جنگ اراده ها

جلسه هشت

01:08:30
407

معرفی
مبارزه با هوای نفس در فرهنگ غرب
سه رکن اساسی عزم
معنای واژه حزم
رابطه عزم و حزم
نقش اراده در تولیدات رسانه‌ای کودکان
قطعات پازل حزم
۵ نوع حواس جمعی
دو نمونه عاقبت‌اندیشی در کربلا
آینده‌پژوهی در تشیع
نقش اقدام به هنگام در اراده
روایتی زیبا در مورد نماز اول وقت
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین. صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.

درباره اراده دیدیم کلیدی‌ترین واژه‌ای که ما در آیات و روایاتمان داریم، واژه "عزم" است. عزم آن تصمیم قاطع و جدی یک انسان است که بنا گذاشته آن را پیگیری کند. این را می‌گویند عزم، این را می‌گویند اراده؛ این همان چیزی است که انسان را می‌سازد.

آن عزیزانی که از طریق فضای مجازی بحث را پیگیری می‌کنند، یا عزیزانی که اینجا هستند و از طریق فضای مجازی هم بحث دارند، کلیپی را بنده دادم دوستان منتشر کنند؛ از یکی از اساتید آمریکایی در بحث در واقع شناخت عوامل و اسباب موفقیت. همین بحث دیشب ما را ایشان با یک عنوان «مارشملو» که یک شکلاتی است و در غرب خصوصاً خیلی رایج است، مطرح می‌کند. اینجا هم هست، چه چیزهایی حالا نمی‌دانم. خود این واژه که در مغازه‌های ما نیست، ولی حالا من چون تبلیغ آن چیز می‌شود، نمی‌گویم. یک مدل خاصی است که پنیر پف‌کرده ژلاتینی دارد و چی و این‌ها. در فیلم‌های آمریکایی هم می‌بینید، یک چیز سفید می‌زنند سر چوب و روی آتش کباب می‌کنند. همین است و خیلی چیز خوشمزه‌ای است.

بحثی، یعنی ایشان یک کتابی دارد به اسم "تنها راز موفقیت" و آنجا ۹۰ صفحه در مورد همین مارشملو بحث می‌کند و اینکه روی همین کلاً پیاده می‌کند. حالا این روانشناسان غربی اصطلاح‌سازی‌هایشان قشنگ است دیگر. مثلاً چیز تلخ و سنگین و چغرِ مثلاً بدمزه را، مثلاً ازش تعبیر به قورباغه می‌کند. مثلاً "قورباغه را تو اول صبح بخور" و این چیزها. خوشمزه را مثلاً تعبیر به مارشملو می‌کند. بعد این کلاً کتابش در مورد مارشملو است.

یک تست روان‌شناسی دارد از بچه‌های ۴ تا ۶ سال که این‌ها را در اتاق می‌برند. از این مارشملوها بهشان می‌دهند، می‌گویند: "اگر یک ربع این را نخوری، بعد از یک ربع یکی دیگر بهت می‌دهیم." با دوربین مخفی هم این را چک می‌کنند و دیگر حالات این بچه‌ها دیدنی است. وقتی که این مارشملو را می‌گیرند، اول نگاه می‌کنند. بعضی هی می‌آورند بو می‌کنند، هی از دماغ جدا می‌کنند و بعضی‌هایشان یک دقیقه، دو دقیقه تا ۷ دقیقه تا ۱۴ دقیقه هم بوده مواردی که تحمل کرده‌اند و نخورده‌اند و از هر سه تا یکی می‌خورند مارشملوها را.

و ایشان هم می‌گوید، می‌گوید که این یک ربع برای آن بچه معادل دو ساعت برای شماست. مثل اینکه بهت بگویم الان اینجا بنشین، دو ساعت دیگر بهت قهوه می‌دهم. همین قدر برایش سخت است. باید صبر کند. خیلی سال پیش انجام دادیم و بعد چندین سال رفتیم مرور کردیم در آمریکا. دیدیم که آن یکی‌ها (از هر سه تا یکی) این‌ها بچه‌های نخبه و موفق ما بودند در آمریکا، آن‌هایی که در یک ربع مارشملو را نمی‌خوردند. "این مارشملو را دیرتر بخور" اصطلاحی است که ایشان به کار می‌برد؛ یعنی کل بحث اراده را ما رمز موفقیت هیچ راه دیگری نداریم. ما این را تست کردیم. این اصلی‌ترین راه است.

خب، این را ما ازش تعبیر به مبارزه با هوای نفس می‌کنیم. هوای نفس را می‌شنود، یاد عمامه و ریش و پیراهن مشکی و این‌ها می‌افتد. بعد مثلاً یکی شما که دیگر حال همه را به هم زده‌اید، هی "مبارزه با هوای نفس". بعد می‌گویی مثلاً "مارشملو را دیر بخور." واو، چقدر جالب! این‌ها واقعاً چه سیستم‌های مدرنی دارند. همان را برمی‌دارد با یک ادبیات دیگر تحویل ما می‌دهد. این‌ها از بدبختی‌های ماست، البته می‌توانیم از شگردهایی هم هست که امثال ما می‌توانیم استفاده بکنیم. این معادل‌ها را اگر پیدا بکنیم، کل این آیات روایاتمان، بنده خیلی بنا ندارم در آن فضاها بروم. مثلاً برخی افراد وارد در این مباحث پیام داده بودند که فلانی مثلاً مطالب و نظریاتی که در اینجا مطرح می‌کند، با نظریه گلاسر در کتاب "تئوری انتخاب" خیلی موافق است.

تقریباً بله، کمی با آن نظریات گلاسر توافق دارد، ولی ما یک جاهایی مشکل جدی داریم. خصوصاً اینکه گلاسر عشق و محبت را یکی از چهار چرخ حرکت می‌داند. (حرکت دو تا چرخ جلو می‌داند.) و ما یکی از چهار چرخ نمی‌دانیم. ما عشق و محبت را موتور این ماشین می‌دانیم، نه یکی از چهار تا. تفاوت‌های این شکلی زیاد است. کتاب "تئوری انتخاب" گلاسر کتاب خوبی است و جا داشت که مثلاً ما بیاییم این را تطبیقی با این کتاب بحث بکنیم یا همین نظریه مارشملو که مطرح کرده‌اند را می‌شود رویش کار بکنیم، کتاب "تنها راز موفقیت". در این فضاها خیلی نرفتیم چون آیات و روایات این بحث خیلی غریب است و خیلی زیباست و خیلی غنی. بیشتر بنا داریم که این بحث را با همین آیات و روایاتش پیش ببریم. می‌شود کلاً مباحثی که اینجا دارد در این دهه مطرح می‌شود را یک دهه دیگر کلاً همین‌ها را برگردانش را در روان‌شناسی مرور بکنیم. اینجا چقدر پخته‌تر از آنجاست! اینجا چقدر کامل‌تر از آنجاست! آنجا چقدر گنگ است! برای خودشان مبهم است. یعنی همین نظریاتی هم که مطرح می‌شود، صد تا کارشناس می‌گوید: "یعنی چی؟ حالا منظورت چیست؟" "مبارزه با نفس" برای تعریف نشده است. می‌گوید: "آخرش که ما باید لذت ببریم." خب، یعنی چی آخر؟ یعنی چیکار باید بکنیم؟ تعریف شده است. تو یک بدنی داری، یک روحی داری، یک دنیا داری، یک آخرت داری. همه حوزه حوزه از هم تفکیک شده، روشن است، مشخص است. خیلی بنا نداشتیم در آن بحث برویم و نخواهیم هم رفت.

لذا بحث ما یک بحث ناب است از این جهت که قاطی ندارد، از این شیرهایی که تویش آب و این‌ها می‌ریزند. گفت: "گاوها از کی شاخ درآوردند؟" گفت: "از وقتی دیدند که تو شیرشان چه‌ها می‌ریزند." این‌ها که در این شیرها می‌ریزند، ما نداریم. ما خالص است؛ لبنان خالصاً خالص از خدا و پیغمبر است. قرآن و روایت و روایت‌ها رویش کار شده است. بحث سندش بحث می‌کنیم. حالا باید دنبال این باشیم که ما ادبیاتش را ادبیات جذاب‌تر و به‌روزتری بکنیم. اگر فرصت بیشتری مثلاً داشتیم، فضای هیئت و امام حسین و روضه است. با همین ادبیات هیئتی و روضه‌ای پیش می‌رویم، ان‌شاءالله.

