‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
حالا به نسبت، آنچه که از بالا، از پایین، از پشت (یعنی از آن عقبه کار ما) که نازل شدیم، به آنچه که بهش نازل شدیم، هم آنجایی که نازل شدیم از ما تا آن نقطه مرکز مبدأ مال خودش است، از ما تا آن نقطه مقصد مال خودشه. این وسطش هم که خود ماییم این هم خودشه، هیچی نمیماند. این توحید قرآنی است که برای ملائکه استقلال قائل نیست. ملائکه که فاعلیت به آنها نسبت داده میشود همینطور است: "و ما صبرک الا بالله. فاصبر لحکم ربک و ما صبرک الا بالله." هیچ استقلالی قائل نشده که اگر گفتم صبر کن، من گفتم تو هم صبر میکنی. دوتایی دستور از من، کار از تو. دستوری که از من است و کاری که از تو است، حفاظت از من است.
لسان امیرالمؤمنین، با لسان نفی در مقام اثبات، خدا به مدل متکلمین و فلاسفه وارد نمیشود که خدا چیست؛ از مقام نفی و از نفی خودش شروع میشود. من فهمیدم کارهای نیستم. از اینجا خدا را شناخت. مراتب توحید ادامه همین مسیر است. هر چقدر بیشتر بفهمم نه خودم نه کسی کارهای نیستم، بیشتر تقرب پیدا میکنم، بیشتر در توحید غور میکنم. این کلام زیرساخت فقه و اخلاق و خصوصاً عرفان میشود. آن وقتی که تو میانداختی و تو نمیانداختی نسبتش به او (یعنی خدا) در ظرف وجود تو رحم میکرد، به خودت هم نسبت داده میشود؛ نسبت اعتباری. حقیقتش به من نسبت داده میشود.
بعد از اینجا آن وقت اگر با این لسان وارد بشویم، یک سری آیات قرآن که معمولاً چون آنجاهایی که "ما یعلم الغیب الا الله" است بعد پیغمبر میفرماید: "اگر غیب میدانستم، من الخیر و ما مسنی السوء." قشنگ حتی در آن مقام، توحید قرآنی توحیدی است که همه را نفی میکند. حتی اگر ببیند تو داری با چشم استقلالی به پیغمبر نگاه میکنی، آن هم در چشمت خراب میشود. پیغمبر را اثبات میکنیم. دست این هم هست.
اشتباه آمدیم. به پیغمبر هم میگوید که اگر نگاه مستقیم نکنی: "لا اقول لکم عندی خزائن الله" سوره انعام یا اعراف است، سوره انعام آیه ۵۰. من نمیگویم من غیب میدانم. اگر غیب غیب میدانستم که به من ضرر نمیرسید که همه را برداشتم، جز خدا استقلال را نفی کند.
خب، خدا خیرت بده. از همان باب استقلال وارد بشویم. چرا اول اثبات میکنیم بعد در این دوگانه اثبات میمانیم که آخر اثباتش کنیم یا نکنیم؟ از نفی استقلال شروع کنیم به خدا برسیم، لازم نباشد اول یک بار اثباتش کنیم بعد بگوییم مستقل. نه، از همان اول به صورت غیر مستقل در بیاید. از همان اول همه چیز را از استقلال بیندازیم بعد برسیم به یک کسی که او میتواند روی خودش بایستد . بعد به حی قیوم میرسیم. خدا هم خودش را به حی قیوم معرفی میکند : "الله لا اله الا هو الحی القیوم."
