تفسیر سوره نور

جلسه بیست و نهم

00:58:57
101

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ»
بله، در غار بودیم و در مورد «لَا شَرْقِیَةٍ وَلَا غَرْبِیَةٍ» بحث می‌کردیم. عرض شد که ظاهر ماجرای اصحاب کهف به این نحو است که این‌ها موقعیتی داشتند که موقعیت «لَا شَرْقِیَةٍ وَلَا غَرْبِیَةٍ» بوده و اینکه اصلاً نوع ایده‌آل تابش نور برای یک شیء چه نوعی است. اگر این پیدا شود، بعد در آیه نور هم تا حدی برایم روشن می‌شود که این «لَا شَرْقِیَةٍ وَلَا غَرْبِیَةٍ» چه جهتی را لحاظ دارد، به چه معنایی می‌تواند داشته باشد. بعد، وجوه تشبیه را روی آن بحث می‌کنیم تا این -چون یکی از واژه‌های کلیدی است دیگر- این زیت (روغن زیتون) چیست؟ ماجرایش و اصلاً ربطش به این آیه نور چیست؟
برگشت، تا حدی روشن بود، مشکات معلوم بود، زجاجه معلوم بود، مصباح معلوم بود. تا حدی روشن است. این شجره و این درخت و عرض کنم که این الان ربطش چیست؟ این اصلاً کجا را دارد می‌گوید؟ اصلاً چه تناسبی داشته که خدای متعال مطرح کرده در مورد این آیه و ماجرای اصحاب کهف؟ تا حدی بحث کردیم.
یک چند صفحه‌ای، یک حول و حوش بیست سی صفحه می‌رویم جلوتر؛ تایم تفسیر المیزان مرحوم علامه (رضوان‌الله علیه) در صفحه ۲۹۰، بحثی بوده‌اند به اسم «کلامٌ حَوْلَ قِصَّةِ أَصْحَابِ الْکَهْفِ فِی فُصُولٍ». خب، این بخش‌ها از بخش‌های بی‌نظیر المیزان است. این‌ها خودش جا دارد یک کتاب جداگانه شود. کارهای تحقیقی و تدقیقی که مرحوم علامه در آخر یک سری مباحث یک دفعه در بحث شیطان یک فصلی باز کردند و کلیاتی تفسیر موضوعی کردند در مورد شیطان، در مورد نام پیغمبر اکرم، در مورد اسماء الهی، در مورد چه، در مورد چه، جاهای مختلف، در مورد حضرت ابراهیم، در مورد انواع مختلف مباحث مختلف. بحث‌های فوق‌العاده و عالی. اینجا در مورد اصحاب کهف بحث می‌کنند در چند فصل. این بخش یک فصلش «قصه اصحاب کهف در قرآن» است که ایشان یکجا ماجرا، ماجرا چی بوده؟ نگاه قرآن به این قصه چیست؟ همه را یکجا جمع می‌کند.
فصل بعدی «قصه نزد غیر مسلمین» است. نظر غیرمسلمین چیست؟ آن‌ها چه می‌گویند؟ در کتبشان چه آورده‌اند؟ و فصل چهارم این است که «أین کهف اصحاب الکهف؟» این غار کجا بوده؟ غار اصحاب کهف کجا بوده؟ همین که آخر جلسه قبل عرض شد که این غار کجاست، عرض می‌کنیم ان‌شاءالله مفصل بحثش را.
خب، اینجا ۱۲۳، چهار، پنج صفحه بحث در المیزان داریم که این غار اصحاب کهف کجا بوده؟ موقعیت جغرافیایی‌اش را دست بیاوریم تا بفهمیم که نوع تابش نور به چه نحوی بوده. تا بیاییم بحث تفسیر خودمان را حلش بکنیم.
می‌فرمایند که جاهای مختلفی از زمین، بقعه‌های مختلفی، کهف‌ها و غارهای مختلفی پیدا شده و بر دیوارهایش نقش سه مرد یا پنج مرد یا هفت مرد بوده که با این‌ها سگی بوده. بعضی جاها یعنی غارهای مختلفی ما الان در دنیا داریم که دیوارش سه مرد با یک سگ، پنج مرد با یک سگ، هفت مرد با یک سگ، این‌ها را آورده‌اند به عنوان اینکه مثلاً اینجا غار اصحاب کهف است. در بعضی‌شان هم بین دست این‌ها، جلوی این‌ها قربانی است که این‌ها دارند قربانی می‌کنند و متمثل است نزد انسان مطلع بر آن قصص اصحاب کهف و قریب است از نظر اینکه این نقوش و تماثیل اشاره است به قصه فطریه. کسی که می‌شناسد ماجرا را، خبر دارد، تا این را نگاه می‌کند، در ذهنش اصحاب کهف می‌آید. حالا یا این‌ها واقعاً این غار مال اصحاب کهف بوده، یا نه، داستان اصحاب کهف را که می‌دانستند، روی غارهای مختلف رفتند شکلش را کشیدند.
از ظاهر قرآن برمی‌آید که اصلاً این غار دیگر بعداً در دسترس احدی نبوده، درش بسته شد کلاً، کسی دیگر دسترسی به این غار ندارد و این‌ها اصحاب کهف الان هم در همان غار هستند. خودشان در آن غارند، چه مرده، چه زنده، هنوز هستند اصحاب کهف در آن غار. این یک نکته. اگر دنیا رفتند، حالا بعداً کی آمده جنازه‌ها؟ خب، یک همچین شخصیت‌هایی که این همه عکسشان را روی دیوارها کشیده شده، بعداً قبر این‌ها معلوم نبوده، اسمی از این‌ها. یک همچین کسانی، مردم وقتی فهمیدند ۳۰۹ سال این‌ها زنده‌اند، دیگر باید حکومتی راه می‌انداختند برای این‌ها، تشکیلاتی راه می‌انداختند، قبر بزرگ، تمدنی، یک تشکیلاتی. هیچی از این‌ها نمانده، هیچ اثری نمانده.
