توحید کاربردی

جلسه سوم - بخش سوم

00:31:14
78

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
گَهی زَمانی که می‌رَود به نورِ الله می‌رود. نورِ الله؛ بله، درست است. درسته که تو نظام اسبابِ شب نیست، ولی خدا که دستش بسته نیست در نورافشانیِ خودش، در رفتن و بردن. نمی‌خواهد بگویی که: «آقا! من شب که می‌روم، تو تاریکی می‌روم، مشکلی پیش نمی‌آید.» می‌خواهد بگوید که: «من تو روز که می‌روم، من که شب نیاز به چراغ ندارم، با نور خدا می‌روم.» نه، شب هم جلوهٔ نور خداست. این اسباب جلوه کند، ولی همان چراغی هم که دستش می‌گیرد، روز هم خورشید رو همان چراغ می‌داند. این است خدایی که همه‌چیز هست، چشمهٔ باطن‌بین است. این چشمه، چشمِ خدابین است. ما چشم باطنی، باطنِ اعمال. «هو الاول و آلاخر و الظاهر والباطن»، هو الباطن. چشمهٔ باطن بین، چشمِ خدابین است. چشمِ خدابین یعنی چه؟ همه‌چیز را خودم می‌بینم! یعنی چه؟ حالا دقت کنید! جلسات متعددی هم هی بحثش رو کردیم؛ هم ظاهر و هم باطن، هم اول و هم آخر. الآن به تنِ شما نگاه می‌کند، به چشمانتان دارم نگاه می‌کنم. شما با چشمانتان دارید به من می‌رسانید که من حواسم بهتان جمع است، مشغول نیستم، تو گوشی نیستم، با جدیت تمام، با دقت تمام، بحث رو پیگیری می‌کنم.
الآن این آقا سیدی که روبروی من نشسته است، من دارم باهاش حرف می‌زنم. باطنِ دیده‌ام این می‌شود… من حالا در عین حال، این تنِ سید اگر جان نداشته باشد، من باهاش حرف می‌زنم؟! این سری که تکان داد، منش سر تکان داد یا تنش سر تکان داد؟ اینکه الآن خندید، خوشش آمد، منش خوشش آمد یا تنش خوشش آمد؟ همش منِ منشِ ظاهره از هر ظاهری ظاهرتر. منش باطن است، از هر باطنی باطن‌تر، هم ظاهر. الآن که دستش رو آورد روی سیبیلش، کی بهش دستور داد؟ منش اول دستور داد، بعد تنش دستور پذیرفت. یا اول تنش دستور داد؟ اولش کی بود؟ منش. آخرش کی بود؟ منش. اول و آخرش. آخرش هم چون همهٔ کارهاست دیگر، یعنی اولی است که بعدی. اینجوری نیستش که از او رَد بشود. نه چیزی قبلش می‌آید نه چیزی بعدش می‌آید، چون ارادهٔ اولیه است. اول و آخر یعنی از آن اولش، این دست در اختیار این بود تا آخر. اول به دستور این رفت، آخرش هم تو از دستش خارج نمی‌شوی. یعنی دستور داد: «دست من، برو روی سیبیلم.» اینجوری نیست که بگوید: «عه! دیگر رفت، دیگر نمی‌توانم کاری‌اش کنم.» اول و بعد، این دست را بر سبیل گذاشتن هم باز تو مُشتِ من است. هم اول که گفت: «برو!»، هم آخر که می‌گوید: «تو مُشتِ خودمی.» قبلش تو مُشتِ من بودی، بعدش هم تو مُشتِ من. هم ظاهر، هم باطن. این نسبت خداست با هستی. جایی براتان تن شما نمی‌ماند. تن شما فقط ظهور است. مگر می‌شود من بگویم: «من با دو تا سیدعلی دارم صحبت می‌کنم.» من سیدعلی، تَنِ سیدعلی. مگر می‌توانم دو تا ببینم؟ مندک که این تن در اوج توحید این است که یکی باشد. ما با یکی مواجهیم در همه هستی. دوتا ببینی اشکالش کجاش است؟ اشکال این در درک من است، تو ظرف من است. من بیمارم، من اختلال دارم در فکرم، در درکم. من باید تصحیح کنم. عقاید آمده همین را درمان کند. این کارِ علم کلام است.
