‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
در بحث تبلیغ، نکاتی عرض شد درباره تزکیه و تعلیم ("یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه"). کار مبلغ در درجه اولویت این بحث است که دیروز مطرح شد. چرا در قرآن دو جور بیان دارد؟ یکجا "یُزکیهم" مقدم است، در دعای حضرت ابراهیم (ع) "ربنا و ابعث فیهم رسولاً منهم یُعلمهم" مقدم است. عرض شد که در مقام اجرا، مبلغ باید با تعلیم کار کند و با تعلیم تزکیه نماید. در مقام وزن و اولویت در عالم جعل، تزکیه مقدم است؛ یعنی علم مقدمه رسیدن به حق وجود دارد.
درمورد واو عاطفه بحث است که دلالت بر تراخی فاصله زمانی دارد یا نه. چون "ثُمه" نیست، "فاء" نیست. این بحث در مغنی و کتب دیگر شده است که گفتهاند دلالت بر تراخی دارد. لذا گاهی در واو عاطفه هست که عاطف و معطوف علیه را یک بار اول میآورد، یک بار دوم. مثلاً "موسی و هارون" و "هارون و موسی". اینکه یک جا "موسی و هارون" میگوید، این نشان میدهد که تقدیم و تاخیر در اولویت نیست، هرچند در همان هم باز برخی گفتهاند که وجهی دارد که موسی مقدم میشود.
در مجموع در "واو" گفتهاند که تراخی فاصله زمانی نیست، ولی این کثرت ترتیببندی که در قرآن ۱۰ بار ذکر میشود، به نظر من میتواند دلالت بر این داشته باشد – نشر "الکتاب و الحکمه" – که "یُزکیهم و یعلمهم" مقدم است. از کجا فهمیدیم این را؟ اینکه این را (تزکیه) آمد و این وری (تعلیم) برعکس کرد تا این دو را با همدیگر متعادل کند.
غذا آره، حالا دلیل میخواهد، "نحن ابناء الدلیل" ما فرزندان دلیل هستیم. دلیل ما این است که قرآن کریم بارها این ماجرا را ذکر میکند و بارها بر ماجرای تزکیه و تقدم تزکیه بر تعلیم عنایت دارد. مبحث خلاصه، از این آیات میتوان فهمید که تزکیه مقدم است و قرآن مقدم بودن تزکیه را تایید میکند.
حالا چطور باید تزکیه کرد؟ مرحله اول، خود علم. بنده در مباحث به دوستان میگفتم: حرفهای نو زدن. شما مینشینید از در و دیوار و پنجره و تخته و نظریات دانشمندان روس و ژاپن و آمریکا که چی میگویند در مورد مسائل بهداشتی یا در مورد فلان عبادت و آرای جدید علمی چیست، و اینها حرفهای خوبی است. اینها علم مقدمه تزکیه است؛ علم برای جذب. علم خارج از دین، علم خارج از کتاب و حکمت. اینها کتاب و حکمت نیست. یک وقت اشتباه نکنید. تا کی باید این حرفها را زد؟ تا وقتی که طرف تزکیه بشود، رو بیاورد به کتاب و حکمت. همه را در همین حد نگه میداریم. همه منبرها در همین حد، همه سخنرانیها در همین حد است. خودمان متوقفیم در این حد از فهم دین و مخاطب خودمان را هم در همین حد داریم بار میآوریم. مهم این است که او را بیاوریم به کتاب و حکمت برسانیم.
کتاب و حکمت چیست؟ کتاب از ماده "کَتَبَ" است؛ کَتَبَ یعنی "ثَبَتَ". ثابت بودن قواعد ثابت در عالم را میگویند کتاب. "کتب علیکم الصیام"، این "کتب" یعنی قواعد ثابت در عالم. "قالَ الذی عنده علم من الکتاب أنی آتیکَ به قبل أن یرتدّ الیک طرفُک" – اشتباه نخواندهام – آن آصف بن برخیا وزیر حضرت سلیمان (ع) علمی از کتاب داشت؛ یعنی علمی از قرآن داشت؛ یعنی علمی از فقه داشت. این قواعد یعنی قواعد فقهیه، یعنی قواعد عملیه. نخیر، قواعد عالم. کتاب یعنی قواعد عالم. حکمت یعنی چیزی در کتاب، یک چیزی در بیرون هست؛ شما به آن دسترسی پیدا میکنی. حکمت یک چیزی در درون شما است. یک استعداد بیرونی داریم به اسم قواعد عالم، یک استعداد درونی داریم برای تشخیص خیر و به کارگیری این قواعد بیرون. این استعداد درونی میشود "حکم".
حکیم کسی است که حکمت معانی مختلفی برایش گرفتهاند. حکمت را از "حکمه" میدانند؛ "حکمَ" یعنی قضاوت، پایان دادن. "حکمت" بر وزن "فِعلَه" (مثل جَلسَة) است. فِعلَه نوع خاصی را میرساند؛ مثلاً "جَلسَة" نوع نشستن، "جلستُ الأمیرَ" مدل نشستن امیر. "جَلَسَ" یعنی یک مدل خاص از نشستن. "حکمت" یعنی یک مدل خاص از حکم. همینکه در آیات مختلف بیان شده است. در سوره مبارکه اسراء آیاتی داریم که حکمت را مشخص میکند. ببینید، "یعلمهم الکتاب و الحکمه" یعنی اینها. سوره مبارکه اسرا را ملاحظه بفرمایید، اگر در محضرش هستید. بله بله. حکم به معنای پایان دادن و جدا کردن. لذا به افسار اسب میگویند "حکمه"؛ نگه میدارد او را، نمیگذارد که طغیان بکند، از حد خودش تجاوز بکند.
اسرا آیات ۲۶ تا ۳۹. من فهرستوار عرض میکنم، در محضر قرآن که هستید انشاءالله. (اصلش بخواهید حساب بکنم، از آیه ۲۳.) بنده ترجمه فهرستی عرض میکنم و از آن بحثم انشاءالله دور نمیشویم. بحث مهم است.
میفرماید که: جز خدا را نپرستید (قضاوت کرده)، به والدین احسان کنید. رتبهبندی معارف دین را ببینید: اول عبودیت و توحید، احسان به والدین. بعد میفرماید: اگر اینها پیش شما پیر شدند، یکیشان یا جفتشان، با اینها برخورد بد نداشته باش. اینها را از خودت نرون. "وَ لا تَنهَرهُما". آره، نَهْر نکن اینها را. خلاصه: "خانه سالمندان نگذار". نهی قرآنی است. "لا تنهون" ضرورت. "قل لهم قولاً کریماً" این درمورد پدر و مادر. دوباره آیه بعد میآید: "وَاخفِض لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحمَةِ". بالی از رحمت برای اینها پهن کن. "رَبُّکُم أَعلَمُ بِما فی نُفوسِکُم"، آنچه که در نفوس دارید را بهتر میداند. "إن تَکونوا صالِحینَ فَإِنَّهُ کانَ لِلأَوّابینَ غَفورا". او نسبت به اوّابین کسانی که توبه میکنند غفور است. خیلی آیات لطف.
خوب، این درجه اول پس توحید، درجه دوم احسان والدینی، درجه سوم "و آتِ ذا القُربى حَقَّهُ"؛ به نزدیکان، خویشاوندان حقشان را دادن. "والمسکینَ و ابنَ السَّبیلِ". یعنی چه؟ یعنی – آفرین – یعنی حقوق. لذا در مباحث تبلیغی، در بخش معارف دین، اساس ما این را میفهمیم که باید با حقوق شروع کرد. لذا برخی اساتید - حفظهمالله - اینها میگویند اولین چیزی که از دین باید به کسی یاد بدهد، یعنی مجموعه کتاب و حکمتی که باید ببیند، رساله حقوق امام سجاد (ع) است. (مرحله اول).