در مورد عزم، سه تا کلید داریم که این‌ها عزم در ما ایجاد می‌کند. این سه تا کلید را داشته باشیم به دردمان می‌خورد. هر سه تایش هم شبیه خود عزم است. واژه‌اش شبیه است. این‌ها سه تا رکن است. با این سه تا آدم اراده‌اش تقریباً می‌شود گفت که راه می‌افتد، اراده آدم جان می‌گیرد. این سه تا چیست؟ اولیش "هضم". نه هضم غذا. "هضم" با "ه جیمی" و "ز زنبور". ترجمه‌اش چیست؟ می‌گویم. اولیش هضم، دومیش "جزم". پس ما برای عزم اول چی می‌خواهیم؟ هضم. دوم چی می‌خواهیم؟ جزم. سوم چی می‌خواهیم؟ "نظم". هضم و جزم و نظم. یک چیزی تو مایه‌های "شنگول و منگول و حبه انگور". شما یادتان بماند دیگر. هضم و جزم و نظم.

در مورد هضم امشب ان‌شاءالله صحبت می‌کنیم. در مورد جزم و نظم فردا شب صحبت می‌کنیم، ان‌شاءالله. شب عاشورا هرچی تو این ۹ شب گفتیم، آمادگی داشته باشید. کلاً شب عاشورا می‌گوییم هرچی که گفتیم دروغ بود. بالا رفتیم چی بود؟ ماست بود. پایین دوغ بود. قصه ما دروغ بود. قشنگ مجتبی. عاشورا به این می‌رسیم، کلاً هرچی گفتیم دروغ بود. تازه الان از آیات و روایات گفتیم که این‌ها را غربی‌ها بندگان خدا بهش نرسیدند. کمی مثلاً از بیرون کربلا داشتی مثلاً با هم گفتگو می‌کردیم. شب عاشورا دیگر می‌رویم قشنگ در خود کربلا. می‌رویم در خیمه امام حسین. کلاً هرچی بیرون شنیدیم، آن‌ها الکی بود. اگر حیاتی باشد و توفیق بشود، شب عاشورا کلاً بحثمان ورقش برمی‌گردد. یک اتفاق جدید می‌افتد. کلاً شب عاشورا "اراده داشته باش." کی گفته من باید اراده داشته باشم؟ آمادگیش را داشته باشید، شب عاشورا زیر آب همه این‌ها می‌خورد، ولی فعلاً با هم با قوت و با انرژی برویم. اراده‌مان را داریم.

پس ما برای اینکه اراده‌دار بشویم، اول باید "هضم" داشته باشیم. هضم چیست؟ بخوانم که هضم چقدر در عزم مهم است، بعد توضیح می‌دهم که هضم. فقط فعلاً مختصراً می‌گویم که معمولاً هضم را ترجمه می‌کنند به دوراندیشی. در کلماتی که می‌بینی در ترجمه‌ها می‌گویند دوراندیشی. این ترجمه غلط است، ترجمه دقیقی نیست. کارمان را هم خراب کرده این ترجمه. یک ترجمه جدیدی امشب ان‌شاءالله از کلمه هضم با هم پیدا می‌کنیم.

اولین روایت، امیرالمومنین فرمود: «اذ اقترنت العزم بالحزم کملت السعاده.» هضم با عزم که آمد، خوشبختی کامل است. آدم هضم داشته باشد، عزم داشته باشد، کارش درست است. این عاقبت به خیر است، کارش توپ است، درست است، سعادت کامل است.

روایت دوم: «لا خیر فی عزم بلا حزم.» در عزمی که هضم نیست، خیری نیست. اراده داشته باشی، عزم داشته باشی، هضم نداشته باشی، عزمت به درد نمی‌خورد.

روایت سوم: «اعلم ان من الحزم العزم.» بدان که از هضم است که عزم درمی‌آید. نمی‌شود هضم نداشته باشی بخواهی عزم داشته باشی. این عزم و هضم خیلی، چون به هم نزدیک است، می‌ترسم قاطی شود. می‌ترسم بشود مثل چیز، می‌ترسم بشود دیگر چی مثلاً ابوالفضل پورعرب و چی فریبرز عرب‌نیا. این‌ها. خیلی سعی کنید نشود. حواستان باشد دیگر. یک هضم داریم، یک عزم. «من الحزم صحت العزم.» عزم آدم می‌خواهد سالم باشد، به هضم وابسته است. «من الحزم قوه العزم.» عزم آدم می‌خواهد قوی باشد، به هضم وابسته است. «من قله حزمه ضعف عزم.» هضم کم باشد، عزمت ضعیف می‌شود. اراده ضعیف می‌شود. هضم کم باشد، اراده ضعیف می‌شود.

خب، این چند تا روایت چی بود؟ آخه هضم چی بود؟ عزم چیست؟ من نمی‌توانم الان یک دانه واژه برای شما در معرفیش بگویم، باز باید ۵ تا روایت برایتان بخوانم تا هضم را برایتان تعریف کنم. ولی فعلاً برای اینکه ما با هم کنار بیاییم، یک واژه‌ای که بخواهم بگویم که باید این را در آن روایت‌هایمان پیدا بکنیم این معنا را، واژه دقیق که مثلاً می‌شود برای هضم استفاده کرد که تقریباً واژه درستی است، معادل فارسی امروزی قشنگ و ساده خودمان، واژه معادل هضم می‌شود: "حواس‌جمع". نه دوراندیشی. فقط دوراندیشی نیست که مثلاً آن دور دورها را ببینیم. نه، یک وقت‌ها به هم نزدیک، نزدیک‌ها را ببینی. یک وقت هم عقب عقب را ببینی. روایت هست: "حواست باید جمع باشد." آدم حواسش جمع نباشد، اراده‌دار نمی‌شود. می‌خواهی اراده داشته باشی، باید حواس‌جمع باشی.

خب، حالا روایتش را ببینیم. پس هضم شد معنایش چی؟ حواس‌جمعی. چه مدل حواس‌جمعی؟ در این پنج تا روایت تقریباً معلوم می‌شود که هضم چه مدل حواس‌جمع است. اولیش این است: "فکرت را جولان بدهی."

امیرالمومنین فرمود: «الظفر بالحزم.» پیروزی با هضم است. کی آخرش برنده می‌شود در دعواها؟ اولاً که همه دعواها جنگ اراده‌هاست. ما هیچ جنگی نداریم که جنگ اراده‌ها نباشد. شما با مغازه بغلی‌ات هم که دعوایی، جنگ شما دو تا جنگ اراده‌هاست. هر جنگی در عالم، جنگ اراده‌هاست. هر تقابلی، تقابل اراده است. هر دو نفری که با هم سرشاخ‌اند، حتی مثلاً بر فرض مثال این‌جوری که نداریم، مثلاً بر فرض مادرشوهر با عروس، بر فرض مثلاً اگر سرشاخ بشوند، آن هم جنگ، جنگ اراده‌هاست. همیشه جنگ، جنگ اراده‌هاست و کسی برنده است که اراده قوی‌تر داشته باشد. اراده قوی‌تر دارد، آنی که هضم، یا حواس‌جمعی دارد.

«الظفر بالحزم.» جوجه می‌شکونند، کی می‌برد؟ آنی که حواسش بیشتر جمع است. در جوجه‌شکستن هم جنگ، جنگ اراده‌هاست. "یادم تو را فراموش." حواست باید جمع باشد. بغل نشسته سرفه می‌کند، دارد خفه می‌شود و یک لیوان آب بده. جنگ جوجه‌شکستن داشتیم با هم، شوخی ندارد. حواست پرت نشود.

جنگ با ابلیس عدو مبین ماست. شمشیر را کشیده و خدا هم گفت: «فاتخذوه عدوا». این شوخی ندارد. آمده بزند. من این را فرستادم در دنیا. فرستاد. حواست باشد. سرشاخید با این. از اولی که به دنیا می‌آید، شیطان با تو کار دارد. حواست بهش باشد. اراده‌اش هم قوی است. در این مسئله ولت نمی‌کند. باید اراده‌ات قوی باشد، ولش نکنی، سرشاخ بشوی باهاش. پیروزی آخر با کیست؟ با آنی که حواسش بیشتر جمع است. «الظفر بالحزم.» حواست جمع باشد، برنده می‌شوی. شیاطین ضعیف‌اند. هیچی نیستند. فقط به حواست جمع باشد.

