‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم
در آیه شریفه نور، بحث "یُوقَدُ مِن شَجَرَهٍ مُبَارَکَهٍ" را از جهت لغات و مفردات آیه بحث کردیم. کلمه "مبارکه" را گفتیم، "زیتونه" را گفتیم، "لا شرقیّهٍ و لا غربیّهٍ" را گفتیم. "مبارکه" مشترک لفظی است؛ به حساب قواعد بهتر است، چون مصدر را ما وصف نیاریم بهتر است. چون وصف را در واقع باید از مشتقات بدانیم؛ مشخصات نحوی مشتقات نحوی از مشتقات صرفی باشد بهتر است. بله، اسم فاعل و مفعول و مشبه و مبالغه و تفضیل و مصدر را، ما از مشتق میدانستیم یا نمیدانستیم که اختلافی بود. خدمت شما عرض کنم که وصف را ما مصدر نگیریم بهتر است، هرچند برای گرفتنش هم گیر نداریم، فقط یک مئونه (هزینه فکری) میخواهد؛ مئونه دارد، کمی قرینه چیزی باشد، حل است. اینجا مفعول بگیریم به نظر میآید که بهتر باشد.
"یُوقَدُ مِن شَجَرَهٍ مُبَارَکَهٍ". ایشان میفهمند که: "وَلَمَّا کَانَ تَدَاوُمُ الْحَیَاهِ وَ اسْتِمْرَارُ الْبَقَاءِ فِی الْعَوَالِمِ الْمَوْجُودَاتِ الْمَادِّیهِ وَ الرُّوحَانِیَّهِ مُحْتَاجاً إِلَی بَسْطِ نُورٍ وَ تَعَلُّقِهِ." تداوم حیات و استمرار بقا در عوالم، حیات، استمرار حیات، بقای حیات، تداوم حیات؛ این چه میطلبد؟ این بسط نور میطلبد و تعلق نور را میطلبد. یعنی نور است که ما حیات را وابسته به نور میدانیم. استمرار حیات وابسته به بسط نور است، یعنی اینجا انرژی همان معنایی است که قبلاً در مورد نور داشتیم. بعد در برابر این، کُتم عدم (اصطلاح فلسفیش) یعنی این عدمی که بسته است، این را باز میکند، میشکافد، میشکفد. از درون این میشود وجود. از عدم وجود از اتم و از عدم وجود نداریم؛ اینها بحث فلسفی است. حالا وجود از کجا میآید؟ نکاتی است، بعد وقت خودش انشاءالله در فلسفه بحث بکنیم. وجود به یک وجود دیگر وابسته است؟ یا وجود از عدم درمیآید؟ وجود از عدم که درنمیآید. خب، یک چیزی قبلاً نبوده، بعداً هست، یعنی چه؟ چیزی نبوده، حالا هست. این وجودش چه شد؟ وجود یک جای دیگر وجود داشته، الان شکوفا شده، خودشو نشون داده. حالا در هر صورت، فلسفه انشاءالله سر وقت خودش، بهش برسیم.
چیزی که اینجا داریم این است که خود این حیات مساوی نور است. انا ظلمت عدم درآمده است. عدم را با هم ظلمت میگیریم و این حیات یعنی نور. خب، حالا استمرار این حیات یعنی چه؟ یعنی این را باید بسط پیدا کند. درست است؟ پس اینجا لابد از اینکه بسط و فیض نامحدود باشد و مقید به قیود مکانی و غیر اینها نباشد. بخواهد این نور مقید به قیود زمانی باشد، یا مقید به قیود مکانی باشد، این دیگر موجب بحث نمیشود. پس این بسط میطلبد، این نور باید بسط داشته باشد تا ابد. درست شد؟ استمرار حیات، دیگر ما ابدی هستیم. حیات ما ابدیِ. باید این حیات ابدی، نوری باشد که بسط ابدی داشته باشد. خب، منبعش هم باید ابدی باشد و منبسط و ساری باشد در همه عوالم، چه مادی و چه روحانی. این میشود این معنا. توضیح برای اول آیه کریمه: "اللهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ." وقتی نور الله شد، دیگر ما گیری در این نداریم. منشأ بسط نور الله است. لذا ما اینجا بحث برایمان پیش آمد.
"یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ." خب، این زیت، گفتیم این درخت چه دارد؟ درخت خودش زیتون است و روغن زیتون دارد. زیت، آن زیتون، آن زیتون شجره مبارکه زیتون است. "یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ" از افعال چیست؟ مقاربه. چه چیزی میخواهد؟ اسم. خبرش معمولاً چه میآید؟ فعل میآید. فعل مضارع. "یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ." "یُضِیءُ" چیست، بابا؟ افعال اضاءه. "وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ." مشخصه "نار" چون مؤنث است، "تَمْسَسْهُ" مؤنث شده. وگرنه اگر میخواست به درخت برگردد و اینها مؤنث، یک بحثی هم حالا بحث ادبی در ذهن آدم میآید. خلجانی هست: "زَیْتُهَا". اضافه مذکر به مؤنث، ولی کسب تأنیث نکرده، "زَیْتُهَا یُضِیءُ" گفته. ما گفتیم که یک وقتهایی کسب تذکیر میشود، یک وقت کسب تأنیث میشود. با واجب هست یا جایز؟ کسب تذکیر و تأنیث در عربی حساب واجب میشود یا اینکه نه جایز؟ خدمت شما عرض کنم که این ظاهرش این است که جایز است. حالا بحثهایی داریم که صفت برای مضاف میآید یا برای مضافالیه میآید و تذکیر و تأنیثش به حسب مضاف یا مضافالیه است. اینها هست. یک وقتهایی حسن مضافی وقتی به حسب مضاف است، اینجا مضاف "یُضِیءُ" مذکر است. به حسب مضاف این را ما چه گرفتیم؟ مذکر گرفتیم. اشاره است به اینکه این بسط و تجلی برای نور محدود به هیچ قید و حدی نیست. "یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ." این بحث دارد تا ابد. آقا، ماده اشتعالش، چیزی هم نباشد، خودش میتواند مشتعل باشد. خودش میتواند نور بدهد، حتی به احتیاج به نار و حرارت. خیلی زیباست. حتی این برای نور دادن احتیاج به نار هم ندارد. "وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ." یعنی خودش به خودش بنده. این بسط نور یعنی موادش یک جوری است که این نور ذاتیاش است. فاعل اینجا نور. برای زیت عرضی نیست، آتیشی نیست. یعنی قوه اشتعالش اینقدر بالاست، نور دادن ذاتیش است؛ یعنی نزدیک است که این روغن زیتون اضاءه بکند. نزدیک، نزدیکِ "کَادَ"، "یُکَادُ"، "کَادَ یَکَادُ". نزدیک. حالا در آیات قرآن هم "یَکَادُ الَّذِینَ لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ" سوره قلم آخرش. "وَ إِنْ یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ." خب، نزدیک است، یعنی داشتند این کار را میکردند. "یَکَادُ" به معنای نیستش که این همه اسباب جور است، یک مرحله فاصله دارد. یک وقتی همه اسباب جور است، مانع دارد. بحث فاصله نیست، بحث مانع است. یعنی من همه کارم را دارم میکنم برای اینکه شما را زمین بزنم، نزدیک بود که فلانی، فلانی زنگ بزند، "مَا کَانُوا لَیَفْعَلُوا"، "هَلْ کَانُوا لَیَفْعَلُوا." حالا آنجا باز فرق میکند، ولی اینجا اینها همه کار میکردند که چشم بزنند پیغمبر را. نزدیک بود که تو را چشم بزنند. خب، یعنی چی نزدیک بود؟ نه یعنی اینکه اینها تا چشم زدن، تا اسباب چشم زدن را یک مرحله فاصله داشت که همه اسباب جور بشود. نخیر، همه اسباب جور شد، مانع داشت. این چند تا بحث داریم. یک وقت میگوییم که مقتضی و مانع و شرط. در فلسفه و اینها بحث میکنیم. یک وقت مقتضی موجود است، مانع هست. یک وقتی مقتضی نیست، مانع مفقود است. ببینید، اتفاقاً مثالش هم همین است، خیلی مثالش قشنگ است. چقدر بحث خوبی شد الان اینجا!
ببینید الان ما آتش، آتش برای اینکه آتش ما داشته باشیم چه میخواهی؟ دیگر چه میخواهی؟ حرارت. برای اینکه حرارت داشته باشیم، هیزم و آتش میخواهیم. برای اینکه حرارت داشته باشیم، هیزم و آتش درست است؟ حالا این هیزم ماست، این هم آتش ماست، این هم حرارت ماست. آتش و هیزم. هیزم نسبتش به یک چیزی هم نباید باشد، هوا، هوای باد. این هم نباید باشد دیگر. باد چیست؟ مانع. این دو تا چیست؟ مقتضی است. برکت قرآن و فلسفه مانع و مقتضی. حالا شرط را هم بعضی این وسط داخل میدانند. مقتضی و مانع. مقتضی باید موجود باشد، مقتضی باید موجود باشد، یعنی آتش و هیزم باید باشد. مانع مفقود باشد. مقتضی موجود. حالا مقتضی موجود باشد، مانع هم موجود باشد، چه میشود؟ آتش و هیزم داریم، باد هم هست، حرارت دیگر نیست. نجات آتش، هیزم و آتش را خود آن مثال حرارت میگویند یک اصطلاح دیگری دارد؛ شعله، جرقه، یک همچین چیزهایی، اصطکاک. برای اینکه آتش بخواهیم اصطکاک میخواهیم و هیزم. باد هم نباید باشد. حالا باز کبریت هم خودش مستقیماً مقتضی نیست، ابزار مقتضی. یک اصطلاحی دارند، ماده اشتعال میشود، ایجاد اشتعال میکند. حالا بگوییم جرقه مثلاً. برای آتش ما جرقه و هیزم میخواهیم و باد هم باید مفقود باشد. حالا یک وقتی مقتضی موجود است، مانع هم مفقود است، حاصل میشود، آتش حاصل میشود. یک وقتی مقتضی موجود است، مانع هم موجود است، اینجا نتیجه حاصل نشد. به خاطر چی؟ به خاطر وجود وجود مقتضی؟ به خاطر عدم مقتضی یا وجود مانع؟ آها. یک وقتی مقتضی موجود نیست، مانع مفقود نیست، مفقود است، یعنی ما باد نداریم، ولی هیزم نداریم. اینجا نتیجه حاصل نشده. به خاطر چی؟ به خاطر اینکه، به خاطر عدم وجود مقتضی.