مخزنتان (آخرش عرض میکنم). آخرش آیه ۳۹ میفرماید: اینها چیست؟ مخزن مشخص. پدر و مادر، بعد حقوق خویشاوندان، مسکین، ابن سبیل. بعد بحث تبذیر، ریختوپاش نکردن، از حقوق تجاوز نکردن، هر چیزی متناسب با حدش و حقش. حقوق نجومی دادن تبذیر است. "إِنَّ الْمُبَذِّرينَ کانوا إِخْوانَ الشَّياطينِ" (کسانی که تبذیر میکنند برادران شیطانند.) کسی که به این آقا ماهی ۲۴۰ میلیون حقوق میدهد، برادر شیطان است. "وَ کَفُرَ بِرَبِّهِ". "قولوا لَهم قولاً مَیسورا". "قول میسور" با مردم. داشتن درِ بسته تبلیغ، باید اینها را یک وقتی انشاءالله اگر فرصت بکنیم که نمیدانم بشود یا نه، اینها را بگوییم.
در قرآن، در روشهای تبلیغی، چند تا بحث داریم: یکی "قول بلیغ"، یکی "قول سدید"، یکی "قول میسور"، "قول کریم"، "قول لین". اینها را تکتک باید بحث کرد که جایش کجاست. اینها از مبانی مهم تبلیغ در قرآن است.
بعد نسبت به مسائل فردی. این حقبخشیها و بیش از حق دادنها. حالا مسکین یک حقی دارد نسبت به بیش از حقش چی؟ آنجا دیگر نه. اینقدر دستت باز باشد که همینجور کلاً بس باشد که خودت دیگر چیزی گیرت نیاید. فقط آقا آن مدینه – حالا بدتر از اینش را برای شما بگویم – در ماجرای مائده، یکبار – چون چندین نقل داریم درمورد مائده- شاید بیست سی تا نقل داشته باشیم. در جلد ۴۳ بحار الانوار اگر اشتباه نکنم.
امیرالمومنین (ع) دیدند که حضرت زهرا (س)، خلاصه خیلی - ذیل آیه "هاتام" به نظرم در تفاسیر، شاید تفسیر عیاشی دیدم- دیدند که خلاصه گرسنه و تشنه و هیچکسی هیچی ندارد. وضع خیلی خراب. امیرالمومنین (ع) رفتند بیرون، پولی بیاورند. (حالا مفصل، رفتند قرض کردند از یهودی، چه وضعی و چه و اینها). آمدند دیدند که مقداد توی کوچه نشسته، وسط گرما، توی بازار، وسط خیابان، شرشر عرق میریزد. میخواستم بروم خانه، پول نداشتم. سر ظهر بود. نشستم. یک درهم. حضرت گفتند که: این چیست؟ باش ناراحت نباش. این برایت مهم نیست، تو واجبتری. بعد مقداد رفت. جایش را امیرالمومنین (ع) نشست. دیدند که روی برگشتند منزل نرفتند و رفتند مسجد. حالا ظاهراً نماز عصر بوده است که بعدش پیغمبر (ص) که علی نشسته خبر دادند. و رفتند. مغرب. چیست ماجرا چیست؟ حضرت فرمودند که: پاشو برویم. امیرالمومنین (ع) سرخ و سفید شدند. عرق از صورت مبارکش میچکید. رویشان نشد. بله. گفتند دیگر رسولالله (ص) وقتی میگوید برویم، آقا رفتند منزل و در را باز کردم، بوی غذا پیچیده. و ظرف غذا چی؟ (حالا مفصل روایت دو سه صفحه است که نشستند.)
حضرت زهرا (س) خیلی لطیفاند. این تیکه خیلی لطف است که میگویند: یک نگاه سریع، یک نگاهی، یک نظر صحیح به من کرد. چون شهید یعنی نگاهش را دزدید. با اخم نگاه نکرد. حضرت زهرا (س) میگویند که: من دیدم امیرالمومنین (ع) یک نگاه "شهید"ی به من کرد. من به گریه افتادم: "علیجان، من کار بدی کردم؟ خطایی کردم؟ با محبت عمیق نگاه نکردی." روابط زناشویی چطور باید باشد؟ حضرت فرمودند که: "تو مگر به من نگفتی هیچی توی خانه نداری؟ غذاها را از کجا درست کردی؟" مدیریت.
مردُم! زن فاطمه (س) از دروغ نمیگوید، دزدی نمیکند، ولی ابهت مرد را ببین! گفتش که: عرضه داشتم که مگر شما نفرستادید منزل؟ شما که رفتی، پشتبندتان طبقهایی از غذا علی (ع) فرستاده. درهم کی فرستاده؟ خلاصه، اینها بحث. حالا از آن مخزن خودمان دور نشویم.
حضرات معصومین (ع) یک جاهایی ایثار میکنند، "ولَو کانَ بِهِم خَصَاصَةٌ". خصاصه یعنی خسیسه کسی؛ یعنی اختصاصش باشد. اینها میبخشند حتی اگر اختصاصیاش باشد، یعنی دیگر جز این هیچچیزی ندارند. این آیه شأنیت اقتضایی است؛ یعنی شما شأن خانواده خودت را بدان. اقتضای او را بدان. اهل تحملاند، اهل صبرند. آنها همه رغبت دارند.
یک وقت هست نه، کَرهخوردن دارند از روایات دیگر از مجموعه معارف. لذا در آن روایت پیامبر اکرم (ص)، مردی را دفن کردند. گفتند که: خب این آقا ماترک ارث چی دارد؟ گفتند: آقا، هرچی داشته وقف کرده قبل از مرگ. چیزی ندارند دیگر. حالا باید بروند کار کنند. حضرت فرمودند: اگر میدانستم، او را در قبرستان مسلمانها دفن نمیکردم. زن و بچه اش چی؟ به اعتبار این است که زن و بچه کُره دارند یا رغبت، کمااینکه خود حضرات معصومین (ع) گاهی در برخی مواقع امام مجتبی (ع) همه را بخشیدند و رفتند. بستگی به آن زن هم دارد، بستگی به آن خانواده هم دارد.
لذا در ماجرای اِطعام غذا دادن که امیرالمومنین (ع) کردند، بچهها را حضرت زهرا (س) بردند خواباندند. حاکی از این است که اینها اینجوری نبوده که راضی نباشند سهم این بچه را. وگرنه حقالناس است. این دیگر با قوانین غصب و زمان و اینها که در فقه ما خواندیم جور درنمیآید. چون بچّه را برداری ببری بخوابانی، غذایش را بدهی به یک مهمان بخورد... ما این را با تخصص لبی احساسی، با قرائن لبی، با قرائن حالیه داریم که اینها راضی بودند. وگرنه با نصّ متون جور در نمیآید. با آن ضوابط اصلیه دین جور درنمیآید.
احسنت. از خودشان یاد گرفتیم. ببینید، اینها از متون درمیآید. اینها خودشان به ما یاد دادند. فعل و قولشان هم که با هم مخالفتی ندارد. خوب پس حتماً خودشان مراعات میکنند. وقتی جایی این را ندیدیم، باید کشف بکنیم که این رضایت هست، رضایت بچه هست، ولو هیچ دلیل لفظی بر این حکایت نمیکند که مثلاً اجازه گرفتند: "حسنجان، اجازه میدهی؟" اینها نیست. ولی کشف میکنیم بالاخره حال اینها یک حالی بوده که راضی بودند.