آقا، با چی حواسمان جمع بشود؟ «الحزم باجاله الرای.» اجاله از جولان می‌آید. جولان رای. نظرت را هی باید جولان بدهی. بابا، یکم مغز را کار انداخت. آدم مغزش را کار بندازد، حواس‌جمع می‌شود. تو همان جوجه‌شکستنه، بنشین فکر کن. طرف از چه کانال‌هایی می‌تواند بیاید "یادم تو را فراموش" بگوید. تو از چه کارهایی می‌توانی بروی طراحی کنی؟ اگر طراحی نداریم که حواس‌جمع نیست. آدم حواس‌جمع طراحی دارد. با همکارت وقتی سرشاخ بشوی، می‌نشینی ایده می‌دهی. خلاقیت، فکر. «جولان رای» می‌کنی.

رودرانر هست، کارتون "بیگ بیگ" می‌رود. آن گرگه هست، من عاشق اراده آنم. خسته نمی‌شود. در یک قسمت ۸۰ بار تیکه تیکه می‌شود. یعنی در یک سکانس از ارتفاع ۳۵۰ متری می‌افتد، سنگی هم می‌آید رویش، می‌رود پایین. نفت. سکانس بعد برمی‌گردد. ول نمی‌کند. خیلی دوست دارم طرز فکرش را. خیلی دوست دارم. تقریباً معلوم است تا آخر کارتون شما، اگر تا ۵ میلیارد سال دیگر این را بسازند، هیچ وقت این پیروز نمی‌شود. چون اصلاً ایده بر این بوده که این پیروز نشود. درست است؟ پیروز نشود، ولی می‌خواهد بگوید ببین تو هم کوتاه نیا دیگر. خیلی قشنگ است. "کوتاه نمی‌آیی؟" خیلی قشنگ. کارتون نگاه می‌کنند برای اینکه اراده جذاب است برای مردم. باز رفت یک مدل دیگر، سبک دیگر بیاید. چقدر جالب! ماها از این آدم‌های بااراده خوشمان می‌آید. آدم بااراده جذاب‌اند. آدم‌های جسور، سمج، لج‌باز. لج‌باز به معنای قشنگ و خوبش. از این در بیرون می‌کند، از آن در می‌آید. از آن بالا آن شکلی می‌آید. ژانر جذاب در کارهای کودک همین‌هاست. پنج‌گانه "تنها در خانه" هم با همین فضا ساخته می‌شود. مثلاً کینو سمج بوده. از هر طرف این بچه. بعد این هم این هم طراحی داشت برای این‌ها. طراحی‌های این چقدر قشنگ بود! حواس‌جمع. تق تق. پله دارد، می‌آید. بعد با سر بیاید در اتو، به اتو بخورد. بعد این بالا مثلاً آن زنگ فلان جا بخورد، آتش‌نشانی بیاید این‌ها را بگیرد. بعد من مثلاً پلیس بیاید. طراحی کردی تو؟ مثل اینکه باور نکردی ما درگیریم. آدم وقتی درگیر می‌شود، طراحی دارد. باید طراحی داشته باشی در درگیری. «عجاله الرای.»

«الظفر بالحزم.» پیروزی با کسی است که حواس‌جمع است. حواس‌جمعی هم با کسی است که جولان فکر دارد. هی می‌نشیند ایده می‌دهد. اگر ما یک بار در نگاه حرام با شیطان کل انداختیم، شکست خوردیم، چیکار می‌کنیم؟ چیکار داریم بکنیم؟ می‌گویم خدا، من نمی‌توانم چشمم را کنترل کنم. سفت بنشین. "نترس." مذاکره کنی با شیطان. آره دیگر. حالا وایسا انتخاباتشان بشود، ببینیم کی رأی می‌آورد. برویم با هم آن صحبت کنیم، شاید حالا یکم اراده داشته باشی، شاید بتوانی یک کاری بکنی. یکم سفت باش. از این کانال زد، خب. حواست را جمع کن از آن یکی کانال بزنش.

سحر، من می‌خواهم پاشم، شیطان برایم برنامه دارد. شما نماز شب بخواهید پاشوید، شیطان برنامه دارد. می‌شناسید برنامه‌های شیطان برای نماز شب یا نه؟ چیکار می‌کند شیطان برای نماز شب؟ اول می‌آید چی می‌گوید؟ "واجب است مگر؟ حزب‌اللهی‌های تیری هم نمی‌خوانند این." حالا آمده دو روز رفته هیئت، بسیجی شده، نماز بخواب. خیلی همیشه منطقی. آدم فکر می‌کند از کجا می‌آورد این همه منطق؟ شب اول این را می‌گوید. بعد می‌خوابی. می‌گوید: "خب، من الان رفیقم دیشب پا شد خواند." رفیق آن مثل این کانال‌ها می‌رود، پسر خوبی است. تو تو این کانال‌ها می‌روی؟ تو اگر مردی تو آن کانال‌ها نرو. نمی‌خواهد نماز شب بخوانی. چقدر منطقی. راست می‌گوید. من خواب. پا می‌شوی دوباره می‌گوید: "الان تو باشی تو کلاس نداری؟ صبح از درس نمی‌افتی؟ بعد تو پشت فرمان خوابت بگیرد تصادف کنی؟ حق الناس است. بگیر بخواب دیگر. حالا صد شب زده، یک شب پا می‌شوی؟" پا می‌شوی؟ پا شدی تو فردا می‌شوی محسن حججی. تو نمی‌دانی ملائکه دارند برای تو چیکار می‌کنند؟ این دور غرور می‌گیرد. فردا شب خواب می‌ماند. "خواب ماندی؟" بیا. می‌گویم: "تو آدم این حرف‌ها نیستی. بگیر بخواب."

«عجاله الرای.» آدم حواس‌جمع این‌ها اراده می‌سازد. دیگر همه ترفندها و ایده‌هایش را بلد باش. دیگر هر از هر جایی می‌روی، می‌بینی دو رکعت. می‌گوید: "آقا، ۱۱ رکعت نخوانم؟ دو رکعت بخوانم؟" دو رکعت قبل اینکه بخوانی. دو رکعت سحر پاشم بخوانم. یک چیزی می‌گویم. "قضا‌اش را بخوانم." یک چیزی. "امشب نمی‌خواهم بخوانم." باز یک چیز دیگر. ولت نمی‌کند. باید چیکار کنیم؟ آقا، پاشو تو هم ایده داشته باش برایش. این هم باگ دارد. آن بزرگ می‌گفت که من سحر پا می‌شوم، گوشیم زنگ می‌خورد، می‌خواهی پاشی؟ می‌گویم: "نه، من نماز شب. نه، من می‌خواهم بروم دستشویی." دستشویی. "دیگر خب حالا زود برگردی‌ها. اینجا جات را گرم برایت نگه می‌دارم که بیایی زود بتوانی بخوابی‌ها. گرم بماند. من می‌آیم." ول نمی‌کند. این می‌آید هی در چشمات فوت می‌کند. می‌گوید: "من چشم‌های تو را اول باید ها کنم. این چشم‌ها گرم بشود که آنجا گرم بماند." این را هی ها می‌کند که این چشم‌ها گرم باشد، خوابت بیاید. ماجرا درست می‌کند دیگر. هی طولش بدهد و لفت بدهد و بعد می‌خواهی دست بشویی، می‌گوید: "خب، دست را می‌خواهی چیکار کنی؟" می‌گوید که: "بشورم. فقط بشوری‌ها. وضو نگیری." من وضو؟ "نه بابا، پس چی شدی؟ مگر پاشی روی صورتت خنکی که خوابت نمی‌برد." نه بابا، این اصلاً تجربه نشان داده کمی خنک می‌شوی بعد می‌روی در رختخواب دوباره گرم. این‌جوری است. آره، آره.

