‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
غفلت معرفت برای توجه به کسی است که ذکر «ذکرالله» بد، به ذکر «الله تطمئن القلوب» است. اینگونه قضایا، آن اطمینان قلب در همان مواجهه هستی نفس مطمئنّه است: «ارجعی الی ربّک». نفس مطمئنه و قلب مطمئن میشود و رجوع به رب میکند و مشاهده میکند. از بحث قرآنی میخواهم بگویم: مرحوم علامه باید در شیوه امیرمؤمنان (ع) در طرح مسائل توحیدی تأمل کند که چگونه مسائل توحیدی را مطرح و آنها را به یکدیگر ارتباط میدهند. از این بستر که وارد میشوی، میبینی آن وقت خطبههای نهجالبلاغه یک بیان دیگری دارد. اینجور ما تکهتکه کردیم، شلختهپلخته هر تکهاش را دادیم به یکی از این براهینی که دیگران آوردهاند. وقتی با خود امیرالمؤمنین (ع) و مدل بیان او مواجه میشویم، نه اصلاً فضای بیان چیز دیگری است. به آیات آفاقیهم که مراجعه میکند، چیز دیگری میگوید. حالا ایکاش اینها فرصت شود، بخوانیم.
دیروز بنده این خطبه مورچه امیرالمؤمنین (ع)، خطبه ۱۸۲ نهجالبلاغه، اگر اشتباه نکنم، را میخواندم. چقدر تعابیر اصلاً! بعد امروز از این مورچههای بالدار بود یا مگس، آمده بود نشسته بود. من یاد این بیان امیرالمؤمنین (ع) افتاده بودم. اصلاً حالم عوض شد. خیلی تعابیر امیرالمؤمنین (ع) آنجا تعابیر عجیبوغریبی است. خطبه طاووس، خطبه خفاش. آفاق را هم که بهت نشان میدهد یا سایر چیزهایی که نسبت به هستی امیرالمؤمنین (ع) خودروهای متعددی دارد، بیانی که دارد، بیانی است که مثل راز بقا نیست که مشغول زندگی حیوان، غفلت میآورد. خیلی وقتها آن آیات الهی این بستری است که تو الان از دیدن او، همینجا خدا را با خودت میبینی. با خودت از دیدن او به خدای خودت منتقل میشوی، نه به خدای او. «ربه ربّه». خودشان را، بله، یک تصدیقی میکنیم که اینها یک رَبی دارند. معرفت که آن هم انقدر گم است توی فضای جذابیتهای شگفتیهای زندگی خودشان که خدا دیده نمیشود. چقدر جالب! مثلاً غذاشان را تهیه میکنند، جفتگیری میکنند، حاملگیشان را ببینم. بیان امیرالمؤمنین (ع) چیز دیگری است. همه آشوب از فضای فقر است. این خیلی نکته مهمی است. همه هستی را از دریچه فقر معرفی میکند که از فقر او به فقر خودت ملتفت بشوی و در فقر خودت، خدا را ببینی. این مدل طرح توحیدی امیرالمؤمنین (ع) به اهل بیت از امیرالمؤمنین (ع) خیلی این جلوه را دارد.