در هر صورت، این آیات این بحثها را مطرح میکند. "إنَّ رَبَّکَ یَبسُطُ الرِّزقَ". ببینید، هر کدام را که مطرح میکند، بعدش یک حقیقت ماورایی را دارد اشاره میکند. خیلی عجیب است. از پدر و مادر میفرماید که خدا اگر صالح باشید، برای اوابین کسانی که توبه کنند غفور است. بحث تبذیر را که مطرح میکند: "کانَ الشیطانُ لِرَبِّهِ کفوراً". بحث انفاق را مطرح میکند: "إنَّ رَبَّکَ یَبسُطُ الرِّزقَ لِمَن یَشاءُ".
جوادی کلام را ادامه میدهد، تیکههای آخر. بله. "ولا تَقتُلوا أولادَکُم خشيةَ إملاقٍ" (بچههایتان را از ترسِ فقر نکشید. ما رزقشان را میدهیم). به زنها نزدیک نشوید. راه بدی است. نفسی را نکشید مگر اینکه خدا اجازه داده باشد. اگر کسی مظلومانه کشته شود، ما برای ولی یک سلطانی قرار میدهیم که او در قتل اسراف نکند. منصور باشد. به مال یتیم نزدیک نشوید مگر از راهی که بهترین راه است تا او بالغ بشود. به عهد وفا کنید. عهد ازش سؤال میشود. پیمانها را به آن وفا بکنید. وقتی وزن میکنید، با قصاص مستقیم باشد. این بهتر است. "و أحسَنَ تأویلاً". دنبال چیزی که بلد نیستید، راه نیفتید. از چشم و گوش و دل سؤال میشود. با تکبر راه نروید. تو نمیتوانی زمین را بشکافی. از جهت طول به کوه نمیرسی. همه اینها "سیئَةُ عِندَ رَبِّکَ مَکرُوها".
"ذلک مِما أوحی إلیکم رَبُّکم مِنَ الحِکمَةِ". "یُعلمهم الکتاب و الحکمة". اینها حکمت بود، همش. اینهایی که الان تا اینجا خواندیم، حکمت. "منالحکمة" تبعیه است. اینها قواعد زیستن، قواعد تطبیق با قواعد. یعنی قاعده در این عالم این است که خدا رزاق است. یک قاعدهای هم هست که خودت را باید با رزاقیت خدا تطبیق بدهی. پس آنکه خدا رزاق است، میشود "کتاب". من چگونه با این رزاق خودم را تطبیق بدهم، میشود "حکمت". بله. کار حکیمانه. محکم (۲۳ تا ۳۹). خیلی این آیات آیات مهمی است.
خوب، حالا پس ما چهکار بکنیم؟ ما اول کار باید تعلیم داشته باشیم. تعلیم برای تزکیه با محوریت تزکیه، یعنی تا تزکیه نباشد، کسی را به این حکمت نمیآورد. در فضای تبلیغی، طلبه میآید میرود یکجایی، شروع میکند احکام گفتن. یکی از مشکلات ما این است. به ما در حوزه فقه یاد میدهند، بعد میگویند برو تبلیغ. به ما نمیگویند که تو تبلیغ، فقه کارایی ندارد. فقه مرحله آخر است. "یُعلمهم الکتاب و الحکمة" وقتی اینها آمدند، اول یک تعلیم ابتدایی کردی، بعد تزکیه کردی، بعد کتاب را یاد دادی. اینها آخرین مرحله است.
حکمت آخرین مرحله این است که اینها را بگویی، کامل راه افتاده. مشکل مردم در عقیده است، در مبانی. اگر اینجوری است، پس چرا وجود نازنین پیغمبر (ص) در روز غدیر آمد، اول به مردم احکام گفت؟ بدموقعِ غدیر احکام؟ (مثل سخنرانی) اتفاقاً سخنرانی پیغمبر (ص) در خطبه غدیر، اینی که ما هر سال میخوانیم. معمولاً حضرت شروع کردند یک دور اصول دین به اینها. از اول با توحید شروع کردند. بعد بحث مهدویت چند بار اشاره کردند. بحث معاد را چند بار اشاره کردند. یک یادآوری نسبت به گذشته مردم کردند. این حالت "ذکر". ذکر مقدم است. این هم بحث مهمی است.
در کارهای تبلیغی باید متذکر شد. باید ذاکر بود و متذکر. و خیلیوقتها همین. "وَ یَتلو عَلَیهِم آیاتِهِ". ببینید، اول تلاوت آیات، بعد تزکیه، تعلیم. تلاوت آیات میشود یک نحو تعلیم، این تعلیم ابتدایی که ما میگوییم. یعنی تلاوت آیات. چون یک یادآوریهایی میکنی: تو نبودی، کی تو را آورد، از کجا شکل گرفتی؟ برای بچه به زبان خودش، برای نوجوان با زبان خودش، برای پیرمرد با زبان خودش. هر کسی متناسب با خودش. تلاوت آیاتش. آیات خدا را برای هر کسی متناسب با او میشود تلاوت کرد. آره، ولی این آیات غیر از آن آیات است. نه نه، این تلاوت آیه به آن معنا نیست (آیات قرآن را بخوانیم)، آیات تکوینی. این مدلی که امام صادق (ع) در توحید مفضل بحث میکنند و یاد میدهند.
لذا بنده عرضم این است به نوجوان در کار تبلیغی. کل بحث توحید مفضل الان سه روز بچههای نوجوان اینجایند. توحید مفضل ما البته کار خداشناسی و توحید فنی و دقیقی است. نباید ببریم توی بحثهای استدلالی. اینها فعلاً فقط تلاوت آیات و زمینهها. در ایران خوب است، زمینههای خوبی هست. حجابها در اینها کم است. زود رو میآورند، زود راه میافتند.
حضرت چه میکنند با مفضل؟ چهها که نمیگویند! بعد آخرش که غوغایی است. مرحوم مجلسی (ره) به این روایت که میرسد در بحار، مجلسی هیچ بنایی بر ترجمه ندارد و هیچ جای بحار هم ترجمه و توضیحاتش را همه را عربی میزند. حاشیهها و تزئینات. اگر یک جاهایی دوتا کلمه هم فارسی لا به لا بنویسد. اینجا که میرسد، میگوید: این را نمیتوانم رد شوم. این را باید ترجمه کنم. بعد بروم. لذا کل توحید مفضل را ترجمه میکند. آفرین. این ترجمه مرحوم مجلسی است. همین است. آخرش خیلی فراز عجیبی دارد. حالا من توی وبلاگمان یک تیکه آن مطلب آخر گذاشته بودم اگر اینترنت باشد. یک تیکه حضرت آخرش میفرمایند که خیلی مطلب عجیبی است. حالا در صورت آن تیکههای اول تلاوت آیات است، بعد آخر حضرت با تزکیه و تعلیم کتاب حکمت تمام میکنند. در بحث تبلیغی خیلی به درد میخورد. روایت توحید مفضل.
حضرت میفرمایند که حالا برو خودت را پاک کن. مفضل، برو رو خودت کار کن، خودت را پاک کن. بیا برات از عجایب و حقایق عالم دیگر. بعدش نقل نشده. تهش این است. یعنی حضرت بعد این ۵۰ صفحه، یعنی همه اینها تلاوت آیات بود، تازه ختم به تزکیه شد. آن میشود از علم. اگر دنبال علم هستی، "فَتَبَصَّرْ أَوَّلًا فی نَفسِکَ حقيقةَ العبوديةِ".
