جنگ اراده ها

جلسه ده

01:06:36
383

معرفی
اراده ابزاری است برای رسیدن به هدف
اراده را در کجا مصرف کنیم؟
مدل اراده مورچه‌ای، اراده انسانی
رابطه اراده و توکل بر خدا
مذمت اراده حریص‌گونه
دوست داشتن خدا از چه نوعی است؟
اهل‌بیت علیهم‌ السلام آینه خدا
اراده‌ای از نوع بی‌ارادگی
اراده حضرت مریم سلام‌ الله‌ علیها
مراحل تمرین بی‌ارادگی
ذوب شدن اراده انسان در اراده خدا
اراده امام حسین علیه السلام
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب‌العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

در آخرین بخش از بحث اراده می‌خواهیم مطلبی را مطرح بکنیم که کمی بحث‌هایی که در این نُه شب سابق کردیم را دچار تلاطم می‌کند و البته این‌ها را پخته‌تر می‌کند. اصل بحث اراده در واقع اینجاست و امشب که ما تصورمان را اول در مورد خود اراده اصلاح بکنیم: اراده، اراده داشتن، بااراده بودن هدف یا وسیله است؟ قاعدتاً نمی‌تواند هدف باشد؛ چون اراده خودش یک ابزار است برای اینکه ما به یک سری چیزها برسیم. پس اراده وسیله است، اراده هدف نیست. ما اراده را برای یک چیز دیگری می‌خواهیم. اراده خودش غایت نیست، نتیجه نیست، نهایت نیست. اراده راه، مسیر، یک تونل است برای اینکه به یک چیزهایی برسیم.

خب، ما با اراده می‌خواهیم به چی برسیم؟ هی از شب اول گفتیم که: «نگو نمی‌تونم، بگو نمی‌خوام.» خیلی خب، من اصلاً حالا می‌خواهم، چی باید بخواهم؟ چی باید بخواهم؟ یعنی اراده‌ام را کجا باید مصرف کنم؟ اراده آخرش باید به کجا برسد؟ نقطه‌ی اوج ترقی و تعالی اراده کجاست؟ کمال اراده کجاست؟ کی اراده‌اش را کجا ببرد این اراده دیگر همان است که باید باشد؟ چون ما بعضی از اراده‌هایمان اراده‌های حیوانی است. یعنی در این حد اراده را حیوانات هم دارند. حالا گاهی هم در داستان‌ها می‌گوییم، می‌گوییم مثلاً فلان شخصیت تاریخی نشسته بود، افسرده بود، مثلاً ناامید بود، دمق بود. بعد در خرابه‌ای نشسته بود، دید که یک مورچه‌ای دارد یک باری را می‌برد. یک بار برد، افتاد. دوبار برد، افتاد. ده‌بار، صدبار، گفتم ۵۰۰ بار این مورچه این را برداشت، دفعه‌ی پانصدم از این دیوار رفت بالا و رسید. این هم گریه کرد و داد و بیداد کرد و وای من منقلب شدم و متحول شدم و واقعاً جز شخصیت‌های خوب تاریخی ماست. مثلاً در مورد ابن‌خلّکان این را گفتند که بعداً آثار فاخری نوشت. حالا شاید در مورد ابن‌خلدون هم باشد که صاحب کتاب مقدمه است که بحث‌های جامعه‌شناسی با رویکرد تاریخی دارد. تاریخ تمدن را در واقع ایشان بنیان‌گذار است، این ماجرا وارد شده باشد.

خب، این را می‌گوییم با هم و خوشمان نمی‌آید. عه، چه جالب! یعنی واقعاً ما باید برویم اراده را از مورچه یاد بگیریم؟ یعنی آن اراده مطلوب، اراده مورچه است؟ مورچه اراده‌اش را کجا مصرف می‌کند؟ من کار ندارم به اینکه خوراک و فلان. من با آن با آن چیز کار ندارم. من با آن روحیه کار دارم. با آن صفت کار دارم. اراده مورچه در خدمت چه صفتی است؟ نه در خدمت چه کاری است؟ در خدمت کار مثلاً دانه بردن است. آن که من به آن کار ندارم. پس به فعل کار نداریم، به صفت کار داریم. کار را کار نداریم. صفتش. اراده در خدمت چه صفتی است؟ الان اینجا اراده مورچه در خدمت چه صفتی است؟ مورچه معروف به چه صفتی است؟ حرص و طمع. حرص و طمع. آدم‌هایی هم که حریص‌اند، به شکل مورچه محشور می‌شوند در عوالم بعد دنیا. این مورچه‌صفتی این خیلی هم افتخاری نیست که مثلاً ما اراده را از مورچه یاد بگیریم. این خیلی هم برای ماها پوئن نیست. این از حرص نشئت می‌گیرد. حریص فوق توانش برمی‌دارد. فوق نیازش هم برمی‌دارد. می‌رود ذخیره می‌کند. معلوم هم نیست آن موقع این مورچه فکسنی زیر کدام کفش می‌خواهد له بشود؟ آنقدر دارد زحمت می‌کشد از الان برای زمستان. به سر کوچه می‌رسی، حالا آنقدر داری زور می‌زنی. ما مدل اراده مورچه‌ای نمی‌خواهیم به کسی پیشنهاد بدهیم. ما اراده انسانی می‌خواهیم. اراده انسانی در خدمت چیست؟ در خدمت چه صفتی است؟ برویم امشب این بحث، بحث نهایی‌مان را به جایی برسانیم ان‌شاءالله.

آیه قرآن در مورد در مورد اراده تذکری دارد. اراده را برای یک چیزی می‌خواهد. بعد اراده یک چیزی می‌گوید، اراده را مقدمه یک چیزی می‌داند. سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۵۹ که آیه معروفی است: «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ ۖ» یا رسول الله، تو به خاطر رحمت خدا بود که نرم شدی با مردم. «نرمی، وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ ۖ» اگر سخت‌دل بودی، سفت بودی، نچسب بودی، مردم از دورت می‌رفتند. «فَاعْفُ عَنْهُمْ» پس حالا کم و کسری‌هایشان را هم عفو کن، ندید بگیر. «وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ» اصلاً برایشان هم استغفار کن. «وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ» باهاشان مشورت کن. پس اول عفو، بعد استغفار. کم و کسری مردم را ندید بگیر. بعد سعی کن خودت کم و کسری‌هایشان را پر کنی. بعد در کارها دخالتشان بدهی، شریکشان کنی. مشاوره، مشورت کن. نقطه آخر: «فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ ۚ» آیه معروف این تیکه‌اش را معمولاً ماها بلدیم. فإذا عزمت، یا اَعزَمْتُ درست‌تر است. «فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ ۚ» حالا عزم که کردی بعدش چکار کن؟ اراده مهم است دیگر! تصمیم گرفتن و اقدام کردن.

قرآن به پیغمبر نمی‌گوید تصمیم گرفتی اقدام کن. جالب شد! مگر قرار نبود من اراده کنم؟ چرا اراده کنم محقق شود؟ اینجایش را از کجا آوردی؟ کی بهت گفت تو اراده کن محقق می‌شود؟ تو مثل اینکه خیلی می‌نشینی فیلم نگاه می‌کنی. این فیلم راز و این‌ها را باز دیدی. می‌گوید اراده کن محقق می‌شود. این را خود اروپایی‌ها زیرآبش را زدند، بعد تو آمدی اینجا از من توقع داری تاییدش کنم. خودش. به این می‌گویند شبه‌دانش، توهم دانش. هیچ منبع و سندی ندارد. فرصت نشده قانون جذب را اینجا با هم صحبت کنیم. فیش‌هایش را آورده بودم، منتظر فرصت بودم. دیگر می‌ماند برای یک جلسه‌ای که حالا در محرم و صفر جای دیگری داشته باشیم، آنجا باید در مورد قانون جذب ان‌شاءالله مفصل صحبت بکنیم. البته دیشب یک اشاره کردم: «عرف الله وقتی که اراده و همه از بین می‌رود...» اینجایش را از کجا آوردی که تو اراده کن محقق می‌شود؟ این را کی گفت؟ محقق نمی‌شود؟ نخواستی! این را گفتیم: اگر اتفاقی نمی‌افتد، نگو نمی‌توانم، بگو نخواستم. ولی این را تاکید داشتیم، ولی این نیست که وقتی هم خواستی بشود. این را کی گفت؟ هیچ جا نگفته: بخواه اقدام کن، بخواه محقق بشود. این را از کجا آوردی؟