این تنش از روحش هم هست؟ روحی هم هست؟ نه آقا این همش روحش است. روح جایی نگذاشته برای این تن. درگیر ذهنی که شما داشتی تو اون دوگانگی، این کمکت می‌کند. نیست؟ الآن می‌گویم آقا این جسمش نیست؟ می‌دانم که هست. آره هست. به بودنِ روحش هست. دستش چیست؟ دستش به فرماندهی و به بودنِ روحش، این دست و حرکتش، و بودن دستش، و حرکت دستش، و همهٔ آثار دستش، و همهٔ اینها به آن هست. خودت هم به او هستی. پس نیستی. می‌توانم بگویم: «دستت نیست؟» دستم رفت، دستم زد. دستم زد. شرمنده! دستم زد بیرون. من که نبودم! دستم بود. تازه دستم خودش تقصیر آستینم بود! آستین گفت: «بیا برو بزن.» این بیماری است که قلب زد سر ما درآورده. همه رو کرده کار آستین. آفرین!
لذا چالش اصلی این مباحث، جبر و اختیار، این فضایی هم داده است؟ یه خدایی هست، ما هم یه اختیاری داریم. سر فرصتش مفصل بحث بشود. جبر و اختیار اصلاً موضوع ندارد. برای اینکه الآن شما مگر می‌توانی بگویی: «آقا! من شک دارم مثلاً تَنَم در قبال روحم، من مجبوره. پس من این وسط…» سوال اصلی من است، نمی‌توانم بفهمم من چی‌ام. من فقط یه چیزم، من فقرم. این اون توحید اسلامی و توحید امیرالمؤمنین است.
جبر و اختیار یعنی یه کسی مجبور. الآن روح ایشان دارد جسمش را مجبور می‌کند. جسمش در روحش اختیار دارد؟ جبر یا اختیار؟ بدن خسته است. بدن دوتا است. این الآن منت دارد می‌رود، تنت مانده. مثلاً الآن لطافت اون بحثی که می‌گوید: «هم دو تاست، هم یکی است» تو همین است. نه یکی است به نحو مطلق، نه دوتاست به نحو مطلق. «لا جبر ولا تفویض بل امر بین امرین». این است. بدون او نیست. هم اون بدون، هم تن بدون روح معنا ندارد. هم روح بدون مفصلی هم عالم بدون خدا معنا ندارد. هم خدای بدون عالم. مظاهر قشنگ‌ترش، مظاهر. هم مظهر بدون خدا معنا ندارد، هم خدای بدون مظهر. ظاهراً باطن است. خدایا! بدون مظهر یعنی نه ظاهر، نه باطن. ارتباط با مظهر یعنی ظاهر که هم هستی و هم نیستی. هم ظاهری و هم باطنی. خدا اینجا باشد تو این بحث، می‌خواهم بدانید که افق‌های بحث خیلی وسیع است. فکر نکنید که بحث همین حوالی اینجا بشود حل بشود. نه، می‌خواهم ببینم که بروید تازه به یه چالهٔ بزرگی می‌خوریم به اسم جبر و اختیار. مظاهر الهی، رابطهٔ ما با خدا. فکر فیلسوف گنده که حکیم فلان طرح ولایت برود حل می‌شود؟ ابعادی دارد که حالا حالا هم حل نشده است. اصلاً حل شدنی نیست تو این فضا. یعنی یه جنس دیگری است بحث. خودت هم هرچی فکر می‌کنی متحیر می‌شوی. خوابم برد. افتادم. افتاد دیگری واقعاً. روح انگار تابع شد. مگر روح، اَمْر نبود؟ دستور پذیرفت. روح هم دیگری میدان‌هایی تعریف کرده برای فعل من در کار خودش. در کار خودش میدان‌هایی برای فعل من تعریف کرده. اونجوری کردید عذاب نازل کردم. سجده نکرد شیطون. شیطون که شیطون که کاری نبود که تو او را به سجده نیاوردی. کتک ندارد که، توبیخ ندارد که. «اَمرتُکَ چرا وقتی بهت گفتم سجده کن به این چیزی که با دستهای خودم خلق کردم سجده نکردی؟» روح تنش را توبیخ می‌کند. مگر چرا بهت گفتم برو پایین نرفتی؟ تو گفتی مگر می‌شود روح تنی بگوید: «تن مقاومت بکند؟» اگر نسبت ما با خدا، نسبت این مظاهر با خدا، نسبت جسم و روح است، بدن ما چون تابع یه سری قواعد مادی است که بحثمان را از اون جهت مثال را نگذارید که رهزن بشود. خدا دامنش از عالم ماده بری است، یعنی خدا متاثر از عالم ماده. خدا متاثر نمی‌شود و بعد از عالم ماده متاثر نمی‌شود. این رفت و برگشت توی جسم و روح خیلی پیچیده است، خیلی پیچیده است. به یک معنا متاثر نمی‌شود. روح شما اثر نمی‌گذارد. مطالعه می‌کردی، گروه درگیر بود، داشت فکر می‌کرد. خوابیدی، دیگر فکر نکردی، دیگر مطالعه نکردی. فیض می‌گوید تا وقتی توجه داری جاری است. «فَذکُرونی». از دوگانگی کدام مستقر دونستیم؟ دوگانه: تو هستی، من هم هستم. اینطور باشی اینطور می‌کنم. آخرش ما هستیم نیستیم چی شد؟ آخر پیغمبر غیب رو نمی‌داند؟ بعد یه جاهایی می‌گوید: «اَطیع‌اللّهَ و اَطیع‌الرَّسولَ.» آخر حکم. اگر همه دست توست، پس پیغمبر چکار است؟ اگر پیغمبر ایشان بخش‌های سخت کار است، اون‌ها ظاهراً بدون سیر و سلوک و فعالیت قلبی و شهود و اینها انسان به پاسخ نمی‌رسد. اینها کار عرفان نظری و اینهاست. عرفان نظری هم تازه نه، عرفان عملی. می‌خواهم ببینید که این بحثی که شروع می‌شود می‌رود از اینجاها می‌رود و عرفان امتداد اینهاست. که عرفان کارکردش، نسبتش با کلام چیست؟ عرفان قرار است این حقایق را برای من مشهود بکند. وقتی اینها مشهود شد، دیگر سوال برنمی‌خیزد. نهایتاً کشفم.
خداوند اصلاً انسان را ساخت برای شهود. به مشاهدهٔ حقیقت. همه حقیقت را داشتن. بعد اینجا اون لقاء‌الله و ملاقات حقیقت و اینها معنا پیدا می‌کند که یعنی چی و چرا لذت‌بخش است و فلان و اینها. آدم باید بفهمد که من تو چه بن‌بست‌هایی گیر می‌افتم. یک بخشیش این است که من با ملاقات، یعنی یک بخشی از من چه نیازی به ملاقات خدا دارم. آدم می‌فهمد چه نیازی به ملاقات خدا دارد. فکری هستم و همه حقیقت را نمی‌توانم درک کنم مگر اینکه با خود او به تمام ملاقات کنم. این با الآن تو فضای اون نقطهٔ اولی و دال مرکزی چیست؟ این رو بگویم، یکم صحبت بکنم و دیگر از فردا شب ادامهٔ بحث.
