیگر پدر ما در آمد!» با شکم سیریه؟ بد است؟ لابه همان آن دستفروش پشت حرم را داشته باشید دیگر. آنجوری. آنجوری بگویی، یک ثانیه «اوکی» است، حل است. آنجور خواستنی، آنجور احساس نیازی! تیغ روی گلوست. اینجوری میخواهد.
«خیلی خوبه واقعاً! اصلاً خیلی جالب میشود ها! فکر کن ظهور کنه! او! او! چقدر جالب! وای! نوش! نمیدانستم!» بالبال بزنی. نه، تو یک نفر اگر تو یک نفر بال بزنی، فرج شخصی برای تو حاصل میشود. یکی از شهدای عزیز، شهید رفیعی، استاد دانشگاه بود، استاد ادبیات دانشگاه تهران. چند سالی از دنیا رفت. توی جلسه خصوصی مصاحبه تو دفترش کرده. فیلم گرفتند برای بعد از شهادتش منتشر بشود. یکی از دوستان ایشان که آن فیلم را میکس کرده، فضای مجازی گاو پیشانی سفید شدیم و همه تو همین بحثها دیگر شهره عام و خاص شدیم. ایشان فرستاد برای ما. فیلمش منتشر نشد. فیلم جالبی است البته. حالا خیلی مصلحت در انتشار فیلم نیست، چون یک چیزهایی دارد که شاید برای خیلیها حل نشود. ایشان دو تا ماجرای تشرفش خدمت امام زمان را آنجا تعریف میکند. از بچههای رزمنده جبهه بود و تو جبهه برایش اتفاقاتی میافتد و بعد تو روستایشان که نزدیک قزوین بوده، آنجا تو روستا امام زمان را ملاقات میکند و بعد هم که در عرفه ایشان عرفات از دنیا میرود. سال ۹۳. به نظر به رحمت خدا.
بعد این اساتید نشستهاند. حالا ما که نمیدانیم اینها کیند، جسارت به اینها نمیکنیم. این بنده خدا ماجرای ملاقاتش را دارد میگوید که شب نیمه شعبان بوده. اول خواب دیده بوده که حضرت فرموده بودند: «من میآیم مراسم احیای شما.» خوابش را. اینها را دعوت کرده. اینها مثلاً اساتید خوب آن بخش بودند که ایشان احساس محرمیت کرده. «فیلمبرداری کنیم. بعد از شهادتم منتشر کنیم.» «من خیلی بیتاب بودم. تو جبهه اینجوری بودم، آنجوری بودم. حسم این بود، آن بود.» بعد میگوید: «خیلی دیگر بیقرار بودم. شبیه هزار تا قل هو الله میگفتم. تا صبح جیغ میزدم به خودم میگفتم: من دیگر نمیتوانم!» آخر تو خواب به من گفتند: «شب نیمه شعبان آقا میآید مراسم احیای تو.» شب نیمه شعبان مراسم گرفتیم، سید فلانی بود. میکروفون دست آقا وارد مجلس شد و همه روی زمین افتادیم و به هم پیچیدیم و فلان شدیم. خیلی اینها مهم است. بگیرید! حسی ندارم کلاً! یک فاز دیگر خوبی بودن. داستان کامل میگوید. «آقا من را به سینه چسباندند.» تو ماجرای دوم بود. «بغل کردند، بوسیدند.» به من گفتند: «محمود! نمیدانم فلان میشوی!» گریه میکنم. به هم ریخته. از حال غریبی دارد نگاهش میکند. عالمش با اینها فرق میکند. مثل یک عالم دیگر است. ما باید برویم به سمت عالم ظهور. عالم ظهور، عالم اضطرار است. عالم بیتابی است.
مرحوم ملا حسین قلی همدانی یا سید احمد کربلایی، یکی از این دو بزرگوار، توی نامهای به یکی از شاگردانش میگوید. آن شاگرد مینویسد که: «آقا مثلاً ما چهکار کنیم حالات خاص داشته باشیم؟» ایشان میگوید: «تا حالا دیدهای زن بچهمرده از کسی بپرسد: من چهکار کنم دل ریش داشته باشم؟» «زن! بچه من بچهام مرده! چهکار کنیم یک حال خوبی داشته باشیم؟ خیلی خوب گریه کنیم برای این بچه!» تا حالا شنیدهاید این را؟ مادر بچهمرده نیاز به آموزش دارد؟ یک عالمی جزغاله است. ایشان میگوید: «باید این شکلی بشوی. تباکی کن.» همان خواستن است دیگر. یک کمی نشان بده که میخواهی. تباکی داشته باش، ولی آن حس اگر بیاید، اصلاً دیگر آن آتش آدم از درون گر گرفته. آموزش نیست که. خواستن آموزشی نیست که: «آقا! یکی بیاید به ما یاد بدهد چه شکلی بخواهیم!» خواستن مگر آموزشی است؟ خواستن رسیدنی است. باید برسی تا اینجور بخواهی. چهجور میرساند؟ یا خودت روی خودت کار میکنی، میرسی. یا خدا ولت میکند کلاً، میگوید: «شما نمیخواهد برسی. برو دنبال زندگیات.» یا اصرار میکنی: «خدایا! من را برسان!» از یک طرف هم کار نمیکنی برای اینکه برسی. خدا آنقدر تق و توق از چپ و راست میزند تا برسی. این حال ماست که برسیم به دوران امام زمان. چون خودمان که حرکت نمیکنیم.
یک فرج شخصی داریم که این شهید محمود رفیعی بود. بهش رسیده بود. آنقدر به در و دیوار کوبید که آخر دید آقا را. او دیگر به فرج نائل آمد. یک فرج نوعی داریم. فرج نوعی این شکلی است: جانمان به لبمان میرسد. به این دولت و آن دولت و این ور و آن ور هم ربط ندارد. به حال ما ربط دارد. اگر بخواهیم به آن وقت برسیم. اضطرار. حال عجیب. انبیا، اولیا اینها را تجربه کردهاند دیگر. یونس هم تجربه کرد و حضرت یوسف، یعقوب هم تجربه کرد. یک اضطرار بوده دیگر. «من یجیب المضطر اذا دعاه.» مضطر تو مسیر خواستن آنقدر میرود، میرود، میرود، دیگر اصلاً نکته بامزهاش هم این است: به یک جایی میرسد که دیگر بهش بدهند، ندهند فرقی نمیکند. میگوید: «ما که دیگر مردیم. ما که تکهتکه شدیم. اصلاً میخواهی بدهی، میخواهی ندهی.» خیلی نکات جالب و عجیبش. ماجرا تو روایت دارد: «مردم قبل از ظهور یکجوری بیقرار میشوند.» جنازه وقتی میبینند که روی زمین افتاده و تو قبرستان و اینها، نگاه میکنند، گریه میکنند. میگویند: «چی میشد من جای این بودم! من مرده بودم!» میگوید: «به مردههایشان حسودیشان میشود.» روایت ما که هنوز به اینجا نرسیدیم. اینجور بیتاب میشوند مردم.
«آقا! ما میترسیم از پس دوران آینده!» میترسی؟ خب الان هی امام حسین! راه حل دارد دیگر. اگر ما اینجا بیتاب بشویم، آن بیتابی دیگر حل میشود، برطرف میشود. این که میگوید دعا کنید، اینها حل میشود. فرمود: «بنیاسرائیل دعا کردند، ۳۷۰ سال فرج حضرت موسی جلو افتاد.» اینجا اگر نشان بدهی، دیگر اینقدر تق و توق به صخره و دیوار نمیزندت که بیتاب بشوی. خودت اینجا به زبان خوش داری میآیی، داری میخواهی. اذیتمان کند برساند. خدا میخواهد ما بخواهیم. یا کلاً نمیخواهیم و تو باغ نیستیم. اینها را اصلاً ول میکند. «ذرهم یکلوا و یتمتعوا.» مؤمنین. ولشان کن. حرف میزنی. به پیغمبر میگفت: «تو چقدر حرص میخوری!» آنها که یک کمی میخواهند، بعد یکم داغ میشوند، یکم سرد میشوند. جدی بشوند تو این خواستن، خدا دیگر اینها را ول نمیکند. میآورد، میآورد. هی گر میگیرم. یا حالا خودش با پای خشک، به زبان خوش میآید شل بشود، یک گوش میتابانند.
مثل مرحوم نخودکی. نماز صبحش یک روز دیر شد، نزدیک طلوع آفتاب شد. گفت: «میدانم امروز یک بلایی میآید.» بچهاش افتاد تو حوض، از دنیا رفت. بهش گفتند. گفت: «من توقع بیش از این داشتم، ولی خب دیگر با همینش حل است.» یک کمی شل شده بودم. تو برای چی نماز میخوانی؟ یعنی خواستی دیگر. شما گفتیم نخستنی نیست. مثل که یک کمی دوباره آن پایینها، تعلقات لولش آمد پایین. خب بگذار دو تا بزنم، تعلقاتت بیاید بالا که باز آن آتشت هم بیاید بالا. این ماجرای ماست.
خب، یک کلیدی را میخواهم امشب عرض بکنم. این کلید خیلی مهم است. در موردش باید مفصل صحبت کنیم. یک کلیدی ما داریم تو بحث اراده. خیلی به ما کمک میکند. این کلید: توجه به هدف. غرب بیا اینها را گفتهاند، ولی تو یک عالمی! چون تو عالم خودشان گفتهاند. ما با عالم غربیها کلاً فرق میکنیم. لذا حرفهای روانشناسهای غربی را میخوانیم، بعدش هم استفاده میکنیم. دنبال بازیتان. امام حسین نیست. دستگاه امام حسین و عالم امام حسین در مورد هدف و اینها گفتهاند، ولی سطح اهدافشان اینقدر پایین است این بندگان خدا. که عرض میکنم، اصلاً هدف قشنگ. آدم برای اراده باید هدف داشته باشد. هر چقدر هدف آدم قویتر، ثابتتر، منطقیتر، با دوام بیشتر باشد، آدم ارادهاش قویتر و محکمتر. ما تو این مسیر انگیزهمان بند به همین هدفمان است. هدف است که به آدم انگیزه میدهد. ادراک ما از نیاز، ارتباط مستقیم دارد با تعیین هدفمان. هدف چیست؟ هدف تعیین میکند نیازهایت را.
