‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم
درباره بحث تبلیغ عرض کردیم که باید متناسب با استعداد باشد؛ هم کسی که تبلیغ میکند و هم آن کسی که تبلیغشونده است. اصطلاحاً هر دو باید متناسب با استعداد حرکت کنند. استفاده از فضای مجازی را عرض کردیم که باید در موردش بحث مفصلی داشته باشیم. حالا اگر امروز باز دوباره به حاشیه نرویم و به بیراهه نرویم، باید مقداری در مورد آن صحبت کنم.
فضای مجازی محاسنی دارد و معایبی دارد. من وقت نکردم اینها را بنویسم، اما مقداری از آن را اشاره میکنم که البته بیشتر از اینهاست. اگر با دقت و تأمل بیشتری بنشینیم، نکات بهتری هست. یکی از محاسن آن، فراگیریاش است. فضای مجازی، فضایی فراگیر است و شما با مخاطب در هر حالی و در هر وضعیتی در ارتباطید. منبر از این جهت کاستی دارد؛ منبر شرایط ویژهای میطلبد. مثلاً، شما اگر در مسجد باشید، چه بسا هر خانمی نمیتواند در جلسه شرکت کند، یا تایم خاصی دارد. ممکن است کسی وقت نداشته باشد، مهمانی باشد، شرایط جور نباشد. این محدودیتهای زمانی و مکانی دارد.
ولی خب، برکات آن این است که شما مواجهه دارید با آن کسی که دارید با او ارتباط برقرار میکنید. یکی از خواص فضای حقیقی این است که شما مخاطب را میبینید. دیدن مخاطب خیلی مهم است، حتی تلویزیون که باز از فضای مجازی پاکتر است؛ یعنی تلویزیون خوب مهار شده است، یک رسانهی مهار شده است. فضای مجازی رسانهای مهارناشدنی است و به سمت افسارگسیختگی شدیدتر هم میرود؛ به گونهای که اصلاً نمیشود مهارش کرد، یعنی «آنتیفیلتر» نمیشود. فیلترکردن تلگرام تقریباً این شکلی است. شما تلگرام را نمیتوانید فیلتر کنید. بله، شما در عنوانها، در سیستم سرچینگ، یک سری واژهها را کدگذاری میکنید که این واژهها اگر سرچ شد، نیاید. کانال که نمیتوانید حذف کنید. هر کسی از توی خانهاش شروع میکند عکس گذاشتن، با این فیلترشکنهایی هم که الان داریم، و پروکسیها، خلاصه الان کار پیش نمیآید.
حتی نسبت به تلویزیون هم مزیت منبر این است که شما مخاطب را میبینید. احساس در چهره، از چشم، از حرکت، اینها مشخص است. در بعضی از فضاهای مجازی فقط لایک دارید. در بعضی فضاها، شما ناراحتی با هم نشون بدی، ابراز میکنی. اینستاگرام شما فقط لایک داری. یکی مشکل داره، زن زود بلاکت میکند، ریپورت میکنند. کل ماجرا ... کامنتت را ریپورت میکند، کامنت حذف میشود، بعد خودت حذف میشوی. بعد زیاد ریپورت شود، اصلاً کلاً از صحنه روزگار حذف میشوی.
خلاصه از مزایای منبر این است که شما روبرو هستید، نفس به نفس، از نزدیک حرکات و سکنات مبلغ دیده میشود. از برکات این است. البته مبلغی وقت یا وقتی مثل من که هرچه دیده نشود، بهتر است. یک وقت است که مبلغ مثل آیتالله بهجت است، دیده شود. ادب ایشان، متانت ایشان، حق استادی واقعاً حقّ عظیم استادی به گردن ما دارند. بسیاری از مباحث تفسیری را، بسیاری از سورهها را ما خدمت ایشان، یا حضوری و یا اجتماعاً استفاده کردیم. دو تا بچهها را برده بودیم، خلاصه خدمت شما... اذان که نمیگویند، ولی حالا در حد دعا. ادب ایشان، رفتار ایشان. یعنی من از آیتالله جوادی آملی آنقدری که از این حرکات ایشان در ارتباطات اینجوری ظاهری که بوده یادم میآید، بیشتر از صحبتهایشان است. هشتاد درصد، بینایی بصری است.
فضای مجازی از یکسو از فراگیری، نسبت به این خوب است. به این نسبت چیز خوبی است، به آن نسبت هم چیز بدی است؛ چون مخاطب تعیین میکند چه چیزی را بخواند، چه چیزی را نخواند. او انتخاب میکند و در تبلیغ انتخاب میکند. یعنی من میگویم که اینها باید برای من باشد. یعنی به جای اینکه پیغمبر تشخیص بدهد کار امت را، صلاح امت را، امت تشخیص میدهد که پیغمبر چه بگوید. اینها در بحثهای روانشناسی تبلیغ خیلی از بعضیهایش کار نشده است.
مباحث مهمی به عنوان یک کسی که شاید یک خرده تجربه داشته باشد در این زمینهها، شاید یک خرده در مباحث روانشناسی مطالعه داشته باشد، واقعاً احساس خطر میکنم از این جهت. سریع آنفالو (unfollow) میکند، سریع لیو (leave) میکند، سریع لفت (left) میدهد، میآید بیرون، رها میکند. میگوید: "دیگر خوشم نیامد." جمعیت اینجوری همه یکدفعه ول میکنند. به خاطر یک کلمه کمکم تعدُّل عوض میشود. کار متفاوت است. اثرپذیری مبلغ کمتر است.
شرط اساسی ویژگی مبلغ، یکی از مهمترین، مهمترین، مهمترین، مهمترین، مهمترین، مهمترین، مهمترین ویژگیهای مبلغ این است که باید شجاع باشد: «الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالاتِ اللَّهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ». قرآن در مورد مبلغین همین آیه و «وَ كَفَى بِاللَّهِ حَسِيبًا» آخرش. مبلغ ویژگیش چیست؟ در سورهی مبارکهی احزاب، در سورهی مبارکهی احزاب، آیهی معین، آیهی ۳۹، واژهی «یُبَلِّغُونَهُ» را اینجا در قرآن میبینیم. «الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالاتِ اللَّهِ» مخصوص پیغمبر نیست. «الَّذِينَ» بعد تازه «رِسَالاتِ اللَّهِ»؛ رسالت فقط مال پیغمبر نیست. همانگونه که از جلسهی اول بنده عرض میکردم، خاطر دوستان هست دیگر، طلبگی هم رسالتی دارد. معلوم است که طلبهشان رسالتی دارد. «یُبَلِّغُونَ» چی؟ کی؟ رسالات! رسالت! رسالت به دوشش است، بار سنگین است، بار کمر آدم را خم میکند. «الَّذِي أَنقَضَ ظَهْرَكَ». باری که پیغمبر را کمرش را خم میکند، اما پیر نمیشود، بهش فشار نمیآید، احساس دغدغه ندارد.