حالا ما تو بحث‌های کلامی از کجا شروع کنیم؟ پس گیر بحث‌های کلامی ما این بود که می‌گفتیم خدا هم هست. تمام اثبات خدا مستتر بود این جمله درش که ما هم هستیم، خدا هم هست. الآن فهمیدیم که باید طوری برویم جلو که اون وجودش جز جایی برای غیر نماند. فقط او هست. بهترش این است که جز او نیست. این توحید انبیاست. انبیا نیامدند بگویند خدا هست. جز او نیست. این بود که خلاصه، اَنگولَک می‌کرد مستکبرین را، صدای فرعون را در می‌آورد. این در طراحی نظامی وسایل، ایجاد ثمره دارد تو دیپلماسی دوخوان. یعنی اونی که می‌گوید: «خدا هست»، می‌شود اردن اسلامی، اردن و اسلام سعودی و فلان و اینها. خدا هست، ماه‌رمضان هست، نماز هست، روزه هست. اونی که می‌گوید: «جز خدا نیست»، می‌شود جمهوری اسلامی. دو تا خداست؟ حسن حسین جو! خداش دو تاست. نیست جز خدا. من زیر بار دستور کسی دیگر نمی‌روم. «اِنِ الحُکمُ اِلّا لِلهِ». این کنوانسیون بین‌المللی این را گفته، اون بخشنامه کرده. یونسکو این را گفته، یونس فلان کرده! همه اینها را در چهارچوب اینکه مطابقت داشته باشد با دستور خدا و قواعد کشف امر خدا می‌پذیریم. محیط زیست و نمی‌دانم بهداشت جهانی و فلان و اینها. چون خدا گفته سازمان بهداشت جهانی (WHO). این تفاوت بین اینکه خدا هست و اینکه غیر خدا نیست. دقت در امر، امر کی؟ حکم کی؟ تبعیت از کی؟ این می‌شود تفاوت. این می‌شود تمدن‌سازی. این می‌شود نظام‌سازی. این عوض می‌کند کلاً ساختار زندگی شما را.
طالبان هم طالبان هم پذیرفته. طالبان نفی غیر خدا نمی‌کند. یک جاهایی دید قدرت. تا به این توحید آمده جلو. گفتم که ما با آمریکا مشکل نداریم. بتوانند منطقهٔ طالبان این است: آمریکا! دست من! این اسلام طالبانی این تفاوت جهاد طالبانی با جهاد ماست. ماجراجو نمی‌دانم گنده‌گو و این حرفا. قلهٔ گوییِ من طالبان، تبعیت توحید است. توحید خدای دیگری، خدایی که جا برای اغیار نمی‌گذارد. این اون یکی گفت: «نمی‌شود عارف غیر انقلابی باشد!» اون عرفانش است، این هم انقلابش است. این عرفان، این توحید خدا را به هشتصد مدل برهان اثبات بکند، بگوید: «خدا هست.» خدای مفهوم است. یه چیز انتزاعیِ ذهنی است. خدا تو ساحت زندگی خوب! حالا از کجا باید شروع کرد؟ نقطهٔ شروع امیرالمؤمنین خیلی متفاوت است. لذا گفتند که آقا اینها تو کتاب کلامی و فلسفی نیست. به معرفت رب. یکی اینکه: «او خودش خودشو به من معرفی کرد.» جای دیگر می‌فرماید: «بِفَسخِ الْعَزَائِمِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ وَ حَلِّ الْعُقُودِ.» کافی است فسخ عزائم. هشت جا آمده است. دو تا از آنها تو توحید صدوق است. حکمت ۲۵۰ نهج‌البلاغه است. یکی جامع‌الاخبار شیعی ۲۵۰. یکی هم بهار. بعضی تعابیرش فرق می‌کند. یک جای کلمه کلیدی دارد به اسم تحویل الحال که اون خیلی مهم است. تفسیر هم می‌کند. ۲۵۴ حکمت ۲۵۰ نهج‌البلاغه. وقتمان گذشته، ۹۰ دقیقه تخفیف می‌دهیم بهتان. بله! من که لذت می‌برم. یعنی بعضی رفقای طلبه‌مان بودند، نشستیم به بحث. خودم به شدت علاقه دارم چون ضرورت این بحث‌ها، درگیرِ این چالش‌ها بودم تو این شبهات و تو این دوگانگی‌های فکری و اینها، چون قرار داشتم. از اول نوجوانی درگیر این شبهات بودم. تو محیط‌هایی بودم که از همه طرف این شبهات به من می‌رسید. به درگیر مباحثه نیست. ساعت ۱۲ شب بعد افطار، کلاس بعد افطار ما داریم. بله!