شما اگر میخواهی بروی شمال، هدفت رفتن به شمال باشد، نیازهایت هم معلوم میشود. نیازهای آدم در اثر هدف معلوم میشود دیگر. نیازها را هدف شکل میدهد. اونی که میخواهد برود شمال، با اونی که میخواهد برود بیرجند، این دو تا هدفش، یک بخشهایش با هم مشترک است که هر دو تا سفر است، مسافت طی کردن است. ولی تو یکیش میخواهد برود شمال، لب دریا مایو میخواهد، حوله میخواهد. بیرجند این مایو، حوله بردارد، برود بیرون؟ من که برای استخر میخواهد! دریا ندارد آنجا. این هدف اینور یک نیازهایی درست میکند، هدف آنوری نیازهای دیگر درست میکند. لذا مهمترین بخش ازدواج و انتخاب همسر، مشترک بودن هدف دو طرف است. مشاورهها که الان که دیگر وقت مشاوره نداریم. قدیمها که مشاوره میدادیم، اول همین همین یک تیکه را یک ۱۰ دقیقه وقت گذاشتیم، خوب هدف این دو تا را آنالیز میکردیم. به هم جفت و جور میکردیم. گفتم: «بقیش را دیگر بریم با هم جور کنیم.»
یک جا بخواهیم با هم برویم بندرعباس. یکی میخواهد برود تایلند. مشترکات دارند با هم. میگوید: «من دارم ساکم را میبندم.» میگوید: «او! چه تفاهمی! من هم دارم ساکم را میبندم. کلی نخودکشمش جمع کردم تو راه بخوریم.» «او! من هم کلی نخودکشمش جمع کردم! چه تفاهمی!» آن ور بریم مسیر آنوریه. بندرعباس این ور. میگوید: «کی خواست برود بندرعباس؟ کجا؟ پاتایا!» چی میگویند؟ «ما که ۱۰۰ تا مشترک با هم داشتیم تو سایت!» «تازه تو سگ نارنجیات را داشتی برمیداشتی که وقتی نارنجی است، من دیگر عقل از سرم پرید. من عاشق سگ نارنجی بودم! نارنجی! من زن تو شدم! بندرعباس!» اصل نقطه توی به هم ریختن زندگی همین تیکه است. البته آدمها بعضیها با هم ازدواج میکنند، بعد مدتی آدمها عوض میشوند، اهداف عوض میشوند. آن دیگر ابتلا الهیه. به آن مثل آسیه و فرعون. اول با هم همهدف بودند، بعد آسیه رو به راه شد، فرعون ولی شد. هدفش با فرعون جور نبود. آن بخش را کار نداشته باش. هیچی دیگر. همینقدر مهم نیست. سوادمان به هم بخورد، هیچ کدام از اینها نباید به هم بخورد. هدفتان به هم میخورد. کسی مثلاً اتوبوس میخواهد سوار بندرعباس بشود، میگویند که: «ما فقط ۵۰ کیلوییها را سوار میکنیم.» «اصلاً مهم نیست شما بندرعباس. ما فقط دنبال ۵۰ کیلویی میگردیم.» بعد دنبال زن میگردند: «بین ۷۲ تا ۷۴ باشد وزنش. بیش از ۷۰ نباشد. قدش هم ۱۵۰ کمتر نباشد.» قصابی مگر رفتی؟ دنبال چی میگردی؟ عروسک میخواهی؟ مگر؟
هدف خیلی مهم است. یک بخش تربیتی میخواستم امشب عرض بکنم که دیگر به این بحث امشب خیلی نمیرسیم. خیلی این بخش. حالا رفقا یک کمی وقت ما را باید به نظرم بیشتر کنند. ما تو فضای مجازی که دهها برابر جمعیتی که تو این جلسه هستند، مخاطب بحثاند. الحمدلله پیگیر جدی بحثاند. سؤالات خیلی خوبی میفرستند که انشاءالله باید سؤالات بحث را هم با هم مروری بکنیم و این بحثها تو مجامع دانشگاهی و اینها، اساتید دانشگاه و اینها دارند رویش کار میکنند. بعضی وقتها نکات خوبی برای ما میفرستند. لذا وقتمان کم است. حالا ما شرمنده برادر عزیزمان هم هستیم، شبها دیر تحویل میدهیم، ولی این بحث با این وقت کم جا نمیافتد. اینجا فضا، فضای دانشگاهی هم نیست که من مطالب را همینجور رگباری پشت سر هم بگویم. بالاخره باید یک کمی با هم گفتوگو بکنیم، مثال بزنیم، دو تا داستان بگوییم که فضای هیئتی پیش برود. فهرستبار پاور اینجا مثلاً یک لیستی نشان بدهم ۱۲۳، خیلی به درد این جلسه نمیخورد.
بحث هدف خیلی مهم است، خصوصاً تو بحثهای تربیتی. یک سری معضلات جدی تربیتی با این نکاتی که میخواستم امشب بگویم، حل میشود. اگر یک ربعی را وقت ما امشب میگذارید رفقا، من این را بگویم. اگر هم نه که بماند برای شبهای بعد، باز یک سری از نکات دیگرمان را باید حذفش کنیم. چهکار کنیم؟ یکی دو تا صلوات مثل آن دستفروشه آل محمد. هدف وقتی معلوم شد، انگیزه شکل میگیرد. متناسب با هدف، نیاز شکل میگیرد. اینها را فعلاً داشته باشید. این احساس نیاز متناسب با هدف، دو تا چیز از تویش در میآید: یکی لذت، یکی درد. لذت یعنی: من متناسب با هدفم، نیاز برایم شکل گرفت. میخواستم بروم شمال، نیازهای من بر اساس شمال رفتن من شکل گرفت. هر چیزی که این نیازها را تأمین کند، برایم لذتبخش است. بیایم سر خیابان ببینم یک ماشین مفت و مجانی، کولر آنچنانی دار، شاسی بلند، توپ، آس، من را مفت میخواهد ببرد شمال، خیلی حال میکنم. چون هم هدفم معلوم بود، هم نیازم معلوم بود. نیازی که داشتم تو مسیر هدف دارد تأمین میشود، این میشود لذت. منفعتی دارد برایم جلب میشود، ضرری دارد ازم دفع میشود، این میشود لذت.
اگر برعکس بشود: منفعتی از دستم برود، بفهمم یک ماشین تا نیم ساعت پیش اینجا ایستاده بود، تک و تنها، خالی، درد. یا با یکی همراه بشوم، اندازد بالا، نیم ساعت هم بخوابد. از هرچی شمال، من پشیمان میشوم. این هم میشود درد. لذت و درد اینجا شکل میگیرد. چه باعث اراده میشود؟ هر چیزی که برای ما لذتبخش باشد و هر چیزی که فرار از درد باشد. این میشود ارادت به هدف.
بحث تربیتی صحبت بکنیم که این مهم است. بعد دیگر بریم تو روضه. بعد برسیم شبهای بعد. آن چهکار کنیم؟ میگوید: «آقا! من بچهام درس نمیخواند. همهاش دنبال بازی، پرخاشگر است، اعصابش خورده، حرف گوش نمیدهد.» یک بخش از پاسخ را میخواهم امشب عرض بکنم. این راههای مختلفی دارد. این بحث یک پاسخ کلیدی و حساس این است: ببین، بهش میگویی درس بخواند. دقیقاً چی میگویی؟ ازت نمیپرسد که: «چی بشود؟» اگر بچه «چی بشود» نپرسد، این بچه مریض است. باشد، روانپزشک، روانشناس. «درس بخوان.» نمیگوید: «چرا؟» بچه مشکل دارد. اگر بهت میگوید: «که چی؟» خب، الحمدلله بچهات عاقل است. بعد بهش چی جواب میدهی؟ «درس بخوان یک کسی بشوی.» بعد بچهات میگوید: «باشه.» باز دوباره اون روانشناسه را برو ببین. بچهات مریض است. وقتی میگویی «یک کسی بشوی»، بچهات نمیگوید: «که چی بشود؟» ضریب هوشیاش بالاتر است از آن قبلی. «یک کسی بشوم که چی بشود؟» بهش میگویم: «یک کسی بشوی که ملت تحویلت بگیرند.» بچه چی میگوید؟ «باشه.» درس بخوانم! این بچه دیگر روانپزشکها نمیتوانند بگویند مریض است، ولی آخوندها میگویند مریض! آخوندهایی که خدا اهل بیت بشناسند، قرآن و روایت دستشان باشد، اینها میگویند مریض! این دیگر.
چرا؟ بچهها اگر سالم باشند، میدانی چی باید جواب تو را بدهند؟ «محلم بگذارند که خب که چی بشود؟ من یک کسی بشوم که محلم بزند که چی بشود؟» بعد با ذهنیت بچگانه خودش باید بگوید که ما وقتی کسی محلمان میگذارد، تو عالم بچگی خودمان، عالم بچگی خودمان این شکلی است. مثلاً ما تو کوچه فوتبال بازی میکنیم، فقط کسانی را بازی میدهند که به اینها محل بگذارند. منظورت این است که من جزو آنهایی بشوم که آخر تو فوتبال راهم بدهند؟ گرفتید هدف را؟ چون بچه از محل گذاشتن چی میفهمد؟ اگر دارند پیاس بازی میکنند، من آمدم کنارشان نشستم، به من محل بدهند، بازی کنیم. سطح فهم این بچه از درد و لذت همینقدر است دیگر. در عالم بچگی این باید اینجا به شما بگوید که هدفی که تو داری به من میگویی، آخرش ختم به این میشود که من را تو پیاس فوتبال بازی بدهند. ته اونی که تو میخواهی بعد ۲۰ سال من را بهش برسانی، من همین الان نقداً دارم بازی و سرگرمی و عیاشی. کمتر از این لذت ببرم؟ الان من بیشتر دارم از زندگی لذت میبرم. حال کنی! حال کنی یعنی بازی، سرگرمی، عیاشی، تفریح. درس بخوانم! این بچه سالم است.
