بررسی آیات پیرامون برزخ با توضیح و تفسیر علامه طباطبایی (ره)
فصل اول: نشئآت
تعبیر قرآن از عالَم نشأه است
نشأه به معنی بروز با امتداد است
از دنیا به برزخ، از برزخ به قیامت، آخرش که چی؟
غالب تجربه های نزدیک به مرگ ورود به زندگی برزخی نیست!
خواب هم نوعی تجربه نزدیک به مرگ است.
دو خواب متفاوت از پیامبر اکرم (ص)
کسانی که از دنیا رفته اند زنده تر هستند!
خواب و رویا مراتبی دارد؛ گاهی برزخی و گاهی قیامتی هستند!
مرتبه بندی تجربههای نزدیک به مرگ
مانعیت شیاطین از صعود انسان به آسمان
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسمالله الرحمن الرحیم
بسمالله الرحمن الرحیم. بحثی که خدمت عزیزان داشتیم، عنوانش بود «برزخ در المیزان»؛ که بنا داریم آیات پیرامون برزخ را، توضیح و تفسیر مرحوم علامه طباطبایی را، مروری داشته باشیم. این بحث فصلهایی دارد که اگر خدای متعال، حیات و توفیقی بدهد، طی چند فصل، انشاءالله این مباحث را مطرح خواهیم کرد. فصل اولی که از این بحث خواهیم داشت، عنوانش «نشئات» است.
فصل اول بحث نشئات. نشئات جمع نشئه است. نشئه همینی است که حالا ما ازش تعبیر میکنیم به «عالم»؛ مثلاً نشئهای به نشئهای. البته «نشئه» معمولاً در زبان فارسی ما استعمال دیگری دارد؛ آن هم وقتی است که خلاصه کسی جنس خوبی نصیبش شده و از یک ساقی منصِف و مسلمان، خلاصه در اثر استعمال، حالات خوشی به او دست داده و میگوییم: «فلانی نشئه است». البته آن هم معنایش نزدیک به همین است؛ یعنی خلاصه یک عالم دیگری الان پیدا کرده، در اثر این استعمال، و یک حال و هوای دیگری در اثر آن عالم خودش بیرون آمده و به یک عالم دیگر، یک عالم مستی و عالم خلاصه هپروت و اینها، وارد شده است. این همان نشئه است؛ ولی نه به آن سمت، به این سمت.
نشئه، اینوری است و تعبیر نشئه، تعبیر قرآنیاش است که کمتر به آن پرداخته میشود. معمولاً تعبیر «عوالم» گفته میشود که خب، در فضای فلسفه و عرفان نظری و اینها معمولاً همین کلمه استفاده میشود؛ ولی تعبیر قرآنیاش به نظر بهتر باشد. البته تعبیر «عالمین» را هم ما در قرآن داریم؛ یعنی «عالم» هم خودش کلمه قرآنی است، «عوالم» هم از یک جهت قرآنی به حساب میآید؛ ولی تعبیر «نشئه» تعبیر قشنگتری است که خدای متعال در مورد آخرت به کار میبرد: «نشئه دنیا»، «نشئه آخرت»، یا «نشئه اولی»، «نشئه اخری». گاهی هم البته تعبیر به «حیات» دارد یا «یوم» دارد: «یوم الآخَر»، روز آخر. این هم تعابیر فوقالعاده لطیفی است در قرآن که خیلی اینها جای تأمل دارد. کلمات خدا را باید با یک حساسیت و دقت بررسی کرد. گاهی تعبیر دارد به «حیات اخری»، گاهی تعبیر دارد به «حیات آخرت»، گاهی تعبیر دارد به «یوم الآخر»؛ که خیلی در اینها نکته است. «یوم الآخر»، روز پایانی، آخر. «حیات آخرت»، زندگی پایانی یا پایانبخش. «حیات اخری» میشود: «زندگی دیگر». «نشئه اخری» میشود: «نشئه دیگر».
