تفسیر سوره نور

جلسه بیست و دوم

00:35:34
66

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم
در بحث آیه شریفه نور، در عبارت «الله نور السماوات و الارض»، عرض شد که مرحوم آقای علامه مصطفوی در کتاب شریف «التحقیق فی کلمات القرآن الکریم» فرمایشی داشتند که در جلسه قبل بدان اشاره شد. به فراز دوم می‌رسیم: «مثل نوره کمشکاة فیها مصباح». کلمه "مثل" و مثل، عبارتی است که باید روی آن بحث کنیم؛ این کلمه از عبارات بسیار کلیدی در این آیه است و در جاهای دیگرِ سوره مبارکه نور هم روی آن بحث شده. مثل یعنی چه؟
«الله نور السماوات والارض» بعد می‌فرماید که «مثل نورش مثل مشکاة». خب این "مثل یعنی چه"؟ یعنی یک مرحله الان تنازل پیدا کرده نسبت به آن «نور السماوات و الارض» یا نه، همان «نور السماوات و الارض» تشبیه به این شده است؟ در جلسات قبل اشاره شد که «نور السماوات و الارض» اشاره به مرحله ذات دارد. "مثل نوره" در مرحله صفات فعل خدای متعال تنزل پیدا می‌کند و رضا می‌شود مثل "نورهی". نور، نور خود الله است؛ نورِ اللهی که نور است، نور دارد، یک نوری دارد که می‌شود "نور و نور". قبلاً اشاره شد، پس یک نور داریم (گمانم ذات الله تبارک و تعالی است) و یک "نور و نور" داریم که آن صفات و افعال خدای متعال است. و حالا این در صفات و افعال این‌ها، این مثلی دارد و تشبیه شده به مشکات. مشکاتی که درش مصباحی است. این تشبیه، تشبیه عجیبی است.
حاج آقای کریمی و حاج آقای پارسایان حتماً دیده‌اند. در شهر یزد (حالا جاهای دیگر هم شاید باشد، در همین قم هم من دیده‌ام)، در منزل‌های قدیمی، این‌ها در حیات یک حالت طاقچه‌ای مثلاً درست می‌کردند یا حالت ایوانی درست می‌کردند، یک منفذی درست می‌کردند که چراغ را درش بگذارند. خانه‌های قدیمی سمت یزد و این‌ها که زیاد است (حالا سمت ما هم هست، پیدا می‌شود، سمت اصفهان و این‌ها مثلاً هست). یک منزلی، بالای منزل که اشراف به حیاط دارد یا مثلاً اشراف به کوچه دارد، یک منفذی درست می‌کنند. منفذی که بیرون شیشه‌ای است. بعد از داخل دست توی این منفذ می‌رود و چراغی را توی این منفذ می‌گذارند. این چراغ خودش یک نوری دارد و یک تشکیلاتی دارد. مصباح این چراغ، آن منفذی که توی آن می‌گذارند، مشکات است که باد وقتی می‌زند مثلاً این مصباح را نیندازد یا باد این را خاموش نکند و در عین حال نورش به بیرون هم برسد. پس می‌شود مصباحی در مشکات.
حالا "نور و نور" تشبیه شده به مشکاتی که درش مصباح است. درست شد؟ یک حالت شیشه‌ای دارد و به بیرون نور سرایت پیدا می‌کند. نور متجلی و مبسوط از خدای متعال مثل مشکات است. مشکات محل سراج است، محلی که چراغ را درش می‌گذارند. آن جای بلندی که در دسترس نیست و نورش هم خب قدیم این‌جوری نبوده که توی حیاط بیایند (حتی حمام و این‌ها توی حیاط‌ها بوده). بعد طرف مثلاً نصف شب پاشد بیاید چراغ را بزند، روشن کند، بیاید توی حیاط؛ نخیر. یک چراغی بوده سر شب می‌گذاشتند توی مشکات، روشن می‌کرده حیاط را یا کوچه‌ها را. این شکلی روشن می‌کردند. جای چراغدان، خودِ چراغ، خودِ مصباح را آنجا می‌گذاشتند که درش مصباح وضع می‌شود. پس مشکات و اطرافش و محیطش تنوع دارد و مستضی است به نور مصباح. این مشکات هم درون خودش روشن می‌شود از نور مصباح، هم بیرون را روشن می‌کند. تمام فضای این مشکات الان نور است و به بیرونش هم سرایت پیدا کرده.
