‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
به عبارت "يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ" رسیده بودیم. در مورد کلمه "مبارکه" و "زیتونه" بحث شد. اشارهای به کلمه "شجره" شد و مرحوم مصطفوی هم اشارهای داشتند.
قرار شد دوستان در مورد نور و نار و نسبت اینها یک بررسی بفرمایند. اگر اینها مساوی باشند، یعنی هر دو در نقیضش مساوی باشند، خیلی حرفها از این در میآید. مثلاً خود مرحوم علامه طباطبایی، اول کتاب "بدایة الحکمة"، از روی تساوی نقیض، بحث وحدت وجود را درمیآورد؛ نظریه وحدت وجود که بمب اتم قرن ماست (قرن ما که یعنی تا چند قبلتر همه ملاصدرا و اینها). این از کجا درمیآید؟ ایشان میفرمایند که هر آنچه میگوییم وجود دارد، در نقیضش یک عدم است، نه چند تا عدم. وقتی نقیضش یک عدم باشد، پس وجود همیشه یک وجود است (فلسفه باید بحث شود). لذا ما وحدت وجود داریم؛ یک وجود در عالم داریم و اینها همه تجلیات آن یک وجود است؛ شدت و ضعف داریم در یک وجود. اینجوری نیست که چند وجود جدا از هم باشد، چون اگر چند وجود جدا از هم باشد، باید چند تا عدم داشته باشیم. چندین استدلال داریم، یکیاش بحث وحدت در نقیض، از مباحث مهم در فلسفه و در عرفان (این کتاب، لاکتاب، آهان).
چون نقیضش، عدمش، یک چیز است، در اعدام و اعداد متعدده که نداریم (یک عدد، مگر عدم نسبی باشد، عدم ملکه باشد)، ولی در متناقضان، نقیض که نه جمعشان شاید، نه رفع. نقیض در تمام اینها، عدم در تمام این یک چیز است. یعنی به قول شما، "لاکتاب" (و الا انسان اینجا نیست) که یک "لا کتابی" داریم، یک "وجود" عدم وجود ندارد که یک عدم. "لاینسان" هم یک عدم. دو تا عدم با دو تا وجود؟ نخیر، لا کتاب همان لا انسان است. پس وجود انسان و کتاب، وجود… نه، خودش وجود انسان و کتاب یک وجود است با تجلیات مختلف. این وجود قوت بیشتری دارد در یک طولاً، در یک راستا.
حالا بحث سنگین است؛ الان بگوییم، شبهات زیاد میافتد. یعنی ما با خدا یکی هستیم؟ بله، به چه معنا؟ در وجود. ولی با خدا یکی نیستیم. خدا با ماست، ولی ما نیست. همه وجود ماست، بیماست، ولی جدای از ما نیست. این را هی چندین بار در این بحث تکرارش کردیم (وجود ما با وجود خدای متعال، وجود). خب، اینجا خیلی مغالطه میکنند، مخصوصاً کسانی که ضد فلسفهاند، از این سوءاستفاده میکنند. بحث وجود، ماهیت (بعد حالا تکثر نسبت به ماهیت، تکثرات بنده و شما متعدد). مشخص است که دو تا بودنمون به اعتبار ماهیتمان است. در وجود، یکی هستیم. وجودمان یکی است. چون اگر بخواهد بود و آن یکی نباشد، باید عدم آن دو تا باشد. عدم شما دو تاست یا یکی؟ در اعدام، تعدد داریم؟ مگر یک عدم، با این هیئت؟ این تا اینجا، این عدم اول بود. از اینجا به بعد عدم دوم؟ عدم یکپارچه است، یک حقیقت. پس وجودم که نقیض این است، میشود یکی وجود.