خدمتتان عرض کنم که نکتهٔ کلیدی همین است. فرمود: «من خدا را به فسخ عزائم شناختم.» یعنی چی؟ اولاً که تو روایات ما دستور دادند که خدا را به خدا بشناس. «عَرَفَ اللهُ بِاللهِ»، خدا را با خودش بشناس. امیرالمؤمنین فرمود: «خدا خودشو به من نشان داد، معرفی کرد. به همین.» خب چه شکلی خود را معرفی کرد؟ به اینی که خدا به من حالی کرد: «تو نمی‌تونی.» من هم هرچی نگاه کردم دیدم من نمی‌توانم. این تو همون نگاهی است که به جای اینکه خدا اثبات بشود، اعتقاد به خدا که اون وقت اعتقاد به نفسش نگذارد، اعتقاد به خدای کار کند. اینجا از این نقطه شروع کرده، از عدم اعتماد به نفس شروع کرده. و اساساً با این نگاه، اعتقاد به خدا دیگر اصلاً اثبات نمی‌کند، ثابت هست. تو نمی‌تونی. پس کی می‌تونه؟ الآن من به شما بفهمانم که اینهایی که هستی، تنت نیست. تجرد را به شما بفهمانم. اینی که گفتی تنت نکن. خودت گفتی و چی مانع از این بود که من خودت رو ببینم یا خودت خودت را ببینی؟ همین تنت. اثبات نمی‌خواهد. ما مشکلمان در این است که فکر کردیم چیزهای دیگر هم هست. حجاب دهان است. من نگفتم دهان نیست که می‌گوید از دهان گفتن برنمی‌آید. خودم پس. پس خدا اثبات نمی‌خواهد. خودت می‌گویی ثابت است. من باید متوجهت کنم که حواست پرت نشود. این خدا را فکر نکنید تنها اینجاست. اینجا درگیر شدی، حواست پرت شده. ثابت هست، اثبات نمی‌خواهد. حواست باشد خودت را با تنت اشتباه نگیری. خدا را با خودش بشناس. حواست باشد خدا را با غیر خدا اشتباه نگیری. غیر خدا رو این وسط کاره‌ای ندونی. غیر خدا این وسط حجاب است.
امیرالمؤمنین با چی خدا را شناخت؟ فهمید کسی کاره‌ای نیست. حواسم بود. خیلی حرف دارد. «عَرَفتُ‌اللهَ». خودشو می‌گوید: «من خدا رو اینجوری شناختم.» بحثی نیست برای اینکه هشت تا منبع عرض کردم، اطمینان می‌آید به صدور روایت در توحید کافی یکیش در خصال صدوق است و عرض کنم خدمتتان که اینو، اصل مطلب تفاوت دارد. دست متکلم، فلاسفه گیر افتادند. دستگاه کلامی و فلسفیِ ما تعریف نمی‌شود. قالب‌های برهان‌های برهان. امکان حدوث است. بعد در نمی‌آید. هرچی تو اون برهان آوردند در نیامده برای اینکه اینها فوق برهان است. این دل این حقیقت علم حضوری است. در نمی‌آید. حواست را جمع کنم به خودت. برهان دورت می‌کند. قرآن حواست را به برهان پرت می‌کند.
برهان مانعیت دارد اینجا. برای همین خود برهان، برای خود آوردن، حواس را بیشتر پرت می‌کند. حواست به برهان پرت می‌شود. خدا را با خودش بشناس. از از همه چیز واضح‌تر خودش است. «مَتی غِبْ تَحْتاجُ اِلَی دَلیلٍ». خودت! شما خودتی. ببین آقا سید، چون این انگشتر مثلاً آبی دستت است، تو اون روز رفتی تو بازار خریدی، پس تو خودتی. حواسم جمع بشود که من رفتم تو بازار خریدم. انگشتر آبی نمی‌رسد که…
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید کاربردی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00