شیطان‌ها خیلی خنگ‌اند. این را بدان. آیه قرآن است: «لقد کان یقول صفیهنا علی الله شططا.» این جمله از جن‌ها است در سوره مبارکه. می‌گوید: جن‌ها برگشتند گفتند: "ما یک خنگی داریم به اسم ابلیس، خنگ. سفیه. آن‌ها جن‌های خل و چل ما، سفیه ما." "پرت و پلا می‌گوید." جن‌ها اصلاً معروف‌اند به سادگی. از جهت فکری و عقلی خیلی پایین‌تر از انسان‌اند. جن‌ها دیگر بغلت صبح می‌آیند حرف می‌زنند و این‌ها. خیلی خنگ. این‌قدر سریع دور می‌خورد. "۲ رکعت بخوانم بخوابم." می‌گوید: "زیاد نخوانی‌ها." "باشه." دو رکعت می‌خوانی. صحنه‌سازی کنم برایش. دکوپاژ کنم. دوربین از کدوم ور وارد شود. ظرف بیفتد بشکند. خلاصه طراحی می‌کند. برای شیطان طراحی دارد. دستش هم راحت می‌توانی بخوانی. دیگر ۵ بار آدم از شیطان می‌خورد دیگر می‌فهمد این چیکاره است دیگر. اول چی می‌گوید؟ "فیلترشکن می‌خواهی برای چی؟ مقالات آی‌اس‌آی ما فیلتریم." آها. «ISI» اول بهت می‌گوید که برو «ISI». خیلی حروف دیگر هم کنار هم بزنی، چیزهای دیگر می‌آید. "برم؟" ترفند و حیله دارد. برنامه دارد. در روایت هم دارد، شیطان چون متکبر است، دو بار سه بار اگر بهش بی‌محلی کنی، دیگر خودش نمی‌آید. خودش را سبک نمی‌کند. متکبر. دو سه بار وقتی می‌گوید پالس مثبت دارد می‌گیرد. دو سه شب سحر این‌جوری بزنی در دهنش، دیگر شب بعدی اصلاً با تو قهر است. "هرچی؟" آن‌جوری. "این‌جوری دو ساعت سیگارم را بکشم." ترفند دارد دیگر. این می‌شود «عجاله الرای.» این می‌شود حواس‌جمعی. حواس‌جمعی می‌شود اراده. می‌داند از چه کانال‌هایی می‌آید. معمولاً در چه دیالوگ‌هایی می‌آید. با مادرم چه حرف‌هایی که مطرح می‌شود، شیطان تحریکم می‌کند. در اینترنت که می‌روم کیا می‌آید. در نماز مثلاً چه جور چه‌ها می‌گوید. چه وقت‌هایی کجا چه شکلی. در دانشگاه چه‌ها بهم می‌گوید. کجاها می‌آید. کیا می‌آید. «عجاله الرای.» «عجاله الرای.» جولان دادن فکر.

این نقطه اول. نقطه دوم، دیگر چی باعث هضم می‌شود؟ عاقبت‌اندیشی. «الحسن النظر فی العواقب.» نگاه کردن به عاقبت‌ها می‌شود هضم. آخرش چی؟ آخرش که چی؟ این جمله "آخرش که چی؟" خیلی قشنگ است. معمولاً شیطان هم برای این جوابی ندارد. "بازیکن." بعدش چی؟ "رفیق بشویم، می‌خواهیم دلش را به دست بیاوریم، می‌خواهیم رفع سوءتفاهم کنیم." "رخت" نه دیگر. "بازی کنیم." حالا در مورد این فردا شب بیشتر باید صحبت کنیم که مربوط به جزم است. "آخرش که چی بشود؟" "آخرش که چی بشود؟" دیشب چی گفتم؟ چی می‌گوید؟ "همین یک دانه، یک دست که تمام می‌شود. ۶ تا خوردی، خیلی ضایع است. همین یک دست هم بزن تو هفت تا بهش بزنی که این به آن در بشود." می‌رود پنالتی. "بعد این پنالتی واسم پنالتی قبول نیست. از نو." ۲۰ دقیقه‌ای شمع کن. "خیلی." ۲۰ دقیقه‌ای. "۱۰ دست اول ۱۰ دقیقه‌ای، ۲۰ دقیقه‌ای، نیم ساعته، سه ساعت و نیمه." همه را می‌رود. یک شبانه‌روز رفتی نخوابیده. یک "کیچی سفت". اگر همان اول می‌گفت و یک برنامه محکم اگر داشت. البته اینجا برنامه‌ریزی واقعاً سخت است. یک "که چی؟" یک نگاه به عاقبت. عاقبت‌اندیشی. خب، آخرش چی می‌شود؟ اگر یک دست بازی کرد، حالا یک دستش اشکال ندارد. آن یک دست که بازی کرد، اینجا دیگر صفر بگوید، می‌گوید: "نه بابا، ادامه." یکی "بس سخت" است‌ها. زور است. این سختی را که تحمل می‌کند، یکهو سگ جای دیگر می‌بیند، اراده‌اش دارد قوی می‌شود. می‌گوید: "من آنجا قید این بازی را زدم. مغزم سوت می‌کشید." این می‌شود عاقبت‌اندیشی. نگاه به عاقبت. توضیحی دارد باید عرض بکنم.

سومین ویژگی در هضم، حفظ تجربه است. آقا، یک کار کردی، تجربه شد دیگر. مذاکره کردیم این هم شد نتیجه‌اش. خب، دیگر تجربه شد دیگر. آدم حواس‌جمع دنبال تجربه می‌گردد. زود هم برایش تجربه حاصل می‌شود. بعضی‌ها تا ۱۰ هزار سال همین‌جوری تجربه کنند، هیچی حاصل نمی‌شود. انگار برایشان همین است دیگر. تو یک بار این‌جوری حرف زدی، بعد دیدی تهش آن شکلی شد، خب دیگر این‌جوری نگو. تو یک بار با فلانی این‌جوری برخورد کردی، بعد آنجا سرت کلاه گذاشت، خب دیگر این‌جوری برخورد نکن. دیگر اعتماد نکن. خود همان "شنگول و منگول" هم، دوباره اگر بیایند در قصه دیگر واقعاً در را وا نمی‌کنند. شاید این در این چهار سال عوض شده باشد. بالاخره این دموکرات‌ها با آن لیبرال‌ها فرق می‌کنند. لیبرال نیست، این دموکرات است. شنگول و منگول هم این‌جوری نیستند. می‌گویند: "یک بار در را وا کردیم این پاهایش شبیه مامانمان بود. گرگ خورد ما را." تجربه حاصل می‌شود دیگر برای آدم. بعضی‌ها تا ابد. همین آیه قرآن که می‌گوید: "این‌ها را از تو جهنم برگردانم بیاورم در دنیا باز هم همان است." این دیگر خیلی معرکه است. در جهنم رفته، سوخته، جزغاله شده، برمی‌گردد دوباره همان است. ملکه شده برایش. تجربه حاصل نمی‌شود.

این ویژگی، ویژگی چهارم: «الوقوف عن الشبهات.» پس حواس‌جمعی نسبت به گذشته، نسبت به تجربه. حواس‌جمعی چهارم نسبت به امور مشتبه. این برای چی باید بیاید الان به من ۲۰۰ میلیون پول بدهد، از من حمایت کند؟ برای چی باید اسپانسر من بشود؟ برای چی گفتند فلان جا را مثلاً برای شما این‌ها را رایگان می‌کنیم؟ آدم یکم فکر می‌کند. مثلاً زمان جنگ به ما نخ بخیه نمی‌دادند. هیچ امکاناتی در جنگ نمی‌دادند. بعد برای تهدید نسل، کاهش دادن جمعیت ما رایگان هر کاری می‌کردند. آدم عاقل یکمی فکر می‌کند. بخیه می‌خواهم به من نمی‌دهند. الان با مریض‌هایمان دارند می‌میرند، دارو به ما نمی‌دهند. بعد مثلاً می‌آیند ژن ما را تست می‌کنند. مثلاً کیا مقاوم‌اند در برابر کرونا؟ مثلاً چه جور کروناهایی گرفتند؟ آدم عاقل یکمی به فکر می‌افتد. "شما خون آلوده وارد کردید فلان موقع." "چه شکلی بزنیمشان؟" فکر می‌کند. می‌گویم حواسش را جمع می‌کند. یکمی اطراف قضیه بودار است. آدم زود نمی‌رود در ماجرا. این‌ها اراده آدم را قوی می‌کند. هرجا بودار است، نرو. بهجت کلاً می‌فرمود همین اگر ساخته می‌شود، هرجا بودار است و یک کمی احتمال دارد و یکمی معلوم نیست و این‌ها، اقدام نکن. ولش کن.

این هم یک، پنجمیش این دیگر خیلی قشنگ است. ببینیم چقدر وقت می‌شود امشب این را بگوییم. امام حسن مجتبی علیه السلام. امیرالمومنین ازشان فرمودند: "پسرم، ملحزم." هضم چیست؟ عرض کرد: «ان تنتظره فرصتک و تعاجل ما امکنک.» این هم یک جور حواس‌جمعی دیگر. در این روایت دارد می‌گوید: "حواست جمع باشد کی وقت یک کاری می‌شود که به محض اینکه وقتش شد اقدام کنیم." دیشب یک چی بود؟ عجله نکن. اینجا عجله است، ولی چه جور عجله‌ای است؟ صبر کنید. هر وقت وقتش شد زودتر از همه. بی حواس‌جمعی.

