‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
**تعارض بین اصول عملیه**
خوب، ان شاء الله این جلسه، جلسه آخر مباحث اصول ما در «حلقه ثانیه» است. اگر خدا اُمسال توفیق بده و حیاتی باشد، ان شاء الله این جلسه متن تعارض بین اصول عملیه مانده بود که با هم میخوانیم.
«التعارض بین الاصول العملیه»؛ بین اصول عملیه گاهی تعارض میشود. «اذا لاحظنا الاصول العملیه المتقدم»؛ اصول عملیاتی که گفتیم را وقتی ملاحظه میکنیم، «وجدنا انا بعضها وارد علی»؛ میبینیم که بعضی از آنها در بعضی دیگر ورود دارند؛ مثلاً دلیل برائت شرعیه وارد بر اصالت اشتغال ثابت به حکم عقل است، الا مسلک حق. اگر مسلک ما مسلک حق باشد، برائت شرعیه بر اصالت اشتغال عقلی وارد است؛ ولی در حالات دیگر، ورودی پیدا نمیکند؛ یعنی اگر ما قائل به مسلک قبح بیان شدیم، اینجا دیگر ورود ندارد. برائت شرعیه بر اشتغال عقلی ورودی ندارد.
«فمنها ال تعارض بین البرائه و الاست»؛ یکی از این تعارضها، تعارض بین برائت و استصحاب است؛ «کما اذا علمنا به حرمت مقارنه الحائض و شکّ فی بقاء الحُرمه بعد النقاء»؛ مثل اینکه ما علم داریم به اینکه مقاربت و مجامعت با حائض حرام است، ولی شک میکنی در بقای حرمت، وقتی حیض از حیض درآمده و پاک شده باشد. در این صورت، استصحاب اقتضای بقای حرمت را دارد.
«والبرائت تقتدی بتمّین عنها»؛ ولی برائت اقتضای تأمین از آن را دارد. در اینجا دلیل استصحاب با دلیل برائت تعارض دارد. «والمعروف تقدیم دلیل الاستصحاب علی دلیل البرائه»؛ آنکه معروف است، این است که دلیل استصحاب بر دلیل برائت مُقدّم میشود؛ بهخاطر دو وجه:
**اولاً،** «ان دلیل الاستصحاب حاکم علی دلیل البرائه»؛ دلیل استصحاب بر دلیل برائت حکومت دارد؛ «لا ان دلیل البرائئ اخذ فی موضوعه عدم یقین بال حرم»؛ زیرا در موضوع دلیل برائت، عدم یقین به حرمت اخذ شده است؛ «و دلیل الاستصحاب لسان هو لسان ابقاء الیقین و المَنعهُ عن طَ»؛ و لسان دلیل استصحاب، لسان ابقای یقین و منع از نقض است. استصحاب میگوید: در جایی که یقین نداری، برائت جاری کن. استصحاب میگوید: تو هنوز این را یقیندار فرض کن و بر یقینت بمان. «فیکون ناظرا الی الغاء موضوع البرائه و حاکماً علی دلی»؛ پس اینجا این ناظر بر لغو کردن موضوع برائت میشود و حاکم بر دلیل برائت میگردد؛ «به خلاف العکس»؛ ولی عکسش اینگونه نیست؛ یعنی برائت ناظر بر استصحاب نیست. «دلیل البرائه لیس لسان دلیل البر لسان چیزی غیر از این نیست که لسانش این نیست که افترا المکلفین بین و عدم حرم»؛ دلیل برائت نمیخواهد بگوید که شما یقین به عدم حرمت داشته باشید، بلکه زبان دلیل برائت، زبان تأمین صرف است؛ «بل مجرد تامین»؛ و زبان دلیل استصحاب، یقینسازی است.
**ثانیاً،** «دلیل الاستصحاب اظهر عرفا ف الشمور من دلیل البرائه»؛ دلیل استصحاب ازلحاظ عرفی در شمولش و در موارد شک، ظهور بیشتری نسبت به دلیل برائت دارد؛ «چرا به اعتبار فی بعد روایاته»؛ و در شمول موارد شک مانند شک در حرمت مقاربت با حائض، «در روایات استصحاب برادر یقین به شک ابدا»؛ در روایت استصحاب آمده است: «ابداً نقض نمیشود»، «و تعبید یجعله اقوا دلالتا»؛ که این «ابداً» دلیل استصحاب را ازلحاظ دلالت قویتر میکند و دلالتش بر شمول، قویتر از دلالت برائت بر شمول است.