و اتفاقاً اشکال کلام این بود که خودمان هم میدانستیم خدا را میخواستیم یک جایی جا بدهیم. دکمه را زد. دیگر بالاخره تهش این را اثبات میکردیم. یعنی دعوایمان که بیگ بنگ نیست. یک دکمه را خدا زده. بلال دکمه را زده که از تو حجاب و مجاب و این حرفها در نمیآید. جهنم در نمیآید. با آن پایهای که تو چیدی، جهنم چقدر منت میگذاری؟ پرسوجو میکنی، هی امر و نهی میکنی، بشین پاشو. آنور نرو. وجودی هم به ما دادی. تو وجود اینهمه گیر و بند دیگر ندارد. اصل وجود و اصل خلقت شک میکند. وجود دادنی است که مشکلاتی که ما چون خودمان مستقل هستیم درباره خدا اشکالات برایمان میافتیم. ما نیستیم اصلاً. از اول باید با بیانی آمد جلو که خدا را در نیستیهای خودمان پیدا کنیم. هنوزم نیستیم و تا آخر هم نیستیم و اشکال کارمان در همان توهم نسبت به هستیمان است و توحید میآید به ما حالی کند که ما نیستیم.
آره، نیستم. نیاز به کار دارد دیگر. این نیاز به دقت دارد. شما آن وجود خودت را... اینها لایهبندی و سطحبندی دارد. من نیستم. شما داری کلاً وجود را از خودت سلب میکنی. صدا که هست. خب، این که نمیتواند یک صدایی باشد بدون این معلولی که بدون این علتی که من میدانم علتش هم خودم هستم، وجدان و حسی است. میدانم هست و میدانم که معلول من است. من هم نیستم. ساعت خودش لحاظ نمیشود. شما نیستی یعنی با استقلال نیستی. صدایی هم که از تو تولید شده با استقلال نیست. نیست ولی استقلال اوست. با حقیقت مهم نیستیم، با استقلال مهم نیستیم. بل استقلال. میبینی؟ این ماه دیدن مال یک مرتبه از درک است. نور که شدید میشود، الان یک مقدار نور هست. نورش کم است. چون نور کم است ما هنوز در و دیوار میبینیم. در و دیوار. اگر نور تاریکی محض باشد، هیچی نمیبینیم. اینجا هیچی نیست. هیچی نیست به حسب اینکه من نمیبینم. یک کم که نور آمد روشن شد، میگویم آقا خیلی چیزها هست. کولر هست. اتفاقاً نور که خوب افتاد قشنگ به شما میگویم آنجا برق فلان است، ده تا مثلاً کتابخانه اینجا دارد، یکیش آنجا. دو تا قفسهاش افتاده. با جزئیات میبینم. اگر نوری که اینجا هست خیلی شدید بشود چه میشود؟ اگر اینجا الان خورشید باشد، الان اینجا خورشید باشد، شما داری من را در این مرتبه را میگویی بعد حکم حالا آن مرتبه را بار میکنی. آن منی که نیست، آن مال مرتبهای است که خورشید دارد میتابد. مغالطه، من نیستم. من نیستم کدام مرتبه؟ من نیستم، مرتبه خورشید. آنجا دیگر اصلاً چیزی نمانده که بخواهد من و در و دیوار و اینها باشد. ببینی که بگویی هست یا نیست. اگر با نور کمتر داری میبینی که حکم خورشید آنجا حکم آن مرتبه را نباید لحاظ کنیم. اینجا همه هستند. مرا جلوهگر وجود عالم. حالا اینها بحثهایی است که باید سر جای خودش بحث بشود. اینجا الان جایش نیست.