نکته قشنگ و بامزه ماجرا اینجاست: وقتی خواستی چکار کن؟ «فتوکل علی الله.» اراده‌ات خیلی سفت و محکم بود. خب، بده من. یعنی اراده را اصلاً تا اینجا دانسته. واقعاً می‌خواهی؟ آره، می‌خواهم محقق بشود؟ آره. «خدا محققش کنم.» محققش کنی شما کی بودی؟ چکار کاره‌ای؟ سنایی شما کی؟ کجای عالم هستی؟ تو کی بودی محقق کنی؟ خودت اصلاً چی هستی محقق کنی؟ بیا برو کنار عمو! اراده‌ات را بیا بده به من. «فتوکل علی الله.» اینجا بحث شیرین توکل پیش می‌آید، واگذاری به خدا. اصلاً ما اراده را می‌خواهیم برای اینکه اراده را واگذار به خدا کنیم. اصلاً ما اراده را می‌خواهیم برای اینکه کلاً اراده نکنیم. ولی کلاً اراده نکنیم، بی‌اراده می‌شویم. این می‌شود از عالم انسانی خارج می‌شوی. آدم بی‌اراده انسان نیست. دقت کنیدها! الحمدلله حواس‌ها جمع است. من می‌بینم از رفقا. رفقا گاهی می‌پرسند، می‌گویند تو آن موقع سخنرانی می‌کنی کسی گوش می‌دهد؟ گفتم همه دارند گوش می‌دهند. کسی سر پایین نیست. الحمدلله آدم به وجه می‌آید. با اینکه این ساعت الان ساعت ده و ده دقیقه شب است. ۱۰ شب آنجا منبر رفتیم. قبل اینجا منبر داریم. روز منبر داریم. خستگی‌ها زیاد است طبعاً برای صحبت کردن. ولی شماها با این انرژی‌هایتان آدم را سر حال می‌آورید. خدا حفظتان کند ان‌شاءالله. ان‌شاءالله از امام حسین انرژی بگیرید همه‌تان.

این تیکه‌ها مهم است. می‌گوییم بی‌اراده نه یعنی کلاً بی‌اراده. آن که فحش بود. بی‌اراده یعنی آنقدر اراده دارد که خودش اراده‌اش را برد تحویل داد. بیشتر صحبت می‌کنیم. غرض، نهایت اراده بی‌ارادگی است. اصلاً دم هر که بی‌اراده است گرم. آخرش خدا محقق کند. «وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ ۚ» آخرش خدا همه‌کاره است. «وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ» من باید بیندازم. من باید. به پیغمبر می‌گوید تو اگر «لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا مَّا أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ» این دو نفر با هم خوب شدند. تو اگر هر چه رو کره‌ی زمین بود هزینه می‌کردی، دو تا دل به هم نزدیک نمی‌توانستی بکنی. «وَلَٰكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ ۚ» من دلم می‌خواهد کاری بکنی. واگذار کن خدایا! با من هر کار دوست داری بکن. البته تو هم نگو من تقریباً هر کار دوست دارم می‌کنم. ولی همان هر کار دوست دارم که با حیوان‌ها می‌کنم اینجا یکم سخت است. امشب‌ها باید خوب حواس‌ها جمع باشد. اصل شبهات در فضاهای دینی ما همین جاست که بحث‌های جبر و اختیار می‌شود و یک کتاب عالی علامه جعفری دارند که جزء کتاب فوق‌سنگین در معارف شیعه است. آنجا فوق‌العاده کار کرده در مورد جبر و اختیار و وجدان و اراده و انتخاب و تصمیم و بحث‌های فوق‌العاده‌ای کرده. نمی‌توانم ارجاع بدهم چون خیلی سنگین است این کتاب. تدریس لازم دارد. کتاب تقریباً ۴۰۰ صفحه‌ای. هر یک صفحه‌اش لااقل سه جلسه تدریس می‌خواهد. خیلی کتاب سنگینی است. آنجا بحث جبر و اختیارها را تقریباً حل کرده. رویکردش رویکرد بیشتر عقلی و روان‌شناسی است. در فضاهای عرفانی و معرفتی کلاً شبهه جبر و اختیار یک جور دیگر حل شده. بحث امشب ما ترکیبی از نظریه علامه طباطبایی و علامه جعفری است. علامه جعفری رویکردش بیشتر در روان‌شناسی و علوم انسانی است. علامه طباطبایی در فضای عرفانی جواب می‌دهد. ترکیبش را تقریباً امشب به عنایت الهی ان‌شاءالله در این بحث با یک بیان ساده عرض می‌کنیم اگر خدا توفیق بدهد.

پس قرآن نمی‌گوید، قرآن نمی‌گوید اراده برای آخر کار است. می‌گوید اراده بعدش توکل. اراده مقدمه توکل. اراده را آدم می‌خواهد برای اینکه توکل کند. توکل بند اراده توست. با اراده‌ات توکل کنی سخت است. ولی دقت می‌کنید شماها، آدم می‌تواند اهل توکل بشود که اراده داشته باشد که واگذار کرده به خدا. یعنی خواستم که خدا دست بگیرد. اگر این اراده را نداشته باشی توکل نمی‌شود. چیزی گیر تو نمی‌آید. اراده خالی هم داشته باشی توکل نداشته باشی این اراده‌ات مفت نمی‌ارزد. توکل ضد حرص است. خیلی جالب است. در جنود عقل و جهل مخالف توکل ماها چی می‌دانیم؟ می‌گوییم تفکر که مخالف بی‌توکلی است. درست است. توکل ندارند. این نیست که. جنود عقل و جهل می‌گوید: آن که مال عقل است توکل است و ضدالحرص. آن که در جهلش است عالم جهل است حرص است. ضد توکل چیست؟ حرص. مورچه اراده‌اش حریصانه است، متوکلانه نیست. مورچه‌ای است، حرص می‌زند. کتاب‌های روان‌شناسی و رمز موفقیت و این‌ها کلاً خواسته اراده ما را مورچه‌ای کند. گولت می‌زنند. اراده توکلی قشنگ. امشب این دیگر مال مکتب امام حسین است. این حرف‌ها فقط مال روضه امام حسین است. امشب با روایات اهل بیت و خصوصاً سیره و کلام امام حسین ان‌شاءالله این بحث را با هم پیش می‌بریم. ببینید چه خبر است در دستگاه امام حسین.

«فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ ۚ» تصمیم قاطع گرفتی. خیلی خوب. خود توکل چیست؟ توکل نقطه آخر است؟ نه، باز توکل مقدمه است. توکل برای چی می‌خواهی؟ «فان الله ان الله یحب المتوکلین.» خدا آدم‌های اهل توکل را دوست دارد. آن آخرش آن دوست داشتن است. خدا چی را دوست دارد؟ این‌ها دیگر خیلی دیگر آمپر می‌چسبانیم در جلسات. اگر وارد این بحث بشویم. یک حدی از این بحث را بنده کلاً مطرح نکردم. ما صبح‌ها پنج روز اول محرم به وقت ایران صبح مثلاً بعد نماز صبحمان که می‌شد شب‌های آمریکا. نکات و نقاط بامزه امسال این بود که آمریکا با اینکه کلاً یک شب از ما، یعنی ۱۱ ساعت عقب و یک شب عقب‌اند از جهت جغرافیایی، ولی نقطه بامزه این بود که امسال محرم یک شب زودتر در آمریکا رویت شد و کلاً ملائکه سنگ قلاب کرده بودند امسال که چه جوره که آنجا فردا شب می‌شود امشب ما. بعد یک شب هم محرم از ما جلو است. یعنی ما امشب ماه را دیدیم، شده شب اول. ۱۱ ساعت دیگر آمریکا تاریک می‌شود. ۱۱ ساعت دیگر آمریکا تاریک می‌شود، می‌شود شب دوم محرم. رفقا آنجا ساعت آنها به صبح ما، ما سخنرانی آنلاین داشتیم برای رفقای ساکن آمریکا. ۵ جلسه صحبت کردیم. این بحث‌ها را، آن بخش‌های سنگین‌ترش را در آن جلسات گفتیم. ارجاع هم داریم. در همان جا گفتم. گفتم این بحث‌ها را ما در منبر دیگری می‌گوییم. این بخش‌هاش را نمی‌گوییم. به آنها گفتم شما بروید بحث‌های شب‌ها را گوش کنید. گفتم آنجا می‌روم ارجاع به اینجا می‌دهم. سنگین. یکم شاید آزاردهنده باشد. ولی بحث‌ها مفصل است. هر جلسه‌اش بیش از یک ساعت و ربع تقریباً بحث بوده و آنها هم بچه‌های نخبه و فرهیخته و سوالات خیلی خوب، بحث خیلی. حالا از جنبه ماش خاصیتی ندارد. ماش و جو این‌ها. بعد بچه‌های خوبی بودند. سوال‌های خوبی پرسیدند.

