جنگ اراده ها

جلسه چهار

00:50:57
404

معرفی
ابزار اصلی پیشرفت و تحول
تفاوت اصلی انسان و حیوان
ملاک در انتخاب و تصمیم‌گیری‌ها
شیطان چگونه از پیشرفت انسان جلوگیری می‌کند؟
نبود تقویت اراده در نظام تربیتی
حرف زدن به وسیله اراده با خدا
اشاره قرآن به جنگ تبوک و نبود اراده مسلمین
همه صحبت‌ها در مورد اراده در این چند جمله خلاصه می‌شود
دلیل عزم و اراده ویژه اصحاب سیدالشهداء علیه‌السلام
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

درباره تفاوت اصلی انسان و حیوان در بحث‌های روان‌شناسی معمولاً مباحثی مطرح می‌شود، ولی عرفا و علمای اخلاق در این بحث نکاتی را گفته‌اند. نکات جالبی است و درخور توجه. برخی بزرگان ما اصرار دارند بر اینکه تفاوت اصلی انسان و حیوان در عزم و اراده است. هیچ حیوانی عزم و اراده در او معنا ندارد؛ چون عزم و اراده در واقع ابزار تکامل، ابزار جهش، ابزار پیشرفت، ابزار تغییر و تحول است. هیچ حیوانی در عالم قرار نیست که پیشرفت بکند، تغییر بکند، تحول پیدا بکند. اتفاقاً برعکس شده؛ الان در عالم روی حیوان‌ها دارند از جهت معکوس کار می‌کنند؛ دست‌کاری می‌کنند ژنتیک این‌ها را. شخصیت آن حیوانِ "نچرال"، آن حیوان طبیعی، همانی که خدا آفریده، همین خوب است. این چرخه طبیعت و سازوکار عالم، همین حیوان را لازم دارد. این حیوان هیچ هم قرار نیست تغییر بکند.

ما رتبه‌بندی و گریدبندی بین این‌ها نداریم. مثلاً بگوییم سگ‌های خوش‌اخلاق، سگ‌های بد‌اخلاق. البته سگ‌های ژیگول الان داریم توی جیب می‌گذارند، می‌روند توی پارک، رد می‌شوی از جیبش صدای تکان می‌خورَد؛ سگ جیبی. این‌ها مثلاً شاید بشود به این‌ها گفت سگ خوش‌اخلاق، سگ مهربان. ولی طبیعت سگ روشن است دیگر، طبیعت گرگ روشن است، طبیعت گربه روشن است. حالا درست است این‌ها را همه را قاطی کرده‌اند، نژادها را به هم ریخته‌اند؛ ولی هیچ گوسفندی قرار نیست گرگ بشود. هیچ گرگی قرار نیست گوسفند بشود. هیچ گرگی، گرگ‌تر نیست. هیچ گوسفندی، گوسفندتر نیست. هیچ گاوی، گاوتر نیست. همه گاوها گاو هستند دیگر، همه گوسفندان گوسفند، همه سگ‌ها هم سگ هستند. بگوییم: «نه، این سگ پیشرفته‌ای است. این خیلی این سگی است که خیلی دارد روی خودش کار می‌کند. آن سگه روی خودش کار نمی‌کند.» «این سگه ماشاالله، سگ شما از سری قبل که دیدم خیلی اخلاقش بهتر شده.» تا حالا دیده‌اید کسی این‌جوری بگوید؟ «من پارسال من هم گوسفندهای شما را دیدم خیلی بی‌ادب بودند. ماشاالله امسال چقدر گوسفندات باادب شده‌اند، مؤدب! می‌خواهند کار خرابی بکنند، اجازه می‌گیرند، می‌روند یک گوشه‌ای برای خودشان کار بد بکنند، می‌روند توی اتاقشان برای کارهای بدشان.» هیچ‌کسی همچین توقعی از یک گوسفند ندارد؛ چون قرار نیست اصلاً گوسفند تغییری پیدا کند، عوض بشود.

همه از انسان توقع دارند که عوض بشود، تکامل پیدا کند، رشد کند. اینجا دقیقاً برعکس است. اگر یک کسی بچه یک کسی دیگر را ببیند، حالا این البته شوخی عرض می‌کنم، بچه کسی دیگر را ببیند. ببیند مثلاً دو سال پیش این بچه خیلی بااخلاق‌تر بود، الان خیلی اخلاقش بد است. «به جای این بچه گوسفند پرورش می‌دادی! بچه چه بچه‌ای است؟ روزبه‌روز دارد بدتر می‌شود.» همه توقع دارند آدمیزاد ۱۰ سال که گذشت، باید کمالات پیدا کرده باشد. اگر کسی ۱۰ سال کسی را ندیده باشد، توقعش بعد ۱۰ سال این است که این در این ۱۰ سال پخته‌تر شده، آگاه‌تر شده، رشد کرده، خوش‌اخلاق شده، کامل شده. آن کلید اصلی تکامل، پیشرفت، حرکت، جهش، تغییر، تحول، آن یک کلمه است که می‌شود فرق اصلی آدم و حیوان. آن چیست؟ اراده. آن عزم است.

ما از هیچ حیوانی توقع عزم و اراده نداریم. هیچ حیوانی قرار نیست اراده داشته باشد؛ چون قرار نیست تغییر کند. اراده را آنی باید داشته باشد که قصد تغییر کند و اراده باعث تغییر است. چون اراده ندارد، تغییری نمی‌کند. آدم چون اراده دارد باید تغییر کند. همه این دعواهای خانوادگی سر همین است. هیچ‌وقت کسی نمی‌آید برود از مجسمه توی اتاق شکایت کند به دادگاه که: «این هر وقت من می‌روم توی اتاق می‌بینم ساکت نشسته، دارد نگاه می‌کند. هرچی هم حرف می‌زنم جواب نمی‌دهد.» ولی اگر شوهرش از سر کار که می‌آید مثل مجسمه باشد، امیر دادگاه می‌گوید: «من صبح تا شب نشستم و رفتم و مجسمه می‌نشیند.» هرچند می‌گویم: از مجسمه کسی توقع ندارد، این آدم را هم ازش توقع دارند که عوض بشود. یعنی اصل این گلایه برای این است که: «خب، تغییر کن.» و ابزارهای مختلف می‌خواهد استفاده کند برای اینکه راه بیندازد، این‌ها را عوضش کند. ما همش هی در حال این هستیم که عوض کنیم. همیشه در حال همین هستیم دیگر. همه ارتباطاتمان این شکلی است. می‌خواهیم همدیگر را عوض کنیم، تغییر دهیم به سمت آن‌هایی که خوب می‌دانیم، زیبا می‌دانیم، احساس می‌کنیم این‌ها مثبت است، این‌ها قشنگ است، در ارتباط با ما مؤثر است، مفید است. سعی می‌کنیم این‌ها را در دیگران ایجاد بکنیم. این چه می‌خواهد؟ عزم می‌خواهد.