عالم، عالمی است که یک وجود یکپارچه تشکیکی است. هستی را پر کرد. مراتب دارد. مثل نور خورشید. ما الان آنجایی که هستیم این نور خورشید بکش به خورشید. بد میشود. مثلاً آفتاب و طلوع آفتاب و فلان است. بعد مثلاً بهار یک وضعی داریم. تابستان یک وضعی داریم. بعد عراق دارد، ایرانیها. از شمال ایران یک وضعی دارد. کویرهای ایران دارد. خط اسکاندیناوی، فنلاند گفتش که ماه رمضان پدرم در میآید. بیست ساعت روز چهار ساعت شب. ولی آن بیست ساعتی هم که روزه میگیریم آفتابی آفتاب ملایم، شدید ندارد. تلفات. مراتب خورشید که یکی است به حسب موقعیت و قرار گرفتن شما در برابر این خورشید، اوضاع و احوال شما، این فصول شکل میگیرد. ایام شکل میگیرد، درجات و دماها شکل میگیرد، مراتب شکل میگیرد. بهار یک مرتبه است، تابستان یک مرتبه است، خط استوا یک مرتبه است، اسکاندیناوی یک مرتبه است. خورشید و روز کجا؟ اینها مال اینجاست که روی زمین است. اگر از زمین فاصله گرفتی رفتی در آن منتهای الیه که میشود در آخرین مرتبه شعاع خورشید قرار گرفتی، در نقطهای قرار بگیری که دیگر از این نزدیکتر نمیشود رفت، ذوب میشوی. در مرتبهای قرار بگیری و شدت شعاع خورشید آنجا دیگر تابستان و زمستان و بهار و اسکاندیناوی و خط استوا و اینها هیچ فرقی ندارد. همه چی یکی است. این یکی که شد نه اینکه بگویی آقا الان که همه اینها یکی شد، اسکاندیناوی و استوا نه. یکی بود. در مرتبه یکی بود. در این مرتبه زیاد بود. این مثلاً یک زمین. اگر آنجا داشتیم، اگر ما رفتیم به آن نقطه رسیدیم، فراتر از زن است. یعنی آنجا شدت نور یک بهار و تابستان و خط استوا و اسکاندیناوی و اینها ندارد. تکثرات و تعینات برداشته میشود. تعینات و تکثرات مال اینجاست، مال این بعد از خورشید است. برو منطقهای است که نور خورشید هست ولی تو شدتش نیست. الان شما ماه و ستاره را در آسمان میبینی. ستارهها در روز چی میشوند؟ ناپدید میش وند. چرا ناپدید میشوند؟ نور. وگرنه ستاره که موقعیتش عوض نمیشود. ستاره که مثل ماه و خورشید که نیستش که بگویم نور باعث میشود که دیگر الان میگویی نیست. نیستی که میگویی یعنی چه؟ واقعاً نیست؟ در آسمان نیست؟ نیست. نمیبینم. هست یا نیست؟ آخر در روز ستارهها هست یا نیست؟ هم هستش درست است، هم نیستش درست است.
حلقه وصل با بحث ما چیست؟ بحثمان سر همین بود که ما از نفی استقلال باید شروع کنیم و این مراتب هی رشد میکند، رشد میکند. این هی میریزد. هی استقلال از مرتبه به مرتبه میریزد. این میشود مراتب توحید. استقلال. مرتبه مرتبه استقلال بریزد. اول یک روزنهای میزند از نور خدا. میگوییم خدا هست. بعد هر چقدر این نور توسعه پیدا کند، غیر خودش را کنار بزند، طلوع بکند، شعاعش بسوزاند همه را. اول یک توحید در برابر کفر داریم که اساساً کسی قبول ندارد. درباره الحاد داریم. کلام ناظر به این نوشته شده که بگوید آقا نگو خدا نیست، خدا هست. قرآن ناظر به این حرف نزده است. قرآن آمده گفته که من مشکلم با اینهایی نیست که خدا را قبول قبول ندارند. خدا با آنها هم حرف زده، اثبات کرده. بالاتر از این. مشکل ما اصلش اینجاست. مشکل توحید ما اینجاست. اکثر مؤمنین مشکل دارند. میگوید خدا هست. من هم هستم. پولم هست. آمپولم هست. واکسنم هست. دکترم هست. بارانم هست. وامم هست. بانکم هست. بیمه. نگاه مستقلانه نگاه کردن. بله، بیمه هم هست به فعل الهی. نه، همه در ذیل قواعد و سنن الهی. بیشتر ناظر به توحید مقابله با شرک بیان کرده برای اینکه تو در فضای تربیت دچار این مشکل بشوی.