این بچه اگر کربلا به تورش بخورد، دفاع مقدس به تورش بخورد، جزو شهدا به حساب میآید. نزدیک قانع بشود به این هدف. هدف سطح پایین است. دارد دعوت به لهو و لعب بازی میکند. «لهو و لعب انما الحیاة الدنیا لعب و لهو.» هر هدفی که بگویی در حد زندگی مادی باشد، لهو و لعب است. بچه که لهو و لعب بهترش را دارد، شیرینترش را، بدون دردسر و بدون زحمتش را دارد. این هدف نباید قانعکننده باشد برای بچه. نباید اراده بچه را راه بندازیم. «کسی بشوم.» «درس بخوانم برای اینکه پولدار بشوم.» «برای اینکه مشهور بشوم.» بچه سالم، بچه که فطرتش دست نخورده، این اهداف جذبش نمیکند. بچه بیمار چرا جذب میشود. البته این خیلی هم اراده قوی نمیآورد. هی باید هر دو هفته یک بار هی بهش بگویند، هی باید چهار نفر بهش نشان بدهند، نقد چرب و شیرینی گیرش بیاید.
هدف کوچک و هدف بزرگ چیست؟ این را بگویم و دیگر تمام کنم بحث امشب را. فرق هدف کوچک و هدف بزرگ چیست؟ دیشب یادتان است چی گفتیم؟ گفتیم فرق انسان و حیوان چی بود؟ اراده است. اراده و از برای حرکت بود دیگر. یک حرکتی، یک تکاملی میخواهد پیدا کند. حیوانات عزم و اراده ندارند. چرا؟ چون همه فعالیتهای حیوانات برمیگردد به یک چیز. این را داشته باشید یادگاری. خیلی این بحث مهم است. خیلی! یعنی قدرت دارد زندگی آدم را از امشب تغییر بدهد و این آدم از امشب بعد این حرف، یک آدم جدیدی بشود. این حرف اینقدر قدرت دارد. حیوانات همه اهدافشان به این ختم میشود. همه هدف حیوان در زندگی، اینکه غذا میخورد، زن میگیرد، جفتک میاندازد، میرود دنبال آشیانه میگردد. همهاش به این برمیگردد. حیوان تنها خواستهاش، ارادهاش، هدفش، زندگینمردن است. فقط نمیرد. اگر کسی هدفش تو زندگی در این حد است، سطح و عالمش شما بگویید حیوانی است. وقتی آدم سطحش حیوانی بود، اصلاً عزم ندارد، اراده ندارد. «نمیری! نمیمیری!» جواب قانعکنندهای نیست. «غذایت را بخور بزرگ بشوی.» خب که چی بشود؟ «که بیشتر زنده بمانی.» اراده شد؟ گاو باشم! بچه اگر سالم باشد، نباید قبول کند. «پس من فرقم با گاو چیست؟» آن هم میخورد که نمیرد، زنده بماند، بزرگ بشود. هر هدفی که در حد نمردن، جواب قانعکنندهای نیست.
زندگی انسان و آدمیزاد از اینجا شروع میشود. انسان به نمردن فکر نمیکند، به کیفیت مردن فکر میکند. چون برای انسان واضح است همهچیز تمام میشود. آدم عاقل وقتی بهش میگویند تو مصیبت، میگویند: «انشاءالله غم آخرتت باشد.» میگوید: «چرا فحش میدهی؟» تا حالا بچهکوچک دیدید که مثلاً عزیزی از دست داده باشد، بهش بگویید: «غم آخرتت باشد»، بهش بر بخورد؟ اگر بچه اینجوری پیدا کردی، این دانشمند، خیلی بچه عاقلی است. یعنی چی؟ غم آخرم باشد؟ یعنی دیگر هیشکی نمیرد و خودم هم نمیرم؟ تو دنیا زندگی نمیکنی. همه میمیرند. اینجا نه تو دنیا زندگی نمیکند، تو توهمات است. میگوید: «حالا همین میمیرند. انشاءالله ما جزو آنهایی که میمیرند نباشیم.» میمیرم. عاقل نیستی. میمیرم. اراده نشد. ثانیه به ثانیه داریم میمیریم. برایت یک مرگ باشکوه و بلند و افتخارآمیز آرزو میکنم. از بچگی به بچهها این را بگوییم. این شکلی.
نگو: «حالا بچه خیلی با مرگ این شکلی ارتباط برقرار نمیکند.» ولی با از دست دادن و از دست رفتن که میتواند ارتباط برقرار کند. آن به آن از دست میدهی. میبینی کلاس اول بودی، دفتر داشتی، قلم داشتی، مداد داشتی. مداد استفاده کردی، تمام شد. من روز اولی که بهت مداد دادم، نگفتم: «سعی کن یکجوری استفاده کنی، تمام نشود!» «چشم! تمام نشود!» میگوید: «نه، قبول نمیکنم.» این بچه مشکل دارد. بچه سالم است. کیفیت زوال را در این تعیین کنم. دوام ندارد. مداد اگر میخواهی استفاده بشود، باید تمام بشود. تو به من یاد بدهی چه شکلی تمامش کنم. روشنی؟ چی دارم میگویم یا نه؟ حرفها سنگین. حرفهایت برای ضریب هوشی بالاست. خب واقعاً خودم پایین است. مخاطبین ما بالاست. میفهمند این حرفها را، خصوصاً جوانانمان. پس اصلاً ما حرفمان از از دست نرفتن و از دست ندادن نیست. ما در مورد کیفیت از دست دادن. ما هرچیزی که داریم از دست میدهیم: بچگیمان را از دست میدهیم، نوجوانیمان را از دست میدهیم، سلامتیمان را از دست میدهیم، زیباییمان را از دست میدهیم، همسرمان را از دست میدهیم، پدر و مادرمان را از دست میدهیم. این حرف را اگر آدم بفهمد، ارتباطش با پدر و مادرش قوی میشود. پدر و مادر همیشگی نیستند ها! قدر بدان. میشود تربیت بچه درست است. شکر نعمت وابسته به این است که تو میدانی همیشگی نیست. استفاده کن. استفادهات را ببر از این. این است که گفتم این بچهها شهید میشوند. واسه همین. شما چک بکنید. معمولاً بچههایی که تو مدرسه خیلی به این مدل درس خواندنها تن نمیدادند، اینها شاگرد اولهای جبهه بودند. دیدهای تو خاطرات شهدا؟ یا نه. اخراجیهای مدرسه و نمره کودنی و تنبلیها، اثر اینکه این قانع نمیشود به آدم عاقل. بعد حرف جبهه که میشود، زودتر از همه میدوید. اینها آماده شهادت میشوند. اصلاً شهادتطلبی یک چیزی است که فقط آدمهای عاقل و باهوش در موردش فکر میکنند.
«روغن ریختن در نظر امامزاده میکنند.» قشنگ نحوه مردنت را انتخاب کن. نحوه از دست دادنت را انتخاب کن. نحوه بهرهبردن تو را انتخاب کن. بچهها را باید این شکلی تربیت کرد. بچه نباید ترس از دست دادن داشته باشد. بچه که ترس از دست دادن نداشته باشد، قوی میشود، شجاع میشود، زیر بار زور نمیرود، منافق نمیشود، قدرتمند میشود. همه ویژگیها به خاطر اینکه آدم ترس از دست دادن دارد. آدمی که ترس از دست دادن دارد، سالوس میشود، منافق میشود، دو به هم زن میشود، دورو میشود. یک کار کن بچه ترس از دست دادن نداشته باشد. این نکات به درد میخورد یا نه؟ حرف حساب هست یا نه؟ خیلی اینها مهم است. خودتان ترس از دست دادن نداشته باشید.
خوب بریم کربلا. بچه اهل بیت تربیت میکردند. این شکلی تربیت میکردند. ترس از دست دادن نداشتند. تربیت امام حسینی این است. تربیت امام حسین. تو مجلس یزید، یزید امام باقر (علیه السلام) را دید. حضرت ۴ سالشان بود. بعد دید حضرت خیلی قبراق و چابکاند. چه بچه سرحال و باهوش! یکی به یزید پیشنهاد داد. گفت: «نظرت چیست که این بچه با بچه تو کشتی بگیرد؟» ظاهراً بچه یزید بزرگتر هم بود، مثلاً شاید هفت هشت سالش بود. این داستان را نشنیدید؟ جالب است. یزید یکهو جا خورد، گفت: «نه! من نمیگذارم اینها با بچه ما کشتی بگیرند!» گفت: «الحیة لاتلد الا الحیة.» مار مار میزاد. «اینها ننه باباهاشون مارند.» حالا با زبان نادان دشمنی خودش گفت. گفت: «این بچهها هم همینجورین.» منظورش چیست؟ بچههای اینها شجاعاند، ترس از دست دادن ندارند. این میگیرد بچه من را میخورد، نفله میکند، تکهتکه میکند. اینها بچههایشان قوی، شجاع. این بیاید تو شکم بچه من، دیگر این را سیم مفتولی میکند، ولش نمیکند. بچه اینها ترس از دست دادن ندارد.