من چند جمله از بزرگان برای شما بخوانم. حضرت امام خیلی در مورد این نکات خوبی دارند. در اول کتاب "چهل حدیث" صفحه ۹ کتاب نکاتی دارند و در "آداب‌الصلات" هم صفحه ۵۲ و ۵۳ این نکات را خیلی جمع‌وجور عرض بکنم. امام کلاً یک راهکاری گفته در مورد افزایش اراده. کلاً تاریخ روان‌شناسی را جابه‌جا کرده. امام خمینی یک نقل قولی از استاد شاه‌آبادی دارند. اگر فرصت بشود، نمی‌دانم چون حرف خیلی مانده. اگر فرصت بشود ما باید یکی دو جلسه در مورد این صحبت بکنیم که امام از استادشان آیت‌الله نقل می‌کنند. «استاد یک چیزی که اراده را نابود می‌کند که ما در جلسه یک وقتی در مورد این صحبت کردیم، باید اینجا بیشتر صحبت کنیم. الان اصلاً از من توقع نداشته باشید در مورد این صحبت بکنم. جوش نیست، باید بهش برسیم؛ چون نکته‌ای است که خیلی، یعنی خیلی‌ها با این خیلی خوب هستند. اصلاً احساس نمی‌کنی اراده را ضعیف می‌کند. همه خیلی‌ها باهاش حال می‌کنند اصلاً. امام می‌فرماید که این اراده را نابود می‌کند و بهش برسیم. فعلاً آن جمله را نمی‌خوانیم. بقیه‌اش را چندتایی‌اش را بگوییم.

ایشان می‌گویند که: «بعضی از مشایخ ما اَطالَ اللهُ عُمرَهُ (منظورشان مرحوم آیت‌الله شاه‌آبادی است و این را این کتاب را در دوران حیات آیت‌الله شاه‌آبادی نوشته شده) یکی از اساتید ما که خدا عمرش را طولانی کند، می‌فرمودند که: عزم جوهره انسانیت و میزان امتیاز انسان است.» حالا می‌گویند فرق انسان و حیوان چیست؟ در این کتاب‌های منطقی و این‌ها می‌گویند: «انسان حیوان ناطق است.» نه، این انسانی که تو داری می‌گویی، این انسان خودش یک گونه از حیوان است، باید کار کند روی خودش، از حیوانیت دربیاید. بقیه حیوان‌ها کار نمی‌کنند، هیچ‌وقت هم قرار نیست از حیوانیت دربیایند. آدم باید روی خودش کار کند، از حیوانیت دربیاید. با چی از حیوانیت در می‌آید؟ با عزم. عزم همان اراده است. یک خواستن جدی و سفت. به این می‌گویند عزم. تا این را ندارد، این هم قاطی بقیه حیوانات به حساب می‌آید و تفاوت درجات انسان به تفاوت درجات عزم اوست. حالا در مورد سگ‌ها گفتیم این سگ‌تر است، آن گوسفندتر است؛ ولی در مورد انسان‌ها می‌گوییم این انسان‌تر است. با چی می‌گوییم انسان‌تر است؟ با عزم و اراده. هرکس اراده‌اش قوی‌تر و محکم‌تر است، انسان‌تر. شاخص انسانی در او بالاتر است، عیار انسانی در او قوی‌تر است. حضرت امام توضیحاتی می‌دهند اینجا که این عزم منظور چیست. این بخش را نمی‌خوانیم.

صفحه بعدش: ای عزیز! قلم امام این شکلی است. خیلی هم قلم تند و تیزی دارد. امام در "چهل حدیث" خطاب به خودش نوشته این را. اصلاً انگار دارد با محمدرضا پهلوی، رضا شاه و این‌ها دارد صحبت می‌کند. آن‌قدر سفت و تند و گزنده صحبت می‌کند. به هر روایتی می‌رسد: «ای موجود جاهل، آدم شو، بترس، فلان‌فلان شده، راه بیفت.» خودم نوشتم. لحن کتاب "چهل حدیث" این شکلی است: «ای عزیز، ای عزیز! بکوش تا صاحب عزم و دارای اراده شوی که خدایی نخواسته اگر بی‌عزم از این دنیا هجرت کنی، انسان صوری بی‌مغزی هستی که در آن عالم به صورت انسان محشور نشوی؛ زیرا که آن عالم محل کشف باطن و ظهور سرایر است.» باعث این می‌شود که آدم عزمش از بین می‌رود. بچه‌ها! آن مقوی می‌کند که فعلاً به آن نمی‌خواهیم برسیم. شب‌های بعد راهکارها صحبت می‌کنیم، ان‌شاالله.

پس تفاوت انسان و حیوان در عزم و اراده است. برای تربیت بچه‌مان نکته کلیدی که لازم داریم چیست؟ در انتخاب همسر آنی که لازم داریم چیست؟ در اصلاح خودمان، اخلاقمون می‌گوییم خوب است، بد است، باید اخلاقمون بهتر بشود، اخلاقمون پارسال بهتر بود. با چه شاخصی داریم اخلاق مردم بهتر شده؟ دین مردم بهتر شده؟ دین مردم بالاتر رفته؟ دین مردم پایین‌تر آمده؟ با چی؟ چرا چرت می‌زنی؟ بعضی‌ها امشب چیست؟ چه خبر است امشب؟ عزم داشته باشی. با چی باید بسنجیم؟ عزم و اراده من از پارسال محرم قوی‌تر شده یا نه؟ اگر قوی‌تر شده به امام حسین نزدیک‌تر شده. اینی که آمده خواستگاری‌ات اراده دارد یا نه؟ اگر اراده دارد خوب است. صد تا عیب هم داشته باشد، چون اراده دارد، اراده می‌کند عیب‌هایش را برطرف می‌کند. اراده‌اش را چک کن. خواستگاری می‌روی، آنی که برایت مهم است، اصل است، اراده طرف.