اینی که به قول شما روی اکثر، روی خیلی از غارهای دنیا عکس این‌ها را کشیده‌اند و این‌ها، بعد قبر این‌ها را کسی خبر ندارد، شهری که در آن بودند، محل زندگیشان دقیق این‌ها مشخص نیست، منتشر شده و شایع شده بعد از وقوعش در دوره‌هایی. یک ذکری بوده، یک یادواره‌ای بوده که راهبان و کسانی که متجرد بودند برای عبادت در این کهوف. تجرد، متجرد. متجرد، معنای اسم فاعل از تجرد است. تجرد به چه معناست؟ قبول. مطالعه. جرید، انسان خودش را بکشد کنار. این‌هایی که می‌خواستند برای عبادت بکشند کنار، خلوت کنند، این‌ها می‌آمدند در این غارها. این رهبان بودند که این شکل‌ها را می‌کشیدند. بله، خلوت می‌کردند، عبادتشان به یاد، یعنی الگو گرفته و تأسی از اصحاب.
اما کهفی که این‌ها به آن التجأ به آن کردند و درش مخفی شدند، «فَجَرَىٰ عَلَيْهِمْ مَا جَرَىٰ»، و آن ماجراها برایشان پیش آمد. مردم در آن، در اختلاف‌اند و ادعا شده است آن در چند موضع. دو، سه، چهار، پنج. مرحوم علامه ذکر می‌کنند. صدا نامفهوم را بررسی بکنیم. از آیه نور رفتیم در ماجرای کهف. کسی به ذهنش اصلاً می‌آمد که قرار است آیه نور به اینجاها بکشد؟ اولین کهف، افسوس، به کسر حمزه و فاء. اَفْسُس یا اِفْسُس. جفتش گفته شده. پس اولی چی بود؟ اَفْسُس یا اِفْسُس. یک شهر خراب شده‌ای است که اثری ازش باقی مانده در ترکیه، در مسافت ۷۵ کیلومتری از شهر ازمیر و کهف در مسافت یک کیلومتر است و اقل از اقل من افسوس به قرب قریات ایاسلوک به صفحه جبل ینایرداغ. اسم‌های ترکی دیگر است. این‌ها نزدیک به این شهر و آن کوه و این‌ها. کوه یایرداغ و روستای ایاسلوک. و کهفی است که وسیع است و بنا بر آنچه که گفته می‌شود درش مأواتی از قبور است که مبنی از توبه فی صفحه الجب.
خب، یک شکل‌های قبری درش هست و حالت صندوق و این‌ها. مثلاً چی بگوییم؟ اصطلاح این‌ها که در حرم می‌گذارند داخل ضریح، مقبره‌های مقبره سنگی، مقبره چوبین. یک حالت چیزی اینجوری دارد. یادمان. یادمان هم خوب است. یک یادمان درش هست و درش هم به نحو جهت شمال شرقی باز است و نزدش اثری از مسجد یا صومعه یا کنیسه نیست. و این کهف همانی است که شناخته شده‌تر است نزد نصاری و ذکرش پاره شده در عده‌ای از روایات مسلمین. خب، پس معروف نزد مسیحی‌ها چیست؟ که همین جاست در ترکیه است و این ماجرا.
و این کهف، علی‌رغم شهرت بالغش، منطبق نیست بر آنچه وارد شده در کتاب عزیز از مشخصات. حالا علامه از قرآن دلیل می‌آورم برای رد مسائل تاریخی. این خیلی هنر است. اما اولاً این آیه می‌فرماید که: «وَتَرَىٰ الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَتْ تَزَاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَإِذَا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ». این صریح در این است که شمس، شعاعش واقع می‌شود هنگام طلوع بر جهت راست از کهف. جهت راست از آ! سمت راست. دیروز دوتا بود. من از این می‌ترسیدم که الان علامه بیاید بگوید خود آفتاب ملاک نیست، شعاع آفتاب. دقیقاً دوباره جهت عکس می‌شود دیگر! یعنی ما اگر شمس را منظور خود خورشید بگیریم این طرف. حالا علامه آمده مخالف شعاع آفتاب. منظور بله، اینجا منظور اینکه آنی که در این محوطه یک غار می‌آمد شعاعش بوده دیگر، نورش بوده که می‌افتد. یک چیز، نورش را بگیریم. شمس هنگام طلوع، یعنی نورش از سمت راست می‌آمده. یعنی خورشید سمت راست بوده، از سمت راست می‌آمد نورش سمت راست غار. پس قرار شد این غار را بکشیم. غار ما سمت راست غار از کجایش می‌شود؟ اگر ما درش را اینجا بگیریم. سمت راست در از بیرون، از روبرو که نگاه کنی، نگاه کنیم، این راستش می‌شود اینجا. خورشید هم می‌شود این. پس اینجا می‌شود مشرق. همین که دیروز کشیدیم دیگر، همین.
و هنگام غروب می‌آید جانب شمالی از آن. هنگام غروب می‌آید جانب شمالی. «إِذْ» و لازم می‌آید اینکه مواجه باشد در کهف به جهت جنوب. شمال را الان شمال گرفته ایشان. ببخشید، جانب شمالی، شمالی. جنوب شمالی نیست. یک لحظه. در شمال جفتش گفته می شود، شمال و شمال. اینجا شمال. جانب شمالی همان سمت چپ. آره، نه اینجا می‌شود مغرب. بنویسید چپ، راست. پس در می‌شود به سمت کجا؟ جهت جنوب. پس اینجا جنوب درسته. از بالا که شما نگاه می‌کنی، جنوب پایین. من را داریم روی بله. خیلی خب. آره، درسته. شما پس از بالا که نگاه می‌کنیم به سمت پایین، در به سمت جنوب. جهت این صراحت دارد در اینکه موقعیت جغرافیایی غار این شکلی است.
