معرفی
رکن دوم عزم
معنای جزم
اثر تردید و شک در اراده
راهکارهای درمان وسواس
دشمنان جزم انسان
نقش ویژه قاطعیت در اراده
افراط و تفریط در روابط اجتماعی
نهایت اراده آدم
لهوهای ایمانی، لهوهای شیطانی
پیامدهای مخرب لهو
لهوی که در دل، نفاق پرورش میدهد
اراده بینظیر امام خمینی ره
اثر موسیقی بر اراده
سه نکته کلیدی در نظم
فرمایشات امام خمینی ره پیرامون موسیقی حرام
معنای جزم
اثر تردید و شک در اراده
راهکارهای درمان وسواس
دشمنان جزم انسان
نقش ویژه قاطعیت در اراده
افراط و تفریط در روابط اجتماعی
نهایت اراده آدم
لهوهای ایمانی، لهوهای شیطانی
پیامدهای مخرب لهو
لهوی که در دل، نفاق پرورش میدهد
اراده بینظیر امام خمینی ره
اثر موسیقی بر اراده
سه نکته کلیدی در نظم
فرمایشات امام خمینی ره پیرامون موسیقی حرام
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
«اَلحَمدُللهِ رَبِّ العَالَمِین وَ صَلّی اللهُ عَلی سَیِّدِنَا وَ نَبِینَا اَبِی القَاسِمِ المُصطَفی مُحَمَّد وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِین وَ لَعنَةُ اللهِ عَلَی القَومِ الظَّالِمِین مِنَ الآنِ اِلی قِیَامِ یَومِ الدِّین. رَبِّ اشرَح لی صَدری و یَسِّرلی اَمری وَاحلُل عُقدَةً مِن لِسَانِی یَفقَهُوا قَولِی.»
از سه رکن عزم، رکن اول را دیشب با هم گفتوگو کردیم. سه رکن عزم عبارت بود از: هضم، جزم و نظم. هضم را گفتیم؛ هضم به معنای حواسجمعی بود. انسان حواسش را جمع بکند. جزم، نقطه دومی است که باعث اراده ما میشود. جزم یعنی چه؟ اول روایت میفرماید: «اَظفَرَ بِالجَزمِ وَ الحَزمِ.» پیروزی با دو تا جزم و حزم است. در واقع این دو تا با هم عزم را شکل میدهند و ما در واقع جزم که میگوییم، نظم هم تا حد زیادی ذیل جزم تعریف میشود. حالا سه تایش کردیم، جداش کردیم، ولی در واقع نظم ترکیبی از هضم و جزم است، ولی خب حالا مختصری امشب در موردش انشاءالله صحبتی خواهیم کرد؛ هرچند نیاز به بحث مفصل دارد ولی ما تکیهمان روی همان هضم و جزم است.
جزم یعنی قاطعیت، یعنی جدیت، یعنی سفتبودن، محکمبودن. این میشود جزم. اگر هضم به معنای حواسجمعی بود، جزم مقابله با حواسپرتی است. یک بخشش این است که حواست را جمع کنی؛ یک بخش این است که چیزهایی که میخواهد بیاید حواست را پرت کند، بزنی کنار. بعضی چیزها که میآید حواست را پرت میکند، خودت حواست جمع است. اینها که بیایند حواست پرت میشود؛ این جزم میخواهد. باید مراقبت بکنی اینها نیایند.
جزم به معنای قاطعیت، کمی به معنای یقین است. آدم در کاری که تردید دارد، اراده هم برایش... یکی از جاهایی که ما ارادههایمان سست میشود، وقتهایی است که شک میکنیم. دو شب آمدیم سخنرانی، یکهو یک جملهای میشنویم، شک میکنیم. دیگر باز هم بیاییم؟ دیگر اراده از بین میرود. یک ذکری میگوییم، یک ماه میگوییم، یک سال میگوییم، اثری که میخواهیم نمیبینیم. شک میکنیم. نکند این ذکر به درد بخوری نیست؟ دیگر اراده از بین میرود. این شک کردن، یک چیزی است. شک پدر صاحب فرزند را درمیآورد. شک، تردید، ابهام. در جزم، آدم باید سعی کند یقین داشته باشد، یقینش را نگه دارد. از اول با یقین وارد شود.
آدمهای موفق، آدمهاییاند که تا نسبت به کاری یقین ندارند، وارد نمیشوند. چرا اول بدون یقین رفتی؟ چرا همینجوری رفتی تو؟ اولش یقین داشتی یا نداشتی؟ یقین نداشتی برای چی رفتی؟ ارادهات را نابود کردی. اگر هم یقین داشتی، رفتی، شک کردی، به شکت اعتنا نکن. علما به این میگویند استصحاب. هر کاری میخواهی انجام بدهی، اول یقین داشته باش. بعد هم که آمدی شک کردی، تا دوباره به یقین برسی، فقط آدم باید به یقین اعتنا کند.
درمان وسواسهای ما نمیگذارد ما اراده پیدا کنیم. چه شکلی وسواسمان را درمان کنیم؟ یک بخشی از وسواسها این شکلی درمان میشود: کلاً شما حق نداری به چیزی غیر از یقین اعتنا کنی. ولو در زندگی دو تا یقین کلاً بیشتر نداری، به همان دو تا باید اعتنا کنی. بقیه را ولش کن. هر چیزی مشکوک است، معلوم نیست، جور درنمیآید، ولش کن. یقینیاتت را در هر ماجرا... یک دو تا یقینی که آقا، ننه بابایت را که میدانی اینها ننه بابایت هستند. شک داری؟ خب ننه بابایت هستند دیگر. آدم با ننه بابایش یقیناً باید چهکار کند؟ محبت، احترام. خیلی خوب. همینقدر بس است. همین را سفت بگیر. بقیه هرچه شک داری ول کن. هر شکی در زندگیات... هر جا یقین داری باید درس بخوانی. خیلی خوب. تو رفتی دانشگاه، یقین داشتی یا نه؟ همینجور گفتم بروم. برای چی اینجوری رفتی؟ اینها اراده را نابود میکند. برای اراده فقط یقین، فقط جزم، فقط چیزی که برایت واضح است.
جزم دو تا دشمن دارد. شیاطین از دو تا کانال میآیند. یکی تردید، ابهام. نکند اینجوری نباشد، این جاسوس نباشد، برنامه نباشد، این فلان نباشد. توی دل آدم را خالی میکند. خیلی وقتها ما کارهایی را که ول میکنیم، به خاطر همین است. توی دلمان خالیایم. شک میکنی، شک. این یکی از دشمنهای جزم است که جزم را بزند، عزم را زده است. اراده را نابود میکند.
یکی دیگر از دشمنهای جزم، سر کار گذاشتن. یعنی چه سر کار گذاشتن؟ یعنی حواست را پرت میکند، نه با شک و تردید. شک و تردید ایجاد کردن، یک جور حواس پرت کردن است. حالا این حواس پرت کردن یک جورهایی خیلی خاص است. دیگر هم یک ترکیب مختلفی است؛ یعنی همهچیز تویش دارد. مثلاً تویش عجله دارد، تویش مثلاً شکم یک خرده دارد، خیلی چیزها دارد. میآید مشغولت میکند، حواست را اینجوری پرت میکند. سرت را گرم میکند. این سرگرم کردن، پدر اراده را درمیآورد.
یکی از مشکلات آدمهای خوشمشرب همین است. قاطعیت ندارند. و آدمهایی که قاطعاند، معمولاً منظم هم هستند. معمولاً با اراده هم هستند. رودربایستی با کسی ندارد. ساعت «آقا وقت تمام است. خوش آمدید، برو بیرون.» خوشمشرباند و دلشان نمیآید همه را داشته باشند. با همه رفیقاند. در هر محله پنجاه تا رفیق. همه را اینجوری دارند. بعد این الان ساعت هشت شده، من به این بگویم دیگر تمام شده، ناراحت میشود. بعد ولمون میکند. مثلاً این همه رفیق... این آدمها با اینکه خیلی ارتباطات فوقالعاده قوی دارند، معمولاً میبینی همهکاره هیچکارهاند. که یک شب همهکاره هیچکارهها صحبت کردیم. همهجا پارتی آشنا دارند ولی هیچکس خود این شخص شخیص بزرگوار را نخود هم به حساب نمیآورد، ولی کلاً دایره ارتباطاتش خیلی قوی است. چون هیچ پخی در این عالم نشده است. این اگر یک جا یک کم مینشست، بعد ده ساعت، یک ده سال، یک چیزی میشد. نمیتواند بنشیند ولی در همه سوراخها یک سری زده است و با همه هم رفیق است. خودش اراده ندارد ولی به همه بنده است. مشکلش در جزم است، در قاطعیت است.
آدم یک جاهایی باید سفت باشد دیگر. بعضی کارها را باید بگویی نه. الان اینها میگویند قدرت نه گفتن. کسی قدرت نه گفتن نداشته باشد، معتاد میشود، سیگاری میشود. رفیق سیگار تعارف میکند، این نمیتواند. دیگر ضایع است دیگر. بالاخره رفیق اینها نمیتواند نه بگوید. قاطعیت ندارد. قاطعیت ندارد، همان اراده است دیگر. میکشد و بعد جای دیگر میافتد. آدم س... خیلی رفیق هم ندارد. خیلی کسی هم عاشقش نیست ولی معمولاً موفق است. میخواهد بنشیند ساعت مطالعه کند، میگوید: «الان وقت مطالعه است. پیام نده، زنگ نزن.» به او زنگ بزن، میگویند: «کار داریم.» میگوید: «شرمنده، من الان وقت فلان. الان وقت چایی خوردنام. الان وقت خوابیدنام. الان وقت فلان.» داشتیم در دوران... البته اینها ظاهراً موفق میشوند. اینها باز چون مشکل ارتباطات دارند. آدم فوقالعاده محترم است و هیچکس باز اینها را چیزی به حساب نمیآورد. چون کسی با اینها رفیق نیست. تک و تنها در یک قبر شخصی دارد زندگی میکند. خیلی موفق است. خودش و یک قبر و ده هزار جلد کتابی که نوشته، ولی آن بزرگوار دو خط وقت نکرده است بنویسد، ولی تا دلت بخواهد منبر برایش جور است که برود صحبت کند، آنقدر که رفیق دارد.
این مشکلات ما است دیگر. آفتابه لگن هفت دست و شام و ناهار هیچ. یا اینوری میافتیم یا آنوری. آدمهای خیلی موفقی که هیچ ارتباطی با هیچکس نداشتند که خاصیتی داشته باشند. آدمهای به شدت ارتباطی که وقت نکردند یکم درس بخوانند. یک چیزی داشته باشند که فایده برای کسی داشته باشند. این میشود مشکلات ما. این جزم خیلی مهم است. این قاطعیت، سفتبودن، محکمبودن خیلی مهم است.
دشمن جزم یکیش تردید و شک است. یکیش دیگر... یکی دیگرش لهو است. لهو همان سر کار رفتن و مشغول شدن و سرگرم شدن و اینها است. روز اول میآید یکم درس بخواند. رفیقش میآید. شروع میکنند جوک گفتن، خاطره گفتن. آخرش خستگی. «تازه آمدم یک پنج دقیقه مطالعه کنم، خسته شدم.» آخه آن طلبه میگفتش که: «بعد از نماز صبح حال مطالعه دست داد، استغفار کردم به حمدالله برطرف شد.» مطالعه کند. حالا دم کنکور شب امتحان چقدر زور زده که مثلاً با خودش گفته: «امروز هفت صبح میروم تا یازده. دیگر امروز مینشینم و تا یازده شب مطالعه.» خودش را کشته. سه بعد از ظهر توانسته است بیاید کتابخانه. تا یازده که نمیتواند بماند. «حالا تا هفتم من این سه تا هفتم مطالعه کنم. باهوشم دستم را میگیرد.» سه میآید تا سه و ربع. «گوشی را چهکارش کنم؟» آخه کتابخانه میگوید: «بریم یک آبمیوه بخوریم.» و این سه و ربع تا شش و نیماش اینجوری رفت. قبول میشود. بارها تجربه شده است. میگوید: «ببین اینها که نمیآید. این دو سه تا مهم است. این دو سه تا دو نمره. ششاش را میگیرم. چهار تا هم که نمره کلاسترم حله.» ببین این را اگر بنشیند مطالعه کند، چهکار میشود؟ و آن یکی بنده خدا از هفت که هیچی، از پنج رفته پشت در کتابخانه تا دوازده شب مطالعه میکرده، ولی خب خیلی خاصیتی هم نداشته. آخرش چیزی گیر هیچکس نیامده است، نه خودش نه بقیه. ولی خیلی قاطع است. اصلاً کسی حق نداشته است باهاش حرف بزند. تایم مطالعه است. یک سفتی میخواهد. اگر آدم نمیتواند خودش قاطع باشد، باید یک جوری توی شرایطی خودش را قرار بدهد که مجبور به قاطعیت بشود. این یکی از کلیدهای طلایی برای اراده و موفقیت است.
خودت را رودربایستی بینداز. اصل رودربایستی، شرمندگی. من خودم ببین خیلی عشقم. الان رفتم دوچرخه خریدم. خیلی هم عشقش را دارم. هر روز یک یک ساعتی با دوچرخه بروم که مثلاً ورزش باشد و اینها. ولی میدانم تهش یک هفته است. باید چهکار کند؟ باید با یک آدمی که باهاش رودربایستی دارد و آن آدم هم آدم قاطعی است و وقتش برای شریف است، قرار با هم بروند ورزش. اینجا باشی. کارهای جمعی، کارهای جمعی در اراده ما خیلی اثر دارد. اصلاً یکی از راهحلهای درمان وسواس، جمع است. خودت تک و تنها میخواهی نماز بخوانی، به اینش گیر میدهی، به آنش گیر. نماز جماعت خواندن. رفتن جماعت که میآید، دیگر باید بروی. برخی اساتید میگفتند: «درس و ورزش هم مثل نماز میماند. باید به جماعت باشد. فرادا نداریم.» درس خواندن فرادا به درد نمیخورد. از قدیم مرسوم بوده است در حوزهها. الان الحمدالله دارد ور میافتد. استغفار کردیم، بحمدالله برطرف شد. مرسوم بوده است مباحثه میکردند. یعنی هر یک نفری سه نفر بودند سر کلاس. این سه تا با هم بودند. بیست سال هم با هم مباحثه بودند. درس را با هم میخواندند. با هم تمرین میکردند. در مسائل اخلاقی این شکلی بوده است. علامه طباطبایی در مسائل سلوکی با اخویاش و مرحوم مرندی، این سه تا همیشه با هم بودند. در مسائل علمی با آقای میلانی، آقای خویی همیشه با هم بودند. همیشه همه این سه تا را به هم میشناختند. من موفق هم میشوم در مسیر علمی که آن دو نفر بزرگوار هر دو از مراجع تقلید شدند. در مسیر سلوکیام این دو نفر کنارشان هر دو از عرفای بزرگ شدند. علامه هم که جفتشان را رأس جفتش شد. این کار گروهی، با هم بودن خیلی مهم است. به خودت باشد یک روز میآید، یک روز نمیآید. دیر میآید، زود میآید. امروز حوصله نداری، کم نوشتی، زیاد نوشتی. اینجا به درد نمیخورد. ورزش و درس جماعتش خوب است. بگرد پای پیدا کن برای خودت. یار پیدا کن. نه باز یارت هم مثل خودت بشود. آن هم اهل حال. دیگر خوردن به تنگ هم. یک ربع اول این کیفش کوک است. یک ربع دوم هم آن حالا دارد جل جل میکند. میخواست یک کاری بکند، آن یکی تازه کیفش کوک شده. این دیگر اصلاً دیگر این دو تا با همدیگر. «آری به اتفاق جهان میتوان گرفت.» «حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت.» تنگ هم میخورند دیگر. فقط به درد مسابقه عصر جدید میخورند که بیایند با همدیگر چهار تا حرکت جدید بزنند. خیلی از ایدههای عالی برای آنجا هم از همینجاها درمیآید؛ یعنی دو نفر مشغول مطالعه بودند، همدیگر را پیدا کردند، از همین تیپ آدمها. پس جزم خیلی مهم است. سرگرم شدن و حواسپرتی با سرگرمی، با مشغولی، دشمن جزم است.