بچه را می‌خواهی پرورش بدهی، اصل ماجرا چیست؟ نماز بخواند، دروغ نگوید، دزدی نکند، داد نزند. اراده داشته باشد، نماز می‌خواند، دزدی نمی‌کند، داد نمی‌زند. آرام آرام این الان توقع دارد بچه ۶ ساله‌اش مرحوم آیت‌الله‌العظمی بهجت باشد. «بچه‌ها معصومند و پاکند و این‌ها. چرا بچه من نماز نمی‌خواند؟» «گریه نمی‌کرد بچه، گریه می‌کرد در همه نمازهایش.» بعضی‌ها می‌روند خواستگاری، طلبه‌ای آمده بود پیش من، «زن می‌خواهم.» گفتم: «خب، حالا چه ویژگی‌هایی داشته باشد؟» گفت: «نماز شبش ترک نشود، یک نگاه حرام نکند، دروغ، غیبت، این‌ها ابداً نباشد، نماز اول وقت، حجاب عالی.» گفتم: «سراغ دارم ۸۵ ساله‌اش توی جامع‌الزهرا قم و دیگر دم رفتنش است. ۸۰ سال روی خودش کار کرده این‌ها که می‌گویی بهش رسیده.» مسخره می‌کنی؟ گفت: «تو مسخره‌ای عزیزم. خودت مسخره‌ای با افکارت.»

ازدواج نمی‌کند. تو دوران نامزدی می‌بینی مثلاً این یکهو یک پرخاشی کرد. آدمیزاد است دیگر. این ۲۰ ساله‌اش است، ۲۵ ساله‌اش است. ۳۰ سال سیر و سلوک می‌کردند پرخاشش را داشتند. باز هم اصلاح کرده باشد. اصلاح ژنتیک نژادی نیست که آمپول بزنم که هرکس می‌رود خواستگاری آمپول. همین که می‌آید توی خانه پدرخانم احساس می‌کند چقدر آرامم من. اصلاً چقدر خوش‌اخلاقم. «همه چیز آرام است. من چقدر خوشبختم.» این حرف‌ها. بابا این طول می‌کشد. خب، من می‌خواهم طول بکشد که دیگر نابود می‌شوم. از کجا بفهمم؟ چه کارهایی را باید حوصله کنم؟ چرا نباید حوصله کنم؟ چه کارهایی را همان اول که می‌بینم باید واکنش نشان بدهم؟ چه کارهایی را می‌بینم نباید واکنش نشان بدهم؟ بگویم: «ان‌شاالله درست می‌شود.»

مهم این سؤال را. آنی که باید همان اول واکنش نشان بدهی و بگویی: «اوه اوه! این به درد نمی‌خورد.» در اراده‌ات تصمیم می‌گیرد. بله، تصمیم می‌گیرد. آدم یک قدم برمی‌دارد می‌خورد زمین. ولی این تصمیم می‌گیرد اصلاً کلاً قدم برنمی‌دارد. این خیلی خطرناک است. اگر تصمیم می‌گیرد یک قدم برمی‌دارد، می‌خورد زمین، دوباره تصمیم می‌گیرد، این را از دستش نده که این طلاست. بلو! داد هم می‌زند یک وقت‌هایی، یک کارهایی هم می‌کند.

جوهر انسانیت عزم است. در مسیر سیر و سلوک، مسیر رشد، مسیر معنوی، اصل ماجرا عزم و اراده است. اراده کم است. بزرگان شاگرد نمی‌گرفتند. برای این بود. می‌گفتند: «ما اراده پیدا نکردیم.» آقا! یک بچه فرمود: «من ۸۰ سال در این اهل پیدا نکردم.» اراده نبود برای حرف‌ها. هضم جدی می‌خواهد. خدا می‌تکاند. اینی که می‌خواهد راه بیفتد، ابراهیمش را می‌گوید: «بگذار ببینم چه.» می‌خواهم ببینم اراده داری یا نه. ما همان اولش ناهارت را یک کم دیرتر بخور، روزه بگیر. «بابا! ما آمدیم با خدا یک کم حال کنیم. سختش نکن دیگر. جوان مردم را گولش زدند، گفتند بیا با خدا عشقبازی، فلان.» عشقبازی مال ماها نیست. مجنون قرار داشت با لیلی، یک هفته دارد. حالا این داستان تخیلی است دیگر. می‌سازند دیگر. لیلی و مجنون هم دیگر افتاده دست مردم و دیگر همین. حالا یکی از این‌ها که ساخته‌اند این است: سر قرار لیلی یک هفته تأخیر کرد. یک هفته! مجنون هم همان‌جا نشست. بعد بعد یک هفته خواب، به همان لحظه آمد توی جیب‌های این گردو ریخت، رفت. «بیدار شو. دست کردی. گردو است! فهمیدی؟» می‌گوید: «برو گردو بازیت را بکن! تو فقط می‌نشستی تا من بیایم؟» این رابطه خدا این شکلی است. «بابا! یک هفته تأخیر کردی. من حالا ۱۰ دقیقه خوابم برد.» «پس اراده نداشتی. دقیقاً آن لحظه‌ای که خوابت بود من با همان لحظه کار داشتم. نگذاشتی. اراده نداشتی.»

خدا این‌جوری اراده‌ها را این‌جوری می‌خواهد. اراده‌ای که حالا یک نمازی هم پاشیم بخوانیم. خدا هم یک حوریه‌ای از این در پیت‌ها می‌دهد بهت. شما برو با همین آدم‌های جدی عزم می‌خواهد. «عزم خود را قوی کن. امام! اراده خویش را محکم نما که اول شرط سلوک عزم است و بدون آن راهی را نتوان پیمود و به کمالی نتوان رسید.» شیخ بزرگوار شاه‌آبادی، روحی فداه، آن را مغز انسانیت تعبیر می‌کردند. بلکه توان گفت که یکی از نکات بزرگ تقوا و پرهیز از مشتهیات نفسانی و ترک هواهای نفسانی و ریاضات شرعی و عبادات و مناسک الهی، تقویت عزم و اظهار قوای ملکیه در تحت ملکوت نفس است. اصطلاحات حال می‌کنی یا نه؟ خیلی قوی. نماز بخوان. خدا با نماز و روزه تو کار نداشته. با اراده‌ات کار داشته. گفته نماز بخوان. می‌خواهم اراده‌ات را راه بیندازم. بی‌اراده‌ای. عشقبازی. پش مشت، آن دیگر کار امام حسین است دیگر. هضم آنی بود که امام حسین داشت. اراده را امام حسین داشت. شهدای کربلا داشتند که امشب چند ان‌شاالله عرض می‌کنم.