بحث آنجا یک کمی پیش رفت. آنجا در مورد عالم نور صحبت کردیم و فطرت و مقام نورانیت و تجلی خدا و کمالات انسانی و کمالات حیوانی و کمالات موجودات و این‌ها را کلاً در بحث‌های مختلف. اصلاً دین چیست؟ حرف اصلی‌اش چیست؟ چی می‌گوید؟ فرقش با غرب چیست؟ و خیلی آن رفقا که خیلی استقبال کردند، خیلی آن رفقا الحمدلله استقبال کردند. به نظرم عزیزان ما هم اگر آن بحث‌ها را گوش بدهند شاید یک کمی کمکشان بکند. خب این بحثی که دارم عرض می‌کنم توضیحاتش را آنجا باید عزیزان گوش بدهند. اینجا چکیده و نهایی آن آخر بحثش این است. البته این را در یک جلسه دیگر هم باز برای همان رفقای آمریکا ماه مبارک بحث کردیم. در میلاد امام حسن مجتبی: در مسیر کریم شدن این تیکه را آنجا هم بحث. خدا وقتی ما می‌گوییم خدا یکی را دوست دارد، اصلاً خدا چی را دوست دارد؟ خدا کی را دوست دارد؟ خدا دوست داشتنش مثل ماست؟ مثلاً بابای بچه‌اش را دوست دارد. چرا؟ چون این را می‌برد دکتر. یعنی بر اساس نیازش. دوست داشتن ما کلاً بر اساس نیازمان است دیگر! شب‌های قبلاً هم بحث کردیم دیگر. دوست داشتن ما از نیازمان نشئت می‌گیرد. آدم بچه حرف‌گوش‌کنش را دوست دارد. آنی که شلوغ نمی‌کند، شیطنت نمی‌کند، دوست دارد. خدا اینجوری است؟ «این بنده من را سر به زیر است. تو سرش می‌زنم هیچی نمی‌گوید. دوستش دارم.» جنس دوست داشتن خدا این شکلی نیست. اولاً خدا غنی است، حمید است. بعدش هم متکبر است. یکی از اسماءالله این است. خدا خودشیفته است. عاشق خودش است. چون خودش عین کمال است. خدا عاشق کمال است. خودش هم عین کمال است، خودش، خودش را دوست دارد. تکبر برای ما بد است. چون ما هیچی نیستیم. ما کمالی نداریم که بخواهیم.

دارم تند تند می‌گویم‌ها. شما دستتان را در کار می‌گیرید، مطلب دیگر دارم. همین‌جور رگباری مطلب می‌گویم. هر کدامش یک ساعت سخنرانی است. وقتی می‌گوییم خدا کسی را دوست دارد، خدا کلاً آینه را دوست دارد. موجود آفریده برای آینه. چون قرار نیست که شما یک چیزی داشته باشی که او ندارد. ما یک وقت‌هایی دیگر که افرادی را دوست داریم چون ما یک نقصی داریم، کمالی دارد که ما نداریم. واسه همین دوستش داریم. می‌تواند مثلاً ۱۰ هزار تا ضرب را همزمان با هم در ۱۰ ثانیه. همه این‌ها با هم ضرب. خیلی خوشمان می‌آید. چرا؟ یک چیزی دارد که ما نداریم. پس یک وقت ما یک نقصی داریم او برطرف می‌کند. یک وقت یک چیزی دارد ما نداریم. این‌ها می‌شود علاقه داشتن ما، محبت ما که گفتیم ریشه اراده‌ام اینجاست. خدا چی؟ اصلاً اراده ما اینوری. من نگاه می‌کنم. اراده به محبت خدا برمی‌گردد. این‌ها که ما گفتیم از محبت ما شروع شد. ما چون دوست داریم باید برویم اراده داشته باشیم. خیلی خب، آخرش چی؟ محبت خدا ختم. خدا دوست داشته باشد. خدا کی را دوست دارد؟ خدا آینه را دوست دارد. می‌گوید خوشم آمد. داری من را نشان. آها! بیشتر داری من را نشان می‌دهی. هر چه بیشتر رو را نشان می‌دهی، خدا عاشق تصویر خودش است. خودش را یک جا می‌بیند، خوشش می‌آید. در مدرسه نمی‌گویند. بدبختانه این‌ها. اگر در مدرسه بگویند، بچه‌های ما از همان ۱۰ سالگی، آقا بچه از هفت سالگی برود مدرسه، از اول این را بهش بگوید. ۱۰ سال، ۱۵ سال این حرف‌ها را بهش بزند، این اصلاً دانشگاه برود می‌ترکاند. این برود در استخوان این بچه‌ها به زبان خودشان. این‌ها که دینی که ما تو همین که ما مسلمان داریم واقعاً شاهکار است. چی به این‌ها می‌گوییم؟

خدا آینه می‌خواهد. خلقتش برای همین بود. خود تالار آینه راه انداخت. خدا خلق کرده، تالار آینه خودش را ببیند. هی ببیند، هی ببیند، هی ببیند. ولی هی ببیند دیگر تسامحی داریم می‌گوییم دیگر. ۱۰ هزار تصویر از خودش بیفتد. ۱۰ میلیارد تصویر از خودش. کی را دوست دارد؟ آنی که آینه است. آنی که اصلاً نیست. آنی که اصلاً خودش نیست. آنی که همش خدا را دارد نشان می‌دهد. به این می‌گویند آیه خدا. آیات الهی. به امیرالمومنین می‌گویند آیت‌الله العظمی، مال الله. آیه. هی اکبر. منی فرمود خدا. آیه بزرگ‌تر از من ندارم. هر چه آنجا بوده افتاده در این آینه. علی دیگر اصلاً انگار این وسط نیست. آینه است دیگر. افتاد اینجا. هر چه او بوده اینجا افتاد. بعضی کدرند. دیدی تصویر شما در این سنگ‌هایی که الان به این دیوار است، تصویر ما اگر بیفتد چی می‌افتد؟ یک شبحی می‌افتد، یک تار. صیقلش بده. صیقل بده، صیقل بده، صیقل بده. صیقل. زلال می‌شود. هی تصویر شفاف‌تر، شفاف‌تر. ما اراده را برای چی می‌خواهیم؟ برای همان صیقل است. می‌خواهیم برای اینکه این صاف بشود. می‌خواهیم تصویر بیفتد. می‌خواهیم محبوب خدا. خطاب به اهل بیت در زیارت می‌گوییم که، در دعاست البته: «لا فرق بینک و بینهم الا انهم عبادک.» در دعای ماه رجب از جانب امام زمان این دعا وارد شد. خدایا بین تو و اهل بیت هیچ فرقی نیست. فرقتان فقط این است که این‌ها بنده هستند. همین. هر چه تو داشتی این‌ها بروز دادند. مثل آینه. فرق فقط این است که این آینه است. شما خودت را در آینه می‌بینی قربان صدقه خودت نمی‌روی؟ چطور امام حسین به حضرت عباس فرمود: «الآن انک بنفسي!» یعنی برادر قربانت بشوم! پاشو برو به این‌ها این را بگو. امشب گفت دیگر. امام حسین و حضرت عباس امشب شب عاشورا. آقا معصوم. یعنی به یک غیرمعصوم می‌گوید: «من فدات بشوم!» ببین نگرفتی مطلب دیگر. در مدرسه اگر این‌ها را یاد دادند حل می‌شد. امام حسین در آینه عباس خودش را دید. «قربانت بشوم.» بعد خودش هم که خودش نبود، کی را می‌دید؟ خودش که آینه خدا بود. عباس هم آینه امام حسین بود.