از اینجا به بعد حرفهای ما حرفهای خاصی میشود. امشب بنده اشهدم را گفتم و وارد جلسه شدم. کفنم را آماده کردم و وارد جلسه شدم. از اینجا به بعد بحثهایمان تا آنجایش خیلی خوب بود و همه هم مشاورهها و روانشناسهای غربی، آنها تأیید میکنند و همهچیز اوکی. و چقدر جالب! شما هم اینها را دارید. از اینجا دیگر هیچ روانشناس غربی با ما همراهی نخواهد کرد. بلکه همه به ما سنگ پرتاب خواهند کرد. چون از اینجا به بعد خط اراده ما با هم عوض میشود. آنها ته ارادهشان این است که کمتر بخور که چاق نشوی. ته ارادهشان این است که وزنت را کم کن. ته ارادهشان این است که این پنج جلد کتابت را در این تابستان ببخشید، در این تابستان تمام کن. اراده به حساب نمیآوریم. اراده آدمیزاد نشد. اراده آدمیزاد این نیست که از یک ور دنیا بپری یک ور دنیا. اراده آدمیزاد این است که از دنیا بپری بالا. این اراده آدمیزاد است.
از اینجا حرفهایمان دیگر خطرناک میشود. اگر احیاناً کسی شبهای قبل با ما همراه نبوده، من پیشنهاد میکنم گوشش را بگیرد یا مثلاً مشغول گوشی باشد، درگیر این جلسه امشب نکند. چون حرفها خیلی خطرناک است. پیامی دارم. من دلدل میکنم بروم تو بحث، نرم. چون خیلی حرفهای... چند تا جمله از امام خمینی شبهای قبل خواندیم و خیلی برایم جالب بود. امام خمینی راهکارهای خیلی خوبی میداد برای این بحث، از موضع یک عالم اخلاق و یک عارف معنوی. مسائلی را میگفت که دقیقاً با نفس ما جور درمیآمد. روانشناسان اینها را پیدا کرده بودند. با هم خوب بود. عجله، مثلاً هوای نفس، مبارزه کن. عقب بینداز لذتت را. اینها خیلی خوب است.
اینجا یک راهکاری ما امشب از امام خمینی داریم که چند شب پیش بنده جمله جملات امام را که میخواندم، یک جمله را سانسور گفتم. «این را امشب نمیتوانم برایتان بخوانم.» امشب آمدم بخوانم. با کفن آمادهام. دیگر کامل رد دادم. امشب آماده همهچیز هستم. ولی اول باید یکم مقدمهچینی کنم که ذهنمان آماده بشود. یکی از دشمنان اراده و جزم، لهو، سرگرمی، مشغولیت. بزن. یک مثال بزنم، بعد چند تا روایت بخوانم، بعد بریم توی گل بحثمان که آنجا «سرها بریده بینی، بیجرم و بیجنایت.»
بچه کوچک. فرض کنید تصویری دارم برایتان پویانمایی میکنم این تیکه را. فرض کنید بچه کوچک صبح از خواب پاشده. مادرش هم باید برود سر کار. مادرش صبح باید برود سر کار و مثلاً خالهاش در خانه است. این بچه مثلاً ساعت ده از خواب پاشود و مادر را نمیبیند. اینجا بچه دنبال مادر میگردد. چون مادر پشتوانه بچه است. مادر، بچه به مادر نیاز دارد. لازمش نیاز طبیعی و درستی هم هست. بچه مادرش را میخواهد. مادرش هم تا هفت شب، تا ده شب نمیآید. خاله بزرگوار چهکار میکنیم بچه را؟ بله، مشغولش میکند. سرش را گرم میکند. یکم میگوید: «برایت پویا بزنم؟» «نه، مامانم کو؟» یکم نگاه. باز بهانه میگیرد. کارتون اول خیلی جذبش نمیکند. کارتون دوم که شروع میشود، یککمی این دارد آنور نگاه میکند. اولاً ده دقیقه اول گریه. ده دقیقه دوم گریه بدون جیغ و داد. ده دقیقه سوم گریه به همراه زیرچشمی نگاه به تلویزیون. ده دقیقه چهارم نگاه به تلویزیون و اندکی گریه همراهش. ده دقیقه پنجم نگاه به تلویزیون و خوردن میوه و تنقلات. ده دقیقه ششم، هفتم، هشتم، دهم. ریختن کل یخچال به بیرون. قتل برادر کوچکتر. نابود کردن اسباببازیهای داخل کمد. و اینجوری پیش برود، این بچه یک هفته، ده روز، یک سال اینجوری پیش برود و مثلاً ده شب وقتی میآید، مادر خواب باشد، این بعد یک سال مادرش را نمیشناسد. «تو کی؟ اینجا، اینجا چهکار میکنی؟» درست است مثال دقیقی است دیگر. البته مشغول کردن بچهها خوب است. مثلاً بچه را دارند از شیر میگیرند، این مشغول کردن خیلی خوب است. ولی یک وقتهایی کلاً بچه را مشغول میکنند. این اصلاً دیگر ننه بابا نمیشناسد. کف خیابان با بیل جمعش کنم بیاورمش توی خانه. دیده شده، تجربه شده اینها.
خب ما یک لهو خوب داریم. لهو پاکیزه تمیز داریم. ما نیاز به یک سری مشغولیتهای دنیایی داریم. خدا ما را این شکلی آفریده است. ما نیاز داریم مشغولیتهایی داشته باشیم. یک تفریح. تفریح مؤمن مثلاً «لهو المومنِ مِن سباحه.» تفریح مؤمن شنا. خیلی خوب است. تیراندازی، ورزشهای خیلی قشنگ و جذاب. هم سرگرمکننده است، هم یک نتیجهای پشتش است. یک اثری دارد. با یک انرژی بیشتر برمیگردی. شنا از جهات مختلف اصلاً ورزش عرفانی است. شنا. عرفا میروند توی آب شنا میکنند. فنا فی الله را تجربه میکند. ذکر لا اله الا الله میگویند زیر آب. شهدای در دریا هم بهترین شهدا هستند دیگر. بالاترین مقام بین شهدا، شهداییاند که در آب غرق شدند. آب یک چیزی. بعد خود شنا، ورزشی که همه اعضای بدن در شنا ورزش میکند. هیچ ورزشی ما این شکلی نداریم. برکاتی دارد. در جنگ با دشمن خوب است که جایی اگر آب است. آثارش خیلی خوب است. اصلاً سباحه با تسبیح از یک جنس است. شنا تسبیح میکند. آب را پس میزنی، میروی جلو. پس میزنی، میروی جلو. تسبیح همین شکلی است. پس میزنی، میروی جلو. مثل شنا میماند. ملاصدرا که قائل... «کل عالم در شنا» کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ. از این آیه استفاده. کل عالم شناور است. و شنا که خیلی قشنگ. تیراندازی هم که اصلاً حرفش را نزن. آن که عالی است. امام باقر علیهالسلام در مجلس هشام خیلی حضرت را اصرار کردند: «شما یک تیری بیندازید.» حضرت اولی را انداختند و آن گفت: «باز هم.» و تیر دوم انداختند، وسط تیر اول. و سوم توی تیر دوم. و چهارم تیر سوم. و ده تا را انداختند. دیگر بچه حزباللهی مؤمن باید لااقل بتواند یک مقدار دیگر تیر لاغر به این سکوی روبرو لاغر بخورد. دیگر بلد باشد. کمال نبود که امام نداشتند. اینجوری انداختند. کمال امام که کار بیخود نمیکند. پس این هم قشنگ.
تفریحات دیگری که در روایت ما گفته شده است: معاشرت با همسر. از تفریحهای حلال و پاکیزه و انرژیبخش و خیلی شیرین. و من همینجور. اینها تفریحهای خوب است. مثل همان که بچه را از شیر میگیرند. بالاخره بچه را از شیر میگیرند، دردش میآید دیگر. آدم در زندگی طبعاً مشکلاتی پیش میآید. فرسوده میشود، خسته میشود. یک مسافرتی میرود، آرامش پیدا میکند. یک تفریحی میرود، سبزه میبیند، دریا میبیند. همه اینها هم خوب است، سفارش شده است. لهو خوب است. اینها در تقویت اراده خیلی اثر دارد. باید انرژی بگیریم که راه بیفتی کار کنی. اینجور نباشی که ارادهات باز از جای دیگر نابود میشود. ما در مورد این لهو با همدیگر گفتوگو نداریم. ما در مورد لهو دیگری میخواهیم با هم حرف بزنیم که چرا آنقدر مشغولش میکنند که دیگر ننه اش را نمیشناسد. شیطان با ما میکند. لهو این پدر اراده را درمیآورد. این نابود میکند. با یک چیزهایی سرت را گرم میکند که امشب آن بخشی که کفن میپوشم میآیم، یک مصداقش را میخواهم بگویم که امام میفرماید: «هیچی مثل این اراده را نابود نمیکند.» یک نمونه از لهو است که کلاً هرچه در مورد اراده گفتیم بگذار کنار. این یک دانه. فقط این یک دانه. فقط.
در مورد لهو یکم بیشتر صحبت کنیم. امیرالمؤمنین فرمود: «مَن کَثُرَ لَهوُهُ قَلَّ عَقْلُهُ.» آدمی که لهوش زیاد باشد، عقلش کم است. تصمیم نمیتواند بگیرد. نه، خیلی هیجان ندارد. خیلی جذاب نیست. اکتیو انرژی پایین بود. دوست دارم. خیلی من باید با فعالیت... «نمیشود ما مثلاً هم مثلاً روپایی بزنیم هم مثلاً این جدول ضرب را با هم یاد بگیریم.» نه. باید بنشینی این را... یک جدول ضرب. بچهها مصیبتی که باهاش داری سر اینکه میخواهی یک چیزی یادش بدهی همین است دیگر. بند نمیشود. میخواهد برود دنبال بازی. آمدن توی قالب بازی و شعر و جوک و این حرفها، مثلاً چهار تا چیز به این بچهها یاد میدهد. اینها را بشود یاد داد. آن خوب خوبها را که اینجوری دیگر نمیشود یاد داد. ایثار را میشود این شکلی به بچه یاد داد؟ فداکاری را میشود اینجوری یاد داد؟ میهندوستی را میشود این شکلی به بچه یاد داد؟ توی قالب بازی روپایی زدن. این دیگر یک کمی باید طرف یک سری چیزها را جدی بگیرد. یکم باید جدی باشد. جدی نمیشود که همهاش مشغول بازی است. «یا مشقات را نوشتی؟» کنداکتور پویا نمیتوانند بگذارند که این تصویر بهش نشان بدهم. اگر از روی بنویس تعطیل کند، بگوید: «بچهها! این نیم ساعت تعطیل. شما فرامرز، کامبیز برو مشقت را بنویس عزیزم. فعلاً نیم ساعت کل شبکه تعطیل.» برنامه دارد. این دیگر یک جاهایی باید یک کمی جدی بگیرد دیگر. جدی گرفتن چه مدلی است؟ دیگر حالا فعلاً فرصت در مورد آن نیست که در مورد بچهاش بخواهیم بگوییم. فعلاً با آدم بزرگش کار داریم. جدی بگیرد دیگر. همهاش که با سرگرمی، تفریح که نمیشود. فرمود: «لَم یَعقِل مَن وَلَهَ بِاللَّهوِ وَ اَسْتَهتَرَ بِاللَّهوِ وَ الطَّرَبِ.» آدمی که شیفته بازی است، هیچ وقت عاقل نمیشود. همه فکر و هوش و گوشش لهو است. عاقل نمیشود. فکر کار نمیکند. این به عزائم الجد، آن تصمیمهای جدی را نابود میکند. تصمیم میگیری بعد میگویی که حال نمیدهد. «اللَّهُمَّ مَن غَلَبَ عَلَیْهِ لَهوُهُ بَطَلَ جِدُّهُ.» کسی لهو بهش غلبه کند، دیگر جدیتش از بین میرود. «اَحَبُّ اللَّهوِ اِلَی اللهِ اِجرَاءُ الخَیلِ وَ الرَّمْیُ.» شیرینترین، محبوبترین برای خدا این است که اسبها را بفرستی. این کاروان اسب که ابزار نظامی است، این را که آماده میکنی یک تفریح. تفنگت را ورمیداری، میروی بیرون. جتاسکیهایی که خاصیت رزمی و نظامی دارد، همه تفریح قبل از این کلاً سوءتفاهم است.
مسابقه فرمانده. خدا رحمت کند شهید عزیز را. سرگرمی از این بیشتر داریم. البته پدر حساب بچه درمیآمد. تلفات میدادند اینها، ولی انرژی هیجانش عالی است. یک مدل فرمانده. مدل داشته باش. چیزهایی که کارایی دارد در زندگیمان مهارت است. مسابقه یاد بدهیم به بچهها. لولهکشی بچههایمان را یاد بدهیم. چه میدانم، سیمکشی بچههایمان را یاد بدهیم. به دخترهایمان خیاطی یاد بدهیم. میگوید: «بهترین سرگرمی برای دخترها مغزل، خیاطی.» بهترین سرگرمی. لهو قشنگ، سرش گرم میشود. یک چیزی یاد میگیرد. بعد بچه داشته باشد، برای بچههایش میدوزد. بعد میبیند چقدر جهت اقتصادی جلو میافتد. چقدر خوب است. چقدر شیرین است وقتم را اینها. سرگرمیهای خوب است. ولی آقا یک سرگرمی داریم، این کلاً نابود میکند.
بسمه تعالی. اشهد ان لا اله الا الله. بریم تو بحث. من شهادتینم را گفتم. بدانی من مسلمان از دنیا رفتم. چون میخواهم در برابر یکی از مقدسات زمانه بایستم که معمولاً کسی در برابرش نمیایستد. هر کی هم آنجا وایستد، میزنند، میترکانندش. در مورد یکی از موارد لهو میخواهیم صحبت بکنیم که خیلی خطرناک است. فرمود: «اِسْتِمَاعُ الغِنَاءِ وَ اللَّهوِ یُنبِتُ النِّفَاقَ فِی القَلبِ کَمَا یُنبِتُ المَاءُ وَ الزَّرعُ.» شنیدن غنا و لهو، نفاق را توی دل میرویاند. همانجور که آب جوانه یک گیاه را رشد میدهد، این هر وقت میآید توی دلت، نفاق رشد میدهد. استماع الغنا و اللهو، غنا یعنی چه؟ یعنی موسیقی؟ نه، نه، اشتباه نکن. غنا با موسیقی فرق میکند. توضیح میدهم انشاءالله. البته غنا یک نوع خاصی از موسیقی است. ویژگیهای موسیقی را دارد، ولی هر موسیقی نیست. غنا یکی از اقسام لهو است. لهو الحدیث به تعبیر قرآن که اراده را نابود میکند.
اول من در مورد امام خمینی یککمی برایتان تعریف کنم، بعد جملهاش را بگویم. یا اول جملهاش را بگویم، بعد ازشان تعریف تعریف کنم. یک خرده خاطرات. کدام؟ کیا میگویند اولی؟ دستها بالا. دومی هم که قاعدتاً... یا نکند کلاً کسی نظر ندارد؟ دومی. رأیگیری کنیم. دست میآید بالا؟ یا آن هم مثلاً همین چهار تا کلاً اصلاً اینوری، آنوری فرقی نمیکند. خب بگذارید اول من چند تا خاطره از امام خمینی برایتان بگویم، بعد جملهاش را بگویم. خوب است.
