‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
«اَلَسْتُ بِرَبِّکُم؟» خودت را شاهد گرفت به خودت، وقتی خودت، خودت را دیدی ازت پرسید: «من ربّت هستم یا نیستم؟» این پایه و برهان خودت را، به خودت نشان داد، وقتی خودت را دیدی، خودت را بهت نشان داد؛ پرسید: «من ربّتم یا نه؟» خودت را که دیدی گفتی: «بَلَىٰ»؛ یعنی با این فقر، با این تعلّق، با این وجود معلّق، با این وجود ربطی، یا هر عنوانی که حالا باید در موردش بحث شود، اصطلاحات فلسفی وجودِ ربطی و رابطه. این را که نشان داد این ربط، متن معلومه، دیدن این ربط عین دیدن آن رابطه است.
چه مدلی است که وقتی انسان، خودْ نفسش را میبیند، گیر نمیکند؟ توی این پروسه ممکن است باعث خودش شود؟ آفرین! این اون نَفسه. دو تا نفس: خدا را فراموش کرده، خودش را فراموش کرده. این به آن خودی که ما آنجا میگوییم خودخواهی و اینها، این خودی که اینجا خودخواهی و اینها، این خود توهّمی ما است. استقلال خود حقیقیاش آیینه است. مگر میشود توی آیینه، آیینه را دید؟ توی آیینه، توی آیینه، آیینه، آیینه هست ولی توی آیینه چه میبینی؟ به آیینه نگاه میکنی عکس آیینه... جز عکس چیزی نشان نمیدهد. آیینه را که نگاه میکنی عکس را تصدیق میکند، صورت را تصدیق میکند. خودت را بهت نشان داد که آیينهای. خودت که به این آیینه نگاه کردی چه دیدی؟ میگوید: چه گذاشتم آنجا، نشان دادم؟ تو آن تصویر آن تصویر اولیه، که هیچ تصویر دیگری نمیتواند خرابش بکند. هرچه تصویر دیگر روی آن بیاید، این تصویر زیرش ثابت است. آن عکسی که در این مرآت، در این آیینه ثابت کردم، آن جلوه و رُخی که تویش انداختم، منم.
«أَن تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هٰذَا غَافِلِینَ»؛ که روز قیامت دربدر نگویی: «من غافل بودم، نمیدانستم، خبر نداشتم، بیخبر بودم.» غافل نبودی، تو از خدا، خدا حاضر بود در قلب تو. از خودت غافل بودی، آن بخشی که به من ربط داشت، در ایجاد توجّه من، توجه تو را تام کرد. تو از این توجّه غافل شدی، تو از آن عکس در آن آیینه غافل شدی. تصویر پر کردم از خودم؛ نمیتوانی بگویی خالی بود، نداشتم، بعد میآمدم دنبال صورت پیدا میکردم، روبروی آن صورت میایستادم. نه، تو صورتهای دیگر را جا دادی و غافل شدی. تو صورتهای دیگر را کنار نزدی. پدرانمان مشرک بودند، ما تو بسترهای مشرک چگونه بزرگ شدیم؟ با فرهنگ مشرکین بزرگ شدیم. بقیه مشرک بودند، ما را، نمیشود کسی مشرک شود. تو حالتِ «السّویه» نسبت به توحید و شرک نداشتیم که بگویی چون آنور ترجیح بلا مرجّح، مرجّحش میچربید، من علی السّویه بودم نسبت به توحید و شرک. فضای جامعه، پدر، مادر، اینور آنور، رسانه، رفیق، اینها، چون به شرک گرایش داشت، وزن شرک را برد بالا، مشرک شدم.
وزن شرک نه تنها بالاتر از توحید نمیرود بلکه اصلاً وزن شرکی در وجود نیست. اصلاً فطرت تو تماماً توحید است. مستقر توحید در قلب تو، در فطرت تو است. از فطرت خودت غافل شدی. از خودت غافل شدی. خودت را که ببینی، مرا تصدیق میکنی. خودت را که میبینی، مرا دیدی. من آنجا هستم. دل که میشکند حجاب رویش، دل شکسته. دل شکسته، بچّه اش رفته زیر ماشین؛ خدا و اهلبیت چه حالت توقعی دارد و اجابت نمیشود و اینها. آن هم باز فطرتاً، فطرتش بهش میگوید که این اونی است که مستجاب میکند و چون توقع دارد و میداند که او است که مستجاب میکند، الان چون استجابت نشده، توقعش حاصل نشده، عصبانی شده. ذیل برهانهاست، برهان کلامی است، بیان خدا و اهلبیت در بیان توحید.