مثال، مثال خیلی دقیقی است. حالا باید روی آن فقط فکر بشود که خدای متعال چه می‌خواهد بفهماند. این دیگر منطق و چه می‌دانم اصول و این‌ها نیست. قول فلان عالِم است. حالا با مسامحه و اینجایش اینجور بوده. فقیه، یک اصولی را پنج جلسه، شش جلسه، ده جلسه، توی درس خارج این آیه‌ای که در قله آیات قرآنی است (نام خدای متعال فرموده)، آن هم آیه‌ای که آن‌قدر سنگین و کمرشکنده است. همه عوالم، چه علوی چه سفلی، همه مستضی هستند به نور خدا. تمام عوالم را خدا روشن کرد. حالا یک سری بحث‌ها هم دیروز شد که بحث‌های خوبی بود. خدا در وجود کافر هم هست، وجود کافر را هم روشن کرده. چون دیروز گفتیم دیگر، باز نمی‌گویم. به یک معنا کافر متنوع از نور خداست، ولی به یک معنا تاریک است. مفصل روی آن بحث شده.
به نور خدا که این نافذ است و محیط است و ظاهر است در همه مراتبش. و نور خدای متعال منبسط است، تجلی دارد در هر عالمی و محیط است بر تناسب آن عالم و به حسب اقتضایش. در هر عالم به نوع خودش، به تناسب خودش. در عالم ماده به یک نحو نور خدا تجلیش، در عالم مثال نور خدا به نحو دیگری است، در عالم عقل نور خدا به نحو دیگری است. در مجردات نور خدا به نحوی است، در ماده نور خدا به نحوی است. این‌ها همه در وجود به نحوی، در ماهیت به نحوی است. مال بحث فلسفی خودش را دارد. در عین حال هیچ جای این عالم نیست که خالی از نور خدا باشد. همه عالم را پر کرده. همه عالم «الله صمد» است دیگر. صمد به معنای کسی است که پر می‌کند، هیچ جایی از او خالی نیست. هیچ جای این عالم نیست که از خدا خالی باشد.
خب، حالا بعضی ذهن‌های ضعیف. یادم است ما یک معلمی داشتیم از معلم‌های معلم حق معلمی دارد (باید دعا هم کرد)، ولی معلم نادان اما زیاد داشتیم. تخته پاک کن. خدا تو این است! بعد حالا معلم‌های دیگر هم داشت که کفریات می‌گفتند، حالا به آن‌ها کار نداریم. این مثلاً معلم مسلمان هم بود که می‌خواست اسلام به بچه‌ها یاد بدهد، می‌گفت خدا تو این است. این الان خدا توشه! ذهن بچگانه خودمان. یعنی چه خدا؟ من که دارم نماز می‌خوانم، دارم نسبت به کسی سجده می‌کنم که الان تو این ماژیک است! مثال خوبی هم هست. مثال نور در آب. نور توی آب است ولی توی آب نیست. شما یک لیوان آب که دارید، این الان نور تمام این آب را پر کرده. «داخلٌ فی الاشیا لا بالممازجه». امیرالمؤمنین در نهج البلاغه می‌فرماید: خدا داخل در اشیا است، نه به نحو ممازجه. داخل هست ولی ممزوج نمی‌شود. الان خدا در من هست، ولی این‌جوری نیست که بگویم من دوتام، من و خدا. این لیوان آب نور توش هست ولی نیست که بگوییم دوتاست: نور و آب. یعنی الان نور توی مولکول‌هایش است. یعنی یک هیدروژن، اکسیژن دارد و یک چیز دیگری دارد به اسم الله تبارک و تعالی؟ پناه بر خدا تبارک و تعالی، «تعالی الله علواً کبیراً». قالب تثلیث هم شدی. بله، قالب تجسیم شدیم برای خدای متعال.