حالا یک عده وجود را همان نور گرفتهاند. وجود یعنی "نور السماوات والارض". یعنی وجود السماوات والارض وجود. چون واژه روایی که نیست، وجود فلسفی در آیات و روایات به این معنا ما نداریم. لذا برایش معادلسازی کردهاند. معادلسازی کردهاند اینکه گشتند به زور به خورد قرآن بدهند. گشتند ببینند که نزدیکترین مفهوم به اینکه ما در فلسفه بهش میگوییم وجود چیست؟ که همین نور. نور قرآنی، "نور السماوات والارض". لذا در برابر این، یک عدم است. پس همه اینها هم یکی است. چندین جلسه روش سروکله زدیم تا حل بشود. مبحث، بحث سنگینی است و خیلی این آیه مقدمات و زمینههای زیادی را لازم دارد که انسان برایش راحتی جا بیفتد. حالا در حد توان یک سری مباحث اشاره شد، انشاءالله که شبههای نیفتاده باشد.
بحث وحدت وجود بحث سنگینی است، نباید همینجوری من یکتنه میآمدم توی بحث. مقدماتش باید طی میشد، ولی حالا انشاءالله که شبههای درش نیست. دیگر نرویم قاطی کنیم که ما و خدا یکی هستیم و "انا الله" و "فلان"، "انا ربکم الاعلی"، "لیس فی جبتی الا الله" و از این حرفها. خلاصه بیفتیم توی خیابان از این حرفها میزنیم و اینها، "همچون منصور خریدار سردار شدم" و این حرفها. ما خدا نیستیم، ما عبدی، ما بشریم، ولی از خدا هم جدا نیستیم. در حد اعتقاداتمون همینقدر بلدیم. "انا ربکم الاعلی". وحدت وجود، بله.
حالا عدم نور، اگر همان عدم نار باشد... نه عدم وجودیها. ببینید عدم وجودی یعنی چی؟ یعنی الان آب آتش نیست. آب عدم آتش است. عدم وجودی، وجودی است که آتش نیست. درست شد؟ وقتی عدم وجودی میشود، چی میگفتیم؟ میگفتیم: "زيدان". زیدان عدم وجودی همان است، نه عدم مطلق. هم توی متناقضان، عدم مطلقاً یکی است. وقتی عدم مطلق میشود، آن وقت دیگر یا جمع... اگر این باشد، کتابش. بله، بگویید نور و کتاب و نور هم یکی. ما آمدیم برای اینکه برسیم به اینکه نور و نار یکی هستند. ظلمات را در حی نور لحاظ کردیم. حیثیت کتاب با حیثیت نور از چه جهت یکی از جهت وجود، همین که عرض شد. حالا بحث نور و نار هم از این جهت یکسان است. در تجلیاتش با هم متفاوت است. نور همان نار است در یک جلوه. نار همان نور است در جلوه دیگر. در نور، لحاظ روشنگری و انخراق ظلمت و کنار زدن ظلمت و وجود بخشیدن و هدایت و راهنمایی و اینها همه درش لحاظ شده است. در غیر وجود، غیریش به لحاظ دیگری، یعنی نور به لحاظ دیگری راهگشاست، راهبرنده است، روشنکننده است. چیزی غیر از خود را (خودش که روشن است) چیزی غیر از خود را هم نشان میدهد. نار به لحاظ غیری چطور است؟ نار به لحاظ غیری از بین برنده است. خودش که آتش است، دیگری را میسوزاند، نابود میکند، حبس میکند، فاسد میکند. این لحاظ خی... اینها از جهت لحاظ غیری با هم تفاوت پیدا میکند. لحاظشان از یک لحاظ برابرند، از لحاظ دیگری با همدیگر تفاوت دارند. لذا کتاب و نور از یک لحاظ، از لحاظ وجود، همانند ولی از لحاظ ماهیت (حالا مثلاً بگیم) یا به لحاظ اعتباراتشان تفاوت پیدا میکنند.