مبلغ مانند برخی از اساتید، منبریهای معروفی که میشناسید، سن و سالهای کم، محاسن همه سفید شده، پیر شده؛ دلسوزاندن برای مردم است. «عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ». حرص زدن برای هدایت. این حالتی است که آدم وقتی یک کسی پایش را یک خرده کج گذاشت، این دیگر شب خوابش نمیبرد. این میرود زار میزند، ایل نذر و نیاز میکند. یکی یک خرده تیپش عوض شد، یک خرده فضایش عوض شد، این دیگر آرام و قرار ندارد. این مبلغی که اثر دارد، این مبلغ را برایش میمیرند. نه اینکه همه باید بیایند دنبالش، آقا را التماس کنند، "حاج آقا بیا، تو را خدا، ما پنج نفر دیگر خودمان آمدیم." نه، بروید آقا، بروید آدم شوید. طبیب دوار یعنی دکتر اینجوری. دیدید؟
برود در بزند خانهها را، "آقا مجانی!" بعد تازه سنگش بزنند. بعد باخبر شوید که من چه بودم، برای شما چه میخواسته. برود در بزند، بعد سنگش هم بزنند. نمیدانم، وزارت بهداشت بخواهد بیاید با یک خانهای که با این دکتر برخورد کرده، بیایید اعمال قانون بکند. دکتر واسطه شود پیش وزارت بهداشت. ببین رحمت را. ببین تو را خدا. «رَحْمَةً لِلعَالَمِينَ». مبلغ باید سرشار از رحمت باشد، قلبش غلیظ نباشد. «لَانفَضُّوا مِن حَوْلِكَ فَ بِ مَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ». رحمت خدا این است: «لین» میشود آدم. مبلغ احتیاج به رحمت دارد. رحمت نمادش کجا معلوم میشود؟ در لینتش یعنی نرمی/لطافت.
آدم به هرکی میرسد، دست میدهد، روبوسی میکند، در آغوش میگیرد، معانقه میکند، ارتباط برقرار میکند. ارتباط، به قول امروزی «تاچینگ» (touching)، لمسی. توسط لمسی خیلی اثرش بالاست. معانقه، مصافحه، اینها کارهایی بوده که پیغمبر به ما یاد دادند. به هم میرسیدند، پیشانی همدیگر را میبوسیدند. کوه به اندازه وسطمان فاصله میشد. در «سنن النبی» بروید بخوانید. این «سنن النبی» فوقالعاده است. اینها را بروید. اول کار چه بگوییم؟ این این است. علامه طباطبایی آداب معمولی، آداب دستشویی رفتن، حمام رفتن، مسواک زدن، غذا خوردن. با درخت معمولی میرسیدند به کوه میرسیدند. تمام شد. به هم میرسیدند، دوباره سلام، روبوسی، پیشانی همدیگر را میبوسیدند. فاصله کم میشد.
یعنی باید فضای جامعه، فضای رحمت و محبت و دلسوزی و دورهمی باشد. غذا میگذاشتند سر سفره. حضرت فرمود که بهترین غذاها این است که دستهای بیشتری برش دراز شود، نه جداجدا بخورید. همه از یک جا. "سیستم کثیف بود، دستاتونا بشور." پس از آداب این است که صاحبخانه آب بیاورد سر سفره، دست تکتک مهمانها را بشوید قبل غذا. این هم ظرف سکا درست کردن، در گردن. سینه کثرت عیدی، یعنی دستهای بیشتری بهش دراز شوند.
پیغمبر اینجوری بود با مردم. «رِسَالاتِ اللَّهِ وَ يَخْشَوْنَهُ». مبلغ باید اهل خشیت باشد. یک خشیت داشته باشد و هزار خشیت نداشته باشد. این یک خشیت، هزاران خشیت را از بین میبرد. آن یک خشیت، خشیت چیست؟ معنای ترس او، خشوع است. خشیت چیست؟ ما در فارسی یکی از مشکلاتی که ما داریم در ترجمه قرآن، ارتباط با قرآن همینه، دقتهای ادبی را ندانستن. خوف، ترس، فضا، ترس، چه میدانم، ابوجسد، ترس. خشیت، ترس. خشیت به معنای مراقبت است. اینی که، مراقبت، یعنی پاییدن. واژهی فارسی. آدم کی را میپاید؟ ببین هر ترسی نمیگندی خشیت «اَللّهُ». خشیت به معنای پاییدن خدا، یعنی از خشیت به معنای اینکه درک آن عظمت، پاییدن متناسب آن عظمت، هیبت به همین معناست دیگر. از یک عظمتی انسان ترس از یک جایگاه عظیمی دارد. ببینید، یک وقت شما ترس از یک ضرری دارید، درست؟ یک وقت ترس از یکازدسترفتن.
من الان میترسم باتری این تمام شود، من الان میترسم مثلاً گوشیام زنگ بخورد. خوفش را دارم، ولی خشیت ندارم. ولی بچهام دارد بغل حوض بازی میکند، وسط بحثم، خشیت دارم تو آب بیفتد. مراقب یک امر عظیمی خشیت بین یک مانع ایجاد میکنیم از اینکه آسیبی نبینی. الان بنده تور میزنم به این پنجره که پشه نیاید. البته از لوازم خشیتی تقواست. از لوازم خشیت عامل، کاری که بعد از آن آدم انجام میدهد، متناسب با این، آن میشود خشیت. درونیتر است تا تقوا، بیرون.