خدا را اولاً که از احدیت خارج کردیم، چون احد چیزی است که در ذات خودش ترکیب‌بردار نیست. واحد چیزی است که در غیر خودش شریک‌بردار نیست. یک وقت چیزی در خود خودش شریک برنمی‌دارد، یک وقت چیزی در بیرون شریک برنمی‌دارد. به نسبت خودش که شریک برنمی‌دارد (به نسبت خودش که ترکیب و جزء و دیگری ندارد، یک چیزی یکپارچه است، جزء ندارد، اجزا ندارد، اعضا ندارد)، این را می‌گویند احد. یک چیزی دومی ندارد، این را می‌گویند واحد. هر چیزی که به ذات، یعنی وقتی به اعتبار خودش نگاه می‌کنیم او دومی ندارد، یکپارچه است، یک ذاتی که توش ترکیب نیست، اجزا نیست، اعضا نیست، اقسام ندارد. ما الان در بدنمان (در روح) احدی هستیم، هر کدام از ما، ولی در جسم احد نیستیم. ما ترکیب داریم، وابسته‌ایم. جوز جزئی‌ام در اجزا. خلاصه، حالا این‌ها بحث‌های فلسفی من است (من هر جای این آیه نور را می‌خواهم بگویم، این هم که این‌ها بحث فلسفی سنگینی دارد). حالا خودمان هم که سواد نداریم، نمی‌دانیم. در حدی که خود من حداقل با عقل ناقصم بفهمم، عرض کنم که یک چیز یکپارچه باشد، هیچ ترکیبی در او نباشد، اشتراکی در او نباشد، شریک‌بردار نباشد، جزء‌بردار نباشد، تقسیم‌شدنی نباشد؛ این می‌شود احد. به اعتبار خودش. به اعتبار دیگری می‌شود واحد. واحد بعد دو دارد، سه دارد، چهار دارد. حالا خدای متعال واحدی است که دیگر ثانی ندارد. خب، پس الله هم احد است، هم واحد. احد معنایش مشخص شد، واحد هم معنایش مشخص شد.
چه بود که به این بحث احد و واحد رسیدیم؟ خدای متعال در همه چیز هست، در همه چیز هست ولی نه به نحو ممازجه. از همه چیز خارج است: «خارجٌ عن الاشیا لا بالمباینه». از اشیا هم خارج است ولی نه به نحو مباینت. بینونتی بین این‌ها باشد. پس خدا با همه چیز هست و با هیچ چیز نیست. در همه چیز هست و در هیچ چیز نیست. خدا در این ماژیک هست و در این ماژیک نیست. خدا در این تخته پاک کن هست و در این تخته پاک کن نیست. مثل نور. نور در این آب هست و در این آب نیست. یعنی هیچ جای این آب، هیچ ذره و قطره‌ای از این آب نیست که بین او و نور فاصله باشد. در عین حال نور توی این آب نیست که شما بگویید الان اکسیژن و هیدروژن و نور... هیچ وقت آب را این‌جوری گفتند: اکسیژن، هیدروژن، نور! ولی اصلا درست است که با اکسیژن و هیدروژن نیست (محیط)، ولی محیط. شما نمی‌توانی تصور بکنی آبی که نور بر آن محیط نباشد. درست است؟ روشن است دیگر. الان این لیوان آبی که شما داری، چیست اجزایش؟ هیدروژن، اکسیژن. درست است؟ ولی این آب الان یک چیزی بر آن محیط است به اسم نور. حالا این نور توی آب هست یا نیست؟ به یک اعتبار (به قول حضرت عالی) به یک اعتبار هست. داخل در ذات او، محیط بر ذات او است. محیط بر ذات او است به یک معنا.