یزید میدانست این بچه امام سجاد (علیه السلام) بود. بچه امام حسن مجتبی. همین عبدالله بن الحسن که شب پنجم بهش متوسل میشوید. امام حسین میشناخت این را. لذا موقع وداع، امام حسین یک تأکید خاص داشت. چند بار رفت تو خیمه برگشت وداع میکرد. یک تأکید داشت. نسبت به هیچ کدام از این افراد تأکید نداشت. یک تأکید داشت. فرمود: «زینبم! حواست به عبدالله باشد. دست این بچه را سفت بگیری. ندود تو میدان.» میشناخت امام حسین. میدانست اینها ترس از دست دادن ندارند. نترس از دست دادن ندارند. بیقرار شهادت. این بیقرار شهادتش باشد. روضه فردا شب بماند. در موردش توضیح بدهیم. روضه قاسم است. اولش ترس از دست دادن است که ندارد. بعد اصلاً «احلا من العسل.» باید بدویم. ترس از دست نداشتن به عبدالله ۱۰ ساله است. امام حسین فرمود: «این نه! این دست را ول نکند، بیاید!» آخر هم هرچی که زینب، امام حسین سفارش این بچه را کرد، دستش را رها کرد. دوید به سمت میدان. «خبیثه! أتقتل عمی؟! حسین!» «میخواهی عموی من را بکشی؟ بکشی! عمو تنها شده.» آدم بزرگهایش منفعتطلب، مصلحتطلب. پیرمردهایشان نشسته بودند، دیدند امام حسین زیر دشنه و خنجر و نیزه است. پیرمردهایی که با امیرالمؤمنین حشر و نشر داشتند، تو نقل تاریخی دارد: دست بالا گرفتند، گفتند: «نصرت بر حسین جاری کن.» حاضر نشدند بیایند کمک کنند. دعا میکردند!
این بچه ۱۰ ساله. یک مشت تماشاگر آنور نشستهاند، یک مشت هم نیزهزن تو گودی ایستادهاند، دارند میزنند. تحمل کنه. ترس از دست دادن نداشت این بچه. این تربیت شده از آن وقت. دستش را کشید. دوید به سمت میدان. گفت: «والله لا أفارق لا اله الا الله.» این بچه آمد دست را سپر کرد. ترس نداشت که دست از دست بدهد. دستش را سپر کرد برای شمشیر. این شمشیر را زدند به دست. دست روی پوست آویزان شد. افتاد تو بغل ابیعبدالله. ابیعبدالله شروع کرد دلداری دادن به این بچه. لحظات آخر امام حسین بود دیگر. این بچه که شهید شد، سر از سر آقا هم جدا کردند. جدا کردند. شهیدی است که تو بغل. میدانی این روضه یعنی چی؟ یعنی وقتی اسب دواند بر بدن عبدالله، همین اسب دوانده شد. حساسش اینجاست و نقطه غریب این است. نمیدانم چه... «کربلا کربلا، در این حرمله ملعون ملعون.» این تیکه از روضه عبدالله یا امام مجتبی. بچه افتاد تو بغل ابیعبدالله. ازش دلداریش، «عزیزم! عزیزم! الان پدرت میآید تو را در آغوش میگیرد.» گفتند این بچه سرش رفت بالا، بیهوش شد. این گلو زد بیرون. گفتند: «حرمله تا این صحنه را دید، انگار عادت دارد. هرچی بچه تو کربلا...»
«السلام علیک یا اباعبدالله، علیک منی سلامی ما بقیت و لیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم.»
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
«رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.»
جلسه گذشته، سیری را در مورد شکلگرفتن اراده با هم مرور کردیم. این سیر اینگونه بود که مشکل و مسئله ما "توانستن" و "نتوانستن" نیست، بلکه "خواستن" یا "نخواستن" ماست. این را در جلسات اول با هم گفتوگو کردیم. بعد گفتیم که خب، چرا آدم نمیخواهد؟ گفتیم که چون احساس نیاز نمیکند. ما چیزی را میخواهیم که احساس نیاز کنیم. وقتی نیازی نباشد، حتی اگر چیز خوبی هم باشد، انسان از آن استفاده نمیکند. اینجا الان شیر آب هست، ممکن است نانی اینجا باشد، ممکن است غذایی باشد؛ وقتی انسان نیاز ندارد، غذا نمیخواهد، آب نمیخواهد. این نیاز است که ما را به سمت خواسته حرکت میدهد.
این احساس نیاز از چه چیزی شکل میگیرد؟ از "حالوهوایی" که آدم برمیدارد، که از آن تعبیر کردیم به یک "عالم". دیدید میگویند: «بابا، عالم جوانی اینه دیگه!»، «عالم مجردی اینه دیگه!»، «عالم متأهلی اینه دیگه!»، «عالم دانشجویی اینجوریه!»، «عالم طلبگی اینجوریه دیگه!»، «عالم آدمهای مشهور اینجوریه!»، «عالم خوانندهها این شکلیه!» عالمی که میگویم، آدمها متأثر از عالمشان هستند. هر کدام از ما در یک عالمی داریم سیر میکنیم. این نیازهای ما متناسب با عالم ماست.
بعضیها در عالم فوتبال هستند؛ روزی سه تا چهار تا فوتبال میبینند. بقیه ساعات هم نشستهاند و تحلیلش میکنند، تکرارش را هم میبینند و نمیدانم بررسی داوریاش را هم میبینند و تحلیلش را هم میبینند. از یک ساعت قبل، آرایشهای احتمالی تیم فلان ۱۰ تا احتمال دارد. فلانی تو این بازی باشد یا نباشد؟ آن یکی اگر باشد، بعد این کجا میرود؟ این را جلو میگذاری یا عقب میگذاری؟ نشستهاند و از الان به جام جهانی هم که روزی ۴ تا بازی است، فکر میکنند. این بندگان خدا زندگیشان، حیاتشان به جام جهانی و فوتبال و استادیوم و اینهاست. بگذارید بگویم در کرونا، تعدادی از این عزیزان دارند از دست میروند. «جام جهانی! نتوان زیست! جام جهانی نداریم! ما هنوز زندگی نداریم! کی کرونا تمام شود، باز ما جام جهانی، المپیک، استادیوم برویم؟»
نه، عالمش. من و شما الان شاید ککمان هم نگزد. خانم این بنده خدا که اعصابش خورده، «آخیش! این نفرینهای من بود گرفت! این کرونا نفرینهای من بود گرفت! فوتبال تعطیل شد! صدای فلان مجری دیگر تو خانه ما نمیآید! اینها نفرینهای من بود!» این هم تو عالم خودش است. این باز الان مشکلش این است که چند وقت است ما پارتی نرفتهایم و چه میدانم عروسیها تعطیل شده، جشن تولد نرفتهایم و مهمانی نگرفتهایم. این بود! عالم خودش است. این کرونا! هر کس یک چیزی میخواهد از کرونا: «زودتر برو کرونا که ما مثلاً این ورش را درست کنیم، آن ورش را درست کنیم!»، «استادیوم آنجور بشود!»، «اربعینمان جور بشود!» کرونای ما، درد و غصهاش اربعین است. هیئتهای امام حسین. تو فضای طلبگی، مثلاً کلاسهای درسمان است که تعطیل شده. عالم ما یک عالم دیگر است دیگر. هر کس تو عالم خودش است. یک پدیده واحد، یک اتفاق! آدمها به حسب عالمشان، هر کس یک زاویهای دارد، هر کس یک دردی دارد. اینجا روشن است.
عالمش چگونه شکل میگیرد؟ بر اساس روابط و تعلقات ما. ما با کیا حشر و نشر داریم؟ به کیا مرتبطیم؟ به کیا علاقه داریم؟ از کیا نفرت داریم؟ «انما یجمع القوم السخاء و الرضا.» آدمها را محبتها، رضایتها و کینهها و نفرتهاست که دور هم جمع میکند. علاقههای مشترک داشتیم، عالممان هم مشترک است. درست است؟ روضه امام حسین که میخوانیم، برای همه ما یک حس و حال دارد. بنده تا حدی که میتوانم پیشبینی کنم که مثلاً اگر چه جملهای بگویم، شماها خوشتان میآید، چه جملهای بگویم، بدتان میآید. تو روضه چی بگویم گریه میکنید، چی بگویم اشکتان نمیآید. از کجا دارم تشخیص میدهم؟ علم غیب دارم؟ نه، عالم شما را از پیش سر در میآورم.
اونی که از عالم ما سر در نیاورد، از هیچی ما سر در نیاورد. عرفا عالمی دارند، علما عالمی دارند، بچههیئتیها عالمی دارند، بچهتهرونیها عالمی دارند، بچهمشهدیها عالمی دارند، بچهپولدارها عالمی دارند، لوتیها عالمی دارند. لوتیها به هم میرسند، با چی صفا میکنند؟ بچههیئتیها به هم میرسند، با چه صفا میکنند؟ بچهپولدارها به هم میرسند، به چه صفا میکنند؟ شما کدام پیجهای اینستاگرام را پیگیری میکنی؟ آدمهایی که از جنس عالم تواند. آدمهایی که علاقههایشان شکل علاقههای توست. اینها از جنس تواند. دردهایتان مشترک است، خواستههایتان مشترک است، ارادهها مشترک. آن وقت اینها وقتی دور هم جمع میشوند، این ارادهها مضاعف میشود. دور هم که جمع میشوند، تقویت میشوند. همدیگر را که میبینند، انرژی میگیرند. این میشود عالم مشترک.
پس شد: اراده و خواستن، اثر چه بود؟ احساس نیاز. احساس نیاز، اثر حضور در یک عالم. حضور یک عالم، اثر تعلقات ما. علاقههای قلبیمان ماها را یک جا جمع میکند، به ما یک عالمی میدهد. بعد تو این عالم... عالم عرقخوران مثلاً چیست؟ عالم مطربها، عالم بازیگرها. بعد شما مثلاً بین ماها یک چیزهای خیلی بد است، ولی تو یک عالمی اصلاً اینها کاملاً طبیعی است. اصلاً کسی اینجوری نباشد، اینها تو عالم خودشان به حساب نمیآورند. این جمعی بشود، مثلاً زن و مرد به هم دست میدهند. این اصلاً تو عالم هنرمندی، مثلاً خودشان گاهی هنرمندی! مسائل حل شده. اینها تو عالم هنرمندی. عالم هنر دیگر. این مسائل دیگر. کسی به این چیزها کار ندارد. یک عالمی است دیگر، همهچیزشان مشترک است با هم.
