‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسمالله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
بحث ما رسید به اینجا که بیانی که اولیای دین مطرح کردهاند، خصوصاً امیرالمؤمنین -صلوات الله و سلام علیه-. این بیان، بیان اثبات خدا نیست؛ لزوماً دال مرکزی این بیان، اثبات خدا نیست. دال مرکزی، نفی غیر خداست. فضای نفی به توحید میرسد. بیان قرآن «لا اله الا الله». بیان اهل بیت «لا اله الا الله».
ببینید! معمولاً در مباحث کلامی و اعتقادی به صورت کلاسیک، بحث سرِ اثبات خداست و چینش مقدمات به نحوی است که ما به خدای متعال و صفات -منتقل بشویم-. عرض شد که این البته میتواند درست باشد و مفید باشد در فضای علم کلام و بلکه لازم هم هست؛ ولی بیشتر وظیفه خودش را تقابل با ملحدین معرفی کرده و کسانی که منکر خدای متعال هستند. البته حالا ما نکاتی را داریم که میرسیم و میبینیم که اهل بیت اتفاقاً با ملحدین هم با همین زبان صحبت کردهاند؛ یعنی این لسان نفی، اتفاقاً برای ملحدین هم به همین نحو است که حالا عرض میکنم. دو سه تا روایت، بیان خیلی زیبا و خوبی دارد و این توحید است که حرکت ایجاد میکند؛ آن توحیدی که مرحوم علامه طباطبایی میفرماید: «زیرساخت اخلاق توحید». اصلاً اخلاق توحیدی. قرآن دعوت به اخلاق توحیدی کرده. آن اخلاق توحیدی با این توحیدهای کلامی رایج در مباحث اعتقادی راه نمیآید.
لسان اهل بیت خصوصاً امیرالمؤمنین در بیان توحید، لسان متفاوتی است. ببینید! امیرالمؤمنین سرچشمه فلسفه است. حالا انشاءالله فرصتی اگر باشد – حالا نصف دهه که تمام شد نمیدانم، ما از یک وقتی باید وقت جلسه را بیشتر کنیم، یعنی اضافه کنیم- یک فرصتی پیش بیاید آن کتاب «علی و فلسفه الهی» مرحوم علامه طباطبایی، یک مروری بتوانیم بهش داشته باشیم. صد صفحه از کتاب خوبی است. حالا به خواندنش که نمیرسیم. علامه آنجا میفرماید که: «امیرالمؤمنین اصل فلاسفه است.» ادبیات فلسفی مال امیرالمؤمنین است. الان چون ذکر شد، من چند جملهای را ازش بخوانم برایتان؛ به مناسبت چون حالا ذکر خیر شد از این کتاب، نقداً از دست ندهیم.
«علی و فلسفه الهی». اول شروع میکند فلسفه چیست؟ فلسفه الهی کدام است؟ بحث میکند. مرحوم علامه میآید جلو. دین و فلسفه بحث بعدیشان است. فلسفه الهی اسلام یا کمال فلسفه. تک تک عناوین را ملاحظه میفرمایید. یک اجمالی از زندگی امیرالمؤمنین، مقام علمی او. بعد فرازهایی از سخنان امیرالمؤمنین، مقام توحیدی خود امیرالمؤمنین که اینها اتفاقاً خوب است گفته بشود. از کسی که خودش در غایت توحید؛ توحید مفهومی، ذهنی. توحید حقیقی به این غایت رسیده. فلاسفه روش امیرالمؤمنین رفتند توحید دیدند یا نه خودشان روش رفتند؟ نه، حالا فلاسفه مسیر خودشان را داشتند. قبل از امیرالمؤمنین هم بودند. ایشان بحثش این است که آن چیزی که ما در فلسفه دنبالش میگردیم، اَتَمُّش در امیرالمؤمنین متجسد شده. در امیرالمؤمنین. فلسفه، آن چیزی که شما تو فلسفه دنبالش میگردید، خودش است. خود فلسفه، خود خروجی فلسفه است. این خود غایت فلسفه است. خودش است.