«و منها»؛ یکی دیگر از این تعارضها، حالت تعارض بین اصل سببی و اصل مسببی است. «و سبق الکلام عن ذلک فی الاستصحاب»؛ که در بحث استصحاب دراینباره صحبت کردیم و گفتیم: «ان الاصل السببی مقدم»؛ اصل سببی مقدم است؛ «فقّط شیخ انصاری ذالک الو اساس»؛ ولی تفسیر شیخ انصاری بر این است که به دلیل حکومت، اصل سببی بر اصل مسببی مقدم میشود. «فلاحی تراجع به بحث ایشون در وسایل»؛ مراجعه کنید به بحث ایشان در وسائل. «ولی من شهید صدر میگم که به خاطر ظهور قویترش مقدم میشه که انشالله در حلقه ثالثه بحث رو مطرح»؛ ولی من (شهید صدر) میگویم که به دلیل ظهور قویترش مقدم میشود که ان شاء الله در حلقه الثالثه بحث میشود.
**تعارض بین ادله مُحرزه و اصول عملیه**
خوب، میرویم سراغ آخرین بخش مبحث کتاب تعارض بین ادله مُحرزه و اصول عملیه.
میگوییم که ادله استنباط دو جور بود: یک ادله مُحرزه داشتیم که به آنها ادله اجتهادیه میگفتیم، و یک اصول عملیه داشتیم که به آنها ادله فقاه میگفتیم. وقتی که ادله مُحرزه داشتیم، دیگر نوبت به اصول عملیه نمیرسید.
همین یکی از تفاوتهای جدی بین مکتب اهلبیت (مکتب تشیع) با مکتب اهلسنت است. در مکتب اهلسنت، فقط ادله مُحرزه را دارند و دیگر اصول عملیهای ندارند. چون که اصول عملیه ندارند، دست و بالشان تنگ است. بندگان خدا دیدند که همه مسائل را نمیتوانند پوشش دهند، پس قیاس، استحسان، سنت اصحاب را دلیل شرعیشان قرار دادند تا مشکلشان را حل کنند. فقه امام نیاز به همچین چیزی ندارد؛ چون که ما اصل عملی را برایمان گذاشتهاند و در وقتهایی که شک داریم، با این اصل عملی که اهلبیت به ما دادهاند، شکمان را برطرف میکنیم و به ندرت مسئلهای پیش میآید، شایدم اصلاً پیش نیاید چیزی که با اصل عملی حل نشود.
علمای ما گفتند که آقا، دلیل مُحرز بر اصل عملی مُقدم میشود اگر تعارضی باشد.
دلیل مُحرز دو جور است: یک وقت دلیل مُحرز قطعی است، یک وقت دلیل مُحرز ظنی است مثل اماره. دلیل مُحرز قطعی را بر اصل عملی مُقدم میکنیم وقتی تعارض بشود. خوب! مشخص است که ورود بر این دارد و اصلاً موضوع آن را حقیقتاً محو میکند؛ چون موضوع اصل عملی وقتی است که ما شک در حکم داریم. دلیل مُحرز قطعی که میآید، دیگر شک را کلاً از بین میبرد و موضوعی برای اصل عملی نیست که بخواهد اصل عملی جاری شود، مثل بحث وضو؛ وقتی که آب بود، دیگر موضوع تیمم برداشته بود.
اما دلیل مُحرز ظنی مثل اماره، که بخش عمدهای از ادله مُحرز همین است، چون ادله مُحرز قطعی خیلی کم است و عمدتاً دلیل مُحرز ظنی است. این هم باز بحثی نیست که ما دلیل مُحرز ظنی را هم بر اصل عملی، اگر تعارض بشود، مُقدم میکنیم. اگر اینطور نباشد، دیگر اکثر احکامی که پیش ما موجود است، منتفی میشود. اکثر اینها بنایش بر امارات و خبر ثقه است.
حالا بحث بر سر این است که چگونه مُقدم میشود؛ به نحو ورود، نه مثل دلیل قطعی. دلیل مُحرز قطعی نیست که بیاید. اگر مکلف در حکم چیزی شک داشته باشد و خبر ثقه برایش قیام بکند، این خبر ثقه که قیام میکند، این شک او را وجداناً از بین نمیبرد. خبر از طرف شارع حجت میشود و اقتضای این را دارد که ما ترتیب اثر به آن بدهیم؛ یعنی منجزیت برایش قائل باشیم، حجیت برایش قائل باشیم، منجزیت و معذریت قائل شویم، و تعبّد داشته باشیم به اینکه ما به آن شکی که داریم اعتنا نکنیم. اگر خبر ثقه آمد، دیگر به آن مقدار شک ۲۰، ۳۰ درصدی که داریم، اعتنا نمیکنیم. خوب، این یعنی اینکه موضوع اصل عملی که شک بود، هنوز سر جای خود است، حتی وقتی که اماره هم آمد و حکم مشکوک ما را ثابت کرد، باز هم مقدار شکی که داشتیم، هنوز داریم. این دلیل ورود بر آن ندارد.