پس ما ۵ مدل حواس‌جمعی داشتیم. یکی اینکه حواست جمع باشد، فکرت را جولان بدهی. یکی اینکه حواست جمع باشد نسبت به عاقبتش. یکی اینکه حواست جمع باشد نسبت به تجربه‌های قبلی. حواست جمع باشد نسبت به آن‌هایی که مشتبه است. حواست جمع باشد نسبت به اینکه هر وقت وقتش شد بپری اقدام کنی. این ۵ تا با همدیگر می‌شود هضم. هضم رکن اول عزم است. این را داشته باشی، اراده داری.

یکم در مورد عاقبت‌اندیشی بگویم و برویم بخش دوم بحثمان که خیلی جذاب است. در مورد عاقبت‌اندیشی دو نفر فقط اینجا کفایت می‌کند برای ما. یکی عمر بن سعد، یکی هم حر بن یزید ریاحی. یکی عاقبت‌اندیشی داشت، یکی نداشت. این را می‌خواستند بفرستند سپاه، می‌خواستند با سپاهش بفرستند ری. ۴۰۰۰ نفر جمع کرد، نزدیک کوفه آماده اعزام بود. خبر رسید امام حسین دارد می‌آید کوفه. عبیدالله بهش گفتش که فعلاً همین سپاه، همان‌جا که هستید بروید حسین را بکشید. بعد: "اگر نروی حکم ری‌ات را باطل می‌کند." نشست شب تا صبح فکر کرد. خودش از پیغمبر شنیده بود که قاتل حسین در جهنم است. تا صبح فکر کرد. گفت که: "من داشتم می‌رفتم." آخه این اصلاً. نه، امام حسین علیه السلام آمدند. یعنی روز دوم محرم سپاه عمر سعد وارد کربلا شد. یک گفتگوی دورادوری کردند. امام حسین پیغام دادند به عمر سعد که من بنا ندارم بیایم کوفه. لازم نیست شما با من بجنگید. اگر نمی‌خواهید من بروم کوفه، برمی‌گردم می‌روم مدینه. آدم بی‌اراده را ببین چگونه می‌رود جهنم. بدبخت. یکم نشست فکر کرد. گفت: "راست می‌گوید. آخه ما با حسین جنگ نداریم." برگشت به عبیدالله گفت که. گفت: "اگر بروی ملک ری را می‌دهم به شمر." فکر کنم. هضم و عاقبت‌اندیشی.

شب عاشورا مذاکره امام حسین با عمر سعد. ۲۰ نفر از این‌ور آمدند، ۲۰ نفر از آن‌ور آمدند. محسن گفتند که: "تو مگر نمی‌دانی من بر حق هستم؟" "نابودی." گفت: "من اگر با تو نجنگم این‌ها خونم را خراب می‌کنند." "من خانه بهت می‌دهم. مدینه بهترین زمین‌ها را بهت می‌دهم." یکم فکر کرد. گفت: "نه، این‌ها من را اذیتم می‌کنند." "من تضمین می‌کنم کسی اذیتت نکند. من بهت پول می‌دهم. هر چقدر پول بخواهی بهت می‌دهم. پول بهت می‌دهم. خانه بهت می‌دهم. من دنیایت را تأمین می‌کنم." بابا، امام حسین دنیا تأمین می‌کند دیگر. همه ما تجربه کردیم. این گفت: "نه، نه. آخه این‌ها ول نمی‌کنند من را." حضرت آخرین نگاه بهش کردند، گفتند: "تو در بستر می‌کشنت. به زودی گندم ری را هم نمی‌خوری." یکم جا خورد. گفت: "خب، می‌روم به جایش جو می‌خورم." تمام. این عمر سعد بدبخت بود. تا ظهر عاشورا اهل بیت را. اراده این کار کردند این را برگردانند. تا لحظه شهادت ابی عبدالله، زینب کبری در این متن مقتل معروف که ما و روزش معمولاً شنیده‌ایم، وقتی امام حسین را دید که دارد به شهادت می‌رسد، برگشت به عمر سعد تلنگر زد. این عاقبت‌اندیشی عمر سعد که نداشت، هضم هم نداشت. هضم هم نداشت. با ذلت هم کشتنش. ملک ری را هم که بهش ندادند، هیچ. بعد مدتی بهش گفتند: "ری. حالا نمی‌خواهد بروی. تو همین‌جا وایسا. ما تو را حاکم کوفه می‌کنیم." خبرش پیچید در مردم که می‌خواهد حاکم کوفه بشود. زن‌های کوفه رفتند بست نشستند در مسجد. گفتند: "اگر این را حاکم کوفه کنیم، کوفه را روی سرتان خراب می‌کنیم." از دست مردم کوفه رفت در پستوها قایم شد. آخر هم گرفتند مثل حیوان چهارپای نجس‌العین سر از تنش بریدند. با یک ذلتی سرش را هم زدند سر ورودی شهر کوفه. این عمر سعد. آدم عاقل همین ماجرا را بشنود، بس است برایش.

نفر دوم در عاقبت‌اندیشی، حر. همه ماجرا را حر به پا کرد. حر بود که راه را بر امام حسین بست. گفت: "باید دستور از بالا برسد. باید ببینیم بزرگ‌تر." ظهر عاشورا شد، دید عمر سعد دستور داد. گفت که: "سپاهیان خدا، حمله‌ور بشوید." این آمد برگشت. من متنش را آورده‌ام برایتان. خیلی جالب است. سید بن طاووس در "اللهوف" می‌گوید: این را شنید از عمر سعد. آمد گفت: «اما قاتل انت هذا الرجل.» "تو واقعاً می‌خواهی با حسین بجنگی؟" گفت: "این آمد کنار." حر آمد کنار. وایساد. یک جا خیلی به هم ریخته و درهم. مهاجر بن اوس. این را گفتم. اینجا به نظرم دیگر ۶ تا فرمانده رده اول داشت سپاه عمر سعد. هر فرمانده یک سپاه پنج نفره داشت. مثلاً شمر خودش یک سپاه پنج نفره داشت. حسین بن نمیر که بعداً رفت کعبه را خراب کرد یک سپاه پنج نفره داشت. حر یک سپاه پنج نفره. یعنی رده‌اش را ببین در چه حدی است. فرمانده در حد شمر و حسین بن نمیر. ۵۰۰۰ تا نیرو داشت. یکی از نیروهایش مهاجر بن اوس بود. آمد گفت: "چیست تو؟ چرا این‌جوری شدی؟ شجاع‌ترین مرد کوفه کیست؟" «لما رايتك من اذوتك» (من از تو رد نمی‌شدم. فقط تو را می‌گفتم.) "این چه حالی است از تو می‌بینم؟" مرد را ببین چی گفت؟ گفت: «والله انی اخیر نفسی بین الجنه و النار.» "ببین، من بین بهشت و جهنم گیر کرده‌ام. به خدا، اگر من را تیکه تیکه کنند، آتش بزنند، چیزی به بهشت ترجیح نمی‌دهم." دمت گرم که داری عاقبت را نگاه می‌کنی. آخرش را فکر می‌کنی. آخرش که چی؟ آن احمق نمی‌پرسید "آخرش که می‌میری نکبت. کل دنیا را بزن، آخرش می‌میری."

روز اول امام حسین وقتی به حر گفتند که: "بگذار من برگردم." گفت: "من مأمورم و معذور." می‌دانی امام حسین به حر چی گفت؟ خیلی جمله قشنگی است. این‌ها را کمتر می‌شنویم. "مادرت به عزت بنشیند." این‌ها را همه شنیدیم. جمله دوم چی بود؟ "تا عاشورا بیشتر زنده نیستی." "من تو." خیلی "زنده نیستی." حالا عین عبارت عاشورا را نیاورد. "تو در عاجله نزدیکت به زودی می‌میری." روز عاشورا قطعاً خواهیم مرد. چه این‌ور چه آن‌ور. این زرنگی این آدم بود در مورد شهادت. شب قبل صحبت کردیم. نقدش کرد با یک ساعت فکر کردن. با یک لحظه فکر کردن. یک لحظه فکر کردن از ۷۰ سال عبادت بالاتر است. همین. یکهو نقدش کرد. مردنش را کرد شهادت با امام حسین. تیکه تیکه شدن پای رکاب عمر سعد کجا که الان لحنش می‌کردیم؟ تا ابد تبدیل کرد به شهادت امام حسین. نقدش کرد. آدم زرنگ با یکم فکر کردن. آخرش که چی؟ آخرش که می‌میریم. خیلی قشنگ است. سوار اسبش شد و دوید سمت امام حسین. دیگر ماجراهایی که برای توبه آمد و دیگر فرصت نیست برایتان بگویم که خیلی زیباست. دیالوگی که با امام حسین کرد و حضرت راش.