اگر شما دنبال یک آدم با اراده میگردید که بروید ببینیدش و شیفته اراده او بشوید، بنده امام خمینی را به شما پیشنهاد میکنم به عنوان یک نمونه استثنایی. ما این مدلی نداشتیم. یعنی در غیر معصومین چیزی برای ما نقل نشده است. این مدل. یعنی خود اراده بوده، دست و پا درآورده. خود خود اراده است. اراده بوده بعد سر پیدا کرده، چشم، دهن. این خود اراده بود. خود خود خود اراده بود. جوان بود. یکی از رفقایش رفته بود دکتر. مریض شده بود. امام تقریباً سی و خردهای سالشان بود. رفیقش آمد. امام گفتند که: «چه خبر؟» گفت: «رفتم دکتر.» «چی گفت؟» گفت: «گفتش که شما علما فعالیتتون زیاد نیست. همهاش یک جا نشستید. این بیماری به خاطر اینکه فعالیت نمیکنی.» «چهکار کنیم؟» گفت: «به من گفتش که روزی یک ساعت و نیم باید راه بروی.» بعد میگوید که به امام گفت که: «فردا بریم؟» امام تقریباً سی و خردهای سالشان بود. فرمودند: «از فردا بریم.» تا دو سه روز قبل از رحلتشان رفتند. «من فردا بریم.» توی زندان بودند، رفتند. موشکباران بود، رفتند. کلاً سه تا نیم ساعت. از آن روز رفتند. آن بابا خودش یک هفته آمد. کلاً یک باغی بود مال ملکی بود. آن پشت به حاج شیخ عبدالکریم حائری گفتند: «راضی کنید.» ایشان را راضی کرد. اینها. امام ترکیه بود، قدم میزد. پاریس بود، قدم میزد. هفت تیر بود، قدم میزد. بنیصدر در رفته بود، قدم میزد. سه تا نیم ساعت. امام میرفت. نیم ساعت شعر میگفت. دیوانش آنجا سروده. روزنامههاش را آنجا میخواند. رادیو گوش میداد. سه تا نیم ساعت. دیگر به آدمیزاد یک بار میگویند دیگر. دکتر گفت. تازه به خود امام نگفته بود، به آن آقا گفته بود. «شما ورزش کنی خوب است.» «آها، یعنی به من هم دارم میگویند. خب من دیگر میروم دیگر.» تمام. آقا دهه اول محرم. دیگر الان مثلاً اینجوری شد. آقا بچهاش از دنیا رفته بود. سه تا نیم ساعتش را حاج آقا مصطفی را گرفتند، ترور کردند. باید بروم قدم بزنم. تازه آن روز که حاج آقا مصطفی از دنیا رفته بود، درسش را نمیخواست تعطیل کند. آمدند زورکی گفتند: «آقا ما طلبهها میخواهیم بیاییم. ما دیگر نمیتوانیم درس بیاییم که. ما میخواهیم بریم تشییع جنازه.» تشییع جنازه تمام شد. آمده توی مسجد نشسته بود. هیچ وقفهای در برنامهها نیفتاد. همان روز ادامه داشت. «دیگر خب یک پسری بود رفت دیگر. خب چهکار کنیم دیگر؟» حالا توضیح میدهم که نباید با نظم ماشینی قاطی کنیم. آدم نباید آهن بشود که عرض میکنم انشاءالله.
غذایش را نصف کرد. با قاشق اینجوری. «نصفش کرد.» اینجوری میکنی. ایشان گفت: «دکتر بهم گفته که وسط غذات قرص بخور.» «وسط غذا.» «وسط غذا.» دقیقاً اینجایش میشود. عروسشان میگوید به امام گفتم که: «شما که ماشاءالله ترکیه چند سال بودید و... یعنی چند وقتی ترکیه بودید، نجف بودید و اینها. آن موقع من هنوز عروستان نشده بودم، خبر ندارم آن دوران چی شده. میشود خاطرات ترکیهتان را برای ما بگویید؟» امام گفتند که: «شبها ساعت ده تا ده و ده دقیقه برایت میگویم.» حالا مثلاً این تیکه را توی کتاب استاد عشق پروفسور حسابی که نوشتند، اصلاً همه میگویند: «وای، چقدر این پروفسور حسابی!» ولی مثلاً یکم بوی امام خمینی میداده. آنقدر فوقالعاده شده. کتاب استاد عشق را بخوانید. کتاب قشنگی است. امام خمینی اصل است. بقیه ادایش را درمیآورند. گفت: «ده تا دوازده دقیقه میگویم.» این هم برایتان بگویم. برنامهریزی امام اینجوری بود که کلاً از صبح که پاشود... اینها را بنده من سه جلسه در مورد نظم صحبت کردم. در بحثهای وصیت امیرالمؤمنین. رفقا که حالا فضای مجازی، اینها. نظم صحبت کنم. آنجا برنامهریزی امام را گفتم که از صبح تا شب ساعتهاش دقیقاً چه شکلی بود و تمام بیست و چهار ساعت هر روز سالش همین بود. تا جایی که خادم ایشان یک روز که امام خانه یکی دیگر بود، ساعت ده و نیم صبح آمده بود دستشویی تمیز کرده بود. گفته بود: «الان دستشویی، دستشویی معدهاش روی ساعت کار میکند.» تنظیم کلاً دیگر. غذای سر ساعت، خواب سر ساعت. اینها خیلی شیرین بود برایشان. روزهای اول خاطره میشنیدند. «دوازده دقیقه، پانزده دقیقه.» «ده و ده مثلاً برم بخوابم.» «ده و ده میخوابی، سر دو هم پا میشد.» هر شب. تابستان، زمستان. گفت که: «آقا شما مگر سر جا میری؟ یکم اینور آنور نمیشی؟» گفته بود: «چرا.» «اینور آنورات را به ما بده، خاطره بگو. سنگین شی، بعد برو بخواب. فکر نمیکنی؟ فکر و خیال برنمیداری خوابت ببرد؟» گفت: «آقا، آدم میخواهد بخوابد، فکر و خیال میآید.» امام گفته بود: «نه. من تصمیم میگیرم فکر نکنم. موقع خواب فکر نمیکنم. آن هم نمیآید. من میخوابم.» مگر میشود؟ اراده است دیگر. ببین، اراده میکند به چی فکر کند، به چی فکر نکند. بالاتر از این حرفها است. اولیای خدا اراده میکنند. در عالم چون محقق، فکر نکند.
جوان بوده امام خمینی. مثل سیره علمای قدیم که فضای فرهنگ آن موقع اینجوری بوده. سیگار میکشیدند. امام در جوانی سیگار میکشید. یک شب دنبال کبریتی چیزی میگردد که روشن کند. میگوید: «پنج دقیقه طول کشیده بود که میرفت دنبال کبریت. اینور آنور کرده بود.» بعد آمده بود گفته بود که: «تو وقت شریفت را پنج دقیقه به پیدا کردن کبریت گذراندی. دیگر من سیگار نمیکشم.» گفت: «تمام شد.» آخر عمر دیگر نکشید. خود خود اراده است. «اگر همه دنیا روبروی من بایستند، از این مسیر برنمیگردم.» برم، نگشت. یک تنم مرز کویت. رفتن فیلمش هست. از عراق دارند دیپورتش میکنند. هیچ جا هم قبولش نمیکنند. رفته مرز کویت که اگر بشود برود کویت. مرز کویت آمدند. کلاً هم هفت هشت تا طلبههایشان بیشتر کنارشان نیستند. امام خمینی دارد وضو میگیرد. آنجا برمیگردد به این شاگردش هفت هشت تا. میگوید که: «آقایون! خودتون را معطل نکنید. همه برید. من تنها باید برم.» هفتاد سالش بود آن موقع. هفتاد که بیشتر دیگر. هفتاد و خردهای سالش بود. نزدیک هشتاد. این ماجراها از ترکیه بوده است یا نجف بوده؟ شک کردم که ورود به نجف بوده است یا بعد نجف بوده. بعد نجف بوده. از آنجا بعدش رفتند فرانسه، نوفل لوشاتو. «همه برید. اینجا کسی نمونه. من به شما نیاز ندارمها. برید. من تک و تنها میروم. اینجا اگر کو نام دادن، راه دادن. ندادن، ندادن.» به برخی شاگردهاش گفته بود که: «اگر هیچ جا رام ندهند، من را سوار قایق کنند، توی دریا مدیترانه رها کنند، من میروم همانجا کارم را ادامه میدهم.» باهاش مصاحبه کردند توی فرانسه. ازش میپرسد که: «شما برنامه روزانهتان را بگویید.» امام میگوید که: «من خیلی الان با جزئیات نمیتوانم بهتون بگویم دقیقاً در شبانهروز چهکار میکنم، ولی شانزده ساعت را کامل کار میکنم.» در سال هشتاد سالگی. شانزده ساعت کار مفید. این در صحیفه امام هست. پس در خود اراده است دیگر.
امام خمینی. خب خیلی دیگر رفتم در مورد شخصیت. جملهاش را بخوانیم. آیا امام خمینی ما میخواهیم با اراده بشویم؟ چهکار کنیم؟ من که آماده کشته شدن هستم. در مورد اراده حرف زدم. امشب ارادهام را نشان بدهم. شما همهتان برید. من تنها میمانم اینجا. میخواهم این جملات را، چند تا جمله از امام خمینی میخواهم بخوانم. روحش شاد و بعد این. من هم روح امام خمینی در کتاب شرح چهل حدیث صفحه هشت میفرمایند: «استاد معظم ما، دام آیت الله شاهآبادی میفرمودند: بیش از هرچه گوش کردن به تقنیات، سلب اراده و عزم از انسان میکند.» غنا آدمها را بیچاره میکند. اراده را نابود میکند. غنا چه نوع موسیقیای است؟ غنا موسیقی لهوی. هر نوع موسیقی نیست. اصلاً خود من الان به صدایم آهنگ بدهم، این هم میشود موسیقی. سلامی که مثلاً آخر روضه میدهیم، این موسیقی است. مداحی میکنم، موسیقی است. همه اینها موسیقی است. موسیقی که حرام نیست. خود موسیقی که... موسیقی لهوی. لهو مزل دیگر. حالا فرصت نیست بنده اینجا مفصل شرح بدهم. یک بحث مفصلی دارد. مقداری از این مطالب دادم رفقا جزوه کنند. حالا این هم باز توی همان فضای مجازی اشاره. رفقا جزوهاش را میگذارند که رفقایی که میخواهند با جزئیات بیشتری در مورد لهو مطالعه کنند، موسیقی لهوی بدانند که دقیقاً چیست. هر موسیقی نیست ولی لااقلش میگفت آن موسیقیای که باهاش رقصش میآید و رقص دارد، این دیگر لهو مزل است دیگر. خیلی از موسیقیها هم خوب است. این شبکه پویا، خدا بهشان خیر بدهد. ما بدیهای مملکت را میگوییم، خوبیهاش را هم باید ببینیم دیگر. یکی از کارهای استاندارد و قشنگ. اولش البته خیلی کار قوی نبود شبکه پویا. ولی الان موسیقیهاش خصوصاً آهنگهایی که ساخته. چون ماها که بچه داریم دیگر. ما شانزده ساعت در روز مثل امام خمینی که کار مفید میکرد، کار مفید پای شبکه پویا میکنیم. فقط پویا میتوانیم نگاه کنیم. برنامههاش دیگر. همهاش این موسیقیها را که آدم نگاه میکند لذت میبرد. موسیقی استاندارد، محتوا استاندارد. این لهوی نیست.
ولی یکی از برنامههای دیگر که متأسفانه ما مشاور برنامهایم، از برنامههای کودک یکی از شبکههای دیگر ماشاءالله یعنی قشنگ بندری میزنند آنجا. همه با هم جماعت. توی آن محله. خیلی قشنگ. دیگر این سری با رفقا اتمام حجت کردیم. ما بعد استدلال این رفقا هم بالاخره بچههای خیلی خوبیاند. حالا دیگر خودتان فهمیدید کدام برنامه را دارم میگویم. مخفیش نمیتوانم بکنم دیگر. بالاخره هر کی سرچی از ما توی اینترنت بزند، سریع فلانی آنجا بوده. رفقا خیلی خوب، بچههای خیلی مؤمنی. تهیهکنندهشان، نویسندهشان، بچههای خوشفکریاند. معتقدند. استدلالی هم دارند که بنده استدلال را قبول ندارم. اینها میگویند که مثلاً ما فلان خوانندهای که از کشور دررفته و نوجوانها خوششان میآید، ما میخواهیم جذب آن نشوند. خودمان اینجا نگهش داریم. که این جمله را در مورد این از امام خمینی برایتان میخوانم. امام خمینی چیزهایی گفته است صدا و سیما پخش نمیکند. چون پخش کند، خودش زیر آب خود صدا و سیما با این حرفها میخورد. اول جلسه گفت: «بندری اینجا نگاه کند.» گفت: «حاج آقا، اینجا اگر نگاه نکند بالاخره توی خیابان یاد میگیرد.» امام خمینی موسیقی لهوی را تشبیه میکند به هروئین. میگوید: «فقط اسمهاش با هم فرق میکند، اثرش یکی است.»
ببین حاج آقا! الان اگر من به بچهات هروئین ندهم، بالاخره پس فردا توی پارک نمیبیند؟ تو خودت استانداردش را، تمیزش را بدهی بهتر. «آشغال چی به بچهات بدهند؟» استدلالی میگویم. خیلی رفقای خوبیاند. بهشان علاقه داریم ولی استدلال اصلاً سروصدا نمیتوانیم قبول کنیم. موسیقی لهوی. از امام خمینی برایتان چند جمله میخوانم. ببینید که امام چی میگویند. امام خمینی تقریباً بیست بار در مورد موسیقی توی صحیفه امام صحبت کرده است که هیچ کدام از اینها به گوش من و شما نرسیده است. موسیقی حرام. موسیقی حلال. که امام گوش میداد. وارد فرودگاه ایران که شد، اول موسیقی زدند برای امام خمینی. آن «ای مجاهد شهید مطهر» را برایش میگذاشتند. اوشین نگاه میکرد. آهنگ اول اوشین را گوش میداد. دیدنش را. اخبار نگاه میکرد. اخبار آهنگ داشت. سریالها بعضیهاش آهنگ داشت. هر آهنگی که ما مخالف نیستیم. الان مثال برایتان از شبکه پویا. برخی مثالهاش را گفتم. آنی که آخه این الان رقص میگوید. من هم محتوا دارم. آخه این آنقدر الان بزرگوار مشغول تکان دادن است. دیگر اصلاً نمیشود فکر کند. «برای همه پیگیریات مرسی.» نه. «بچهها باید شاد باشند.» روز معلم اصلاً دیگر تا این اواخر تبدیل شد دیگر. اصلاً کلاً روز جهانی رقص بود. میآمدند یک وضعی. با کسی نمیتواند چیزی بگوید. «شما دشمنان شادی و خوشی و اینها هستید.» نه عزیز من! ما فدائیان ارادهایم و دقیقاً مشکلمان با اینها این است که ارادهسوز است.
بیشتر صحبت کنیم بعد دیگر بریم بخش نظم و تمامش کنیم. صحیفه امام جلد نه، صفحه دویست. چون میدانم امام خمینی را دوست داریم برایتان میگویمها. گوش دادیم. الکی گوش دادیم. اشتباه کردیم. چون میدانم قدر میدانید این شخصیتهای استثنایی را. میشناسید که دنیا دیوانه اینها است. دنیا دیوانه اینها است. اینها اینجور شدند. امام خمینی این مسیری که امام خمینی رفته است. دوست داری بچهات یک کمی اینجوری بشود. امام دارد مسیر نشان میدهد. دوست داری یکم آنجور اراده پیدا کنی. دیگر الان شروع کردی ورزش، تا دم مرگت تعطیل نشود.
از جمله چیزهایی که باز مغزهای جوانها را مخدر است و تقدیر میکند، موسیقی است. موسیقی منظورش موسیقی حرام است. چند جای دیگر هم اشاره میکند و توضیح میدهند که منظورم موسیقی حرام با ویژگیهایی که خودشان گفتند. «موسیقی، موسیقی اسباب این میشود که مغز انسان وقتی چند وقت به موسیقی گوش کرد، تبدیل میشود به یک مغزی غیر آن مغز کسی که جدی باشد.» از جدیت انسان بیرون میکند. متوجه میکند به جهاتی دیگر. «جدی بشود.» الان دیگر میخواهم خاطرات شهدا را هم بگویم. باید با آهنگ باشد. آهنگ ریتم قشنگ. خیلی خوب است. یک موسیقی دلنواز و گوشنواز. این خیلی خوب است. ولی یک موسیقی تند همچین بکوب. «محتوایی هم به ما بده.»