کلمه «نشأ» کلمه لطیفی است. وقتی یک چیزی در یک بستری همینجور حرکت میکند و هی بروزی دارد پیدا میکند... «انشأ»؛ دیدید میگویند مثلاً «این انشا و املا»؟ که خیلی تعبیر قشنگی هم هست، یعنی همین انشا و املای فارسی خودمان. کلمه دقیقی است. همینی است که در املا، یک چیزی دارد نوشته میشود، پر میشود. پر کردن، سنت املا هم همین است دیگر: «یُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدادُوا اثْماً». خدا دارد پر میکند این پیمانه اجلشان را؛ فعلاً فرصت داده پر کنند این پیمانه اجل را. این میشود «املا»؛ پر کردن. یک برگه را پر میکند، این میشود «املا». انشا باید ... در «املا» دقیقاً یکی یک چیزی میگوید، این مینویسد، این فقط پر میکند. در «انشا» بروزی است. همینجور از تو میریزد بیرون، از درونش بروز میدهد و یک سیر استمراری هم در آن است. یک جریانی، یک بروزی است، یک بروندادی با یک استمرار. نه فقط یک لحظه بروزی بیاید و تمام شود؛ نه. یک استمراری که دارد یک چیزی از درون بروز پیدا میکند با یک جریان و امتدادی. این میشود کلمه «انشا».
در واقع «نشأ» هم همین است دیگر. البته «نشئت» میگوید: «فلان چیز از فلان چیز نشئت گرفته»؛ یک «نشئت» داریم، یک «نشأ» داریم که این هم کلماتی است که به همدیگر نزدیک است. وارد بحثهای تخصصی لغتشناسی نمیخواهیم بشویم. میگوییم «نشئت». «منشأ این قضیه چیست؟» «منشأ این کجاست؟» مثلاً: «این، منشأ این اختلاف چی بود؟» «چرا اینها طلاق گرفتند؟» «منشأ طلاقشان از کجا بود، از کجا؟» انگار یک چیز امتدادداری است. «منشأ» که میگوییم، یعنی همینجور کش دارد. باید به یک جایی برسد که یک چیزی از یک جایی بروز پیدا کرد. یک امر پنهانی بیرون آمد. همینجور برونداد کشی در آن بوده و همینجور یک استمراری هم بوده است. این میشود «منشأ»، میشود «نشئت».
لذا هر جایی تعبیر «نشئت» را به کار نمیبریم. «نشئت» با در واقع «علت این قضیه چیست؟» یک وقت میگوییم: «از کجا نشئت گرفته؟» استعمالات خودمان هم فرق میکند. «نشئت» با «علت» فرق میکند. یک استمراری باید در آن باشد و یک بروزی. کأنّ یک امری است که پنهانی است و دارد بروز. خب، این میشود «منشأ»، این میشود «انشا» و حالا میشود چی؟ میشود «نشئه». «نشئه» آن برهه بروز است. برههای که یک امری دارد به نحو مستمری بروز پیدا میکند.
خب، «نشئه اولی»، «نشئه اخری»، «نشئه دنیا»، «نشئه آخرت». خیلی تعابیر زیبا و ظریف و دقیق و لطیفی است. ما الان یک مرتبه از زندگی را داریم تجربه میکنیم در نشئه دنیا. یک برهه کشداری که دارد یک سری امور در یک سطحی، در یک لایهای، در یک درجه و مرتبهای بروز پیدا میکند. یک سطح کشدار با امتدادی که در یک سطحی از روشنایی و شکوفایی و وضوح حقایق و هستی و زندگی، خودش را دارد نشان میدهد. بعد از این نشئه، منتقل میشویم به نشئه بعدی. انتقال پیدا میکند.