عبارتی دارد حالا در آن بخش عربیاش، حالا من اینجا ترجمه این کتاب دستم است، در اصل عربیاش تعبیر خاصی دارد. ایشان میفرماید که… بله اینجا توی «وسائل عرفان»، «وسائل علامه طباطبایی» ترجمه فارسیاش است، عربیاش را پیدا میکنم. سما، بله، اگر عبارت خیلی عبارت قشنگی است. این است که من میگویم که اصلاً هیکل پیدا کرده فلسفه در یک شمایل. فلسفه اگر بخواهد دست و پا پیدا کند، شمایل پیدا کند میشود امیرالمؤمنین. تعبیر علامه طباطبایی خیلی تعبیر فوقالعادهای است. توی این کتاب، «علی و فلسفه الهی»، باید پیدایش بکنم عین عبارت ایشان را. بله، حالا اینجا توی این «وسائل علامه» که جلد یکش یکی از رسالهها، «علی و فلسفه الهی» است. اینجا مباحثی را مطرح میکنند. سیرگذرایی در زندگی امیرالمؤمنین دارند؛ بعد میرسند به مقایسهی کوتاه بین سخنان امیر مؤمنان و دیگران. اول مقامات عرفانی و توحیدی خود امیرالمؤمنین را ایشان مطرح میکند و برخی از عبارات خاصی که امیرالمؤمنین در مقام توحید بیان کرده که عظمت خود ایشان را میرساند: «ما رأیت شیئاً الا و رأیت الله قبله». «چیزی را ندیدم، مگر اینکه خدا را قبل او دیدم». جای دیگر دارد: «خدا را قبلش دیدم، بعدش هم باهاش دیدم». «لو کشف الغطاء ما ازددت یقیناً»1 اگر پردهها کنار رود، بر یقین من افزوده نمیشود. عجیبی است. ایشان میفرماید این دو جمله از نظر فلسفی از جامعترین و جالبترین بیانات میباشد و از امیر مؤمنان جز آن انتظار نمیرود؛ که پیامبر اکرم در حق او فرموده است: «لا تلوموا علی فإنه ممسوح فی ذات الله». جای دیگر منسوساً دارد. منسوحاً آره، منسوح از «مسح» میآید. آن شدت تماس و ارتباط. قُرب مَستی. شما دستتان مَسْموم به سرِت هم مَسْحِش درست است، تماس هم مَسْحِش درست است که این شدت اتصال. این در شدت اتصال به خدای متعال. «علی مع الحق و الحق مع علی». دیگر نیازی نیست که اگر کسی به چنین مقامی برسد، به اوج معارف حقیقی و عمق فلسفه الهی خواهد رسید. تعبیر دیگری لازم نیست. وقتی کسی در اینجا باشد، این خودش ته فلسفه است.
بعد ایشان میفرماید که این عباراتی هم که ما از امیرالمؤمنین میبینیم، از هیچ یک از اصحاب شنیده نشده. میخواهیم نظر خوانندگان اندیشمندی را که در اعماق مباحث فلسفی غور کردهاند، به سخنان پُرارج و بیمانند امیر مؤمنان در این زمینه جلب کنیم. بعد دیگر تعابیر مختلفی را که اگر حالا فرصت بود اینها را باید مباحثه بکنیم. خیلی تعابیر فوقالعاده: «فمن وصف الله فقد قرنه...» عبارات خاص توحیدی امیرالمؤمنین. «اگر کسی خدا را توصیف بکند، خدا را قرین کرده با اوصافش». «و من قرنه فقد ثناه». وقتی خدا را قرینه با اوصافش بکند، یعنی یک خدا داریم، یک اوصاف داریم، میشوند دو تا. «و من ثناه فقد جزاه». اگر دوتایش کند، خدا او را تجزیه کرد. «و من جزاه فقد جهله». «و من جهله فقد أشار الیه». کسی هم که جهل به او دارد، اشارهای به او میکند. «و من أشار الیه فقد حده». کسی به او اشاره میکند، را محدود کرد. محدودش کرد. اونی که اشاره میکند، محدودش کرد. اشاره خدا، خدا خداشناس نیست. خدا را بالا میداند، پایین میداند. به آسمان... «و من حده فقد عده». را محدود میکند. را به عدد. وحدت عددی که کمی ازش بحث شده.