جلد نه، صفحه دویست و چهار. میگوید: «آقا این سریال را پخش نکن.» میگوید: «اینو پخش نکنم، میرود ماهواره نگاه میکند.» میگوید: «این آهنگ را نشان نده. پخش نزن.» میگوید: «این نباشد، میرود آن یکی را گوش میدهد.» امام خمینی خیلی قشنگ این را جواب داده است. میگویند: «اینکه میگویند اگر چنانچه موسیقی در رادیو نباشد، آنها میروند از جای دیگر میگیرند.» بقیهاش. «بگذار بگیرند از جای دیگر. شما عجالتاً آلوده نباشید.» حالا ادامهاش خیلی قشنگ است. بابا این آدمی است که اگر یک جا در مورد بخوربخور و چه میدانم اختلاس و اینها گفته است، خب توی ذهنمان است. در مورد عدالت. ولی آخه ببین، اختلاس میشود. میگوید: «فقط همهاش گیر داریم به رقص و بزن.» بگو اختلاس میشود. میدانی چرا اختلاس میشود؟ یک آدم دزد شیاد دارد اختلاس میکند. ده تا نفهم نامرد وایستادهاند نگاه میکنند. ده تا بیاراده. هیچکس نطق صدایش درنمیآید. از کجا بیاراده میشود آدم؟ از همین جاهایی که جدی نیست. این آدم را از جدیت میاندازد. چرا نقشه نمیبینیم این همه اختلاسها؟ گیر دادیم به این. تو چرا شبکه ارتباطی؟ همهچیز به هم وصل است. اراده را تضعیف میکند. بعد آن آدمی که باید مجازات کند این را، اراده ندارد. آدمی که باید سوت بزند با فساد، فساد میبیند، اراده ندارد. آدمی که باید دنبال این برود، اراده ندارد.
«آقا جوان، شب عروسی اینجوری مجلس نگیر.» ببین، تو بعداً آقا پسر، خانم. «رپ بازار پاساژ.» دوست داری که هرچی میبیند نخرد. میخواهد تو دردش اراده خانومت است. دختر خانم، تو با خودت میگویی چرا این شوهر من توی خیابان ارزانی میبیند، نگاه میکند. من لبخند میزنم. بعد بعضیهایشان رفیق میشود. تو مشکلت با اراده شوهرت است. تو عروسیات را کنترل کن. این زده ارادهتان را نابود کرده. چرا نمیگیری؟ آدمی که جدی نباشد، آدمی که دم غنیمت، آدمی که همینجور خودش سرخوش است، الکی است. «میروم طلاق میگیرم.» «خاله طلاق بگیری چی میشود؟» کجا میخواهد بند باشد؟ آدم باید یک جایی بند بشود. روانشناسی نگاه میکنم. خیلی ملکوت جهنم کار ندارمها. اصلاً جهنم نمیروم. روانشناسیش. یک آدمی که رفته به قله اراده رسیده، دارد راهکار به ما میدهد. تجربه که دیگر میشود حرفش را گوش داد.
ادامهاش محشر است. داشته باشید. چقدر قشنگ! «آنها هم کمکم برمیگردند به اینجا.» تو کجا را داری نگاه میکنی؟ اولی که انقلاب ما پیروز شد، گفت: «توی منطقه مصریها شروع کنند اینها مگر قیام کنند، پیروز میشوند.» پنجاه و هفت این را گفت یا پنجاه و نه؟ هشتاد و نه. مصریها قیام کردند. پیروز شد. سی سال بعد فهمیدند امام چی میگفت. میگوید: «تو موسیقیت را کنترل کن. تو برنامههای تلویزیونت.» بعد غربیها میگویند: «ما چهکار کنیم؟ مخاطبینمون همه دارند میروند تلویزیون ایران نگاه میکنند.» تو نمیخواهد تو سرت بزنی که: «من چهکار کنم؟ همه نرم ماهواره نگاه کنند.» تو اینور آن جذاب است. آن دیگر دارد حالش به هم میخورد بس که تا خرخره بهش دادند که مشغولش کنند. فقط بچه آخر یک جایی میفهمد: «بابا، من هر وقت بهت میگویم ننه...» یک جایی طرف میخواهد سؤال کند: «یکم خفه کن. ببینم چی میگویی؟ دنبال حقیقت میگردم.» هی میگوید: «برو برقص. یک پیک دیگر.» «برو جدی بزن.» بیا اینجا. «ما جمهوری اسلامی یک شبکه زدیم تصویری برای آهنگ صبح تا شب. یکی هم زدیم رادیویی صبح تا شب برای آهنگ.» تو الان با هشتاد میلیون ایرانی طرفی و هفت میلیارد کره زمین. میلیارد. هفت میلیارد را جذب کنم تو. امام چه شکلی فکر میکنی؟ عالم را چه شکلی میبینی؟ «من توی قله اراده، قله انسانیتام. از یک جای دیگر میبینم. فرق میکند با شما.» «شاه باید برود.» مردم گفتند: «آدم مستأجرش را از خانه نمیتواند بیرون کند.» میگوید: «شاه باید برود.» بعد شاه رفت. مستأجر شد. کجا را میدید؟ «صدام هیچ غلطی نمیتواند. آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند.» خوردن. من پرپر شدم. دیدی گفتم. میفهمد. الان کی این را باور میکند که این را جدی میگیرد؟ «این عضو نیست که اگر موسیقی در رادیو نباشد، آنها میروند از جای دیگر موسیقی میگیرند. حالا اگر از جای دیگر موسیقی بگیرند، ما باید به موسیقی بدیم. ما باید خیانت بکنیم. این خیانت است به یک ملتی. خیانت است به جوانهای ما. این موسیقی را حذفش کنید به کلی. عوض این یک چیزی بگذارید آموزنده باشد.» موسیقی که اثر خوب دارد و آموزنده است، مشکلی ندارد. «کمکم مردم را، جوانهای ما را عادت به آموزندگی بدهید. از آن عادت خبیثی که داشتند، برگردانید. اینکه میبینید که جوانها اگر این نبود، میروند سراغ موسیقی دیگر، برای اینکه اینها عادت کردند. این شاهد بر این است که جوانهای ما فاس... الان ما موظفیم که این نسلی که فاسد شده است، برگردانیم به صلاح و نگذاریم این کوچکهای ما فاسد بشوند. اینها را جلو باید جد باشد این مسائل. امروز که مملکت دست خود شما و مقدراتش دست شماها هست. هر کسی در هر محلی که هست، باید یک سازندگی، یک تحول ایجاد کند.» تحول به این معنا که رادیو تلویزیون در زمان طاغوت کارهای طاغوتی میکرد. «نصف کارش به این میگذشت که ما را تضعیف کند به واسطه موسیقی.» موسیقی تضعیف میکند روح انسان را. موسیقی اسباب این میشود که انسان از است... «نصف کار رادیو تلویزیون قضیه موسیقی بود و مسائل دیگر.» که امام مثال میزنند که مسائل مربوط به شهوات جنسی و اینها است و جاهای دیگر. جملات عجیب و غریب از امام خمینی. فقط نه امام خمینی بود. شهید مطهری چی میگوید؟ علامه جعفری چی میگوید؟ آلتر چی میگوید در غرب؟ که دشمن کنسرت بود. و آدمهای هوشمند غربی، برخی از هوشمندهای غربی میگفتند: «ما جوانهای غربی را با عرقخوریها و کابارهها زنده نگه داشتیم. ساکت نگه داشتیم. یک روز اگر اینها تعطیل بشود، اینها همه کف...» دیدی تا کرونا شد، آنها تعطیل شدند. همه کف خیابان بودند. خودش میفهمد دیگر. دیگر نمیتواند برود عرق بخورد بعد مستی کند. «خیانت میکنی.» تو میگویی فساد. چی باعث میشود فساد ریشهکن نشود؟ تو وقتی کاری میکنی آدمهای جدی ساکت میشوند، منفعتطلب میشوند. تو اداره میگوید: «ولش کن بابا. بیرون میکنند. سرمون درد نمیکند. الکی برای دستمال بست.» تو اراده داشت. گفت میخواهد چی بشود آخرش. روز اولی که نهضت شروع کرد، شصت و سه سالش بود. گفت: «جد من رسول الله شصت و سه سال بیشتر عمر نکرد. بیا من را بکشی.» پیروز شد. دنیا را گرفت. دنیا را تکان داد. غوغا کرده توی عالم. اراده است این. آقا جزم بود.
تمامش کنم. بریم تو نظم دیگر رفقا را دیدم. بریم تو نظم و مختصرش میکنم. سه تا نکته کلیدی در مورد نظم. نکته اول این است: با چی به نظم برسیم؟ یکی اینکه کارهای کوچک را مداومت. کاری که خیلی سخت نیست. مسواک را هر شب بزن قبل خواب. مقید باش. تکنیکهای دیگری هم کنارش دارد که وارد آن دیگر نمیخواهم بشوم. توی عباداتت این نماز نافله دو رکعتی بعد نماز عشا را بخوان. نشستم و تیره. مداومت در کار کوچک. این یکیش توی نظم.
دومیش چیست؟ توازن ایجاد کن بین انرژی و کارها. کارهای سخت و سنگین، کارهایی که نیاز فکری زیاد دارد، اینها را اول صبح انجام بده و بعد خوابت انجام بده. کارهایی که خیلی انرژی فکری نمیخواهد، قبل خواب انجام بده. گوشیت را بگذار برای قبل خواب. اینترنتت را ساعتی بخر. اول صبح بلند میشوی با انرژی مینشینی یک ساعت توی گوشی، میری. نابود میکنی کار را. همهکارهات را مردت. این خیلی انرژی نمیخواه... توازن ایجاد کن بین کارهات و انرژیات.
و سومیش. سومیش این است که ماشینی نباش. توی نظمت نظم ماشینی به تدریج بیاحساس میکند و اصلاً خود همین آدم بیاراده میکند. مقید به برنامههات باش ولی بسپار دست خدا. اینجور اگر باشی، اگر یک روز اختلال توی کارت پیش آمد، کار را رها نمیکنی. دور. فردا ادامه. چون بالاخره اختلال پیش میآید دیگر. بعضی چیزها توی دست ما نیست. مریض میشوی. یک روز کار پیش میآید. اینجاست که آن روایت طلایی: «عرف عرفه الله بِفَسْخِ العَزائم.» امیرالمؤمنین فرمود: «من خدا را شناختم به فسخ عزائم.» جایی که ارادهها اسباب جور شد. همهکارها را کردیم، کار جور نشد. آدمی که اهل نظم این شکلی است، آسیب نمیبیند. خیلی خب. اینجا مشکل پیدا کرد. فردا از بخش بعدیش ادامهاش را میرویم. آخه یک روز یکم این تایم برنامهمان به هم بخورد، تا شبش را دیگر ولش میکنیم. فرصت بگذار برای جابهجایی برنامههات. یک سری چیزها دست تو نیست. یک سری چیزها به هم میخورد. البته آدم بااراده اینجور وقتها نابود میشود و خیلی بهش فشار میآید ولی تحمل میکند.
از این زاویه امشب میخواهیم بریم کربلا. یک زاویه خیلی ویژهای است. در قله اراده، آن بالا بالاها در سطح انبیا اولوالعزم. یک کسی را داریم به اسم عباس بن علی. اوج ارادت. لشکر دشمن گفت اگر اراده کند، همه ما را تار و مار میکند. تار و مار میکند. از او میترسیدیم. در اوج اراده بود. عباس اگر یک حرفی را گفت، حتماً میشود. اگر یک قولی را داد، حتماً عمل میکند. عباس و قولش. عباس و وعدهاش. عباس و کار عباس و عزم. معطلت نکنم. بریم کربلا. شب تاسوعاست. عباس به بچهها قول داده است آب میآورد. حتماً میآورد. بچهها منتظرند. «عباس جان! بدو، عباس آب میآورد.» شده به دندان بگیرد مشک آب را میآورد. ولی یک وقتهایی هم خدا بالاخره این آدمهای بااراده را کارهایشان را جفت و جور نمیکند دیگر. لا اله الا الله.
مرحوم آیت الله بهاءالدینی بهش بشارت داده بودند. «امسال عاشورا برای شما کشفی رقم میخورد و ما مقداری از واقعه کربلا را به شما نشان میدهیم.» این را بنده کانال معتبر از واسطه معتبر شنیدم. داشته باشید. امسال تاسوعای ما را آتش میزند. این داستان. عاشقان ابوالفضل. تاسوعا دیگر وقت مال شما است دیگر. نوبت شما. ابوالفضل. یاس.
آیت الله بهاءالدینی منتظر بود روز عاشورا آن اتفاق برایش رقم بخورد. از صبح که پاشد به خانواده گفت: «من میروم توی اتاق. کسی به من کار نداشته باشد. مشغول ذکر و توجه و اینها میشوم. کسی سمت من نیاید.» گفتم دیگر نشست. یکم ذکر میگفت. یکم نماز میخواند. دعا میکرد. تا اذان ظهر. اذان ظهر شد. نمازش را خواند. مشغول ذکرش شد. گفتم یکم ذکر گفت. یکم دیدیم گریه میکند. به هر حال ظهر عاشورا بود. یاد مصائب جدش بود. دیدیم دیگر طرفهای عصر صدای گریهاش بلند شد. شیون زد. غش کرد. بیهوش. آمدند به حال آوردند. گفتند شش بار ایشان هی غش کرد. هی به حال آوردند. هی یکم به حال آوردند. هی از حال رفت. یکم به حال آوردند. از حال رفت. طبیب ایشان آمده بود. دیگر ایشان یکم ماساژ داد. یکم آبش دادند. خیلی حالش به هم ریخته بود. تا شب ایشان حالش بد بود. رفقا آمادهاید؟ دیگر این دیگر خود روضه است. خیلی اصرارش کردند: «آقا! مگر چی دیدی تو اینطور بیقرار شدی؟» حرف نمیزد. فقط گریه میکرد. آخر آخر بعد چند بار که هی اصرارش کردند و ایشان سکوت کرد، گفتند دفعه آخر. یکم انرژیاش را جمع کرد. نفس گرفت. این جمله را فرمود. فرمود: «امان از چشمهای ابوالفضل وقتی مشک به زمین افتاد.» زمین افتاد. این صحنه را از عاشورا دیده. آن حالت ناامیدی. کار مشک نبود. عباس و اراده عباس. قول داده به بچههای حسین. به این بچههایی که از شدت عطش شک گذاشتند روی خاک نمناک کف خیمه. این علی اصغر. اینجور شیون. «من قول دادم به این بچهها.» لا اله الا الله.
شب تاسوعا. بیاین یک جای دیگر بریم روضه. به خدا سالها گذشت از ماجرای کربلا. سکینه دختر اباعبدالله یکی از... عباس به او قول آب داده بود. سالها گذشت. دختر بزرگی شده بود. رشید. زن کاملی شده بود. میگوید: «یک روز دیدم در خانه را میزند. در خانه را باز کردم دیدم امالبنین مادر عباس آمده پشت در.» اصلاً امیرالمؤمنین امالبنین را گرفت به خاطر اینکه یک زنی باشد که عزم داشته باشد. از توی این بچه بااراده دربیاید. عباس تولید بشود. حالا ببین مادر چی است. در زد. سکینه. یا سکینه. هر دو تاش گفته میشود. در را باز کرد. دید امالبنین پشت... «سلام مادر جان. خوش آمدید. خوش آمدید. قدم به چشم ما گذاشتی. بفرما داخل.» گفت: «نه، من مزاحمت نمیشوم. فقط آمدم یک چیزی بهت بگویم. دلم آروم نمیگرفت. دلم قرار... سکینه جان! آمدم از جانب بچهام حلالیت بطلبم از تو. عباسم بهت گفته بود آب میآورد. من که نبودم. شنیدم به من گفتند عباس به تو قول داد. قول داد. من عباسام را میشناسم. یادش برود. حواسش پرت بشود. سک... خودت میدانی که آخه دستهاش را بریدند. تیربارانش کردند. مشکش را زدند. عمود به فرقش زدند.» «عباس من اگر عمود به خیمه میرساند.» «آمدم بگویم عباسام را حلال کن.»
«اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَباعَبدِاللهِ وَ عَلی الاَرواحِ الَّتی حَلَّت بِفِناَئِکَ عَلَیکَ مِنّی سَلامُ اللهِ اَبَداً مَا بَقِیتُ وَ بَقِیَ اللّیلُ وَ النَّهار وَ لا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهدِ مِنّی لِزِیارَتِکُم. اَلسَّلامُ عَلَی الحُسَین.»
بسم الله الرحمن الرحیم
«اَلحَمدُللهِ رَبِّ العَالَمِین وَ صَلّی اللهُ عَلی سَیِّدِنَا وَ نَبِینَا اَبِی القَاسِمِ المُصطَفی مُحَمَّد وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِین وَ لَعنَةُ اللهِ عَلَی القَومِ الظَّالِمِین مِنَ الآنِ اِلی قِیَامِ یَومِ الدِّین. رَبِّ اشرَح لی صَدری و یَسِّرلی اَمری وَاحلُل عُقدَةً مِن لِسَانِی یَفقَهُوا قَولِی.»
از سه رکن عزم، رکن اول را دیشب با هم گفتوگو کردیم. سه رکن عزم عبارت بود از: هضم، جزم و نظم. هضم را گفتیم؛ هضم به معنای حواسجمعی بود. انسان حواسش را جمع بکند. جزم، نقطه دومی است که باعث اراده ما میشود. جزم یعنی چه؟ اول روایت میفرماید: «اَظفَرَ بِالجَزمِ وَ الحَزمِ.» پیروزی با دو تا جزم و حزم است. در واقع این دو تا با هم عزم را شکل میدهند و ما در واقع جزم که میگوییم، نظم هم تا حد زیادی ذیل جزم تعریف میشود. حالا سه تایش کردیم، جداش کردیم، ولی در واقع نظم ترکیبی از هضم و جزم است، ولی خب حالا مختصری امشب در موردش انشاءالله صحبتی خواهیم کرد؛ هرچند نیاز به بحث مفصل دارد ولی ما تکیهمان روی همان هضم و جزم است.
جزم یعنی قاطعیت، یعنی جدیت، یعنی سفتبودن، محکمبودن. این میشود جزم. اگر هضم به معنای حواسجمعی بود، جزم مقابله با حواسپرتی است. یک بخشش این است که حواست را جمع کنی؛ یک بخش این است که چیزهایی که میخواهد بیاید حواست را پرت کند، بزنی کنار. بعضی چیزها که میآید حواست را پرت میکند، خودت حواست جمع است. اینها که بیایند حواست پرت میشود؛ این جزم میخواهد. باید مراقبت بکنی اینها نیایند.
جزم به معنای قاطعیت، کمی به معنای یقین است. آدم در کاری که تردید دارد، اراده هم برایش... یکی از جاهایی که ما ارادههایمان سست میشود، وقتهایی است که شک میکنیم. دو شب آمدیم سخنرانی، یکهو یک جملهای میشنویم، شک میکنیم. دیگر باز هم بیاییم؟ دیگر اراده از بین میرود. یک ذکری میگوییم، یک ماه میگوییم، یک سال میگوییم، اثری که میخواهیم نمیبینیم. شک میکنیم. نکند این ذکر به درد بخوری نیست؟ دیگر اراده از بین میرود. این شک کردن، یک چیزی است. شک پدر صاحب فرزند را درمیآورد. شک، تردید، ابهام. در جزم، آدم باید سعی کند یقین داشته باشد، یقینش را نگه دارد. از اول با یقین وارد شود.
آدمهای موفق، آدمهاییاند که تا نسبت به کاری یقین ندارند، وارد نمیشوند. چرا اول بدون یقین رفتی؟ چرا همینجوری رفتی تو؟ اولش یقین داشتی یا نداشتی؟ یقین نداشتی برای چی رفتی؟ ارادهات را نابود کردی. اگر هم یقین داشتی، رفتی، شک کردی، به شکت اعتنا نکن. علما به این میگویند استصحاب. هر کاری میخواهی انجام بدهی، اول یقین داشته باش. بعد هم که آمدی شک کردی، تا دوباره به یقین برسی، فقط آدم باید به یقین اعتنا کند.
درمان وسواسهای ما نمیگذارد ما اراده پیدا کنیم. چه شکلی وسواسمان را درمان کنیم؟ یک بخشی از وسواسها این شکلی درمان میشود: کلاً شما حق نداری به چیزی غیر از یقین اعتنا کنی. ولو در زندگی دو تا یقین کلاً بیشتر نداری، به همان دو تا باید اعتنا کنی. بقیه را ولش کن. هر چیزی مشکوک است، معلوم نیست، جور درنمیآید، ولش کن. یقینیاتت را در هر ماجرا... یک دو تا یقینی که آقا، ننه بابایت را که میدانی اینها ننه بابایت هستند. شک داری؟ خب ننه بابایت هستند دیگر. آدم با ننه بابایش یقیناً باید چهکار کند؟ محبت، احترام. خیلی خوب. همینقدر بس است. همین را سفت بگیر. بقیه هرچه شک داری ول کن. هر شکی در زندگیات... هر جا یقین داری باید درس بخوانی. خیلی خوب. تو رفتی دانشگاه، یقین داشتی یا نه؟ همینجور گفتم بروم. برای چی اینجوری رفتی؟ اینها اراده را نابود میکند. برای اراده فقط یقین، فقط جزم، فقط چیزی که برایت واضح است.
جزم دو تا دشمن دارد. شیاطین از دو تا کانال میآیند. یکی تردید، ابهام. نکند اینجوری نباشد، این جاسوس نباشد، برنامه نباشد، این فلان نباشد. توی دل آدم را خالی میکند. خیلی وقتها ما کارهایی را که ول میکنیم، به خاطر همین است. توی دلمان خالیایم. شک میکنی، شک. این یکی از دشمنهای جزم است که جزم را بزند، عزم را زده است. اراده را نابود میکند.
یکی دیگر از دشمنهای جزم، سر کار گذاشتن. یعنی چه سر کار گذاشتن؟ یعنی حواست را پرت میکند، نه با شک و تردید. شک و تردید ایجاد کردن، یک جور حواس پرت کردن است. حالا این حواس پرت کردن یک جورهایی خیلی خاص است. دیگر هم یک ترکیب مختلفی است؛ یعنی همهچیز تویش دارد. مثلاً تویش عجله دارد، تویش مثلاً شکم یک خرده دارد، خیلی چیزها دارد. میآید مشغولت میکند، حواست را اینجوری پرت میکند. سرت را گرم میکند. این سرگرم کردن، پدر اراده را درمیآورد.
یکی از مشکلات آدمهای خوشمشرب همین است. قاطعیت ندارند. و آدمهایی که قاطعاند، معمولاً منظم هم هستند. معمولاً با اراده هم هستند. رودربایستی با کسی ندارد. ساعت «آقا وقت تمام است. خوش آمدید، برو بیرون.» خوشمشرباند و دلشان نمیآید همه را داشته باشند. با همه رفیقاند. در هر محله پنجاه تا رفیق. همه را اینجوری دارند. بعد این الان ساعت هشت شده، من به این بگویم دیگر تمام شده، ناراحت میشود. بعد ولمون میکند. مثلاً این همه رفیق... این آدمها با اینکه خیلی ارتباطات فوقالعاده قوی دارند، معمولاً میبینی همهکاره هیچکارهاند. که یک شب همهکاره هیچکارهها صحبت کردیم. همهجا پارتی آشنا دارند ولی هیچکس خود این شخص شخیص بزرگوار را نخود هم به حساب نمیآورد، ولی کلاً دایره ارتباطاتش خیلی قوی است. چون هیچ پخی در این عالم نشده است. این اگر یک جا یک کم مینشست، بعد ده ساعت، یک ده سال، یک چیزی میشد. نمیتواند بنشیند ولی در همه سوراخها یک سری زده است و با همه هم رفیق است. خودش اراده ندارد ولی به همه بنده است. مشکلش در جزم است، در قاطعیت است.
آدم یک جاهایی باید سفت باشد دیگر. بعضی کارها را باید بگویی نه. الان اینها میگویند قدرت نه گفتن. کسی قدرت نه گفتن نداشته باشد، معتاد میشود، سیگاری میشود. رفیق سیگار تعارف میکند، این نمیتواند. دیگر ضایع است دیگر. بالاخره رفیق اینها نمیتواند نه بگوید. قاطعیت ندارد. قاطعیت ندارد، همان اراده است دیگر. میکشد و بعد جای دیگر میافتد. آدم س... خیلی رفیق هم ندارد. خیلی کسی هم عاشقش نیست ولی معمولاً موفق است. میخواهد بنشیند ساعت مطالعه کند، میگوید: «الان وقت مطالعه است. پیام نده، زنگ نزن.» به او زنگ بزن، میگویند: «کار داریم.» میگوید: «شرمنده، من الان وقت فلان. الان وقت چایی خوردنام. الان وقت خوابیدنام. الان وقت فلان.» داشتیم در دوران... البته اینها ظاهراً موفق میشوند. اینها باز چون مشکل ارتباطات دارند. آدم فوقالعاده محترم است و هیچکس باز اینها را چیزی به حساب نمیآورد. چون کسی با اینها رفیق نیست. تک و تنها در یک قبر شخصی دارد زندگی میکند. خیلی موفق است. خودش و یک قبر و ده هزار جلد کتابی که نوشته، ولی آن بزرگوار دو خط وقت نکرده است بنویسد، ولی تا دلت بخواهد منبر برایش جور است که برود صحبت کند، آنقدر که رفیق دارد.
این مشکلات ما است دیگر. آفتابه لگن هفت دست و شام و ناهار هیچ. یا اینوری میافتیم یا آنوری. آدمهای خیلی موفقی که هیچ ارتباطی با هیچکس نداشتند که خاصیتی داشته باشند. آدمهای به شدت ارتباطی که وقت نکردند یکم درس بخوانند. یک چیزی داشته باشند که فایده برای کسی داشته باشند. این میشود مشکلات ما. این جزم خیلی مهم است. این قاطعیت، سفتبودن، محکمبودن خیلی مهم است.
دشمن جزم یکیش تردید و شک است. یکیش دیگر... یکی دیگرش لهو است. لهو همان سر کار رفتن و مشغول شدن و سرگرم شدن و اینها است. روز اول میآید یکم درس بخواند. رفیقش میآید. شروع میکنند جوک گفتن، خاطره گفتن. آخرش خستگی. «تازه آمدم یک پنج دقیقه مطالعه کنم، خسته شدم.» آخه آن طلبه میگفتش که: «بعد از نماز صبح حال مطالعه دست داد، استغفار کردم به حمدالله برطرف شد.» مطالعه کند. حالا دم کنکور شب امتحان چقدر زور زده که مثلاً با خودش گفته: «امروز هفت صبح میروم تا یازده. دیگر امروز مینشینم و تا یازده شب مطالعه.» خودش را کشته. سه بعد از ظهر توانسته است بیاید کتابخانه. تا یازده که نمیتواند بماند. «حالا تا هفتم من این سه تا هفتم مطالعه کنم. باهوشم دستم را میگیرد.» سه میآید تا سه و ربع. «گوشی را چهکارش کنم؟» آخه کتابخانه میگوید: «بریم یک آبمیوه بخوریم.» و این سه و ربع تا شش و نیماش اینجوری رفت. قبول میشود. بارها تجربه شده است. میگوید: «ببین اینها که نمیآید. این دو سه تا مهم است. این دو سه تا دو نمره. ششاش را میگیرم. چهار تا هم که نمره کلاسترم حله.» ببین این را اگر بنشیند مطالعه کند، چهکار میشود؟ و آن یکی بنده خدا از هفت که هیچی، از پنج رفته پشت در کتابخانه تا دوازده شب مطالعه میکرده، ولی خب خیلی خاصیتی هم نداشته. آخرش چیزی گیر هیچکس نیامده است، نه خودش نه بقیه. ولی خیلی قاطع است. اصلاً کسی حق نداشته است باهاش حرف بزند. تایم مطالعه است. یک سفتی میخواهد. اگر آدم نمیتواند خودش قاطع باشد، باید یک جوری توی شرایطی خودش را قرار بدهد که مجبور به قاطعیت بشود. این یکی از کلیدهای طلایی برای اراده و موفقیت است.
خودت را رودربایستی بینداز. اصل رودربایستی، شرمندگی. من خودم ببین خیلی عشقم. الان رفتم دوچرخه خریدم. خیلی هم عشقش را دارم. هر روز یک یک ساعتی با دوچرخه بروم که مثلاً ورزش باشد و اینها. ولی میدانم تهش یک هفته است. باید چهکار کند؟ باید با یک آدمی که باهاش رودربایستی دارد و آن آدم هم آدم قاطعی است و وقتش برای شریف است، قرار با هم بروند ورزش. اینجا باشی. کارهای جمعی، کارهای جمعی در اراده ما خیلی اثر دارد. اصلاً یکی از راهحلهای درمان وسواس، جمع است. خودت تک و تنها میخواهی نماز بخوانی، به اینش گیر میدهی، به آنش گیر. نماز جماعت خواندن. رفتن جماعت که میآید، دیگر باید بروی. برخی اساتید میگفتند: «درس و ورزش هم مثل نماز میماند. باید به جماعت باشد. فرادا نداریم.» درس خواندن فرادا به درد نمیخورد. از قدیم مرسوم بوده است در حوزهها. الان الحمدالله دارد ور میافتد. استغفار کردیم، بحمدالله برطرف شد. مرسوم بوده است مباحثه میکردند. یعنی هر یک نفری سه نفر بودند سر کلاس. این سه تا با هم بودند. بیست سال هم با هم مباحثه بودند. درس را با هم میخواندند. با هم تمرین میکردند. در مسائل اخلاقی این شکلی بوده است. علامه طباطبایی در مسائل سلوکی با اخویاش و مرحوم مرندی، این سه تا همیشه با هم بودند. در مسائل علمی با آقای میلانی، آقای خویی همیشه با هم بودند. همیشه همه این سه تا را به هم میشناختند. من موفق هم میشوم در مسیر علمی که آن دو نفر بزرگوار هر دو از مراجع تقلید شدند. در مسیر سلوکیام این دو نفر کنارشان هر دو از عرفای بزرگ شدند. علامه هم که جفتشان را رأس جفتش شد. این کار گروهی، با هم بودن خیلی مهم است. به خودت باشد یک روز میآید، یک روز نمیآید. دیر میآید، زود میآید. امروز حوصله نداری، کم نوشتی، زیاد نوشتی. اینجا به درد نمیخورد. ورزش و درس جماعتش خوب است. بگرد پای پیدا کن برای خودت. یار پیدا کن. نه باز یارت هم مثل خودت بشود. آن هم اهل حال. دیگر خوردن به تنگ هم. یک ربع اول این کیفش کوک است. یک ربع دوم هم آن حالا دارد جل جل میکند. میخواست یک کاری بکند، آن یکی تازه کیفش کوک شده. این دیگر اصلاً دیگر این دو تا با همدیگر. «آری به اتفاق جهان میتوان گرفت.» «حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت.» تنگ هم میخورند دیگر. فقط به درد مسابقه عصر جدید میخورند که بیایند با همدیگر چهار تا حرکت جدید بزنند. خیلی از ایدههای عالی برای آنجا هم از همینجاها درمیآید؛ یعنی دو نفر مشغول مطالعه بودند، همدیگر را پیدا کردند، از همین تیپ آدمها. پس جزم خیلی مهم است. سرگرم شدن و حواسپرتی با سرگرمی، با مشغولی، دشمن جزم است.