بعد، حالا تو لایههاش است دیگر. تو مراتبی. یک وقت محسوستر است، عینیتر است، تجربیتر است. یک وقت هم عقلیتر است، ادراکیتر است. بعد ناظر به معرفی خدا در صفاتش است. یک وقت در حوزه افعال الهی، یک وقت در حوزه صفات الهی. آن هم باز دوباره مباحث عمیقتری دارد. گاهی بستگی به مخاطبین. بههرحال اینها باید دستهبندی شود و روش کار خواص، این نوع نگاه امیرالمؤمنین (ع) و مدل بیان او است. بهعنوان امیرالمؤمنین (ع)، بهعنوان یک فیلسوف و ابرفیلسوف، بهعنوان یک متکلم و ابرمتکلم و یک عارف و ابرعارف که عینیت دارد با همه این حقایق، به این چشم میبینیم و به این تقاضا میرویم محضر او که از او بخواهیم به ما معرفی کند و او دقیقاً همین کار را برای ما کرده است با بیان عقلی، با بیان کلامی، با لسان معرفی آیات الهی: «یتلو عليهم آیاته». به هر طریقی، به هر بیانی، به هر مدلی که میشده توحید را عرضه بکند، این کار را کرده است. هم معارف توحیدی، هم روش طرح مباحث توحیدی، هم خروجیهای توحیدی و امتداد مباحث توحیدی را. نامه مالک را ببینید. به قول استاد ما میفرمود، همان خط اولش کار را تمام کرده است: «من عبدالله امیرالمؤمنین الی مالک اشتر نخعی». تمام اینها تو همان کلمه «من عبدالله» است. یعنی همه آنچه که گفتم، ذیل عبودیت خدا تفسیر و تعریف میشود. این رساله و منشور سیاستورزی، تفاوتش با همه منشورهای سیاستورزی دیگر در همین یک کلمه است. کلیت ظاهراً تفاوتی نمیکند. میگوید: «خوب میگوید، مهم نیست» اتفاقاً همینش خیلی مهم است. اگر گفته با مردم محبت و مراعات داشته باش، از یک زاویه اومانیستی نگاه نکرده به مردم. بله، اینها جملاتی است که لیبرالها خوششان میآید. میگوید مردم دو دستهاند: «اما شریک لک فی الخلق و اما شریک لک فی الدین». ببین! ادیان را به رسمیت شناخته. حقوق بشر را ببین. این اصلاً خاستگاهش، معالش با آنی که تو میگویی، با آن حقوق بشری که تو میگویی، کلاً فرق میکند. درست است شباهت دارد، این از حیث عبودیت است، از حیث اینکه خدا را بیان امیرالمؤمنین (ع) میگوید: «ظلم نکن». هر وقت احساس کردی قدرتت به مردم باعث شده که خودت را بالاتر ببینی، درک کن قدرت خدا را.
این بهعنوان مفهومسازی ذهنی نیست که مثلاً، بله انقلاب مصر هم پیروز شده و عکس حسنی مبارک، «الله اکبر» زدند. یادتان هست؟ مجلس خیلی اتفاق بزرگی بود. همه جا جشن و پایکوبی کردند. وای! انقلاب اسلامی مصر! خوب بعد آمریکاییها آمدند صد تا دیگر را، صد تا بدتر از حسنی مبارک را کردند تو پاچه این. حواست باشد! حواست باشد معرفتی، وجدانی، شهودی، توجهی، قلبی، با آن سازوکاری که یادت دادم، با آن اعتقاداتی که برایت، مقدمات اعتقادی که از آنجا تو را رهسپار کردم به وظایف اجتماعی. ما باگ جدی که الان داریم، همین است. آدمهای مذهبی و حزباللهی زیاد، عرض کردم صرف اینکه اعتقاداتشان خوب است، نه حزباللهیاند. مثلاً ولایت فقیه را قبول دارند. بنده میدانم، خیلی از اینها را میشناسم، میبینم که خیلی از اینها وقتی امور را دست میگیرند یا دست بگیرند یا دست گرفتهاند، یک جوری رفتار میکنم که آدم بگوید که آن اصلاحطلبه، آن لیبراله، آن بیدینه، سگ شرف دارد. طرف آمده یک جوری دور برداشته تو فضای لیبرالی که روی خود، یعنی وزیر گردشگری آقای روحانی، اینجور که وزیر گردشگری رئیسی مثلاً پایههای اعتقادی ما مشکل این است که به اینها میگوییم آدمهای مثلاً با اعتقاد سالم. توهم ما این است، نه! تلقی غلط واقعاً شکل نگرفته پایههای اعتقادی. با درس و مدرسه و کلاس و جزوه و پاس کردن و اینها هم درست نمیشود. یک ساحت حضوری است. تو آن ساحت باید انسان اعتکاف بکند. باید مدتها تو آن ساحت خودش را در معرض نور قرار دهد. باید انس بگیرد. یعنی آن «استعن بالصلاة و التوبة» یک بخشش همین بحثها است و این پایههای عقلی را، انس با کلمات امیرالمؤمنین (ع) و نهجالبلاغه را ملاحظه بفرمایید و آنی که خیلی مهم است، این توجه است. یعنی کار استاد و معلم و کتاب اینها دیگر نیست، کار خودمان است. آنها فقط زمینهسازند. ما باید این توجه را به آن ممارست داشته باشیم. این درک عقلی را دائم به آن برگشت داشته باشیم. هی یادآوری. لذا مهمتر از علم ذکر. اول «یُذْکَرُ» این یک بخشش با آن ابزارهای بله، ابزارهای توجهساز و ابزارهای توجهسوز.