این‌ها خیلی بحث‌های مهمی نیست، تا نسبتمان با خدای متعال چیست؟ فلاسفه و عرفا بحث کرده‌اند. برخی گفتند نسبت ما نسبت خوبی هم هست. نسبت صوت با متکلم. الان بنده دارم حرف می‌زنم، اصواتی که دارد ایجاد می‌شود، تا وقتی دارم حرف می‌زنم این صوت هست. وجود صوت یک وجود کاملاً وابسته به من است. درست است؟ لذا ما را خدای متعال تشبیه به باد کرد: «نفخت فیه من روحی». ما نسبتمان با خدای متعال نسبت نفخس با نافخ است. یک کسی دارد می‌دمد، دارد فوت می‌کند. تا وقتی دارد فوت می‌کند او هست. وجودش دائماً، آنی فعالی دارد از آنجا می‌آید. دائماً وابسته است. این‌جوری نیست که خدا یک چیزی گفت و رفت، الان دیگر مستقل شدیم، جدا شدیم. به یک معنا جداییم. الان این نفخه‌ای که آمد، این نفخه من نیستم. درست است؟ ولی جدای از من هم نیست. شما می‌توانید بگویید که این اصوات فلانی است، اثر من است، از من جدا نیست ولی من هم نیستم. وجودش به وجود من است و من محیطم بر او. هر لحظه اراده بکنم معدوم می‌شود. آفرین! حالا این مثال که باز دیگر خیلی دقیق‌تر می‌شود، این نفخه خیلی دقیق‌تر است. آن و فعلان این اصواتی که الان هست، یک آن من اگر ایجاد نکنم، تمام است. آن و فعلاً اگر بهش استمرار ندهم، تمام است. اصلاً همین که استمرار نداشته باشد، تمام است.
خدای متعال آنِ‌به‌آن دارد ما را ایجاد می‌کند. آن‌به‌آن دارد به ما وجود می‌دهد. حرکت جوهری به سمت یک مقصدی. تدریجاً انسان دارد قواش به فعلیت می‌رسد. اینجا خود نسبت، نسبتی که نسبت فقر است. بله، بله، آنِ‌به‌آن جنبه تدریجش و مقصد را درش لحاظ می‌کنیم. این‌ها همین خود همین رابطه‌ای که این دیگر آن رابطه افتخاری است. انسان عین فقر است نسبت به خدای متعال. خب، این پس می‌شود «الله نور السماوات و الارض». او وجود همه عوالم است، به وجود او است. هیچ چیزی مستقل از او نداریم.
حالا ببینید این‌ها دیگر از توش چه‌ها در می‌آید دیگر. این‌ها معارف ناب اهل بیت است که جاهای دیگر نیست. این وهابی‌هایی که این همه آدم می‌کشند و سینه جر می‌دهند که توحید و خدا و فلان و این‌ها، یک سرسوزن بویی از این حرف‌ها نبرده‌اند. یک سرسوزن، اپسیلونی از این حقایق و معارف نفهمیده‌اند. نگاه اهل بیت و نگاه توحیدی که اهل بیت به ما یاد می‌دهند چیست؟ حرفی که این‌ها می‌زنند چیست؟ همه عوالم را وابسته به نور خدای متعال، به وجود خدای متعال، به ذات متعال می‌دانیم. این کجا با اینکه بگویی آقا تو اینجا دست... اسم آن مفتی لعنتی سعودی گفته بود: من افتخارم این است که هفتاد سال در مدینه زندگی کردم، یک بار نگفتم یا رسول الله! بدبختی، خاک بر سری! آدمی نَفس و چِرک. من توحید فقط خدا! نفهمیده که نسبت‌ها با خدای متعال چه جوری است. وقتی همه عالم می‌شود ... فرق شما نسبت به هر چیزی که می‌روی می‌شود ... این را توحید. به سمت هر چیزی می‌روی خدا آنجا است، خدا با او است، خدا جداست مگر؟ خدا دوتاس؟ یک چیزی داریم به اسم خدا و یک چیزی داریم به اسم یکی دیگر؟ اصلاً خدا با همه چیز هست، خدا در همه چیز هست، خدا محیط بر «ان الله علی کل شیء شهید». خیلی این آیه، آیه فوق‌العاده‌ای است. «انه علی کل شیء شهید». شهید صفت مشبه است. صفت مشبه دو تا معنا دارد. این توی سوره اعراف است. این آیه حالا باید بحث بشود اگر لازم شد: «انه علی کل شیء... اولاً و یکفی بربک انه علی کل شیء محیط شهید». یک همچین تعبیری. سوره اعراف.