زیرساختهای زمینهای طرح برهان فسخ اذان تو چه بستری این تعریف میشود؟ لوازم طرح این بحث را دارم عرض مینماز! بخوان. «خدایا، خدایی داریم...» یک کعبهای داریم، قبلهای داریم، یک وظایفی داریم، واجبات شرعی داریم، یکیش نماز پنج وقت، فلان. حالا پاشو وضو بگیر نماز. مجرد از همه جا، وای بریم ببینیم خدا را به چه نحوی اثبات میکنند؛ مثلاً برایمان. نه، ما یک علم اجمالی داریم نسبت به خدا و دین و همه اینها. میخواهیم این را تقویتش کنیم. میخواهیم منضبطش کنیم. یک ساختار و انسجام و نظمی برسونیم. خدا و اهلبیت تعریف کرده، بسترش این است: اولاً خدا مستقر در قلب ما و قلب ما توجّه تام دارد به خدای متعال. قلب ما شاهد است خدای متعال، ولی غافل است از این شاهد بودن. چیزی که شاهد است دوگانگی بینش اتفاق افتاد، دیگر اتفاق افتاد. حرفهای شما خیلی شبیه حرفهای ایشون است. گوش بده! خیلی قشنگ گفتم. ایشون خود بنده هستم. میشود کسی شاهد مثال خوبی خودش باشد؟ نشسته دارد با خودش تو در روایت ما گفتند قضیه حضرت برادران یوسف. یوسف گفت: «إنَّک لَأَنتَ یوسف! یوسف!» «و أنتَ یوسف!» تویی تو! خودت یوسفی! از خودش به یوسف بودنش رسیدند نه از یوسف بودن. به اول خودش را دیدند، آنی که دیدند، بعد پی بردند یوسف است. شاهدش بودند، غافل بودند از اینکه یوسف است. شاهد یوسف بودند و غافل از خودِ وجود. شکی ندارد که تطبیقش با موشِک. خدا نمیبینیم. غفلت. حالا تطبیق هم یک عبارتی است گاهی گفته میشود بهترش این است که توجه به توجه خودمان با یک حجابی، با حجاب غفلت. از جانب خدا چند شب پیش با خانواده... میشود که انسان از یک کسی که شاهدشه غافل باشد؟ این همونه، این خودشه، این خودشه. تطبیق نیست. رفت دنبال آتش بود. آتش گفت: «إِنِّی أَنَا اللَّهُ»؛ سوره قصص. «ناراً...» آیا آتش انس گرفت به خانواده؟ راه را ببینم؟ «فَلَمَّا أَتَاهَا شَجَرَةٌ» از درخت: «یا موسیٰ إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ». موسایی نیست؟ کتاب و بانگ. «أَنَا الْحَقُّ...» شنود ورنه این زمزمه اندر شجری نیست. که خوب درخت هست یا نیست؟ خوشگل. رفیق نشده. من با خودت رفیق شدم ولی این غافلم کرده از خودت در حالی که مشهود من خودت است. «الظاهرُ حِجابٌ للباطن». به شیطان هم ما را مشغول ظاهر. غفلت نداشتیم دیگر. در عمقش نتوانستیم برویم، گیر افتادیم. برگردیم به او. بازگشت به او همین رجوع الی الله. اینها میریزد. ما الان نور را از خورشید میدانیم، روشنایی را از خورشید میدانیم. ما عمیقترش میکنیم. ما از حجاب عبور میکنیم. از پیشفرض بودیم و من دارم با شما صحبت میکنم. من دارم صدای شما را میشنوم. حرف که میزنی شما صدای منو میشنوی، من صدای شما رو ... ولی شما اصلاً در تمام این صحبت، یک لحظه حواست به صوت پرت حجاب برای درکت نیست. اگر حواست باشد دیگر از حرف من هیچی نمیفهمی. بانگ صدای خوشگلی دانلود. این کلمه مثلاً یک کلمه را تو ذهنش میخواهد بیارد، معنا را یاد میگیرد یا نه؟ یادآوری. مثال علامه جعفری. یاد بدهند. دو دوتا چهارتا. چهار تا سیب. دو تا سیب با دو تا سیب شد دو دوتا چهارتا سیب. بچّه دو ضربدر. کم کم به ساحت عقل او که راه پیدا کرد، ادراک عقلی او یکی شد. دیگر صورت هم ندارد. گفتیم صورتی بود، ظاهر شده از حقیقت دو دوتا چهارتا که هم ظهورش بود، هم حجابش بود. همه عالم هم مظاهر خدا است، هم آیات الهی است، هم حجاب. ظهور به نسبت اینکه همان حقیقت تنزل. حقیقی که مجرد از گلابی و شکل دو و دو کوچک و دو بزرگ و دو رو تخته ماشین حساب و کامپیوتر و تو ذهن و از همه اینها بری است و تو هیچ قالبی نمیگنجد. نوشتی، همان حقیقت جلوه کرده و حجاب اون هم هست. برای اینکه او تو هیچ کدام. ولی دوتا چهارتا نیست. حقیقی او تو هیچ: ۲ × ۲ = ۴. تو هیچ جای این زمین نمیگنجد. اگر کل کره زمین بشود به شکل دو ضربدر دو مساوی چهار، او باز فوق همه دوتا چهارتا، فوق همه است. او نمیگنجد در این ظرف ظهور مفهوم سیما، سیب و قاعده دوتا چهارتا. حقیقی و رقیقی قشنگتر است. دیگر عبارت ملاصدرا، یک حقیقت است. یک حقیقت. حقیقت دوتا چهارتا، حقیقتی است که در ظرف عقل شما حقیقت معقول این رفیقه یک امر محسوس، تنزل آن حقیقت است. یک دو تا سیب است با یک دو تا سیب که من انتزاع میکنم این دو تا را در برابر آن دو تا و بهش میگویم دو ضربدر ۲ و این ظرف ادراک من از آن دو تا چهارتای عقلی من، بدون این هیچ وقت به آن نمیرسم. من مستقیم نمیتوانم دوتا چهارتا را تو ساعت عقلی ادراک کنم. بگذار علم هم نور است و هم حجاب. حضرت امام رحمتالله میفرمایند: «یک حجابی است که ازش ناگزیریم. بدون علم هم نمیتوانیم برسیم.» که حجاب است ولی ازش ناگزیریم. ناگزیریم. باید با سیب و گلابی و اینها شروع کنیم با چوب. راه دیگری ندارد چرا؟ برای اینکه تو ساعت عقلی باهاش ارتباط برقرار کنی. این واسطه ارتباط با او است و این ظهور او است. همان حقیقتی که در ساحت عقل است، تو عالم حس همیشه که بروز کرده همه عالم حس را گرفته، همه عالم را گرفته. دو دوتا چهارتا و آن حقیقت فوق مکان و زمان و محدودیتها و نقایص این ماده و محسوس است. رنگ دارد، محدودیت دارد، مکان دارد، زمان دارد، درسته؟ نوشتن دو دقیقه وقت میبرد، یک دقیقه وقت میبرد. حقیقت دوتا چهارتا مکان. همه جایی بری از عیوب است. مفهوم خیلی وارد مفهوم مصداق نشویم چون بحث لطیفتر از مفهوم یک حقیقتی است که محدود شده، حد خورده. حقیقت دوتا چهارتا توی این مثال سی، توی این سیبها، جلوه خورشید بوده. حقیقت است. حالا این نور ظهوری از آن خورشید است، هست. اما چون همه خورشید را نشان نمیدهد به ما میشود حجابی از آن و خود همین که بهش میگوییم خورشید، این خودش حجاب از خودمان. خورشید است؟ خورشید نیست. خورشید تو اتاق هست، به معنای خود خورشید. حتی فوق اتصال خورشید داریم یک نور خورشید خود خورشید است. باید با عملیات عقلی، با عملیات توجهی، ادراکی توی ساختارهای زندگی معیشتی و اینها. خدا کارش همینه، دستورش همینه. کار وظیفه ما از این غفلتها. همان بحث یعنی ما خودمان را در شرایطی قرار بدهیم که آن شرایط، شرایطی است که خدا انتقال میدهد یک نفر، توجه سوز. فرار کنیم آنجایی که توجّه است. این بستر توجه. تو همان غار خدا توجّه میدهد، هم با اینها توجه میسازد، برای دیگران تا ابد نازل میکند توجّه. حفظشان میکند. آقا حالا خواب اینها را هیچی. آب نخوردند بفرمایید، از دنیا رفتند. خوابیدند. مرده که تشنگی گرسنگی ندارد. آن مرده دوباره زنده میشود، ولی بدنشان چه طور؟ نیاز داشت. زخم بستر ولی غاری که به صورت طبیعی آدم آنجا کلاً میمیرد از گرما و سرما و درنده. یعنی اصفهان مرکز ناامنی است از یک جهتی ولی آنجا را خدا میکند مأمن. بعد نیازت به آب را هم تأمین میکند. آب بدنت را حفظ کرد. ترکیب خورشید را هم که خدا دیگر اشاره میکند یعنی عالم را نظام اسبابی عالم را مطابق میکند با تو. خیلی عجیب است! وقتی یک کسی با خدا اینجوری مواجه میشود، خدا کلاً همه مسیرها را عوض میکند. به مثابه رفع حجابهاست که ما این تو سپردن به خداست دیگر. مدیر و مدبّر او است و پس حالا جمعبندی که فعلاً تا اینجا داشتیم: ما در صدد بیان معارف توحیدی و توحیدی هستیم. توحید چه اثبات کردنی نیست بلکه در درون ما ثابت است و فقط نیاز دارد به توجه و التفات و توجه به اینکه غیر را راه ندهیم، نگذاریم دیگرانی اینجا حجاب بشوند. دیگرانی که هستند و باید باشند. هستند و بابد باشند. پدر و مادر هستند و باید باشند ولی پدر مادر ندیم. محیط پیرامونی که هست و باید باشد ولی ازش متأثر نشو، غفلت نگیر، رنگ نگیر. آب هست و غذا هست و باید باشد، مشغولش نشو، غافلت نکند. زندگی مادی و طبیعی و دنیایی غافلت نکند. شئون اعتباری که باید باشد. مالکیت، پول، زندگی، مشغولت نکند. «لَاتُلْهِکُمْ أَمْوَالُکُمْ وَلَا أَوْلَادُکُمْ». باید باشد. زندگی بدون بچّه نمیشود. بچّهات مشغولت نکند، غفلت نی آورد. بدون مال نمیشود، مال مشغولت نکند، حجاب نشود. از وظایفت، از ارتباطت غافل نشوی. این، آن توحید اصلی توحیدی است که میسوزاند. اغیار و اَنداد. شرک سوز هستی سوز هم هستی ساز است، هم هستی سوز است. هم داده، هم داده، هم میگوید: «نگاه نکن». هم داده، میگوید: «حواست پرت نشود». تلطف میکند به مریم، بچه میدهد در آن اوضاع، به اعجاز. بعد میگوید که حواست پرت شد، عنایتم کم شد. غافلت نکند، غافلت نکند. دادم که مرا ببینی، مشغول خودش نشو. خیلی نکته مهم است و همه هستی را آیینه و آیه میبیند و با همه هستی به او منتقل میکند. لذا ازدواجش هم میشود آیه الهی و میشود برهانی برای دیدن خدا. خوابش همیشه آیه الهی و برهانی برای دیدن خدا است. که فضای فلسفه و کلام ما با همه خوبیها و اتقانی که دارد این امتداد و این کشش و این ظرفیت توش نیست. این کشش دلبری و دلدادگی با خدای متعال توش نیست. این امتداد عاطفی و احساسی توش نهفته نیست. با این مفاهیم نمیشود عشق بازی کرد. با واجب الوجود نمیشود دلدادگی کرد. با محرک حرکات و نمیدانم تعابیر این شکلی قدیم ازلی. این قدیم اون قدیم هست در مرتبه صفاتش هم او را به عنوان قدیم قبول داریم ولی این ارتباط با خدا، این ارتباط عاطفی و توجهی این شکلی است که درد ما مستقر بشویم تو نقطه فقر خودمان که تو آن نقطه فقر است. ما به خودمان، دیدن خدا تو همان نقطه براهین را باید جوری بچینیم که آن نقطه فقر دیده بشود. فقر خودمان به هستی نگاه آیینه به خودمان و هستی همین نگاه، نگاه فقر. بین همه را در فقرشان میبیند. لذا منطق امیرالمؤمنین در بیان توحید و منطق اهلبیت این منطقه این مدلی طرح توحید میکند با فقر از عالم میگویند. ما با نظم میگوییم آن هم خوب است و درست است. خود اهلبیت هم گاهی از این استفاده میکنند ولی اگر نظم هم میگویند از دریچه فقر این موجودات منظم اینها را معرفی میکند. مشغول به خود اینها نمیشوی. پس آن هسته مرکزی بحثمان همین است: لسان اهلبیت در بیان توحید لسانی است که متمرکز روی فقر است. تو آن فقر اصلاً خدا دیگر نیاز به اثبات ندارد. خدا ثابت است تو آن فقر، تو آن حفره. خدا حاضر است. صمد است؛ فرمود: «من با صمد میتوانم همه هستی را برایت تفسیر کنم.» امام صادق با خود کلمه صمد. «کلمهای است که همه هستی برای اینکه همه هستی و از صمد دلالت و از صمدی که همه هستی را پر کرد.» خدا یک جایی نیست. خدا همهجا است. همهجا است. خدا همه چیز است. همهجا است. لذا با همه چیز به او میشود منتقل شد به شرط اینکه به فقر همه چیز التفات کنید. با فقر همه چیز در فقر همه چیز او دیده میشود.
در حال بارگذاری نظرات...