چی میشود؟ «نشئه آخرت»، «نشئه اخری»؛ به تعابیری که در قرآن داریم که در قرآن هم چند بار این بحث به کار رفته است؛ در سوره عنکبوت، سوره نجم، سوره واقعه. این کلمه به کار رفته که حالا سوره واقعه، انشاءالله یک مباحثه و مروری خواهیم داشت. این میشود. خوب است که ما حالا تعبیر «معاد» و اینها، «معادشناسی» و اینها، مثلاً گاهی به کار میرود. نه، تعابیر خوبی است. شما در قرآن، «معاد» را هم داریم؛ ولی کلمه «معاد» در مورد آخرت در قرآن ظاهراً به کار نرفته است. «إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَى مَعَادٍ» (سوره قصص)؛ در سوره قصص میفرماید که: «إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَى مَعَادٍ». کلمه «معاد» همین در قرآن هم یک بار استفاده شده و معنایش هم ظاهراً همان محل بازگشت حضرت رسول است، یعنی مکه. «تو را دوباره برمیگردانیم به مکه» از آنجا که عود کردی. «معاد» را برای امور آخرت و اینها میخورد؛ ولی کلمه «آخرت» کلمه قشنگتر و دقیقتری است. خصوصاً «نشئه آخرت» که اصطلاحی است که کمتر استفاده میشود.
خب، پس ما میخواهیم در فصل اول این بحث، در مورد نشئات در واقع مطالعه و مباحثهای داشته باشیم و خصوصاً نشئه آخرت. باید یک مقایسه البته بین نشئه اولی و نشئه اخری هم، البته صورت بگیرد. این نشئه را با نشئه بعدی مقایسه بکنیم و انتقال از این نشئه به نشئه بعدی. ضوابط حاکم بر این نشئه چیست؟ ما الان در چه مرتبهای از حیات دقیقاً هستیم؟ بعداً وارد چه مرتبهای از حیات؟ و این نشئاتی که در پیش داریم، به چه نحوی است؟ اصلاً چرا چند تا نشئه است؟ برای چی اینجوری است؟ چرا پلهپله است؟ چرا مرحلهبهمرحله است؟ تفاوت این پلهها با همدیگر چیست؟ حالا آخرش که چی؟
یک سؤال جدی، که «آخرش که چی؟» سؤالی را جوانی فرستاده بود: «اثبات. اصلاً که چی؟ حالا مثلاً اومدیم اینجا. حالا بعد برزخ و جزای اعمال و بعد میریم قیامت و فلان. خب، حالا که چی؟ چیه میخوای برای ما اثبات بکنی؟» وقتمان را... به خدا، دقیق نفهمید که اصلاً نسبت ما با خدا چیست. فکر کردیم خدا یک چیزی آن پشت کوهها است و بعد همینجور هی قدمبهقدم ما را میبرد ته کوه. «من خدام، من خدام». ما چون یک تصور دوگانگی این شکلی داریم و خدا را یک چیزی پشت آن کوهها میدانیم. بحث میشود که بحث مفصل در این فصل اول به آن خواهیم پرداخت و یکم نگاهمان نسبت به خدا، هستی، خودمان، نشئات، مراتب اینها عوض خواهد شد، انشاءالله.
پس ما در مورد «نشئه اولی» و «نشئه اخری» میخواهیم صحبت کنیم. تجربههای نزدیک به مرگ، در واقع سفر کوتاهمدت به نشئه اخری است. تعبیر «آخرت» را هم حتی اینجا به کار نمیبریم؛ حتی «برزخ» را هم به کار نمیبریم. خیلیهایشان ورود به برزخ به آن معنا نیست. نوع این تجربههای نزدیک به مرگ، اغلبش، اکثرش اصلاً کاشف از آن ضوابط و زندگی برزخی نیست. تعبیر قشنگترش همین است که یک تجربهای است از نشئه اخری، از نشئه بعدی. فاصلهگرفتن از این نشئه است؛ از این نشئه دنیا. یک رفت و برگشت سریع و کوتاهمدت و موقت و البته در یک سطح و اشل پایینی است به نشئه بعدی. لذا اصلاً تعبیر «مرگ»، «آخرت»، «معاد»، «برزخ» اینها تعابیری برای این قضایا، تعبیر دقیقی نیستند.