نگاه به آینده. این می‌شود عاقبت‌اندیشی. الآن‌ها می‌گویند: یکی از ارکان مدیریت، آینده‌پژوهی است. اسمش را می‌گذارند «Futures Studies». فیوچرز اس دارد، مفرد نیست، جمع است. آینده‌ها. نه «Future» مفرد نیست. یک آینده را بررسی نمی‌کنند، همه آینده‌های احتمالی را بررسی می‌کنند. «Studies» پژوهش می‌کنند، مطالعه می‌کنند. می‌گویند: "ببین، ما الان با این موقعیتی که داریم، با این شرایطی که داریم، با این حوادثی که الان اطرافمان است، احتمالاً در آینده یا برنامه‌ریزی کنیم. رکن اصلی موفقیت، مدیریت این‌ها، آینده‌پژوهی است." به لطف خدا، حالا این بدبخت‌ها از آینده چیزی سر درنمی‌آورند. ما به لطف خدا اهل بیت همه چی برای ما گفتند. ظهور را گفتند. قیامت را گفتند. بهشت را گفتند. همه آینده‌مان را خبر داریم. آینده قطعی، خطش را هم گفتند. "این‌جوری باشید، سفت وایسید، کوتاه نیایید. آخرالزمان فتنه زیاد است. دین نگه‌داشتن مثل آتش نگه‌داشتن در دست. غصه‌ات نباشد، باکت نباشد. هرچی به ظهور نزدیک‌تر می‌شویم، فشار سنگین‌تر می‌شود. غصه بیشتر می‌شود. خوف می‌شود. باکت نباشد. درست می‌شود. سفت وایسا." آینده‌پژوهی دادند به ما. آینده را هم می‌دانیم. کمی فقط باید این را جدی بگیریم در زندگی. حله. آینده‌پژوهی.

ما مشکلمان به قول مرحوم فردید، حالا بنده محمود فردید را خیلی تأیید نمی‌کنم، ولی این جمله، این عبارتش عبارت قشنگی است. می‌گوید: "آدمیزاد در عصر تکنولوژی مبتلا شده به اکنون‌زدگی." و تکنولوژی آدم را اکنون‌زده بار می‌آورد. "غنیمت بدون. به تو چی که در مورد آینده فکر کنی؟" اکنون‌زدگی پدر ما را درمی‌آورد. اراده را نابود می‌کند. فقط همین الان. قشنگ مثل حیوان‌ها. حیوان‌ها فقط فقط همین الان را می‌بینند. نقد. یک ساعت پیش نه. دو هفته پیش نه. دو ساعت بعد. الان گرفتن، می‌خورد. دیگر به هیچی دیگرش فکر نمی‌کند. بشر مدرن را این شکلی کرده‌اند. آدم یکم فکر کند. "عاشق چشم و ابروی ما؟ آقا، این تلگرام این همه سرور دارد، بعد رایگان در اختیار ما می‌گذارد. بعد این همه باید هزینه کنند برای اداره‌اش. این خب برای چی؟ توهم توطئه دارید." و خب "دوستمان داریم. پسر خوب آمده در اختیار ما گذاشته. از لطف و محبتش بوده." فکر نمی‌کند برای چی؟ آخه کسی سوزن ته‌گرد به کسی مفتی نمی‌دهد. مگر من چه اطلاعاتی دارم؟ چی دارم که از من بد. در کوفه می‌گفتند که امام حسین بیاید آنجا گرفتار می‌شود. چیکارش کنم؟ "دعواشان." دقیقاً متن مقتل و تاریخ. اسرای کربلا وارد کوفه شدند. "کشته." بابا، یکم آدم باید یک تکانی بخورد.

خب، برویم بخش بعدی. چند تا روایت دیگر دارم که ماند. مقدمه محبت دارد. هر شب به ما. هر شب دیرتر می‌آید. احترام ما را نگه می‌دارد که به چه سختی این جلسه و کلاً جلسات را بنا نداریم که جلسه داشته باشیم و این محرم در اول هم تمام بشود. ما جلسه علنی و عمومیمان می‌رود تا دهه اول محرم سال بعد. احتمال زیاد برنامه چیزی نداریم. بنا هم نداریم. درگیری زیاد داریم. رفقا محبت می‌کنند، تحمل می‌کنند. دیگر ما شب‌های کمی طولش می‌دهیم چون بحث، بحث مهم است. چاره‌ای هم.

دو سه تا روایت اینجا ماند، فرصت نمی‌شود. فقط اشاره می‌کنم در مورد عاقبت‌اندیشی حضرت یوسف. زلیخا وقتی بهش گفت: "من دوست دارم." آن پیشنهادی که داد، در روایت مرحوم قطب راوندی با جزئیاتش نقل کرده. حضرت یوسف گفت: "از چی من خوشت می‌آید؟" گفت: "چشم‌هایت." "من را در قبر بگذارند، اولین عضوی که از من مطلع می‌شود چشم است." گفت: "از بوت خوشم می‌آید." گفت: "سه روز بعد از مرگم بیا من را بو کن. اگر توانستی تحمل کنی." یک چیزی گفت. بعد آخر گفت: "می‌اندازمت زندان." "اینکه من می‌روم پیش خدای خودم. آنجا صفا می‌کنم. زدم فرستادم به شلاق." این عاقبت‌اندیشی است. یوسف.

یک روایت دیگر دارد، حضرت آدم وصیت می‌کرد به بچه‌اش، شیث. شیث نبی‌الله. خیلی روایت جالبی است. دیشب گفتم آیه قرآن می‌گوید ما در آدم عزم ندیدیم. می‌دانی آن عزم چی بوده؟ بوده که در آدم ندیدیم. این روایت می‌گوید حضرت آدم گفتش که وقتی کاری را می‌خواهید انجام بدهید، به عواقبش نگاه کنید. «فلو نظرت عاقبه امری لم یثبنی ما اصابنی.» "من عاقبت‌اندیشی نداشتم. نگفتم خب، آخرش که چی؟ خوردم." مثلاً کمی شاید در او کمتره، در همین بخش بوده، در عاقبت‌اندیشی بوده. آخرش که چی؟

بخش دوم صحبت تازه شروع شد. بخش بعدی صحبت همین‌قدر وقت می‌خواهد. من سعی می‌کنم سریع جمعش کنم. یکی از واژه‌های کلیدی دیگر در هضم چیست؟ گفت: "به محض اینکه وقتش شد اقدام کنی." آها، این خیلی شیطان دیشب دیدیم هی می‌گفتش که همین یک تیکه، همین یک خرده، همین یک لقمه، همین یک جمله. "عجول نگه می‌داشت، حرص بزنیم، همین یکم را داشته باشیم. فعلاً دست نکشیم، برویم در کار." وقتی که شتاب می‌کنی و فایده ندارد شتابت، اثری ندارد، ولی وقتی که وقتش است کار کنی، می‌دانی چی می‌گوید؟ "حالا وقت هست. حالا دیر نمی‌شود. حالا فردا. اوه، چقدر تو عجله داری؟ حالا باشد این درست بشود. حالا باشد آن‌جور بشود. حالا باشد آن پول را بریزم به حسابت. حالا باشد فلانی از سفر بیاید." آقا، "برویم پیش استاد اخلاق یک تذکر به ما بدهد." "الان؟" آره دیگر. "الان که دیگر تو تا راه بیفتی بروی، آن هم دیگر می‌خواهد برود و بعد دیگر نمی‌شود. باشد فردا." نامرد اگر به من می‌گفتند: "کوپن چی؟" حالا می‌خواهم محترمانه حرف بزنم. "کوپن شکر اعلام شده." همین را می‌گفتی: "بدو بدو همه را بردند." فردا تازه اعلام می‌شود. "عوضش من حواسم چیز شد." مطمئن شدم. "کی شروع می‌شود؟" از دست داده. شیطان در جاهای مختلف، بنده مواردش را نوشته‌ام اینجا. می‌گوید که: "حالا باشد ازدواج کنیم. حالا باشد بچه‌دار بشویم. حالا باشد بروی سر کار. حالا باشد خانه بخری. حالا باشد مریضیت خوب شود."