یک اشکال اینجا مطرح میشود و آن این است که برای چه شما فرض بر این میگیرید که این دلیل مُحرز بر اصل عملی مُقدم باشد؟ این خبر ثقه مثلاً، این اماره، برای چه وقتی تعارض بشود، بر اصل عملی مُقدمش بکنیم؟ چرا نمیگویید که اصل عملی مُقدم بشود، چون موضوعش وجود دارد؟ یا نهایتاً بگوییم که آقا تعارض میشود و اصلاً مُقدم نشود؟ تعارض دلیل با دلیل، حجیت اماره با هم تعارض میکنند؛ یعنی در مقام جعل آنها با هم تعارض میکنند. ترجیحی هم که هیچکدام بر دیگری ندارد. هر دو برایمان تصاق است.
برای اینکه این اشکال برطرف شود، یک سری تلاشهایی را ما در کلمات اصولیون میبینیم که به نحوی آمدهاند بحث کردهاند که اماره را بر اصل مُقدم بکنیم وقتی تعارض پیش میآید. شهید صدر دو تا از این مباحث و این تلاشها را مطرح کرده است:
**تلاش اول** این است که گفتند: «آقا دلیل اماره ورود دارد بر دلیل اصل عملی و میآید موضوع را حقیقتاً نفی میکند.» خوب، چطور ورود دارد؟
ببینید، علم دو جور است: یک علم حقیقی داریم که کشف تام برای ما انجام میدهد، کشف تام میآورد. یک علم تعبدی اعتباری داریم؛ این همان ظنی است که شارع ما گفته است: «اینو علم بدون»، «حجت بدون». کاشفیتش هم تام نیست. و کاشفیتش وقتی که گفته میشود که آقا موضوع اصل عملی عدم علم است، منظورش این نیستش که عدم علم حقیقیه فقط، بلکه هم عدم علم حقیقی، هم عدم علم تعبّدی؛ یعنی منظور از علم که اینجا گفتیم عدمش را باید لحاظ بکنیم و اگر این علم نبود، اصل عملی را پیاده میکنیم، منظور از آن علم، حجت است. «یعلمون این مالایعلمون»؛ این فقط از باب مثال است. ما با «مالایعلمون» کار نداریم، «مالایدلّ علیه حجت»؛ هرچه که حجت ندارد، علم ندارد، باید این را بگویی. خوب، حجت هم بر قطع صادق است، هم بر علم حقیقی صادق است، هم بر اماره صادق است. معنایش این میشود که موضوع اصل عملی متوقف بر این است که شما حجت نداشته باشی؛ این حجت چه قطع باشد، چه ظنیهای باشد که شارع آن را حجت کرده باشد. اما وقتی که اماره میآید، موضوع اصل دیگر حقیقتاً منتفی میشود. شما جایی که حجت نداری، اماره میاد حجت میاره برامون. پس موضوع برطرف شد.
این میشود معنای ورود. خوب، پس حالا دیدیم که دلیلِ اماره را این آقایان میگویند بر دلیل اصل عملی ورود دارد و بر آن مُقدم میشود. این یک بحث.
**تلاش دوم** این است که: «اگر ما بپذیریم که بر فرض تسلیم بشویم که آقا علمی که اینجا توی موضوع علم، موضوع اصل عملی گفتند: «اگر علم نبود، اصل را پیاده کن»، علم به معنای علم حقیقی باشد، نه حجت.» یعنی بحث ورودی که آنجا داشتیم مطرح نشود؛ چون اماره دیگر علم حقیقی نیست که بخواهد بیاید موضوع اصل را منتفی کند. موضوع اصل، شک است؛ یعنی جایی که ما علم حقیقی میگوییم ورود نباشد. میگوییم امارات بر اصل مُقدم میشود وقتی تعارض بشود از باب علمی که آنجا اخذ کردهاند که اگر این نبود، اصل را اجرا میکنیم.