از اینجا به بعد حرفهای ما حرفهای خاصی میشود. امشب بنده اشهدم را گفتم و وارد جلسه شدم. کفنم را آماده کردم و وارد جلسه شدم. از اینجا به بعد بحثهایمان تا آنجایش خیلی خوب بود و همه هم مشاورهها و روانشناسهای غربی، آنها تأیید میکنند و همهچیز اوکی. و چقدر جالب! شما هم اینها را دارید. از اینجا دیگر هیچ روانشناس غربی با ما همراهی نخواهد کرد. بلکه همه به ما سنگ پرتاب خواهند کرد. چون از اینجا به بعد خط اراده ما با هم عوض میشود. آنها ته ارادهشان این است که کمتر بخور که چاق نشوی. ته ارادهشان این است که وزنت را کم کن. ته ارادهشان این است که این پنج جلد کتابت را در این تابستان ببخشید، در این تابستان تمام کن. اراده به حساب نمیآوریم. اراده آدمیزاد نشد. اراده آدمیزاد این نیست که از یک ور دنیا بپری یک ور دنیا. اراده آدمیزاد این است که از دنیا بپری بالا. این اراده آدمیزاد است.
از اینجا حرفهایمان دیگر خطرناک میشود. اگر احیاناً کسی شبهای قبل با ما همراه نبوده، من پیشنهاد میکنم گوشش را بگیرد یا مثلاً مشغول گوشی باشد، درگیر این جلسه امشب نکند. چون حرفها خیلی خطرناک است. پیامی دارم. من دلدل میکنم بروم تو بحث، نرم. چون خیلی حرفهای... چند تا جمله از امام خمینی شبهای قبل خواندیم و خیلی برایم جالب بود. امام خمینی راهکارهای خیلی خوبی میداد برای این بحث، از موضع یک عالم اخلاق و یک عارف معنوی. مسائلی را میگفت که دقیقاً با نفس ما جور درمیآمد. روانشناسان اینها را پیدا کرده بودند. با هم خوب بود. عجله، مثلاً هوای نفس، مبارزه کن. عقب بینداز لذتت را. اینها خیلی خوب است.
اینجا یک راهکاری ما امشب از امام خمینی داریم که چند شب پیش بنده جمله جملات امام را که میخواندم، یک جمله را سانسور گفتم. «این را امشب نمیتوانم برایتان بخوانم.» امشب آمدم بخوانم. با کفن آمادهام. دیگر کامل رد دادم. امشب آماده همهچیز هستم. ولی اول باید یکم مقدمهچینی کنم که ذهنمان آماده بشود. یکی از دشمنان اراده و جزم، لهو، سرگرمی، مشغولیت. بزن. یک مثال بزنم، بعد چند تا روایت بخوانم، بعد بریم توی گل بحثمان که آنجا «سرها بریده بینی، بیجرم و بیجنایت.»
بچه کوچک. فرض کنید تصویری دارم برایتان پویانمایی میکنم این تیکه را. فرض کنید بچه کوچک صبح از خواب پاشده. مادرش هم باید برود سر کار. مادرش صبح باید برود سر کار و مثلاً خالهاش در خانه است. این بچه مثلاً ساعت ده از خواب پاشود و مادر را نمیبیند. اینجا بچه دنبال مادر میگردد. چون مادر پشتوانه بچه است. مادر، بچه به مادر نیاز دارد. لازمش نیاز طبیعی و درستی هم هست. بچه مادرش را میخواهد. مادرش هم تا هفت شب، تا ده شب نمیآید. خاله بزرگوار چهکار میکنیم بچه را؟ بله، مشغولش میکند. سرش را گرم میکند. یکم میگوید: «برایت پویا بزنم؟» «نه، مامانم کو؟» یکم نگاه. باز بهانه میگیرد. کارتون اول خیلی جذبش نمیکند. کارتون دوم که شروع میشود، یککمی این دارد آنور نگاه میکند. اولاً ده دقیقه اول گریه. ده دقیقه دوم گریه بدون جیغ و داد. ده دقیقه سوم گریه به همراه زیرچشمی نگاه به تلویزیون. ده دقیقه چهارم نگاه به تلویزیون و اندکی گریه همراهش. ده دقیقه پنجم نگاه به تلویزیون و خوردن میوه و تنقلات. ده دقیقه ششم، هفتم، هشتم، دهم. ریختن کل یخچال به بیرون. قتل برادر کوچکتر. نابود کردن اسباببازیهای داخل کمد. و اینجوری پیش برود، این بچه یک هفته، ده روز، یک سال اینجوری پیش برود و مثلاً ده شب وقتی میآید، مادر خواب باشد، این بعد یک سال مادرش را نمیشناسد. «تو کی؟ اینجا، اینجا چهکار میکنی؟» درست است مثال دقیقی است دیگر. البته مشغول کردن بچهها خوب است. مثلاً بچه را دارند از شیر میگیرند، این مشغول کردن خیلی خوب است. ولی یک وقتهایی کلاً بچه را مشغول میکنند. این اصلاً دیگر ننه بابا نمیشناسد. کف خیابان با بیل جمعش کنم بیاورمش توی خانه. دیده شده، تجربه شده اینها.
خب ما یک لهو خوب داریم. لهو پاکیزه تمیز داریم. ما نیاز به یک سری مشغولیتهای دنیایی داریم. خدا ما را این شکلی آفریده است. ما نیاز داریم مشغولیتهایی داشته باشیم. یک تفریح. تفریح مؤمن مثلاً «لهو المومنِ مِن سباحه.» تفریح مؤمن شنا. خیلی خوب است. تیراندازی، ورزشهای خیلی قشنگ و جذاب. هم سرگرمکننده است، هم یک نتیجهای پشتش است. یک اثری دارد. با یک انرژی بیشتر برمیگردی. شنا از جهات مختلف اصلاً ورزش عرفانی است. شنا. عرفا میروند توی آب شنا میکنند. فنا فی الله را تجربه میکند. ذکر لا اله الا الله میگویند زیر آب. شهدای در دریا هم بهترین شهدا هستند دیگر. بالاترین مقام بین شهدا، شهداییاند که در آب غرق شدند. آب یک چیزی. بعد خود شنا، ورزشی که همه اعضای بدن در شنا ورزش میکند. هیچ ورزشی ما این شکلی نداریم. برکاتی دارد. در جنگ با دشمن خوب است که جایی اگر آب است. آثارش خیلی خوب است. اصلاً سباحه با تسبیح از یک جنس است. شنا تسبیح میکند. آب را پس میزنی، میروی جلو. پس میزنی، میروی جلو. تسبیح همین شکلی است. پس میزنی، میروی جلو. مثل شنا میماند. ملاصدرا که قائل... «کل عالم در شنا» کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ. از این آیه استفاده. کل عالم شناور است. و شنا که خیلی قشنگ. تیراندازی هم که اصلاً حرفش را نزن. آن که عالی است. امام باقر علیهالسلام در مجلس هشام خیلی حضرت را اصرار کردند: «شما یک تیری بیندازید.» حضرت اولی را انداختند و آن گفت: «باز هم.» و تیر دوم انداختند، وسط تیر اول. و سوم توی تیر دوم. و چهارم تیر سوم. و ده تا را انداختند. دیگر بچه حزباللهی مؤمن باید لااقل بتواند یک مقدار دیگر تیر لاغر به این سکوی روبرو لاغر بخورد. دیگر بلد باشد. کمال نبود که امام نداشتند. اینجوری انداختند. کمال امام که کار بیخود نمیکند. پس این هم قشنگ.
تفریحات دیگری که در روایت ما گفته شده است: معاشرت با همسر. از تفریحهای حلال و پاکیزه و انرژیبخش و خیلی شیرین. و من همینجور. اینها تفریحهای خوب است. مثل همان که بچه را از شیر میگیرند. بالاخره بچه را از شیر میگیرند، دردش میآید دیگر. آدم در زندگی طبعاً مشکلاتی پیش میآید. فرسوده میشود، خسته میشود. یک مسافرتی میرود، آرامش پیدا میکند. یک تفریحی میرود، سبزه میبیند، دریا میبیند. همه اینها هم خوب است، سفارش شده است. لهو خوب است. اینها در تقویت اراده خیلی اثر دارد. باید انرژی بگیریم که راه بیفتی کار کنی. اینجور نباشی که ارادهات باز از جای دیگر نابود میشود. ما در مورد این لهو با همدیگر گفتوگو نداریم. ما در مورد لهو دیگری میخواهیم با هم حرف بزنیم که چرا آنقدر مشغولش میکنند که دیگر ننه اش را نمیشناسد. شیطان با ما میکند. لهو این پدر اراده را درمیآورد. این نابود میکند. با یک چیزهایی سرت را گرم میکند که امشب آن بخشی که کفن میپوشم میآیم، یک مصداقش را میخواهم بگویم که امام میفرماید: «هیچی مثل این اراده را نابود نمیکند.» یک نمونه از لهو است که کلاً هرچه در مورد اراده گفتیم بگذار کنار. این یک دانه. فقط این یک دانه. فقط.
در مورد لهو یکم بیشتر صحبت کنیم. امیرالمؤمنین فرمود: «مَن کَثُرَ لَهوُهُ قَلَّ عَقْلُهُ.» آدمی که لهوش زیاد باشد، عقلش کم است. تصمیم نمیتواند بگیرد. نه، خیلی هیجان ندارد. خیلی جذاب نیست. اکتیو انرژی پایین بود. دوست دارم. خیلی من باید با فعالیت... «نمیشود ما مثلاً هم مثلاً روپایی بزنیم هم مثلاً این جدول ضرب را با هم یاد بگیریم.» نه. باید بنشینی این را... یک جدول ضرب. بچهها مصیبتی که باهاش داری سر اینکه میخواهی یک چیزی یادش بدهی همین است دیگر. بند نمیشود. میخواهد برود دنبال بازی. آمدن توی قالب بازی و شعر و جوک و این حرفها، مثلاً چهار تا چیز به این بچهها یاد میدهد. اینها را بشود یاد داد. آن خوب خوبها را که اینجوری دیگر نمیشود یاد داد. ایثار را میشود این شکلی به بچه یاد داد؟ فداکاری را میشود اینجوری یاد داد؟ میهندوستی را میشود این شکلی به بچه یاد داد؟ توی قالب بازی روپایی زدن. این دیگر یک کمی باید طرف یک سری چیزها را جدی بگیرد. یکم باید جدی باشد. جدی نمیشود که همهاش مشغول بازی است. «یا مشقات را نوشتی؟» کنداکتور پویا نمیتوانند بگذارند که این تصویر بهش نشان بدهم. اگر از روی بنویس تعطیل کند، بگوید: «بچهها! این نیم ساعت تعطیل. شما فرامرز، کامبیز برو مشقت را بنویس عزیزم. فعلاً نیم ساعت کل شبکه تعطیل.» برنامه دارد. این دیگر یک جاهایی باید یک کمی جدی بگیرد دیگر. جدی گرفتن چه مدلی است؟ دیگر حالا فعلاً فرصت در مورد آن نیست که در مورد بچهاش بخواهیم بگوییم. فعلاً با آدم بزرگش کار داریم. جدی بگیرد دیگر. همهاش که با سرگرمی، تفریح که نمیشود. فرمود: «لَم یَعقِل مَن وَلَهَ بِاللَّهوِ وَ اَسْتَهتَرَ بِاللَّهوِ وَ الطَّرَبِ.» آدمی که شیفته بازی است، هیچ وقت عاقل نمیشود. همه فکر و هوش و گوشش لهو است. عاقل نمیشود. فکر کار نمیکند. این به عزائم الجد، آن تصمیمهای جدی را نابود میکند. تصمیم میگیری بعد میگویی که حال نمیدهد. «اللَّهُمَّ مَن غَلَبَ عَلَیْهِ لَهوُهُ بَطَلَ جِدُّهُ.» کسی لهو بهش غلبه کند، دیگر جدیتش از بین میرود. «اَحَبُّ اللَّهوِ اِلَی اللهِ اِجرَاءُ الخَیلِ وَ الرَّمْیُ.» شیرینترین، محبوبترین برای خدا این است که اسبها را بفرستی. این کاروان اسب که ابزار نظامی است، این را که آماده میکنی یک تفریح. تفنگت را ورمیداری، میروی بیرون. جتاسکیهایی که خاصیت رزمی و نظامی دارد، همه تفریح قبل از این کلاً سوءتفاهم است.
مسابقه فرمانده. خدا رحمت کند شهید عزیز را. سرگرمی از این بیشتر داریم. البته پدر حساب بچه درمیآمد. تلفات میدادند اینها، ولی انرژی هیجانش عالی است. یک مدل فرمانده. مدل داشته باش. چیزهایی که کارایی دارد در زندگیمان مهارت است. مسابقه یاد بدهیم به بچهها. لولهکشی بچههایمان را یاد بدهیم. چه میدانم، سیمکشی بچههایمان را یاد بدهیم. به دخترهایمان خیاطی یاد بدهیم. میگوید: «بهترین سرگرمی برای دخترها مغزل، خیاطی.» بهترین سرگرمی. لهو قشنگ، سرش گرم میشود. یک چیزی یاد میگیرد. بعد بچه داشته باشد، برای بچههایش میدوزد. بعد میبیند چقدر جهت اقتصادی جلو میافتد. چقدر خوب است. چقدر شیرین است وقتم را اینها. سرگرمیهای خوب است. ولی آقا یک سرگرمی داریم، این کلاً نابود میکند.
بسمه تعالی. اشهد ان لا اله الا الله. بریم تو بحث. من شهادتینم را گفتم. بدانی من مسلمان از دنیا رفتم. چون میخواهم در برابر یکی از مقدسات زمانه بایستم که معمولاً کسی در برابرش نمیایستد. هر کی هم آنجا وایستد، میزنند، میترکانندش. در مورد یکی از موارد لهو میخواهیم صحبت بکنیم که خیلی خطرناک است. فرمود: «اِسْتِمَاعُ الغِنَاءِ وَ اللَّهوِ یُنبِتُ النِّفَاقَ فِی القَلبِ کَمَا یُنبِتُ المَاءُ وَ الزَّرعُ.» شنیدن غنا و لهو، نفاق را توی دل میرویاند. همانجور که آب جوانه یک گیاه را رشد میدهد، این هر وقت میآید توی دلت، نفاق رشد میدهد. استماع الغنا و اللهو، غنا یعنی چه؟ یعنی موسیقی؟ نه، نه، اشتباه نکن. غنا با موسیقی فرق میکند. توضیح میدهم انشاءالله. البته غنا یک نوع خاصی از موسیقی است. ویژگیهای موسیقی را دارد، ولی هر موسیقی نیست. غنا یکی از اقسام لهو است. لهو الحدیث به تعبیر قرآن که اراده را نابود میکند.
اول من در مورد امام خمینی یککمی برایتان تعریف کنم، بعد جملهاش را بگویم. یا اول جملهاش را بگویم، بعد ازشان تعریف تعریف کنم. یک خرده خاطرات. کدام؟ کیا میگویند اولی؟ دستها بالا. دومی هم که قاعدتاً... یا نکند کلاً کسی نظر ندارد؟ دومی. رأیگیری کنیم. دست میآید بالا؟ یا آن هم مثلاً همین چهار تا کلاً اصلاً اینوری، آنوری فرقی نمیکند. خب بگذارید اول من چند تا خاطره از امام خمینی برایتان بگویم، بعد جملهاش را بگویم. خوب است.