در بحث اشتعال در این آیه که هستیم میفرماید که اینجا مقتضی هم که نباشد، این خودش میخواهد مشتعل بشود. نار، نار میخواهد روغن زیتون، ناری میخواهد که مشتعل بشود. حالا ببینید، آن "یکادُ" که دو تا گفتیم، در ماجرای این "یکادُ" حتماً از باب وجود مقتضی است یا از باب عدم مانع. جفتش است. یعنی "یکادُ" برای جفتش به کار میرود. نزدیک است یعنی همیشه تو جنبه مقتضی. نزدیک است که این هیزم شعلهور بشود. نزدیکی یعنی چی؟ یعنی من آتش را دارم میآورم، باد هم نیست. به حسب اینکه آتش را دارم میآورم، نزدیک است که این هیزم شعلهور بشود. هیزم باد دارد میآید، میگوید آقا، نزدیک است که این هیزم شعلهور بشود (یعنی به حسب این نیست). به این نکته مهمی که میخواستم عرض بکنم: "کادَ" که همیشه میآید به افعال مقاربه، افعال مقاربه لزوماً به معنای این نیست که دارد (یعنی میگوید مقتضی دارد میرود جلو، نزدیک مقتضی تکمیل بشود)، نخیر. یک وقتی آدم میآید یعنی مقتضی تکمیل است، نزدیک است که مانع مفقود بشود. نکته خیلی مهمی است. قاعده است یعنی قاعده که یعنی این جوری نیستش که همیشه مقاربه به آن معنا باشد. الان "یَکَادُ الَّذِینَ" من "وَ إِنْ یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ." اینها همه کار کردند برای چشم زدن پیغمبر. نزدیک است که اینها چشمت بزنند. مقتضی موجود بوده، مانع بود که نشد شما را چشم بزنند. نزدیک بودنش به حسب این بود که مانع بود. خیلی مهم است. افعال مقاربه لزوماً به معنای وجود مقتضی نیست، حتی گاهی به معنای وجود مانع، یعنی به این معنی نیست که دارد مقتضی میآید، مانع دارد برطرف میشود، تکمیل مقتضی نیست، بلکه گاهی به معنای از بین رفتن مانع است.
این بسط و تجلی نور فقط این را تمامش بکنیم. عبارت را "یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ." این از جهت حالا اینجا برعکس است. "وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ." اینجا ناظر به مقتضی میفرماید که این اینقدر قوه اشتعالش بالاست، مقتضی هم نباشد، نزدیک است، نزدیک اینکه مشتعل بشود، یعنی مانع بردار نیست (یعنی این هیچی که مانعش نیست). خیلی ظرافت آیه است. از چی استفاده کردی؟ این مانع برنمیدارد. مانع که هیچی، اصلاً همه بحث آیه نور این بود دیگر. هیچی نمیتواند به این ضربه بزند. آها، مانع که هیچی، مقتضی نباشد، میخواهد شعلهور بشود. ظرافت آیه را خاموشش بکند، این با یک روغن زیتونی روشن است که اصلاً آتیش بهش نیفتد میخواهد روشن باشد. ما نمیتوانیم این را برداریم. این مقتضی نباشد، میخواهد موجود باشد. ما نمیتوانیم این را مفقود کنیم. نکته خیلی قشنگ. حتی به احتیاج به آتش و حرارت تا اشتعال و توقع حاصل بشود. همانجور که در انبار ماده این جوری است. احتیاج به نار و حرارت هم ندارد. این خودش بند به یک جایی است. به مقتضی سببالاسباب بنده. از آن مقتضی اصلی دیگر، مقتضای واسطه دیگر نمیخواهد.
خب، انشاءالله فهم آیات قرآن نصیب ما بفرمایید. الحمدلله رب العالمین.
در حال بارگذاری نظرات...