خب، ما اگر بخواهیم ارادهمان را تقویت بکنیم، هر کدام از این قطعات را اگر رویش کار بکنیم، ارادهمان تقویت میشود. میتوانیم روی خود خواستنمان کار بکنیم. غربیها معمولاً روی این خیلی مانور میدهند. برخیشان میگویند که اراده مثل عضله میماند، عضله را باید تقویت کرد. یکی از نظریات مشهور در بحث مربوط به اراده در روانشناسی غرب. هر چیزی که اراده شما را تقویت کند، این یعنی خواستنهای شما را مدیریت کند. این عضلات را قوی میکنی. عضله به دردت میخورد. مثل اینکه یک نفر میخواهد وزنه بزند. هر چیزی که دستش را قوی کند، تو وزنهزدن کمکش میکند. این اگر کپسول گاز هم بلند بکند، عضله قوی میشود دیگر. هر چیزی که خواستنهای ما را تقویت بکند، باعث شود که ما یک چیزی را بخواهیم و محقق بکنیم. ما خیلی به این بخشش کار نداریم، چون خیلی مهم نیست و خیلی هم ربطی به بحث ما ندارد.
یک بخش دیگر: احساس نیاز. ما باید احساس نیاز کنیم نسبت به یک چیزی. این بحث مهمی است. در مورد این باید صحبت بکنیم که ما خیلی از نیازهایمان را جدی نمیگیریم. خیلی از نیازهایمان را به رسمیت نمیشناسیم. اگر واقعاً یک چیزی برای آدم جدی شد، آدم احساس نیاز کرد، خیلی اوضاعش عوض میشود.
یک نقل تاریخی هست که نادرشاه افشار آمد حرم امام رضا (علیه السلام)، دید که یک بنده خدایی با پای معلول، با پای بیمار، جلوی در ایستاده دستفروشی میکند. این حالا ماجرا معروف است. نادر بهش گفتش که: «چند سال است اینجا کار میکنی؟» گفت: «مثلاً ۱۰ سال.» گفت: «تو ۱۰ سال است دم حرم امام رضا ایستادهای، پایت خوب نشده؟» گفت: «نه.» گفت: «میروم تو زیارت. برگشتم پات خوب نشده باشد، گردنت را میزنم.» گفت: «رفت تو.» این ایستاد به عز و لابه و ناله و «یا امام رضا! دستم به دامنت! فدات بشوم!» گفت: «برگشتید.» لباسهایش را تکهتکه کردند. مردم گفتند: «این شفا گرفت!» «مرد حسابی! همان روز اول این کار را میکردی! حتماً باید زور بالا سرت باشد؟»
یک سؤال خیلی جدی که مردم این روزها خیلی میپرسند، بگذارید من جواب بدهم، با همین قواعد بحث خودمان. میگویند: «گرانیها تا کیه؟ آقا! کی میخواهد درست بشود؟ درست میشود؟ دولت جدید آمریکا بیاید حل میشود؟» واقعاً دیگر اعصاب همه خورده. دیگر میخواهی چهکارش کنی؟ این درستبشو هم نمیشود. کی تو مملکت یک...? میشنوی دیگر. همه را. پاسخش چیست؟ میتوانید با بحثهایی که این چهار پنج شب کردیم، جواب دهید. تا کیه؟ تا وقتی بخواهیم. میخواهیم؟ نخواستیم! خواسته بودیم که این نبود. آیا قرآن فرمود: «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم.»؟ تغییر بدهی، تغییر بدهم. بخواه! درست بخواه! آنجوری که آن بنده خدا پشت در حرم امام رضا خواسته بود! این که به درد نمیخورد! آن خواستنی که: «آقا! دیگر این الان میآید گردن را میزند!» آن یک ثانیهای ... کی درست میشود اوضاع؟ خیلی از این بدتر میشود، گران میشود. دو هفته پیش، خدا میگوید: «پس بنشین!» حالا حالا باید به یک جایی برسی بگویی: «اصلاً دیگر من نمیتوانم این وضعیت را تحمل کنم!»
آن حالی که در مورد ظهور امام زمان گفتند، این است: «مردم دیگر میریزند تو خیابان.» یک نمونهاش را اول کرونا تو غرب دیدیم. بعد سری باز دوباره خوابید. تو خیابان مردم روی زانو افتاده بودند و دعا میکردند، به سجده افتادند، گریه میکردند. حال کل کره زمین بشود به صورت یک حال مداوم و همهجانبهای. آنجوری بشود حل است. تا کیه؟ تا آن موقع. معلوم است که همه میخواهند. خواستن نیستش. یک دو روزی سخت میشود و صدایمان میرود بالا، دوباره یک کمی فتیله میکشد پایین، دوباره آرام میشویم. وقتی آرام میشویم، نخواستی.
اگر به خدا باشد، که خدا خواسته. نرفتید. «من اراده را کردم. من تصمیم گرفتم که مستقر قالب بشوند.» از اول خلقت، خدا این تصمیم را داشته. ببین اراده من خدا میخواهد محقق بشود. اراده من به واسطه اراده توست که محقق میشود. تو تا نخواهی. من خواستم. تو باید بیایی اینجا وایسی. تو شعاع تو کانال از دریچه بیاد بریزد. تا نیامدی، تو نخواستی. من که خواستم. از اول خواسته بودم. فراعنه حاکم باشند؟ ظالمها و چپاولگرها و طواغیت و اینها؟ تو واقعاً در مورد من خدا اینجوری فکر میکنی؟ من آدمیزاد را خلق کردم که بفرستم اینجا زیر دست فرعون؟ فکر میکنی انبیا، اولین آدمی که فرستادم روی کره زمین، آدم بود؟ آدم باشید. این حرف شیطان را گوش ندهید! گوش به دهن ابلیس نداشته باشید! این خواست من بود از اول. شماها نخواستید.
یک روایت خیلی زیبایی دارد. میفرماید که خدا خطاب میکند به بندهها، میگوید: «بندههای من! شماها دیگر کی هستید؟ من به خاطر شماها رابطهام را با ابلیس به هم زدم، چون به تو سجده نمیکرد. رفیق شدیم. شما دیگر کی علیه من شدین؟» «خدا چرا اینجوری میکند؟ تو مصیبت، خدا رسماً دیگر گرفته به ما و دیگر دلار اینجوری و گوشت آنجوری!» چی فکر میکنی با خودت؟ یکی از اساتید میفرمود که اینهایی که هی به خدا میگویند: «خدایا! چرا استاد اخلاق نمیرسانی؟ خدایا! یک پیری برای ما بفرست! یک مرشدی بفرست! خدایا! پس چی شد؟ تو چرا نمیآید این استادی که من برایت گذاشتم، استفاده کنی کنار؟ چرا نمیگیری؟ پس چی شد؟» تو این عالم، آدم استاد دارد، مرشد دارد. اگر نداشت که خلقش نمیکردی. خلق کرده برای عبودیت، برای هدایت. خدا اراده را کرده. همهچیز بند اراده توست. تو اراده نمیکنی. چرا اراده نمیکنی؟ چون احساس نیاز نمیکنی.
«نه، حالا آنجوری سفت هم که نمیخواهم. حالا همینقدر فقط اون یکم ارزان بشود و پراید لااقل بتوانیم سوار شویم دیگر! حالا پراید ۹۰ تومان دیگر زور دارد! همین! همان ۴۰ تومان هم خوب بود. ۴۰ تومان هم بشود قیمت.» حالا ۶۰۰ میلیون هم بشود، جا دارد. اینقدر میبرد تا جان به لب بشوی. اگر این مردم، مردم ظهور باشند، اگر هم نباشند که برمیگردند یک قدم عقب. «فعلاً سر کنیم! یک ۲۰۰۰ جلوتر ببینم چی میشود!» مگر مردم ظهور باشد؟ کار را به لب جان به لب میکند که همه بگویند: «خدایا! دیگر پدر ما در آمد!» با شکم سیریه؟ بد است؟ لابه همان آن دستفروش پشت حرم را داشته باشید دیگر. آنجوری. آنجوری بگویی، یک ثانیه «اوکی» است، حل است. آنجور خواستنی، آنجور احساس نیازی! تیغ روی گلوست. اینجوری میخواهد.
«خیلی خوبه واقعاً! اصلاً خیلی جالب میشود ها! فکر کن ظهور کنه! او! او! چقدر جالب! وای! نوش! نمیدانستم!» بالبال بزنی. نه، تو یک نفر اگر تو یک نفر بال بزنی، فرج شخصی برای تو حاصل میشود. یکی از شهدای عزیز، شهید رفیعی، استاد دانشگاه بود، استاد ادبیات دانشگاه تهران. چند سالی از دنیا رفت. توی جلسه خصوصی مصاحبه تو دفترش کرده. فیلم گرفتند برای بعد از شهادتش منتشر بشود. یکی از دوستان ایشان که آن فیلم را میکس کرده، فضای مجازی گاو پیشانی سفید شدیم و همه تو همین بحثها دیگر شهره عام و خاص شدیم. ایشان فرستاد برای ما. فیلمش منتشر نشد. فیلم جالبی است البته. حالا خیلی مصلحت در انتشار فیلم نیست، چون یک چیزهایی دارد که شاید برای خیلیها حل نشود. ایشان دو تا ماجرای تشرفش خدمت امام زمان را آنجا تعریف میکند. از بچههای رزمنده جبهه بود و تو جبهه برایش اتفاقاتی میافتد و بعد تو روستایشان که نزدیک قزوین بوده، آنجا تو روستا امام زمان را ملاقات میکند و بعد هم که در عرفه ایشان عرفات از دنیا میرود. سال ۹۳. به نظر به رحمت خدا.