اگر آیه را پیدا بکنم (سوره هفتم) حالا الان شاید نرسم من آیه را پیدا بکنم، (وسطای سوره اعراف) حالا اگر سرچ بکنید که توی چیز زود پیدا بشود آن که خوب است. یَزید معجما اگر باشد ما نگاه بکنیم. فعلاً که پیدا نشد. جلسه بعد من پیدا بکنم بعد آیه را. کل. آها اون کدام آیه نساء که نیست، ولی حالا بیار. نساء ۳۳ شهید باید. «ان الله علی کل شیء شهیدا». این هم خوب است. حالا این ولی نه آن، «علی کل شیء شهید». آن اگر توانستیم پیدا بکنیم، همش پیدا شد، دیگر نبود توش. آل عمران. سوره. «ان الله» همان سوره نساء است؟ آیه‌ای که کریم سوره آیه چهار. آیا سوره اعراف چی پیدا نشد؟ سوره نساء آیه. سوره اعراف نبود پس؟ آیه ۴۱. «کَفَى بِاللَّهِ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ شَهِیدًا». اولش یادم است توی سوره اعراف. نه این هم نیست. همان «ان الله علی...».
فعلاً همین را داشته باشیم تا من آن آیه را پیدا بکنم. آیه ۳۳ سوره نساء: «ان الله کان علی کل شیء شهیدا». خب، یعنی چه؟ ۱۶۶ سوره نساء، اعراف بود آنجا که یادم است. حالا باز نگاه می‌کنیم. یا شهادت شهید. حالا من این وسوسه می‌شوم بیشتر نگاه کنم الان همین الان پیدایش کنم ولی خب باشه الان می‌روم نگاه می‌کنم ان‌شاءالله. حالا چه می‌خواهد بفهماند؟ شهید صفت چیست؟ مشبه. صفت مشبه چه جوری برنامه می‌شود؟ خب الان ما این صفت مشبه را چه جوری ترجمه کنیم؟ همیشه از علی و ابدی این‌طوری. نه، نه. الان خود کلمه صفت مشبه هم فاعلی، هم مفعولی شهیدان. شاید باشد. یک لحظه دقت بفرمایید که بحث را تمامش بکنیم. واژه خیلی قیمتی شهید، هم به معنای شاهد، هم به معنای مشهود. «ان الله کان الا الرو». استعلا دارد. «محیط علی کل شیء شهیدا». شهید هم می‌شود به معنای شاهد باشد، هم به معنای مشهود. اگر شاهد باشد یعنی چه؟ خدا بر هر چیزی شاهد است. حالا اگر مشهود باشد چی؟ خدا بر هر چیزی مشهود است. یعنی تمام این عالم می‌شود از دلش خدا را دید.
دیگر مبنای قرآنی توحید این است، عرفا به اینجا رسیدند. توحید حقیقی این است. «نور السماوات و الارض» است دیگر. او را می‌بینند. الان چطور شما توی خیابان که بروید، با همه چیز می‌شود خورشید را ببینید؟ در همه چیز می‌توانی نور خورشید را ببینی. غیر از این است؟ همه جا را پر کرده. حالا تکویناً که همه جا را پر کرده، تشریعاً هم اگر جای حجابی نباشد آنجا را گرفته. من که جای حجابی باشد کسی حجاب درست کرده باشد. پس می‌شود «ان الله علی کل شیء شهیدا» مشهود او. مرحوم علامه طباطبایی این را بحث کرده. خدای متعال مشهود بر همه چیزی است. در همه چیز ذات همه چیز خدا را می‌شود دید. «ما رأیت شیئاً الا و رأیت الله قبله و بعده». من هر چی را که دیدم خدا را قبلش دیدم، بعدش دیدم، باهاش دیدم. می‌شود توحید.