این توحید مفضل آخرش را آورد. آخرش حضرت میفرمایند که ای کاش تعبیر عربیش را میخواندم. آره آره، حالا دیگر (ترجمه): "ای مفضل، بگیر آنچه را به تو دادم و حفظ کن آنچه را به تو بخشیدم و هضم کن نعمتهای او را و شکر پروردگار خود را و مطیع دوستان او باش. به تحقیق که شرح کردم برای تو از ادله بر خلق و شواهد بر ثواب ثواب تدبیر. اندکی از بسیار و جزئی از کل. پس تدبر کن در آن و عبرت بگیر. مولف میگوید: من گفتم به یاری تو ای مولای من، قوت بر فهم و حفظ اینها مییابم. حضرت از دست مبارک خود را بر سینه من گذاشت و فرمود که حفظ کن به مشیت خدا و فراموش مکن انشاءالله تعالی. پس غشی بر من عارض شد و افتادم. چون به هوش آمدم فرمود: چگونه مییابی خود را ای مفضل؟ گفتم به یاری و تقویت و تایید مولای خود، غنی شدم از کتابی که نوشته بودم و همه در نزد من چنان حاضر است که گویا از کف خود میخوانم. همه کتاب حفظ و مولای خود را حمد و شکر میگویم چنانچه سزاوار است."
حالا اینها همه را حفظ کرده، غش کرده، به هوش آمده، کرامت حضرت را دارد میبیند. حالا حضرت خداحافظی. تازه کشیدهاندش توی خانه، در را بستهاند. گفتند آخر، پس فرمود: "ای مفضل، فارغ گردان دل خود را و جمع کن به سوی خود ذهن و عقل و اطمینان خود را. و به زودی القا خواهم کرد به سوی تو از علم ملکوت آسمانها و زمین و آنچه خدا خلق کرده است در آنها از عجایب مخلوقات و اصناف ملائکه و صفوف و مقامات و مراتب ایشان تا سدرة المنتهی و سایر خلق از جنیان و آدمیان از زمین هفتم و آنچه در زیر سراست تا آنچه اکنون فراگرفتهای جزوی از اجزای آن باشد. هر وقتی که خواهی برو و بیا با ما مصاحبی و در حفظ و حمایت خدایی و تو را نزد ما مکان بلند هست و دلهای مؤمنان تو را میطلبند مانند آن تشنهای که آب طلب کند و آنچه را به تو وعده دادم از من سؤال مکن تا خود بگویم به تو، ای مفضل".
آقا بگو بگو! آن دیگر خودم باید تشخیص بدهم. تزکیه را باید احراز بکنم. بهش گفته باشد. سیم ممکن است دیگر، اسرار میشود دیگر که فراوان هم هست. این آقا دست شما درد نکند. جزاک الله خیراً.
ملاحظه فرمودید؟ پس یک تلاوت آیات داریم که این میشود از صنف همان تعلیم ابتدایی که عرض کردیم. این اصول را معروف است به اصول فقهیه. "اصول اربع مائه" چهارصد اصول که میگویند اصول فقهی است. (هو اصل، هو اصل). یعنی کتابی که تدریس شد که با فروع در فروع مبانی در آن است. قطعاً قطعاً.
کتاب جعفر چقدر؟ معصومین (ع) فرمودند که نزد ما نیست، یعنی در بین مردم نیست. حضرت در آن ماجرا دارد، همین مفضل بن عمره اگر اشتباه نکنم، با ابوبصیر و زراره خدمت امام صادق (ع) میروند. میگویند دیدیم که حضرت یک عبای پشمی پوشیدهاند. آستینها را دادهاند بالا. دستها را اینجوری گذاشتند زمین. با سینه به سمت زمین، های های گریه میکنند. داد میزنند: "کَمَرِی شَکست"، "تو درد... اِی سَیِّدِی غَیبتُکَ نَفَدَ رُقادِی و..." و چی و چی و فوعاتی فراوان و فلان. "سید من، غیبت تو طاقت من را طاق کرد و به من دارد فشار میآید. اذیت شدم. سخت است" و فلان و اینها.
گفتم: آقا، چه شده؟ شما، این چه حالی است؟ حضرت فرمودند: "خیلی پریشانم. امروز صبح در کتاب جعفر نگاه کردم، دیدم غیبت مهدی ما به طول میانجامد و بسیاری از شما مرتد میشوید، مشرک میشوید به واسطه اینکه بالای سرتان ولی خدا نیست. از راه به در میشوید. این پریشانیهای شیعه، قتلعامهایی که در شیعه میشود، گرفتاریهایی که در شیعه میشود، اینها را که دیدم، مضطر." (امام صادق (ع) عجیب است!). بله. "لو أدرکته لَخدمته أیام حیات" خداوند مرا به حیات امام عصر برساند تا ایشان را خدمت کنم. یا امام رضا (ع).
دست روی عجایب نیست، ولی در مجموع حالا بحثی که این علم جعفری که ما الان میگوییم همان علم جعفر است یا نه. یک ربطی حتماً دارد. مثل علم نحو. امیرالمومنین (ع) واضعش. از خطوط اصلی. شما میدانید ابوالاسود دؤلی در واقع. ایشان از خواص امیرالمومنین (ع)، از شاگردان خیلی نزدیک به امیرالمومنین (ع) بود. حضرت یک خط کلان بهش میدهند. سه تا جمله که: کل فاعل مرفوع، کل مفعول منصوب، کل چی چی مجرور. (همینجور آخرش شهیدم شد از یاران خاص امیرالمومنین (ع)). رفتم تمام دیدم. هرجا که میخواهم دست بگذارم رو علم نحوی که سابقین گفتند، همه توی این سه کلمه امیرالمومنین (ع) میگنجد. مفصل است. ما یک وقتی جلسه توی بحث ادبیات قرآن یک جلسه کامل "دؤلی و علم نحو" و اینکه از خلاصه یک سر خطی حضرت میدهند در علم جفر، بعید نیست اینجور در کتاب علی (ع). ما دیدیم اینجوری نوشته: "۷۵ ذراع در ۷۵ ذراع" یعنی ۴۰ متر در ۴۰ متر. کتاب امیرالمومنین (ع). هیچ حقیقتی از حقایق عالم نیست که این تو به ابوبصیر، ابوبصیر فقیه بود. حضرت اجازه میدهی؟ دستش را آورد جلو. حضرت یک فشاری دادند روی دستش. جای انگشت مبارک سفید میشود. چی شد؟ دردت آمد؟ گفت. حضرت فرمودند: "دیه همین را هم در کتاب علی (ع) ثبت شده که چقدر دیه داری."
مهدی ما که بیاید، طبق کتاب علی (ع) حکومت میکند. خب حالا این میشود آن دیگر اوجش. "مَتَّنَ فاضِلٌ". "یعلمهم الکتاب و الحکمة". آنجور در آن حد. احترام به معصوم، نسبت به حضرت حجت (ع). افضلیت ایشان و ایجاد شوق، (شوق عمومیست). نسبت به آن ساحل. البته در روایت ما هست که بعد از پنج تن آل عبا، وجود نازنین حضرت حجت (ع) برتری دارند در رو نسبت به سایر معصومین. ولی یک ایجاد شغلی، فرهنگسازی. اینها هم هستند. اینها در مجموع تلاوت آیات خیلی مهم است. توی این جمعهای جوانها و نوجوانان، کارهای اینجوری که ما میخواهیم انجام بدهیم، رویکردمان و رویکرد تلاوت آیات.
