‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد، الان الی قیام.
مطلب علامه این است که یا کسی قائل به سفسطه است، یا قلب واقعیت. قالب این است که اصلاً ما واقعیتی نداریم. و اگر واقعیت را پذیرفت، که اگر هم گفت هیچ چیز، هیچ واقعیتی ندارد؛ تو همهاش پندار و خیال و توهم و دروغ است و هیچ چیزی نیست. به او میگوییم که همین گزارهای که گفتی، به آن اعتقاد داری یا نداری؟ هیچ چیزی واقعیت ندارد، هیچ چیز واقعی ما در این عالم نداریم. اگر واقعیت را، اگر اعتقاد به آن نداری، که با خودت مشغول خالیبندی و بازی و چرت و پرت میگویی. اگر قبول داری، پس واقعیت را قبول داری. هست که قبول داری؛ یک واقعیتی هست تو این عالم. آن واقعیت چیست؟ اینکه هیچ چیز واقعیت ندارد. این واقعیت دارد. چه ربطی به آن واقعیت ما دارد! وقتی واقعیت شما پذیرفتید، این یا خود واقعیت است، یا نشئتگرفته از خود واقعیت، یا متن واقعیت است، یا فرع واقعیت و حکایت میکند از متن واقعیت بدون خود واقعیت. ضربالمثل است که نمیشود که "تظایف" (اضافه شدن، فرع بودن) پدر یا پسری است. پسرخوانی پسر خاله و پسر، یعنی پدری هست که پسری هست. پسر حکایت میکند از پدر. تظایف فرع واقعیت، حکایت میکند از خود واقعیت. خود واقعیت مربوط به کجاست؟ فلسفه، اصل و علو.
بعد گفتیم که ذیل کلام میآید چه اتفاقاتی میافتد. اصول و فقه. بین فلسفه و کلام، خودش معرفتشناسی. مثلاً میتواند جزو مباحث اصیل باشد، بلکه مقدمه حتی به بحثهای فلسفی. از جهت بعضیها، قبل از این مباحث فلسفی، از معرفتشناسی است. دیگر ناظر به مقدمات بحث. دیگر هر چه که میبینیم مخاطب نسبت به بحث شبههای دارد، ابهامی دارد، نسبت به آن یک قدم عقبتر میرویم.
خوب بحث ما این بود که نحوه پرداخت مسائل توحیدی در لسان دین. حالا ما عرض کردیم، به عنوان یک انسان معتقد، مباحث را پذیرفته و از این منظر داریم تحلیل میکنیم. البته خروجی بحثمان این است که به یک گفتمان عقلی محض و یک ادبیات بروندینی هم ان شاء الله میرسیم؛ برای اینکه بتوانیم با یک کسی که خالی از هر گونه اعتقادی است، مکالمه کنیم و گفتگو کنیم. ولی الان زاویه ورودمان به بحث این نیست که با خودمان هم بخواهیم با این ادبیات صحبت بکنیم. چون نکته روششناسی اینجاست. روش طرح مباحث توحیدی در قرآن و در روایات، به نظر میرسد کمی متفاوت با ادبیات فلسفی بیان شده. با اینکه بیان فلسفی کاملاً درست است و اصل است. کاملاً اصل بیان فلسفی به معنای نه علم فلسفه، نه حاصل اندیشهها و گفتههای فلاسفه، به معنای بیان عقلی و بیان استدلالی محض، و برهان خالص. قبل از کلام و فلسفه بخونیم؟ نه، قبل از کلام باید تفلسف کنیم، فلسفیدن داشته باشیم، به این معنا که فلسفه. نه یعنی ببینیم ملاصدرا چی گفته؛ آن هم که تقلیدی میشود. که خب آن نقطه ورود را عرض کردیم، از یک ابرفیلسوف، ابرعارفی که تمام مجموعه معارفش یکسان و هارمونیاش دقیق با همدیگر تناسب دارند و خیلی برای خود بنده این بحث واقعاً عجیب و جالب است. هر چقدر شما در روایات بررسی میکنید، که حالا ان شاء الله خواهیم خواند با تلاوت از کتاب و توحید کافی، میبینید دقیقاً همین بیان امیرالمؤمنین است که حالا عرض شد به عنوان حدیث برهان فسخ قضا و یک ادبیاتی.