اگر شما دنبال یک آدم با اراده میگردید که بروید ببینیدش و شیفته اراده او بشوید، بنده امام خمینی را به شما پیشنهاد میکنم به عنوان یک نمونه استثنایی. ما این مدلی نداشتیم. یعنی در غیر معصومین چیزی برای ما نقل نشده است. این مدل. یعنی خود اراده بوده، دست و پا درآورده. خود خود اراده است. اراده بوده بعد سر پیدا کرده، چشم، دهن. این خود اراده بود. خود خود خود اراده بود. جوان بود. یکی از رفقایش رفته بود دکتر. مریض شده بود. امام تقریباً سی و خردهای سالشان بود. رفیقش آمد. امام گفتند که: «چه خبر؟» گفت: «رفتم دکتر.» «چی گفت؟» گفت: «گفتش که شما علما فعالیتتون زیاد نیست. همهاش یک جا نشستید. این بیماری به خاطر اینکه فعالیت نمیکنی.» «چهکار کنیم؟» گفت: «به من گفتش که روزی یک ساعت و نیم باید راه بروی.» بعد میگوید که به امام گفت که: «فردا بریم؟» امام تقریباً سی و خردهای سالشان بود. فرمودند: «از فردا بریم.» تا دو سه روز قبل از رحلتشان رفتند. «من فردا بریم.» توی زندان بودند، رفتند. موشکباران بود، رفتند. کلاً سه تا نیم ساعت. از آن روز رفتند. آن بابا خودش یک هفته آمد. کلاً یک باغی بود مال ملکی بود. آن پشت به حاج شیخ عبدالکریم حائری گفتند: «راضی کنید.» ایشان را راضی کرد. اینها. امام ترکیه بود، قدم میزد. پاریس بود، قدم میزد. هفت تیر بود، قدم میزد. بنیصدر در رفته بود، قدم میزد. سه تا نیم ساعت. امام میرفت. نیم ساعت شعر میگفت. دیوانش آنجا سروده. روزنامههاش را آنجا میخواند. رادیو گوش میداد. سه تا نیم ساعت. دیگر به آدمیزاد یک بار میگویند دیگر. دکتر گفت. تازه به خود امام نگفته بود، به آن آقا گفته بود. «شما ورزش کنی خوب است.» «آها، یعنی به من هم دارم میگویند. خب من دیگر میروم دیگر.» تمام. آقا دهه اول محرم. دیگر الان مثلاً اینجوری شد. آقا بچهاش از دنیا رفته بود. سه تا نیم ساعتش را حاج آقا مصطفی را گرفتند، ترور کردند. باید بروم قدم بزنم. تازه آن روز که حاج آقا مصطفی از دنیا رفته بود، درسش را نمیخواست تعطیل کند. آمدند زورکی گفتند: «آقا ما طلبهها میخواهیم بیاییم. ما دیگر نمیتوانیم درس بیاییم که. ما میخواهیم بریم تشییع جنازه.» تشییع جنازه تمام شد. آمده توی مسجد نشسته بود. هیچ وقفهای در برنامهها نیفتاد. همان روز ادامه داشت. «دیگر خب یک پسری بود رفت دیگر. خب چهکار کنیم دیگر؟» حالا توضیح میدهم که نباید با نظم ماشینی قاطی کنیم. آدم نباید آهن بشود که عرض میکنم انشاءالله.
غذایش را نصف کرد. با قاشق اینجوری. «نصفش کرد.» اینجوری میکنی. ایشان گفت: «دکتر بهم گفته که وسط غذات قرص بخور.» «وسط غذا.» «وسط غذا.» دقیقاً اینجایش میشود. عروسشان میگوید به امام گفتم که: «شما که ماشاءالله ترکیه چند سال بودید و... یعنی چند وقتی ترکیه بودید، نجف بودید و اینها. آن موقع من هنوز عروستان نشده بودم، خبر ندارم آن دوران چی شده. میشود خاطرات ترکیهتان را برای ما بگویید؟» امام گفتند که: «شبها ساعت ده تا ده و ده دقیقه برایت میگویم.» حالا مثلاً این تیکه را توی کتاب استاد عشق پروفسور حسابی که نوشتند، اصلاً همه میگویند: «وای، چقدر این پروفسور حسابی!» ولی مثلاً یکم بوی امام خمینی میداده. آنقدر فوقالعاده شده. کتاب استاد عشق را بخوانید. کتاب قشنگی است. امام خمینی اصل است. بقیه ادایش را درمیآورند. گفت: «ده تا دوازده دقیقه میگویم.» این هم برایتان بگویم. برنامهریزی امام اینجوری بود که کلاً از صبح که پاشود... اینها را بنده من سه جلسه در مورد نظم صحبت کردم. در بحثهای وصیت امیرالمؤمنین. رفقا که حالا فضای مجازی، اینها. نظم صحبت کنم. آنجا برنامهریزی امام را گفتم که از صبح تا شب ساعتهاش دقیقاً چه شکلی بود و تمام بیست و چهار ساعت هر روز سالش همین بود. تا جایی که خادم ایشان یک روز که امام خانه یکی دیگر بود، ساعت ده و نیم صبح آمده بود دستشویی تمیز کرده بود. گفته بود: «الان دستشویی، دستشویی معدهاش روی ساعت کار میکند.» تنظیم کلاً دیگر. غذای سر ساعت، خواب سر ساعت. اینها خیلی شیرین بود برایشان. روزهای اول خاطره میشنیدند. «دوازده دقیقه، پانزده دقیقه.» «ده و ده مثلاً برم بخوابم.» «ده و ده میخوابی، سر دو هم پا میشد.» هر شب. تابستان، زمستان. گفت که: «آقا شما مگر سر جا میری؟ یکم اینور آنور نمیشی؟» گفته بود: «چرا.» «اینور آنورات را به ما بده، خاطره بگو. سنگین شی، بعد برو بخواب. فکر نمیکنی؟ فکر و خیال برنمیداری خوابت ببرد؟» گفت: «آقا، آدم میخواهد بخوابد، فکر و خیال میآید.» امام گفته بود: «نه. من تصمیم میگیرم فکر نکنم. موقع خواب فکر نمیکنم. آن هم نمیآید. من میخوابم.» مگر میشود؟ اراده است دیگر. ببین، اراده میکند به چی فکر کند، به چی فکر نکند. بالاتر از این حرفها است. اولیای خدا اراده میکنند. در عالم چون محقق، فکر نکند.
جوان بوده امام خمینی. مثل سیره علمای قدیم که فضای فرهنگ آن موقع اینجوری بوده. سیگار میکشیدند. امام در جوانی سیگار میکشید. یک شب دنبال کبریتی چیزی میگردد که روشن کند. میگوید: «پنج دقیقه طول کشیده بود که میرفت دنبال کبریت. اینور آنور کرده بود.» بعد آمده بود گفته بود که: «تو وقت شریفت را پنج دقیقه به پیدا کردن کبریت گذراندی. دیگر من سیگار نمیکشم.» گفت: «تمام شد.» آخر عمر دیگر نکشید. خود خود اراده است. «اگر همه دنیا روبروی من بایستند، از این مسیر برنمیگردم.» برم، نگشت. یک تنم مرز کویت. رفتن فیلمش هست. از عراق دارند دیپورتش میکنند. هیچ جا هم قبولش نمیکنند. رفته مرز کویت که اگر بشود برود کویت. مرز کویت آمدند. کلاً هم هفت هشت تا طلبههایشان بیشتر کنارشان نیستند. امام خمینی دارد وضو میگیرد. آنجا برمیگردد به این شاگردش هفت هشت تا. میگوید که: «آقایون! خودتون را معطل نکنید. همه برید. من تنها باید برم.» هفتاد سالش بود آن موقع. هفتاد که بیشتر دیگر. هفتاد و خردهای سالش بود. نزدیک هشتاد. این ماجراها از ترکیه بوده است یا نجف بوده؟ شک کردم که ورود به نجف بوده است یا بعد نجف بوده. بعد نجف بوده. از آنجا بعدش رفتند فرانسه، نوفل لوشاتو. «همه برید. اینجا کسی نمونه. من به شما نیاز ندارمها. برید. من تک و تنها میروم. اینجا اگر کو نام دادن، راه دادن. ندادن، ندادن.» به برخی شاگردهاش گفته بود که: «اگر هیچ جا رام ندهند، من را سوار قایق کنند، توی دریا مدیترانه رها کنند، من میروم همانجا کارم را ادامه میدهم.» باهاش مصاحبه کردند توی فرانسه. ازش میپرسد که: «شما برنامه روزانهتان را بگویید.» امام میگوید که: «من خیلی الان با جزئیات نمیتوانم بهتون بگویم دقیقاً در شبانهروز چهکار میکنم، ولی شانزده ساعت را کامل کار میکنم.» در سال هشتاد سالگی. شانزده ساعت کار مفید. این در صحیفه امام هست. پس در خود اراده است دیگر.
امام خمینی. خب خیلی دیگر رفتم در مورد شخصیت. جملهاش را بخوانیم. آیا امام خمینی ما میخواهیم با اراده بشویم؟ چهکار کنیم؟ من که آماده کشته شدن هستم. در مورد اراده حرف زدم. امشب ارادهام را نشان بدهم. شما همهتان برید. من تنها میمانم اینجا. میخواهم این جملات را، چند تا جمله از امام خمینی میخواهم بخوانم. روحش شاد و بعد این. من هم روح امام خمینی در کتاب شرح چهل حدیث صفحه هشت میفرمایند: «استاد معظم ما، دام آیت الله شاهآبادی میفرمودند: بیش از هرچه گوش کردن به تقنیات، سلب اراده و عزم از انسان میکند.» غنا آدمها را بیچاره میکند. اراده را نابود میکند. غنا چه نوع موسیقیای است؟ غنا موسیقی لهوی. هر نوع موسیقی نیست. اصلاً خود من الان به صدایم آهنگ بدهم، این هم میشود موسیقی. سلامی که مثلاً آخر روضه میدهیم، این موسیقی است. مداحی میکنم، موسیقی است. همه اینها موسیقی است. موسیقی که حرام نیست. خود موسیقی که... موسیقی لهوی. لهو مزل دیگر. حالا فرصت نیست بنده اینجا مفصل شرح بدهم. یک بحث مفصلی دارد. مقداری از این مطالب دادم رفقا جزوه کنند. حالا این هم باز توی همان فضای مجازی اشاره. رفقا جزوهاش را میگذارند که رفقایی که میخواهند با جزئیات بیشتری در مورد لهو مطالعه کنند، موسیقی لهوی بدانند که دقیقاً چیست. هر موسیقی نیست ولی لااقلش میگفت آن موسیقیای که باهاش رقصش میآید و رقص دارد، این دیگر لهو مزل است دیگر. خیلی از موسیقیها هم خوب است. این شبکه پویا، خدا بهشان خیر بدهد. ما بدیهای مملکت را میگوییم، خوبیهاش را هم باید ببینیم دیگر. یکی از کارهای استاندارد و قشنگ. اولش البته خیلی کار قوی نبود شبکه پویا. ولی الان موسیقیهاش خصوصاً آهنگهایی که ساخته. چون ماها که بچه داریم دیگر. ما شانزده ساعت در روز مثل امام خمینی که کار مفید میکرد، کار مفید پای شبکه پویا میکنیم. فقط پویا میتوانیم نگاه کنیم. برنامههاش دیگر. همهاش این موسیقیها را که آدم نگاه میکند لذت میبرد. موسیقی استاندارد، محتوا استاندارد. این لهوی نیست.
ولی یکی از برنامههای دیگر که متأسفانه ما مشاور برنامهایم، از برنامههای کودک یکی از شبکههای دیگر ماشاءالله یعنی قشنگ بندری میزنند آنجا. همه با هم جماعت. توی آن محله. خیلی قشنگ. دیگر این سری با رفقا اتمام حجت کردیم. ما بعد استدلال این رفقا هم بالاخره بچههای خیلی خوبیاند. حالا دیگر خودتان فهمیدید کدام برنامه را دارم میگویم. مخفیش نمیتوانم بکنم دیگر. بالاخره هر کی سرچی از ما توی اینترنت بزند، سریع فلانی آنجا بوده. رفقا خیلی خوب، بچههای خیلی مؤمنی. تهیهکنندهشان، نویسندهشان، بچههای خوشفکریاند. معتقدند. استدلالی هم دارند که بنده استدلال را قبول ندارم. اینها میگویند که مثلاً ما فلان خوانندهای که از کشور دررفته و نوجوانها خوششان میآید، ما میخواهیم جذب آن نشوند. خودمان اینجا نگهش داریم. که این جمله را در مورد این از امام خمینی برایتان میخوانم. امام خمینی چیزهایی گفته است صدا و سیما پخش نمیکند. چون پخش کند، خودش زیر آب خود صدا و سیما با این حرفها میخورد. اول جلسه گفت: «بندری اینجا نگاه کند.» گفت: «حاج آقا، اینجا اگر نگاه نکند بالاخره توی خیابان یاد میگیرد.» امام خمینی موسیقی لهوی را تشبیه میکند به هروئین. میگوید: «فقط اسمهاش با هم فرق میکند، اثرش یکی است.»
ببین حاج آقا! الان اگر من به بچهات هروئین ندهم، بالاخره پس فردا توی پارک نمیبیند؟ تو خودت استانداردش را، تمیزش را بدهی بهتر. «آشغال چی به بچهات بدهند؟» استدلالی میگویم. خیلی رفقای خوبیاند. بهشان علاقه داریم ولی استدلال اصلاً سروصدا نمیتوانیم قبول کنیم. موسیقی لهوی. از امام خمینی برایتان چند جمله میخوانم. ببینید که امام چی میگویند. امام خمینی تقریباً بیست بار در مورد موسیقی توی صحیفه امام صحبت کرده است که هیچ کدام از اینها به گوش من و شما نرسیده است. موسیقی حرام. موسیقی حلال. که امام گوش میداد. وارد فرودگاه ایران که شد، اول موسیقی زدند برای امام خمینی. آن «ای مجاهد شهید مطهر» را برایش میگذاشتند. اوشین نگاه میکرد. آهنگ اول اوشین را گوش میداد. دیدنش را. اخبار نگاه میکرد. اخبار آهنگ داشت. سریالها بعضیهاش آهنگ داشت. هر آهنگی که ما مخالف نیستیم. الان مثال برایتان از شبکه پویا. برخی مثالهاش را گفتم. آنی که آخه این الان رقص میگوید. من هم محتوا دارم. آخه این آنقدر الان بزرگوار مشغول تکان دادن است. دیگر اصلاً نمیشود فکر کند. «برای همه پیگیریات مرسی.» نه. «بچهها باید شاد باشند.» روز معلم اصلاً دیگر تا این اواخر تبدیل شد دیگر. اصلاً کلاً روز جهانی رقص بود. میآمدند یک وضعی. با کسی نمیتواند چیزی بگوید. «شما دشمنان شادی و خوشی و اینها هستید.» نه عزیز من! ما فدائیان ارادهایم و دقیقاً مشکلمان با اینها این است که ارادهسوز است.
بیشتر صحبت کنیم بعد دیگر بریم بخش نظم و تمامش کنیم. صحیفه امام جلد نه، صفحه دویست. چون میدانم امام خمینی را دوست داریم برایتان میگویمها. گوش دادیم. الکی گوش دادیم. اشتباه کردیم. چون میدانم قدر میدانید این شخصیتهای استثنایی را. میشناسید که دنیا دیوانه اینها است. دنیا دیوانه اینها است. اینها اینجور شدند. امام خمینی این مسیری که امام خمینی رفته است. دوست داری بچهات یک کمی اینجوری بشود. امام دارد مسیر نشان میدهد. دوست داری یکم آنجور اراده پیدا کنی. دیگر الان شروع کردی ورزش، تا دم مرگت تعطیل نشود.
از جمله چیزهایی که باز مغزهای جوانها را مخدر است و تقدیر میکند، موسیقی است. موسیقی منظورش موسیقی حرام است. چند جای دیگر هم اشاره میکند و توضیح میدهند که منظورم موسیقی حرام با ویژگیهایی که خودشان گفتند. «موسیقی، موسیقی اسباب این میشود که مغز انسان وقتی چند وقت به موسیقی گوش کرد، تبدیل میشود به یک مغزی غیر آن مغز کسی که جدی باشد.» از جدیت انسان بیرون میکند. متوجه میکند به جهاتی دیگر. «جدی بشود.» الان دیگر میخواهم خاطرات شهدا را هم بگویم. باید با آهنگ باشد. آهنگ ریتم قشنگ. خیلی خوب است. یک موسیقی دلنواز و گوشنواز. این خیلی خوب است. ولی یک موسیقی تند همچین بکوب. «محتوایی هم به ما بده.»