اولاً از جهت اخلاقی باید بجوشیم. اینی که بارها عرض کردیم. یک طلبه دیروز یکی از دوستان میپرسید، گفت: "آقا ما مسجد فلانجا نیروهای دستمان است. میخواهیم کار بکنیم با این بچهها، چی بگوییم؟" گفتم: "ببینید، ما خیلی درگیر اینکه محتوا چی بدهیم هستیم. محتوا دادنی نیست. محتوا گرفتنی است. آنها باید از شما بغاپند. باید اخذ بکنند. در اخذ هم هم روایات ما فرمودند، هم علم جدید روانشناسی اثبات کرده. اخذ انسان ۸۰ درصد از چشم. ۱۸ درصد از گوش. دو درصد از سایر اعضا. ۸۰ درصد علوم از راه چشم کسب میشود. ۱۸ درصد از راه گوش. دو درصد از سه تا حواس دیگر (لامسه و بویایی و چشایی). دو درصد از این سه تا حس چیزی یاد میگیریم. ۸۰ درصد از راه بینایی، دیدن. لذا فرمود: "کونوا دُعاةً لِلناسِ بِغَیرِ ألسِنَتِکُمْ" (از زبانتان نباید استفاده کنید)."
فوتبال بازی، والیبال بازی کرد. بعد رفت بچهها بازی کرد. بازی کرد، به معنای واقعی کلمه. "چون سر و کارت با کودک فتاد، همزبان کودکی باید گشاد." باید با بچّه، حالا با سنین مختلف. اینها بالاخره اینها هم بچهاند دیگر. تا ۸۰ سالگی آدم بچّه است. متناسب با خودش. ۵ سالگی یکجور، ۱۰ سالگی یکجور، ۱۵ سالگی یکجور. سنین مختلف.
لذا من بارها برایم پیش آمده، میرویم، حالا یکخورده از فضای تجربی هم بگوییم. دقایق هفتهای که وقت داریم. دانشجویی یادم نمیرود. ورودی دانشگاه امیرکبیر سال ۸۷. یک اردویی بردیم مشهد. اردوی سختی بود، خیلی فشار. ۳۵۰ تا تقریباً ورودی آن سال بودند و جمع توی اینها. داشتیم افرادی را که آمده بودند به دوستان ما که معاون فرهنگی دانشگاه، "زیارت که اجباری نیست. با مشهد میخواهیم بیاییم. زیارت نمیخواهیم برویم. محرم نمیخواهیم. زورکی اگه هست ما نمیآییم." گفته بود: "اردو زورکی است، ولی مشهد حرم زورکی نیست."
با افرادی مواجه بودیم. میرفتند صبح بازار، ظهر میآمدند ورق بازی. بعد. یعنی حلقههای معرفتی داشتیم. بیست و بیست و بیست تا، ورق بازی میکردند. که در حسینیه دوستان مشغول بودند. ما رفتیم با بچهها پانتومیم. راه پانتومیم انداختیم. ورقها تعطیل. دور حاجآقا پانتومیم بازی. بعد پانتومیم بود ها. پانتومیم پدر و مادر دار. یعنی هر کلمهای را توی گوش طرف میگفتند و او هم اجرا میکرد تا چه کلماتی را که اینها توی گوش اجرا کن. هیچ. بدون. یعنی کار تربیتی. کار بدون درد و خونریزی. کار جناحبندی شمشیری. چهکار با شمشیر نیست. آرام آرام آرام.
توی همان اردو بود. اگر اشتباه نکنم بازی دست را انداختیم. یک اردوی بعدی بود. آفرین. آره. یکی زد، برمیگردم، دو تا میزند، میپرد. مشت میزند، میپرد. هنوز یادم نیست من همان سال. فقط عرض کنم که خلاصه فضا عوض شد. کلاً عوض شد فضا.
یعنی این افراد، اینهایی که توی باغ دیگر نبودند، بعد آوردیم. بعد دیگر با هم رفتیم حرم. حرم با هم میرفتیم. بیرون دیگر وقت غذا که میشد، این همه دور ما جمع بودند. سخت است. خونه دلخوره. یک من یک طلبه بودم. ۳۵۰ تا. یک طلبه. البته از اساتید دیگر هم بودند. یکی دو تا رفتند. آنها آمدند یک سخنرانی لطف فرمودند در مراسم افتتاحیه. سخنرانی با قرائت قرآنی بود. سخنرانی عالمانه ایراد فرمودند. با هواپیما راهی شدند و برگشتند به فعالیتهای تبلیغی خود ادامه دهند.
ما وسط له میشدیم با اتوبوس و با قطار و اینها. با بچهها با قطار. الویه میخواستند درست بکنند. من توی فوتبال با اینها بازی میکردم. (بعداً خاطرات فوتبال). بازی کردیم با همین لباس (بهتان گفتم.) توی شلوغیهای ما. توی حسینیه "فرشاد" زدیم. بالا روی کف با بچهها بازی میکردیم. بر فرش حسینیه و اینها. مثلاً یک وقتی توی فوتبال آسیبی ندید پا. کفم لیز بود. پای ما پیچ خورد و اینها. اول قبل از اینکه ما فوتبال بازی بکنیم، یک جشن پتو، جشن حمام برای ما گرفتند. حمام ندیده بودیم. اینها دست و پای ما را گرفتند: "بلند بگویید لا اله الا الله." بعد یک کم آماده رفته بود. شیر حمام آب داغ را باز کرده بود و جوش بخار گرفته بود. دور حسینیه چرخاندند و دست و پایمان را گرفتند و بردند زیر دوش. حالا من کلاً یک دست لباس داشتم. لباس ندارم. "یکی لباس به ما بده!" خلاصه یکی دلش سوخت. آمد و یک تیشرتی برای ما جور کردند و با یکی از این شلوارهای "سوسول" سست. حاجآقا تیشرت شلوار! آمد بیرون از حمام.
یعنی هنوز که هنوز است، این رفقا دانشجو یادشان که بعضی از اینها توی فتنه ۸۸ کف خیابان بودند، ولی روی اسم ما قسم میخورند. "آخوند فقط فلانی." عرض کنم خدمت شما که آمدیم فوتبال و پایمان پیچ خورد و تخممرغ آوردند به پایمان زدند و بستیم و اینها. بعد شبش بچهها الویه درست میکردند. الویه کثیف اصطلاحاً. با پا الویه درست میکنند. اینها انگشتها را درمیآورند و اینها. (با پیاز و تخم مرغ.) استقبال کردند. بچّهها دور هم خوردیم و قشنگ همه حال کردند. آره.
بعد همانجا یک دانشجویی. مغزهای مملکتاند اینها. خدا را، خیلیهایشان بنده نیستند. دانشجوی امیرکبیر باشی، رتبههای مثلاً دو رقمی. اون هم ریاضی و فیزیک. دانشگاه امیرکبیر. به مراسم بدتر از "شریف". شریف فضایش فضای علمیتر است. امیرکبیر خیلی سیاسی و حاشیهای است. روضه خواندیم برایش. روضه خواندیم در حد سروکله به دیوار زدن. بعد آمدیم پایین، سینهزنی و توی سینهزنی: "رهسپاریم با ولایت"، شعارهای انقلابی "ابوالفضل علمدار خامنهای". اینها چیز را میخوانی. اصلاً مگر میشود کسی توی جمع اینها اسم دیگری بیاورد؟
فضای رفاقت و سروکله هم زدن و بازی و شوخی و نشاط. حریم لما ایجاد میکنیم. حریم نابود میکند. همه یک چیزی به اسم اینکه: من حاجآقام. مثل اینکه شما حالیت نیست با کی روبهرویی. بله، تا دلتان بخواهد. ولی حالا نه اینکه یک وقتی عرض کردم بخواهیم مثل آنها بشویم برای اینکه آنها جذب بشوند. احساس حریم نداشته باشند. همین که از مرحوم حقشناس فاصله. خلاصه این حریمه، همه چیز را خراب میکند.