چند تا نکته عرض بکنم. توجه کنید، نکات شاید جالبی به نظر بیایند. معمولاً فضای فلسفی این است که از کمالات موجودات به خدا میرسند. میگوید تو هستی. ممکنالوجودی. برهان امکان تو، یا خودت به خودت هستی، که اگر خودت به خودت هستی، آنگونهای باید باشی که خودت میخواهی. آنگونهای که خودت میخواهی نیستی. خودت به خودت نیستی. واجبالوجود باشی، واجبالوجود باشی باید از ازل باشی تا ابد. در حالی که تو میدانی از ازل نبودی. از یک جهت برهان امکان و برهان حدوث خیلی به هم نزدیک است، شکل و صورتش، صورتبندیاش به هم نزدیک است. میگوید تو الان میخواهم که اذیت. معمولاً مدل طرح مباحث فلسفی در اثبات خدای متعال این مدلی است. حالا جزئیاتش را بعداً بیشتر صحبت خواهیم کرد، ان شاء الله. چندین برهان در فلسفه گفته شد، شاید بگوییم، و شاید هم نگوییم. حالا فعلاً اشارهای دارم میکنم. مثلاً در برهان امکان که خب بهترین برهان، برهان امکان است. برهان حدوث، بهتر از برهان حدوث، برهان امکان است. اشرف این براهین در بحثهای فلسفی، برهان امکان است. البته صدرا که قائل برهان صدیقین است. حالا همان برهان امکانی که سینویها مثلاً میگویند و مشائیها، ابن سینا، طرفداران او؛ در فضای فلسفه هم خیلی رایج است. معمولاً دهانبند میآورند. یعنی با کسی صحبت میکنی، دهانش بسته میشود که آقا تو هستی. بودنت به چه کیفیتی است؟ واجبالوجود باشی باید از اول بوده باشد. حدوث یعنی یک عدمی قبل از وجودت بوده. میدانی وجودت از یک جایی شروع شد. اگر از اول بودی و به خودت هستی، تو باید نسبت به این، آنچه که بودی و هستی و فلان و اینها اشراف داشته باشی و از خودت باشد همه وجودت. در حالی که میدانی از خودت نیست و تصدیق هم میکنی که آنچنانی که میخواهی نیستی. تصدیق میکنیم وجود تو محدود است. نقایصی، ضعفهایی، محدودیتهایی در خودت میبینی. آنی که وجودش از خودش است، خود وجود است، خود وجود. آنی که خود وجود است، خود کمال است، خود وجود است، خود هستی است، خود بودن است، خود علم است، خود قدرت است. من نه خدا قدرت نیستم. دیگر نمیدانم که نه خدا قدرت نیستم و خود اراده نیستم. من تحت اراده، من تحت قدرت. نقطهای که وجود خوب کمال است. اگر شما کمال را در چی میبینید؟ هر چیزی که به عنوان کمال مطرح بکنید، یا هست یا نیست. یا از صنف بودن است یا صنف نبودن. اگر صنف بودن، پس کمال میشود از صنف هستی به یک جهت. اگر صنف نبودن، که خودش تناقض است، پارادوکسیکال. چطور است که کمال است ولی نیست؟ کمال در نیستی؟! کمال در بودن! اگر وجودی خودش عین وجود است، باید خودش عین کمال باشد. خود کمال باشد. از خودش باشد دیگر. خود از وجودش از خودش است. یعنی کمالش از خودش باشد. حتی نسبت به خود مجردات، ملائکه هم که شما باشید، علم در حال افزایش است. امام معصوم هم که باشد، علم در حال افزایش است. این خودش دلالت بر این دارد که این خدا نیست. اسمش افزایش پیدا میکند. ملائکه در گفتگو با خدا در مورد حضرت آدم، علمشان افزایش پیدا کرد. با اینکه مجردند، بدن هم ندارند، ماده هم نیستند. همان مجرد محض هم استعداد اشتداد دارد. میتواند بیشتر از این باشد. همان میتواند بیشتر از این باشد. معلوم میشود که از خودش نیست. چون آنی که از خودش