خب و «باب الکهف الذی فی افسوس متجها نحو شمال شرقی». این اصل بحثی که ما لازم داشتیم اینجا با همین تطبیق می‌خواهند بدهند که غارهایی که شما می‌گویید با این جور درمی‌آید یا نمی‌آید. عرضه تاریخ و جغرافیا به قرآن خیلی هنر است. شما ظاهر قرآن را یک جوری بکشی بیرون که همه تاریخ شما می‌گوید هیچ کدامش نمی‌خورد به این. اینکه قرآن فرموده غار افسوس این درش دارد می‌گوید سمت کجاست. شمال شرقی. اینی که ما از قرآن درآوردیم درش به سمت جنوب. هنر داشته باشد بیاید در بحث جغرافیایی در بیاور. ببینیم که خب این کدام منطقه می‌شود که این شکلی بشود. کدام حداقل حوزه جغرافیایی‌اش درمی‌آید. دیگر مختصات خود خانه درمی‌آید. جهت جنوبش می‌توانیم برویم ۱۰ هزار تا غار پیدا بکنیم. در قم شرقی، قدیم آفریقا، در آمریکای لاتین. اگر روایت صحیح نداشته باشیم، این آیه این را نمی‌گوید. فقط دارد مختصات شخصی کدام غار را در قبال مختصات چیزی مشخص می‌کند. این امر. منظورم این است که در کهف در غار افسوس به سمت شمال باشد و آنچه وارد شده از مشخصات اصابت شمس از آن هنگام طلوع و غروب که همانی است که مفسرین را آورده به اینکه معتبر بدانند راست کهف و چپش را به نسبت به داخل در آن نه خارج از آن. در حالی که معروف معمول همان جور که گذشته در تفسیر آیه، این است که بیضاوی در تفسیرش آورده که باب کهف در مقابله بنات النعش بود و نزدیک‌ترین مشارق و مغارب به محاذاتش مشرق رأس السرطان و مغرب اُو است. به شمس وقتی که مدارش مدار او باشد، طلوع می‌کند مائل از آن به سمت جانب راستش که می‌شود سمت مغرب و غروب می‌کند محاذی با آن به سمت چپش. پس شعاعش واقع می‌شود بر آن جانبش و عفو و لطف می‌آورد و یعدل هوا. اینجا هوا خیلی پاک است، تر و تمیز است و خیلی در حالت اعتدال و هیچی به جسم این‌ها مستقیم نمی‌رسد و اجساد این‌ها اذیت نمی‌شود و پیراهن‌هایشان هم کهنه نمی‌شود.
پس چی شد؟ این را دربیاورم الان مشخصات سرطان و این‌هایش را یا نه؟ از قول بیضاوی ایشان. خب، بنا بر اینکه مقابله باب شمال شرقی باشد نه قطب شمالی در افسوس می‌شود شمال شرقی نه قطب شمال می‌شود اینجا. درش اینجاست که کلاً چند درجه اختلاف دارد با این؟ تفاوتش زیاد است. از اینجا تا آنجا چند می‌شود؟ ۱۸۰، ۱۵۰، ۱۴۰ می‌شود مشرق جهت خود خورشید اینجا بوده. بنا بر اینکه و بنات‌النعش آن جوری که ذکر کردند مستلزم است عدم انطباق وصف را حتی بر اعتبار اینکه معت. پس شعاع شمس در اینجا واقع می‌شود و جانب غربی که در هنگام طلوع می‌آید، هنگام طلوع می‌افتد روبروی در. هنگام غروب پشت در. و آنچه حول اوست مغمور تحت الظلّه. کاملاً زیر سایه است.
این جوری که شما می‌گویید وقتی آفتاب دارد می‌افتد این جهتی که شما تعیین کردی، آفتاب می‌افتد روبروی در. در طلوع می‌کند، پشت در غروب می‌کند. کاملاً این در سایه خورشید زوال می‌کند، بعید و زوال شمس و غزال شعاع. بعید از اول خیلی زبانشان با فاصله می‌شود و سایه می‌افتد. خیلی خورشید نورش کم است نسبت به اینی که شما دارید. مگر اینکه ادعا بشود مراد از قولش «اذَا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ» این است که شعاع نمی‌افتد یا اینکه شعاع می‌افتد پشت این‌ها نه چپ این‌ها. قسم ظاهر آیه.
اما دوم، خب پس این اصلاً غار افسوس نمی‌خورد. یک دلیلش به خاطر این است که قرآن می‌فرماید موقعیت جغرافیایی این‌ها نسبت به غار، نسبت به خورشید این شکلی بوده. در ارتفاع از آن بودند و در «فَجْوَةٍ» از کهف افسوس بودند. اگر شما بگویید غار افسوس، یعنی در فجوه غار افسوس بودند. معنای مرتفع باشد و این مسلم نیست و گذشت که معنای ساحته. در ارتفاعات بودن، در ارتفاعات بودن. آیه می‌فرماید این‌ها در محیط بازی بودند، در فجوه بودم. فجوه معنای ارتفاع نیست. فجوه معنای محیط باز است. غار افسوس محیط بازی ندارد. فقط مرتفع است. پس غار افسوس با سیاق آیه جور درنمی‌آید.
یک کیلومتر فاصله دارد با روستای ایاسلوک. وسعت. آره. «وَ الْکَهْفُ الْآنَ مَسَاحَةُ کِیلُومِترٍ وَاحِدٍ وَ أَقَلَّ». یک کیلومتر یا کمتر. یک کیلومتر یا کمتر از یک کیلومتر. نه اینجا مساحت به معنای مساحت خودش نیست. برای فاصله‌اش. این غار. نه می‌گویند «عَلَىٰ مَسَافَةِ فُلَانٍ وَ أَقَلَّ مِنْ فُلَانٍ». مساحت معنی فاصله نمی‌دهد. یک کیلومتر. مگر داریم یک کیلومتر که خواندید من تعجب کردم. ولی مساحت در هر صورت بحث به نظر می‌آید فاصله باشد. بله. من که خواندم به نظرم آمد که این با فاصله یک کیلومتری از قریه ایاسلوک. حالا شاید مسافت بوده. مساحت در هر یک کیلومتر نمی‌شود تصور کرد. یک غار یک کیلومتر؟ این کتابخانه را فرض بکنید ما بکنیمش ۱۰۰ تا کتابخانه. صدا نامفهوم ۱۰ تا کتابخانه بکنیم می‌شود محیط ساعت ۱۰ کیلومتر. ما رفتیم. تازه قیمت ما رفتیم شاید ۱۰ کیلومتر. آره. کلاً تعریف دارد. بازی که باشد عدد داریم. مثلاً اگر محیط باز است، صدا نامفهوم یک محیط وسیع، فسیح، فسیح. با.
اما سوم اینکه این خیلی مهم است. این تیکه خیلی مهم است که این‌ها آیه قرآن می‌فرماید آن کسانی که آمدند برای این‌ها، مطلع شدند. به من گفتند که ما بر این‌ها مسجدی می‌سازیم. بله. ظاهر این است که این‌ها بنا کردند بر کهف مسجدی را. غار اصحاب کهف الان مسجد داشته باشد. و اثری نیز نزد کهف افسوس از مسجد یا صومعه یا مانند این‌ها. نه مسجد شما می‌بینی، نه کلیسا می‌بینی، نه کنیسه می‌بینی. هیچی نیست. و نزدیکترین چیزی که آنجا هست از کنیسه بر مسافت. الان مسافت اینجا مسافت مساحت. با مسافت. نزدیکترینش الان مسافت «ثَلَاثِ کِیلُومَتْرَاتٍ» تقریباً. تقریباً سه کیلومتر فاصله دارد با آن. و جهتی نیست که ربط به کهف داشته باشد اصلاً.