این کدام علم است؟ این علم، علم قطعی موضوعی است. علم موضوعی است؛ چون دخالت در موضوع دارد، دخیل در موضوع است. عدم علم هم دخیل در موضوع است. اگر خود علم و خود قطع دخیل در موضوع بود، این را بهش میگوییم قطع موضوعی. اگر عدم علم هم دخیل بود، این هم باز بهش میگوییم قطع موضوعی. جنس قطع موضوعی میشود اینجا. هرکسی قائل به این باشد که اماره به جای قطع موضوعی مینشیند؛ یعنی اماره را قائم مقام در واقع قطع موضوعی بداند، از همان دلیلی هم استفاده میکند که آمده به اماره حجیت داده است. هرکسی اماره را قائم مقام علم و قطع موضوعی بداند، اینجا باید بگوید که موضوع اصل منتفی است؛ اگر اماره آمد، دیگر موضوع اصل منتفی است. چطور خود قطع موضوعی میآمد موضوع اصل را منتفی میکرد، حالا که اماره آمده، اماره چون قائم مقام قطع موضوعی میشود، این هم میآید موضوع اصل را منتفی میکند.
ولی اینکه میآید منتفی میکند موضوع اصل را، موضوع اصل چه بود؟ شک، عدم علم، عدم کدام علم؟ علم موضوعی بود. اماره آمد این موضوع را منتفی کرد. حقیقتاً منتفی کرد یا تعبداً؟ تعبداً میشد ورود. الان که تعبداً منتفی کرده، یعنی چون من میگویم نیست، تو بگو نیست. حقیقت واقعاً هست. من میگویم، تو هم بگو نیست. من شارع میگویم، تو هم بگو نیست. این میشود تعبد. دلیل اعمال ناظر به موضوع دلیل اصل است و میآید آن را تنگ میکند.
خوب، بعد از اینکه موضوع متوقف بود برای اینکه قطع اینجا متوقف میشود برای اینکه دلیل حجیت اماره هم، یعنی بعد از اینکه دلیل حجیت اماره آمد، باز متوقف میشود برای اینکه اماره هم نیاید. کی ما اصل را اجرا میکردیم؟ هر وقت که قطع موضوعی نداشتیم. دلیل حجیت آمد و گفتش که اماره را بگذار جای قطع موضوعی. حالا باز کی اصل عملی را اجرا میکنیم؟ هر وقت که علم موضوعی، یعنی قطع موضوعی نداشتیم، من اماره داشتیم. درست شد؟
پس این شرط اینکه ما بخواهیم اصل را اجرا بکنیم، این است که یکی اینکه قطع نداشته باشیم، یکی دیگر اینکه اماره نداشته باشیم. اماره که بیاید، باز موضوع جریان منتفی میشود. چطور منتفی میشود؟ تعبداً یا حقیقتاً؟ چرا؟ چون اماره شک را حقیقتاً از بین میبرد. پس اینجا دلیل اماره حکومت دارد بر دلیل. وقتی هم که حکومت دارد، حاکم بر محکوم همیشه مُقدم است.
البته، خوب مشخص است دیگر که ما این را فقط بر چه مبنایی میتوانیم قبول بکنیم. این مبنا که همواره واقعاً قائم به قطع موضوعی بشود. که البته تعدادی از اصولیون قائل به این میرزا هستند؛ میرزا نایینی در «اجود» جلد ۲، صفحه ۹؛ مرحوم آقای خویی قائل به این است در «مصباح الاصول» جلد ۲، صفحات ۳۵ تا ۳۸؛ اجداد میرزا، «اجود المنبع»؛ خوب اینها قائل به اینند که آقا شارع وقتی آمده حجیت داده به این، یعنی اینها را قائم مقام علم کرده. همانجور که وقتی طواف را میآیند، طواف را قائم مقام صلات میکنند، وقتی هم که این را قائم مقام کردند، «نازل منزله» کرده است. این اماره دیگر میشود علم تعبدی. دلیل اماره هم ناظر میشود به موضوع دلیل اصل. معنای حکومت هم همین است.
این بحث را داشتیم در بحث «وفای دلیل» به «دور القطع الموضعی»، اگر عزیزان خاطره شریفشان باشد، در بحثهای ادله مُحرزه. و آنجا هم مرحوم شهید همین را مطرح کردند که در این مسئله دو تا رأی است. و اگر خود دلیل حجیت اماره بهتنهایی باشد آنجا و هیچ عنایت اضافیهای ضمیمهاش نشود، نمیشود گفتش که اماره قائم مقام قطع موضوعی است. اینجا حرف ایشان با سید خویی و میرزا تفاوت داشت. بر مبنای میرزا و مرحوم آقای خویی، ما اماره را بر «چرا» از باب حکومت مُقدم میکنیم. شارع مقام قطع. مبنای شهید که آنجا بحث کردند، حالا در حلقات بعد باید بحث را بر مبنایی که آنجا داشتند، نه به این دلیل، به خاطر حکومت مُقدم نمیشود مگر اینکه همان بحث ورود را مطرح بکنیم که از باب ورود ایشان بگویند که میآید کلاً نفیاش میکند.