اینها فقط یک سری تعابیر است. میخواهم سریع رد بشوم. این آن غایت توحید امیرالمؤمنین او اگر به اینجا رسیده، از کجا به اینجا رسیده و از کجا به اینجا میرساند؟ یک سری تعابیری که نشان میدهد او در غایت توحید است: «کلُّ مسمًّی بالوحدَةِ غیرُهُ قلیلٌ». هر چیزی که با وحدت نامیده شود، غیر خدا اندک است. «کلُّ عزیزٍ غیرُهُ ذلیلٌ»، «کلُّ قویٍّ غیرُهُ ضعیفٌ»، «کلُّ عالمٍ غیرُهُ متعلّمٌ»، «کلُّ ظاهرٍ غیرُهُ باطنٌ»، «کلُّ باطنٍ غیرُهُ ظاهرٌ». تعبیر فوقالعاده. یا در مورد موجودات جهان علمی میفرماید: «صُوَرٌ عاریةٌ عن المواد». صورتهایی است که ماده ندارند. «خالیةٌ عن القوّةِ و الاستعداد». قوه و استعداد ندارند. الان میفهمند که پژوهشگری که در معارف الهی به تحقیق میپردازد، باید در شیوه امیرالمؤمنان در طرح توحیدی تأمل کند که چگونه مسائل توحیدی را مطرح میکند و آنها را به یکدیگر ارتباط میدهد و در هر برهانی تمام مواد لازمه را گرد میآورد.
فیلسوف اصل امیرالمؤمنین، عارف محض امیرالمؤمنین. او از چه کانالی رفته؟ او از چه کانالی میبَرَد؟ از او باید پرسید. درست. بحثمان بحث کلام است. ما با هم فلسفه که نمیخوانیم. اگر فلسفه بود، بروندینی با هم صحبت میکردیم. آنجا دیگر امیرالمؤمنین قبول نداشتیم، خدای قبول نداشتیم، پیغمبر قبول نداشتیم. صاف با خود استدلال باید میآمدیم جلو. در کلام ما تعلقات دینی و فضای دروندینی داریم؛ ولی ذهنمان را روی آن مباحث اعتقادی تقلیدی نمیبندیم. بر اساس برهان میآییم جلو؛ ولی از فضای دروندینی خارج نمیشود. عرض میکنم یعنی چه. یک نکتهای که هست این است که ما توی علم کلام ناظر به متن، ناظر به متون اصلیمان بحثهایمان را پیش میبریم. نسبت به قرآن، نسبت به روایات به اینها توجه. نکته بعدی این است که نسبت به مباحث توحیدی هرچه هم که روایت داریم، خودش برهان است. برهان از زبان معصوم. ما تعبد که نداریم که اینجا بحث حج و زکات و اعتکاف که نیستش که چرا مثلاً باید هفت دور طواف کنیم. تعبد؟ این که تعبد نیستش که! مباحث توحیدی عین عقلانیت؛ ولی از حیث روششناسی و سیر بحث، آن مسیری که معصوم معین کرده به عنوان یک انسانی که اعتقاد اجمالی داریم، پذیرفتیم حقانیت امام را، عقلانیت امام. با این فرض آمدیم. اعتقاد اجمالی داریم. میخواهیم اعتقاد اجمالیمان تفصیلی بشود. ما الان بحثمان این است. این اتفاق میافتد. این نتیجه بحثمان است. و میتوانیم و میتوانیم گفتگو کنیم با کسی که توی فضای الان ما ورودمان در این بحث از آن بستر نیست. ما الان میخواهیم بیاییم توی بستر دروندینی از امام توحید یاد بگیریم. روش توحیدی و روش طرح مباحث توحیدی را یاد بگیریم که بدانیم سیر مباحث اعتقادیمان را به چه نحوی باید بچینیم. با کسی هم که از این فضا بیگانه است چه فضایی باید صحبت بکنیم؟ از چه پایههایی باید با او شروع بکنیم؟ مدلش را میخواهیم از معصوم بگیریم. که آن مدل دلیلی است که این توحید میشود زیرساخت تمام معارف. این حلقه اتصالی که آن نظام هماهنگ و منسجمی که در ذهن امام است، در نظر شریف امام. با این مدخل توحیدی، با این ورود توحیدی حاصل میشود.
