تفسیر سوره نور

جلسه بیست و پنجم

00:35:52
61

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم. «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَهٍ الزُّجَاجَهُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَهٍ مُبَارَکَهٍ زَیْتُونَهٍ لَا شَرْقِیَّهٍ وَلَا غَرْبِیَّهٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَى نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشَاءُ».
خوب این آیه شریفه «نور»، به این عبارت می‌رسیم: «یُوقَدُ مِنْ شَجَرَهٍ مُبَارَکَهٍ زَیْتُونَهٍ لَا شَرْقِیَّهٍ وَلَا غَرْبِیَّهٍ». یک وقت شکلش را کشیدیم. مشکات را، مشکات درش مصباح است و آن مصباح حالا خودش یک سوختی دارد. حالا اینجا بحث «یُوقَدُ مِنْ شَجَرَهٍ مُبَارَکَهٍ» است. «یُوقَدُ»، ایقاد، آتش افروختن. خوب، مجهول هم که هست. برای آتشش برافروخته می‌شود، از شجره مبارکه زیتون، که نه شرقی‌ست و نه غربی. این یعنی چی و مربوط به کجاست؟ مربوط به زجاجه است؟ مربوط به مصباح است؟
خوب، زجاجه آن شیشه‌ای بود که نور را از مشکات عبور می‌داد و پراکنده می‌کرد و اونی که در مشکات نور ایجاد می‌کرد چه بود، مصباح. شجره یعنی چی؟ شجره واحد شجر است و آن متعالی و متظاهر و متفرع است که از آن فروعی متفرع می‌شود، فروعی چه مادی باشد چه معنوی. درخت یعنی چی؟ درخت، حالا ما درخت مادی داریم، درخت معنوی داریم. کلمه طیبه حق را تشبیه کردن به شجره طیبه در سوره مبارکه ابراهیم. این شجره طیبه، شجره برای چی بهش میگن درخت؟ خب، درخت یعنی ریشه دارد، ساقه دارد، شاخه دارد، برگ دارد. نه هر آنچه که ارتفاع دارد و رفته بالا، علو دارد و متظاهر، اینها در هم تنیده است و ازش فروعی درمی‌آید، این را میگن درخت.
حالا در مادی ما به همین درختان میگیم درخت. در معنوی هم تشبیه به همین درخت مادی می‌کنیم که حقیقتش یک همچین حقیقتی‌ست. یک حقیقتی که رفته بالا، مرتفع است، دست کسی بهش نمی‌رسد و ازش انشعاباتی درآمده. مثلاً شجره طوبی. خوب، شجره طوبی در بهشت است. فرمودند که ریشه این درخت در منزل امیرالمؤمنین و حضرت زهرا سلام‌الله‌علیهاست. طوبی. و از این منزل سر بیرون آورده. در منزل هر مؤمنی یک شاخش رفته است. بریم ببینیم، روایت آدم می‌خواند هوس می‌کند زودتر برود، این از اون روایت است. کلمه خانواده بیش از این حرف‌هاست. بله، خلاصه این شاخه را تو هر خانه‌ای فرستاده‌اند، شعبش در تمام منزل مؤمنین هست و اینها از آن درخت وصلند به منزل امیرالمؤمنین.
حالا این درخت چیست؟ حقیقتش از چی رشد پیدا می‌کند؟ فرقش با بقیه درختان چیست؟ «جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ». اینها اصلاً کل بهشت باغ است، همه‌اش درخت است، از زیرش آب جاری‌ست. حالا این یکی درخت فرقش چیست؟ بعد وقتی مؤمن یک همچین درخت‌هایی تو خانه‌اش است، یکی آخه از اون درخت طوبی به چه دردش می‌خورد؟ اگه اون درخت طوبی چیست؟ بعد به چه نحوی شاخه‌هایش رفته آنجا؟ باشد که شما یک شهر را فرض بکن، یک درخت آمده بیرون، تو هر خانه یک شاخش بخواهد برود، رفت‌وآمدی نمیشه کرد. آنجا همه‌اش نور است. حقیقتش حقیقت‌های غیر از این عالم است. شجر معنای خودش را دارد. حالا یک حقیقتی‌ست که مرتفع است و ازش شعوبی متفرع شده، این میشه درخت طوبی.