در مباحث «آن سوی مرگ»، که حالا بنا داریم که هی یک مروری هم به آن بحثها داشته باشیم دیگر، به مرور، عمیقترین... در آن بحثها، خب در آن، ما اصلاً آن تجربه اول را فکر میکنم در یک جلسه یا دو جلسه گفتیم و رفتیم. آن خانم سحر که حالا خیلیها بر اساس توصیفاتی که شنیدند، دنبال ایشان بودند که خلاصه با ایشان ازدواج بکنند و چشم برزخی داشته باشی و هم از جانب امیرالمؤمنین بهت عنایت باشد و هم زیبا و فلان و اینها، کونگفوکار. خیلی خلاصه، نویسنده کتاب میگفت که مواردی داریم که میگویند: «جان مادرت فقط این را به ما معرفی کن، میخواهیم با او ازدواج کنیم». خانه هم که داشت و خودش از خودش خلاصه خیلی سوژه خوبی بود که البته باز نویسنده سالها قبل بود. الان دیگر احتمالاً ازدواج کرده است. دوستانی که خیلی مشتاق وصال ایشان بودند، باید بگوییم که ناکام شدید و دست بردارید از این قضیه.
تجربه اول را از آن گذشتیم به خاطر اینکه اصلاً ورود به عالم برزخ و اساساً در همان فضای بیمارستان بود. البته چیزهای جالبی داشت آن گفتوگویی که با آن بچهسِن، آن بچه را فهمیده بود و توانسته بود یک انتقال معنایی با او داشته باشد؛ اشرافی که داشت به افراد و قضایا و مسائل این شکلی و نگهبان آن بیمارستان و اتفاقاتی که پیش آمده بود و اینها. به هر حال، اینها چیزهای جالب است که همین که کسی از کالبد تن جدا بشود، این قضیه برایش هست. ما حتی در خواب هم این را داریم؛ ولی خب نوعاً دیگر حالا خوابهای ما دچار چه مسائلی میشود که اینها در ذهنمان نمیماند یا شفاف از اینجور اطلاعات نصیبمان نمیشود. یک بحثی است که حالا بحث از غاص و احلام و اینها است که حالا انسان به محض اینکه از بدن انقطاع پیدا میکند، وارد نشئه بعدی میشود. اصلاً خواب، ورود به نشئه بعدی است، نشئه اخری است. از نشئه اولی درآمده. ادراکات او همه از جنس ادراکات نشئه اخری است. لذا تعبیر «برزخ» شاید اینجا تعبیر قشنگ و دقیقی نباشد. ورود به عالم برزخ به آن معنایش نیست. ورود به نشئه بعدی، ورود به نشئه بعدی هم باز به معنایش نیست. جدایی از این نشئه، جدایی موقت از نشئه دنیا است؛ از این عالم. چند لحظهای توجه او منصرف میشود، فارغ میشود، غافل میشود، به واسطه اینکه دیگر ابزار حسی او فارغ شده. دقایقی از این توجه به این بیا. حالا به میزانی که آن جایگاه شخصیتی و روحی و آن تعلقات و توجهات باطنی او شکل گرفته باشد، ادراکات او از عوالم بعد، ادراکات قویتر، متقنتر، شفافتر، درستتری است؛ و حالا این هم خودش باز مراتبی دارد که باید بعداً در این بحث نشئات ارز شود.
بعضی وقتها خواب انسان خیلی اوج دارد، حتی از عالم برزخ شاید عبور کند، باز حتی عبور کند به عوالم توحیدی. برخی از اهل کمال، عنایاتی که خدای متعال بهشان کرده بود در خواب حاصل شده. یکی از این بزرگان وقتی جایی میرسید، چون در خواب آن مراتب عالی معرفت خدای متعال و ملاقات خدای متعال برایش حاصل شده بود، به ملاقات خاص، ملاقات اخص... این هر جا که میرسید، حالا شوخی یا جدی، خیلی علاقه به خواب داشت از این جهت که دوباره حاصل شود آن قضیهای که... این دیگر تجربههای فوق تجربههای خواب این افراد است. طی کردن این عوالم و انصراف کامل از تمام هستی، از تمام خلق. اینها فارغ میشوند و از حجابهای نورانی هم عبور. البته خود این افراد، خوابهایشان درجات دارد و همیشه در یک سطحی نیست و مراتب دارد.