معمولاً آن چیزی که ما از فلسفه و کلام میبینیم، باهاش این خروجیها درنمیآید. این حلقههای اتصالی درنمیآید. با اونی که میگویند با اونی که توی فلسفه و کلام میگویند اقتصاد توحیدی درنمیآید، سیاست خارجه توحیدی درنمیآید. یکی از قویترین متکلمان هم توی فلاسفه ما قویاًشان اهل سنت هستند. متکلمین ما قویاًشان اهل سنت. بله اواخر، قبل از اینها افرادی که خود سهروردی مثلاً اهل سنت و دیگران. بله بله. از فخر رازی و چه میدانم غزالی و فلان. و حالا جالب است که مثلاً ما فضاهای اخلاقیمان هم گاهی از همینها گرفته شده. غزالی به شدت توی فضای اخلاقی ما، مدل معراج و سعادت، مدل مأخوذ از غزالی است دیگر. خود وحشت آثار غزالی را سفارش میکردم خواندنش. البته غزالی «احیاء العلوم» دارد، یک احیاء، احیاء دارد که فیض انجام داده روی آثار غزالی. سفارش که حجتالاسلام غزالی «احیاء» و همین طور میخواهم عرض کنم که توحید بوده. حالا فیض البته خودش هم فیلسوف است، هم عارف است. داماد ملاصدرا. ولی این لسان امام یک چیز غریبی است و اتفاقاً روایات را هم که بررسی میکنیم که انشاءالله از امشب وارد میشویم، میبینیم اصلاً مدل به چالش کشیدن امام ملحدین و زنادقه را با همین بستر، با همین گفتمان، با همین سبک، از همین زاویه وارد بحثهای توحیدی.
که بنده مقالات متعددی را، یعنی این بحثی که اینجا شبها با همدیگر داریم، روزش شاید مثلاً حداقل بیست و چهار ساعتی هر روز، شاید هم بیشتر مطالعه میشود. عمدتاً هم مطالبی که مطالعه میشود اینجا عرض نمیشود. یک سیر مفصلی است، آن بحثها که اصلاً وارد آن مباحث نشدم هنوز. مطالعه امشب میخواهم خدمتان عرض بکنم؛ ولی توی مباحثی که الان دارد کار میشود، یک چیز عجیبی که دیده میشود این است که هرچه بیشتر میرویم جلو، میبینیم که این اصلاً وارد فلسفه و کلام نشد. این ادبیات امیرالمؤمنین در طرح مباحث توحید. یعنی حدیث «فسخ عزائم» اصلاً گنگ است برای فلاسفه. چرا راه ندادند به بحث؟ چهکارش کنم؟ این چیست الان؟ این را کجا بگذارم؟ برای اینکه میریزد به هم هندسه فلسفه و کلام و عرفا به یک معنا قبول دارند. مثلاً مولوی به کرات توی مثنوی به این استناد کرده که حالا آن خودش یک بحث مفصل. اگر لازم شد چند مورد. یک بار تشبیه به قلم میکند، یک بار تشبیه سه چهار تا تشبیه میکند. دفتر دوم و سوم و پنجم واسمان خیلی متأثر از این بیان امیرالمؤمنین. ملاصدرا استناد صریح به این برهان نکرده؛ ولی جالب این است که تمام مواد استفاده شده در این برهان را جاهای دیگر وقتی که آمده توی شرح روایات توحیدی و روش کار امام در بیان