طلبه داداشم همیشه میگفت: "خیلی با محبت بودم. خیلی با محبت بود، یعنی واقعاً همه شیفته اخلاق و مرام ایشان میشدند." خلاصه طرف میگوید: "آقا من فقط از خانواده روحانی باید زن بگیرم." چه میدانم. آوی (این حریمها) برنامه.
یکی از رفقای طلبه، یک وقتی من کارش داشتم. زنگ زدم موبایلش، جواب نداد. زنگ زدم خانه. همسرش حالا یا کسی دیگر. نفهمیدم. یکی به خانمی برداشت و گفتم: "ایشان هستند؟" (درد). یک کلمه. "سلام علیکم آقای فلانی هستند؟" "خیر." "ممنون، خداحافظ." قطع کردم. گوشیام زنگ زد: "شما به چه حقی زنگ زدی منزل؟" فرزندان یکی از علمای بزرگ. از بیوت علمای خیلی علمایی. "مگر شما نمیدانید وقتی با من کار داری، باید زنگ بزنی گوشی من؟ منزل هم اگر میخواهی زنگ بزنی باید اجازه بگیری. بهت بگویم بودیم هممباحثه بودیم. خیلی به ما علاقه داری. وقتی از پدرش استخاره میتوانی بگیری، زنگ میزند." از ما حق ندارد. کسی از شهرداری مثلاً کار دارد، منزل اینها چهکار میکند؟
حالا یک حریمهایی درست میکنیم. بعد این فاصله میاندازد. عدهای در امر تبلیغ موفق نیستند. اذیت میشود، همین دوست ما اذیت میشود. برود توی جمعی بنشیند، بخواهد حرف بزند. بالای منبرش هم اذیت میشود. خودمان داریم خودمان را میبندیم. روش پیغمبر (ص) این نبوده است. روش امیرالمومنین (ع) این نبوده است. امیرالمومنین (ع) میرفته توی خانه ایتام. بچه را روی دوش میگذاشته. در روایت دارد که حضرت صوتی که از گوسفند درمیآید از دهان خارج میکردند. در این حد.
پیامبر (ص) توی خیابان با بچهها گردو بازی میکرد. میگوید آن ماجرایی که نقل شده که سلمان، اباذر. من هم توی ماجرا. پیامبر (ص) چرا نمیآیند نماز؟ (نماز گردوبازی). بیا توی آن ماجرا دارد که از آنجا بلند شد. حضرت امیر (ع) فرمودند که: "این شترتان را به من قرض میدهید؟" (تعبیر عجیب). "من شترتان را کرایه میکنم. از مسجد نماز بخوانم، برمیگردم، باز برای شما شتر است." گفتند: "آره. به دو تا گردو باش. من بروم. دو تا گردو کرایه اش را به شما میدهم." یا همانجا مشغول گردو شدن. رفتن. برگشتن. دوباره آمدن. از نماز امیرالمومنین (ع) رفت معراج شهود کرد، برگشت. آمد دوباره.
واقعاً ما خیلی فاصله داریم. ما کجا، امیرالمومنین (ع) کجا؟ ما کجا، پیغمبر اکرم (ص) کجا؟ بنده یکخورده اینوری نگاه بکنم، پاشان را بدهند، گوشی جواب بدهند، اینور باشم. سرش آن بالا باشد. آقا جان یکی از منبریهای معروف، منبر بود. یک آقای ناشناس "پاشو بنشین آقا." این ترجمه گفت: "با توام آقا، بشین." "با تو نیستم مگر؟" این برگشت، گفت: "آقا دیگر حالا دقیق آقا دسشویی دارم." ساب مجلس. کلاس پیغمبر (ص) حیا میکند. حدی دارد. نشسته اینجا و ناهار چی دارید و بعد دیگر چه خبر و برنامه بعدیتان کی است و پیامبر (ص) حیات دارد.
با محبت پیغمبر (ص). اینجا نشسته. (قرآن را بیشتر از پیغمبر (ص) قبول داشتند دیگر.) این نکته جالبش. قرآن را بیشتر از پیغمبر (ص) قبول داشتند. نظام. طرف راحت برگشت گفت که: "حَسْبُنَا کِتَابُ الله" کتاب خدا ما را کفایت میکند. نه دارد دیگر. قرآن نازل شد که پیغمبر اکرم (ص) آوردند. این حضرات یک مسیر جمع کردند. گفتند که: "امیرالمومنین (ع) از امروز باید امیرالمومنین علی (ع) را باید امیرالمومنین بن خواند است." گفت: "حکم خداست یا رسولالله؟" "حکم خودتان است." سفر امر خداست. "حالا امر خداست، یک چیزی. ولی اگر خودتان میگویید: پسرعموی فامیلی رفیقین." بعد خدا کجا؟ ببخشید، فردا صبح با علی (ع) میرویم. ماجرا معروف. در روایت بالمبین، خارج از شهر علی (ع) بهتان نشان میدهد چهجور حکم خدا.
آمدند و صبح، خورشید طلوع کرد. خورشیدی که طلوع کرد رو به امیرالمومنین (ع) گفت: "السلام علیک یا امیرالمومنین." این دو تا حضرات غش کردند. برگشتند گفتند: "بابا اینها کلاً خانوادتاً ساحر و مجنوناند. همهشان. این پیامبر (ص) با اینها راحت بودند، یعنی اینها میآمدند: "إنّ الّذینَ یُنادُونَکَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ اکثَرُهُمْ لا یَعْقِلونَ" این آیه را من پشت حجرهمان در ایام حجرهنشینی زده بودم. یک طلبه آمد، گفت: "آقا، خجالت. تو وقتی یک کار اشتباه میکنی مصداق این آیه میشوی." من دارم تو بله این مطلب را استفاده کردی. بلند بلند میگفتم، میخندیدم: "بابا یونادونک". در تفاسیر سوره حجرات هست، با اسم کوچک پیغمبر (ص) فریاد میزدند: "نماز، روزهام. بدو. چهکار میکنی." عین روایت. پیغمبر (ص) صحبت میکرد که یکی از این آقایون دیگر خیلی تند با پیغمبر (ص) صحبت کرد. حضرت یکجا یک تشری بهش زدند. این "کتاب از مباهله تا عاشورا" را بخوانید. خیلی کتاب فوقالعادهای است. اثر آقای امین گلستانی. کتاب تعبیر این شکلی.
خلاصه، اینجوری برخورد میکردند. حالا با من طلبه از آن روستا و شهرستان میگذارم، میروم تا ۵۰ سال آن طرفها. یعنی از بابل بخواهم رد شوم، آنوری میاندازم. میروم که از بابل نخورم. "مردم حالم به هم میخورد." اینها اینجوری. همین بابلسر وقتی رفتیم. حالا فردا شب بابل سخنرانی. یاد آن خاطره افتادم. یک دفعه پریروز یاد بابلسر افتادم. سال ۸۸ توی آن اوج شلوغیها و فتنه و اینها عقب نشسته بودیم پای ماشین. بعد پیاده شدیم، رفتیم یکجای مهمانی بودیم. برگشتیم که با تبر، با یک چیزی شبیه تبر زدند، شیشه عقب خورد شد. کلی دردسر شد برای ما. شب بود، ماجرایی.
خلاصه، حالا برای بنده، بنده بگویم آقا اصلاً از این بابل دیگر حالم به هم. مشکلش چی بوده؟ تخلیه شد. طرف یکجایی یک آخوندی پیدا کرد، تخلیه. یکی را میکشت. تهران، نارمک. سخنرانی متعدد، جلسات. آن شب جلسه نبود. فردا شب مشهد برنامه داشتیم. دیگر نشستیم تمام بشود. بعد دیگر بیاییم راه بیفتیم. من رفتم ته مجلس نشستم. یکی آمد بغل ما، شروع کرد انتقاد کردن و سروصدا کردن ناجور. یعنی تنها ناجور. شروع کرد: "حفره و زندگی." واقعاً خیلی گرانی فوقالعاده زیاد. زندگی سرسامآور. شروع کرد. گفت: "تنها آخوندی بود که یک ساعت نشستی حرف گوش دادی." خلاصه حرف بزنند. مردم تخلیه میشوند. راحت میشوند. خلاص میشوند. خالی بشود طرف. بگذار حرفش را بزند، خالی بشود. بعد حالا تو حرفهایت را بزن.