شیطان می‌خواهد ما را بزند. دستگاه شیطان می‌خواهد ما تربیت نشویم. روی عزم و اراده‌مان کار می‌کند. دستگاه رسانه‌ای، دستگاه تبلیغاتی‌اش، دستگاه پرورشی و تربیتی. می‌خواهی مهندسی معکوس کنی نظام ابلیس و شیطان را؟ آن کلاً یک شکل عالم را طراحی می‌کند که هیچ آدمی با اراده در نیاید. همه اراده‌ها تحت اراده آن حاکم بزرگ سیبیل کلفت ظالم و فرعون زمان. هیچ‌کس در برابر فرعون اراده ندارد. فرعون هم از آدم‌های با اراده می‌ترسد. همه برنامه‌اش هم این است که کسی با اراده نشود. آن ساحره‌ها را هم که گرفت کشت به خاطر اینکه به مردم دل و جرئت و اراده دادند. «اراده مراده نبینم اینجا. ما اریدوا ما ارید الا ما اری.» حالا اگر اشتباه نخوانده باشم، یک کم تردید کردم در آیه. «هرچی من می‌گویم، هیچ اراده‌ای غیر از آن که من می‌گویم نیست. حرف زدن ندارد. نونتان. اراده‌تان فقط برای اینکه من اینی که می‌گویم پیاده کنی. اراده برای پیاده کردن است، برای تصمیم و این‌ها نیست.»

خدا و اهل بیت و معصومین کاملاً برعکس‌اند. می‌گوید: «آنی را هم که من بهت می‌گویم برای اینکه تو خودت اراده‌ات قوی بشود، نه برای اینکه من به جای عقل تو بنشینم تصمیم بگیرم. می‌خواهم تو را راه بیندازم.» درست شد؟ فرقش این است. مهم‌ترین چیزی که لازم داریم اراده است. خیلی غریب است. در مدارس ما کسی به اراده ما کار ندارد. به روپوش، به بهداشت. و چه خوب است ها! درجه ۱۰. ناخن‌هایمان را چک می‌کنند، موهایمان بلند نباشد، لباسمان چروک نباشد، سر کلاس دست به سینه بنشیند، آبخوری می‌رود لیوان بگیرد. ببین، این‌هایی که داری می‌گویی، این بهداشت و نظافتش اثر باارادگی‌اش است یا اثر بی‌ارادگی‌اش است؟ تو آن‌قدر که شلاق گذاشتی، نمره گذاشتی، اخراج می‌کنی، تمرین می‌کنی این بچه‌ها را، همه را بی‌اراده کردی. تو سر این نظم بخورد، تو سر این نمره بخورد، تو سر این بهداشت بخورد.

جانم فدای آن بچه با اراده، بی‌نظم، کثیف و شلخته که ولی با اراده است. مرد! بروید این احوالات شهدا را بخوانید، بچگی‌هایشان را. مدرسه اخراج کرده بودند. ۱۶ سالگی رفته بود یک جبهه را، یک محور عملیات دست گرفته بود، تمام کرده بود، راه انداخته بود. در آینده مگر تو مدرسه به اراده کار ندارد؟ ناخن‌ها کار دارد. حالا این بچه ضعف دارد. تو از اراده‌اش استفاده کن، ناخن‌هایش را هم کوتاه کند. چرا اراده را می‌کوبونی برای اینکه ناخنش را کوتاه کند؟ «عزیزم! ناخنت را خودت به این تصمیم رسیدی که ناخنت را نگیری؟» «آره آقا! برای چی؟ حال نکردم.» «نشستی فکر کردی به این تصمیم رسیدی؟» «یا سر تنبلی بود، هفته به هفته بگیرم در می‌آید دیگر.» این اراده‌ات را من خیلی دوست داشتم. تفکر غلط است، ولی اراده‌ات را خیلی دوست داشتم. باشعوری است. همین را هم که انتخاب کرده، خودش انتخاب کرد. خودش انتخاب کرد.

در دعای شب عید مبعث این را می‌گوید. این چند بار تکرار شده توی روایات ما. عرف بزرگان در مورد مانور دادن به این عبارت: «اللهم انی اَجدُ سُبُلَ المطالب الیک مُشرَعَة.» «خدایا! من می‌دانم که راه به سمت تو باز است. و مناهل الرجاء لدیک مُتَرَعَة.» بیایم قدم به قدم به ما می‌رسی. «و انک لا تَحتَجِبُ عن خلقک یا لا تُحجَبُ عن خلقک.» تو هیچ حجابی بین بین تو ما نیست. «الا تُحجَبُهُم الاعمالُ دونَک.» ما با کارهایمان حجاب می‌شویم. «و قد علمتُ ان افضلَ زادِ راحلٍ الیک.» خدایا! من می‌دانم بالاترین توشه کسی که می‌خواهد به سمت تو حرکت کند، سیر و سلوک، بالاترین توشه چیست؟ عزم و اراده است. «یَختارَکَ بها.» یک اراده‌ای داشته باشد که همه‌جا تو را انتخاب کند. پای تو بایستد. عارف می‌شود، کربلا شهید می‌شود. هرجا بخواهد می‌رسد.

«و قد ناجاکَ بهِ عَزمُ الارادةِ قلبی.» چقدر این تعابیر دیوانه‌کننده مناجات. «من در دلم به واسطه عزم و اراده‌ام است که دلم با تو حرف می‌زند.» اصل مناجات این است، نه اینکه کاغذ دستت بگیرم بلندبلند بخوانی. حالا آن هم یک ثواب. ببین، یک ثوابی، ولی از تو این چیزی در نمی‌آید. می‌دانی مناجات چیست؟ تو در دوگانه قرار می‌گیری، تو در دوراهی قرار می‌گیری. با دلت می‌ایستی با خدا حرف می‌زنی. با تصمیم و اراده‌ات با خدا حرف می‌زنی. نماز صبح می‌خواهی پاشی، چرا با خدا مناجات نمی‌کنی؟ این زنگ که می‌زند. «خدایا! تو می‌دانی من خیلی خوابم می‌آید، ولی به خاطر تو پا می‌شوم.» خیلی آدم به خودش فشار بیاورد. همان حدی که لازم است. توی مناجات اینجا با عزم و اراده‌ات با خدا حرف بزن. نمازی می‌شود آن نماز با بی‌ارادگی است.