«التعارض بین الادله المهض و الاصول العم»؛ اصول عملیه تعارض. «اذا قام دلیل محرض علی»؛ وقتی دلیل مُحرزی بر یک حکم قیام کرد، «فلا اشک فی انه لا تجری الاصول العملیت المخالفت له»؛ شکی نیست در اینکه اصول عملیهای که با آن مخالف است، اینجا جاری نمیشود. اصول عملیهای که مخالف با دلیل مُحرز است، واضح است. «اذا کان الدلیل المحرف قطعی»؛ اگر این دلیل مُحرز ما قطعی باشد، که خوب مشخص است، واضح است. «یکون حین دلیل محرض»؛ اینجا دلیل مُحرز بر آن اصل عملی ما ورود دارد. «لعن الاصول العملیه اخذ فی موضوع فی موضوع دلیل الشک»؛ بهخاطر اینکه اصول عملیه در موضوع دلیل شک اخذ شده است. «و هو ینتفی حقیقتا به ورود دلیل المهرض القطعی»؛ و این شک هم حقیقتاً نفی میشود به محض اینکه دلیل مُحرز قطعی وارد شود.
«و اما اذا کان دلیل المحرض امارتُ ذنیه»؛ اما وقتی که دلیل مُحرز، اماره ظنیه باشد، «مثل خبر ثقه فی تقدم عین بدون»؛ مثل خبر ثقه، در اینجا هم باز دوباره خبر ثقه مُقدم میشود بدون هیچ بحثی.
«فی تکلیف هاده تقدیم تفسیر»؛ در اینکه اصل مُقدم میشود، هیچ بحثی نداریم، در کیفیت آن بحث داریم. «میرزا در این نیست که اصل مقدم بشه یا اعمال مقدم میشه بحث اینه که کیفیتش بر چه اساسی مقدم بشه حکومت یا ورود یا یه دلیل دیگه»؛ میرزا در این نیست که اصل مُقدم شود یا اماره مُقدم شود، بحث این است که کیفیتش بر چه اساسی مُقدم شود: حکومت، یا ورود، یا یک دلیل دیگر. «در کیفیت این تقدیم و تفسیرشه اذ قد یستشکل فی»؛ زیرا گاهی در این مطلب اشکال میشود. «چون گاهی استشکال میشه در مطلب به ان الامار لما کانت ذنیه فهی لا تنفسک حقیقتا»؛ به اینکه اماره چون ظنیه است، حقیقتاً شک را نفی نمیکند. «و علی هذا بر این اساس ف موضوع دلیل الاصل و هو الشک محک»؛ و بر این اساس، موضوع دلیل اصل که شک بود، هنوز سر جای خود است. «فمل موجب طرح دلیل الاصل و الاخب العماره»؛ برای چه شما میگویید که این را کنار بگذاریم و اماره را بپذیریم؟ «ولماذا لا نفتض تعارض بین حجیت تلک ام حجیت این اماره تعارض بشه و تصاقط بشه عمل و هناک محاوراتون»؛ و برای چه تعارض بین حجیت آن اماره و حجیت این اماره را فرض نکنیم و آنها را ساقط نکنیم؟ و در اینجا صحبتهایی و تلاشهایی انجام شده است.
«اینجا یه سری تلاشهایی شده پیرامون این بحث استشکال تا این اشکال را برطرف بکن و تقریر تقدیم الاماره علی الاصل تبریز به معنای توجیه کردن توجیه کنند وجه بیارن که چرا اماره بر اصل مقدم»؛ و اینجا تلاشهایی شده پیرامون این اشکال تا آن را برطرف کنند و تقریر تقدیم اماره بر اصل را ارائه کنند، که معنای آن توجیه کردن است، که توجیه کنند چرا اماره بر اصل مُقدم است.