با بچهها میآمدم حلقه میگرفتم. حتی توی نوجوانهاش. برای نوجوانهاش هم برای من پیشآمده است. یعنی اینها گاهی آنقدر که لذت میبرند از اینکه با یک آخوند حرف میزنند یا برای یک آخوند دارند نسخه مینویسند، آنقدر لذت نمیبرند از اینکه از یک آخوند چیزی شنیدند. "آقای فلانی رفتم، شستم گذاشتم کنار. خداییش خیلی مرد است."
یکی آمد، وقتی روی ما چاقو کشید توی یکی از این سفرها. آخرش تمام شد. چند بار توهین کرد، حمله کرد بزند. با لباس. نوجوان. هنرستانی. روز آخر آمد به گریه به دست و پای ما افتاد. گفت: "خدا را شاهد میگیرم در تمام عمرم به کسی اندازه آخوندها نفرت نداشتم. الان به کسی اندازه آخوندها علاقه ندارم و در بین تمام دنیا از پدر و مادرم تو را بیشتر دوست دارم."
صفر بعدی دوباره حمله از سوی او. ولی اینجوری ساختنی است نه تحمیلی. اینها بس که آدم ندیدند. من میگویم: "آقا، شما طلبه ندیدی. بگذار طلبههای خوب را ببینی. به اینها میمیری." من طلبه واقعاً توی همین مجموعه شما رفقا. بعضی طلبهها را که میبینم قصه زد و توهین کرد و چه ماجراهایی را دیدند.
نفرین میکرد. طرف داشت نفرین میکرد. میگفت: "شما که خیلی آدم خوبی هستی، ولی خدا این علی را فلان فلان کند. زده شوهر من را فرستاده." (زن شهید، همسر شهید.) "علی کشته باشی." نقل تاریخی اشتباه. نقلی که در جامع الاخبار است و در بحار دیدم، این است: "شهید شده بود." یعنی زن شهیده. این نگاهش نسبت به علی (ع) این است: "فرستاده شوهر من را، فرستاده به کشتن داده. میگوید من امیرم و امیرالمونینم و حاکمم. ای خدا ولش کند. ای خدا ولش کند." نه نفرین نکن مادر، دعا کن خدا عاقبتش را به خیر کند.
تک و تنها رفته، بدون محافظ رفته. معاون نفرستاده، وزیر نفرستاده، وکیل نفرستاده. خودش رفته. بعد تازه میگوید که: "کدام برایت راحتتر است؟ غذا بپزی یا بچهها را نگهداری کنی؟" گفت: "بچهها." گفت: "غذا راحتتر است. بچهها خیلی اذیت میکنند." ظاهراً اینجوری بوده دیگر. حضرت با بچهها بازی کردند. بعد گفتند که: "تو توی نون و خمیر بگیر، من میزنم توی غذا." "یا علی، بچهاش رسیدگی نمیکنی. از مردم، از حق مردم کم." خب این حرف اثر دارد دیگر. آن دو کلمه به حمام بگوید، باید حمام بمیرد. نمیمیرد. حرف از دهان علی (ع) بشنود، نمیمیرد. طبیعتش این است.
دشمن هم دارد. در کار تبلیغی وقتی باید انشاءالله بحث بکنیم که باید خودمان را برای دافعهها آماده بکنیم و مبلغی که دافعه نداشته باشد، مبلغ نیست. منافق است. بعضی مبلغین فقط به فکر جذباند. اینها منافقاند. آها. فقط از رجا میگویند. اصلاً خیلی یکجوری نباشد که ناراحت بشود طرف. خیلی خوشش نیامدند. توی فضای صدا و سیما تا حدی اینجوری است. اسم بهشت، جهنم اینها را ما توی کارهایی که میکردیم گفتم. ببینید، "جهنم اسرائیل غاصب". دشمن اینها نیست. حذف. هیچی از اینها نباید اسم بیاوری. بهشت، رحمت خدا، خوب، مهربان. اینها توی کار تبلیغ، فقط خب این که نفاق است. قربان شکل و اثرم ندارد. اثرش چقدر است؟ همین دیروز بحثی که داشتیم: "لاتَدْرُزِ الدّینَ یدعونَ رَبُّهم" بحث مهمی است.
خلاصه، حالا انشاءالله توفیق دهد که بتوانیم "مایع زینت اهل بیت" باشیم. "فکونوا لنا زَیْنَاً وَ لا تکونوا علینا شَیْنَاً" زینت ما باشید و مایه سرافکندگی ما نباشید. حضرت فرمودند که: "تو چرا ماهی را اینجوری دستت گرفتی؟ ماهی بو میدهد. تو خیابان راه افتادی." "خودتان سفارش میکنید وقتی منزل میروید، یک چیزی ببرید." حضرت فرمودند که: "با آنش کار ندارم. تو توی پلاستیک نمیتوانستی بگذاری؟" (هر کسی نگاه بکند میگوید: ببین جعفریها، ببین این هم از ماهی بردنش. بوی گند توی محله.)
تا چه حدی ما مسئولیت داریم. رضا فرمود: "کسی منتسب به ما باشد، گناه بکند، دو تا چوب میخورد. سید باشد، دو تا چوب میخورد. چون دو برابر دارد ضربه وارد میکند. یکی خودش را دارد خراب میکند. یکی ما را دارد خراب میکند." جذب بشوند. میشود ماجرای اونی که مولوی نقل میکند. آن اَذان که مؤذن بدصدا میگفت. طرف هدیه آورد. گفت: "خدا خیرت بدهد. دختر من یهودی بود. جذب اسلام شده بود. صحرا. تو که بلند شدی، شب اول حالش بد شد. شب دوم اعصابش خورد شد. شب سوم گفت: نخواستم! حالم از این دین به هم میخورد." خیلی به گردن ما حق داری. رهبری. بله بله. ایشان هم همین ماجرا را تعریف میکردند. بله بله.
اینجوری نشویم. کار رسانهای این شکلی نشود. یک چیز نَکرِه، زمخت. شخصیت نَکرِه، زمخت حرف بزند. کسی انس نمیگیرد. فقط اونی که باهاش انس نمیگیرد، منافق است. مومن انس میگیرند، استراحت پیدا میکنند، راحت میشوند. وقتی که خستگیشان در میرود، آرامش پیدا میکنند، نشاط پیدا میکنند. آدم مینشیند با یکی او همهاش غرغرو. همهاش از اینور. این چه وضعی است؟ آن چه وضعی است؟ کی هستی؟ چی هستی؟ سنگ صبور بقیه باشی. نه اینکه خودت هم چهار تا مصیبت داری. طرف میآید بالا منبر میکند، تسویه شخصی منبر شد. یک ابزاری تسویهحساب جناحی، تسویهحساب شخصی. توی این مسجد شما به من اینجوری گفتند. "آی مردم، میبینید؟ بنده کی هستم؟ توی این مسجد طرف آمده اینجوری گفته. نامه به من دادند. این را گفتم. آن کار را کردند. اینجور هیئت امنا اینجوری."