اراده را می‌خواهیم که قشنگ تا آن ته صاف بشوی. بعد دیگر بگویی من هیچی نیستم. توکل. تحویل بدهی. من اصلاً چیزی نمی‌خواهم. من اصلاً کسی نیستم. شما چی می‌خواهی؟ شما چی می‌گویی؟ می‌گوید: «بنده من به من وقتی نزدیک می‌شود کنت لسانه الذی یتکلم.» نیم‌بنده‌ای که خودشان برای خودشان یک چیزی قائل‌اند، همین را هم از دست بدهند. هیچی نباشد. فقط او. این‌ها دیگر در روان‌شناسی غربی خب بندگان خدا دستشان کوتاه است از این مسائل. این‌ها در مکتب امام حسین. این‌ها در دعای امام حسین عرض می‌کنم. الهی، چقدر این‌ها قشنگ است! «الهی اغنی بتقدیرک عن تدبیری و به اختیارک عن اختیاری.» خدایا من را بی‌نیاز کن. تو برایم برنامه بریز. اصلاً من دیگر برنامه‌ریز نباشم. تو اختیار کن. من اختیار نداشته. اختیار و اراده را برای چی می‌خواهی؟ برای اینکه با اختیار خودت بروی اختیارت را تحویل بدهی. اراده را برای چی می‌خواهی؟ اراده را برای می‌خواهی که با اراده خودت بروی اراده‌ات را تحویل بدهی. خودم آمدم با پای خودم تحویل دادم. دوست داری بکن. خودم تحویل دادم. این هم تا اینجا. اراده‌ات تا اینجا می‌خواست، فایده ندارد. زندانی وقتی خودش با پای خودش می‌آید تحویل می‌دهد ارزش دارد دیگر. بهش تخفیف می‌خورد. بگیرندش یک جایی فایده ندارد که. آن که خدا آخر همه را می‌گیرد.

فرق اولیای خدا و غیر اولیای خدا چیست؟ خدا که تدبیر می‌کند. تو برنامه‌ریزی از ما نظرخواهی نمی‌کند. از ما نپرسید که مثلاً من رنگ پوست تو را چه رنگی کنم؟ قانون جذب می‌گویند اگر تو خوشگل نیستی، حتماً خودت نخواستی. دیگر شعر گفتنم حدی دارد. در خانواده فقیر به دنیا آمدی. انرژی منفی خودت از قبل هی می‌دادی که من اینجا به دنیا بیایم. نبودم انرژی منفی می‌دادم. انرژی مثبت منفی از خودت است. شما برو دوغتو بنوش. خیلی در این مسائل ورود نکن. مارشملو، تو برو بخور. یک نفر اراده این وسط بیشتر نیست. یکی. «لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم.» یکی همه‌کاره است. رشد آدم به این است که می‌رود بالا می‌فهمد آن یکی همه‌کاره است. همه‌اش را تحویل می‌دهد. می‌شود «یدالله.» این دست دیگر کار می‌کند. چشم دارد می‌بیند. خدا دارد می‌بیند با این چشم. زبان می‌گوید خدا دارد می‌گوید با این زبان. «إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ» قرآن می‌گوید پیغمبر هر چه گفت وحی است. آدم ساده. جبرئیل بیاید بگوید. بابا خود پیغمبر از جبرئیل بالاتر است. الان بنده شما به من یک چیزی می‌گویی گوشم را اینجوری می‌گیرم، می‌گویم چیست؟ یک بار دیگر بلند بگو. من خودم از گوشم بالاتر است. گوشم را اینجوری می‌گیرم که بشنوم چی می‌گویی. من خودم پیغمبر این گوشم. جبرئیل این واسطه است. درست شد؟ جواب بدهم. سوال‌ها چی می‌زنی؟ چی فکر می‌کنی؟ پیغمبر ببینی! آی آیت‌الله العظمی! به قول عرفا صادر اول، تجلی اول. این چیست؟ این چیست؟ این چیست؟ همه عظمت این‌ها در همین است. امام حسین هم حسین آینه است. هیچ.

خدایا من را بی‌نیاز کن. دانلود برنامه‌ریزی. شب قبل صحبت کردیم. بنده ۹ شب آن بحث‌ها را طول دادم که امشب کسی دچار مشکل نشود که پس ندا چی می‌شود. قشنگ آنجا راهکار با جزئیات آمدیم برویم. ولی هی قدم به قدم باید بگویی من که کاره‌ای نیستم. آیا در قرآن دیوانه‌کننده است؟ ببین چی می‌گوید قرآن در سوره مبارکه کهف: تصمیم می‌گیری. الان این‌ها می‌گویند که تلقین یکی از راهکارهای مهم برای اراده است. تلقین. بگو من می‌توانم. انجام می‌دهم. محقق می‌کنم. قرآن چی می‌گوید؟ «وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَٰلِكَ غَدًا إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ ۚ» یک وقت نگویی من فردا این را انجام می‌دهم. «الا ان یشاءالله.» بگو خدا بخواهد انجام می‌دهم. خدا بخواهد هک می‌کنم. خودم را به خدا سپردم که ببینم فردا این را انجام می‌دهد با من یا نه. تلقین چیست؟ سپردی خودت را به خدا یا نه؟ خب، تمام شد دیگر. اراده را برای همین می‌خواستند دیگر. خوشگل است، قشنگ است. «ما رایت الا جمیلا.» همه سپردیم به خدا با تماشاگر. ما آمدیم اینجا وایستیم ببینیم خدا می‌خواهد چی به ما نشان بدهد. تماشاگران خداییم ما. آینه‌ایم. بعد خود این آینه‌ها را گذاشته روبروی هم. داشته باشیم نکته را. خدا یک تالار آینه راه انداخته. یک آینه بنفش گذاشته، یک آینه سبز گذاشته، یک آینه زرد گذاشته. یک تصویر انداخته در هر آینه یک جور می‌افتد. بعد این آینه‌ها را روبروی هم گذاشته که باز ما آینه‌های دیگر را نگاه کنیم حال کنیم. آینه‌ها. چی افتاده؟ تصویر خودش افتاده. همه‌اش آیات خداست.

سوره مبارکه روم را بخوانید. صبح تا شب دارد خدا به ما هی «كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» سوره مبارکه الرحمن. دکتر تجلی می‌کند. جلوه. یک جور دارد خودش را نشان می‌دهد. رحمتش را نشان می‌دهد. یک جور دارد قدرتش را نشان می‌دهد. یک جور دارد ستاریتش را نشان می‌دهد. یک جور دارد رزاقیتش را نشان می‌دهد. هر وقت هم یک جور. اسباب را دور می‌زند. همه بنی بشر باید بروند زن بگیرند، ازدواج کنند، بعد با یک مسیری بچه‌دار بشوند. این ۹ ماه طول بکشد. به دنیا بیاید. یک دختر جوان مجردی رفته یک جای خلوت کند. در مسجد مشغول عبادت بوده. یکهو نگاه می‌کند باردار شده. بعد خدا دارد برای همه کلاً. خدایا! نمی‌شود یک اعلامی قبلش بکنی؟ یک سر و صدایی بشود؟ همه با خبر بشوند؟ دختره رفته خلوت. این الان فحش می‌خورد. خوب بخور. چه اشکالی دارد؟ می‌خواهم ببینم اراده‌اش را به من می‌سپارد یا نه. می‌سپارد دیگر. مریم. دیگر آنقدر اراده کرده که اراده کردم که اراده نکنم. عصر مریم اراده دارد. مریم چی می‌گوید؟ چقدر قشنگ است این‌ها! وای خدایا! الان باید از با زبانش بیاید دفاع کند دیگر. درست است؟ حرف می‌زدم قبول می‌کردند. مردم بهش می‌گوید که شما روزهای سکوت هیچی نمی‌گویی. با بچه می‌روی بین مردم. حرف حق نداری بزنی. خدایا! بابا من آدم خیلی قوی‌ام. بگذار به این‌ها بگویم من اراده دارم. الان دو کلمه با این‌ها حرف می‌زنم این‌ها را قانع می‌کنم. اراده نبود که. اراده داری یعنی می‌آیی آنجا وایمی‌ایستی نگاه می‌کنی من چکار می‌کنم؟ اراده دارد چکار کند؟ خدای جدید. چی داری برای ما؟ دل ببری از ما. دیوانه کنی. اول البته این‌ها آنقدر هم قشنگ و شیرین نیست‌ها. پدر بچه‌ات درمی‌آید. تیکه تیکه لواشکت می‌کنند. قشنگ لواشک. آمد وایستاد با بچه در بغل. رفته در خلوت. کسی نمی‌دانست این رفته در مسجد چکار می‌کند. دختر پاک، مجرد، زیبا با بچه. بچه کوچک آمده. بقیه تو. مادرت که پاک بود. داداشت خوب بود. بابات خوب بود. ماکان چکار کردی؟ و سکوت کرده. بعد حضرت مریم وقتی بچه به دنیا آورد چی گفت؟ «یَا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَٰذَا وَكُنتُ نَسْيًا مَّنسِيًّا» ای کاش مرده بودم. هیچ اسمی از من نمی‌آمد. اینجور خدا قشنگ مچالت می‌کند که اراده‌ات را کامل دربیارد. بگذارد کنار. بی‌اراده بشوی. بعد وایسا ببینیم چکار می‌کند. خدا همه امتحانش بر این است که اراده‌مان را از ما بگیرد. نه اینکه اراده به ما بدهد. یکم قاعده را اینوری نگاه کن. گفتیم همه هست را اراده صحبت کردیم. کنارش می‌برد در فشار. می‌گوید خب بگو دیگر من هیچ کاره‌ام. بگو من هیچی نیستم. خدایا تو آبروی من را داری می‌بری. چی منظورت چیست؟ نه، منظورم این است که آبرو می‌خواهی ببری می‌خواهی چکار کنی؟ این بود من بیایم بروم در مسجد عبادت کنم؟ آخرین جون من را بدنام کنی؟ این همه در مسجد تک و تنها نشستم عبادت کردم آخرش این شد؟ ببین چرا نمی‌گیری؟ بیا بنشین کنار. خب، وایسا نگاه کن. من در صحنه بودم. منم که زبانم را بستی. الان کی می‌خواهد بیاید برای من شهادت بدهد؟ فحش آرت اشاره کرد به آن بچه. با دست اشاره. این‌ها گفتند مسخره می‌کند ما را. بچه مثلاً دو روزه شروع کرد. یا یک روزه. «إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا وَأَوْصَانِي بِالصَّلَاةِ وَالزَّكَاةِ مَا دُمْتُ حَيًّا» من عبد خدا. من نبی الهی‌ام. من فلان. خدایا این اصلاً تو یک جور دیگر این را آوردی. بعد بچه یک روزه را به حرف آوردی. بعد با ساکت شد عیسی تا بزرگ شد. فقط همان لحظه را حرف زد. ماجراهایی می‌گوید. می‌خواهم بهت بفهمانم هیچی هیچی نیست. تو من را داشته باش. تو مگر با من نیستی بازی کنی؟ نیامدی من را ببینی؟ من می‌خواهم خودم را بهت نشان بدهم. می‌خواهم بهت بگویم زبانت هیچی. فردا این کار را می‌کنم. از این حرف‌ها من خوشم نمی‌آید.