حالا این را دیگر بحث فلسفی میخواهد. در صورت نور و نار، اگر فقط شرطش همین است که ما بتوانیم عدم اینها را ببینیم که یکسان است (عدم وجودی، عدم مطلق) یعنی همین که میگوییم لا نار، یعنی ظلم. لا لا، همانجور که در نور لا نور یعنی ظلمت. درست است؟ لا وجود یعنی عدم. بله، اعدام که متعدد نیست که. عدم یک چیز است. عدم مطلق، نه عدم وجودی. ببینید، یخ. من میگویم که کتاب صندلی نیست. کتاب عدم صندلی است. کتاب، لاصندلی است. کتاب، لاصندلی عدم مطلق است یا عدم وجودی است؟ وجود دارد یا عدمی است که عدم است؟ آدمی که وجود دارد. وقتی عدم وجود چی میشود؟ ضدش، نه نقیضش، درست شد؟ نقیض یعنی عدمی که وجود ندارد. حالا اگر عدمش نقیضش یکی باشد، ترادف. تصادف نه ها؛ ترادف به لحاظ این که مفهوم نه حقیقت. یعنی ذات این دو تا در مصداق یک چیز مترادف. به این نمیگویم. در مصداق این. بله، بهتر مشترک معنوی بگوییم. حالا باید روش باز بیشتر کار بکنیم. در هر صورت اگر عدم مطلقش یکی باشد، یعنی همانی که لا نور است، همان لانار است. پس نور و نار میشود. درست شد؟ کما اینکه همانی که لا کتاب است، همان لا انسان است مطلقاً. بله، تصادف به یک معنا میرساند دیگر. در وجود یکسان است. در ماهیتش نه. بله، ماهیت کتاب، خب. ماهیت این. حالا بازم یک شعبی در ماهیت هم جنبههای یکسان با هم دارند. اینجوری نیست که ماهیت هم کاملاً. وجه تشابهاتی. ببینید، همین که ما جنس و فصل در جنس چیکار میکنی؟ میگوییم دو تا شی با همدیگر یک جنسی دارند. جوهرش، درست است؟ اینجوری نیست که دو تا چیزی که تباه میگوییم آقا انسان و حجر متباینند. شما به منطقی بگویید یعنی خداوکیلی هیچ وجه مشترک اینها با هم ندارند؟ میگوید چرا. جوهر پیدا کنی. جنس غریب. تباین به این معنی نیست که جنس غریب ندارد. وقتی ماهیت میآید بالاخره یک جایی هست که این دو تا ماهیت از آن منفک شدند. اشتقاقشون به آن برمیگردد. وحدت را میرساند دیگر. همان میشود مایه وحد. درست است؟
بحث بکنیم که نور و نار جنسشون با همدیگر چیست؟ اگر بخواهیم جنس غریب بگیریم، اتفاقاً این جنسش که خیلی بهتر از انسان و حجر است. زودتر به جنس آدم میرسد. انسان حجر سراغ معقولات جوهر و چی و چی و چی. اینجا توی خود ماهیت هم پیدا میکنی. ماهیت البته باشد. در نهایت ما نمیتوانیم به تساوی برسیم. ببینید، تساوی نمیخواهیم بگوییم این مثلاً انسان بشر یعنی این دقیقاً همان است. لذا من عرض میکنم که این مترادف نیست. یعنی شما میگویی انسان، نگو انسان به جاش بگو بشر. نور و نار، یعنی میگوید نور، نگو نور بگو نار. احسنت، پس خوب شد که من توضیح دادم. نمیخواهیم بگوییم "الله نور السماوات..." نگو "الله نورالسماوات"، بگو "الله نار السماوات" (معاذالله). اصلاً اینجوری نیست. میخواهیم بگوییم نور و نار یک جنسی با همدیگر دارند. بلکه هر دو یک نوع، بلکه هر دو یک صنف از یک نوع. هر دو یک نوع از یک جنساند یا هر دو یک صنف از یک نوع (به لحاظ منطقی). بله، هی میآید. وقتی وجه تشابه دیگه کاملاً مثل اینکه زید و حسن، خیلی اینها دیگه فقط از به لحاظ دو اعتبار تفاوت دارند. زید و حسن یک فقط این زید است، آن حسن است. اعتباراتی لحاظ کردیم برای اینکه این زید باشد، آن حسن باشد. نور و نار کانهو یکیاند. اعتباراتی لحاظ میکنیم برای اینکه اینها از هم تفاوت داشته باشند. اعتباراتمون هم به چیست؟ به اینکه این عامل حیات است و آن عامل ممات. این عامل وجود، این وجودبخش است و آن وجودگیر. وگرنه هر دو از یک جهت کاملاً. اشتقاقات لفظی هم خیلی برای این دلالت دارد دیگر. نور و نار، وضعیت اشتقاق لفظی کاملاً یکسان. نور و نار فقط آن "واو" و "الف" که آن اجرنا تفاوت در ادبیات است. یعنی کمترین تفاوت بین واو و الف رضا تولال همیشه واو را قلب میکند.