بعد تازه رقیم و کتاب و این‌ها هم نیست که شهادت داشته باشد. ولو یک خورده شهادت بدهد برای اینکه اینجا قبوری بوده که این بعدها تیک القبوره. این قبور همان قبور اص. که داعشی‌ها با سیستم چپ بشوند سریع می‌شود فهمید. که ان‌شاءالله زودتر از اینکه آن‌ها بخواهند بروند، امام زمان می‌آیند. خودشان در کجا بوده‌اند؟ اصحاب رقیمند یا اصحاب کهفند؟ رقیم بوده آنجا. تشکیلاتی بوده. لوحی بوده، دم درش چیزهایی نوشته بودند. هیچی شهادت نمی‌دهد آنجا. بعد یک چیزی، علامتی، کمترین اشاره‌ای لااقل باشد که این قبرها مال این‌هاست. هیچی نیست.
پس این مال کهف افسوس دیگر. علامه مباحث دیگری را مطرح می‌کنند. دومین کهف، رَجیب است که نزدیک عمان، پایتخت اردن. که این هم خب خیلی معروف است دیگر. به عنوان یکی از چیزهای گردشگری اردن این را می‌روند. گردشگری برای غار اصحاب. این جهت می‌برندشان. شواهدی دارد. بعد رد می‌کنند این را هم. حق این است که مشخصات، خدا وکیلی مشخصات اصحاب اهل آن کهف، آن غار، با این خیلی جور درمی‌آید. به همین امان. و من که اگر قرار باشد بین این ۵ صدا نامفهوم یکیش را قبول بکنیم، همین کهف است. هرچند باز یک «ان قلت‌»هایی دارم که خیلی ادله مختلف با این جور درنمی‌آید.
بعد کهف به جبل قاسیون، به قرب از صالحیه دمشق، نسبت به اصحاب کهف. چهارمین کهف، کهفون بالبترا از بلاد فلسطین، در منطقه بطرا فلسطین. چهارمی. و پنجمین کهفی که کشف شده، بنابر آنچه گفته شده، در شبه جزیره اسکاندیناوی، در اروپای شمالی که پیدا کرده‌اند هفت جسد غیرباکره. حالا هیئت رومانیگین این‌ها را هفت تا جسد کهنه نشده تازه و هیئت رومانی داشتند برای فطری اصحاب کهف. و چه بسا ذکر می‌شود بعض، کهف‌های دیگری که منسوب به اصحاب کهف ذکر می‌شود، به قرب از بلده نخجوان از بلاد قفقاز روسیه. پیدا شده. هیئت رومانی هم داشته. این در شبه جزیره اسکاندیناوی، اروپای شمالی. حالا سوئد است، عرض کنم که بلژیک، سوئیس. بله. پیغامبر عجیبی. خیلی دامنه دارد که مردم این‌ها را دیده‌اند و حالا حرف زیاد است در مورد بله. فیروز پیامبر خدا به اصح کمل. که هرچه دیدی و شنیدی را تعریف کن. مدینه رفتید، اصحاب همین اصحاب کهف، جفت جفت رفتم. جواب جواب دادند که کفر بدی، پیامبر هستی. مسجد از تو شهادت خواستند که آقا می‌رقانی کتمان کنی؟ پی کور شدی. نیاز بود. گفت من پیرمردم، فراموش کردم. هم کور شدم.
علامه در نهایت نظرشان متمایل به همان غار عَمّان اردن. بد نیست که در بحث رفتیم. آره، آن پشه. هرچی دیگر هم گفته شده، هیچ شاهدی برایش نیست. حالا ببینیم این غار را چرا ایشان خیلی نزدیک می‌داند. غار بر مسافت ۸ کیلومتر فاصله دارد از مدینه امّان، پایتخت اردن. نزدیک قریه‌ای که بهش می‌گویند رجیب. و کهف در جبلی است که محفور شده بر صخره. حفر شده در صخره، یعنی بالا. درش از بالاست. جهت چیز می‌شود این شکلی دیگر. معنی از بالا به پایین. افقی. و فُصْح الْجَنُوبِی مِن دَرَجٍ. از جهت جنوب در حفر. از سمت از بالا به پایین نشد. حفر از در سمت جنوب. و اطرافش از دو جانب شرقی، غربی باز است. و واقع می‌شود برای شعاع شمس از آن. یعنی دو تا کانال هم از راست و چپ دارد. خیلی جالب می‌شود دیگر. نور می‌آمده. اگر ما این را قبول کنیم که حالا نظر علامه خیلی متمایل به همین است. اگر این را قبول کنیم که در از جنوب بوده، این جوری نیست که آفتاب می‌آید از در جنوب می‌خورده، انکسار پیدا می‌کرده، می‌آمده آنجا. نورگیر است. از دو طرف هم نورگیر داشته.
بعد در کهف مقابل جهت جنوب است. و در داخل کهف صفه صغیری است که نزدیک به ۳ متر در دو متر و نصف بر جانبی از سطح کهف. معادل است با «ثَلَاثِینَ فِی ثَلَاثَةٍ». تقریباً سه در سه. یک حالت صفه صغیره است. صفه. صفت صغیره. یک سکوی کوچکی دارد. سکوی ۹ در ۹، سه در سه می‌شود ۹ متری. صفه، اصحاب صفه که می‌گویند سکو. بعد و در غار چند تا قبر بر هیئت نواویس بزنتیه. بله. نوابیس زانتیا. «کَأَنَّهَا ثَمَانِیَةٌ أَوْ سَبْعَةٌ». یا ۸ است یا ۷. پس ۷ یا ۸ تا شکل قبر. حالا این قبر نوابیس زانتیا چه شکلی بوده؟ آن‌ها چه شکلی قبر می‌کنند؟ چه مدلی بوده قبودشان و این‌ها؟ مدل قبر آن‌ها است که ۷ یا ۸ تا قبر. اگر هشت تا باشد، یعنی هفت نفر بودند، قلبشان هم هشتمی‌شان بود. یعنی قلب هم قبر دارد. و بر دیوار نقوشی است و خطوطی است به یونانی قدیم و ثمودی که «مَنْهَمِیَةٌ لَا تُقْرَأُ». خیلی محو شده، خواندنی نیست. و همچنین صورت سگی که «مَسْبُوقٌ بِالْحُمْرَةِ». سگی که با رنگ سرخ کشیده‌اند. و با ذخارف و تزیینات دیگر با طلاکاری و تذهیب کاری و عرض کنم که کارهای این شکلی درستش.