جالب است که کسی بگوید من فردا ان‌شاءالله. نگوید معمولاً این در روایت هم هست. یک چوب مشتی محکم. بگوید آره حاجی ما فردا حتماً می‌آییم. لطیفه را رد بشوم. گفت که داشت یک پولی در جیبش بود. می‌خواست برود خرید کند و رفیقش گفت چی می‌خواهی بخری؟ گفت می‌خواهم بروم بیرون. یعنی خانمش گفت. خانمش گفت چی می‌خواهی بخری؟ گفت می‌خواهم بروم بیرون یک الاغی بخرم آماده. پول آماده. منم که آماده. رفت بیرون و سر راه جیبش را زدند. برگشت دم خانه. ان‌شاءالله خودمم تا این حدش دیگر مبتلا به ان‌شاءالله شده بود که گفت خودمو نبرند حالا خودمو بگویم ان‌شاءالله. اینجوری خدا قدرت‌نمایی می‌کند. یک چیزهایی که نشدنی است شدنی می‌کند. چیزهایی که کامل دم دست. می‌گوید خدایا! وقت‌هایی روزی می‌دهد به یک آدم پپه. تا آدم خیلی خوش‌فکر و تیزهوش بفهمد که روزی به زرنگی و دروغ و کلاه گذاشتن این حرف‌ها نیست. آدم پپه ثروتمند دیده‌اید یا نه؟ یعنی لباس تنش می‌کند. از ۱۰ بار ۸ بارش کتش را برعکس می‌پوشد. بعد در آن کت دسته چک دارد. در حد ۱۰ میلیارد. می‌تواند همین الان نقد است. همین الان همین الان از حساب بکشد بیرون. قدرت‌نمایی می‌کند. من دارم می‌دهم. الان در این کرونا ببین خدا چقدر قشنگ دارد قدرت‌نمایی می‌کند. قدرت‌نمایی اراده خدا را بگو من هیچم. بگو هیچی نیستم. هیچی. بگو اولیای خدا دنبال همین جمله بودند. همه اینوری می‌رفتند.

خوب، مرحله اول برای اینکه ما اراده را به خدا واگذار کنیم چیست؟ حالا تمرین اصلی باید اینجا باشد. ما راهکار شب‌های قبل دادیم. ولی اصل تمرین اینجاست. باید تمرین کنیم بی‌اراده، اراده کنیم که تمرین کنیم بی‌ارادگی را. دارم می‌گویم امشب بحث‌ها دقیقه‌ها. یکم اینور اونور بشود همه چی به هم می‌ریزد. شب آخرمان هم هست. اراده کنیم که چی بشود؟ اراده کنیم که تمرین کنیم بی‌ارادگی را. یکم در زندگی‌مان بتوانیم تمرین کنیم بی‌ارادگی را. ساده‌ترین مرحله تمرین بی‌ارادگی، ساده‌ترین و اولین مرحله تمرین بی‌ارادگی این است که ما در حلال و حرام به خدا واگذار کنیم. این قدم اول. کسی این را داشته باشد هم اراده‌اش درست می‌شود، هم انسان می‌شود، هم سعادت حیوانیت در می‌آید. کسی آقا در همه حرکات مقید به حلال و حرام باشد. می‌خواهد خانه بخرد. در همه این خانه‌خریدن حواسش به این است که اینجاش حرام نباشد. آنجاش حلال باشد. این هی می‌خواهد اراده خدا را به اراده خودش سوار کند. من الان خیلی خوشم آمد. ببین آن پشتیه را. آن زمین که آن پشت افتاده راحت با یک سندسازی سوری می‌توانم اینجوری الحاق کنم به این زمین. بیندازم آن هم یک استخر از تویش دربیاورم. خب تو خواستی. آره. خدا چی؟ خدا نمی‌دانم. خدا نمی‌خواهد دیگر. معلوم است دیگر. حرام است دیگر. تو اراده خدا را اینجا به اراده خودت سوار کن. بعد ببین تو چه اراده‌ای پیدا می‌کنی. اراده تو در بی‌ارادگی است. یک ترک گناه می‌کنی. یک حمّال در تبریز قبری دارد. حمّال بوده. بارکش بوده. در بازار. مزار اینجا زیارتگاه مردم تبریز می‌روند حاجت می‌گیرند. ایشان ماجرایش این بوده. باربری می‌کرده در خیابان. یک روزی یک خانمی سر پشت‌باممان وایستاده بوده. بچه بغلش بوده. از دستش ول می‌شود. بین زمین و آسمان داشته با سرعت می‌خورده زمین. این حمّال از آن فاصله می‌گوید که: «وایسا.» حالا به ترکی‌اش، ترکی‌اش را بلد نیستم. تو چکار کردی؟ تو مرتاضی؟ از هند آمدی؟ چکار بود؟ خیلی عجیب است. اراده‌های. کی می‌شود دیگر. وقتی آن هی می‌گوید این اراده، آن وقتی سوار این شده از بالا اراده به این یکی شده. حالا یک بار اراده پایین فعال بشود چه اشکال دارد؟ خیلی جای دوری می‌رود. خودم نمی‌خواهم که. قشنگ است. می‌گوید با حلال و حرام. کسی مقید به حلال و حرام باشد این شکلی می‌شود. مستجاب‌الدعوه می‌شود. چرا ندهم؟ وقتی تو اراده‌ات با من یکی شده. تو خواستی انگار من خواستم. منم خواستم. تا حالا گفتی همیشه تو خواستی من خواستم. همیشه تو خواستی. سخت است این حرف‌ها. خسته که نیستید؟ حوصله داری؟ هر که آماده است برویم باز ادامه بحث یک صلوات خوب بفرستد. آل محمد و عجل.