این توحید مقابل کفر ما را تربیت نمیکند. آن توحیدی نیستش که ما را با خدا انس و ارتباط بدهد، بدون اینکه تصدیق کنیم هست. خوب است. از نجاست انسان در میآید پاک میشود. باهاش میشود ازدواج کرد. ارثش به مسلمان میرسد. مسلمان از مسلمان ارث میبرد. سعادتی که ما در عقاید برای او میخواندیم، آن تمدنسازی، آن نظامسازی، آن سعادت فردی و اجتماعی با این توحید در نمیآید. آن ریشه تمام مسائل بودن این توحید نیست. آن توحید کنار میزند وایمیستد و دستور میدهد. اقتصاد را ریلگذاری میکند. خط میچیند در اجتماع، در فرهنگ تا محیط زیست، تا همه چی. الان توحیدی است که از اخلاق هم جداست. اخلاقش هم سکولار است. میگوید چرا میگویی دروغ نگو؟ دروغ گناه است. دروغ بگویی میروی جهنم. بگو دروغ زشت است. همه میدانند دروغ نگویید. بگو یک کاری بزهکاری اجتماعی.
خدا گفته است: از اول تاریخ هم دعوایمان با سکولار بوده است. از اول تاریخ هم دعوایمان با مستکبرین بوده است. توحید قرآن توحیدی است که انگولک میکند مستکبرین را. توحید کلامی نه تنها مستکبرین را، گاهی ماها را انگولک میکنند که بشین توحید بخوان. مشغول میکرد به سوال خدا به قرآن مخلوق است یا نه؟ مثلاً اساطیر دانشگاه را راه بیندازیم. بنشینیم با همدیگر مناظره مقایسه کنیم. بحثهای کلامی. مامون اصلاً یکی از متولّدین کلام در عالم اسلام، مأمون بنیعباس بود. دهمین نفرشان از همه عالمتر، به قول ما پدر سوختهترینشان. توحید کلامی و حضرت پدر سوختهترینشان مأمون بود. خیلی هنر میخواهد دیگر. کسی جامعه توحیدی را با توحید به پسرفت بکشاند، خود ابلیس است دیگر. میگوید من یک کار میکنم خدا، پای خدا را از وسط جامعه میکشم کنار. با چی؟ با خود خدا. مقام معظم رهبری را رودرروی حضرت آقا نیستند. با خود مقام معظم رهبری یک چیزهایی بگوید که دست و پای حضرت آقا را ببندی.
نظر بعضیها. یک طلبهای بود. یک متنی نوشته بود. من در کانالش عضو بودم. میدانستم این یک کمی خرده شیشه دارد با نظام و انقلاب. یک متنی گذاشته بود در مورد غربیها: "سلام علیکم و رحمه الله". پشت این با جلال و جبروت، پس محبتم داری. دست شما درد نکند. یا علی. عرض کنم که امام آقا مشکل فرشته بود. نوشته بود که در کانال شخصی جملهای نوشته بود که این غربیها وحشیاند و اینطورند و این سخنان یکی از مراجع شیعه است. روح انسان متحیر میماند چقدر این حرفها زشت است. مگر اینهمه امام و رهبری نفرمودند باید وحدت را ملاحظه کرد، رعایت کرد؟ گفتم این متن اصلاً اول و آخر ادبیات خود کلمات حضرت آقاست. بعد این چرا دارد میگوید؟ مگر امام رهبری بارها نفرموده؟ سالی سراغ ندارم فلان و اینها. برای زدن رهبری از خود ایشان استفاده میکنند . یعنی با همین کلام اعتقادی که ماها میخوانیم میشود با همینها کسی را مشغول کرد از توحید انداخت.