در مورد پیامبر اکرم، رؤیاهای ایشان همینطور بود. یک وقت در رؤیا دیدند که وارد مسجدالحرام میشوند که قرآن این را نقل کرده. یک وقت شجره ملعونه را دیدند. خود دو تا رویایی که قرآن در مورد پیغمبر اکرم نقل کرده، خودش کامل دو ساحت متفاوت و در واقع... که حالا آیاتش هم هست در سوره فتح، آیه ۲۷: «لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيَا بِالْحَقِّ». که این تعبیر، این آیه هم تعبیر فوقالعاده است. «خدا راست گفت به پیغمبر، خدا راست گفت خدا صادق بود با پیغمبر، پیغمبرش را در آن رویایی که پیغمبر... و به حق بود». خدا رؤیای صادقه؛ یعنی پس همه رؤیاها صادق است. از جهت اینکه آنی که خدا به آدم نشان میدهد صادقه. نفس انسان اگر صادق بود با خدا، با صداقت مواجه شد، خدا با صداقت دارد ملکوت و غیب را به او نشان میدهد. لذا انسان صادق، خواب صادق میبیند و حتی میتواند تعبیر خواب بکند، صدیق اگر باشد. «یوسف ایها الصدیق»، تعبیر صدیق دارد دیگر، «تعبیر کنی خواب ما را، تعبیر کنی رؤیا را». تعبیر صدیق بتواند تعبیر بکند. صدیق بودنش بود، اوج صدق که دیگر با حقایق یکی شده و عبور کرد از این صورتها که حالا بحثهایی باید در مورد بعداً صحبت شود. بفهمد که این کدام صورت را دیده. حقایق هستی در خواب. این تعبیر خواب اگر خودش هم صادق بود که در روایت داریم انسان صادق خواب صادق میبیند. انسان دروغگو، خوابش هم از قوس و احلام و دروغ و اینها است. البته این به این معنا نیستش که اگر کسی دروغگو بود، هیچ خواب صادقی نمیبیند. حالا بحث یعنی نفس انسان باید قابلیت داشته باشد، وگرنه خدا با انسان صادق، خدا صادقانه دارد این نشئات بعدی را به انسان نشان میدهد. همین الان هم دارد نشان میدهد. نه فقط در خواب، در بیداری هم دارد به ما نشان میدهد. ما در غفلتیم. همین الان اگر از این غفلت دربیاییم، از این توجه تام و تمامی که به این نشئه اولی داریم، اگر دربیاییم، همین الان هم نشئات بعدی را... «أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ». چقدر این سوره زیبا است. «مشغولتون کرده تکاثر». بعد همهاش مشغول زیارت مقابرید. آدم در قبرستان که میرود، چی میبیند؟ قبر میبیند. قبر یعنی چی؟ یعنی یک نشانه بیربطی که اصلاً ربطی ندارد به آن مرده. آنی که در آن است. «قبر این آقا»، یعنی یک دلالتی دارد، یک حکایتی دارد از آن آقا که اصلاً آن آقا نیست. قبرش را زیارت میکنیم. وقتی مشغول تکاثر شدی، مشغول زیارت مقابر میشوی، قبرستان در قبرستان میچرخی. کسی که در نشئه دنیا است و نشئه او راست و ادراکات او در نشئه اولی است، مشغول زیارت مقابر است. در قبرستان دارد میچرخد. مردن مردهها را دارد میبیند. چون نشئهای است که کمترین مرحله حیات را دارد و همه چیز اینجا مرده است. بعد هم این مردههایی است که یک حکایتی از آن زندگان است و آن زندهها نیست که اصل حیات در نشئات بعدی است.
یک تعبیر خیلی قشنگی در یکی از این تجربههای نزدیک به مرگ بود، پخش کرد که ازش پرسید: «اینهایی که آنجا دیدی، مادربزرگت را دیدی، او زندهتر بود یا اینها که بچههایی که دورت بودند کنار این دوچرخه؟» گفت: «آنها زندهتر بودند، اینها مرده بودند». این تعبیر، جان مطلب است. خیلی تعبیر درستی است. میگوید: «زندهترین فردی که در عمرم دیدم، آن بود، آن مادربزرگم بود که دیدم». آن اشرافی که او داشت، تسلطی که او داشت، عالمی که او بود، او زنده است، اینها مردهاند. اینجا زندگی فیک است، اینجا همهچیز مجازی است. در موردش مفصل انشاءالله، عمری باشد، حیاتی باشد، صحبت میکنیم.