و بالای غار آثار صومعه بیزانتی است. بیزانتی. و دلالت دارد نقود و آثار دیگری که کشف شده در آن بر اینکه بنا شده است در زمان ملک جاستینیوس، جاستینوس اول، در سال ۱۳۰۰ بین ۴۱۸ تا ۴۲۷ میلادی. و آثار دیگری بر اینکه این صومعه تبدیل شده دوباره بعد از استیلای مسلمین بر ارض به مسجد اسلامی که مشتمل است بر محراب و مأذنه و وضوخانه. و در ساحت مقابله با در کهف آثار مسجد دیگری است که مسلمانان در صدر اسلام بنا کردند. تعمیرش کردند و «مَرَّتَیْنِ بَعْدَ مَرَّةٍ» هی این را ساختند و تجدید کردند. و خب. آنی که امیرالمؤمنین مثلاً بردند و برگرداندند و فلان و این‌ها. دفتر باقالیچه بوده. حالا اول سند علت و کامل حل بشود باقالیچه. اگر نمی‌شود فهمید. نزدیک بود یا رفتند و برگشتند. آن هم باز. بله. بله. حالا این عَمّان هم خیلی نزدیک نبوده که این‌ها بخواهند قدم بزنند اطراف شهر برگردند. چیز. عَمّان اردن. عَمّان اردن هم خیلی نزدیک نبود. بله. اسکاندیناوی باشد ولی مبنی است بر اینکه در انقاض کنیسه بیزانسی. همان جور که مسجدی که فوق کهف است، این چنین است. فکر کنم تعریفی از یک مدلی است. حالا یک مدل فرهنگی بوده. حالا مدل تاریخی شاهزاده‌ها. منظورشان این است مقام بالایی داشتند و این کهف علی‌رغم اینکه مردم خیلی به شأنش اهتمام داشتند و عنایت داشتند، همان جور که ازش آثار کشف می‌شود. ولی متروک، منسی است و مرور زمان خراب شد و تک شد، منهدم شد. و این‌ها تا اینکه دایره آثار اردنیه، یعنی گردشگری و آثار باستانی، میراث فرهنگی، میراث فرهنگی اردن این را دوباره حفر کرد و تنقیب کرده. درش را فک کرد، کشف کرد. کشف کرده. و دوباره ظاهر شده بعد از اینکه چند قرن مخفی بوده. و عده‌ای از امارات و شواهد تاریخی کنارش هست که دلالت دارد برای اینکه «هَوَاکَ وَ کَهْفُ أَصْحَابِ الْکَهْفِ الْمَذْکُورِینَ فِی الْقُرْآنِ». کهفی که در قرآن وارد شده. اینکه کهف اصحاب کهف به عَمّان در بعضی روایات مسلمین هم آمده. همان جور که بهش اشاره کردیم در بحث روایی مرحوم علامه آوردند.
و یاقوت در معجم، در معجم البلدان، و «إِنَّ الرَّقِیمَ» اسم این جور گفته که رقیم اسم قریه‌ای است در نزدیکی عَمّان. «أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کَانُوا مَنْ آیَاتِنَا عَجَبًا». حالا از عجایب چیست؟ یکی از چیزهایی که همیشه برای ما سؤال بود تا حدی مسائل را باز می‌کند ولی کامل حل نمی‌شود. چرا حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) در آن ماجرای قرائت قرآن و فلان و این‌ها این آیه را می‌خواند: «أَفَحَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَبًا»؟ شما فکر می‌کنید که اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند؟ چه وجه شباهتی است؟ چه دلیلی هست که امام حسین (علیه السلام) این‌ها را ذکر می‌کند؟ یعنی یک چیزی او دارد که مایه اعجاب نیست؟ چرا. همان جور که اصحاب کهف مایه حجاب نبودند، اینی که بعد از قرون متمادی اسم‌ها، اسم‌ها زنده است، این است. مثلاً وجه شباهت اینکه، این حقیقت ثابتی‌اند و ذکرشان بین مردم پابرجاست و دشمن خواست این‌ها را محو بکند ولی این‌ها بیشتر اثبات شدند. در قرون بعد رفتند در فضای، در کوهی، یک فضای غربتی، دور شدند از شهر و از ذکر و اصلاً در یادها مردند و همه این‌ها را رها کردند. ولی بعد سه قرن این‌ها برگشتند. حالا در طول قرون متمادی آثار این‌ها و حرف از این‌ها باقی مانده. یکی از وجوه شباهت حضرت سیدالشهدا. اصحاب کهف پس رقیم را گفتند اسم روستایی است در نزدیکی عَمّان. در آن قصری برای یزید بن عبدالملک بوده. و قصر دیگری بوده در روستای دیگری که نزدیک از آن بهش می‌گفتند مو. و نزدیک و علیهما شاعر به همین اشاره دارد در قولش که می‌گوید یزید اکناف الموقر و رقیمش به شهر عمّان.