خوب، «یُوقَدُ مِنْ شَجَرَهٍ مُبَارَکَهٍ زَیْتُونَهٍ». این ماده اشتعال در مشکات، حالا ما کار نداریم در مصباح یا زجاجه، خلاصه اینی که نورافشانی می‌کند در مشکات، ماده اشتعالش از کجاست؟ «یُوقَدُ مِنْ شَجَرَهٍ مُبَارَکَهٍ زَیْتُونَهٍ». این از بالا، از پایین نیامد. از شجره، شجره‌اش هم شجره معمولی نیست، شجره مبارک است. این دو، مبارکه معمولی هم نیست، زیتون. چه ماده اشتعالی؟ بهترین ماده اشتعالی. تنها ماده اشتعالیه که دود ندارد. بهترین حرارت را دارد. بیشترین نور را دارد. این پس هم درخت است، هم مبارک است، هم زیتون است. بعد تازه زیتون معمولی هم نیست؛ نه شرقی، نه غربی. بله، جمهوری اسلامی: نه شرقی، نه غربی. یعنی چی؟ یعنی جایی بوده که دائم آفتاب بهش خورده. همه استعدادهایش فعال شده. خودش نور گرفته است. خیلی مهم. خودش دائماً نور گرفته. نور از چیزی الان دارد تولید می‌شود که این درخت زیتونی‌ست که شرقی و غربی نبوده. نه شرق باغ بوده، نه غرب باغ. شرق و غرب باغ سایه می‌افتد. بعضی از ساعات روز سایه است. این وسط باغ بوده. وسط باغ اگر باشد، اول صبح که آفتاب درمی‌آید، آفتاب روی این است. سر ظهر که اصلاً بالا سر این است. دم غروب هم که می‌شود، باز آفتاب هنوز روی این هست، بعد می‌رود. یعنی تا وقتی که آفتاب هست، اینی که وسط باغ است بهره دارد. درست شد؟
«لَا شَرْقِیَّهٍ وَلَا غَرْبِیَّهٍ». پس دائماً نور گرفته، از خورشید در خودش ذخیره کرده. این زیتون، حالا آمده این نور ذخیره‌شده را دارد آزاد می‌کند در مصباح، در مشکات. تو مشکات است دیگر. بالاخره این نور در مشکات، آنقدر این نور تلألؤ دارد، بهترین، یعنی بالاترین نور. ماده اشتعالش بالاترین ماده اشتعالی‌ست. ایقاد، پس حالا این اطلاق به اعتبار تجلی نور و اعتلاء و ظهورش است. این نور تجلی و علو و ظهورش بالاخره از درخت زیتون است دیگر، روغن زیتون. «یُوقَدُ مِنْ شَجَرَهٍ مُبَارَکَهٍ زَیْتُونَهٍ».