حجتیه شما را با خود امام زمان مشغول میکنند. از امام زمان تقلبی قلابی ساخت. امام زمانی که امام زمانی که امر به معروف و نهی از منکر نمیکند. مصلح اجتماعی نیست. شئون اجتماعی را درک نمیکند. در ساحت اجتماع دنبال اقامه قسط نیست. وظایف مسلمانی خودش را بهش التفات ندارد و شما را دعوت میکند به رکود و ایستایی و فلان و اینها و یک روزی میآید بشکن میزنم همه چی درست میشود. اینهاست که باید توحید را از مسیر خودش آمد. حالا آن مسیر توحید که همه چی را خراب میکند، ساختار را به هم میزند، توحیدی است که با استقلال درگیر میشود. با هستیسوز خدا، هستیساز هستیسوز. توحید کلامی و غربی و فلان و اینها نهایتاً به این منجر میشود که خدا هستیساز. وجود ما را داده. هستیسوز است یعنی میگوید که همهاش من. همه کار من. حی قیوم من. من به پای خودم بندم. همه جا ملک طلق من است. شعاع حکمرانی من است. ان الحکم الا لله. دستور نداریم از کس دیگری. علی و پیغمبر اینها چی میشوند؟ هیچی. شأن ندارد درباره خدا. تعین ندارد درباره خدا. نبودنش است که خدا گفته. ببین چی میگوید. نیست یعنی سایهای نکرده. یعنی حجابی نکرده. یعنی مانعیتی ندارد. شیشهها را دیدی چقدر لطیف است، بعضیها با کله میروند تویشان. ولی شیشه هست ولی نیست. هست و نیستی که با همان مرتبهبندی که عرض کردم. مرتبهای هست. یک مرتبه تو مرتبهای که شما هستی و کثرات هست و تو مرتبه نور دوری. تو مرتبه دور از نور. اصغر سافلین.
ثم جعلناه. آن علی که روی زمین است. عرض خلیفه. آن علی در زمین در اسفل سافلین که در منتهای درجه دوری از نور است. در آن زمینی که همهاش ظلمات است. السلام علیک یا نورالله فی ظلمات الارض. او نورالله. آنجایی که یزید و معاویه و اینها هستند و علی هم آن علی که هست، او حجت تامه برای آن علی در مرتبه عالی نیست. علی که نیست. فرمود: که امامت را ما از همین جا میفهمیم. امام شدیم. حالی به ما دست میدهد که در ساحت این هستی میبینیم در برابر خدا ضعیفتر و نیستتر از ما نیست. آن لحظهای است که ما ملتفت میشویم به اینکه در مقام امامت مستقر شدیم. حضرت علی لازم نیست با امرش اطاعت کنیم. نه نه در مناطق بالا حضرت علی نیست. به خاطر وجود حق هیچ چیزی. علی آنجا را ببیند. دیدن آن علی دیدن خود خداست. آن نور. من عرفنی نورانیت حضرت علی فناست دیگر. در روز ببینی ستاره. دیدی خورشید در روز. ستارهای دیده نمیشود. تو شب ستاره راه میافتد. تشبیه کردم به ستاره. پیغمبر فرمود: مثل اینها مثل نجوم. به حسب شب. الان که شب است. خورشید. اگر نور ستاره هم داری میبینی همان نور خورشید را داری میبینی. ستارهای دیگر دیده نمیشود. در آن مرتبه از قرب نورانیت دیدن او دیدن نور یک نور بیشتر هم. درست است. بگوید خب به نور خدا زمین روشن میشود. هم درست بگوییم. نور امام زمان منظورش چیست؟ بله. ظاهراً خورشید هست ولی دیگر ظرف ادراک شما توسعه پیدا میکند. میفهمی.
خورشید. کار علامه میفرماید که تو همان جلسات شاید بحث شنیدید. مثال خودکار و مورچهها را گفتم. خط آبی و فلان. هرچی درکش قویتر میشود هیچ اتفاقی نمیافتد. این خط آبی هست. این میفهمد که خط آبی به خودش نیست. خط آبی از قلم، قلم از انگشت، انگشت از دست، دست از تن، تن از مغز، مغز از اراده و روح. این هی دارد توسعه پیدا میکند ظرف ادراکش. در اینجا هیچ اتفاقی نمیافتد. این الان دیگر میگوید که آقا جوهر چی چیست؟ دیگر شما از حجاب مداد در میآوری. چه محدودیت. نمینویسد. زید دارد مینویسد. خورشید روشن نمیکند. خدا روشن. شب تاریک زمین نخوریم مگر روز که میرویم به نور خورشید میرسیم. این گوزن هم که میرود به نورالله میرود. نورالله. بله درست است که تو نظام اسباب شب نیست ولی خدا که دستش بسته نیست در نورافشانی خودش در رفتن و بردن.
در حال بارگذاری نظرات...