یکی آمده بود اینجا بابل منبر رفته بود. یکی از رفقا روضه میخوانده، کسی گریه نمیکرده است. بعد بعد چند روز آمده، یک طلبه خام. بعد چند روز بالای منبر گفته که: "من دیشب که سجده رفتم تا صبح گریه کردم. گفتم خدایا من چه گناهی کردم، من را توی همچنین منطقه فلانی فرستادی برای تبلیغ؟ من چه گناهی به درگاه تو کردم که من را رزق امسال من این آدمها بودند، یک قطره اشک نمیریزند." خلاصه هرچه که هست این است که باید بجوشیم. یک سعه صدری کار تبلیغی دارد. یک حلمی میخواهد. تحمل خیلی زیادی میخواهد. خیلی آدم باید حرف بشنود، اذیت ببیند. هر کدامش که بیشتر با استعداد جور در میآید و نیاز بیشتری نسبت بهش هست. ولی کار تربیتی اگر خوب باشد، نیاز به قاضی پیدا میکند. گفت که: "چوب پریشب خانه یکی از رفقای قاضی بودیم." سحری این ماجرا را گفتم. واژه "صبرآموز" و برخی دیگر از مطالب. گفتم: "آن چوب دار، برگشت به چوب منبر، گفت هرچه میکشم به خاطر توست." گفت: "چرا دور تو شلوغ باشد، دور من خلوت؟" کار تربیتی وقتی درست بشود. آفرین. ما میخواهیم بعداً مداوا کنیم. خب پیشگیری کنیم. قاضی اتفاقاً الّان بله، قاضی نیاز زیاد داریم. ولی اگر کار تبلیغی الّان این سن بکری که ما داریم، نوجوانان، اگر کسی خوب دریابد اینها را، دیگر نسل بعد نباید دادگاهی بماند.
تربیت وقتی به چه کسی میرسد. همین که عرض کردم تلاوت آیات. اول قرآن خیلی خوب است، ولی ببینید داستان برای سن پایین. محور باید داستان باشد. داستان در حد فهم، نه داستانهای سنگینی که ده تا شبهه ازش درست بشود. آفرین. داستان. خیلی خود روایات هم داستانهاش، داستانهای اهل بیت (ع) است. این داستان حکم میشود. شما خودتان برگردید، مراجعه کنید به منبرهایی که کودکی و نوجوانی گوش میدادید. از آن منبر مثلاً فلان آقا توی فلان مسجد. از آن منبر چند دقیقهاش یادتان هست؟ تفسیر آیهای که کرد. اقوالی که از طبرسی و مرحوم علامه اینها. اینها یادتان است؟ دو تا داستان تهش. "بچه بودم حرکات خدا رحمت میکند". دقیقاً همین است. همین که عرض میکنم ۸۰ درصد راه بینایی. به خاطر همین. یعنی آن ۱۸ درصد شنوایی هم تازه داستانهاش یاد آدم میماند. یعنی اونی که خودش با قوه خیالش تصویرسازی کرده. تصویری که میسازد. "نماز، نماز." آفرین. تصویری شما. بدو بیا. الله الله. همین است. نکته خیلی مهمی است.
احکام. احکام باید به اینها گفت، ولی تصویری. وضو، غسل. احکام استمرار. میکروفون میآوردیم یا یک چیزی. خلاصه احکام استمرار. غیر استقلال. خیلی حالیشان نمیشد که تهش چی شد. کلاً خوششان میآمد. یا احکام نماز جماعت. من بارها پیشآمده مثلاً بچهها را بردیم یکجایی گفتم: "یک نفر باشد میخواهم امام جماعت شود." بعد یکی پامیشد، مثلاً خالکوبی رو دست، قیافه فلان. گفتم: "خب بچهها، این عدالت دارد دیگر؟" آقا نیم ساعت دست میانداختند (حالا نه اینکه تحقیرش بکنند ها). "تعطیل میشود اگر کسی نباشد." بعد ماجرای دزده که وهابیها دزده را انداخته بودند جلو مسجدالحرام. کجا بوده؟ یکی از آقایون از علمای قم دیدم که ایشان ظاهراً خودش دیده بود یا از کسی نقل میکرد. دزدی را گرفته بودند، کفشها را میدزدیده. از فرداش این را گذاشته بودند امام جماعت. گفتند که: "این چرا عدالت شرط نمیدانیم؟ نماز جماعت با هر کسی محقق میشود؟" (ثانیه) "کفشهایمان هم دزدیده نمیشود." الله اکبر!
حالا یک نفر پشتش، یک نفر موقع رکوع رسید. یکی موقع سجده رسید. یکی رکعت بعد رسید. بعد تکتک اینها باید چهکاره بکند؟ توی قالب داستان و طنز و بگو بخند و اینها. قشنگ احکام نماز جماعت. اشتیاق! چون خیلی وقتها یک چیزی اشتیاق میآورد. بلد نیست، خجالت میکشد، سوتی بدهد، رفقایم. این خیلی کارها را میترسد. تهش یک جور افتضاحی میشود. یاد که میگیرد. علاقهمند میشود. گرم میشود. "ملکه دوم برسم؟ این هم بلد نیستیم. نمیدانم چی چی میشود." توی خانه تک و تنها میخوانی. اینا نکتهای بود. این هم که عرض کردم. خلاصه این اشتیاق پیدا میکند به نماز جماعت، به مسجد. لابلاش البته بلد باشد آدم کی چه حرفی را کجا بزند. بعضی نیاز به تنظیم دارند. دوست دارم که میگویی خیلی حال میآورد. عرض میکنم، تزکیه است دیگر. این بار طرف یک چیزی اضافاتی دارد. این را باید گرفت. یک حقارتهایی دارد. یک عقدههایی دارد. یک سرخوردگیهایی دارد. این توی خانه مشکلاتی دارد. همینقدر که سنگ صبوری پیدا میکند: "حالا گریه نکن عزیزم." محبت آقا کیمیا میکند. "الانسان عبید الاحسان." تنها حالا بدی، مصیبت، هرچی هست، من اینجوری است. اینجا بچّه را باید منضبط بار آورد. حالا بستگی به سن و سالش هم دارد. مثلاً حرم مشهد که هستیم خب رفقا، محلّ یاب. بچه هیئتیها. "حاجآقا با هم برویم حرم." ما داریم حرم. ترک موتور مینشینی؟ برویم. بچهها دم پیاده میروند. فلان. دم در حرم که میرسیم. خب بچهها. "قرار است برگشتیم، چه ساعتی؟ یک ساعت و نیم دیگر انشاءالله اینجا، یا علی!" رو انشاءالله میآیم.
آره. وقت زیارتش مال خودش است. نمازش مال خودش است. خلوتش مال خودش است. اعتکاف. اعتکافهای چند ثانیهای نرویم. همین است. آدم میرود. معتکف که میشود، میریزند سرش. نمیشود جمعش کرد. جوجه خلوتی ندارد. شما آنجا نشستید. رفقا هم دورَت نشستند. دارند حرف میزنند. مهم این است که یکجایی باشد که دورت بنشینند حرف بزنند دیگر. کمکم یک جاهایی نمیشود واقعاً. ولی آدم اگر بتواند مراقبت بکند، مدیریت بکند، آنها را حالیشان بکنی که خلاصه یک سیستمی من دارم برای خودم.
نتیجه. حالا انشاءالله توفیق دهد به همهمان. انشاءالله که همهتان موفق باشید.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه پنجم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه ششم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه هفتم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه هشتم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه نهم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه یازدهم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه دوازدهم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه سیزدهم
مبانی تبلیغ در قرآن
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه اول
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه دوم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه سوم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه دوازدهم
مبانی تبلیغ در قرآن
در حال بارگذاری نظرات...