توحید، آنجا کامل؛ ولی اشاره به این نکرده که این همان برهان «فسخ عزائم» است. حالا باید اینها را عرض بکنم. نه التفات به این شرط نداشته. به اینکه یا التذکر به این نداده به اینکه این همان «فسخ عزائم» است. یعنی میخواهم عرض کنم که این «فسخ عزائم» یک واحد درسی است که رویش کار نشده. مقالات متعددی در مورد «فسخ عزائم» نوشته شده. خدا خیر غراملکی را بپرسد، چهار پنج تا مقاله فقط ایشان نوشته. ایشان روی مطلب تأکید دارد میگوید که نیست این بیان توی فضای کلاسیک علم کلام ما؛ نیست. نیامده، راه پیدا نکرده. این اگر بیاید، بعد این باید کلی کار کنند. این چی دارد میگوید؟ باید ضابطه پیدا کند. توی این اصلاً این خوانشی را دارد ایجاد میکند توی فضای علم کلام. یک ادبیاتی دارد. ادبیات علمی کلام با این چون جفت و جور نیست، این وقتی آمده توی فضای علم کلام، منزوی شده. یا باید شما این را ببرید زیر بلیط ادبیات علم کلام که همین کار را کردند، گفتند این مثلاً همان برهان حدوث است، همان برهان وجوب و امکان است. یک جوری ماستمالیاش کردند. ایشان میگوید خب معلوم است که نیست. معلوم است که برهان حدوث نیست. معلوم است که برهان وجوب امکان نیست، یا آنها را باید عوض کنی.
آنجا فضا، فضای عقلی است. اینجا شما میبینی که هم عقلی است، هم تجربی است، هم احساسی است. یعنی اصلاً فضای فضای ادبیات عقلی رایج در کلاس اعتقادات و اینها نیست. بعد فضای اصلاً فضای آفاقی نیست. نه میشد گفت آفاقی است، نه میشد گفت انفسی است. دستهبندیها نمیگنجد. همه آقا! این مسیر توحیدی استدلال، یا آفاقی است یا انفسی. یا عقلی است یا تجربی است یا ترکیبی. این همه اینها هست. هم آفاقی است، هم انفسی است. هم عقلی است، هم به تعبیر برخیشان پسینی است، هم پیشینی. همین پسینی پیشینی هم ناظر به از فضای درونی خودم اثبات میشود. میشود پسینی. یا به فضای بیرون از من نیاز داریم. فضای پیشروندینگ کیست؟ اینها تعبیر از عرض کنم خدمتان که آفاق انفسی، یعنی آیات الهی بیرون از من است. انفسی یعنی از درون بعد جالبش این است که این میخورد به... امیرالمؤمنین بعد شما میآیی میبینی که اصلاً فضای طرح مباحث توحیدی در نهجالبلاغه عوض میشود برات، توی روایات عوض میشود برات. الان آمدند علم کلام و پایههایش را خوب کوبیدند. همان مدل متکلمین رفتند. بعد آمدند هر تکه از کلمات امیرالمؤمنین یک جا پیدا کردند. گفتند ببین این هم آن را میگوید. مصادره مطلوب کردند. برهان حرکت. ببین آنجا هم توی یک خط امیرالمؤمنین برهان حرکت را گفته. برهان حدوث آنجا توی آن یک خط باران حدوث.