است، دیگر بیشتر از این معنا ندارد. خودش بیشترین است. خودش اصل است. خودش همه چیز است. اگر قرار است که بیشتر بگیرد، یکی دیگر هست که بیشتر دارد که به این میدهد. آن میشود مبدأ. آن میشود اصل. خود وجود بیشتر است، کمتر است. یک کسی که دیگر بیشتر برایش فرض ندارد، بالاتر برایش فرض ندارد، تحول برایش فرض ندارد. البته اینها ترکیبی از براهین مختلفی است که در فضای فلسفی گفته شده. یک بخشش برهان حرکت. بودنش ضروری است. ممکنالوجود بودنش ضروری نیست در وجود. خوانش فلسفیاش این است: آنی که بودنش ضروری میشود، ممکن است. آنی که نبودنش ضروری و بودنش ضروری است، میشود واجب. آنی که نبودنش ضروری است، میشود ممتنعالوجود. من بودنمان که به وجدان خودمان ضروری نیست. میتوانستیم باشیم، میتوانستیم نباشیم. در این حالت بینابینی که بودیم، به یک طرف حرکت کردیم، به یک طرف سوق داده شدیم به سمت بودن، نه نبودن. چی ما را به این سمت آورد، نه به آن سمت؟ چون ترجیح بلامرجح میگویند محال است. نمیشود که یک چیزی یک طرفی ترجیح نداشته باشد و ترجیح داده بشود. وقتی ترجیح داده میشود، یک مرجحی هست، یک ترجیحدهندهای هست، یک ترجیحبخشی هست. انقلاب هم که محال است. نمیشود که خودش به خودی خود حرکت بکند از ممکنالوجود به واجب. چون اگر به خودی خود بخواهد حرکت بکند، یعنی خودش دارد خودش را میبرد آنجا. خودش دارد به خودش میدهد. پس یعنی قبل از اینکه داشته باشد، داشته. خودش دارد، دارد به خودش میدهد. خودش خودش را میکند واجب. روشن است؟ من ممکن که علیالسویه بوده بودم و نبودنم. خودم خودم را کردم واجب. یعنی قبل از اینکه ممکن باشد، واجبالوجود بودم. داشتم وجوب و ضرورت را که دادم به خودم. روشن است؟ اگر کسی فکر بکند اشکالی ندارد. خب پس این میشود برهان امکان. امکان وجود میگوید که تو از حالت امکانی علیالسویه بودی، وجود پیدا کردی. خودت هم که نمیتوانی به خودت وجود داشته باشی. ممکن هم که نمیتواند به تو داده بشود. چون ممکن است، خودش ندارد که بدهد. ندارد که نمیتواند ببخشد. مگر که داشت به خودش میداد. اگر ممکنی وجود به حد ضروری را دارد که به تو داده. مهربان بوده و شما را برداشته کرده. بعد چه جور ممکنالوجود و باز همان مشکل بعدی که ضرورت را دارد؟ تناقض دیگر. ضرورتبودن را دارد که به شما میدهد. در الهیات، بحثهای فلسفی معمولاً هست. مثلاً در خود بدایهالحکمه مثلاً هست. در کتب فلسفی الهیات شفا مثلاً یا جاه. خدمت شما عرض کنم که دانستنش خوب است. اگر میخواهیم در بحثهای کلامی و اعتقادی کار بکنیم، آره. ولی در این سیر بحثی که ما الان داریم، شاید خیلی این زمین نباشد. ما یک مدل طرح بحث توحیدی داریم در مباحث فلسفی که اینگونه استدلالهای معمولاً چیده میشود؛ مثل برهان امکان وجود، مثل برهان حدوث که میگوید شما نبودی و الان هستی و لاجرم باید چیزی به تو هستی داده باشد که او دیگر خودش حادث حادث باشد. باز دوباره چی پیش میآید؟ «نبودی و الان هستی». اگر وجود تو از یک حادثه دیگر گرفته، تسلسل پیش میآید. از آنی که گرفتی، از خودش است. از کی گرفتم که ح تا به نقطه وجودی باید ختم بشود، نه به نقطه عدمی. در حال عدم نیستی با ختم آمیخته است با همدیگر. تسلسل قاطیش میکنند همیشه.