مرحوم آیت‌الله بهاءالدینی، رضوان‌الله علیه، خوب ایشان انسان ویژه‌ای بود. خیلی خاص بود. یک اشاراتی به نظرم شب‌های قبل از ایشان شد. خیلی کمالات داشت و دیگر این نخود لوبیاهاش این بود که برزخ می‌گفت و در سیر برزخی داشت و این‌ها. احوال برزخی ایشان هم فوق‌العاده بود. کلاً آدم عجیبی بود. ایشان می‌گفتش که ما بچه بودیم خدا شوخی‌های ما را جدی می‌گرفت. مثلاً به یکی می‌گفتیم: «برو بمیر.» می‌رفت می‌مرد. حرف از دهانمان درآمده باید انجام بشود. ایشان فوق‌العاده بود. خیلی ویژه بود. صاحب تشرفات خدمت امام زمان و کمالات معنوی و خیلی. ایشان فرموده بود که من نسبت به انقلاب آقای خمینی اولش یک کمی همچین ترس داشتم. کی می‌خواهد چکار کند؟ کار سخت است‌ها! با دنیا درافتادن است. این را بنده با یک واسطه از آقای بهاءالدینی شنیدم. یعنی یکی از اساتید ما که شاگردهای بهاءالدینی بودند ایشان نقل کرد و قاعدتاً هم خودشان از آقای بهاءالدینی شنیده بودند. اوایل نهضت، آن دهه ۴۰، آقای بهاءالدینی یک مسجدی داشت. آن موقع حاشیه شهر بود. الان دیگر قم را ساختند، منطقه بنیاد قم. مسجد ایشان افتاده در شهر. در همان اولی هم که ما رفته بودیم قم، مسجدشان حاشیه. بعد ایشان می‌رفت آنجا برای عبادت. گه‌گاهی آقای بهاءالدینی فرمودند یک روزی حاج آقا روح‌الله با سید احمد آقا. احمد آقا کم سن و سال بود آن موقع. آمدند منزل ما. آمدند آن مسجدی که من تویش بودم. یک گفتگوی من با آقا روح‌الله کردم خیالم تخت شد. یک چیزی به من گفت من فهمیدم این انقلاب تمام است. کارش درست است. غصه‌ام دیگر برطرف شد. اول کار ایشان فرمودند که حاج آقا روح‌الله آمد و نشست و اشاره کرد به حاج احمد آقا که پاشو برو من کار دارم باهاش. پاشد. به امام گفتم که شما با چه فکری داری می‌روی؟ کار سخت است‌ها! شاه را می‌خواهی بیرون کنی؟ مگر شوخی است؟ آخه یک طلبه با یک لاقبا. یک جفت نعلین فقط داری. می‌خواهی باشی بیایی مردم را راه بیندازی بعد این را بیرون کنی و بعد انقلاب مردم به کشتن. هیچی نمی‌شود. هیچی درست نمی‌شود. این چکار داری شما می‌کنی؟

فرموده بود که: «عالم از آن من است و من از آن خود نیستم.» من این را شنیدم، گفتم کار تمام است. کار دست یک نفر دیگر است. رهبر یعنی از آن خودش نیست. بعد می‌گفت که مثلاً پاوه باید آزاد شود. آزاد شد دیگر. مهران باید آزاد شود. خرمشهر را خدا آزاد کرد. این تبسم که خدا زد. شن‌ها مأمور خدا بودند. دیگر تو وقتی خیلی اراده‌ات با خدا یکی می‌شود. سرباز نداری. پاشو برویم. جان از صحرای طبس دفاع کند. خدا آن شن‌ها که لباسشان لباس بسیجی است، لباس خاکی است. بسیجی‌ها آنور یک لشکر که تعدادشان هم زیاد نیست. با ۸۰ تا کشور دارند می‌جنگند در پنج تا استان. ۱۲۰۰ کیلومتر مرز. آدم نداری اینجا طبس را مدیریت کند. رئیس جمهورتم که بنی‌صدر است. اوضاعت هم که این است. خب اوکی حل. من این بچه‌ها این بر و بچه‌های سپاه واحد استان، حالا طبس آن موقع نمی‌دانم کدام استان خراسان بوده چی بوده. این سپاه استان واحد. بچه‌ها شما بروید. شما بروید. شما بروید. نه. شما بروید شن‌ها. بسم الله! یک لشکر بسیجی امام خمینی کف بیابان‌های صحرای طبس. شما خبر نداشتید. حالا هستند این کف همه بیابان‌ها یک لشکر هم ما داریم الان. همه آماده. در کوه‌های لشکر سنگ داریم. آمادگی هر چیزی را داریم.

نقطه سنگین عیسی بود که این خانم، دختر جوان رفت با بچه برگشت و بچه شروع کرد حرف زدن. ما دیگر آمادگی سنگ درآمدن، پنکه پاشو برود که شلاق کند نمی‌دانم. تو کلاً فهمیدیم خدا همه‌کاره است. تحویل بدهیم. کسی هم می‌خواهیم که ما کلاً دنبال کسی می‌گردیم که اراده‌اش در بی‌ارادگی باشد. اصلاً کلاً از خودش اراده نداشته باشد. بعضی از خودشان بدبخت‌تر از خودشان است. دست صاحب اصلی. ما نوکر این‌هاییم. ما عاشق این‌هاییم. راهش را هم عرض کردم. مسیرش از حلال و حرام شروع می‌شود. اینجا قدم به قدم اراده خدا را به اراده خودت سوار می‌کنی. می‌رود جلوتر، می‌رود جلوتر. بعد دیگر آقا اصلاً صفا. آدم اصلاً این را که عرفا، بزرگان می‌گویند. علامه طباطبایی می‌فرمود که یک آقایی بود. اسم ایشان را نقل کرده علامه. دو تا خاطره می‌خواهم بگویم. با این صفا کنیم. این خاطره‌ها گل بحث‌های ما بود. اصلاً شاید ما کلاً این سخنرانی بر اساس این دو تا خاطره می‌گفتیم. طرف دکمه‌های کت را برایش بدوزد. ما کلاً این سخنرانی از این دو تا خاطره، یعنی دو تا داستان می‌خواستیم بگوییم که ۱۰ شب صحبت کردیم فنی.

دقت فرمود که ما در مدرسه‌ای که بودیم در نجف. درس می‌خواندیم، مباحثه می‌کردیم. جوان بودیم. یک شیخی، شیخ جلیل‌القدر. اسمش را ایشان آورده، بنده الان یادم نیست. ایشان می‌آمد عصرها در حیاط مدرسه می‌نشست. یک چشمش را می‌بست. یک چشم را اینجوری می‌گرفت. یک ساعت اینجوری نگاه می‌کرد به روبرو. طلبه‌ها مسخره‌اش می‌کردند. عاشق تو شهر امام زمان می‌خوری! این‌ها! برو آدم شو! خودت را اصلاح کن! این کارها چیست؟ مسخره‌بازی‌ها چیست؟ نگاه می‌کنی. خدمت استاد بزرگوار علی آقای قاضی که در مورد ایشان صحبت کردیم یکمی. قاضی گفتیم که قاضی استاد علامه طباطبایی، آقای بهجت و خیلی بزرگ. آقای قاضی گفتیم که آقا این ماجرای بنده خدا چیست؟ عصرها می‌آید می‌شود اینجوری نگاه می‌کند. قاضی خندیدند. فرمودند که ایشان ملتزم به بصر است. می‌گویند همان روایتی که فرمود من چشمش می‌شوم که با آن چشم می‌بیند. این دارد با چشم خدا عالم را می‌بیند. حال می‌کند. ملتزم بصر است. با چشم خدا عالم را دیده‌اید؟ حالا ضعیفم و با چشم خدا یعنی چی؟ یک کوچولو بخواهم بهتان بگویم که ربطی ندارد. شما سریال نگاه می‌کنید. این هنرمندان سریال نگاه می‌کنند. می‌روند در بطن قصه. من که نویسنده باشم، کارگردان وقتی می‌نشیند سریال نگاه می‌کند به چی نگاه می‌کند؟ به بازی بازیگران. درست است؟ قصه کار ندارد. من که دنبال نویسنده باشم که می‌خواهد نویسنده خوب پیدا کند. فیلمبردار می‌نشیند نگاه می‌کند به چی نگاه می‌کند؟ آن قاب‌بندی است. با زاویه دوربین و این. دست گرفته. این را تکان دارد، ندارد. یک بار از زاویه فیلمبردار یک سریال را نگاه کنیم. پیشنهاد فیلمبرداری: این الان دارد از بالا می‌آید. بعد این دارد تکان می‌خورد. این هم روی کریل گذاشته. این با هلی‌شات گرفته. فیلم می‌بینی. بازی می‌کرد. بازیگر ندیدم. مگر می‌شود؟ ندیدم! یعنی این من زاویه دوربین را داشتم نگاه می‌کردم. فیلمبردار از آنور می‌خواهد بیاید. بعد بچه صحنه. بعد آن صحنه بعدی می‌خواهد چه شکلی؟ این یک چیز بی‌جهت است. صحنه ندیده. این دوربین دست فیلمبردار بود. اینور آنور می‌کردم. داشت نگاه می‌کرد. قشنگ دارد دوربین می‌کند. چه قشنگ. جمیلا کشتن. نفله کردن. خدا یک سری از عشاقش را می‌خواست ببرد. یک بستری وا کرد. بغل وا کردند. بعد همه پریدند در بغل خدا. البته بلند می‌کنیم این قاتل‌ها را. این‌ها بالاخره ظالم بودند. خدا لعنتشان کند. وسط فیلم سر و صدا زیاد می‌کردند. کار می‌کرد دیگر. درست است؟