برهانهای درستی است. ولی با این بیان امیرالمؤمنین، آن برهانها میآید زیر بلیط کلام امیرالمؤمنین. کلام امیرالمؤمنین نمیرود برهان. برهانهایی که متکلمین آورده یک ادبیات دیگری است در طرح مباحث توحیدی که این ادبیات قلبت را درگیر میکند. و همین را اگر بهش توجه بکنی هم زیرساخت فکره، هم زیرساخت اخلاقت، هم زیرساخت تمام زیرساخت عرفان. یعنی شما میبینی برای عارفشان هم همین است، برای مبتدیشان هم همین است. از عجایبها. مثل نماز. خدا یک کاری کرده که آن کسی که تازه الان وارد اسلام شده، ارتباط او با خدا هم با نماز است. آن کسی هم که توی عالیترین رتبه توحید، ارتباط او هم با خدا در نماز است. از عجایب است دیگر. خودش یک اعجازی است. همه را آورده توی یک قالب. توی یک بسته. تمام ارتباط بشر، ارتباط توجهی و انقطاعی با خودش را توی بستر نماز، متحیرند در نماز که خدا چهکار کرده. در نماز آن هم به نحوی منقطع میشود از چرک و کثافتها و فضای زندگی عادی. طهارت پیدا میکند. دستش را میشوید، صورتش را میشوید. از غصب و مال حرام درمیآید. رو به قبله میکند. زیرش را تمیز میکند. خانهاش را جارو میکند. غسل میکند. آن هم یک بهره از طهارت گیرش میآید. آن هم منقطع میشود از این کثافتهای دور و برش توی فضای زندگیاش. آن هم که توی عالیترین رتبه است منقطع میشود از غیر خدا. به کمال انقطاع میرسد با نماز. ساختار عجیبی است. همین را نظیرش را ما توی بیان امیرالمؤمنین توی این «فسخ عزائم» هم میشود. کسی را باهاش مسلمان کرد. میشود کسی را باهاش موحّد کرد. موحّد به معنای دقیق. هم میشود کسی که باهاش مسلمان کرد. هم میشود کسی او را باهاش سلمان. سلمان هم اگر سلمان شده با همین، با همین. مگر معرفت شهودی است. یک معرفتی است که التفات پیدا میکند به خودش و معرفت نفس. تصدیق میکند به اینکه بیان قرآن بیان ویژهای است در این زمینه. قرآن میفرماید که اونی که حواسش از خدا پرت میشود: «نسو الله». بعد چه میشود؟ «فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ». این چه مدل طرح توحید است که تو اگر از خدا غافل شدی، از خودت غافل میشوی؟
که عکس نقیض این چه میشود؟ خواندید، منطق دارید بخوانید. میگوید: «مَن نَسِيَ اللهَ نَسِيَ نَفْسَهُ». عکس نقیض: «مَن نَسِيَ اللهَ نَسِيَ نَفْسَهُ». عکس نقیضش چه میشود؟ «مَن عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ اللهَ». این چه نسبتی است بین شناخت خود و شناخت الله و توجه به او و غفلت از او و غفلت از او و راه کنانهای که فقط همین است: «عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ». حالا نصیح توجه. هرچه: «مَن ذَكَرَ نَفْسَهُ ذَكَرَ رَبَّهُ». بعد قرآن ثمراتی را برای توحید قائل است. مثلاً برای یقین آثاری قائل است. برای خداشناسی آثاری قائل است که ما اینها را توی این مسیرهای رایج استدلالی و عقلی علمالیقین داشته باشی. «لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ». به قول مرحوم آیت الله بهاءالدینی، فرماندهی ده تا فلسفه درس داده، بعد میرود رستوران بین راهی به جای مرغ کلاغ جلوش میگذارند. حالیاش نمیشود کلاغ. این را نمیفهمد. یک