حالا وهابی کجا؟ سگ وهابی کجا این معارف؟ سگ درنده کجا این معارف؟ به اسم توحید تریلی پیاده می‌کند، می‌گوید نماز صبح چند رکعت است؟ چند تا آدم، کارگرهای آدم‌های بی‌سوادند و این‌ها. نماز صبح چند رکعت است؟ یکی می‌گوید سه رکعت، یکی می‌گوید دو رکعت. نماز صبح را نمی‌دانی چند رکعت است؟ پس تو مشرکی. فیلم شیرین فضای مجازی هست. بلک سوریه حلب. شرک در نگاه او این است. اصلاً نمی‌داند شرک تشریعی چیست، شرک تکوینی چیست. اصلاً توحید یعنی چی؟ خدا اصلاً نسبتش با افراد... این‌ها قائل به تجسمند برای خدای متعال. نظرات ابن تیمیه را ببینید. توحید را در نظر وهابیت ببینید. خدا آخر هفته‌ها، شب جمعه‌ها می‌آید پایین و بله، با خرش می‌آید پایین و روی پشت بوم‌ها علف بریزید و بیایند از این علف‌ها بخورند و یک منبری دارد خدا روز قیامت، روی منبر می‌نشیند و بس که چاق و چله است این منبر قرچ قرچ صدا می‌کند و بعد تق تق دارد می‌شکند. این نگاه این‌ها به خداست. بعد حالا این دارد می‌آید حکم می‌کند که تو مشرکی، تو موحدی. این توسل شرک است. فلان. خدا چی هست؟ خدای توهمی، خیالی که اصلاً هیچ نسبتی با او ندارد.
«الله نور السماوات و الارض». او در همه عالم هست. با همه عالم هست. در همه عالم هست. همه عالم از او روشن است. این می‌شود نگاه توحید. آن وقت دیگر انسان هر آن‌چه را که می‌بیند خدایی می‌بیند، خدا را می‌بیند. «به هر چه بنگرم بله، به دریا بنگرم دریا ببینم، به صحرا بنگرم صحرا ببینم، به هر جا بنگرم کوه و در و دشت نشان از قامت رعنا ببینم». می‌شود نگاه توحیدی. آن وقت اگر از دیگری کمک می‌خواهد می‌داند که او نمی‌دهد. نفخ است، نفخه الهی است. حالا ببینیم ما چقدر مشرکیم توی زندگی‌هایمان. چقدر ما مشرکیم. دیگر من این در و آن در می‌زنم که هر کی توی کار خودش دیگر. مثلاً بازیگرم، بر فرض این‌در که فلان کارگردان از کار من خوشش بیاد، در فلان پروژه بزرگ (به قول خودشان کار الف، رده اول) از من استفاده بکنند و مثلاً باز این واسطه‌ای بشود من مشهورتر بشوم و بعد مثلاً کم کم سیمرغی بگیریم، بعد کم کم اسکاری بگیریم از دست این، از دست آن. چهار تا امضا بیشتر باشد، چهار تا عکس بیشتر بیندازند. خب حالا اینکه دیگر خیلی خیلی داغون. حالا ما هم توی حد خودمان دیگر. فلان استاد ما را تحویل بگیرد، فلان عالم ما را تأیید بکند، حکم اجتهادمان را این آقا بنویسد. آن آقا ما را عماد الاسلام بخواند. آن آقا ما را نمی‌دانم چی‌چی بخواند.