«اراده ما را قوی کن.» ما دقیقاً یک‌جوری طراحی‌اش می‌کنیم که اصلاً فقط اراده را کار نداشته باشیم. ما خیلی عجیبیم. «عاقبت دست بر آن سرو بلندش برسد/ هر که در راه طلب همت او قاصر نیست.» حافظ می‌گوید. در شرح این عبارت، مرحوم آیت‌الله پهلوانی تهرانی که یکی از عرفای بزرگ زمان ما بود، ایشان این را می‌نویسد. در کتاب "جمال آفتاب" جلد ۲ صفحه ۳۹۸. آری! جمله را داشته باش. «آری! هر سالکی که عاشقی به هر مقام معنوی و کمالی نایل آمده، از همت بلند و اراده و استقامت قوی بوده است.» آقای بهجت چی شد آقای بهجت؟ قاسم سلیمانی چی شد قاسم سلیمانی؟ بزرگان چی؟ این‌جور بزرگشان کرده. این برای بچه‌های دهه هفتادی که می‌روند شهید می‌شوند. آدم می‌ماند. این‌ها را یکهو یک اراده قوی سفت می‌ایستد. یک شبه می‌روند. اراده یک شبی برای آدم‌ها خوب.

وقتمان هم که کم است و دیشب وعده کردیم این آیه را بخوانیم. مشکل آدم‌ها در نخواستن است یا در نتوانستن؟ مشکل تو چیست؟ نخواستن است. نتوانستن ما نداریم. همه ما می‌توانیم. خواستن و نخواستن مهم است. این ماجرا را داشته باشید. توبه، آیات ۴۱ تا ۴۶. حالا من ارجاع می‌دهم دوستانی که می‌خواهند بروند مطالعه کنند، بروند این آیات را یا سر گوشی‌هایشان بخوانند یا شب رفتند خانه بخوانند، بروند تفسیر مطالعه کنند. این‌ها دستور بهشان رسید: «انفروا خفافاً و ثقالاً.» سبک، سنگین، هرچی هستید راه بیفتید. «بریم. بریم میدان جنگ. و جاهدوا باموالکم و انفسکم فی سبیل الله.» هرچی داری بیار وسط. «غریباً و سفراً قاصداً لتتبعوک.» اگر همین نزدیکی‌ها بروی و یک چیز چرب و شیرین نقد گیرشان بیاید، با تو می‌آیند. «و لکن بعدت علیهم الشقة.» راه‌های دور بروی و نانش هم دیر دیر برسد، هیچ‌کس باهات نمی‌آید. این ماجرای این ماجرا مربوط به جنگ تبوک است که جنگ تبوک آخرین جنگ پیغمبر اکرم بود و مهم‌ترین جنگ دوران پیغمبر اکرم بود و سخت‌ترین جنگ دوران پیغمبر بود. جنگ با روم بود. پدری از این مردم در آمد.

سکوت امیرالمؤمنین هم در ماجرای سقیفه فقط به خاطر این بود که جبهه مسلمین هنوز در جنگ تبوک بود. مانور بدهند. چون درگیر جنگ تبوک بودند. حضرت مدینه را دیگر سکوت کردند که شالوده از هم نپاشد. جنگ تبوک پیش برود که خیلی هم پیشرفتی البته نداشتیم و بعد که امیرالمؤمنین کار را اینجا مدیریت کردند، مدینه آرام شد، یک‌دست شد. اتحاد و قدرت مؤمنین و مسلمین رفت بالا. این خلفا زدند و رفتند همه‌جا را روم و فارس و همه‌جا را فتح کردند. قدرتی که امیرالمؤمنین در مدینه ایجاد کرد. در دوران امیرالمؤمنین یک وجب فتوحات اضافه نشد. تاریخ امیرالمؤمنین وارد این بحث‌ها نمی‌شود. کار سخت بود. در جنگ تبوک هرچند پیغمبر به این‌ها می‌گفت: «پاشید راه بیفتید.» هیچ‌کس نمی‌آمد. بعد چی می‌گفتند؟ «سیحلفون بالله.» قسم می‌خوردند. می‌گفتند: «لو استطعنا لخرجنا معکم.» بحث موضوع ما نازل شده این آیه: «اگر می‌توانستیم می‌آمدیم. بابا! به خدا نمی‌توانیم.» قسم به خدا می‌خوردم. «لو استطعنا.» اگر استطاعت داشتیم، می‌توانستیم. دروغ می‌گویند.

بعد دو سه تا آیه جلوتر چی می‌گوید؟ آیه ۴۶: «و لو اراد الخروج لاعدوا له عدّة.» نه نه، اینکه نتوانند، نمی‌خواهند. «اگر می‌خواستند می‌آمدند.» کار هم سه‌سوت حل بود. دیدی یک جاهایی توان باید برای کارهای مصرف کنیم و مصرف نمی‌کنیم. به همان میزان توان و سه‌برابرش را در کار بیهوده می‌گذاریم. می‌گوید: «بنشین مطالعه.» «بیهوش می‌شوم. بخواب!» آقا می‌رود در گوشی سه‌ساعت و نیم. بعد بهش می‌گوید: «چشم‌هایت داشت می‌ترکید.» می‌گوید: «همین آخری را هم بخوانم. این هم چی گفته؟» تو یک خط نمی‌توانستی مطالعه کنی، می‌گفتی: «نمی‌توانم.» ببین! هر وقت هرکس گفت: «نمی‌توانم.» این چهار تا انگشت را بزن توی فکش. «نمی‌توانم.» ندارد، «نمی‌خواهم.» چقدر سرحال شد! همان انرژی نداشته‌اش یک غوغایی می‌کند وقتی بخواهد. نمی‌خواهد. نمی‌خواهد.

چرا؟ یک فرمولی دارد. دیشب یک اشاره کردم. فردا شب مفصل در موردش صحبت می‌کنیم. باز فرمول را تکمیل‌ترش کنم. ذهن‌هایمان آماده بشود. فرمولش هم این است: چرا نمی‌خواهد؟ چون احساس نیاز نمی‌کند. حالا اینکه چرا احساس نیاز نمی‌کند، این را هم باز امشب بهتان بگویم؟ باشد برای فردا شب. احساس نیاز نمی‌کنیم چون در آن عالم نیست. در عالمش نیفتاده. بعضی‌ها ماسک نمی‌زنند. حالا در این جلسه که من خیلی آمار ندارم، همه زده‌اند ان‌شاالله. ما در جیبمان است البته. اوایلش که کرونا بود جدی نگرفته بودیم. ماسک زدن را جدی نگرفته بودیم. می‌توانستیم ماسک بزنیم، نمی‌خواستیم. چرا؟ چون احساس نیاز نمی‌کردیم. چرا احساس نیاز نمی‌کردیم؟ چون اصلاً در عالم کرونا نبودیم. ولی آن پزشک، آن پرستار که در عالم کرونا بود، این خیلی ماسک را جدی گرفته بود. این در عالمش بود. دقیقاً می‌دانست کرونا یعنی چی. این سرفه‌ها را دیده بود. آدم کرونا که بگیرد، خوب هم بشود، تا آخر عمر له له می‌زند. دو تا پله بالا برود، نفس نفس می‌زند. این سینه این را دیگر هیچ‌وقت سینه نمی‌شود. آن پرستار که دیده بود، در عالمش بود. آن هم احساس نیاز می‌کرد. هم واقعاً می‌خواست. توانش را که جفتمان داشتیم. چرا نمی‌خواهد؟ چون در عالم این نیست. در عالمش باید بیفتد. اصل بحثمان شب‌های بعد در موردش صحبت می‌کنیم.