**اهداهما:** «اولین تلاش اینه که: اما دلیل الاصل عدم العلم دلیل اصل هرچند در موضوعش عدم العلم اخذ شده علم لاکن العلم هنا لوحک مثال ولی اینجا این علم مثل یک مثال لحاظ شده والمقصود عدم الدلیل الذی تقوم بهلححجه»؛ اولین تلاش این است که در دلیل اصل، هرچند که در موضوعش "عدم علم" اخذ شده است، ولی اینجا این علم مثل یک مثال لحاظ شده و مقصود عدم دلیلی است که حجت با آن قائم باشد. «منظورمون خود علم نیست منظور اینه که دلیلی نباشد که به وسیله اون دلیل حجت قائم باشد عدم علم نیست عدم حجته کیفیت باطل حکم الواقعی دلیلی نباشه که بیاد حکم واقعی رو ثابت بکنه صبا ان کان قطعاً او اماره»؛ منظورمان خود علم نیست، منظور این است که دلیلی نباشد که بهوسیله آن دلیل، حجت قائم باشد. عدم علم نیست، عدم حجت است. دلیلی نباشد که حکم واقعی را ثابت بکند، چه قطعی باشد و چه اماره باشد.
«و علیه بنابراین فدلیل حجیت الاماره به جعله الحجیه و دلیلیه لها دلیل الاصل حقیقتا و وارد علیه والورد یتقدم علی المورود»؛ و بنابراین، دلیل حجیت اماره بهواسطه جعل حجیت و دلیلیت برای آن، دلیل اصل را حقیقتاً نفی میکند و بر آن وارد است و وارد همیشه بر مورود مقدم است.
**والمحاوله الاخرا**؛ تلاش دومی که شده، «مبنيه علی التسليم مبنی بر تسلیم بگیم که خیلی خوب عدم علم عدم حجت نیست عدم علمه اما عدم علم قطعی دلیل الاصل ظاهر فی نفسه به اینکه دلیل اصل همون ظهور در خودش داشته باشه که میخواد بگه در موضوع چی اخذ شده عدم العلم خود علم فقط کار داریم نه عدم علم به ما هو عدم یعنی از علم پرش به دلیل نکنیم از علم خود همون دلیل رو بفهم لا بما هو عدم الحجه خود عدم علم منظور باشه نه عدم الحجه»؛ تلاش دوم مبتنی بر این است که بپذیریم عدم علم، عدم حجت نیست، بلکه عدم علم است، اما عدم علم قطعی. دلیل اصل در خود، همین ظهور را دارد که میخواهد بگوید در موضوع چه چیزی اخذ شده است: عدم علم. خود علم فقط مورد نظر است، نه عدم علم بما هو عدم؛ یعنی از علم به دلیل پرش نکنیم، از علم، خود همان دلیل را بفهمیم، نه عدم حجت را، خود عدم علم منظور باشد، نه عدم حجت.
«و هذا یعنی این معناش چی میشه النه دلیل حجیت الاماره لیس واردن علی دلیل الا»؛ و این به آن معناست که دلیل حجیت اماره بر دلیل اصل وارد نیست. «یوجد العلم حقیقتاً چون شک و نفی نمیکنه حقیقتاً اما اینجا علمی پیدا نمیکنی تقدیم الاماره علی العصر با این حال بازم چرا بهادر تقدیم من نتایج قیام الاماره مقام القتل این مقدم کردن اماره بر اصل از نتایج اینه که ما اماره رو جانشین قطع موضوعی به حساب بیارین که اگر جای قطع موضوعی نداشتیم عواره جای او بشینه این لباسی که یقین به نجاستش داری را باید طهارت برش حاصل کنیم این اخذ علم کرد در موضوع قطع موضوع حالا اگر من یقین ندارم ولی اماره دارم چی دوتا شاهد عادل بهم گفتن چی اینجا باید بشورم اماره جانشین قطع موضوعی شد که وقتشو قبلاً»؛ چون شک را حقیقتاً نفی نمیکند، اما اینجا علمی پیدا نمیکنید. بااینحال، باز هم اماره را بر اصل مُقدم میکنیم. چرا؟ این تقدیم، از نتایج قیام اماره مقام قطع است؛ یعنی اینکه ما اماره را جانشین قطع موضوعی به حساب بیاوریم، بهطوری که اگر قطع موضوعی نداشتیم، اماره جای آن را بگیرد. مثلاً لباسی که یقین به نجاستش داری را باید طهارتش را حاصل کنی. این علم در موضوع قطع موضوعی اخذ شده است. حالا اگر من یقین ندارم، ولی اماره دارم، مثلاً دو شاهد عادل به من گفتند (که این نجس است) اینجا باید بشورم. اماره جانشین قطع موضوعی شد که بحثش را قبلاً کردیم.