کسی واقعاً نگاهش این باشد که آن یک بحث دیگر است. کسی نگاهش این است که من چه کار بکنم نظر مردم را جلب بکنم؟ این مردم، حالا بعضی که اصلاً وابسته به دشمن‌اند که حالا هیچی آن که اصلاً. بله، این‌ها همه جلوه خدایند. این مردم این‌ها همه نفخات الهی‌اند. هیچ وجود مستقلی از خودشان ندارند و مقلب القلوب هم خدای متعال است. دل‌ها را خدا می‌آورد، دل‌ها را خدا می‌برد. من سعی کنم دروغ نگویم، با صدق بیایم. کاری که تا حالا انجام داده‌ام (آن هم اگر انجام داده‌ام) خدای متعال زمینه ایجاد کرده. به نور الهی بوده که انجام داده‌ام. به قوه الهیه بوده که انجام داده‌ام. این می‌شود نگاه توحیدی. هیچی نیست، هیچی نیستی. نفخه‌ایم. همه سیر و سلوک و اخلاق و عرفان و همه این‌ها همین نسبت ما با خدای متعال این است.
حالا این آیه خیلی کار دارد دیگر. باید روی آن مفصل بحث بکنیم و هر روزی چند خطی. من این دو کلمه را فقط بگویم که این تیکه تمام بشود. و مبدأ انوار همه انوار خدای متعال است و به همه اقسامش منبسط و ظاهر است. همان نور خدای متعال است و بسطش محقق می‌شود به نحو تکوین یا توجیه. حقیقت نور عبارت است از تحقق و ظهور در موجودات از عوالم به طبقات متنوعش. در هر طبقه‌ای به حسبش از خدای متعال نور اشتداد و ضعف دارد. دیگر ما به خورشید هم می‌گوییم نور، به مهتابی هم می‌گوییم نور، به لامپ هم می‌گوییم نور، ما هم می‌گوییم نور، به پرژکتور هم می‌گوییم نور. نور شدت و ضعف دارد. خدای متعال در برخی عوالم نور شدیدتر است. لذا برخی عوالم را می‌گوییم عالم نور، عالم انوار. اهل بیت در عالم نور بودند، در عالم انوار بودند. این وجود فیزیکی و مادی‌شان هم نور است. ولی خب این نور، این وجود فیزیکی و مادی کجا؟ آن نور در عالم انوار کجا؟ آن نور شدت دارد، این نور تنزل پیدا کرده. درست شد؟ مثل ماه و خورشید دیگر. نور ماه از چیست؟ از خورشید. ولی این نور کجا؟ تنزل یافته نور خورشید. دقت فرمودید؟
در جسم آن‌ها، توی این عالمی که حرکاتی انجام می‌دهند، افعالی دارند، این‌ها همه نور است. خود وجودشان نور. «یمشی بهی فی الناس» که یک وقتی آیه‌اش را هم خواندیم. با این نور بین مردم حرکت می‌کنند، زندگی می‌کنند. لذا پیغمبر اکرم سایه نداشتند. جسمشان هم نور مطلق. نکته‌ای است که خود ظهورات این‌ها حساب و کتاب دارد. پیغمبر اکرم اجازه داشتند این را ظهور بدهند در عالم ماده؟ اجازه. بله، بله. حالا نور که نور. شدت و ضعفش در دمای نور ضعیف است و اگر هم نوری داشته باشیم در باطنمان، نور از آن حضور اهل بیت. نور در عالم ماده به شکل مادی تجلی پیدا. نه اینکه ماده نیست، نخیر. صورت ندارد، ماده و صورت داشته باشد. عرض کنم که مجرد. جز مجردات یا ماده داریم یا مجرد داریم. الان بدن ما ماده است، روحمان مجرد است. درست شد؟ حالا این جسم روایت می‌فرماید که کسی نماز شب بخواند نورانیت پیدا می‌کند، چهره‌اش نور پیدا می‌کند. پرسیدند آقا چرا؟ حضرت فرمودند که کسی با نور مطلق خلوت بکند در دل شب نورانیت پیدا نمی‌کند؟ خب، حالا آن نور با نور مادی که ارتباط برقرار نکرده که. با نور مجرد ارتباط برقرار کرده. وقتی با نور مجرد ارتباط برقرار کرده، پس باید مجردش هم پیدا بکند. نور مادی این تنزل یافته آن نور مجرد است. آن نوری که در روحش، روح او منور شده، الان منور به همان سنخ نور مجردات، نورانی شده، نورانیت پیدا کرده. آن نور اینجا توی تنزلش به این نور به این جسم او دارد می‌تابد. لذا این الان یک جلوه‌ای از آن نور است.