جلد نه، صفحه دویست و چهار. میگوید: «آقا این سریال را پخش نکن.» میگوید: «اینو پخش نکنم، میرود ماهواره نگاه میکند.» میگوید: «این آهنگ را نشان نده. پخش نزن.» میگوید: «این نباشد، میرود آن یکی را گوش میدهد.» امام خمینی خیلی قشنگ این را جواب داده است. میگویند: «اینکه میگویند اگر چنانچه موسیقی در رادیو نباشد، آنها میروند از جای دیگر میگیرند.» بقیهاش. «بگذار بگیرند از جای دیگر. شما عجالتاً آلوده نباشید.» حالا ادامهاش خیلی قشنگ است. بابا این آدمی است که اگر یک جا در مورد بخوربخور و چه میدانم اختلاس و اینها گفته است، خب توی ذهنمان است. در مورد عدالت. ولی آخه ببین، اختلاس میشود. میگوید: «فقط همهاش گیر داریم به رقص و بزن.» بگو اختلاس میشود. میدانی چرا اختلاس میشود؟ یک آدم دزد شیاد دارد اختلاس میکند. ده تا نفهم نامرد وایستادهاند نگاه میکنند. ده تا بیاراده. هیچکس نطق صدایش درنمیآید. از کجا بیاراده میشود آدم؟ از همین جاهایی که جدی نیست. این آدم را از جدیت میاندازد. چرا نقشه نمیبینیم این همه اختلاسها؟ گیر دادیم به این. تو چرا شبکه ارتباطی؟ همهچیز به هم وصل است. اراده را تضعیف میکند. بعد آن آدمی که باید مجازات کند این را، اراده ندارد. آدمی که باید سوت بزند با فساد، فساد میبیند، اراده ندارد. آدمی که باید دنبال این برود، اراده ندارد.
«آقا جوان، شب عروسی اینجوری مجلس نگیر.» ببین، تو بعداً آقا پسر، خانم. «رپ بازار پاساژ.» دوست داری که هرچی میبیند نخرد. میخواهد تو دردش اراده خانومت است. دختر خانم، تو با خودت میگویی چرا این شوهر من توی خیابان ارزانی میبیند، نگاه میکند. من لبخند میزنم. بعد بعضیهایشان رفیق میشود. تو مشکلت با اراده شوهرت است. تو عروسیات را کنترل کن. این زده ارادهتان را نابود کرده. چرا نمیگیری؟ آدمی که جدی نباشد، آدمی که دم غنیمت، آدمی که همینجور خودش سرخوش است، الکی است. «میروم طلاق میگیرم.» «خاله طلاق بگیری چی میشود؟» کجا میخواهد بند باشد؟ آدم باید یک جایی بند بشود. روانشناسی نگاه میکنم. خیلی ملکوت جهنم کار ندارمها. اصلاً جهنم نمیروم. روانشناسیش. یک آدمی که رفته به قله اراده رسیده، دارد راهکار به ما میدهد. تجربه که دیگر میشود حرفش را گوش داد.
ادامهاش محشر است. داشته باشید. چقدر قشنگ! «آنها هم کمکم برمیگردند به اینجا.» تو کجا را داری نگاه میکنی؟ اولی که انقلاب ما پیروز شد، گفت: «توی منطقه مصریها شروع کنند اینها مگر قیام کنند، پیروز میشوند.» پنجاه و هفت این را گفت یا پنجاه و نه؟ هشتاد و نه. مصریها قیام کردند. پیروز شد. سی سال بعد فهمیدند امام چی میگفت. میگوید: «تو موسیقیت را کنترل کن. تو برنامههای تلویزیونت.» بعد غربیها میگویند: «ما چهکار کنیم؟ مخاطبینمون همه دارند میروند تلویزیون ایران نگاه میکنند.» تو نمیخواهد تو سرت بزنی که: «من چهکار کنم؟ همه نرم ماهواره نگاه کنند.» تو اینور آن جذاب است. آن دیگر دارد حالش به هم میخورد بس که تا خرخره بهش دادند که مشغولش کنند. فقط بچه آخر یک جایی میفهمد: «بابا، من هر وقت بهت میگویم ننه...» یک جایی طرف میخواهد سؤال کند: «یکم خفه کن. ببینم چی میگویی؟ دنبال حقیقت میگردم.» هی میگوید: «برو برقص. یک پیک دیگر.» «برو جدی بزن.» بیا اینجا. «ما جمهوری اسلامی یک شبکه زدیم تصویری برای آهنگ صبح تا شب. یکی هم زدیم رادیویی صبح تا شب برای آهنگ.» تو الان با هشتاد میلیون ایرانی طرفی و هفت میلیارد کره زمین. میلیارد. هفت میلیارد را جذب کنم تو. امام چه شکلی فکر میکنی؟ عالم را چه شکلی میبینی؟ «من توی قله اراده، قله انسانیتام. از یک جای دیگر میبینم. فرق میکند با شما.» «شاه باید برود.» مردم گفتند: «آدم مستأجرش را از خانه نمیتواند بیرون کند.» میگوید: «شاه باید برود.» بعد شاه رفت. مستأجر شد. کجا را میدید؟ «صدام هیچ غلطی نمیتواند. آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند.» خوردن. من پرپر شدم. دیدی گفتم. میفهمد. الان کی این را باور میکند که این را جدی میگیرد؟ «این عضو نیست که اگر موسیقی در رادیو نباشد، آنها میروند از جای دیگر موسیقی میگیرند. حالا اگر از جای دیگر موسیقی بگیرند، ما باید به موسیقی بدیم. ما باید خیانت بکنیم. این خیانت است به یک ملتی. خیانت است به جوانهای ما. این موسیقی را حذفش کنید به کلی. عوض این یک چیزی بگذارید آموزنده باشد.» موسیقی که اثر خوب دارد و آموزنده است، مشکلی ندارد. «کمکم مردم را، جوانهای ما را عادت به آموزندگی بدهید. از آن عادت خبیثی که داشتند، برگردانید. اینکه میبینید که جوانها اگر این نبود، میروند سراغ موسیقی دیگر، برای اینکه اینها عادت کردند. این شاهد بر این است که جوانهای ما فاس... الان ما موظفیم که این نسلی که فاسد شده است، برگردانیم به صلاح و نگذاریم این کوچکهای ما فاسد بشوند. اینها را جلو باید جد باشد این مسائل. امروز که مملکت دست خود شما و مقدراتش دست شماها هست. هر کسی در هر محلی که هست، باید یک سازندگی، یک تحول ایجاد کند.» تحول به این معنا که رادیو تلویزیون در زمان طاغوت کارهای طاغوتی میکرد. «نصف کارش به این میگذشت که ما را تضعیف کند به واسطه موسیقی.» موسیقی تضعیف میکند روح انسان را. موسیقی اسباب این میشود که انسان از است... «نصف کار رادیو تلویزیون قضیه موسیقی بود و مسائل دیگر.» که امام مثال میزنند که مسائل مربوط به شهوات جنسی و اینها است و جاهای دیگر. جملات عجیب و غریب از امام خمینی. فقط نه امام خمینی بود. شهید مطهری چی میگوید؟ علامه جعفری چی میگوید؟ آلتر چی میگوید در غرب؟ که دشمن کنسرت بود. و آدمهای هوشمند غربی، برخی از هوشمندهای غربی میگفتند: «ما جوانهای غربی را با عرقخوریها و کابارهها زنده نگه داشتیم. ساکت نگه داشتیم. یک روز اگر اینها تعطیل بشود، اینها همه کف...» دیدی تا کرونا شد، آنها تعطیل شدند. همه کف خیابان بودند. خودش میفهمد دیگر. دیگر نمیتواند برود عرق بخورد بعد مستی کند. «خیانت میکنی.» تو میگویی فساد. چی باعث میشود فساد ریشهکن نشود؟ تو وقتی کاری میکنی آدمهای جدی ساکت میشوند، منفعتطلب میشوند. تو اداره میگوید: «ولش کن بابا. بیرون میکنند. سرمون درد نمیکند. الکی برای دستمال بست.» تو اراده داشت. گفت میخواهد چی بشود آخرش. روز اولی که نهضت شروع کرد، شصت و سه سالش بود. گفت: «جد من رسول الله شصت و سه سال بیشتر عمر نکرد. بیا من را بکشی.» پیروز شد. دنیا را گرفت. دنیا را تکان داد. غوغا کرده توی عالم. اراده است این. آقا جزم بود.
تمامش کنم. بریم تو نظم دیگر رفقا را دیدم. بریم تو نظم و مختصرش میکنم. سه تا نکته کلیدی در مورد نظم. نکته اول این است: با چی به نظم برسیم؟ یکی اینکه کارهای کوچک را مداومت. کاری که خیلی سخت نیست. مسواک را هر شب بزن قبل خواب. مقید باش. تکنیکهای دیگری هم کنارش دارد که وارد آن دیگر نمیخواهم بشوم. توی عباداتت این نماز نافله دو رکعتی بعد نماز عشا را بخوان. نشستم و تیره. مداومت در کار کوچک. این یکیش توی نظم.
دومیش چیست؟ توازن ایجاد کن بین انرژی و کارها. کارهای سخت و سنگین، کارهایی که نیاز فکری زیاد دارد، اینها را اول صبح انجام بده و بعد خوابت انجام بده. کارهایی که خیلی انرژی فکری نمیخواهد، قبل خواب انجام بده. گوشیت را بگذار برای قبل خواب. اینترنتت را ساعتی بخر. اول صبح بلند میشوی با انرژی مینشینی یک ساعت توی گوشی، میری. نابود میکنی کار را. همهکارهات را مردت. این خیلی انرژی نمیخواه... توازن ایجاد کن بین کارهات و انرژیات.
و سومیش. سومیش این است که ماشینی نباش. توی نظمت نظم ماشینی به تدریج بیاحساس میکند و اصلاً خود همین آدم بیاراده میکند. مقید به برنامههات باش ولی بسپار دست خدا. اینجور اگر باشی، اگر یک روز اختلال توی کارت پیش آمد، کار را رها نمیکنی. دور. فردا ادامه. چون بالاخره اختلال پیش میآید دیگر. بعضی چیزها توی دست ما نیست. مریض میشوی. یک روز کار پیش میآید. اینجاست که آن روایت طلایی: «عرف عرفه الله بِفَسْخِ العَزائم.» امیرالمؤمنین فرمود: «من خدا را شناختم به فسخ عزائم.» جایی که ارادهها اسباب جور شد. همهکارها را کردیم، کار جور نشد. آدمی که اهل نظم این شکلی است، آسیب نمیبیند. خیلی خب. اینجا مشکل پیدا کرد. فردا از بخش بعدیش ادامهاش را میرویم. آخه یک روز یکم این تایم برنامهمان به هم بخورد، تا شبش را دیگر ولش میکنیم. فرصت بگذار برای جابهجایی برنامههات. یک سری چیزها دست تو نیست. یک سری چیزها به هم میخورد. البته آدم بااراده اینجور وقتها نابود میشود و خیلی بهش فشار میآید ولی تحمل میکند.
از این زاویه امشب میخواهیم بریم کربلا. یک زاویه خیلی ویژهای است. در قله اراده، آن بالا بالاها در سطح انبیا اولوالعزم. یک کسی را داریم به اسم عباس بن علی. اوج ارادت. لشکر دشمن گفت اگر اراده کند، همه ما را تار و مار میکند. تار و مار میکند. از او میترسیدیم. در اوج اراده بود. عباس اگر یک حرفی را گفت، حتماً میشود. اگر یک قولی را داد، حتماً عمل میکند. عباس و قولش. عباس و وعدهاش. عباس و کار عباس و عزم. معطلت نکنم. بریم کربلا. شب تاسوعاست. عباس به بچهها قول داده است آب میآورد. حتماً میآورد. بچهها منتظرند. «عباس جان! بدو، عباس آب میآورد.» شده به دندان بگیرد مشک آب را میآورد. ولی یک وقتهایی هم خدا بالاخره این آدمهای بااراده را کارهایشان را جفت و جور نمیکند دیگر. لا اله الا الله.
مرحوم آیت الله بهاءالدینی بهش بشارت داده بودند. «امسال عاشورا برای شما کشفی رقم میخورد و ما مقداری از واقعه کربلا را به شما نشان میدهیم.» این را بنده کانال معتبر از واسطه معتبر شنیدم. داشته باشید. امسال تاسوعای ما را آتش میزند. این داستان. عاشقان ابوالفضل. تاسوعا دیگر وقت مال شما است دیگر. نوبت شما. ابوالفضل. یاس.
آیت الله بهاءالدینی منتظر بود روز عاشورا آن اتفاق برایش رقم بخورد. از صبح که پاشد به خانواده گفت: «من میروم توی اتاق. کسی به من کار نداشته باشد. مشغول ذکر و توجه و اینها میشوم. کسی سمت من نیاید.» گفتم دیگر نشست. یکم ذکر میگفت. یکم نماز میخواند. دعا میکرد. تا اذان ظهر. اذان ظهر شد. نمازش را خواند. مشغول ذکرش شد. گفتم یکم ذکر گفت. یکم دیدیم گریه میکند. به هر حال ظهر عاشورا بود. یاد مصائب جدش بود. دیدیم دیگر طرفهای عصر صدای گریهاش بلند شد. شیون زد. غش کرد. بیهوش. آمدند به حال آوردند. گفتند شش بار ایشان هی غش کرد. هی به حال آوردند. هی یکم به حال آوردند. هی از حال رفت. یکم به حال آوردند. از حال رفت. طبیب ایشان آمده بود. دیگر ایشان یکم ماساژ داد. یکم آبش دادند. خیلی حالش به هم ریخته بود. تا شب ایشان حالش بد بود. رفقا آمادهاید؟ دیگر این دیگر خود روضه است. خیلی اصرارش کردند: «آقا! مگر چی دیدی تو اینطور بیقرار شدی؟» حرف نمیزد. فقط گریه میکرد. آخر آخر بعد چند بار که هی اصرارش کردند و ایشان سکوت کرد، گفتند دفعه آخر. یکم انرژیاش را جمع کرد. نفس گرفت. این جمله را فرمود. فرمود: «امان از چشمهای ابوالفضل وقتی مشک به زمین افتاد.» زمین افتاد. این صحنه را از عاشورا دیده. آن حالت ناامیدی. کار مشک نبود. عباس و اراده عباس. قول داده به بچههای حسین. به این بچههایی که از شدت عطش شک گذاشتند روی خاک نمناک کف خیمه. این علی اصغر. اینجور شیون. «من قول دادم به این بچهها.» لا اله الا الله.
شب تاسوعا. بیاین یک جای دیگر بریم روضه. به خدا سالها گذشت از ماجرای کربلا. سکینه دختر اباعبدالله یکی از... عباس به او قول آب داده بود. سالها گذشت. دختر بزرگی شده بود. رشید. زن کاملی شده بود. میگوید: «یک روز دیدم در خانه را میزند. در خانه را باز کردم دیدم امالبنین مادر عباس آمده پشت در.» اصلاً امیرالمؤمنین امالبنین را گرفت به خاطر اینکه یک زنی باشد که عزم داشته باشد. از توی این بچه بااراده دربیاید. عباس تولید بشود. حالا ببین مادر چی است. در زد. سکینه. یا سکینه. هر دو تاش گفته میشود. در را باز کرد. دید امالبنین پشت... «سلام مادر جان. خوش آمدید. خوش آمدید. قدم به چشم ما گذاشتی. بفرما داخل.» گفت: «نه، من مزاحمت نمیشوم. فقط آمدم یک چیزی بهت بگویم. دلم آروم نمیگرفت. دلم قرار... سکینه جان! آمدم از جانب بچهام حلالیت بطلبم از تو. عباسم بهت گفته بود آب میآورد. من که نبودم. شنیدم به من گفتند عباس به تو قول داد. قول داد. من عباسام را میشناسم. یادش برود. حواسش پرت بشود. سک... خودت میدانی که آخه دستهاش را بریدند. تیربارانش کردند. مشکش را زدند. عمود به فرقش زدند.» «عباس من اگر عمود به خیمه میرساند.» «آمدم بگویم عباسام را حلال کن.»
«اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَباعَبدِاللهِ وَ عَلی الاَرواحِ الَّتی حَلَّت بِفِناَئِکَ عَلَیکَ مِنّی سَلامُ اللهِ اَبَداً مَا بَقِیتُ وَ بَقِیَ اللّیلُ وَ النَّهار وَ لا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهدِ مِنّی لِزِیارَتِکُم. اَلسَّلامُ عَلَی الحُسَین.»
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...