«یُوقَدُ» یعنی چی؟ «یُوقَدُ» باب افعال است. ایقاد از وقود. وقود به معنای آتش‌گیر است. ایقاد به معنای آتش انداختن. «یُوقَدُ» یعنی آتش درش انداخته شده است. آتش، آتش باهاش آتش ایجاد شده است. ایقاد به معنای این است که یک چیزی را شما مشتعل کنی، مطلع کنی، آتشی بیندازی، مشتعل بشود، تلألؤ ازش ایجاد می‌شود، این می‌شود ایقاد. «یُوقَدُ مِنْ شَجَرَهٍ». «یُوقَدُ»، «یُوقَدُ» به کجا برمی‌گردد؟ همه در محضر قرآن هستند. «یُوقَدُ مِنْ شَجَرَهٍ مُبَارَکَهٍ زَیْتُونَهٍ». همه اهل فن هستند دیگر، الحمدلله، همه اهل فضل. «یُوقَدُ» صیغه چند است سروران عزیز ما؟ صیغه یک مضارع از باب افعال. پس چی شد؟ «یُوقَدُ» صیغه یک است و مجهول باب افعال. معنای اصلیش چی بود؟ تعدی یعنی «جعل و شیء شیء». این است دیگر. خب، تو ایقاد می‌شود «جعل الشیء مشتعلاً». این می‌شود معنای ایقاد. حالا وقتی مجهول بشود چی می‌شود؟ یک چیزی، حالا اینجا شما باید فاعل را بردارید، مفعول را بیاورید بگذارید جای فاعل، می‌شود نایب فاعل. چیزی، چیزی را مشتعل کند. درست؟
حالا خوب دقت بفرمایید، بحث خیلی مهمی‌ست. در لازمش چی می‌شود؟ در معلومش چی می‌شود؟ چیزی، چیزی را مشتعل کند، درست؟ حالا می‌خواهیم مجهولش کنیم. مجهول بکنیم چی می‌شود؟ چیزی مشتعل بشود. خب، چیزی مشتعل بشود. این «یُوقَدُ» فاعلش کیست؟ چی دارد مشتعل می‌شود؟ ضمیر به کجا دارد برمی‌گردد؟ «یُوقَدُ» نایب فاعل «یُوقَدُ» کیست؟ به کجا برمی‌گردد؟ هو به مصباح برمی‌گردد؟ به زجاجه برمی‌گردد؟ به مشکات برمی‌گردد؟ به کوکب دُرّی برمی‌گردد؟ ببینید چند تا احتمال شد؟ پس این «یُوقَدُ» به کوکب دُرّی می‌تواند برگردد، به زجاجه می‌تواند برگردد، به مصباح می‌تواند برگردد، به مشکات می‌تواند برگردد. درست شد؟ چهار تا احتمال. به کدامش باید برگردد؟ مشکات مؤنث است. «کَمِشْکَاهٍ فِیهَا...». بله، حالا در مجهول، ضمیر اینجا مؤنث حقیقی بود، مؤنث مجازی شکلی داشتیم. الشمس چی بود؟ «طلعت». یک چیزی داشتیم که تو برگشت بهشت اختلافی بود که می‌شد هم مذکر باشد هم مؤنث. فاعل هم مجازی باشد با فعل شروع بشود جمله فعلیه، نمیشه. «طلع شمس» یا «طلعت شمس». بله «طلع الشمس» یا «طلعت الشمس». فاصل هم که می‌افتاد خیلی. حالا اینجا پس به آن مؤنثش که برنمی‌گردد. به مشکات برنمی‌گردد. زجاجه هم که دوباره مؤنث. پس دو تا مذکر اینجا داریم: «کوکب دُرّی» و «مصباح».
درست شد؟ این «یُوقَدُ» یا باید به «کوکب دُرّی» برگردد یا باید به مصباح برگردد. به «کوکب دُرّی» معنا می‌دهد؟ زجاجه مثل «کوکب دُرّی» می‌ماند که این «کوکب دُرّی» ستاره از درخت زیتون شکل گرفته، آتش گرفته، مشتعل از درخت زیتون است؟ ستاره که مشتعل نمی‌شود که! پس یک احتمال می‌ماند: چی مشتعل است؟ مصباح. آها، فقط مصباح می‌ماند. درست شد؟ چقدر به درد می‌خورد؟ چقدر مباحث مهم است! خلاصه، «المِصباحُ یُوقَدُ». این مصباح درش آتش انداخته شده است. از چی؟ شجره مبارکه زیتون. ضمیر به حالا ایشان مرحوم مصطفوی اینجا می‌فرماید که ضمیر برمی‌گردد به کوکب. بررسی کردیم به کوکب برنمی‌گردد، به مصباح برمی‌گردد. ظاهرش اصلاً قشنگ بوی مصباح را می‌دهد. ولی ایشان می‌فهمند که به کوکب برمی‌گردد. «کوکب دُرّی» آن ستارهه اشتعالش را از روغن زیتون گرفته. کوکب چیست؟ چیزی‌ست که متجمع است و متظاهر است به ضیاء و عظمت. ایشان دیگر کوکب معنای ستاره نمی‌گیرد. به معنای هر چیزی که تلألؤ دارد، درخشش. کوکب به معنای درخشش می‌گیرد، نه معنای ستاره درخشنده. چیزی که می‌درخشد. درست شد؟ ایشان دیگر ستاره، آن شیء درخشنده درخششش را از چی گرفته؟ از درخت، از روغن زیتون. درست شد؟
بالاخره یکی‌اش باید درست بشود. به نظر می‌آید مصباح بهتر باشد، سیاق. بله، مصباح که آن روغن توش می‌ریزند، شعله. بله. حالا این چرا این زجاجه خودش از بس که لطافت داشت، چه درخشندگی داشت؟ دیگر این زجاجه مثل چی می‌ماند؟ «کَانَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ». انگار یک شیء درخشنده است. خب، شما می‌توانی در ادامه تشبیه بیاری. مثل یک شیء درخشنده‌ای می‌ماند که از درخت زیتون ماده‌اش، شالش تشکیل شده. ترجمه را حساب، روی حساب فرمایش مصطفوی باید اینجوری ترجمه کنیم: رفته روی تشبیه، یعنی اینها قید تشبیه. بله، بله. ولی به نظر می‌آید سیاق بیشتر به مصباح دلالت دارد.
حالا در هر صورت تعبیر به، حالا ایشان وقتی که این ایقاد را برای کوکب می‌گیرد، توضیح می‌دهند چرا من این ایقاد را برای کوکب می‌گیرم. می‌فرمایند که اینی که گفته کوکب ایراد دارد، از شجره مبارکه اشاره است به انطباق این مثال بر ممثل حی که در واقع دارد شجره مبارکه همان حقیقت مصباح است. شجره مبارکه حقیقت سختی‌هاست. عربی قواعد نحوی کوکب بهتر است چون ضمیر باید به اقرب برگردد. روی حساب قواعد نحوی ما یک اصلی داریم، بعد می‌آییم یک استعاره می‌زنیم، بعد می‌گوییم از ضمیرمان هم به استعاره چه اشکالی؟ وقتی در ادامه‌اش آمده، در ادامه استعاره می‌آوری راجع به موضوع دال می‌فرماید.
که یک مشکاتی داریم، این مشکات مصباحی دارد. مصباح زجاجه دارد، مصباح در زجاجه. زجاجه آن‌قدر درخشنده است، مثل کوکب دُرّی می‌ماند. حالا دوباره برگردیم مصباحه چی داشت؟ یک وجهه یا نه؟ خود کوکب دُرّی است؟ آن‌قدر درخشنده است مثل کوکب دُرّی می‌ماند که از «یُوقَدُ». «یُوقَدُ» وصف نکره. یعنی جمله بعد از نکره می‌شود وصف. کاملاً درست است. هیچ مشکلی توش نیست. نه سوخت نمی‌گیرد. زجاجه خودش تشبیه شده، نه اینکه زجاجه ماده سوخت می‌خواهد. زجاجه تشبیه شده به یک شیئی که این تمام بشود، ببخشید، به یک شیئی که در حال درخشش است و این شیئی که در حال درخشش ماده سوختش چیست؟ روغن زیتون. تو کوکب دیگر معنای ستاره نمی‌گیری. نه زجاجه، نه زجاجه نورش ببین، تلألؤ زجاجه مثالش رو زده مثل کوکب. آفرین، چه کوکب دُرّی که از چی داره می‌درخشه؟ نه خود کو، خود کوکب دُرّی به خودی خود نور دارد. الان این کوکب دُرّی، خود کوکب دُرّی، حالا شما می‌فرمایید که به خودی خود نور دارد. ولی ایشان از عبارت کوکب اینجوری که ترجمه کردن به معنای ستاره نگرفتن. کوکب را هر آن چیز گرفتن که تجمع دارند، دور هم هستند و پرتوافشانی می‌کنند. حالا این می‌تواند چراغ باشد، چندین چراغ با همدیگر. این را بگیریم کوکب. شبنم ماده سوختنی می‌خواهد. بله.