پس چی شد؟ اینی که صادق است، خدا همین الان صادقانه دارد نشان میدهد. ما مشغول تکاثریم. به لهو گرفته ما را. مشغول تکاثر، غافل شدیم کلاً. «لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ». اگر از این تکانههای دنیا و تکاثر درآییم، به یقین رسیدیم، به یک ثبوت رسیدیم در ادراکات، به شفافیت و لطافتی رسیدیم، از این تکانها و اضطراب درآییم، آن حقیقت بر ما میتابد، حقیقت را صادقانه میبینیم. ما هم صادق میشویم، بعد صدیق میشویم، انشاءالله.
تعامل ما با هستی. خدا با رسولش اینجا صادقانه حرف زد و گفت: «لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ». در رؤیا پیغمبر اکرم دید که وارد مسجدالحرام میشود. یک مرتبه از رؤیای پیغمبر. پیغمبر هم در رؤیا همچین چیزهایی میدید. همه رؤیاهای پیغمبر که در آن درجات عالی نیست. پیغمبر هم رؤیاهایش درجات دارد. پیغمبر هم نشئات، سیر در نشئات. این رؤیای پیغمبر دیگر یک امر بیرونی دنیایی بود که بهش نشان دادند. یک حقیقت دنیایی از آینده که دید وارد مسجدالحرام میشوند. «إِنْ شَاءَ اللَّهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُءُوسَكُمْ». حتی دید که سر حال تراشیده، در امنیت. «وَمُفْرِحِينَ»، موها را کوتاه. «لَا تَخَافُونَ». خوف هم ندارد. این را پیغمبر در رؤیا دید. خدا به پیغمبر نشان داد. این رؤیای پیغمبر. این یک رؤیای پیغمبر است.
یک رؤیای دیگر پیغمبر چیست؟ در سوره اسرا، آیه ۶۰: «وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ». آن رؤیایی که بهت نشان دادیم، «قرار ندادیم اَرَینَاکَ»، ما نشان دادیم، ما ارائه کردیم. پس رؤیا همهاش ارائه خدا است. نه تو دیدی، خدا بهت نشان داد. ولی تو حالا به فراخور اینکه از جهت درونی چه جایگاهی داشته باشی یا به فراخور مصلحت تو، در چه سطحی ببینی، چی ببینی، چقدرش را ببینی، چقدرش را نبینی. ابراهیم یک بخشش را دید، همهاش را ندید. آن بخشش که دارد سر بچه را جدا میکند را دید. بقیهاش را ندید که بچه دیگر سر از تنش جدا میشود یا نمیشود؟ بعد خدا گوسفند میفرستد به جای این بچه. بعد ماجرا این شکلی است دیگر. در خواب خدا بهش نشان داد ولی رؤیای او صادق بود، همین هم شد، همین هم اتفاق افتاد. لحظهای که دارد این کارد را گذاشته: «إِنِّی أَرَىٰ فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُكَ». تو که ندیدی سرت را بریدم. نمیگوید: «در خواب دیدم سر تو را بریدم». میگوید: «در خواب دیدم دارم سر تو را میبرم، دارم سر تو را... دیدم، دیدم دارم سر تو را میبرم در حالی که این چاقو را گذاشتم، دارم میکشم». خب، همین هم اتفاق افتاد. بعدش را بهش نشان نداده بودند. امتحان همین بود. فهمید خواست خدا از او چیست. این قدرش را فهمید و نفهمید بعدش چی میشود. رؤیاها ضوابط این شکلی به مراتبشان فرق میکند. یک وقت این است؛ یعنی همین قضیه بیرونی دنیایی است، از آینده نشئه اولی بهش یک چیزی را خبر میدهد از آینده جلوتری که در نشئه اخری رخ میدهد، بلکه جلوتر در عرصه قیامت چیزهایی که رخ میدهد. برخی از این رؤیاهایی که انبیا و اولیا داشتند، اینها بوده و بعد دیگر حالا رؤیاهای بالاتری که آن اصل رؤیای پیغمبر. تعبیر «رؤیا» همین جا صادق است: «ما كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَىٰ». معراج پیغمبر بود که او خود رؤیا به معنای واقعی کلمه بود، نه رؤیا به معنای خواب. رؤیا برای رؤ، دیدار. اصل رؤیا بود چون در عالیترین نشئه رخ داد. بحث خب.
«إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ». این رؤیایی که بهت نشان دادیم، «موجب فتنهای بود که میخواستیم محک بزنیم مردم را». «وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ». به پیغمبر اکرم شجره ملعونه را نشان دادند و حالا این رؤیا هم ظاهراً همان قضیه بالا رفتن میمونها و این دست گرفتن بنیامیه و اینها بود دیگر. کی اینها شجره ملعونه بودند و قضایایی بود که برای پیغمبر به این شکل در قالب تمثلی. پیغمبر بنیامیه را ندیدند. یک سری افرادی میآیند، میروند مثلاً حاکم میشوند، میمونهایی که از منبر بالا میروند. این شکلی به آن صورت ملکوتی و منسوخشان که مسخ شده در واقع. چهرههای حقیقی ملکوتی و برزخیشان… این هم یک رؤیای دیگر است از پیغمبر. پس خود این رؤیاها هم مراتب دارد به حسب نشئهای که دارد آنجا رخ میدهد و اتفاق میافتد.
این میشود بحث نشئات. در واقع ما در این تجربههای نزدیک به مرگ و خود مرگ، ورود پیدا میکنیم به نشئه بعدی، ولی خب این ورود، این به این نشئهها مراتب دارد. برخی از این ورودها عرض کردم در آن قضیه سحر خانم، یک ورود سطحی بود که البته آن عنایتی که از امیرالمؤمنین به او شد، یک عنایت خاصی بود ولی بعدیهایش عمیقتر بود. فعلاً تا حالا در آن تجربیات نزدیک به مرگ آن قدر که دیدیم، عمیقترینش یکی همین کتاب «سه دقیقه در قیامت» بود. برادر عزیزمان آقا مجید عزیزمان، ایشان آن قدری که دیدیم و فهمیدیم که حالا آن قدری که شنیدیم و مطالعه کردیم و اینها، ظاهراً از همه اینها عمیقتر بود. یعنی ابعاد دقیقتری را شکافته و رفته جلو. یکی این بود و یکی هم آن تجربه سوم کتاب «آن سوی مرگ» که به او اجازه میدهند که یک سیری بکند در بهشت برزخی مادرش. و با در واقع البته این برادرمان خودش رفت و بهشت را یک دوری زد. آنجا در بهشت مادرش مهمان شد. در بهشت خودش که ان.. مهمان شد. در آن جایگاه برزخی خودش بهش نشان دادند و سیر کرد. او در جایگاه برزخی مادرش مهمان شد و البته مطالبی هم که نصیب او شد، چیزهایی که نقل کرده، خب از همه اینها عمیقتر و خاصتر است.
این درجهبندی و این طیفبندی را ما در این تجربیات نزدیک به مرگ میبینیم. برخی در همین فقط اشراف نسبت به بدنشان، دکتری که میآید، اتفاقی که میافتد، کی دعا میکند، کی چی میگوید... افرادی که میآیند عیادت. رفت و آمدها در این سطح است. گاهی عمیقتر است و اهل بیت عصمت را میبیند. عنایاتی از جانب اینها میشود. ملائکه را میبیند. شیاطین را میبیند. آن درگیریهای ورود به عالم برزخ و زیست در عالم برزخ که میخواهد از این دالان رد بشود و شیاطین اذیت و آزارهایی که دارند، آنها را میبیند و درگیر میشود. تجربه دوم «آن سوی مرگ»، آن آقای مهندس نسبت به برخیها این را دیده بود. خودش آنجا وارد نشده ولی دیده بود که آن خانم روانشناس مثلاً شیاطین آمدند هجمه میآورند که این با ایمان از دنیا نرود. یا آن آقایی که در بیمارستان داشت از دنیا میرفت، عزرائیل سلامالله علیه آمد و جایگاه بهشتی او را بهش نشان داد و آرامش کرد و او را برد. تجربه نزدیک به مرگ این قضایا نبود، مگر موارد اندکی.