خب، اینجا یک نکته‌ای است. در اراده ما یک نکته هست، خیلی مهم است. این را سریع می‌خواهم بحث را جمع بکنم. دیگر کم کم برویم در روضه. کلی مطلب اینجا داریم. یک سری اشعار از ابن فارض آورده‌ام برایتان که فرصت نمی‌شود بخوانم. خیلی زیباست. ابن فارض یکی از عرفای درجه یک ماست که اشعار عربیش بهترین اشعار عربی است. یعنی مثل مولوی در زبان عربی، اشعار عرفانی عربی درجه یک. دو سه تا بیتش را می‌خواستم برایتان بخوانم که دیگر فرصت نیست. چه کنیم؟ در مورد این است که عقب ننداز که بیچاره می‌شوی. وقت نیست. فقط اشاره کردم چرا این به اراده ما ربط دارد. چه ربطی دارد به اراده؟ امام ببین.

یکی از چیزهایی که خیلی ما را راه می‌اندازد، اراده‌مان را راه می‌اندازد، این است: آدم دوست دارد همیشه بهترین باشد. درست است؟ بله. من وقتی یک چیزی بفهمم که من را از یکی بهتر می‌کند، اراده‌ام را قوی می‌کند، راه می‌اندازد من را. تحریکم می‌کند. بهترین بودن، اول بودن، حس اول بودن خیلی شیرین و جذاب است. یک "اول بودن توهمی" داریم که عجله ما را بهش می‌اندازد که فایده هم ندارد. حالا تو در این مسئله اول باشیم که چی؟ در سلبریتی‌های ایران اولین نفرم در تعدادی که من را فالو کردند، خب که چی حالا؟ اولم.

من قرعه‌کشی. اول واقعی، اول واقعی چیست؟ اگر تو نیازت بر اساس شب‌های قبل گفتی، نیاز واقعی دیگر داریم به اسم نیاز به جاودانگی. پس ما دو تا نیازمان را الان من کنار هم می‌گذارم: یکی نیاز به اول بودن، یکی نیاز به جاودانگی. من دوست دارم تا ابد برای همیشه اول باشم. از این‌ور هم عجله‌ات را کنترل کن، مهار کن. ترکیب این سه تا با همدیگر می‌شود اراده درست و قشنگ. کجا؟ مسابقه سرعت در جایی که واقعاً یک چیزی کمال است. مثل چی؟ کمک کردن به مردم. احساس عقب‌ماندن نمی‌کنیم دیگر.

حالا حرف اینجا زیاد دارم. اگر یک نفر اینجا از در وارد شود، بیاید بگوید آقا یکی به ما ۵۰۰ تومان بدهد. من حالا شاید مثلاً حالا هزار تومان راه بیندازم. بعد خیلی هم خوشحال می‌شوم. خدا رحم کرد و این اگر از این ور می‌آمد اینجا، هیشکی نیست، چیکار می‌کردم؟ سه چهار نفر سپر داشتیم ما. رد دادیم. خیلی خوشحال می‌شوم. اصلاً می‌روم فکر می‌کنم دعای خیر کی پشت سرم بوده. مادرم خیلی همیشه دعا می‌کرد که این الان من رد دادم. دعای خیر شهدا. توسلات به امام حسین. آخر نتیجه داد.

می‌گویند امیرالمومنین گاهی می‌آمد در مسجد می‌نشست گریه می‌کرد. "علی برای چی گریه می‌کنی؟" می‌گفت: "یک هفته گذشته مهمان خانه‌مان نیامده. دارم می‌گویم خدایا من چیکار کردم؟ مهمان قبلی را خوب تحویل نگرفتم؟ بد بودم؟ چرا با من قهر کردی؟" ما اگر مهمان بیاید یک هفته بماند، دو برابر این اشک‌هایی که شما می‌ریزید: "خدایا مهمان آمده یک هفته است نرفته. من چیکار کردم؟ بد برخورد کردم؟ خوب تحویل نگرفتم؟" این نگاه معکوس دقیقاً آنی که کمال است، باید برایش سرعت داشته باشیم، شتاب داشته باشیم، اول باشیم.

صفای نماز جماعت من. آقا، مغزم خط خطی می‌شود. می‌روم در مسجدها. می‌روم از ته پر می‌کنند. مگر کیسه شیر از ته پر می‌کنی؟ از جلو پر کنی. بعد می‌گوید: "جلو پر شد، بغل وایسا به عنوان عضو علی‌البدل." بعد می‌گوید: "آخر به دم نماز رسیده. امام جماعت می‌خواهد الله اکبر بگوید. جا پر است. شمشیر بکشید. قرعه‌کشی کنی." الان التماس می‌کنی: "حاجی بیاین اتصال برقرار نمی‌شود." می‌گوید: "نه، آنجا وصل است." بابا، صف اول بیا جلو، سبقت بگیر. گفت: "صف اول نسبتش با صف‌های بعدی، نسبت من پیغمبر با بقیه امت است." صف اول خیلی عنایت که خدا بهش دارد، بیشتر از صف دوم و سوم است. این‌ها را پرت می‌کند در بهشت با اینترنت فایو جی. آن‌ها را اینترنت خانگی. هی هم قطع و وصل می‌شود. آرام آرام می‌آید. ۵۰ درصدش دانلود شد، یکهو قطع می‌شود. وسط راه. ته صف بود. صف اولی سریع رفتند. یک حسی می‌خواهد. ندارد. حالا بهش بگویی صف نهم، یک زیرپا برای میندازد. یک پس‌کله به آن می‌زند. تو این حس را باید در نماز جماعت داشته باشی.

بخوانم که بیچاره‌مان کند امشب. اشکال ندارد؟ نه، اصلاً شماها که خسته‌اید. شما لابد نگرانی که این الان با این انرژی دارد حرف می‌زند، کی می‌خواهد برود در روضه. این روایت را وقت گذاشتم امروز می‌خواستم بخوانم برایتان. بعد هرچی می‌زدم پیدایش نمی‌کردم. یکم وقت برد از ما. نمی‌دانم نیم ساعت، یک ساعت چقدر. آخر پیدایش کردم، خواندم. اصلاً احساس کردم که متولد شدم دوباره. عمل نکردم این روایت را، ولی حس عجیبی بهم دست داد. از شیرینی روایت. خیلی روایت قشنگ. از امام صادق علیه السلام. "وسائل الشیعه، جلد ۴، صفحه ۱۱۹." محمد بن مسلم که یکی از روات درجه یک ماست، می‌گوید از امام صادق علیه السلام این را شنیدم. چقدر قشنگ است این نگاه.

«اذا دخل وقت الصلاه فتحت ابواب السماء.» وقتی وقت نماز می‌شود، اذان می‌شود، درهای آسمان باز می‌شود. «لسعود الاعمال.» برای اینکه اعمال برود بالا. «فما احب ان یسعد عمل اول من عملی ولا یکتب فی صحیفه احدن اول منی.» "خوشم نمی‌آید پرونده اعمال را دارند می‌برند بالا، پرونده یکی را زودتر از من ببرند. می‌خواهم اول باشم. اول نماز من. پرونده من. عمل من. اول." چی شده؟ کی بود؟ چی گفت؟ عمل دارد می‌رود. صعود می‌کند به آسمان‌های بالاتر. هر که عمل زودتر آورده، اول خوانده. لذا هیچ‌کس از امام زمان نمی‌تواند جلو بزند. اول وقت می‌خواند. عملش با امام زمان می‌رود بالا. پرونده امام زمان. اول. قشنگ گذاشتی. اول. الله اکبر بگویند. حسشان این است. الله اکبر. اول پشت. چقدر قشنگ است نگاه. نماز اول وقت این شکلی است. اول از همه، جلوتر از همه. سرعت. تو میل داری به این. و ضد اینکه تسویف است که دیگر فرصت نشد امشب بگویم. "حالا باشد بعداً. حالا بابا این همه وقت داریم. ساعت چند نماز قضا می‌شود؟ ۶؟ ۱۲ و نیم؟" گیر دادی. "تو آدم‌ها را زده نکنی. بابا، تو نیاز داری به این نماز. تو زنده می‌شوی با نماز اول وقت. تو میل فطریت ارضا می‌شود با این." ارضا نشود با صد تا اول بیخود دیگر می‌خواهی ارضا بشوی که اراده‌ات را نابود می‌کند. نماز اول وقت اراده می‌سازد.