همچنین مبنی است در موضع مدینه فیلادلفیا که از مشهورترین شهرهای عصر خودش بوده و زیباترینش بوده قبل از ظهور دعوت اسلامی. قبل از تمدن اسلامی و ماجرای اسلام و این‌ها. فیلادلفیا از معروف‌ترین و زیباترین شهرهای عالم بود. و «کَانَتْ هِیَ وَ مَا وَالَاهَا تَحْتَ اسْتِیلَاءِ الرُّومِ». فیلادلفیا و اطرافش تحت حکومت روم بوده از اوایل قرن دوم میلادی تا اینکه مسلمانان آنجا را فتح کردند. مشخصات کهف اهل الکهف «أَعُوذُ انْطِبَاقًا عَلَىٰ هَذَا الْکَهْفِ مِنْ غَیْرِ حَقٍّ». این است که مشخصات با این خیلی بیشتر تا بقیه. علامه آخر حرف ثابت و محکمی نمی‌زند ولی خب به نظر شریفشان کانهو که تقریر می‌فهمند. انگار مانعی ندارند از اینکه این هرچند می‌شود یک «ان قلت‌»های آخر وارد. علامه این‌ها را قبول دارند. اینکه این مسجد بعداً که مسجدی شود. ظاهر قرآن بیشتر به این است که ما اینجا را می‌بندیم. دیگر کسی دسترسی بر این‌ها نداشته باشد و این‌ها مسجدی بشوند. بررسی بشود. در هر صورت نوع تابش نور برای ما مهم بود. رضوان خدا بر علامه و زحماتی که کشیدند. عجب تفسیر. واقعاً تفسیر المیزان آدم لذت می‌برد. من دیروز هوس کردم یک بحث المیزان هم بگذاریم. ما به‌هر‌حال دیگر وقتش را نداریم. خیلی آدم هوس می‌کند که پس نوع تابش نور چه شکلی شد؟
تابش نور از تمام ابعاد در تمام مسیری که خورشید حرکت دارد، بر نوری دارد. این‌ها لحظه‌ای تاریک و محجوب از خورشید نبود. این می‌شود «لَا شَرْقِیَةٍ وَلَا غَرْبِیَةٍ». صحبت از اینکه تمام قواعد عادی طبیعی بوده، صحبت شده. به نظرم فرمودند. بله. در آیات بعدش حداقل پیر می‌شدند دیگر. حداقل مو، ناخن. ۳۰۹ سال شما فرض بفرمایید که ناخن گرفته نشود، چی می‌شود؟ یک ناخن تصادف ۳۰۹ سال. بعد دارد اذیتم می‌کند. هر دو هفته یک میلیمتر. طبیعی است دیگر. بگوییم ۵ سانت، سانت و نیم. ضربدر ۱۰۰ بشود می‌شود دو و نیم متر. ضربدر سه بشود هفت و نیم متر. حداقل هفت و نیم. یک قالیچه. در هر صورت این «شَجَرَةٍ زَیْتُونَةٍ»ای که مبارک است، این شجره «لَا شَرْقِیَةٍ وَلَا غَرْبِیَةٍ» است.
پس تفسیر آیه به آیه و قرآن به قرآنش این شد که این لحظه محجوب از نور از طلوع تا غروب آفتاب دارد و نور دارد. در سایه نیست. در حجاب نیست. هیچ حجابی بین او و نور نیست. «نُورٌ عَلَى نُورٍ». «مِصْبَاحٍ» «مَشْکَاةٍ» از درختی است که آن درخت از نور شمس دائماً مستفیض شده. خوب دقت بفرمایید. این مشکات ما مشکاتی دارد. حالا یا خود مصباح از جنس شجره است، این یک دیوار. این یک مشکات بر این دیوار نصب شده. در این مشکات یک محلی است که چراغ را روی آن می‌گذارند، در آن می‌گذارند. پایه آویزی که در سالن‌های قدیم بوده، شیشه‌ای. مشکات معمولاً شیشه‌ای دارد که نور باد نزند. این بیفتد در حیاطی که می‌خواستند روشن بکنند. یک جایی آن بالا با شیشه و این‌ها درست می‌کردند که بیرونش نور بیفتد و باد هم نزند. که نور از داخل هم چراغ را درمی‌آوردند. و این مجموعه را می‌گویند مشکات. این مشکات مثل «نُورُ اللَّهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ». مصباح این است. «فِیهَا مِصْبَاحٌ». این مصباح چراغ. «اَلْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ». این جنس این مشکات چیست؟ زجاجه است. شیشه. دور تا دور شیشه است. از همه طرف دارد نور می‌تاباند. هیچ حجابی برای تابیدن. «الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ». این زجاجه آنقدر براق و شفاف است مثل ستاره درخشان می‌درخشد. یعنی جنبه کدورتی درش نیست. هرچه نور می‌گیرد رد می‌کند. «دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ».
حالا بحث این شد که چی؟ «نافاعل» چیست؟ «یُوقَدُ مِصْبَاحٌ». «یُوقَدُ الزُّجَاجَةُ». «یُوقَدُ مِشْکَاةٍ». «یُوقَدُ کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ». «یُوقَدُ» به معنای آتش افروختن. ایقاد. آتش افروختن. «تُوقِدُونَ نَارَ الَّتِی تُورُونَ». احسنت. یک توقدونی داشتیم. بررسی این ایقاد، وقود، وُقود، و الناس و الحجاره. آتش گیر. آتش افکن. این الان یک چیزهایی، ماده‌هایی آمده. وسایل، ابزارهایی درست کرده‌اند که این فشار می‌دهی آتش را. آتش ایجاد می‌کند. ایقاد. موقد. وقود. خب، «تُوقَدُ» مبارک است. این آتش‌افروگیر، آتش‌افروز است. آتش. آتش درش افروخته می‌شود. آتش می‌گیرد. مجهول است دیگر. از چی؟ از «شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ». جان. روشن. روشن داشته می‌شود. چون مضارع هم هست باید مضارع معنا کرد. روشن داشته می‌شود از این. یعنی همیشه با آن روشن است. آتشش از او است. از چیست؟ از «شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ». «بِقِبِّ نُورِهِ». برمی‌گردد. فاعلش چیست؟ ما بررسی نشان می‌دهد که به مصباح. بله. بهتر. به کوکب دری که نمی‌خورد. چون کوکب دری که ایقادی درش نیست. به مصباح. و به زجاجه. مؤنث است. این مذکر.
مصباح، مصباح من شجره مبارکه زیتونه. این نور، این مصباح، چراغ. این چراغ، آتشش از چیست؟ دارد نورافشانی می‌کند. که اینجا بحثشان که نور و نار را باید یکی گرفت. که حالا بحثش مفصل است. از چی دارد می‌آید؟ «مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ». این یک ماده منفصل است دیگر. بیرون از مشکات، بیرون از مشکات جایی تهیه شده است و دارد می‌آید این مشکات را روشن می‌کند. درست؟ ماده اشتعالی که نور این مشکات از آن است، آن ماده اشتعالی چیست؟ روغن زیتون. روغن زیتون از چه درختی است؟ «شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ». اولاً از شجر است. ثانیاً از مبارک است. مبارک. ثالثاً زیتون. بعد دیگر چه ویژگی دارد؟ رابعاً «لَا شَرْقِیَةٍ وَلَا غَرْبِیَةٍ». ماده اشتعالی این نور مشکات، ماده‌ای است که خودش در گیرایی، در گیرایی نور حجابی نداشته. کمبود و نقصی. «یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لَا شَرْقِیَةٍ وَلَا غَرْبِیَةٍ». حالا ببین چیزی می‌خواهد نور بدهد که خودش کاملاً نور گرفته.