برادر مدافع حرم، که درگیر شده بود با شیاطین، این خب این هم از این جهت عمیقتر و درست است. همین است: شیاطین نمیخواهند تو با ایمان وارد نشئه بعدی بشوی. سقفی که در این نشئه جا دارم که حالا مثلاً آسمان چهارم اگر باشد یا آسمان اول یا هر چی. بحث آنجا در آن سقفی که دارم. آسمان اول که بگیریم که سقف حرکت و سیر اینهاست. در آن آسمان اول وایسادند. در یک انتقال از آسمان، از دنیا به آسمان اول رفتند، خلاصه به آن آسمان. آنجا وایسادند که نگذارند تو سالم منتقل بشوی و درست و ببری با خودت این سرمایهها را. آنجا وایسادند که مزاحم بشوند و مانع... خیلیهای دیگر این را ندیدند. چرا؟ مگر به آن سقف نرسیدند؟ پایینتر بودند. و درگیریهایی که داشتند. یکی از این برادرها که در حرم حضرت معصومه اتفاقی برایش رخ داده بود، تعبیر قشنگی به کار برد. این داشت قرآن میخواند، از دنیا رفته بود، آمده بود بالا و بعد از او پرسیدند که اگر میخواستی بروی در برزخ مستقر بشوی، حالت همین بود؟ گفت: «نه، اگر قرار بود برم، میدانم که حالم عوض میشد». یعنی قشنگ فهمیده بود که این یک سیری است که باید برود جلوتر و آن جلوتر با یک چیزهای دیگری مواجه خواهد شد. این فعلاً همین که از این بدن فاصله گرفته و یک اشرافی دارد به این بدن و اینها و یک حالی هم بالاخره نسبت به یک از آن ضوابط نشئه بعد هم یک چیزهایی دارد نصیبش میشود دیگر. بینصیب... پی میبرد به اینکه آقا مثلاً حالا یا ذهن بقیه را میخواند یا پی میبرد به اینکه اعمالش چطور بوده. اینها دیگر یک طیفبندی هم باز اینها دارد. چقدر اینها پرتاب میشوند و چقدر فاصله میگیرند از این نشئه. به هر حال برخی اصلاً کلاً غافل شدند از بدن. همان مهندس به نظرم بود که میگفت: «اصلاً غافل بودم و آن همراه من میگفت حالا بیا یک سری هم به بدنت بزن». اصلاً کلاً فارغ شده بود. آن هم تجربه عمیقی بود از یک جهاتی. در شهر رفته بود، ملکوت شهر را دیده بود. آن کتاب «شنود» هم که از جهتی کلاً فوقالعاده بود. یعنی اصلاً یک چیز متفاوتی بود. آن هم از برادران عزیز و دوستداشتنی، ایشان هم کلاً یک چیز دیگری را اصلاً تجربه کرده بود و از جنس فعالیتهایی بود که داشت و فعالیتهای امنیتی. آن درگیریهای امنیتی در ملکوت و آن قضایا و وقایع و رفتن به خلاصه فلسطین و یمن و فلان و یک سیر در آن عوالم این شکلی. فضاهای بسترهای ذهنی ما هم خیلی دخیل است در آن نشئه بعد که چه چیزهایی را دنبالش میگردیم و چه دریافتهایی خواهیم داشت که اینها بحث... قبل از اینکه اینها همهاش یک ورودی به نشئه بعدی است، یک فاصلهای است از این نشئه و کلمه قرآنیاش هم همین کلمه «نشئه» است که حالا باید در مورد این بیشتر صحبت بکنیم انشاءالله.
و صلیالله علی سیدنا محمد
در حال بارگذاری نظرات...