پس اصل چیزی که ما لازم داریم، خواستن است. باید بخواهیم. مثلاً شهدای کربلا. البته شهدای کربلا خواستند چون احساس نیاز کردند. چرا احساس نیاز کردند؟ چون افتادند در عالمش. رفته در عالمش. افتاده از پاکی خودشان بود ها! بعضی‌ها هم در عالمش نیفتاده. هرچی حجت دیدند، هرچی نشانه دیدند از امام حسین، عالم نیامدند. بعضی‌ها یک گوشه چشم دیدند، یک بشکن شنیدند، سریع رفتند در عالمش. این دیگر عالمش. یکی زهیر، یک کم عبیدالله بن حر جعفی. عالم خودشان است دیگر. عالم دیگر در هپروت. هرچی امام حسین کد می‌دهد، یکی دیگر را یک تکان می‌دهند، می‌دود می‌آید. آن عالم است دیگر. برمی‌گردد به قلبمان که اینجا آن نکته کلیدی. عالم ما به چی بستگی دارد؟ به تعلقاتمان بستگی دارد دیگر. تا دهه را، کل دهه را، سخنرانی‌ها را گفتم بهتان دیگر. چرا انجام نمی‌دهد؟ چون نمی‌خواهد یا نمی‌تواند؟ نمی‌خواهد. چرا نمی‌خواهد؟ چرا احساس نیاز نمی‌کند؟ چون در عالمش نیست. چرا در عالمش نیست؟ چون تعلق ندارد. تعلقش یک عالم دیگر است. این فرمول را احتمالاً هیچ‌جایی، در هیچ کتاب روان‌شناسی، هیچ‌جا نیست. تحت تب فقط در دستگاه امام حسین. فرمول آن تعلق را یک تکان بدهی و هنر امام حسین که شب اول گفتم امام حسین اراده ما را راه می‌اندازد، در همین است که امام تعلق را یک تکان می‌دهد. بعد محرم را می‌بینی که اراده‌ها قوی‌تر است. بعد عاشورا خیلی آماده است. ولی خیلی کارها اربعین کربلا که می‌روی، اصلاً داری برمی‌گردی بعد دو هفته. هیچ کاری نمی‌کنی به تعلقاتت. تعلقاتت اگر صفر بچسبی، همه‌کار می‌کنی. امام حسین یک تکان می‌دهد تعلقاتمان را. از آن تکان‌هایی که زهیر را داد.

دو سه تا نمونه از اصحاب عاشورا امام حسین بگویم و برویم. اولین زهیر. این معمولاً مرسوم نیست. کتاب لهوف را معمولاً مقتل‌خوانی می‌کنند. این بخش‌های لهوف مرسوم نیست در جلسات بخوانند. این بخش‌های مخصوص را برایتان بخوانم. صفحه ۷۱ تا ۷۳. ماجرای زهیر. می‌فرماید که یک جماعتی از بنی فزاره و بجیله این‌ها گفتند که ما با زهیر بن قین بودیم. از مکه برمی‌گشتیم، همسفر با امام حسین بودیم. یک جایی ما به هم رسیدیم. در یک نقطه تلاقی صورت گرفت. وقتی «اذا اراد النزول.» وقتی امام حسین خواست جای خیمه بزند، ما رفتیم یک جا. «فلما کان فی بعض الایام نزل فی مکان لم نجد بُداً من النزول فیه.» یک کم جلوتر که رفتیم، یک جایی بود دیگر. در یک منطقه منزل گرفتیم، یک جا خیمه زدیم. نشدیم خیمه‌مان را جدا کنیم. «فبینا نحن نَتَغَدّی مِن طعام.» عربی‌اش را می‌خوانم چون عربی‌اش قشنگ است وگرنه داستانش را شنیدید. عربی لطافتی دارد. قلم سید بن طاووس است که سید بن طاووس در رده اول بزرگان ماست. یعنی ما اگر پنج تا از علمای شیعه در رتبه اول باشند، سید بن طاووس بی‌نظیر است. قلم این مرد بزرگ می‌گوید که نشسته بودیم غذا می‌خوردیم. «اذا اَقبَلَ رسولُ الحسین علیه السلام.» دیدیم فرستاده حسین آمد سر غذا. «حتی سلّمَ.» سلام داد. گفت: «یا زهیر بن القین.» بین این همه جماعت فقط زهیر را صدا زد. این همه آدم بودیم. بنی چی چی گفت؟ بنی فزاره و بجیله، دو تا قبیله بودند. امام حسین فقط زهیر را صدا زد. «یا زهیر بن القین! ان اباعبدالله الحسین علیه السلام بَعَثنی اِلَیکَ.» آخر می‌شود برایم جوری که پیکی بیاید هیئت. بگویند: «امام زمان گفت از این هیئت فقط بگوییم فلانی بیاید.» خیلی اصلاً یک حسی ها! گفت: «اباعبدالله الحسین من را فرستاد بیایم به تو بگویم: «لِتَأتِیَهُ.» بروی پیشش.» «فَترکَ کُلُّ انسانٍ مِنّا ما فی یدَیهِ.» همه ما لقمه از دستمان افتاد. «کَأَنَّ علی رؤوسِنا الطَّیرَ.» انگار پرنده نشسته روی سر ما. همه‌مان جا خوردیم با حسین چشم تو چشمشان. حالا دنبال آن آدم فرستاده.