داستان دوم. کم کم دیگر برویم. داستان دوم خیلی قشنگ‌تر است. این را هم باز مرحوم علامه طباطبایی نقل می‌کردند. البته علامه با دو روایت یکی دیگر از دوستانش می‌فرمودند که استادمان مرحوم آقای قاضی مسجد سهله رفته بودند. بعد ایشان حالا عارف بزرگ، آن مرد بی‌نظیر فوق‌العاده فوق‌العاده. ایشان رفته بود سجده بعد نماز در مسجد سهله گریه می‌کرد. ناله می‌کرد. یکی از شاگردهایشان بغلشان بود. آقا داری یک ذکر خاصی می‌گویی؟ تا حالا من این ذکر را نشنیدم. تمام شد. ذکر جدید بود. این ما نشنیده بودیم. حسن، حسن. جایی وارد شده. خدا محمد حسن. من دیدم این بچه هیچ اراده‌ای در برابر من ندارد. شکم. بغلش. پتو می‌اندازم روی صورتش. روی صورتش برمی‌دارم. می‌آید پایین. آمدم اینجا زجه زدم. گفتم خدایا! منم مثل حسن باشم. بی‌اراده باشم پیش تو. پتو دوست داری بیندازی، دوست داری برداری. دستم را بیندازی بردار. اراده‌ام را از من. من را مثل حسن کن برای خودت. چقدر این قشنگ است!

کلاً فلسفه کربلا را امام حسین در یک جمله فرمود. البته برای اینکه عموم بفهمند. حضرت فرمود من می‌خواهم بروم امر به معروف کنم. برای عموم می‌گفت. برای عقلا. حیوانات زندگی می‌کنند. حضرت برای آن‌ها می‌گفت. می‌خواهم بروم نهی از منکر کنم. امت جدم را اصلاح کنم. آن‌هایی که یک کمی حالی‌شان می‌شد ازت چیز دیگر به این‌ها گفت. به محمد بن حنفیه وقتی محمد بن حنفیه گفت شما چرا زود راه افتادی داری می‌روی؟ متن آوردم برایتان بخوانم. در لهوف، صفحه ۶۴ و ۶۵. سحری که امام حسین آمد اقدام کند. محمد بن حنفیه برادرشان بود. می‌دانست بالاخره هم‌خانه بودند یا نزدیک بودند. فهمید امام حسن، امام حسین دارند راه می‌افتند. آمد گفتش که شما مگر قرار نبود فعلاً صبر کنید؟ حضرت فرمودند که: «أتاني رسول الله بعد ما فارقتک.» از تو که جدا شدم پیغمبر آمد پیش من. به من فرمودند: «یا حسین! اخرج.» راه بیفت. برو سمت کربلا. چرا؟ «فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ يَرَاكَ قَتِيلًا.» خدا اراده کرده تو را سر از تن جدا ببیند. پاشو راه بیفت بینم. راه افتاده کربلا برای اینکه به آن‌ها بگوییم. آن‌ها حالی‌شان بشود. آن‌ها که نمی‌فهمیدند این حرف نهی از منکر کنم. ولی این‌ها همش فیلم بود. ببین دیگر. حالا همش فیلم بود این‌ها برای ماها. گفت گلمان زدند. امام حسین همش فیلم بود. حسن حسن. گفت می‌خواهم پتو بیندازم روی صورت. خب بینداز. دستت را می‌خواهم بگذارم بغل. خدا می‌خواهد تو را قطعه قطعه ببیند. من قطعه قطعه تو. بعد محمد بن حنفیه گفت خب زن و بچه‌ات را چرا می‌بری؟ «أَنَا حَمْلَكَ هَلَّا أَنِّي نِسَاءَ مَعَكَ.» حضرت فرمودند: «إِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ يَرَاهُنَّ صَباً.» خدا می‌خواهد این‌ها را هم اسیر ببیند. گفته خودت بیا سر از سنت جدا کنم. این‌ها را هم بیا رخت اسارت تنشان کنم. افتادم بروم. فلسفه کربلا این بود. شماها می‌فهمید این حرف‌ها را. خیلی‌ها نمی‌فهمند. برادر. سپرد به او. البته خودم را مصلحت. این کارها را کرد. خدا که الکی کار نمی‌کند. چه مصالحی در این هست؟ یک مقدارش ما می‌فهمیم. بالاخره امت زنده شد. خون امام حسین برکت کرد. کف ماجراست. این‌ها نیست. خود خدا فقط می‌داند. می‌خواست این را ببرد آنجا قطعه قطعه کند که چکار کند؟ فقط خودش می‌داند که شما یک قطره اشک گوشه چشمت به اندازه بال مگس می‌آید بعد کل گذشته‌ات آباد می‌شود. دیگر هدفی نبود که. نمی‌دانم تار و تنبور یزید را جمع کنی. رفته در باطن عالم. خدا یک حجاز کرده به اسم اباعبدالله الحسین. از آنجا دارد کل عالم را آتش می‌زند. «مُصِيبَةً مَا عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ.» کل عالم آتش گرفته. خدا می‌خواست عالم را آتش بزند. دنبال یک آتش‌گیر بود. آن وسط یک چوب اتصالی که این را از این آتش بزند به کل عالم. خدا گفتش که: «حسین! می‌آیی تو این چوب بشوی؟» گفت: «من چوبت. من همه من اصلاً مال توام.» خدا این را برداشت. آتش. نیچ آتشی! امشب دیدی؟ چشم آتشی داشتی از سر شب. شب عاشورا. هر ثانیه آتش را داری. پای مصیبت کدام فامیل؟ کدام دوستت اینجوری هستی؟ از بچگی اینجور باشی؟ از ۵ سالگی در روضه بودی تا آخر عمرم هر سالم آتشت داغ است. هر سال عاشورا انگار دارند جلوی چشم تو می‌کشند. آتش ابی عبدالله. امام حسین آمدند به امام سجاد سر بزنند. این را بگویم و دیگر برویم در روضه. سر بزنند به امام سجاد. حضرت مریض بودند. حالا این مال کربلا بوده یا قبلش بوده معلوم نیست. امام باقر نقل می‌کند: امام حسین به امام سجاد فرمودند که: «مَا تَشْتَهِی؟» پسرم! چی می‌خواهی؟ «مَا تَشْتَهِی؟» چی می‌خواهی؟ گفت: «أَشْتَهِی أَنْ أَكُونَ مِنْ مَنْ لَا أَقْتَرَأُ عَلَى اللَّهِ رَبِّی.» می‌خواهم که به خدا هیچی نگویم که چی می‌خواهم. هر چه او می‌خواهد. من پیشنهاد ندارم. من این را می‌خواهم. بعد ابی عبدالله فرمودند: «تو چقدر شبیه جد ما ابراهیم خلیل هستی.» وقتی داشتند در آتش می‌انداختندش گفتند چی می‌خواهی؟ گفت: «من چیزی نمی‌خواهم. هر چه خودش بخواهد.» اراده اولوالعزم این‌ها هستند دیگر. اولوالعزم آن‌هایی هستند که می‌روند اراده را تحویل می‌دهند و نگاه. چقدر قشنگ است! اراده‌ات را بسپار به خدا. این‌ها البته زحمت می‌خواهد. سختی دارد. ولی از یک جایی به بعد دیگر همش عشق است.

بعد دیگر امام حسین یک جایی هم که پای اراده‌اش آمد وسط اینجا بود. این روایت را بزرگان نقل کردند. منابع معتبر آمده. روایت هم هست از امام باقر علیه السلام. آقای بهجت هم این روایت را می‌خواندند که ظهر عاشورا قبل از اینکه جنگ شروع بشود یک تعداد از ملائکه «أَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى النَّصْرَ عَلَى الْحُسَيْنِ.» این روایت خیلی جالب است. حتماً این روایت را نشنیدید. ظهر عاشورا قبل اینکه جنگ شروع بشود خدا نصرت را با ملائکه فرستاد برای امام حسین. «حَتَّى كَانَ بَيْنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ.» بین آسمان و زمین پر شد از نصرت امام حسین. «ثُمَّ خَيَّرَهُ.» مخیرش کرد. گفت: «حسین! انتخاب کن. النصر أو اللقاء الله.» کدامش را می‌خواهی؟ نصرت یا لقاء الله؟ «فَخَارَ لِقَاءَ اللَّهِ.» می‌خواهم بروم ملاقات خودش. اینجا امام حسین انتخاب کرد. نه باز برایتان روایت دیگر باید بخوانم که دیگر این دیگر می‌رود در روضه که این انتخاب هم انگار انتخاب نبود.