اینها را انسان باید بشناسد. با آن ابزارهای توجهساز انس بگیرد، از آن ابزارهای توجهسوز فاصله بگیرد. ما اینها را تو بحثهای توحیدیمان معمولاً بحث کلامی قرآن، بهخصوص رو شیطان دست میگذارد. سؤال کرده باشد که عالمی وادار شده باشد جواب بدهد: شیطان کجای داستان است؟ خدا اصلاً ضرورت حضور شیطان، فلسفه خلقتش بهعنوان اقتضای لازم برای رشد ما. خدا باید شیطان بیافریند. بعد جایگاه شیطان، نسبتش با من، حیات دنیا. دست میگذارد، میگوید: توجه به دنیا غافلت میکند، توجه به دنیا پرتت میکند، توجه به اکثریت، تبعیت از اکثریت: «اکثر من فی الارض یُضِلُّوکَ عن سبیل الله». اگر حواست به این پرت بشود که اکثریت چی میگوید، مردم چی میگویند، بقیه چی میگویند، اینها ابزارهای توجهسوز است. توجه به خود ناس. «قل اعوذ برب الناس، ملک الناس، اله الناس». سه تا هم آورده. «من شر الوسواس الخناس، الذی یوسوس فی صدور الناس من الجنه و الناس». خود ناس یکی از ابزارهای وسوسه شیطان است. و جن و میگوییم یکی از ابزارهای کلیدی توهمزاست. گمراهت میکند، ناس وسوسه میکند، ناس فریب میدهد، غافلت میکند. توحیدی که قرآن میگوید، این مدل است.
تویی که ما میگوییم یک خدایی است که ثابت شده، تمام شده رفته. این را بنده وقتی گفته بود ـکه خدایی خداست ـ خدای واقعی اینطور که دو لقمه شب اضافهتر میخوری از دستش میدهی. خدای ما خدایی است که شما شب پنجاه تا لعنتم بکنی، سر جایش هست، برقرار. پهلوی هم قبول، صدام هم قبول. خدای انبیا یکم از کوره در میرود، یک جا یک کمی عجولانه تصمیم میگیرد، یکم خودم بیایم. یک ساعت مقدس از این میگویم به اسباب توجه میکند. تازه توجه استقلالی هم نه. صاحب این بیت، حضرت امام (رحمت الله علیه) فرموده بود که یک صانعی، حسن آقای ثانی، نه، یوسف ثانی، ایشان قبل انقلاب اول ۴۲ به امام میگوید که شما با چه پشتوانهای نهضت را شروع کردی؟ امام میفرماید که ما خدا را داریم و مردم. این آقای بهجتم توی درسشان میفهمم از قول امام تو این کتاب «زمزمه عرفان» هم به نظرم. ما خدا را داریم و مردم. منظورش این بود که خدا کمک میکند، مردم هم پای کارند. منظورش این میگذرد انقلاب پیروز میشود. میگوید یک روزی تو حیاط جماران، امام من را صدا کرد، گفت: «آشیخ حسن آقا، یادت هست قبل انقلاب ۱۴۲ چیزی پرسیدی؟ من چی گفتم بهت؟ گفتم خدا را داریم و مردم. میدانی چرا انقلاب پانزده سال تاخیر افتاد؟ این سیلی خدا بود بابت آن یک کلمه «و مردم»ی که من گفتم.» همین پانزده سال. الان اگر ازم بپرسید چی میگویم؟ فقط «الله». با اینکه «و مردم»ی که گفته بود و مردم مشرکانه نبود. ولی خدا از آن همان خدای خداست که همانم کتک دارد برایش. خدا تو مجموعه اسباب و عللش خوب به همه چیز نظر داشته که حالا الان وقت انقلاب نیست، آن آمادگی ندارد، آن فلان است، آن فلان است. به امام توجه داشته که این هنوز به پانزده سال دیگر باید چکش بخورد. پانزده سال نجف، سیزده سال نجف باید برود. قشنگ خوب ورزیده بشود. اینجا امام عوض شد. سالهایی که نجف بود، توی منزل حقوق زیارتهای هر روزش محضر امیرالمؤمنین (ع) و اتفاقات و اطلاعاتی که برایش رقم خورده، سیزده ساله آنجا بودم. قبلش هم ترکیه و بعدش هم فرانسه. و توی سیزده سال امامی که برگشت، عوض شد. یکی دیگر است. این دست تربیت خداست. خدای خداست که میبینی یک کلمه اضافهتر.
این خدا این است. به نحوی قضایا و داستان این است. آن خدایی که ما داریم که بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داری، هر لحظه مرا، چی چی خدای دگر هستی، هیچکی ندارد. بیزارم از آن خدایی که میگوید: «من هر لحظهای، هر لحظه هر لحظه مرا نوع خدای دیگر» میگوید که من دائماً خداام تجدید میشود. تو یک خدای قدیمی مال ۲۰۰ سال پیش، ۱۰۰ سال پیش داری، تو خودت از اول بچگیات، از اول بلوغت. نمونه خدا. من دائماً، دائماً دارم میبینم، دائماً باهاش ارتباط دارم. تجدید میشود و آن بهانهاش هم عوض میشود. عوض میشود. میگوید که: مریم (سلام الله علیها) مسجد بود. مادرش او را نذر کرده بود. زکریا هر وقت میآمد، میدید که میوه غیرفصل، غذا: «کلما دخل علیها زکریا المحراب وجد عندها رزقا». هر وقت میآمد، میدید که غذا آمده برای او. از حالات مریم، او منقلب شد. از خدا، زکریا رفته از خدا بچه خواست و یحیی را خواست، با دل شکسته که مثل مریم بشود بچه خواست. مثل این با آن حالات، با آنی که نبی خدا را متحد کرد. حالات او را منقطع کرد. از خدا بچه خواست. باردار شد. بچه را به دنیا آورد. آن وقتی که دختر بود، توی عبادتگاه بود، غذا لازم نداشت. برایش غذا میآوردند. حالا که زایمان کرد، از مسجد بیرونش کردند. آمد پای درخت نخل. بهش گفتند: «وهزی الیک بجذع النخلة تساقط علیک رطباً جنیا». دست دراز کن، تکان بده. خشک؟ دست دراز کن. «وهزی الیک»، تکان بده به جز نخل. فهمید خدا برخوردش عوض شد. تا قبلش غذا را میآوردند. نمیگفتند دست دراز کن، تکان بده. اینها! دست دراز کن به سمت درخت نخل، تکان بده. اثبات «ث» چه کاری انجام داد؟ گفتش که من و وقتی که آن وقتی که دختر بودم در کنیسه بودم، در عبادتگاه بودم، غذا میآمد. الان خدایا! برخورد عوض شد با من. خطاب رسید که این بچه یکم مشغولت کرد. حواست یکم به عیسی. آن موقع همه حواست مال من بود، همه توجهت به من بود. «فَاذْکُرُونی أَذْکُرْکُمْ». شدت هم دارد. برخی آیات دیگر دارد که «أَشَدُّ ذِکْرًا». اشدت ذکر خدا شدت و ضعف دارد. با آن شدت قبل دیگر نیستی. من هم رحمتم با آن شدت قبلش خیلی گرمی. درخت خشکم دست دراز میکنیم، «تَساقَطْ عَلَیْک». ولی او میفهمد که شما یکی که خیلی دوستش داری، پیامک بهش میدهی. یک وقت میگوید: «سلام». یک وقت میگوید: «سلام عزیزم». میفهمی عوض شد. لحن بشکن میزند.