نکته خیلی مهم. دقت بفرمایید. دقت بفرمایید. چیزی که در حالت قابلیت در اعلا درجه قابلیت بوده، در جهت فاعلیت هم در اعلا درجه فاعلیت خواهد بود. نکته خیلی مهم. یعنی چی؟ ببینید این چراغ نوری دارد. این نورافشانی نور گرفته نور می‌دهد. این روغن زیتون نور گرفته نور می‌دهد. خوب دقت بفرمایید. خیلی مهم. نام بخش اصلی آیه است. درخت زیتون. این زیتون نور گرفته نور می‌دهد. همان جوری که نور گرفته نور می‌دهد. چه‌جوری نور گرفته؟ یک جوری نور گرفته که دیگر بالاتر از این نور گرفتن نمی‌شود تصور کرد. چه‌جوری نور می‌دهد؟ یک جوری نور می‌دهد که دیگر بالاتر از این نور دادن نمی‌شود تصور کرد. لذتش را بردید؟ حجابی نبوده برای این. دائماً نور گرفته. اصلاً در این‌ها، حکما و فلاسفه معمولاً این تیکه آیه را تشبیه می‌کنند به نفوس مستعده. نفوس مستعد را تشبیه به این می‌کنند. می‌گویند کسی که گیرایی خیلی بالا دارد، این شبیه به درخت شبیه روغن زیتون «لَا شَرْقِیَةٍ وَلَا غَرْبِیَةٍ». «یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ». این آتیش بهش نرسیده می‌خواهد مشتعل بشود. آنقدر قابلیت بالا است و آنقدر فاعلیت بالا است. یعنی هنوز ماده شارل پیدا نکرده. هنوز آتش بهش نرسیده می‌خواهد ایجاد، می‌خواهد آتیش بیندازد، می‌خواهد بسوزاند. چقدر این ماده خالص است و چقدر آن جنبه در این قوی است. جنبه اشتعالی. بعضی چیزها شما هی ده بار بهش آتیش بیندازی بگیرد یا نگیرد. حالا بدهد یا ندهد. چوب جنبه قابلیتش معلوم نیست آتیش را بگیرد یا نگیرد. او حالا آنقدر باید فوت بهش بکنی. آتیش از این‌ور باد. بعد تازه آتیش که گرفت، دو ثانیه با کمترین باد خاموش می‌شود. خودش از توی خودش خاموش می‌شود. ضعیف است. هی باید بهش بنزین ریخت. هی باید بهش نفت ریخت. ولی روغن زیتون خودش از توی خودش ماده‌ای دارد که این دوام در، یعنی دیگر به چیزی احتیاج ندارد که آن چیز بیاید به این آتیش. در جنبه سوختن و اشتعالی و این‌ها. به جای دیگری نیاز ندارد. خودش از درون خودش ماده اشتعالی است و خودش هم دوام دارد و آنقدر قابلیت دارد آتیش نرسیده می‌خواهد آتیش بگیرد. این روغن زیتون. این چراغ. ببینید چه کرده خدای متعال در این آیه نور. چه کرده خدا در این آیه نور؟ «مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ». نور خدا مثل مشکات است. چه مشکاتی؟ مشکاتی که درش مصباح است و آن مصباح در زجاجه است.
مشکات شیشه‌ای در تابش نور هیچ حجابی ندارد. از درون این مشکات نور به بیرون ساطع می‌شود بدون ذره‌ای کدورت، بدون ذره کم شدن نور از زجاجتک. آن‌گاه می‌درخشد. خود زجاجه‌اش دارد می‌درخشد. نور مصباح چیست؟ زجاجه‌ای که قرار است نور را از خودش عبور بدهد. آنقدر قابلیت عبور نور دارد، نور بهش نرسیده خودش دارد می‌درخشد. نور بهش برسد چه خواهد کرد؟ این مال زجاجه‌ای که قرار است نور را به بیرون بدهد. حالا آنی که قرار است نور را ایجاد بکند، آن چیست؟ روغن زیتون است. آن روغن زیتون هم آتیش بهش نرسیده. چه درجه‌ای از اشتعال است؟ می‌بینید ظرافت آیه را؟ لطافت آیه را؟ چه کرده خدای متعال در این آیه؟ «مَثَلُ نُورِهِ». تازه این چیست؟ این نور. و نور نور او است نه خود او. خود او که «نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ» است. نور او مثلش به این است. آن نور تنزل یافته، آن حقیقتی که در دسترس شماست، آن مقداری از خدای متعال را که می‌توانید، مقدار که خدا ندارد چون بسیط است. آن جنبه‌ای از خدای متعال که در دسترس شماست، آن جنبه‌ای از خدای متعال که در دسترس شماست، مثل مشکاتی است که درش مصباحی است که مصباح در زجاجه‌ای است که زجاجه می‌خواهد مثل... مثل ستاره درخشان. آن مصباح از درخت مبارکه زیتونه‌ای شعله‌ور است که آن «لَا شَرْقِیَةٍ وَلَا غَرْبِیَةٍ» است. دائماً نور گرفته. نور در خودش ذخیره کرده. که گفتیم یکی از جنبه‌های این مثال چیست؟ اهل بیت (صلوات الله علیهم اجمعین). این‌ها در اعلا درجه قابلیت بودند. هر آنچه از نور الهی بود گرفتند و هر آنچه هست در اعلا درجه قابلیت و در اعلا درجه فاعلیت کامل و تام گرفته‌اند. کامل و تام می‌تابند. این حقیقتاً اهل بیت.