ولی خشیت مخصوص امری است که عظمت دارد. به شما نسبت به آن جایگاه عظیم، متناسب با آن عظمت میخواهی واکنش نشان بدهی. خوب، از میان خلق، چه کسی فقط از خدا خشیت دارد؟ «إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ». از بین همه بندهها فقط علما خشیت دارند. عالم فیز از علامت عالم این است. تا آدم عالم نشده نباید تبلیغ کند. ببینید، قول بلاعلم در قرآن مطرود است. تبلیغ در تبلیغ. من میخواهم دلها را به سمت خدا بیاورم. او که حالا هر کس خودش رسیده، بله، درختها را نگاه میکنم به خدا، بحثی نیست. ولی وقتی من میخواهم نبض فکر مردم را دست بگیرم، بهشان خط بدهم، اینور بروید، آنور نروید. این دیگر با درخت و جنگل و اینها کار درست نمیشود. بعد مسیر را بشناسم، راه را بشناسم، مقصد را بشناسم. علم لازمه است. علم خشیت میآورد. خشیت از کی؟ از خدا. خشیت از خدا که آمد، تقوا میآید. «وَ لَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ». دیگر از هیچکس غیر خدا خشیت ندارد.
رکن تبلیغ، بیپروایی، شجاعت، رک بودن. رک بودن همان شجاعت است، ولی یک تفاوتهایی دارد. رک بودن یک نوعی توش بیپروایی بیادبانه هم هست. مبلغ باید رُک باشد، ولی رُک مودب. ببینید، اینها نکات مهمی است که دارم عرض میکنم. نه رک بودن با «هل». خیلی جاها باید آدم تغافل بکند. خیلی وقتها نباید به رو بیاورد، اصلاً ندید بگیرد.
دانشگاه ما رفتیم تهران، آن زمان تقریباً ۱۸ سالم بود، یک ماه، تقریباً دو ماه بود، ماه محمد شده بود. اولین دانشگاهی که با لباس میخواستیم برویم دانشگاه. مبلغ داشتیم یک دانشگاه علمی کاربردی تو ستارخان تهران. یعنی ستارخان همینجور تو خیابان راه رفتنش آدم باید آماده هر چیزی باشد. ما چون بچهی منطقه بودیم تا حدی. حالا دانشگاه علمی کاربردی، علمی کاربردی در بین مراتب دانشگاهی، ادون دانشگاهها است. بعد در دانشگاهی که آخوند هم ندیدی، حالا درش هم چه جوریه؟ در باز میشود. به حِی یا هی دیگر بیاور. بعد تو کافیشاپ درست کردند، بعد دختر و پسر خلاصه در حال معاشقه و معانقه اینها، قلیان بغل هم نشسته بودند و حالا باید در را وارد شدیم. جمعیت دوستدار روحانیت، مشتاق و منتظر حضور یک روحانی در صحنه. یکی از وسط ناگهان بانک برآورد و از آن وسط شروع کرد ریچاربار ما کردن. حالا یک طلبهی خام جمعیت، رفتیم بالا، رفتیم تو دفتر، دفتر اساتید. بعد نشستیم و دست دادیم و خلاصه حال و احوال و فلان و اینها. دیدم رنگش سفید مثل گچ. خجالت کشید. گفت: "حاج آقا ببخشید." گفتم: "برای چی؟ من بیاحترامی کردم و اینها؟" "اسمت چیه؟" گفت: "سید محسن فلان، سید کامران چیچی." سید حیدری، یادم نیست جدید چیزهای هفته خیلی ناجور شانگهای. "حاجی مخلصتم، حاجی فداتم. ما اینجورا هم نیستیم. ما بچهی هیئتیم. من مادرم نماز میخونه، من نمیدونم فلانی. من چاکرتم، من نوکرتم." دوباره من پا شدم برم سخنرانی. تو صورت این فرد فحش داده بود. "شما فکر کردی بنده مالک اشترم که برم تو مسجد برای شما دعا کنم؟ نخیر، بنده شیخ حسین انصاریانم." چون واقعاً برای مبلغ الگوست. کتابهای ایشان را بخوانید، آثار ایشان را بخوانید. من درسهای ایشان را گوش بدهید. مؤسسه هم دارد. بله، عرفان برای تبلیغ حسین و سح مبلغ تربیت میکند. ایشان آقا فوقالعاده است.
فلان عرقخوری. پسرشان از دوستان ما است. آقا امیر انصاری، معروف تهران. از روحانیون تلویزیونی خیلی خاطرات اینجوری از پدر دارد. گفت: "پدر ما رفت فلان عرقخوری، فلان جای تهران." فراوان ماجرا. من تو آثارشان هم دیدم از ماجراهایی که ایشان تعریف میکند. "اولین پاکتی که گرفتم از خود ایشان. بنده گاوم. پاکت که گرفتم رفتم عرقخوری فلان منطقه." گفتم که شما یک پیرمردی بود من با زیرپوش داره میریزه. ساقی را درست میکنم پشت یخچال. گفتم: "شما در شبانهروز چه درآمدی دارید؟" پاکت داشتم، دادم، گفتم: "یک ماه محرم، امام حسین، من هزینهی کل این عرقخوری را دادم." بگو: "تو محرم خوب بیکار میشوی."
بعدش دیگر هیئت آورده شد. تبدیل شد به آشپزخانهی هیئت؛ دخالت داشته. ۵۰ سال است. چقدره که اونجا هیئت امام حسین و فلان و غذا درست میکنند. بزنم با پول من. اصلش پول خرج کردن است. آدم اگر واقعاً دلش بسوزد، میشود سید مهدی قوام. پاک بود. "خانم چقدر میگیری؟" از تو دستش، تو جیب نذاشته بود. "از منبر که اومده اینو بگیر. قسمتت میدهم تا وقتی از این پاکت پول برمیداری، توش پول هست، دنبال گناه نرو." میگفت: "۲۰ سال از توش پول برمیداشتم." از کرامات ایشان وقتی باشد، وقتی درد باشد، آدم با چنگ و دندان. درد نداریم. رسانهای هستید، درد ندارید. گریه کنی، زاری کنی، سر دیوار نمیکوبی؟ وقتی یک خطایی از کسی میبینیم، این دارد کج میرود، منحرف است، عین خیالت نیست. موقعیتمان تثبیت شود. ولی از این طرف شجاعت، رُک بودن، شهامت. آدم نترسد.