حالا دو تا وجه دیگر الان قشنگ است که دو تا وجه هم قائل دارد. عموماً مفسرین قائل به همین مصباح. ایشان قائل به کوکب دُرّی است. وجهش هم این را می‌آورد. حالا عبارت ایشان را می‌خواهیم بخوانیم. خیلی نمی‌خواهیم تحلیل بکنیم ببینیم ایشان چی می‌گویند. من فقط خواستم که عبارت ایشان وجهش روشن بشود. چرا ایشان قائل به این شده؟ برای خود ما بله، برای خود ما جنبه مصباح به نظر می‌آید که بهتر باشد ولی ایشان به کوکب گرفته. این هم که به کوکب گرفته هم حساب نحویش درست است، مشکلی ندارد چون ضمیر به اقرب برمی‌گردد. هم حساب صرفیش درست است، هم حساب نحویش درست است، هم عرض کنم که حساب و کتابش درست است. آن شجره مبارکه خودش حقیقت مصباح است و اراده شده از آن نوری که منبسط است و متجلی است و نافذ است و مؤثر است از نور خدای متعال و گفتیم که این از صفات ذاتیه ثابته اصیل است در مقام الوهیت. یعنی این نورافشانی از صفات ذات خداست. استفاده یعنی نور، بله. خود این نور و نورفشانی. تشبیه شده آن نور و نورافشانی ذات خداست. این اناره، این نورافشانی، نورافشانی ذات خداست. نور و نور است دیگر. نورافشانی ذات خداست از صفات ذات.
صفات ذات با صفات فعل تفاوتش چیست؟ اینجوری که مرحوم کلینی می‌فرمایند در کافی، ایشان می‌آورد از مباحث خیلی مهم. صفات ذات صفاتی‌ست که گاهی بردار نیست. این فکر کنم یک وقت دیگر هم گفتیم. صفات فعل گاهی بردار است. مثلاً در مورد خلقت می‌توانیم بگویییم خدا گاهی خلق می‌کند، گاهی خلق نمی‌کند. بله، می‌شود گفت. وقتی می‌گویید گاهی خلق می‌کند، گاهی خلق نمی‌کند یعنی چه؟ صفت فعل خلق می‌شود صفت فعل خدا. ولی می‌توانید بگویید که خدا گاهی می‌داند، گاهی نمی‌داند؟ گاهی عالم است، گاهی جاهل؟ «قَالَ اللَّهُ مَا عَلِمَ». خدا می‌شود صفت ذات. خدا گاهی می‌تواند، گاهی نمی‌تواند العیاذ بالله؟ پس قدرت می‌شود صفت ذات. چون گاهی بردار. ولی خدا گاهی می‌بخشد، گاهی نمی‌بخشد. مغفرت دارد، گاهی مغفرت ندارد. آن هم صفات ذات و صفات فعلش می‌شود دیگر. بله، عرض کنم که ولی همه‌اش بالعرض است از خدای متعال. اینجا نور و نور می‌شود از صفات ذات. این نور تابشی‌ست که همیشگی‌ست. گاهی بردار نیست. همیشه در حال اناره است. همیشه در حال افاضه است. همیشه در حال تابیدن است. کجا را «فی» بگیریم؟ کجایش مثل «نور الله» است؟ «اللهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ». آن که بحثش جداست اصلاً. «اللهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ». مثل نورهی جنس بود، لام اولویت دارد. بله باشد من از قواعد عربی استفاده می‌کنم. شما می‌گویید «کتاب الفقه»، «کتاب فی الفقه»، «کتاب للفقه»، جفتش درست است. ولی کتاب مثال بندر داشته باشید. کتاب برای فقه هست دیگر کتابی برای...
«اللهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ». «للسماوات و الارض» می‌شود صفت. صفت ذات است چون ذات گاهی بردار نیست. یعنی گاهی در سماوات و ارض هست، گاهی نیست. دائماً سماوات و ارض نوره. دائماً در سماوات و ارض نور است. دائماً در حال نورافشانی است. خب، یعنی شب‌ها دیگر خدا نیست؟ نوری که از آسمان و زمین چون نور در سماوات یعنی چی؟ نور مادی؟ العیاذ بالله، خدا مگر سنخ ماده است؟ تشبیه و خدای متعال دارد برای همین می‌کند که ببینیم ماده بردار نیست. «کَمِشْکَاهٍ فِیهَا مصباح و فلان». هم ظرف باشد هم جنس باشد هم مضاف‌الیه چی باشد؟ هم هیچ کدام نباشد. یعنی هر دو تا با هم نباشد، سوم باشد. بله می‌شود همین دو تا هم این باشد هم آن باشد هم یک شیء سوم باشد. هم این باشد هم آن باشد بعد این دو تا نباشد بعد یک چیزی باشد. این که نمی‌شود. همین باشد، همان باشد. همان یکی باشد استقلال لفظ مشترک که یک جلسه کامل در موردش صحبت کردیم.
مضاف به این که مصباح در آیه کریمه ذکر شده، مقید به این که در زجاجه است. پس مصباح مجرد از زجاجه است. ظهوری برای او در خارج نیست و منبسط نیست نورش. مصباح در زجاجه است. به واسطه زجاجه است نورافشانی می‌کند. ایشان می‌فرماید که نور در واقع مال زجاجه است. زجاجه است که دارد نور را منتشر می‌کند. لذا این که شما فرمودید که نور ندارد این خود زجاجه را ایشان از درخت زیتون گرفته. البته خیلی نمی‌چسبد امام ولی حالا دیگر عبارت ایشان را می‌خواهیم. «شَجَرَهٍ مُبَارَکَهٍ». مبارکه یعنی چی؟ مبارک چه بابی است؟ مفاعل. مفاعل معنایش چی بود؟ معنای اصلیش مشارکت. محمود مصطفوی در تمام ابواب ثلاثی مزید نظرات خاصی دارد ایشان و نظرات ایشان هم به نظر ما نظر بهتری است و می‌چربد به اینهایی که توی صرف گفتیم. در مورد مفاعل ایشان قائل به این است که هیئت مفاعله دلالت بر استمرار دارد. مشارکت هم گاهی بهش میگن بخاطر اینکه در اثر مشارکت گاهی استمرار می‌شود، یعنی مثلاً مقاتله یعنی استمرار در قتل. کی استمرار در قتل دارد؟ ما دوتایی با همدیگر استمرار لغت درست کردیم. من و شما دو تا گروه که دارن با هم می‌جنگند. لذا یک وقت‌هایی دیگر طرف اشتراک ندارد یک انسان دارد خودش استمرار می‌کند می‌شود مجاهده. مجاهده یک وقت دو طرف دارد یعنی استمرار از دو طرف. من می‌جنگم و او می‌جنگد. این می‌شود استمرار جهاد. استمرار ج. چون جهاد خودش مصدر دیگر. مجاهد است استمرار جهد می‌شود استمرار تلاش. گاهی پس با دو نفر این استمرار شکل می‌گیرد. گاهی با یک نفر. مراقبه، محاسبه. محاسبه یعنی دو نفر باید حساب بکنند این از اون حساب بکشند از این نه. یک نفر استمرار در حساب دارد. استمرار در رقبه. استمرار در گردن‌کشی می‌شود مراقبه. درست شد؟