بعد این اساتید نشستهاند. حالا ما که نمیدانیم اینها کیند، جسارت به اینها نمیکنیم. این بنده خدا ماجرای ملاقاتش را دارد میگوید که شب نیمه شعبان بوده. اول خواب دیده بوده که حضرت فرموده بودند: «من میآیم مراسم احیای شما.» خوابش را. اینها را دعوت کرده. اینها مثلاً اساتید خوب آن بخش بودند که ایشان احساس محرمیت کرده. «فیلمبرداری کنیم. بعد از شهادتم منتشر کنیم.» «من خیلی بیتاب بودم. تو جبهه اینجوری بودم، آنجوری بودم. حسم این بود، آن بود.» بعد میگوید: «خیلی دیگر بیقرار بودم. شبیه هزار تا قل هو الله میگفتم. تا صبح جیغ میزدم به خودم میگفتم: من دیگر نمیتوانم!» آخر تو خواب به من گفتند: «شب نیمه شعبان آقا میآید مراسم احیای تو.» شب نیمه شعبان مراسم گرفتیم، سید فلانی بود. میکروفون دست آقا وارد مجلس شد و همه روی زمین افتادیم و به هم پیچیدیم و فلان شدیم. خیلی اینها مهم است. بگیرید! حسی ندارم کلاً! یک فاز دیگر خوبی بودن. داستان کامل میگوید. «آقا من را به سینه چسباندند.» تو ماجرای دوم بود. «بغل کردند، بوسیدند.» به من گفتند: «محمود! نمیدانم فلان میشوی!» گریه میکنم. به هم ریخته. از حال غریبی دارد نگاهش میکند. عالمش با اینها فرق میکند. مثل یک عالم دیگر است. ما باید برویم به سمت عالم ظهور. عالم ظهور، عالم اضطرار است. عالم بیتابی است.
مرحوم ملا حسین قلی همدانی یا سید احمد کربلایی، یکی از این دو بزرگوار، توی نامهای به یکی از شاگردانش میگوید. آن شاگرد مینویسد که: «آقا مثلاً ما چهکار کنیم حالات خاص داشته باشیم؟» ایشان میگوید: «تا حالا دیدهای زن بچهمرده از کسی بپرسد: من چهکار کنم دل ریش داشته باشم؟» «زن! بچه من بچهام مرده! چهکار کنیم یک حال خوبی داشته باشیم؟ خیلی خوب گریه کنیم برای این بچه!» تا حالا شنیدهاید این را؟ مادر بچهمرده نیاز به آموزش دارد؟ یک عالمی جزغاله است. ایشان میگوید: «باید این شکلی بشوی. تباکی کن.» همان خواستن است دیگر. یک کمی نشان بده که میخواهی. تباکی داشته باش، ولی آن حس اگر بیاید، اصلاً دیگر آن آتش آدم از درون گر گرفته. آموزش نیست که. خواستن آموزشی نیست که: «آقا! یکی بیاید به ما یاد بدهد چه شکلی بخواهیم!» خواستن مگر آموزشی است؟ خواستن رسیدنی است. باید برسی تا اینجور بخواهی. چهجور میرساند؟ یا خودت روی خودت کار میکنی، میرسی. یا خدا ولت میکند کلاً، میگوید: «شما نمیخواهد برسی. برو دنبال زندگیات.» یا اصرار میکنی: «خدایا! من را برسان!» از یک طرف هم کار نمیکنی برای اینکه برسی. خدا آنقدر تق و توق از چپ و راست میزند تا برسی. این حال ماست که برسیم به دوران امام زمان. چون خودمان که حرکت نمیکنیم.
یک فرج شخصی داریم که این شهید محمود رفیعی بود. بهش رسیده بود. آنقدر به در و دیوار کوبید که آخر دید آقا را. او دیگر به فرج نائل آمد. یک فرج نوعی داریم. فرج نوعی این شکلی است: جانمان به لبمان میرسد. به این دولت و آن دولت و این ور و آن ور هم ربط ندارد. به حال ما ربط دارد. اگر بخواهیم به آن وقت برسیم. اضطرار. حال عجیب. انبیا، اولیا اینها را تجربه کردهاند دیگر. یونس هم تجربه کرد و حضرت یوسف، یعقوب هم تجربه کرد. یک اضطرار بوده دیگر. «من یجیب المضطر اذا دعاه.» مضطر تو مسیر خواستن آنقدر میرود، میرود، میرود، دیگر اصلاً نکته بامزهاش هم این است: به یک جایی میرسد که دیگر بهش بدهند، ندهند فرقی نمیکند. میگوید: «ما که دیگر مردیم. ما که تکهتکه شدیم. اصلاً میخواهی بدهی، میخواهی ندهی.» خیلی نکات جالب و عجیبش. ماجرا تو روایت دارد: «مردم قبل از ظهور یکجوری بیقرار میشوند.» جنازه وقتی میبینند که روی زمین افتاده و تو قبرستان و اینها، نگاه میکنند، گریه میکنند. میگویند: «چی میشد من جای این بودم! من مرده بودم!» میگوید: «به مردههایشان حسودیشان میشود.» روایت ما که هنوز به اینجا نرسیدیم. اینجور بیتاب میشوند مردم.
«آقا! ما میترسیم از پس دوران آینده!» میترسی؟ خب الان هی امام حسین! راه حل دارد دیگر. اگر ما اینجا بیتاب بشویم، آن بیتابی دیگر حل میشود، برطرف میشود. این که میگوید دعا کنید، اینها حل میشود. فرمود: «بنیاسرائیل دعا کردند، ۳۷۰ سال فرج حضرت موسی جلو افتاد.» اینجا اگر نشان بدهی، دیگر اینقدر تق و توق به صخره و دیوار نمیزندت که بیتاب بشوی. خودت اینجا به زبان خوش داری میآیی، داری میخواهی. اذیتمان کند برساند. خدا میخواهد ما بخواهیم. یا کلاً نمیخواهیم و تو باغ نیستیم. اینها را اصلاً ول میکند. «ذرهم یکلوا و یتمتعوا.» مؤمنین. ولشان کن. حرف میزنی. به پیغمبر میگفت: «تو چقدر حرص میخوری!» آنها که یک کمی میخواهند، بعد یکم داغ میشوند، یکم سرد میشوند. جدی بشوند تو این خواستن، خدا دیگر اینها را ول نمیکند. میآورد، میآورد. هی گر میگیرم. یا حالا خودش با پای خشک، به زبان خوش میآید شل بشود، یک گوش میتابانند.
مثل مرحوم نخودکی. نماز صبحش یک روز دیر شد، نزدیک طلوع آفتاب شد. گفت: «میدانم امروز یک بلایی میآید.» بچهاش افتاد تو حوض، از دنیا رفت. بهش گفتند. گفت: «من توقع بیش از این داشتم، ولی خب دیگر با همینش حل است.» یک کمی شل شده بودم. تو برای چی نماز میخوانی؟ یعنی خواستی دیگر. شما گفتیم نخستنی نیست. مثل که یک کمی دوباره آن پایینها، تعلقات لولش آمد پایین. خب بگذار دو تا بزنم، تعلقاتت بیاید بالا که باز آن آتشت هم بیاید بالا. این ماجرای ماست.
خب، یک کلیدی را میخواهم امشب عرض بکنم. این کلید خیلی مهم است. در موردش باید مفصل صحبت کنیم. یک کلیدی ما داریم تو بحث اراده. خیلی به ما کمک میکند. این کلید: توجه به هدف. غرب بیا اینها را گفتهاند، ولی تو یک عالمی! چون تو عالم خودشان گفتهاند. ما با عالم غربیها کلاً فرق میکنیم. لذا حرفهای روانشناسهای غربی را میخوانیم، بعدش هم استفاده میکنیم. دنبال بازیتان. امام حسین نیست. دستگاه امام حسین و عالم امام حسین در مورد هدف و اینها گفتهاند، ولی سطح اهدافشان اینقدر پایین است این بندگان خدا. که عرض میکنم، اصلاً هدف قشنگ. آدم برای اراده باید هدف داشته باشد. هر چقدر هدف آدم قویتر، ثابتتر، منطقیتر، با دوام بیشتر باشد، آدم ارادهاش قویتر و محکمتر. ما تو این مسیر انگیزهمان بند به همین هدفمان است. هدف است که به آدم انگیزه میدهد. ادراک ما از نیاز، ارتباط مستقیم دارد با تعیین هدفمان. هدف چیست؟ هدف تعیین میکند نیازهایت را.
شما اگر میخواهی بروی شمال، هدفت رفتن به شمال باشد، نیازهایت هم معلوم میشود. نیازهای آدم در اثر هدف معلوم میشود دیگر. نیازها را هدف شکل میدهد. اونی که میخواهد برود شمال، با اونی که میخواهد برود بیرجند، این دو تا هدفش، یک بخشهایش با هم مشترک است که هر دو تا سفر است، مسافت طی کردن است. ولی تو یکیش میخواهد برود شمال، لب دریا مایو میخواهد، حوله میخواهد. بیرجند این مایو، حوله بردارد، برود بیرون؟ من که برای استخر میخواهد! دریا ندارد آنجا. این هدف اینور یک نیازهایی درست میکند، هدف آنوری نیازهای دیگر درست میکند. لذا مهمترین بخش ازدواج و انتخاب همسر، مشترک بودن هدف دو طرف است. مشاورهها که الان که دیگر وقت مشاوره نداریم. قدیمها که مشاوره میدادیم، اول همین همین یک تیکه را یک ۱۰ دقیقه وقت گذاشتیم، خوب هدف این دو تا را آنالیز میکردیم. به هم جفت و جور میکردیم. گفتم: «بقیش را دیگر بریم با هم جور کنیم.»