بنده من آمد حرم حضرت معصومه. یادتان هست؟ شهردار تهران. فرق این زیارت با آن زیارت، این سلام با آن سلام، این جواب با آن جواب، این نماز با آن نماز. آره! «اقبل علیه اذا نادیت». حرف میزنم. خیلی زیباست. شعبانیه! آغازش. «و اسمع ندائی اذا نادیتک، اقبل علیه اذا ناجیت». گوش بده. حرفم گوش میکنی؟ خدا که سمیع است، که همیشه گوش میدهد. نه ارتباط عقلی و مفهومی که تو فکر میکنی، نه این ارتباط دلی. صحبت میکند و تو این فضا ارتباط دارد. آن «عرفت الله بفسخ العزائم» که با آن نقطه شروع شده، حالا تو این حلقه ارتباط برقرار. اینجوری با خدا بدهبستان دارد. اینجوری رابطه دارد. اینجور صمیمانه و گرم.
ارتباط مفهومی واجبالوجود است، علتالعلل از فلان است. ما همه فلان متحرکی محرکی میخواهد که نمیدانم خوب است، خوب است برای اثبات اصل قضیه، ولی اینها ارتباط قلبی. اینها ایمان از توش در نمیآید. اینها عشق از توش در نمیآید. حب و بغض در نمیآید. آن بقیه داستان مال حب و بغض است. آنی که موسی میآید یقه هارون را میگیرد، ریشش را میگیرد. بعد میرود گوساله را میزند، تکهتکه میکند. بعد سامری را پرت میکند بیرون. آن مال بغض است. آن یک آتشی میخواهد تو وجود آدم. واجبالوجود و برهان حرکت و برهان حدوث و اینها، آدم آنجوری نمیشود. خداشناسی در نمیآید از توش، یا اگر در بیاید، خداگرایی از توش در نمیآید. بین خداشناسی و خداگرایی خیلی تفاوت است. ما اینها را میخوانیم. فسوس گوش میدهم، گفتم نشسته بودم درس استاد بود یادداشت میکرد بلندبلند. هقهق گریه کنی. چی چی داری یادداشت میکنی؟تغیّر حال اجازه نتواند درس را ادامه دهد. همینجور مفاهیم پشت سر هم ردیف میکنیم. این نمیدانم در مرتبه فلان، خدا اینطور کرده. «پسر مرا تکهتکه کردند، بعد جنازه او را وقتی برای من آوردند، دست زدم دیدم یک پای او قطع شده.» خوب بریم فصل بعدی. یک ارتباط قلبی و عاطفی. وقتی این را میگوید، باید بیست دقیقه گریه کند. نتواند حرف بزند. وقتی امام از خلقت میگوید، از خالقیت خدا میگوید، شما حالات امام، ائمه را توی بیانهای توحیدیشان نگاه کنید. خیلی لطیف است، فوقالعاده. که یک هو امام اشک دارد. از خدا میگوید، از توحید میگوید، از شدت قطع میشود کلام. بعد بعد از دقایقی. خیلی جالب است. این خداست. این حرف از خداست. ارتباط، این خداشناسی این است. توحید این است. باید از قبلش هم طوری چیده بشود که بشود قدم بعدیاش را برایش این را تعریف کرد. عرض ما این است. خیلی ممکن است بگویند که: «خب آقا! بله، این کار عرفان است، کار کلام و اعتقادات نیست.» بله، ولی باید کلامی باشد که بشود پله بعدیاش این را آورد. این کلامهای موجود، این بحثهای استدلالی و عقلی با بعدش، قدم بعدیاش، ریل بعدیاش این قرار نمیگیرد. آن کلام امامی که بعدش این قرار میگیرد، آن مدل بیان توحیدی امام است که پشتش قرار میگیرد.