پس این شهامت است، شجاعت است. با آن تغافل، با آن «هل»، با آن گذشت، با اینها باید جور شود. بله، رُک بودن هم به این معنا نیست که من بروم بنشینم بالا منبر: "زنهای بیحجاب پای منبر نشستهاند و شما همهتان یقیناً در جهنم خواهید بود." پیغمبر در معراج از مو آویزان شده بود. وقتی رفتم یک دونه چادری که یادم نیست نبود. شاید هم بود. حالا یادم نیست، چادری ندیدیم. حجابهای فوقالعاده افتضاح و فاجعه. نزدیک شهرک غرب بود. نزدیک شهرک غرب، بدترین جای تهران و بلکه ایران، شهرک غرب تهران است دیگر. بدترین جای ایران دخترهای بدحجاب و اینها پای منبر بودند.
ما در مورد زیبایی صحبت کردیم. بعد در مورد اینکه پیامبر چقدر به سر و وضعشان میرسیدند. آداب رسیدن به سر و وضع. تهش رسیدیم به اینکه حجاب، نباید حجاب. خودش رسیدن به سر و وضع و فلان و اینهاست. یعنی آخرش حجاب را تصویب کردیم. بعد، بعد از خانمها که حالا محجبه بودند، پشت پرده بودند، اینها به ما گفتند که این دخترهای بیحجاب آمده بودند اینجا، داشتند آرایش میکردند؛ صحبت کردیم. یعنی خوردخورد و آرام آرام، نه حرف کفرآمیز بزنم که خدا داعشی نیست که بخواهد کل ما تعلیم را رد کند. نه، خوردخورد، آرامآرام. سنت تدریج در بحث تبلیغ یکی از اصول اساسی است. آرامآرام، آرام، خوردخورد. مثل آن آقایی که رفته بود لاغر. رفته بود یک جایی تبلیغ برای اسکیموها. کجا؟ مثلاً یک کشور دیگری، جمعیت بیدین. "شما سالی یک بار فلان روز کفشهایتان را در بیاورید." رفت. سال بعد آمد گفت: "دستهایتان و صورتتان را هم." سال بعد گفت: "حالا همین روز که دست و پا و اینها را به قبله هم وایسابید. شمال غربی فلان جا." این را مثلاً به اینجور تدریس زیاد تدریج است. ولی آخر همهی اینها نمازخوان شد. خوردخورد.
حالا شاید هم دیگر یک خرده جنبهی افسانهای داشته باشد، ولی اصلش منطبق با ضوابط دین است. بحث حجاب تو دین تدریجی است. از پیغمبر که نداریم. اول فقط تو نماز. کمکم فقط در حد اینکه عریان نباشند، اعضایی از بدن. بعد کمکم کار میرسد به جلبا و خمور و اینها. بحث شراب اول فقط تو نماز نخوانید. بعد کمکم این توش خاصیت هم هست ولی هم ضرر دارد. بعد کمکم کلاً «مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ». بعد دیگر معاملهاش هم حرام. بعد دیگر کسی انگور بکارد برای اینکه ازش عرق بگیرد، این ملعون درگاه الهی است و فلان و چه و چه و مرتبهبندی شده است. روز اول پیغمبر «عرق ملعون از شارژرها و مشتریهاست». چیچی سمنها نیست؟
تدریج، نه یعنی ما از دوباره، نه یعنی از اصول را برگردانیم به هوای تدریس. گول نخوریم. شیطان این وسط خیلی بازی دارد. «آهنگ تو هم گوش بده، آرامآرام روش کار کنیم، تو ماشین آهنگش رو گذاشته». خوردخورد آدم کار گناه بکند. تعبیر عجیب امیرالمؤمنین، که فوقالعاده قانون طلایی است در بحث تبلیغ: «أتطلب النصر بالمن»؟ من برای اینکه یکی دیگر برود بهشت، بروم جهنم؟ که یکی دیگر برود چه ایثار احمقانهای؟
یک جوانی در مشهد آمد، پسر خوبی بود. گفت که به مناسبت، گفت که: "حاج آقا، جوان دانشجویی هستم و به یک خانمی علاقهمند شدم و به من گفته بود من مطلقهام. برقرار شد. صیغه کردیم. منزلش رفتم. یک روزی هم یک آقای کلید انداخت. فهمیدم شوهرش است. روابط داشتیم و بعد دیدم که شوهر دارد و بعد در رفتم و ما اصلش با همیم." بعد گفتش که: "حاج آقا، من اگر ول کنم، میرود تو خیابان. خیابانی میشود ها." گفتم که: "شما از امیرالمؤمنینتری؟ شما دوست داری جهنم بری که یکی دیگر برود بهشت؟" گفت: "سری بعد دوباره همانجا دیدمش. حاج آقا، خیلی حرفت به من اثر گذاشت. این زنه من را ول نمیکند. پیامک، اس ام اس، تلگرام. ولی هر وقت این پیام میدهد، میخواهم جذبش بشوم، یاد حرفت میافتم. میگویم قرار نیست من بروم جهنم که یکی دیگر برود بهشت. هر مسئول بوده، من گناه کنم به درک." زن شوهردار حرام ابدی میشود. این خیلی قاعده مهمی است. سنت تدریس، نه یعنی من گناه بکنم برای اینکه آن خوردخورد آدم خوبی بشود، خوردخورد برود بهشت.
من خوردخورد دارم میروم بهشت، آهنگ با اینها گوش میدهیم. دانشگاه ما را دعوت کردند تهران میدان معلم تهران. ماجرای من این خاطرات دانشگاههای ما رفتیم بنویسیم، کتاب میشود، کتاب پرفروشی هم میشود. خاطرات تبلیغ با روحانیت معظم. رابطه خوبی، حسنه. عرض کنم خدمت شما که برای پذیرایی شام آنجا دوره ابوالفضل دانشجویی با شلوارک و آستین کوتاه و قلاتی گردنبند، الان ۱۰ ساله سخنرانی داشتم. بعد شب زمستان بود، شام زود میخورم. بعد شب میلاد امام رضا. بعد "تموم". زدم رو شانهاش، گفتم که: "ببین، تو هرچی گذاشتی، ما گوش داریم. نوکرت هم هستم. الان میآیم." همه را برداشتیم، اراذل را. حالا بماند که ماجرا پیش آمده. چند تا برادر اهل سنت بودند و رفقا میگفتند اینها دنبال دنبال بهانه میگردند که یک کسی یک چیزی بگوید. ما چیز خاصی نگفتیم. یک کلمه گفتم اینها دست گرفتند. «سید» هم باشد. یک وقت میبینی محمد بن ابوبکره، ولی شیعه خالص امیرالمؤمنین. "تو به ابوبکر توهین کردی؟" چی گفتم؟ نه. تو دنبال هیچی نیستی.