حالا «یَکَادُ زَیْتُهَا». حالا اینجا می‌فرماید «زَیْتُهَا یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ». ببینید دو تا. تا حالا سخن از خود درخت بود. حالا سخن از روغن درخت می‌شود. نکته مهم. خود درخت «لَا شَرْقِیَةٍ وَلَا غَرْبِیَةٍ» بود. یعنی آن مصباح اگر ظرفش خود این مصباح، مصباح باید چوب باشد دیگر. بدنه مصباح چوب باشد. بدنه مصباح از درخت زیتون. بله. روغن. این مصباح، روغن زیتون گرفتی. چی شد؟ بدنه مصباح مسواک آهنی نیستش که الان ما مسواکی را نگاه می‌کنیم آهنی. مسواک قدیم چی بوده؟ چوبی بوده دیگر. مسواک از آلومینیوم که. یک چوبی را می‌تراشیدند بعد درش به نحوی تعبیه می‌کردند که جایی داشته باشد روغن بریزند. یک فتیله‌ای برایش دربیاورند. بعد حالا به یک نحوی این روغن بسوزد و نور بدهد. درست است؟ تصور بفرمایید. سنگ بوده مثلاً. چی بوده؟ خب به نحوی باید تصور کنیم که این جدارش به نظر می‌آید. یا سنگ یا فلز. که آن موقع نبود. چه فلزی؟ از جنس حدید و این‌ها. مثلاً از سنخ حدید مثلاً باشد. بررسی بشود. ولی ظاهر آیه این است که این مصباح خودش از جنس شجره مبارکه روغن و بالا. روغن دیگر. خود روغن که آتیش نمی‌گیرد. که بخواهد شجره بسوزد. فتیله جذب می‌کند، می‌آورد بالا. به آتیش می‌رساند. پس اینجا بهانه‌ای ندارد برای اینکه بخواهیم خود مصباح را، مصباح از درخت بگوییم. حالا خود ببینید بدنه مصباح این جوری «لَا شَرْقِیَةٍ وَلَا غَرْبِیَةٍ» بوده. بدنه مصباح. نه نور مصباح. نه روغن مصباح. خیلی عجیب است ها. بدنه شرقی و لاغربی بوده. اولاً از شجره مبارکه. این مبارکه است. این درختی که ماندگاریش خیلی بالا است.
شما از چی داری استفاده می‌کنی؟ می‌روید بدنش. «یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ». آتش افروخته می‌شود. دیگر آتش افروخته. وقود. آن چیزی که ظرف آتش است. «یُوقَدُ». آن ظرف آتش. حالا در مورد کلمه وقود بحث خواهیم کرد ان‌شاءالله. الان من ان‌شاءالله برای جلسه بعد اگر یادم باشد، برای فردا خدا توفیق بدهد بحث می‌کنیم. حالا این را فقط تمامش بکنیم. بحثمان هم مانده. حیفم می‌آید قبل از محرم تمام نمی‌شود این بحث. این شجره مبارکه است. ماندگاریش بین درختان از همه بالا‌تر است. درخت زیتون. ببینید بدنه. یعنی خود این مصباح این جوری نیست که فکر کنیم بدن فرسوده شود. ۱۰۰ سال گذشت این بدن فرسوده. مثلاً جنبه آیه نور، آن جنبه دوام و ثبوت و علی الاطلاق و علی الدوام ماندن این نور است. هیچ چیزی نمی‌تواند این نور را از بین ببرد. دارد هی تشبیه می‌کند به چیزهایی که جنبه دوام درشان قوی است. جنبه دوام، جنبه اتصال، جنبه فاعلیت از جنبه قابلیت. این‌ها در تمام این‌ها در اعلا درجه. می‌فرماید مشکات. مشکات خودش اصلاً برای دوام است. مشکات یک جوری یک چیزی است که نصب می‌کنند برای اینکه نور را نگه دارد. بله. خود مصباح. بعد حالا مصباح. بدنه مصباح از درخت زیتون باشد. درختی که مبارک است. درختی که ماندگار است. ماندگاری بالایی دارد. این فرسوده نمی‌شود. کهنه نمی‌شود. بعد تازه درختی که «لَا شَرْقِیَةٍ وَلَا غَرْبِیَةٍ» است. آنقدر نور در خود این درخت ذخیره. نور گرفته. بعد «یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ». نزدیک است که این زیتش، اضاءه کند. ذو بدهد. بتابد. تابش داشته. می‌درخشد. خود این هنوز ببینید روغن زیتون دیدید چه شکلی است؟ باشد. معمولاً اصل هم نیست. آنقدر براق و شفاف است. اصلاً خودت را نگاه می‌کنی انگار دارد. خودت را می‌توانی درش ببینی. این آتیش نرسیده انگار دارد می‌تابد. دارد می‌درخشد. حالا آتیش برسد، چه‌کار می‌خواهد بکند؟ «نُورٌ عَلَى نُورٍ». آخه الان نور. تازه این نور بود. نور. الان نور. شروع این نور که یک نور نبود که. «نُورُ اللَّهِ لِأَهْلِ نُورِهِ». «وَ اللَّهُ یَهْدِی لِنَفْلِ نُورِهِ مَنْ یَشَاءُ». هر کسی هم بخواهد به این نور هدایت می‌کند. خیلی زیباست این آیه. خیلی زیباست.
خب، نوری که درجه به درجه هی دارد تقویت می‌شود. اینی که دست شماست کمترین مرتبه همان نور است. نور مادی چه جوری است؟ نوری است که رو به ضعف دارد. درست است؟ نوری است که دارد می‌رود به سمت فنا. دارد می‌رود به سمت ضعف. از بین رفتن. این را بگوییم تمامش بکنیم. ولی نور معنوی. «نُورُ اللَّهِ وَ نُورُ نُورٍ». «نُورٌ عَلَى نُورٍ». مثل نور او. نور خدای متعال چه جوری است؟ نوری که رو به قوت دارد. رو به بقا دارد. هرچی جلوتر می‌شود می‌رود بیشتر می‌تابد. در این شما در دنیای کمترین درجه نور. به شما در برزخ بیایید بیشتر از این‌هاست. قیامت بیشتر از این‌هاست. بهشت بیشتر از این‌هاست. لقا الله. مراتب اهل الله. آن‌ها دیگر چه نوری است؟ «نُورٌ عَلَى نُورٍ». نوری که رو به بالا دارد نه رو به پایین. نوری است که هی دارد قوی‌تر می‌شود. هرچی جلوتر برویم نور بیشتر شد. حجم سمتش برویم. این است که قوی‌تر. ان‌شاءالله توفیق درک و فهم این حقایق را به ما عنایت بفرمایید و الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات تفسیر سوره نور