ماجرا این است: در یک نقل دیگری این است. مرحوم طُریحی در منتخب، جلد ۲، صفحه ۴۳۶ نقل می‌کند. می‌گوید که یک لشکری از جن آمدند ظهر عاشورا خدمت اباعبدالله. گفتند: «نَحْنُ أَنصَارُكَ.» ما یار تو هستیم. «فَمُرْنَا بِمَا تَشَاءُ.» هر چه می‌خواهی به ما بگو. ما انجام می‌دهیم. «فَلَوْ أَمَرْتَنَا بِقَتْلِ عَدُوٍّ لَّكُمْ لَفَعَلْنَا.» هر کی را بگویی سر می‌زنیم. یا اباعبدالله! چکار کنیم برایت؟ «فَجَزَاهُمْ خَيْرًا.» فرمودند خدا جزای خیر بهتان بدهد. بعد فرمود: «إِنِّي لَا أُخَالِفُ قَوْلَ جَدِّي رَسُولِ اللَّهِ.» من با کلام جدم رسول الله مخالفت نمی‌کنم. جدم رسول الله فرمود: «پاشو بیا عراق.» و «إِنِّي الْآنَ قَدْ رَقَّتْ سَاعَةً.» چند لحظه پیش چشمانم سنگین شد. خواب دیدم. «فَرَأَيْتُ جَدِّي رَسُولَ اللَّهِ قَدْ ضَمَّنِي إِلَى صَدْرِهِ.» دیدم جدم رسول الله من را به سینه چسباند. «وَقَبَّلَ مَا بَيْنَ عَيْنَيْهِ.» بین دو تا چشمانم را بوسید و «وَقَالَ لِي: يَا حُسَيْنُ! إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ شَاءَ أَنْ يَرَاكَ مَقْتُولًا.» خدا می‌خواهد تو را مقتول ببیند. این تا این تیکه‌اش در روایت قبلی بود. اینجا حضرت برای این جن‌ها توضیح بیشتر. یعنی دقیقاً: «مُلْتَخِفًا بِدِمَائِكَ.» خدا دوست دارد تو را در حالی ببیند که کل بدنت از خون تو آغشته است. همه تنت خونیه. «مُخْضَبًا شَيْبَتَكَ.» این محاسنت خضاب شده، شده به خون گلو. «وَمَذْبُوحًا مِنْ قَفَا.» سر از پشت بریده شده. «فَقَدْ شَاءَ اللَّهُ أَنْ يَرَى حَرَمَكَ صَبَاً يَا عَلِيَ الْأَغْلِفَةَ الْمَطَايَا.» خدا خواسته خانواده‌ات را هم با رخت اسارت سوار این مرکب‌ها بشوند. به من گفتند. خدا خواسته. من اینجا وایستاده‌ام ببینم خدا می‌خواهد چی نشان من بدهد. من این همه راه آمدم اینجا وایسم ببینم تو این آینه چی می‌خواهد بیندازد. به فدای تو بشویم یا اباعبدالله! تو اول عاشق عالمی. الکی نیست خدا اینجور عشق تو را در دل‌ها انداخته. اینجور دل‌ها را آتش می‌زنی. عشق تو کهنه نمی‌شود حسین. کرونا بشود. مهاجرت چی بشود. ما می‌آییم. ما باید بیاییم برای تو داد بزنیم. از الان غصه‌مان است. نکند سال‌های بعد باز نشود اینجوری جمع بشویم؟ باز نکند بعد عاشورا بساطمان. ما به گریه تو زنده‌ایم یا اباعبدالله. عشق ازل و ابد ما تویی. ما تویی. وایستادی گفتی می‌خواهم ببینم خدا. بعد نه اینکه بهش گفتند خدا دوست دارد تو را «مُلْتَخِفًا بِدِمَائِكَ» ببیند. خدا دوست دارد در خون خودت غلتیده باشی.

آماده‌اید دیگر؟ شب عاشوراست. فضا آماده است. برویم در روضه. این بخش روضه معمولاً ترخونده می‌شود. این سر عرفانی. خدا دوست دارد من را «مُلْتَخِفًا بِدِمَائِكَ» در خون آغشته باشم. همه جای من خونی باشد. واسه همین، واسه همین از فردا ظهر هر تیری که سمتش آمد، هر خونی که ازش جاری شد با دست جمع می‌کرد به خودش می‌مالید. هی به این سر و صورت می‌مالید. به پشت می‌مالید. محبوبم گفته من دوست دارم آغشته به خونم. البته یک نفر دیگر هم این کار باهاش کرد. «مُلْتَخِفًا بِدِمَاءِ.» یک نفر دیگر همین کار را باهاش کرد. شهدای کربلا اینجور نبودند. این اختصاصی اباعبدالله بود. در خون آغشته. همه بدن خونین. این مال ابی عبدالله بود. یک نفر دیگر هم ابی عبدالله این کار را باهاش کرد. نمی‌دانم چه سری داشت. آن هم کی بود؟ آن هم کی بود؟ شنیدی دیگر. خون گلو را جمع می‌کرد به آسمان می‌پاشید. می‌پاشید. بعد دستش خونی بود. اینجا گفتند هی با این دست خونی روی این بدن علی اصغر کشید. همه تن علی اصغر را خونی کرد. این هم «مُلْتَخِفًا بِدَمٍ» بشود. خدا ببیند. خدا دوست دارد این را هم اینجوری ببیند. هر تیری که آمد سمتش. لا اله الا الله. لا اله الا. خون از پیشانی جاری شد. با دست گرفت به تن. خون از گلو جاری شد. همان کاری که با علی اصغر کرد. این‌ها مقاتل‌هایی است که کمتر دیگران هم نقل کرده‌اند. وقتی خون، وقتی تیر را به گلو زدند. دست زیر تیر. خون جمع می‌شد. می‌مالید به تنش. لا اله الا الله. کجا می‌خواهیم برویم امشب؟ شب عاشورا. هر تیری آمد، هر خونی جاری شد. این خون‌ها را هی به تن مالید. بعد «مُلْتَخِفًا بِدَمٍ» تبدیل شد به «مُرَمَّلٍ بِالدَّمِ.» روضه فنی داریم امشب. وقتی به خون آغشته است. «مُرَمَّلٍ بِالدَّمِ» یعنی خیس خون باشی. بعد تو خاک گل درست کنی از خون. این می‌شود مرمل. یعنی همه تن خونی بود. هی از اینور به آنورش کردند. همه جا گل شد. حالا سر روضه را می‌فهمی. گفت: «به من گفته خدا دوست دارد تو را اینجور ببیند.» روضه‌ها را عرفانی بفهم. عشق زینب ابی عبدالله. عشق مادی نیستش که. خواهر برادر نیست. این‌ها در عالم بالا با هم بستند. اینجا یک روضه از بالای تلک ایستاده. خدا دوست دارد حسین را «مُرَمَّلٍ بِالدَّمِ» ببیند. وقتی خدا دوست دارد زینب هم دوست دارد. زینب بعد کامل که دید این «مُلْتَخِفًا بِدَمٍ» شد. آغشته شد. البته خب دیگر زینب است. نمی‌تواند آروم بگوید که. شیون‌کنان باید بگوید. شروع کرد فریاد زدن. شیون کردن. «وَا مُحَمَّدَا! وَا جَعْفَرَا! وَا حَمْزَتَا! وَا عَلِيَاهُ!» رو کرد سمت مدینه. پیغمبر گفته بود خدا دوست دارد تو را اینجوری ببیند. صدا زد: «یا رسول الله! ببین اینجوری رفت مهمانی.» ببین ملاقات. یک چیز دیگر هم گفت. این دیگر در آن بخشی که خدا گفته بود نبود. نمی‌دانم زینب خواست گزارش بیشتر بگوید یا خواست از جگر سوزانش بگوید. این‌هایی که ابی عبدالله «مُلْتَخِفًا بِدَمٍ» باشم. سر از قفا جدا بشود. و خانواده‌مان را اسارت ببرم. ولی زینب به پیغمبر یک چیز دیگر هم گفت: «وَ هَذَا…» انگار خود ابی عبدالله خواست بیشتر بدهد. گفت: «نه فقط خونی. نه. این عزای منم قطعه قطعه بشود. هر کدام هم یکی ببرد با خودش.»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات جنگ اراده ها