من سید علی قاضی فرمود: "به هرجا می‌خواهی برسی." ما که گفتیم: "هرجا با عزم برسی." ایشان گفت: "به هرجا می‌خواهی برسی، نماز اول وقت بخوان. نرسیدی بیا در صورت من تف بینداز." این آدمی بود که دهه آخر ماه رمضان هر سال با امام زمان معتکف می‌شد. هیچ‌کس هم نمی‌فهمید کجا می‌رود. می‌گفت: "نماز اول وقت بخوان. به جایی نرسید، بیا در صورت من تف بینداز." نماز اول وقت اراده‌ات را راه می‌اندازد. اراده‌ات هم همه کمالاتت را می‌آورد. همه‌اش را. همچین شیرین می‌شود. اول وقت. اول مسابقه بدهیم. اینجا مسابقه بدهید. چرا زودتر از من این صدقه داد. پیغمبر سبقت بگیر در سلام دادن. می‌رفتند کمین می‌کردند پیغمبر سر پیچ که رسید، این‌ها سلام علیک. "اول از من. از من جلوتر برو عمو." اول برویم دیگر در روضه.

یک شهیدی در کربلا داریم، دوست داشت اول باشد. در زیارت جامعه، در زیارت ناحیه مقدسه هم بهش سلام می‌دهیم. می‌گوییم: «السلام علیک یا اول قتیل من نسل خیر سلالت ابراهیم الخلیل.» "سلام بر تو ای اول شهید از بهترین نسل که نسل ابراهیم، ابراهیم." اول شهید. شهید کربلا از نسل بنی هاشم کیست که دوست داشت اول باشد؟ تا وقتی اصحاب بودند، نمی‌گاشتند از بنی هاشم کسی میدان. گفتند: "ما باشیم و شما شهید." ولی در بنی هاشم. اصحاب که رفتند در بنی هاشم، یک نفر از همه جلوتر، ابوالفضل. اصفهانی می‌گوید: «کان اول من قتل من بنی هاشم بعد انصار الحسین.» بعد از اینکه یاران حسین به شهادت رسیدند، اول کسی که از بنی هاشم آمد، علی بن الحسین، علی اکبر. «فلما نذر الی وحدت ابی.» نگاه کرد دید بابا تنها شده. «تقدم الیه و هو علی فرص الجنان.» اسبی داشت به اسم ذوالجناح. اسب ذوالجناح. سوار ذوالجناح شد. آمد پیش ابی عبدالله. "بابا، اجازه می‌دهی من بروم میدان؟" و «کان من اصبح الناس وجها.» زیباترین جوان این کاروان بود علی اکبر. «و احسنهم خلقا.» اول بود هم در نورانیت صورت، اول. هم در اخلاق، اول بود. هم خواست شهید اول باشد. اینجا دارد کتاب ابی عبدالله گفت. عین متن مقتل را دارم برایتان می‌خوانم. هیچی نگفتم. می‌گوید: فقط «فستانه.» گفت: "بابا، اجازه می‌دهی من بروم میدان؟"

«فبکی ابی عبدالله.» همین را که گفت، دیدند چشم‌های حسین پر از اشک شد. «و ترق.» حضرت سکوت طولانی کرد. در هم رفت امام حسین. اینجا ابی عبدالله فرمودند: «اللهم اشهد انه قد برد غلام اشبه الناس خلقا و خلق و منطقا به نبییک.» "خدایا، تو شاهدی. این در همه اول بودها. در شبیه بودن به پیغمبر اول بود. این می‌خواهد برود." ما هر وقت دلمان برای پیغمبر تنگ می‌شد، به این نگاه می‌کردیم. اینجا به محض اینکه علی اکبر خواست راهی میدان بشود، امام حسین یک چیزی فرمود. رو کرد به. هنوز نرفته میدان کشته بشود، شهید بشود. امام حسین فرمودند: «قتل عمر سعد.» "خدا بچه‌هایت را ازت بگیرد که بچه‌هایم را ازم گرفت." لا اله الا الله. این وداع امام حسین با علی اکبر تلخی است. حالا نمی‌دانم من روضه‌اش را بخوانم برایتان. اشکال. چند بار شب هشتم محرم داریم که شب جمعه هم باشد. این‌جور امسال دیدی چقدر سخت دور هم جمع شدیم. نکند سال بعد همین‌قدر هم نتوانیم دور هم جمع بشویم. یک شب جمعه بوده. تا عاشورا امشب دیگر بگذار با هم یک کمی گریه کنیم. دیگر شب جمعه است. برویم کربلا.

مرحوم شیخ جعفر شوشتری می‌گوید: علی اکبر سه بار جان امام حسین را گرفت. یک کاری کرد امام حسین تا جان دادن رفت. آمد از بابا اجازه گرفت. بابا بهش اجازه داد. «البسه درع.» در و سلاح خود امام حسین زره تنش کرد. سلاح دستش داد. "برو." سوار بر مرکب کرد. این را مرکب که نشست، پاهایش را که انداخت روی. «فخرج النساء و عهدن.» زن‌ها آمدند دور علی اکبر را گرفتند. «فاخذت اماته و اخواته به عنانه و رکابه.» عمه‌ها و این افسار اسب را گرفتند. دور اسب را گرفتند و «منعنه من العظیم.» گفتند: "می‌شود حالا تو این‌قدر زود نروی؟ یکم اینجا. آخه چرا این‌قدر عجله داری؟" «فحال الحسین علیه السلام.» می‌گوید: اینجا حال ابی عبدالله به هم ریخت. حال عوض شد. ازت آمدن. نمی‌دانم چرا شیخ جعفر شوشتری را از کجا چطور دارد می‌گوید. من نمی‌دانم. می‌گوید: "این زن و بچه این‌جور دور این بچه را گرفتند، متغیر شد. تا دم مرگ رفت." نمی‌دانم شاید یاد موقع رفتن خودش افتاد. "علی اکبر دارد می‌رود، این کار را می‌کنند. من بخواهم بروم و مقتول فی سبیل الله." این بچه محو خداست. باید برود شهید بشود. رهایش کنید. دست علی اکبر را گرفت. «اخرجه من بینهن.» از بین زن‌ها درآورد علی اکبر را.

نمی‌دانم پدر شهید داریم در جلسه یا نه؟ از شهدای دفاع مقدس، شهدای مدافع حرم. "جوونتان در آخرین بار خداحافظی کرد، می‌رفت چه جور نگاهش کردی؟" مخصوصاً این شهدایی که محکم می‌گفتند من دیگر برنمی‌گردم. اینجا مقتل در مورد امام حسین یک نگاه ناامیدکننده. شاید اینکه علی اکبر رفت دوباره برگشت، گفت: "بابا، تشنگی امانم." شاید بهانه بوده. چون علی اکبر خیلی مقامش بالاست. شاید بهانه بوده. شاید سر دل بکنم رفت. علی اکبر رفت. ولی این را به شما بگویم. این بچه چون اول رفت بوی پیغمبر می‌داد. این را هم بدانید. وقتی خورد زمین کلاً یک کلمه، یک جمله توانست حرف بزند با باباش. چون به بابا گفته بود: "بابا، من تشنه‌ام." ابی عبدالله فرمود: "زبان بیاور در دهان من بگذار." دید آبی نیست. شرمنده شد. وقتی از اسب زمین خورد، گفت: "بابا، علیک السلام. از جانب من خدا نگهدار. ولی بهت بگویم جدم رسول الله آمده؟" بگویم یا نه؟ آماده‌اید؟ بسم الله. این تا گفت: "بابا، جدم رسول الله آمده." یکهو دیدم زینب: "شیبم کنن." از خیمه دارد می‌آید. "ما محمد ای." به سر می‌زند. آمد در میدان. خودش را انداخت روی بدن علی اکبر. اسم جدم رسول الله. سلام ما را به پیغمبر. زینب با آرامش آمد. با آرامش برگشت. زیر شونه‌هایش را گرفت. یک بار دیگر هم همین‌جور به سر. ولی دیگر این‌جوری برنگشتند. شونه‌هایش را نگرفتند. این‌قدر با کعبه نی.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات جنگ اراده ها