آثاری دارد. پردههایی از معرفت او، از درک او کنار میرود. به باطن عالم راه پیدا میکند. به باطن هستی راه پیدا. با این استدلالات طرف فیلسوف مثل چیم کلاه سر قشنگ سواریم. جریانی، جناحی، متکلم ثبت استدلال کنار هم میچیند. خدا را به صد بیان اثبات میکند؛ ولی نمیتواند یک جایی بو بکشد. بفهمد که این الان اینجا مشام توحیدی. احساس بکند که آقا این اینجا فضا، فضای خدا پیغمبر نیست. نمیخواهم بعضی مسائل مصادیق تاریخیاش را بگویم. احترام طرف را به اسم حبر امت مثلاً میشناسند. قلم و اینها مثلاً به عنوان عالم احبار که توی قرآن گفته: «احبار و رهبان» و اینها. مثلاً یعنی علمای برجسته، عالم درجه یک که طرف میآمده پیش امام حسین علیه السلام. دیگر حالا نمیخواستم اسم بیارم. ابن عباس. خدمتان عرض کنم که طرف میآید از ابن عباس سوال میکند. امام حسین شروع میکند جواب دادن. برمیگردد به امام حسین میگوید: «از شما نپرسیدم». شما بیشتر شاگرد پیغمبر است. خیلی هم درجه یک است؛ ولی نمیتواند تشخیص بدهد الان قضیه چیست. نمیتواند. ابن عباس شهید امیرالمؤمنین. ابن عباس شخصیت محترمی است شیعه هم بوده. محب امیرالمؤمنین هم بوده. بعداً هم کارگزار امیرالمؤمنین. گفتند که تبرئهاش کردند بعضی از تند و چیزهای آن ور. گفتند که این که رفت توی دربار علی یک کم موجب مذمتش میشود؛ ولی خوبیاش این بود که چون زاهد بود، زود دم و دستگاه را ول کرد. برگشت بصره. رفت کجا؟ بصره بود. برگشت مدینه. مشغول کلاس درس و بحث. سه تا برادر، سه تا ابن عباس هستند. آن یکی دیگرشان است. بله. غرضم اینکه قضیه کربلا پیش آمده. اویس قرنی را ببینید. خودش را میرساند به جنگ صفین. بو میکند میآید. معرفت است دیگر. «لاجد ریحی یوسف لولا انتفن»2 بوی یوسف را حس نمیکنم، مگر آن که بدانم در کجا متوقف شدهاید. یکی این رائحه را میفهمد که آقا چه خبر است؟ دری دارد باز میشود از کربلا و این باب شهادت و این اتفاق عظیم. میرود با چه اوضاعی خودش را میرساند. میشود جون مولا ابیذر، غلام ابوذر. پیرمرد بود. اهل همین آفریقا و سیاهپوست شهید میشود پای رکاب امام حسین با آن عشق. قرآن هم میگوید شما اگر خداشناس باشید، نمادش این است که عاشق مرگ باشید و تمنای آن را داشته باشید. اگر ولی خداشناسی خب این شاخصها را ما خیلیهایش را نمیبینیم. نه اتفاقاً طرف خیلی باسواد است. عشقش به همین کلاس درس و مدرسه و اینهاست. استدلال میآورد خداشناسی. این هم تعقل دارد. این هم عقلانیت دارد؛ ولی جنس عقلانیتش فرق میکند. عقلانیتش در ساحت مفهوم یک چیزی را در ذهن یک زاییدهای به نام خدا را هی پرورش دادن بر رنگ و لعاب بهش دادن. این نیست. با خدا مواجهش میکند. این عقلانیت با خودش مواجهش میکند. خودش ملتفتش میکند. خودش را بهش نشان میدهد. «مَن عَرَفَ نَفْسَهُ». او را میبیند، میشناسد. خیلی مهم است. چرا ذکر مساوی با معرفت گرفتیم؟ ذکر...
---
1. به نقل از نهج البلاغه، حکمت ۱۴۷: «لو کشف لي الغطاء ما ازددت يقينا».
2. این بیت شعر با اندکی تغییر در اینجا ذکر شده و منظور از آن این است که اگر بوی یوسف به من نمیرسید، تشخیص نمیدادم که کجا هستم.
در حال بارگذاری نظرات...