خب، خیلی توی مقدمه ماندیم. یکم تندتر برم. به روایتی هم برسیم. چند دقیقهای بخوانیم، انشاءالله. الان میفرماید که: «آنها را به یکدیگر ارتباط دارد و دقیقاً بر اساس براهین عقلی پیش میرود و در هر برهانی تمام مواد لازمه را گرد میآورد و در نهایت دقت مشکلات مسائل توحیدی را حل میکند و پرده از روی حقایق فلسفه الهی برمیدارد.» این بیهمتایی سخنان امیرمؤمنان (ع) و بلندی معانی آن در سطحی که افکار بسیاری از متفکران از فهم آن ناتوان است، سبب شده که برخی از کوردلان در صدور آنها از امیرمؤمنان (ع) دچار تردید شدهاند. نگفته امیرالمؤمنین (ع) نیست و برخی از آنها آنها را انکار کردند. حتی برخی از محدثان نیز به ادعای اینکه «پارهای از آنها به سخنان آن شباهت ندارد»، در صحت انتساب آنها به امیرمؤمنان (ع) به تردید سخن گفتند. در حالی که آنچه از سخنان امیرالمؤمنین (علیه السلام) به ما رسیده است، یک واحد و دارای یک اسلوب است که با یکدیگر کاملاً مرتبطند و هر یکی تصدیقکننده دیگری است.
این خیلی مهم است. یک نظام یکپارچه توحیدی است. تمام قطعات بعدیاش هم از تو دل همین در میآید. نظام حقوقی، نظام خانواده. نظام خانواده از همه بستر توحیدی در میآید: «من آیاته خلق لکم من انفسکم». خیلی لطیف است بابا! از آیات او این است که اینطور کرده. این خودش یک برهان توحیدی است. ازدواج همسر، تقاضا و تمنای شما نسبت به همسر و اتفاقی که بعدش تو ارتباط با همسر برایت میافتد، این خودش یک برهان توحیدی است. کجا تو علم کلام برهان؟ گفتم میگوید: «من با اینها خدا را اثبات میکنم. با اینها میشود خدا را یافت.» خوب پس ما بد چیدیم که با اینها خدا را نمییابیم. بد چیدیم که اینها یک چیزهای دیگری است غیر از آن چیزهایی که برای اثبات خدا میآوریم. آیات الهی را تو سوره روم نگاه کنید، چقدر عجیب است! «و منامکم باللیل». برهان منام تا حالا شنیدید؟ برهان ازدواج تا حالا شنیدید؟ برهان کار نشده. ادبیات علمی بهش ندادند. پرداخت علمی و استدلالیاش صورت نگرفته، وگرنه از همه آن یکی برهانها قویتر و جلوتر. بعد کشنده است. یعنی آن وقتی که طرف دارد در تقاضای همسر میسوزد، میشود حالیاش کرد که این آن وقتی است که تو خدا را میتوانی بیابی و ببینی. تو همین فقر خودت ببین چقدر محتاجی. این بیان ثمرات دارد.