شما بهجت را دیده بودید دیگر. بله؟ آقای بهجت را دیده بودید؟ چهره‌شان یادتان است؟ نور دارد راه می‌رود. اصلاً یک تیکه نور بود. خب، حالا این نور مادی او بود. این نور متصل به آن نور بالا است. آن دیگر به کسی نمی‌فهمد چیست. این می‌شود که می‌تابد آن نور بر این نور. این می‌شود نور و نور. این می‌شود نور و نور. اینی که در عالم ماده او دارد یک نوری بروز می‌دهد، این نور، نورش است. درست شد؟ آقای بهجت نوری که ما می‌دیدیم ازش، نور او بود یا «نور النور» او بود؟ «نور و نور» او بود؟ نور او که نور او توی عالم بالا بود. درست شد؟ بله. حالا این خیلی نکته مهمی بود و خیلی هم به درد ما می‌خورد. نور اهل بیت، نور اهل بیت در قیامت ظهور پیدا خواهد کرد توی این عالم. و نور اهل بیت. لذا بهشت با نور اهل بیت روشن می‌شود. البته در دوران ظهور ما یک تجلی نوری داریم: «اشرقت الارض بنور ربها». با نور امام زمان عالم روشن می‌شود. زمین از خورشید بی‌نیاز می‌شود. یعنی چه؟ یعنی با نور و نور او، نور و نور او مسلماً غلبه دارد بر خورشید. لذا مردم دیگر بی‌نیاز از خورشیدند. حالا یعنی خورشید را جمع می‌کنند؟ نخیر. خورشید هست. همه می‌فهمند که نور خورشید یک جلوه‌ای از نور مادی امام زمان است. جلوه نور مادی امام زمان، نورش را دارند، نور مادی امام زمان می‌گیرد عالم. توحید دیگر. عالم ظهور، عالم توحید است. در حد خودش. بعد دیگر تا قیامت با ظهورات بیشتر بشود. و بهشت در قیامت نور اهل بیت یک مرحله تجلی پیدا. نور حضرت زهرا سلام الله علیها تجلی پیدا می‌کند در بهشت که اصلاً فرمود که با نور لبخند حضرت، حضرت زهرا بهشت روشن می‌شود: «هذا نور و زَهک فاطمه». نور لبخند، تبسم فاطمه زهرا. نور لبخند امیرالمؤمنین بهشت را روشن می‌کند. یک جلوه‌ای از نور او بهشت روشن. مجردات است. تجلی آن نور در مجردات است که اینجا می‌تابد بر این جسم. متصلند به همدیگر. نه! نور خورشید یک جلوه از نور مادی امام زمان است.
خورشید یک حقیقت مجردی دارد. حالا این‌ها را باید بعداً. هر شیئی توی عالم هست در خزینه مجردات یک ملکوتی دارد. آیه قرآن: «سبحان الذی بیده ملکوت کل شیء». هر چیزی ملکوت دارد و این ارتباط ملک و ملکوت هر چیزی با ملکوت خودش مرتبط است. از ملکوت خودش دارد چیزی. این خورشید ملکوتی دارد. این ملکوت به خدای متعال وابسته است. مُلک این خورشید که همین فیزیک بعد جسمانی و مادی‌اش است، از نور مادی امام زمان، از نور مادی اهل بیت است. آن ملکوتش از نور معنوی اهل بیت است. مثل خود ما. اگر کسی یک جسمانیتی توی جسم نورانیت توی جسم داشته باشد، نورانیت در جسم او یک جلوه‌ای از نورانیت در جسم اهل بیت و روح او حتماً. خب، اینی که دارد جسمش نورانی است، حتماً روح نورانی دارد دیگر. ملکوت نورانی دارد که در مُلک دارد نورانیت نشان می‌دهد. ملکوت نورانی‌اش هم چیست؟ از ملکوت نورانی اهل بیت.
الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00