در هر صورت، نیاز به استفاده از آن بحث ظلمات نیست. اصلاً ما کتاب را هم میتوانیم وارد این دو تا گزینه کنیم. اول باید از آن راه بیاییم. بله، اول از آن راه باید بیاییم که ببینیم اینها یک تشابهی با هم دارند. موجودات هستند. احسنتم. حالا چرا یک سری موجودات به همدیگر نزدیکترند؟ توی اعدامشون همیشه یکی از راهها اعداد. شما ببینید توی همان عدم وجودی، وجودیم هی دارد به همدیگر قریب نزدیکتر میشود. چرا زید و حسن نهایت قرب را با همدیگر دارند نسبت به زید و حجر؟ به خاطر این است که شما در اعدامشون هرچی که میآید اعدام را قیاس میکنید با اینها، میبینید که اینها توی اعدام نقاط مشترکی دارند. درست است؟ یعنی زید حیوان نیست. حجر حیوان نیست. زید نه زید چی بگوییم؟ من جزو این مجموعه از کل این. بله، جنسش. کل این خط فاصله که جنسش را نشان میدهد. خارج از این. اینها زید. احسنتم، احسنتم، احسنتم. یعنی توی لحظه زیدالله حسن میبینیم اینها کاملاً یکسان. هر آنچه که دایره عدمیشون هی به هم نزدیک. مطلق که نه، توی عدم وجود هی دارم قرب برام پیدا میکنند. لذا توی عدم وجودی نور و نار هم بحثهای خوبی است دیگر اینجا.
"لو شرقية و لا غربية"، یعنی این شجره مبارکه مبارکهای که حقیقتش بسته نور است مثل سائر اشیاء خارجی نیست که منتسب به جهت شرق باشد یا منتسب به جهت غرب باشد. محدود و مقید نیست. تحت قیود جسمانی تا اینکه بخواهد محکوم به حکم جسمانی باشد و محدود به حدود جسمانی باشد و مضطر در جلوات و ظهوراتش باشد. "لا شرقی و لا غربی". ایشان وجه تشابه خود شجر را اینجا میگیرد. درخت زیتون. این درخت زیتون "لا شرقی و لا غربی". خب، آن مثالی که معمولاً میگویند، میگویند که آقا این "لا شرقی و لا غربی" یعنی آفتاب بهش خوب خورده. خوب انرژی گرفته. دائماً انرژی گرفته. از اولی که خورشید طلوع کرده، آن درختی که در موقعیتی است که "لا شرقی و لا غربی" است. نسبت به شرق و غرب از مفهوم متضایف این است دیگر و باید یک شیئی را نظر کنی. شرق و غرب نسبت به کی؟ نسبت به چی؟ هر چیزی شرقی دارد، هر چیزی هم غربی دارد. خب حالا همه عالم میشود شرق و غرب. درختی که شرقی و غربی نیست نسبت به چی؟ نسبت به خورشید. درختی که نسبت به خورشید نه شرق نه غرب است. یعنی از اولی که خورشید طلوع میکند مستقیم روی این انعکاس دارد. حالا خط استوا مثلاً به یک اعتبار. توی باغی نه شرق باغ این درخت، نه غرب باغ. خب، شرق و غرب باغ موقع طلوع و موقع غروب آفتاب خورشید انصراف پیدا میکند و سایه ایجاد میشود. یک گوشههایی از باغ هم اول طلوع هم دم غروب سایه است. یک گوشههای دیگر تا آن لحظه آخر آفتاب جاش مرتفع باشد و مثلاً عرض کنم که غربی نباشد. اینها همه را باید لحاظ کرد. در هر صورت، شرقی و غربی نیست به اعتبار خورشید. ایشان به اعتبار چی میگیرد؟ پس یک وجه شباهت این است دیگر. شما یک درختی را تصور بفرمایید که این شرقی و غربی نیست. اتفاقاً بحث خانه، میگویند خانهای که شرق غربی است نورگیرش بهتر است.