زن زهیر برگشت گفتش که: «وَ حَیَت دِیلم بنت عمر.» خدا رحمتش کند. دیلم که در فیلم مختار هم به همین اسم دیلم بود. گفت: «سبحان الله! یبعث الیک ابن رسول الله ثم لا تعطیه؟» پسر پیغمبر فرستاده دنبالت، نمی‌روی؟ حالا پاشو برو. «زهیر ان!» پاشو رفت. «فما لَبِثَ.» آخر جان! این حرف‌ها نقل داستانش آدم را هوایی می‌کند. او خودش چی بوده! «فما لَبِثَ.» دیدیم سه‌سوت برگشت. خیلی سریع برگشت. «جاءَ مُستَبشِراً قد اَشرَقَ وجهُهُ.» دیدیم آقا تا پهنای دهن باز است، دارد می‌خندد. لبخند می‌زند. صورت نورانی، اصلاً یکی دیگر است. از این نورانی با صفا. قلبش باز شده. این اصلاً آن نیست که رفت. «فأمرَ بفسطاطه و ثقله و متاعه.» گفت: «این خیمه و هرچی تویش است مال شما.» تعلق نبود. خیمه و هرچی تویش است مال شما. «فحول الی الحسین.» رو کرد سمت امام حسین. من فقط به این‌ها خبر دادم. گفت: «ما رفتم.» به همسرش هم گفت: «انت طالق.» «شما آزاد. فإنی لا احبّ اَن یُصیبَکَ بِسببی الا خیر.» «من دوست ندارم به خاطر من گرفتار بشوی.» اینجایش. «و قد اَعظمتُ علی صحبة الحسین.» «اَعظمتُ اعظمتُ» یعنی چی؟ «عزم کردم.» «من اراده کردم علی صحبة الحسین.» «می‌خواهم با حسین باشم.» «اَعظمتُ.» این بهش می‌گویند عزم. از ته جهنم پرتش کرد بالا. بالابالاهای بهشت. یک ثانیه، یک اراده. زن و بچه می‌خواهم چه‌کار؟ من خیمه و پول و طلا و جواهر و این‌ها می‌خواهم چه‌کار؟ من حسین می‌خواهم. «لِاَقیَهُ بِنفسی.» می‌خواهم خودم را فدایش کنم. «و اُقیه بروحی.» می‌خواهم با روحم از او مواظبت کنم. نمی‌رفتی!

«ثم اعطاها مالاً.» هرچی پول داشت داد زنش. «و سلّمَها الی بعض بنی عمّها.» به بعضی از پسرعموهایش سپرد که از این به بعد شما حواستان به خانم ما باشد. خانم پاشد. «فقامت الیه و بَکَت.» زنش پاشد گریه کرد. «و وَدَّعتهُ و قالت.» باهاش خداحافظی کرد و گفت: «کان الله عوناً و معیناً خار الله لک.» خدا برایت خوب انتخاب کرد. خدا کمک. «اسئلک ان تَذکُرنی فی القیامة عند جد الحسین.» «چه زنی! تو رفتی. قیامت من را کنار جد حسین یادت نرود ها!» همسر زهیر به زهیر. «فقال لاصحابه: من احبّ یذهبُنی و الا فهو آخر العهد منّی.» به رفقایش گفت: «هرکس با ما می‌آید که بیاید، هرکس هم نمی‌آید دیگر همدیگر را نمی‌بینیم.» گفتم: «آمد منزل بعدی که رفت با امام حسین به منزل زُباله رسید.» زباله منطقه‌ای بود آنجا. امام حسین خبر مسلم بهشان رسید. اعلام کردند به اصحاب. اعلام کردند که مسلم به شهادت. همه پاشدند رفتند و زهیر ماند. منزل قبلی ملحق شده. این‌ها از مکه راه افتاده بودند با امام حسین. ببین، خیلی وهب بن جناح اسامی شهدا را داشته باشید. از روز عاشورا که زیارت عاشورا می‌خوانیم تا اربعین چله‌اش سفارش شده. برخی بزرگان می‌گفتند هر هدیه کنید به یکی از شهدای کربلا. یادتان باشد. یک روز زهیر. یک وهب بن جناح، عمو وهب معروف و بقیه اصحاب. سعید بن عبدالله، حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه. یادتان باشد. این وهب بن جناح آمد توی میدان و «و القاه فی الجهاد.» زنش و مادرش هم باهاش بودند که در فیلم مختار نشان داد. آمد یک مبارزه کرد برگشت پیش مادرش و همسرش. گفت: «یا امّ الرویت.» به مادرش گفت: «مادر! راضی شدی یا نه؟» مادرش گفت: «ما رَضِیتُ حتی تُقتَلَ بین یدی الحسین.» «من از تو جنگ نخواستم که رفتی چهار نفر را زدی آمدی. می‌گویی راضی شدم؟ من از تو شهادت خواستم. تا کشته نشوی ازت راضی نمی‌شوم. باید خبرت بیاید برایم.» همسرش برگشت گفتش که: «بالله علیک لا تُفجعنی بنفسک.» «تو را خدا خودت را به کشتن نده.» مادر برگشت گفت: «یا بُنیه اعوذ من قولها.» «گوش نده به حرفش. و ارجِع فقُتِلَ بین یدَی ابن بنت نبی.» «برو جلو پسر پیغمبر بجنگ. تنال شفاعت جده.» «می‌خواهم به شفاعت جدش برسی.» رفت توی میدان. دائم جنگید. دست‌هایش را قطع کردند. عمود. همسرش یک عمودی را برداشت، راه افتاد و هی داد می‌زد می‌گفتش که: «فداک ابی و امی.» «پدر و مادرم به فدای تو. قاتل دونَ الطیبین.» حالا دیگر همسرش گرم شد. گفت: «بجنگ پیش روی حسین. باید بجنگی تا کشته بشوی.» «فقبل ان یُرَدَّهُ الی النساء.» این برگشت این همسرش را برگرداند سمت خیمه‌ها که این برود کنار بقیه زن‌ها. «فاخذت بجانب ثوبِه.» این گوشه لباس این را گرفت. گفت: «من برنمی‌گردم. دونَ ان اَموتَ معک.» «من هم باید با تو کشته بشوم.» «من برگشتی؟» امام حسین علیه السلام فرمود که: «شما خانواده خدا بهتان جزای خیر بده. ارجعی الی النساء. برگرد. رحمک الله.» برگرد. این برگشت. این رفت و جنگید کشته شد. بعد از این شهید حالا اینجا گفتند که سرش را فرستادند برای مادرش و مادرش هم سرش را پرت کرد برگشت. گفت: «ما چیزی که در راه خدا دادیم پس نمی‌گیریم.»