«حالا اگه قائل به این شدید که اماره جانشین قطع موضوعی میشه اینجام که جانشین میشه همونجور که قطع موضوعی میومد موضوع اینو برطرف میکرد موضوع دلیل موضوع دلیل اصل و منتفی میکنه شک از اون جهت که ادله اصول در موضوع شک اخذ شده و عدم القدر موضوع شک و عدم فال قطعو با نسبت الیها قطع موضوعی پس این قطع به نسبت به ادله اصول قطع موضوعی ادله اصول عملی به من و ان عدمه دخیل فی موضوعها قطع موضوع یعنی چی یعنی عدم علم دخالت دارد در در واقع اد این اصول عملی»؛ حالا اگر قائل به این شدید که اماره جانشین قطع موضوعی میشود، اینجا هم که جانشین میشود، همانطور که قطع موضوعی میآمد و موضوع این را برطرف میکرد، موضوع دلیل، موضوع دلیل اصل را منتفی میکند. شک از آن جهت که ادله اصول در موضوع شک اخذ شده و عدم القدر موضوع شک و عدم است. پس این قطع، به نسبت به ادله اصول، قطع موضوعی است. ادله اصول عملیه یعنی اینکه عدم علم دخالت دارد در ادله این اصول عملیه.
«فاذا استفید من دلیل الحجی پس وقتی که از دلیل حجیت استفاده بشه این همون اختلاف رو نشون میده که ما قائل به این بشیم که این جانشین میشه یا نمیشه اگر استفاده بشه از دلیل حجیت که ان الاما اماره تقوم مقام القتل موضوعی که اماره جانشین قطع موضوعی میشه فهذا یعنی اگه این برداشت بشه معناش اینه که انه کما ینتف الاصل بالقت که همونجور که اصل با قطع منتفی میشه ینتفی بالا عمارت اصل با اماره هم و قیام الاماره مقام القتل موضوعی اینکه اماره جانشین قطع موضوعی بشه عبارت اخرا این یه عبارت دیگه است عن دعوا ان دلیل حجیت الاماره حاکم علی دلیل این عبارت دیگریست از این ادعا که دلیل حجیت اماره حاکم است بر دلیل اصل»؛ پس وقتی که از دلیل حجیت استفاده بشود، این همان اختلاف را نشان میدهد که ما قائل به این بشویم که این جانشین میشود یا نمیشود. اگر از دلیل حجیت استفاده شود که اماره قائم مقام قطع موضوعی میشود، این معنایش آن است که همانطور که اصل با قطع منتفی میشود، با اماره هم منتفی میگردد؛ و قیام اماره مقام قطع موضوعی، عبارت دیگری است از این ادعا که دلیل حجیت اماره بر دلیل اصل حاکم است.
«چرا لعن لسانه القاء ال چون لسان این لسان دلیل حجیت اماره القاء شک که اداره شک و لغو میکنه و تنزیل الاماره منزلت العلم داره عماره رو نازل منزله علم میکنه فهو به هذا یتص به این وسیله اداره تصرف میکنه در موضوع دل اصل و یحکم داره حکومت حکومت این حکومت بر دلیل حرمت حجیت داد حکومت داره بر اون دلیلی که به اصل حجیت»؛ چون لسان دلیل حجیت اماره، لغو کردن شک و تنزیل اماره به منزله علم است. پس بهواسطه این، در موضوع دلیل اصل تصرف میکند و بر آن حکومت دارد. این حکومت بر دلیلی است که به اصل حجیت داده است.
«هذا آخر ما اردنا تحری رضوان خدا شهید صدر این شهید بزرگوار و مظلوم ما این آخرین چیزی بود که ما تحریرش را اراده کردیم در این حلقه فقط بدعنا به کتابتها فنجف الاشرف ما نوشتن اینو شروع کردیم در نجف اشرف الیوم را عشر روز چهاردهم جماد الاولا سال ۳۹۷ هجری قمری ما این روز ۱۴ جمادی نوشتیم و به توفیق الهی روز هفدهم روز هفتم جمادی الثانی هم در همون که نشون میده چقدر تاریخ کمی بوده ۱۴ جوادالاولا تا ۷ جواد ثانی میشه بله در سه هفته کل این کتاب جلد یک رو بیش از سه سال وقفه خیلی ما بینش داشت به چندین بار کلاً تعطیل شد بخشی از این بحث را قم داشتیم ما که نیمه اول کتاب بود تقریبا و بخشیشو در مشهد داشتیم با جمعهای مختلف و افراد مختلفی از اول که شروع میکنم همینجور میبینم چقدر آدما هی عوض شدن بحث ما و آخرشم که شد ایام کرونایی و در تنها و خلوت ما اینو گفتیم الحمدلله به عدد علمه و هو ولی التوفیق»؛ این آخرین چیزی بود که در این حلقه قصد تحریر آن را داشتیم. رضوان خدا بر شهید صدر، این شهید بزرگوار و مظلوم ما. ما نوشتن این را در نجف اشرف شروع کردیم، روز چهاردهم جمادیالاولی سال ۱۳۹۷ هجری قمری. ما این را روز ۱۴ جمادی نوشتیم و به توفیق الهی، روز هفتم جمادیالثانی به اتمام رسید. که این نشان میدهد تاریخ کمی بوده است. از ۱۴ جمادیالاولی تا ۷ جمادیالثانی میشود بله، تنها در سه هفته کل این کتاب جلد یک را نوشتیم.