یک جا بخواهیم با هم برویم بندرعباس. یکی میخواهد برود تایلند. مشترکات دارند با هم. میگوید: «من دارم ساکم را میبندم.» میگوید: «او! چه تفاهمی! من هم دارم ساکم را میبندم. کلی نخودکشمش جمع کردم تو راه بخوریم.» «او! من هم کلی نخودکشمش جمع کردم! چه تفاهمی!» آن ور بریم مسیر آنوریه. بندرعباس این ور. میگوید: «کی خواست برود بندرعباس؟ کجا؟ پاتایا!» چی میگویند؟ «ما که ۱۰۰ تا مشترک با هم داشتیم تو سایت!» «تازه تو سگ نارنجیات را داشتی برمیداشتی که وقتی نارنجی است، من دیگر عقل از سرم پرید. من عاشق سگ نارنجی بودم! نارنجی! من زن تو شدم! بندرعباس!» اصل نقطه توی به هم ریختن زندگی همین تیکه است. البته آدمها بعضیها با هم ازدواج میکنند، بعد مدتی آدمها عوض میشوند، اهداف عوض میشوند. آن دیگر ابتلا الهیه. به آن مثل آسیه و فرعون. اول با هم همهدف بودند، بعد آسیه رو به راه شد، فرعون ولی شد. هدفش با فرعون جور نبود. آن بخش را کار نداشته باش. هیچی دیگر. همینقدر مهم نیست. سوادمان به هم بخورد، هیچ کدام از اینها نباید به هم بخورد. هدفتان به هم میخورد. کسی مثلاً اتوبوس میخواهد سوار بندرعباس بشود، میگویند که: «ما فقط ۵۰ کیلوییها را سوار میکنیم.» «اصلاً مهم نیست شما بندرعباس. ما فقط دنبال ۵۰ کیلویی میگردیم.» بعد دنبال زن میگردند: «بین ۷۲ تا ۷۴ باشد وزنش. بیش از ۷۰ نباشد. قدش هم ۱۵۰ کمتر نباشد.» قصابی مگر رفتی؟ دنبال چی میگردی؟ عروسک میخواهی؟ مگر؟
هدف خیلی مهم است. یک بخش تربیتی میخواستم امشب عرض بکنم که دیگر به این بحث امشب خیلی نمیرسیم. خیلی این بخش. حالا رفقا یک کمی وقت ما را باید به نظرم بیشتر کنند. ما تو فضای مجازی که دهها برابر جمعیتی که تو این جلسه هستند، مخاطب بحثاند. الحمدلله پیگیر جدی بحثاند. سؤالات خیلی خوبی میفرستند که انشاءالله باید سؤالات بحث را هم با هم مروری بکنیم و این بحثها تو مجامع دانشگاهی و اینها، اساتید دانشگاه و اینها دارند رویش کار میکنند. بعضی وقتها نکات خوبی برای ما میفرستند. لذا وقتمان کم است. حالا ما شرمنده برادر عزیزمان هم هستیم، شبها دیر تحویل میدهیم، ولی این بحث با این وقت کم جا نمیافتد. اینجا فضا، فضای دانشگاهی هم نیست که من مطالب را همینجور رگباری پشت سر هم بگویم. بالاخره باید یک کمی با هم گفتوگو بکنیم، مثال بزنیم، دو تا داستان بگوییم که فضای هیئتی پیش برود. فهرستبار پاور اینجا مثلاً یک لیستی نشان بدهم ۱۲۳، خیلی به درد این جلسه نمیخورد.
بحث هدف خیلی مهم است، خصوصاً تو بحثهای تربیتی. یک سری معضلات جدی تربیتی با این نکاتی که میخواستم امشب بگویم، حل میشود. اگر یک ربعی را وقت ما امشب میگذارید رفقا، من این را بگویم. اگر هم نه که بماند برای شبهای بعد، باز یک سری از نکات دیگرمان را باید حذفش کنیم. چهکار کنیم؟ یکی دو تا صلوات مثل آن دستفروشه آل محمد. هدف وقتی معلوم شد، انگیزه شکل میگیرد. متناسب با هدف، نیاز شکل میگیرد. اینها را فعلاً داشته باشید. این احساس نیاز متناسب با هدف، دو تا چیز از تویش در میآید: یکی لذت، یکی درد. لذت یعنی: من متناسب با هدفم، نیاز برایم شکل گرفت. میخواستم بروم شمال، نیازهای من بر اساس شمال رفتن من شکل گرفت. هر چیزی که این نیازها را تأمین کند، برایم لذتبخش است. بیایم سر خیابان ببینم یک ماشین مفت و مجانی، کولر آنچنانی دار، شاسی بلند، توپ، آس، من را مفت میخواهد ببرد شمال، خیلی حال میکنم. چون هم هدفم معلوم بود، هم نیازم معلوم بود. نیازی که داشتم تو مسیر هدف دارد تأمین میشود، این میشود لذت. منفعتی دارد برایم جلب میشود، ضرری دارد ازم دفع میشود، این میشود لذت.
اگر برعکس بشود: منفعتی از دستم برود، بفهمم یک ماشین تا نیم ساعت پیش اینجا ایستاده بود، تک و تنها، خالی، درد. یا با یکی همراه بشوم، اندازد بالا، نیم ساعت هم بخوابد. از هرچی شمال، من پشیمان میشوم. این هم میشود درد. لذت و درد اینجا شکل میگیرد. چه باعث اراده میشود؟ هر چیزی که برای ما لذتبخش باشد و هر چیزی که فرار از درد باشد. این میشود ارادت به هدف.
بحث تربیتی صحبت بکنیم که این مهم است. بعد دیگر بریم تو روضه. بعد برسیم شبهای بعد. آن چهکار کنیم؟ میگوید: «آقا! من بچهام درس نمیخواند. همهاش دنبال بازی، پرخاشگر است، اعصابش خورده، حرف گوش نمیدهد.» یک بخش از پاسخ را میخواهم امشب عرض بکنم. این راههای مختلفی دارد. این بحث یک پاسخ کلیدی و حساس این است: ببین، بهش میگویی درس بخواند. دقیقاً چی میگویی؟ ازت نمیپرسد که: «چی بشود؟» اگر بچه «چی بشود» نپرسد، این بچه مریض است. باشد، روانپزشک، روانشناس. «درس بخوان.» نمیگوید: «چرا؟» بچه مشکل دارد. اگر بهت میگوید: «که چی؟» خب، الحمدلله بچهات عاقل است. بعد بهش چی جواب میدهی؟ «درس بخوان یک کسی بشوی.» بعد بچهات میگوید: «باشه.» باز دوباره اون روانشناسه را برو ببین. بچهات مریض است. وقتی میگویی «یک کسی بشوی»، بچهات نمیگوید: «که چی بشود؟» ضریب هوشیاش بالاتر است از آن قبلی. «یک کسی بشوم که چی بشود؟» بهش میگویم: «یک کسی بشوی که ملت تحویلت بگیرند.» بچه چی میگوید؟ «باشه.» درس بخوانم! این بچه دیگر روانپزشکها نمیتوانند بگویند مریض است، ولی آخوندها میگویند مریض! آخوندهایی که خدا اهل بیت بشناسند، قرآن و روایت دستشان باشد، اینها میگویند مریض! این دیگر.
چرا؟ بچهها اگر سالم باشند، میدانی چی باید جواب تو را بدهند؟ «محلم بگذارند که خب که چی بشود؟ من یک کسی بشوم که محلم بزند که چی بشود؟» بعد با ذهنیت بچگانه خودش باید بگوید که ما وقتی کسی محلمان میگذارد، تو عالم بچگی خودمان، عالم بچگی خودمان این شکلی است. مثلاً ما تو کوچه فوتبال بازی میکنیم، فقط کسانی را بازی میدهند که به اینها محل بگذارند. منظورت این است که من جزو آنهایی بشوم که آخر تو فوتبال راهم بدهند؟ گرفتید هدف را؟ چون بچه از محل گذاشتن چی میفهمد؟ اگر دارند پیاس بازی میکنند، من آمدم کنارشان نشستم، به من محل بدهند، بازی کنیم. سطح فهم این بچه از درد و لذت همینقدر است دیگر. در عالم بچگی این باید اینجا به شما بگوید که هدفی که تو داری به من میگویی، آخرش ختم به این میشود که من را تو پیاس فوتبال بازی بدهند. ته اونی که تو میخواهی بعد ۲۰ سال من را بهش برسانی، من همین الان نقداً دارم بازی و سرگرمی و عیاشی. کمتر از این لذت ببرم؟ الان من بیشتر دارم از زندگی لذت میبرم. حال کنی! حال کنی یعنی بازی، سرگرمی، عیاشی، تفریح. درس بخوانم! این بچه سالم است.
این بچه اگر کربلا به تورش بخورد، دفاع مقدس به تورش بخورد، جزو شهدا به حساب میآید. نزدیک قانع بشود به این هدف. هدف سطح پایین است. دارد دعوت به لهو و لعب بازی میکند. «لهو و لعب انما الحیاة الدنیا لعب و لهو.» هر هدفی که بگویی در حد زندگی مادی باشد، لهو و لعب است. بچه که لهو و لعب بهترش را دارد، شیرینترش را، بدون دردسر و بدون زحمتش را دارد. این هدف نباید قانعکننده باشد برای بچه. نباید اراده بچه را راه بندازیم. «کسی بشوم.» «درس بخوانم برای اینکه پولدار بشوم.» «برای اینکه مشهور بشوم.» بچه سالم، بچه که فطرتش دست نخورده، این اهداف جذبش نمیکند. بچه بیمار چرا جذب میشود. البته این خیلی هم اراده قوی نمیآورد. هی باید هر دو هفته یک بار هی بهش بگویند، هی باید چهار نفر بهش نشان بدهند، نقد چرب و شیرینی گیرش بیاید.
هدف کوچک و هدف بزرگ چیست؟ این را بگویم و دیگر تمام کنم بحث امشب را. فرق هدف کوچک و هدف بزرگ چیست؟ دیشب یادتان است چی گفتیم؟ گفتیم فرق انسان و حیوان چی بود؟ اراده است. اراده و از برای حرکت بود دیگر. یک حرکتی، یک تکاملی میخواهد پیدا کند. حیوانات عزم و اراده ندارند. چرا؟ چون همه فعالیتهای حیوانات برمیگردد به یک چیز. این را داشته باشید یادگاری. خیلی این بحث مهم است. خیلی! یعنی قدرت دارد زندگی آدم را از امشب تغییر بدهد و این آدم از امشب بعد این حرف، یک آدم جدیدی بشود. این حرف اینقدر قدرت دارد. حیوانات همه اهدافشان به این ختم میشود. همه هدف حیوان در زندگی، اینکه غذا میخورد، زن میگیرد، جفتک میاندازد، میرود دنبال آشیانه میگردد. همهاش به این برمیگردد. حیوان تنها خواستهاش، ارادهاش، هدفش، زندگینمردن است. فقط نمیرد. اگر کسی هدفش تو زندگی در این حد است، سطح و عالمش شما بگویید حیوانی است. وقتی آدم سطحش حیوانی بود، اصلاً عزم ندارد، اراده ندارد. «نمیری! نمیمیری!» جواب قانعکنندهای نیست. «غذایت را بخور بزرگ بشوی.» خب که چی بشود؟ «که بیشتر زنده بمانی.» اراده شد؟ گاو باشم! بچه اگر سالم باشد، نباید قبول کند. «پس من فرقم با گاو چیست؟» آن هم میخورد که نمیرد، زنده بماند، بزرگ بشود. هر هدفی که در حد نمردن، جواب قانعکنندهای نیست.