خلاصه آن شب ما تا صبح عالمی داشتیم. بعد آمدیم. دیدم که اینها ورقبازی میکنند. سونی اتاق این بچههای شمالی. دیدم که ورق گذاشتند. حالا به احترام من ورق بازی نمیکنند. از جایی که از همه مسائل سر در میآوریم. ورق. دو تا جوکر بهش میگویند. اصطلاحاً شیطون. این تو پاستور که میخرم، اول و آخرش است. «رَزَقَنَا اللَّهُ و اَیَّامُ کُلۡفَتِی» الان بارش میکنم که بزنم. این دارد با من حرف میزند. تو ورق آدم، شیطون از ورق بازیش میگذارد کنار. دارد به من میگوید که تو هم من را از زندگیت باید بگذاری کنار. شیطون از زندگی. حرف عارفانه از ورق. ادله توحیدی از فیزیک و فلان و اینها. تا صبح ما بیدار. خلاصه آنها حالا خیلی آدم نشدند، ولی تو اوج و ماجرای کردان بود. سال ۸۷. خیلی دعوای سیاسی. اول دوره احمدینژاد و غوغاهای سیاسی، خیلی بحبوحهای بود. یعنی ما دو کلمه حرف زدیم، اینها ریختند سر ما. هنوز کردان، مجلس چند روز بعدش. مجلس کشیده شد. سر و صدای دانشجویی خیلی ملتّهب بود. وضعیت سیاسی سخت است. این کار را سخت میکند.
خلاصه غرض اینکه سنت تدریج. حالا یک وقتی هم آدم یک چیزی میشنود، به گوشش میرسد. یک جوری با هنرمندی آدم میرود. حالا ما که نداریم ولی گوش میدهیم. شاملو، پُوراد. کلا گوش میدهیم. که بعداً برگشتنی میخواهیم مداحی بگذاریم. از آنور جذب شده. جذب میشوی. تلگرام عضو کانال اینها میشوی. یک چهار تا فوروارد میکند. بعد کمکم آن را به عینه دیدم از نزدیک. خیلی کار خطرناکی است و تقوای بسیار بالایی میخواهد. خشیت بسیار بالایی میخواهد. این نرخ شاهعباسی است. کسی میخواهد تبلیغ بکند، نباید از حرف بترسد. طبیعت کار است. طبیعت باید اینجور بشود.
من یک جاهایی با لباس رفتم. این را به شما بگویم. بنده لباس غیرطلبگی ندارم. شلوار سفید پیژامه سلاح شلوار بیرونی ندارم. پیراهن بیرونی ندارم. لباس من حتی استخر میروم با لباس. لب دریا مثلاً من چند روز پیش رفتم بابل. یک شلوار ورزشی پایم کردم با پیراهن طلبگی. همه جور چیزی هم دیدیم. البته جایی بود که پول دادیم رفتیم، خلوت بود که بتوانیم با زن و بچه برویم، ولی باز فضایش آنجوری که خبری هم نبود، خلوت بود، ولی مثلاً پسر لخت بود. دختره داشت تمرین فوتبال میکرد لب ساحل با مربی پسر. صحنه فوقالعاده. منظور، دمش گرم. کسی نمیتواند روزه بگیرد. زیر علم میرود. واقعاً خیلی مُرده. خیلی خوبه. دسته.
خلاصه سنت تدریج خیلی مهم است. تدریج در حرکت، تدریج در روند رو به جلو. این هم وابسته به همین است که: «وَ كَفَى بِاللَّهِ حَسِيبًا». فقط حسیب را خدا بدان. خیلی مهم است آدم حساب طرف حسابش را خدا بداند. اخلاص. مسیر آدم. طرف حساب را خدا. محاسبهگر را خدا بداند. محاسبهمان با این است که چقدر فالوورها اضافه شد؟ یکی از اساتید بزرگان بود یک منزل ما منبر رفتند. فرداش خدمتشون رسیدم، گفتم که: "حاج آقا، خیلی همه راضی بودن دیشب. خیلی تعریف مردخدا." بله. خیلی ماه رمضان روز ۲۱ ماه رمضان است. خیلی معنوییم. حس و حال خوشی داریم.
این آدم برود یک مدت تو فضاهای عمومی. برود تو صداوسیما باشد، یک مدت بر فرض آنتن باشی. بعد بدانی که وقتی از روی آنتن بخواهند ورت دارند، چه فاجعهای صورت میگیرد. یکی وقتی ممنوعالتصویر میشود، چه جور از حیض اتفاق میافتد. چه جور آبروش میرود. یک روزه آبرو پیدا میکنی، نابود میشود، نابود. داشتیم بعضی موارد اینجوری داشتیم. از بعضی طلبهها، روحانیون. یک انگی، یک واقعیتی، یک کاری، یک چیزی، یک حرفی. معمولی. تو روستا هم که دعوت نمیکنند همآن هم دعوت نمیکنند. ما را بابا قبلاً روستا دعوت میکردند. بعد آنجا آدم حواسش به این است که این تهیهکننده ناراحت بشود. تهیهکننده سمت خدا.
من یکی از آدمهای ناب روزگار که دیدم ایشان است. دستشان هم بوسیدم. سید عبدالمجید روحانیزاده. از عالمزاده صد تا آخوند جلوتر به نظر من. برنامهی سمت خدا با همت ایشان و برنامهی موفقی هم هست، الحمدلله. صداوسیما را نقد نمیکند. گفتم: "بریم یک مدت امر به معروف، مگر نیست؟ نهی از منکر، مگر نیست؟ صداوسیما مگر یکی از جاهایی نیست که باید امر و نهی از منکر بشود؟ ما چرا با خود صداوسیما، صداوسیما میکنیم." مورد خاص رو که طبق ضابطه و قانون آییننامه صداوسیما بوده، من اینها را دست گرفتم.