مبارکه یعنی استمرار در برکت. درست شد؟ مبارکه برکت دو طرفه روشن است. دو طرفه است مثل مشارکت. یک نفره بود. مبارکه را اینجا دو جور می‌شود معنا کرد. ببین چقدر صرف و نحو به درد می‌خورد. مبارکه «یُوقَدُ مِنْ شَجَرَهٍ مُبَارَکَهٍ». مصدر مبارکه سقف می‌فرمایید: «بَارَکَ یُبَارِکُ مُبَارِکٌ یُبَارِکَانِ یُبَارِکُونَ تَبَارَکَتْ بَارَکَتْ بَارَکَانِ یُبَارِکْنَ تَبَارَکَ وَ تَبَارَکَانِ تَبَارَکُونَ تَبَارَکِینَ تَبَارَکَانُ». مبارک اسم فاعلش مبارک کن. مبارک، مبارک، مبارکان، مبارکان، مبارکون، مبارکه، مبارکتان، مبارکات. پس ما دو تا مبارک که داریم. یکی مبارک شهی که مصدر باب مفاعله بود. یکی مبارکه‌ای که اسم مفعول صیغه چهار بود. مؤنثش بود. این کدامش است؟ آها، جفتش می‌شود «یُوقَدُ مِنْ شَجَرَهٍ مُبَارَکَهٍ». درختی که حالا مصدر را ما می‌توانیم وصف بیاریم. این از بحث‌های سنگین بحث‌های نحوی است دیگر. می‌شود چیزی بیاید وصفش مصدر بیاید. «زیدون عدل، زیدان عدلون». حمل کرد مصدر اسم ذا. ولی ما یک کار می‌توانیم بکنیم. تو منطق می‌گفتیم ازش اشتقاق بگیریم بازو زو عدلن. درست شد؟ حالا اینجا مثلاً می‌گوییم علی عدل، علی عدلن. عدلن را دیگر مصدر نمی‌دانیم. چی می‌دانیم؟ صیغه مبالغه می‌دانیم. اشتقاق ازش می‌گیریم یعنی عدلن به معنای اینکه خیلی عادل است. زیدان. حالا «شجره مبارکه». مبارکه مصدر، مصدر می‌توانی حمل بکنی؟ نخیر. مگر این که چی کارش بکنیم؟ اشتقاق. ما که قائل به استعمال لفظ مشترکیم لذا صد تا معنا می‌خواهد کنار هم باشد مشکل نداریم. حالا روی حساب قواعد ببینیم بله. ولی مهم این است که هر ستش باید روی قواعد درست دربیاید.
«قُتِلَ الْانسَانُ ما أکفره». جفتش روی قواعد درست درمی‌آمد. «ما أکفره» یعنی چقدر کافر است. «ما أفعله». «ما أفعل». «قُتِلَ الْانسَانُ ما أکفره». مرده باد انسان چقدر کافر است. روایت چی فرمود؟ «قُتِلَ الْانسَانُ ما أکفره». امیرالمؤمنین کشته شد در حالی که کافر نبود. قرآن نیست. اشتباه ترجمه می‌کنی. بله روایت. در هر صورت حالا اینجا. این آیه را دیدید؟ «قُلِبَتِ الرُّومُ» و «هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ». درست است؟ سوره ۳۴ بود. حالا بعداً بله ماضی آورده ولی بعداً قراره محقق بشود. «غُلِبَتِ الرُّومُ فِی أدْنَی الْأَرْضِ وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ». بله، «وَجْهٌ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ بَارِدٌ». بار دیگر غالب خواهند شد. «و هم من بعد غلبهم مغلوب شدند ولی بعداً می‌گوید غالب خواهند شد. سَأَوَرده» سگ. حالا در هر صورت باقالی بد نیست. در هر صورت حالا مثال دیگری هم داریم تو قرآن که ماضی آورده ولی منظور آینده است. در مورد قیامت، در مورد معاد. «إِذَا وَقَعَتِ» باشد. حالا مثال دیگر واقع شرطی است معنا می‌برد به استقبال. ولی حالا مثلاً مثال خیلی خوبی تو ذهنم بود از سوره مبارکه جن که نبود. از همین سوره مبارکه: «فَکَانَتِ الْجِبَالُ عَبَّاسًا». بله، «فَکَانَتْ هَبَاءً مَنْثُورًا». اینجا کانت دارد. جاهای دیگر هست. حالا مثال تو ذهنم زیاد است از آیات قرآن که ماضی می‌آورد منظور مستقبل. در هر صورت این می‌تواند در کنار هم چندین معنا را از یک ظاهر ما برداشت بکنیم. این همه عرض ما این بود. قبلاً در موردش بحث کردیم. «شَجَرَهٍ مُبَارَکَهٍ». همین جا مبارکه را می‌توانیم مصدر بگیریم هم می‌توانیم مؤنث بگیریم. الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00