بعد نوبت مسلم بن عوسجه شد. بگویم و برویم. مسلم بن عوسجه آمد توی میدان و جنگ نمایانی کرد و خورد زمین و پیرمرد هم بود. جوانی خیلی نداشت. «فمشی الیه الحسین.» ای کاش می‌شد بنشینیم خط به خط کلمه با هم حرف بزنیم. این‌ها بخش‌های قدیم کربلاست. خیلی هم حرف تویش است. این خورد زمین. امام حسین آمدند بالا سرش. حبیب بن مظاهر. امام حسین با حبیب آمدند کنار مسلم بن عوسجه. امام حسین بهش فرمودند: «رحمک الله یا مسلم.» «خدا رحمتت کند مسلم. تو تا آخر ایستادی.» حبیب آمد بهش گفتش که: «مسلم! شهادت تو برای من خیلی سخت است. من می‌دانم بعد از تو شهید می‌شوم. ولی دوست دارم که اگر وصیتی داری بگویی. من بعد تو نیستم ولی اگر وصیتی داری بگویی.» مسلم برگشت بهش گفتش که: «من وصیتی ندارم ولی فإنی اوصیک بهذا.» با انگشت، جان هم نداشت، نفس داشت، جمع کرد. با دست اشاره کرد به امام حسین. گفت: «وصیت من این است که این آقا را ول نکنی.» «اوصیک به و اشار الی الحسین.» اشاره کرد به امام حسین و جنگید و کشته شد.

نوبت عمرو بن قرظة انصاری رسید. از امام حسین اجازه خواست. رفت توی میدان جنگی کرد و تعداد زیادی از بنی امیه را کشت و «و کان لا یأتی الی الحسین علیه السلام سهمٌ الا اِلتَقاه بیده.» هرچی تیر سمت امام حسین می‌آمد، روی هوا با دست می‌گرفت. وسط جنگش بود. «و لا سیفٌ الا تلقاه بمُهجته.» هر شمشیر سمت امام حسین، خودش را پرت می‌کرد شمشیر را بخورد. «فلم یکن یصل الی الحسین.» خال بیفتد روی تن امام حسین. دیگر هرچی هر یک یاری که می‌رفت، دشمن به امام حسین نزدیک‌تر می‌شد. فرصت ۸۰ نفر بیشتر نبوده. یک آقا ۸۰ نفر. یک نفر می‌خورد زمین، ۲۰۰۰ نفر می‌آمدند سمت امام حسین. دیگر تا این‌ها بودند کسی به امام حسین نتوانست تعرضی بکند. دیگر این‌ها که رفتند، دیگر کار سخت شد. دیگر حالا باید شب‌های بعد روزش را بخوانیم. این حتی خیلی جراحت بهش وارد شد. «فَلسَفَ الی الحسین.» دیگر خورد زمین. همه بدن متلاشی بود. رو کرد به امام حسین گفت: «یابن رسول الله! وفیتُ.» «پسر پیغمبر! وفا کردم. وفادار بودم. تا آخر ایستادم.» «آره! تو بهشتم تو جلوی منی.» «فقر رسول الله انی السلام.» «سلام من را به پیغمبر برسان و اعلم انی فی الاثر.» «بگو آقا جان! حسینم دارد می‌آید.»

چه عشقبازی بوده این اصحاب! این‌ها که تا آخر ایستادند. چیا که ندیدند. چی می‌خواهم بگویم امشب؟ مادر وهب را داشتی؟ اراده مادر را دیدی؟ به پسرش گفت: «راضی نمی‌شوم. باید بروی کشته بشوی.» یک زن معمولی بود. یک زن ارادتمند به اباعبدالله. ما از مادران شهدا در زمانه خودمان زیاد دیده‌ایم. می‌گفت: «به محض اینکه سوریه شلوغ شد، مادرم پس از نام گفتن، می‌گویند مادرم به من گفت: «تو سوریه نمی‌خواهی بروی؟ تو جبهه.» مادر می‌فرستاد بچه را. «تا جنگ تمام نشده برنمی‌گردی.» خبر شهادت دادند، گریه نمی‌کرد. نقل می‌آورد روی سر شهیدش می‌پاشید. این‌ها طبیعی است در مادران شهدا.

وقتی مادران شهدای ما این‌قدر با معرفت‌اند، زینب این‌قدر با معرفت نیست؟ زینب از این‌ها کمتر است؟ مادر وهب وقتی آن‌جور بود، زینب چطور بود؟ همین‌قدر برایتان بگویم این روضه، روضه معروفی است در مورد اطفال حضرت زینب، فرزندان حضرت زینب. که وقتی علی اکبر در میدان به زمین افتاد، زینب کبری به سرزنان در میدان آمد. «واویلا» می‌گفت. البته این آخرین باری بود که زینب در زمین کربلا این‌قدر راحت توانست به میدان بیاید. دیگر بعدش خبری نبود. دور تا دور نامحرم گرفته بود. موقع علی اکبر زینب کبری آمد به سرزمین ولی موقع بچه‌های خودش در خیمه نشسته بود. خبر دادند: «خانم جان! فرزندانت کشته شدند.» اصلاً جواب نداد. زینب کبری پاسخ نداد. بعداً این خبر به گوش عبدالله رسید. شوهر حضرت زینب. عرض کرد: «خانم جان! شنیدم که برای علی اکبر میدان رفتی. این شکلی. کسی هم از تو درخواست نکرده بود ولی بچه‌های من را وقتی خبر آوردند هیچ واکنشی نشان ندادی.» فرمود: «عبدالله! اگر از خیمه بیرون می‌آمدم ممکن بود با حسین چشم تو چشم می‌شدم. طاقت نداشتم ببینم حسینم شرمنده من شده. این هدیه بود. این اصلاً من با عشقم این را به حسین دادم. قابل حسینم نداشت. نه، این قابلش را نداشت.»

اگر آماده‌اید یک دو خط روضه. حسین جان! بچه‌های من که من خودم فدای توأم. درسته نمی‌توانم شهید بشوم ولی تازیانه که. یک روضه بگویم برایتان رفقا بسوزید. این روضه من را آتش زد. امسال سیار دیدیم رفتند در محله‌ها. مردم جمع می‌شدند، روضه می‌خواندند، گریه می‌کردند. محله رفتن مردم جمع شدند. این حسین یکهو صدا می‌پیچد. مردم می‌ریزند بیرون. اینجا صدا می‌پیچد. مردم گریه می‌کنند. همین حسینیه سیار یک مدل دیگرش خاندان اسرا بودند. ۴۰ منزل، منزل. شهر به شهر این‌ها را بردند. مردم آمدند بیرون، کف زدند، دست زدند، رقصیدند.

السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک. علیک منی سلام الله ما بقیت و بقی اللیل والنهار و لا جعله الله آخر زیارته لک. سلام علی.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات جنگ اراده ها