با حاج آقا ماندگاری، خداحافظ. با ایشان از نزدیک بنده تعامل داشتم. آدم با سوز، با اخلاص، با صفا. بدون هماهنگی با صداوسیما، برنامه رو آنتن بود. زیرنویس رفتیم: "همه کسایی که به فلان چیز صداوسیما نقد دارند به این بنیاد حیات امشب ببندم به رگبار." بدون هماهنگی آقایون. برم بالا منبر. اینها همه زحمت کشیدند، میکروفون، فلان. اینور میخواهد خیلی شهامت بالایی. اینور میخواهد. او نابودت میکند. برنامه رو آنتن میگیرد. رو آنتن برنامه رو میگیرد. گل و بلبل پخش میکند. وسط حرف دارد صحبت «دار و درخت و بلبل» شما دیگر تشریف ندارید. حواستون باشد آقای رکنی دیگر نیستند. برنامه هم خدمت حضرت آقا داده شد. آقا حمایت. مشتی. نیم ساعت با ما صحبت کرد. گفتند که: "هرچی که آقای رکنی میگوید نظر من است. تنها برنامهای که هر روز نگاه میکنم، سمت خداست." این سال اخیر آقا از مجری تعریف کردند، گفتند: "ایشون خیلی خوب گوش میدهد." علت اینکه این برنامه ماندگاری دارد همین است. نمیدانم مبلغ احترام نمیگذارد.
هیچ خلاصه گفتم شفاعت. تو فضای مجازی یکی از مشکلات این است آدم بزدل میشود. لایکها معنیدارند. صد تا که کم بشود، فالوورهای چند تا که کم بشود، آدم نترسد. بعد هوا هم برش ندارد. لزوماً هر صفحهای که زیاد فالوور دارد، هر کانالی که زیاد عضو، به معنای حقانیتش نیست. لزوماً هر کسی که کم مخاطب دارد، ممبرش کم است، این به معنای این نیست که چیزی ندارد، مایهای ندارد. هرچی رفت رفت. هرکی آمد آمد. آدم مسیر خودش را داشته باشد. فضای مجازی وسیله است. تفاوت عمده این بود. بحث مهمی بود. تا حدی عرض کردم.
ولی خب، فضای مجازی شما قدرتت باز زیاد است دیگر. طرف نمیتواند ببیند، نمیتواند بخواند. خوشت بیاید ساقط. تو فضای حقیقی شما مواجه میبندی به رگبار. تعارف هم ندارد. روضه خواندیم. «هر روز به رنگی بت عیار درآمد، هر روز» اینجوری جمع خاصی هستم. روضه خواندیم. روضهی امام حسین. ای، ای الهی. خواندی. از فضا هم دیگر عوض میشود. نه، ببین، آدم باید حق را بشناسد. در اصل حق، در نحوهی پیادهسازی آوردن حق، اینها را بلد باشد. تدریج. این به معنای این نیست که از مخاطب میترسیم. اثرگذاری و حق، حق در تبلیغ این است.
خیلی نکتهی خشیت از این نداریم که او بدش بیاید، او خوشش بیاید. آرامآرام به او فشار نیاری. خوردخورد شروع بکنی، این حق میگوید. ببین، ناراحت شدم. "دیگر اینجوری نگو." ازش میترسی؟ اینکه ویژگی از باب اینکه حق چیست؟ حق در تبلیغ این شایستهی تبلیغ نیست. اینجوری حرف زدن، این خوبه. "طرفداراتو از دست میدی، مریداتو از دست میدی، ولت میکنند، نمیآیند." به درک! چه بهتر. یکی بهتر از شما دارد تبلیغ میکند. وظیفهی شرعی و دینیت این است که همه را با هم بدهی. بنده میدانم که آقا سعید از من بهتر صحبت میکند. مانعی ندارد. قبولم میکند. یک وقت هست میدانم ایشان بهتر است، به خدای علیاعلا واگذار میکند. مانعی دارد به هر دلیل قبول نمیکند. اینجا فرق میکند.
خدا انشاءالله شر این طلبهها را از سر شماها کم بکند. من هم مواجهم با بعضی از اینها. انشاءالله من هم کم بشود. پدر آدم را در میآورد دستگاه شما. حالا بحث مرید و این حرفها که نیست. منافق است. احترام میگذارد. بعد تو فضای شما رخنه میکند. با رفقای شما، طرفدارانت، آنها که دور و برتاَند، تکتک میرود علیهت. بعد میگوید با اینها، اینها را بر بزند برای خودش. من دارم اینجور آدمهایی میآید تو مجموعه. این خیلی مهم است. خیلی سلامت میخواهد. خیلی تقوا میخواهد. من توی مجموعه نخواهم بر بزنم. حالا اینها طرفدار حاج آقا. محبت میکند از سر کرامت نفسش است. اثر بزرگواریش است. اثر تواضعش است. نه منع کلمهی بنجل. حالا من یک جوری صحبت بکنم که همین چهار تا طرفدار خودم بر بزنم؟ فضای تبلیغ اینجوری میشود. آدم چشم بیفتد. خودم تو چشم بیاید. بعد کمکم منبر آن آقا میرود. به این آقا تا کمر، تا ناف خم میشود. منافق از کفار مسجدی پیشنماز و احترام میگذارد. کمکم میآید. هرچی طرفدار پیشنماز است جمع میکند برای خودش. این کودتای نرم، این جنگ نرم. طرف دنبالت نیستش که. کارت ندارد. خباثت.
ولی تقوایش چیست؟ وقتی بنده میدانم بهتر از من است. یک خرده هم من دارم مثل ماجرای علی گندابی شنیدید دیگر. دید که آن زن، آن بنده خدا دارد به این نگاه خاصی میکند. این زیباست. سریع شروع کرد. سر و صورت را به هم ریختن. قیافه را به هم ریختن. لباس گشاد و فلان. ببین این تقواست. این سلامت نفس است. اذانی که ابراهیم هادی میگوید، اذانش مبلغ است. از آنور افسر بعثی رُج رجوع! نفس گرم است. نفس حق است. میبینند، اثر میبینند. حاج آقا منصور ارضی. آدم میبیند حالش عوض شده. یک خرده معاشرتی با ایشان داشتیم. یک سفر کربلایی. آدم نگاه میکند ایشان حالت معمولیاش، حرف زدنش، خندیدنش. لذت میبرد. متحول میشود. احساس میکند دارد معنویت پیدا میکند. دارد تزکیه میشود. «یُزَکَّیهِم». دیدن بزرگان اینجوری است.