بیش از سه سال وقفه طولانی در مباحث ما بود و چندین بار کلاً تعطیل شد. بخشی از این بحث را در قم داشتیم (که تقریباً نیمه اول کتاب بود) و بخشی دیگر را در مشهد با جمعهای مختلف و افراد متفاوتی انجام دادیم. از اول که شروع کردم، همینطور میبینم چقدر آدمها عوض شدند. بحث ما به اواخر دوران کرونا رسید و به دلیل تعطیلیها و خلوت، این بحث را به اتمام رساندیم. الحمدلله به عدد علمه و هو ولی التوفیق.
بحثی که ایشان در سه هفته نوشته بود، ما در ۴ سال مباحثه کردیم و خدا را شاکریم. البته چون که از معدود کتابهایی است که ما از درسهای حوزه توانستیم کامل بحث بکنیم. معمولاً بحثهای حوزوی ما ناقص بوده، یعنی اصلاً هیچچیزش بیان نشده. کل کتاب معمولاً وسائل، یک مقدارش بوده؛ مکاسب، یک مقدارش بوده؛ کفایه، یک مقدارش بوده؛ لمعه، بازم کامل کامل نشد، یک جاهایی اش ماند. در آخر کتاب آقای ایروانی بازم کامل کامل نشد، یک جاهایش باز، البته آن به نظرم شاید کامل شد، آن. ولی نه، آن هم باز دیات و اینها را عرض کنم که و کتابهای دیگری که بوده بحث کردیم. ادبیاتمان هم، منطقمان تقریباً باز همینطور و فلسفهمان هم همینطور بود. بحث عمدتاً هیچکدام کامل نشده. خوشحالیم که به حمدالله این بحث حلقه ثانیه ما بالاخره در این بحثها رکوردشکنی کرد و یک جلد از حلقات را تمام کردیم به لطف الهی.
خدا را شاکریم. ثوابی به روح پرفتوح شهید صدر و ان شاء الله با این قلم مبارک و این بحثهای اینقدر قشنگ و جذاب و ساده و گیرا و گویا، ان شاء الله فقهایی تربیت شوند که مسیر این شهدای بزرگ را ادامه دهند. علیه ظلم، علیه استکبار، علیه استعمار مجاهدت بکنند. سربازان خالصی برای امیرالمؤمنین ارواحنا فداه باشند، یاران خالصی برای بقیة الله الاعظم باشند. ان شاء الله که بتوانیم رضایت حقتعالی را در اثر این درسخواندنها جلب بکنیم و دعای امام زمان (عج) بدرقه راه همه ما باشد.
از بعضی عزیزان حلالیت میطلبیم. فرهاد، این چند سالی که این بحث طول کشید با فراز و فرودها و فراز و نشیب مواجه بود و همراه بود. بیماریهایی برای ما این وسط پیش آمد. مشکلاتی پیش آمد. خستگیهایی گاهی بحث ساعت ۲ شب، ۳ شب اینها، بحث و در این وقتها پیش میبردیم بهخاطر اینکه حالا بچه خواب باشد، خیلی سروصدا و رفتوآمد نداشته باشد و اینها. مشکلاتی مابینش پا میشدیم میرفتیم میآمدیم. مسائلی به هر حال داشتیم. حواسپرتیهایی داشتیم. گاهی، به هر حال همه این نقصها و کموکاستیها؛ ان شاء الله عزیزان به میبخشند. عزیزان طلب دعای خیر داریم که ما را فراموش نکنند به دعای خیر تا وقتی زنده هستیم. دعای عاقبتبهخیری و بعد از رحلت، ان شاء الله شهادت باشد بهنحو دعای مغفرت و جلب رحمت حقتعالی که عزیزان میدانند آن طرف بهشدت به رحمت محتاجیم.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
در حال بارگذاری نظرات...