زندگی انسان و آدمیزاد از اینجا شروع میشود. انسان به نمردن فکر نمیکند، به کیفیت مردن فکر میکند. چون برای انسان واضح است همهچیز تمام میشود. آدم عاقل وقتی بهش میگویند تو مصیبت، میگویند: «انشاءالله غم آخرتت باشد.» میگوید: «چرا فحش میدهی؟» تا حالا بچهکوچک دیدید که مثلاً عزیزی از دست داده باشد، بهش بگویید: «غم آخرتت باشد»، بهش بر بخورد؟ اگر بچه اینجوری پیدا کردی، این دانشمند، خیلی بچه عاقلی است. یعنی چی؟ غم آخرم باشد؟ یعنی دیگر هیشکی نمیرد و خودم هم نمیرم؟ تو دنیا زندگی نمیکنی. همه میمیرند. اینجا نه تو دنیا زندگی نمیکند، تو توهمات است. میگوید: «حالا همین میمیرند. انشاءالله ما جزو آنهایی که میمیرند نباشیم.» میمیرم. عاقل نیستی. میمیرم. اراده نشد. ثانیه به ثانیه داریم میمیریم. برایت یک مرگ باشکوه و بلند و افتخارآمیز آرزو میکنم. از بچگی به بچهها این را بگوییم. این شکلی.
نگو: «حالا بچه خیلی با مرگ این شکلی ارتباط برقرار نمیکند.» ولی با از دست دادن و از دست رفتن که میتواند ارتباط برقرار کند. آن به آن از دست میدهی. میبینی کلاس اول بودی، دفتر داشتی، قلم داشتی، مداد داشتی. مداد استفاده کردی، تمام شد. من روز اولی که بهت مداد دادم، نگفتم: «سعی کن یکجوری استفاده کنی، تمام نشود!» «چشم! تمام نشود!» میگوید: «نه، قبول نمیکنم.» این بچه مشکل دارد. بچه سالم است. کیفیت زوال را در این تعیین کنم. دوام ندارد. مداد اگر میخواهی استفاده بشود، باید تمام بشود. تو به من یاد بدهی چه شکلی تمامش کنم. روشنی؟ چی دارم میگویم یا نه؟ حرفها سنگین. حرفهایت برای ضریب هوشی بالاست. خب واقعاً خودم پایین است. مخاطبین ما بالاست. میفهمند این حرفها را، خصوصاً جوانانمان. پس اصلاً ما حرفمان از از دست نرفتن و از دست ندادن نیست. ما در مورد کیفیت از دست دادن. ما هرچیزی که داریم از دست میدهیم: بچگیمان را از دست میدهیم، نوجوانیمان را از دست میدهیم، سلامتیمان را از دست میدهیم، زیباییمان را از دست میدهیم، همسرمان را از دست میدهیم، پدر و مادرمان را از دست میدهیم. این حرف را اگر آدم بفهمد، ارتباطش با پدر و مادرش قوی میشود. پدر و مادر همیشگی نیستند ها! قدر بدان. میشود تربیت بچه درست است. شکر نعمت وابسته به این است که تو میدانی همیشگی نیست. استفاده کن. استفادهات را ببر از این. این است که گفتم این بچهها شهید میشوند. واسه همین. شما چک بکنید. معمولاً بچههایی که تو مدرسه خیلی به این مدل درس خواندنها تن نمیدادند، اینها شاگرد اولهای جبهه بودند. دیدهای تو خاطرات شهدا؟ یا نه. اخراجیهای مدرسه و نمره کودنی و تنبلیها، اثر اینکه این قانع نمیشود به آدم عاقل. بعد حرف جبهه که میشود، زودتر از همه میدوید. اینها آماده شهادت میشوند. اصلاً شهادتطلبی یک چیزی است که فقط آدمهای عاقل و باهوش در موردش فکر میکنند.
«روغن ریختن در نظر امامزاده میکنند.» قشنگ نحوه مردنت را انتخاب کن. نحوه از دست دادنت را انتخاب کن. نحوه بهرهبردن تو را انتخاب کن. بچهها را باید این شکلی تربیت کرد. بچه نباید ترس از دست دادن داشته باشد. بچه که ترس از دست دادن نداشته باشد، قوی میشود، شجاع میشود، زیر بار زور نمیرود، منافق نمیشود، قدرتمند میشود. همه ویژگیها به خاطر اینکه آدم ترس از دست دادن دارد. آدمی که ترس از دست دادن دارد، سالوس میشود، منافق میشود، دو به هم زن میشود، دورو میشود. یک کار کن بچه ترس از دست دادن نداشته باشد. این نکات به درد میخورد یا نه؟ حرف حساب هست یا نه؟ خیلی اینها مهم است. خودتان ترس از دست دادن نداشته باشید.
خوب بریم کربلا. بچه اهل بیت تربیت میکردند. این شکلی تربیت میکردند. ترس از دست دادن نداشتند. تربیت امام حسینی این است. تربیت امام حسین. تو مجلس یزید، یزید امام باقر (علیه السلام) را دید. حضرت ۴ سالشان بود. بعد دید حضرت خیلی قبراق و چابکاند. چه بچه سرحال و باهوش! یکی به یزید پیشنهاد داد. گفت: «نظرت چیست که این بچه با بچه تو کشتی بگیرد؟» ظاهراً بچه یزید بزرگتر هم بود، مثلاً شاید هفت هشت سالش بود. این داستان را نشنیدید؟ جالب است. یزید یکهو جا خورد، گفت: «نه! من نمیگذارم اینها با بچه ما کشتی بگیرند!» گفت: «الحیة لاتلد الا الحیة.» مار مار میزاد. «اینها ننه باباهاشون مارند.» حالا با زبان نادان دشمنی خودش گفت. گفت: «این بچهها هم همینجورین.» منظورش چیست؟ بچههای اینها شجاعاند، ترس از دست دادن ندارند. این میگیرد بچه من را میخورد، نفله میکند، تکهتکه میکند. اینها بچههایشان قوی، شجاع. این بیاید تو شکم بچه من، دیگر این را سیم مفتولی میکند، ولش نمیکند. بچه اینها ترس از دست دادن ندارد.
یزید میدانست این بچه امام سجاد (علیه السلام) بود. بچه امام حسن مجتبی. همین عبدالله بن الحسن که شب پنجم بهش متوسل میشوید. امام حسین میشناخت این را. لذا موقع وداع، امام حسین یک تأکید خاص داشت. چند بار رفت تو خیمه برگشت وداع میکرد. یک تأکید داشت. نسبت به هیچ کدام از این افراد تأکید نداشت. یک تأکید داشت. فرمود: «زینبم! حواست به عبدالله باشد. دست این بچه را سفت بگیری. ندود تو میدان.» میشناخت امام حسین. میدانست اینها ترس از دست دادن ندارند. نترس از دست دادن ندارند. بیقرار شهادت. این بیقرار شهادتش باشد. روضه فردا شب بماند. در موردش توضیح بدهیم. روضه قاسم است. اولش ترس از دست دادن است که ندارد. بعد اصلاً «احلا من العسل.» باید بدویم. ترس از دست نداشتن به عبدالله ۱۰ ساله است. امام حسین فرمود: «این نه! این دست را ول نکند، بیاید!» آخر هم هرچی که زینب، امام حسین سفارش این بچه را کرد، دستش را رها کرد. دوید به سمت میدان. «خبیثه! أتقتل عمی؟! حسین!» «میخواهی عموی من را بکشی؟ بکشی! عمو تنها شده.» آدم بزرگهایش منفعتطلب، مصلحتطلب. پیرمردهایشان نشسته بودند، دیدند امام حسین زیر دشنه و خنجر و نیزه است. پیرمردهایی که با امیرالمؤمنین حشر و نشر داشتند، تو نقل تاریخی دارد: دست بالا گرفتند، گفتند: «نصرت بر حسین جاری کن.» حاضر نشدند بیایند کمک کنند. دعا میکردند!
این بچه ۱۰ ساله. یک مشت تماشاگر آنور نشستهاند، یک مشت هم نیزهزن تو گودی ایستادهاند، دارند میزنند. تحمل کنه. ترس از دست دادن نداشت این بچه. این تربیت شده از آن وقت. دستش را کشید. دوید به سمت میدان. گفت: «والله لا أفارق لا اله الا الله.» این بچه آمد دست را سپر کرد. ترس نداشت که دست از دست بدهد. دستش را سپر کرد برای شمشیر. این شمشیر را زدند به دست. دست روی پوست آویزان شد. افتاد تو بغل ابیعبدالله. ابیعبدالله شروع کرد دلداری دادن به این بچه. لحظات آخر امام حسین بود دیگر. این بچه که شهید شد، سر از سر آقا هم جدا کردند. جدا کردند. شهیدی است که تو بغل. میدانی این روضه یعنی چی؟ یعنی وقتی اسب دواند بر بدن عبدالله، همین اسب دوانده شد. حساسش اینجاست و نقطه غریب این است. نمیدانم چه... «کربلا کربلا، در این حرمله ملعون ملعون.» این تیکه از روضه عبدالله یا امام مجتبی. بچه افتاد تو بغل ابیعبدالله. ازش دلداریش، «عزیزم! عزیزم! الان پدرت میآید تو را در آغوش میگیرد.» گفتند این بچه سرش رفت بالا، بیهوش شد. این گلو زد بیرون. گفتند: «حرمله تا این صحنه را دید، انگار عادت دارد. هرچی بچه تو کربلا...»
«السلام علیک یا اباعبدالله، علیک منی سلامی ما بقیت و لیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم.»
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...