خوب، حالا بنده میبینم یکی از من بهتر است. سلامت نفس. یک وقت نقل کردم از آیتالله جوادی آملی، فرمودند: "اگر طلبهای داشت یک طلبه دیگر آمد. این پای منبریها به آن آقا اشتیاق پیدا کردند. رغبت پیدا کردند. این طلبه اول دید دورش خلوت شد. این طلبه اول در نفس خودش احساس کرد یک چیزی دارد میشود. دارد بهش برمیخورد. این باید بفهمد تا حالا در ولایت شیطان بوده." آیتالله جوادی آملی. "بنده دارم درس میگویم. بحث تبلیغ. یکی دیگر آمد. آن طرف حاج آقا کمیل قنبرزاده. خودشان بهتر از من. میگوید باسوادتر است." اصلاً باسوادتر ندارد. چون باسواد است. بنده سواد ندارم. ایشان تقوا دارد، من ندارم. "خوبه با تجربه از پخته. طلبهها را میشناسد. ذوق را میشناسد." آمد. مگر پنج نفر دورم میآمدند، ایشان ۲۰ نفر. یک جوری موش بدهند. آن هم تو جلسه. آنها که آن را تعطیل کند. یک جوری خودم را نشان بدهم. شیطان. ولایت شیطان دارد. «وَلَايَةِ اللَّهِ».
بنده خودم با همه کس پاشیم بیاییم بریم خدمتش. کاری که شیخ اعظم کرد. مرحوم بزرگواری تو درس شیخ اعظم مینشست. بعد یک روز شیخ اعظم اشکالی کردند. ایشان نتوانست جواب بدهد. من جواب دادم. ایشان گفت: "فردا ما با شاگردانمان میآییم." استاد عوض شد. میفهمد. نقش بازی در نمیآورد. برایش خیلی حرفه است. اینجا بازی در میآورد. "برو آقا. دوباره بخوان. بیا پیش خودش." نه، من که بلدم. این آقا حالا صاف است، زلال است. این بخش من بلد نبودم. این بلد است. واقعاً زلال است. من دیدم در ایشان. اگر یک بچهی ۷ ساله ایشان احساس میکند بچهی ۷ ساله چیزی دارد، میتواند بهم بدهد، میرود پیش این بچه افسرده تَلَمُّذ میکند. «أَشْهَدُ بِاللَّهِ» پروایی از این ندارد. سلامت نفس میخواهد.
من را بنا بر این ندارند که ازشان تعریف بکنم. در اوج تو آسمان. سلامت نفس. به خدا کسی نیت پاک دارد. نیت خوب دارد. خدا رزقش را زیاد. بیان قوی ندارد. خطیب نیست. ولی مردم بین یک خطیب و اینکه این را انتخاب میکند، نوری دارد. حضرت موسی کلیمالله دیگر. پیغمبری که لکنت داشته، حضرت موسی بود. کلیمالله. حضرت موسی خطیب نبود. چون خطبه از حضرت موسی در روایت نمیبینند. مواعظ عیسی فراوان داریم. مواعظ موسی نداریم. مناجاتهای موسی است. روایتهایی که در مورد حضرت موسی، خدا به موسی این را گفت: "یا موسی، یا موسی، یا موسی." گفت: "خدا..." این این. حالا حضرت موسی. حسن موسی که شما درش سخنرانی نمیبینی، خطبه نمیبینی. در داوود میبینی، در سلیمان میبینی، در عیسی میبینی، در یوسف میبینی. موسی خطیب هارون سخنرانی کرد. کلیمالله یک چیز دیگر است با همان زبانی که لکنت دارد. بعضی حروف را شاید درست نتواند ادا بکند. خطیب نبود. هارون بهتر حرفش را میرساند. گفتند ماجرای آن آتشی که در دهان گذاشت بوده دیگر. در تفاسیر مراجعه بکنید، هست. «سَکّ» دهنش سوخت و لکنتی پیدا کرد. در آیات سورهی طه بحث استجابت که مطرح میشود: «رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي».
خدا دنبال اینهاست. خدا علم من را، سواد من را، بیان من را، ورود من در مباحث، خروج من از مباحث، خدا به اینها کار ندارد. خدا به اخلاص برکت میدهد. «خلوص» میگوید. من در دو خلوصی دیدم. "من خودم ساختمت. برای خودم. سواد کردم برای خودم. جدا کردم برای خودم. ساختمت. مال منی." خدا مهم است. مهم این است که خدا با یکی حال بکند. «إِلَّا اللَّهَ». آنی که سر فصل کار تبلیغی است این است. یک کاری بکنیم. یک جوری باشیم از چشم خدا نیفتیم. ما خیلی وقتها اشتباه محاسباتی پیدا میکنیم. "خدا را که داریم، حالا برویم یک خرده خلق را هم یک کاری بکنیم." تنها فالوورت خدا باشد. تنها عضو کانال. تنها کسی که لایکت میکند. تنها کسی که تو لایو کامنت میگذارد برایت. بقیه دیگر خیلی مدح و ذم کلام و اینهایشان به درد آدم نمیخورد. فصلی الان هستند. بعداً یکی بهتر میآید. آدم پیر میشود.
اخلاص قرائتی ۳۵ سال است که میدرخشد در رسانهی ملی. هیشکی هم بدیلش نیست. به کسی رقیب نمیتوانید باشید. من در ایشان اخلاص فوقالعادهای دیدم. آجر سرلک به من میگفت که با حاج آقای قرائتی رفته بودیم جایی فایل صوتی داشتیم. تفسیر ضبط میکرد. صحرای رفته بود. بعد صدای سگ میآمد. دوباره صدای سگ که قطع میشد، ایشان شروع میکردند. سگ بلند شد. آیا قرائتی معلوم نیست خدا صدای این سگها را بیشتر دوست داشته باشد یا صدای من؟ به کدامش بیشتر «را» میکند؟ اخلاص این اثر دارد. این است. مردم این را میبینند. جذب خدا به این اثر میدهد. خدا این را تمام میکند. نور است. نور دارد اینجا. خدا کارش این است که نور را تمام بکند. نور میبرد. نور. نور که باشد آدم بیان هم ندارد، نور دارد. این نور است. دارد بقیه را روشن میکند. نور. چراغ. مصباح. مصباح هدایت. «وَ جَعَلْنَاهُ نُورًا يَمْشِي النَّاسُ» با آن نور بین مردم راه میرود. منقلبش میکنم، متحول میکند.