تضاد آیه سوره مبارکه کهف. آنجا ملاحظه فرمودید. بله. کی اصحاب کهف توی غار که رفتند. سوره هجدهم، آیه ۱۷، صفحه ۲۹۵: "وَتَرَي الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَتْ تَزَاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَإِذَا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ وَهُمْ فِي فَجْوَةٍ مِنْهُ" خب این آیه را ما الان گفتیم. دوستان آیه هفدهم سروران ما انشاءالله یک مطالعه و ملاحظهای روی این آیه بفرمایند. دقت دیگری، چون وقت این جلسه گذشته، برای فردا. ببینیم که این آیه چی میخواهد بفرماید. حیات اینها را خدای متعال، حیات جسمانیشون رو مدیون این میداند که ما کنترل کردیم که چه جور نور به اینها بتابد. سیصد سال زنده بمانند. یعنی خدا اینجوری نیست که وقتی میخواهد کسی را زنده نگه دارد، دیگه آن لحاظ مادیاش را نگاه نمیکند. نه، اتفاقاً اراده میکند اینکه تمام ابعاد مادی او درست باشد که این توی آن شرایط مادی، توی آن بستر، خوب رشد بکند. در مورد امام عصر خدا همینجور اراده کردهاند دیگر. امام زمان پیتزا هم اگر بخورد، پپرونی هم اگر بخورند، نمیدانم چی چی اگر بخورند، فستفود و فلان و روغن، بازم خدا اراده کرده که ایشان را نگه دارد تا ابد، تا هر قدر که لازم است طول بکشد. نه، خدا اراده کرده در بستری مادی با شرایط خودش ایشان را نگه دارد. خدا اراده کرده قوم اصحاب کهف را با شرایط مادی، با مسائل جوی خودش، با مسائل فیزیکی خودش توی این بستر مناسب، بستر را مناسب نگه دارد تا اینها زنده بمانند. این نظام اسباب را خدا هیچوقت دور کدام؟ ملتزم به نظام اسباب. چه از نظام اسباب؟ نظام اسباب نظام احسن است. از این نظام بهتر ندارد که بخواهد جایگزینش کند. وقتی بهتر ندارد که جایگزین بکند، جایگزین نمیکند. خدا بهتر از این نظام اسباب که این بدن را توی این ویژگیها حفظ بکند، از این بهتر ندارد. آب و هوا و خاک و آفتاب و چی و چی و چی. این نظام احسن بوده برای اینکه این بدن، پیکره انسان که این مرکب روح اوست، حفظ بشود، بتواند به روح خدمت بکند، کارگری روح را بکند. بستری فراهم کرده، نظام احسنی ساخته که از این نظام بهتر نیست برای اینکه این بدن کارگر روح است، توی شرایط مناسب کارش را انجام بدهد. خب حالا خدا بخواهد این بدن را حفظ بکند، بیاید این نظام احسن را دور بزند که این بدن را حفظ بکند. قشنگ خلاف حکمت خودش. بهترین شرایط در نظر گرفته است. پس چیکار میکند خدا؟ این نظام احسن را توی اعلی درجه خودش، توی اکبر درجه خودش محفوظ میکند برای اینکه این بدن را محفوظ نگه دارد.
نکته خیلی مهم این است که عرض کردم خیلی مهم است. خدای متعال برای رشد جسمانی و سلامت جسمانی بدنی اینها، نوع تابش نور را یک تابش خاصی میداند. این توی این آیه نور به درد ما میخورد. کلاس شرقی و غربی را تا حدی برام حل بشود بعد حالا ببینیم مرحوم صفویه از چه شباهت دیگری را اصلاً مد نظر دارند. انشاءالله ملاحظه بفرمایید تا فردا. تأملی اگر لازم شد. تفسیری هم البته نگاه بکنید، ببینیم که مفسرین چی گفتند. منظور چیست؟ "تَقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ" قیچی میکرد از سمت چپ. یعنی چی؟ عبارت، عبارت قشنگی است. خیلی هم فنی. خودت کار بکنیم. الحمدلله ربالعالمین.
در حال بارگذاری نظرات...