یک نکتهای میخواستم عرض بکنم. نکته خیلی مهم است. یک آیه در قرآن داریم. ببینید اگر مدل بیان توحیدمان درست نباشد، بعد یک جاهایی به مشکل میخوریم با این بحثهای کلامی و فلسفی که مطرح است، واجبالوجود و اینها که تا حالا تو مدرسه یاد گرفتی، شنیدی و فلان. در سوره اعراف میفرماید که: «من بلا نازل میکنم اخذناهم بالبأساء و الضراء لعلهم یتضرعون». بلا میفرستم تضرع کنند. حسّتان را بگویید. واجبالوجود بلا میفرستد بندههایش گریهشان در بیاید. حسّتان چیست الان نسبت به این عبارت؟ اگر هم قبول کنیم تعبداً قبول میکنیم. تعبّدی که کشندگی هم برایمان ندارد. یعنی چی؟ مثلاً چی میخواهی اثبات کنی؟ خب، که چی مثلاً؟ اشک من در بیاید، چی به تو میرسد؟ رابطه من و تو مگر چه مدلی است که بنده ببین، که تو یک کار کنی که اشک من در بیاید. واجبالوجود مگر ممکن است وجود حتماً یک سیخی بزند که اشکش در بیاید. واجبالوجودیت تو اثبات میشود اگر اشک من در بیاید؟ واجبالوجودیت تو اثبات میشود. آفرین! ببین، با آن بیان فقر ملتفِتت میکنم به فقر. بعد آنجا منو مایوس تازگی تو قم بحث میکرد: «هناک الولایة لله الحق». وقتی آمدند دیدند باغشان آتش گرفته، آن لحظه انقطاعی که حاصل شد، آنجا ولایت الهی تجلی کرد. کل بحث این است که تا قبلش اثبات عقلی میشود، اما این بلا که میآید، وارد قلب میشود. ما در کلام تا مرتبهای که خدا را به عقل شما برسانند، وظیفه خودشان را تعریف کردند. به بیشتر از آن کار ندارند. اثبات بقیهاش را شاید سپردن به عرفان یا هر چی. نمیدانم ولی بیان اعتقادی اهل بیت، حتی نسبت به عموم و بیان توحیدی قرآن، خدا را به عقل تو نمیخواهد برساند. به قلب تو هم به این معنا نمیخواهد برساند که جداست. خدا در قلب تو هست. میخواهد پرده را از روی این قلب بردارد ببینی. ملتفِتت کند. حواست پرت شده. «همه شب برندارم سر از این خمار مستی / که هنوز من نبودم که تو در دلم». «القلب حرم الله». خدا هست، حرم خدا حاضر است در قلب، در قلب تو. نه عقل تو. قلب تو مبدأ تمام احساسات و عواطف و عشق و جوشش و لذا مدل کار معصوم، آن کاری است که با عقل تو هم گفتگو میکند، ولی بهعنوان واسطهای برای اینکه با عقلت، با دست عقلت، پرده از قلبت بردارد. حواست را به قلبت جمع کند. ببینی. این میشود بیان توحیدی اهل بیت. حتی با ملحدین، حتی با زنادقه.
خدا را ببینی. «اشهدهم علي انفسهم». آیا فوقالعاده! خدا را دیدید و همین الان خدا برایتان مشهود است؟ بخش عالم زر. این آیه کار کدام مرحله بوده؟ عالم زر بوده؟ نبوده؟ عالم زر داریم؟ نه بابا! اینها را بگذار حاشیه است. هر جا بوده میگوید: یک وقتی، یک جایی، یک کاری کردم با دلت. خودم را در دلت یک جوری حاضر کردم و شاهد شدی. به قلبت، با قلبت مرا و من مشهود قلب تو شدم که تا ابد این مشهود بودن هست. بعداً نمیتوانی بگویی من از خدا دور بودم، راه نداشتم ببینمش و بیابمش. اینها تو قرآن است، سوره اعراف، آیه ۱۷۲. مدلی که ما توحید میگوییم فرق میکند. بله! آیه ۱۷۲: «ظهورهم ذریتهم و اشهدهم علی انفسهم». آنها را شاهد گرفت بر جان خودشان. «الست بربکم». خودت را شاهد گرفت به خودت. وقتی خودت را دیدی، ازت پرسید: «من ربت هستم یا نیستم؟» این پایه برهان است.
در حال بارگذاری نظرات...