بنده در محضر علامه حسنزاده وقتی خدمتشان بودیم، ایشان شوخی میکرد. من بغض کرده بودم. یعنی آن شوخیش هم از یک نفسی دارد در میآید. یک نفسی که منبع نور، کانون نور است. حرف معمولیاش اثر میکند. آن موقع من یادم نرفته. با اینکه خیلی سال گذشته از این ماجرا. بیش از ۱۰ سال. دو بار یا سه بار ایشان این بیت را خوانده: «به هوس باری نیاید تمنی نشود/ کَندرین راه بسی خونِ جگر باید خورد». حرف جدی که ایشان زد، همین بیت، دو بار یا سه بار هک شدیم در وجود ما. مهم این است که آدم نور متصل به آن نور باشد. چراغی باشد بین مردم.
مینای ظاهری دیگر. این فوت و فنا. "چه جور شروع کنیم و چه جور تمام کنیم و چی بنویسیم و رو چی دست بگذاریم؟" اینها دیگر فرع ماجراست که اکثراً هم خدا میدهد آقا جان عزیزم برادر. اینها چیزهایی که خدا میدهد، فرع ماج است. این هنر را خدا میدهد. این نمک را خدا میدهد. آدم میفهمد چی بگوید. میفهمد چی کار بکند. اتصال است آدمی به ملکوت. به حقیقت عالم. خدا پشتش باشد. خدا ناصرش باشد. خدا به این حرف اثر بدهد. موسی میترسید، گفت: "خدایا، من بروم آخه به فرعون چی بگویم؟" "عمو، تو برو، من من اونجام." خیلی حرفه این. "تو بگو من اونجام. کار منه." درگیر چی هستی؟ از چی میترسی؟ «لا يَخَافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ.» مرسلون که پیش من نمیترسند. تکتکیه روی خوف است. روی خشیت. رسول، مبلغ، ویژگی عمده و بارزش نترس بودنش و ترسو بودنشه. خشیت در برابر خدا. آن هم نترسی از غیر خدا. مراقب در بین مردم. مراقب اینکه دلی نشکند. حرفی نزنی کسی برنجد. مراقب اینهاست. چون کسی برنجد، خدا میرنجد.
من که مراقب کسی نرنجد، برای اینکه مریدهای من کم بشوند. طرفدارهایمان کم بشوند. خیلی دو تا تومنی و دو قرانی با هم تفاوت دارد. یکی مواظب دل کسی نشکند برای اینکه مریدش را از دست ندهد. مرادش را از دست ندهد. خدا را نگه دارد. او یک وقت ناراحت نشود. او یک وقت اخم نکند. در این روز شهادت امیرالمؤمنین، کانون اخلاص، منبع اخلاص، مبدأ اخلاص. «إِنَّ ذِكْرَ الْخَيْرِ كُنتُمْ». اول و آخرش منتها منبع خیرند، مبدأ خیرند. بعد از امیرالمؤمنین گرفت. عنایت امیرالمؤمنین در دهان اثر بگذارد. او باید در وجود ما نور بگذارد. هرکی هرچی شد از قبل امیرالمؤمنین.
به ذره گر نظر بوتراب کند
به آسمان رود کار آفتاب کند
آدم میخواهد بدرخشد، آفتاب بشود. نظر لطفی از امیرالمؤمنین داشته. تو طلبگیمان، تو زندگیمان، جای جای زندگی ما. بحثمان تبلیغ است. ولی فقط در مورد تبلیغ حرف نزدیم. این چند آدم میخواهد تو خودسازی موفق، تو ارتباطش با خانواده موفق، تو معنویتش موفق، تو علمش موفق. همهاش وابسته به این است که غباری زیر پای امیرالمؤمنین باشد. به آدم. «ای دل اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق» شعر از حافظ. «ای دل اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق/ به صد بدرقه رهت شود همت شاه نجف». همت شاه، شاه نجف امیرالمؤمنین. آدم اگر صادق باشد، امیرالمؤمنین او را راست، شیره پیله، دوز و کلک نداشته باشد.
یکی از اساتید میفرمود، بگذارید عرض من تمام شود. استاد عزیز. ایشان میفرمود که: "من هر وقت کارم گیر میافتد، خدا را قسم میدهم به حق آن وقتی که وسایلم را جمع کردم راه بیفتم از اردبیل به سمت مشهد برای اینکه بروم درس بخوانم." ایشان مشهد درس خوانده. بخوان. "اخلاص و صدقی که داشتم. وسایلم را جمع کردم. با تمام وجود. فقط به خاطر خدا راه افتادم بیایم بروم مشهد درس. خدایا به حق آن لحظهی صدق." اینجوری است. خلوص اینجوری است. صفا اینجوری است. واقعاً برای خدا باشی، «كَفَى بِاللَّهِ حَسِيبًا». من بیایم بروم حرف امام صادق را بگیرم که جیب مردم را خالی کنم؟ چرا دین بفروشیم؟ چرا با دین مردم بازی کنیم؟ چرا مستکعل به علم باشیم؟ بیشتر از اینها هم نون دارد آخه. آدم انقدر بدبخت، انقدر حقیر، انقدر فقیر اهل بیت. دستمایه بکند پول دربیاورد؟ اهل بیت را واسطه کند برای اینکه به دنیا برسد، مرید پیدا بکند؟ امام حسین را بگذارد زیر پایش؟ چه دینی است؟ این چیست واقعاً؟
خدا من را نگه دارد. من انشاءالله حداقل مورد اخم امام زمان نباشیم. حالا آقا لبخند هم نمیزنند. اقل کار که حداقل با نگاه تند نگاه نکن را میخواهد. نون ما را میخوری. جای ما را اشغال کردی. اسم ما را داری یدک میکشی. مفت نمیارزد. هیچی. خدا انشاءالله عاقبت ما را به خیر بکند. به حق این روز. حق امیرالمؤمنین. حق شهید امروز. عنایت امیرالمؤمنین انشاءالله شامل حال ما بشود. عنایت میکند واقعاً. «گریم محت نظر». الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سید.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه ششم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه هفتم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه هشتم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه نهم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه دهم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه دوازدهم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه سیزدهم
مبانی تبلیغ در قرآن
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه اول
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه دوم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه سوم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه دوازدهم
مبانی تبلیغ در قرآن
در حال بارگذاری نظرات...