ملاحظه میفرمایید، در براهین فلسفی از وجود ما و از بودن ما و از کمالات ما منتقل میشوند. برهان نظم: این عالم نظم دارد، پس یک ناظمی دارد. نظم دارد، امر وجودی. پس یک کسی هست که بهش نظم بخشید. درست. برهان نظم. برهان حرکت: این حرکت دارد این عالم، همه چیز حرکت دارد. یک کسی هست که به اینها حرکت بخشیده که خودش فراتر از حرکت است. به سمت شدت حرکت و هی دارد بیشتر میشود. یک کسی هست که دیگر بیشتر و بیشتر، فرض بیشتر داشتن و این شدت پیدا کردن در آن نیست. او داده. فوق حرکت است. در مورد او ثبوت گفته میشود. سکون گفته نمیشود. در برابر متحرک، ساکن نیستیم. ما میگوییم یا دارد حرکت میکند یا ساکن است. نه، او ثابت است. ساکن نیست. مثلاً این گرسنه است یا سیر است. میگویند گرسنگی و سیری مال کسی است که جوف دارد و شأنیت خوردن دارد. وقتی چیزی اصلاً شکم ندارد و جوف ندارد، اصلاً گرسنگی و سیری برای او معنا ندارد. در مورد این مثلاً کتابخانه گرسنه است یا سیر است؟ سکوت! پس حرکت برای خدا نیست. این هم میشود برهان حرکت. پس مجموعاً در بحثهای فلسفی ناظر به کمالات، از دریچه کمالات به خدای متعال منتقل میشوند.
ولی خوب، نکته جالب، ولی آنقدر که آدم در مدل قرآنی و روایی ما میبیند، خصوصاً در بیانات امیرالمؤمنین و سایل اهل بیت علیهمالسلام، و روایاتی که از امام صادق علیه السلام رسیده، از امام رضا علیه السلام رسیده، به جای اینکه از بودِ ما و از کمالات ما به خدا برسد، از نبودِ ما و نداریهای ما به خدا میرسد. نکته لطیفی است، خیلی روی این باید فکر کنیم. خیلی مطالعه کنید. یعنی هر چقدر شما در این بحثهای فلسفی مطالعه کنید، بعد روی آیات و روایات مطالعه کنید، با این زاویه دید اگر مطالعه کنید، پررنگتر میبینید. با اینکه جفتش حرکت عقلی است. جفتش درست است. آن هم همین را میخواهد بگوید. کار عقلی، بداهت عقلی که دوگانگی برنمیدارد. حکم عقل است دیگر، بدیهی است، واضحات. ولی نحوه پرداختش فرق میکند. چون آن امتدادش متفاوت میشود. آن توحیدی که زیرساخت اخلاق میشود، به قول علامه طباطبایی در "علی و فلسفه الهی" که همه اسلام ظهور توحید است و از توحید که اخلاق اسلام شکل گرفته و از اخلاق، شریعت شکل گرفته، یعنی فقه ما متناسب با نکات خیلی مهم است. اینها ثمرات دارد. تفاوتش چیست؟ همه چیزهایی که در فقه به ما گفتند، از سرچشمه اخلاق نشئت گرفته. آن را که در اخلاق به ما گفتند، از توحید نشئت گرفته. اگر به شما گفتند که آقا مثلاً حق مثلاً فرض بفرمایید کارگر را مثلاً زود بده، مستحب است. قرارداد که میبندی، این شکلی باشد. بنویسید پول قرض دادیم فلان. جنبههای اخلاقی چطور میشود؟ امانتداری، وفای به عهد، اخلاق دیگر. کمالات اخلاقی دیگر. محبت به دیگران. وجود به اینها نمیرسی. بعد اینها، این کمالات اخلاقی از توحید نشئت میگیرد. آن توحیدش چه نوعی است؟ یا کمالات خدای متعال زیرساخت اخلاق را شکل داده، یا نقایص و فقر ما. یک نکته خیلی مهم است. یک بار اخلاق را مثلاً گفتند حسن خلق داشته باش، چون جلوه اوصاف الهی است. "محُسِن"، محسنالنینژاد. اسماء الهی. محسن، مجمل، منعم، کریم یا کریم و یارم. درست. این کمالات را گفتند. تو هم متصل باش به عنوان خلیفه. بعضی چیزها: بخل، بخل به فقر و محدودیت من برمیگردد. در بحثهای اخلاقی باهاش مبارزه کرد. در فضای فقه جوری دستور دادند که این اخلاق را مدیریت بکند، یا آن کمالات را برایت ایجاد بکند. گفته انفاق کن. انفاق کنی چی میشود؟ مستحب است دیگر. زکات فطره واجب است. خمس واجب است. صدقه مستحب است. بخیل بودن را از بین میبرد، قوی میکند تو را در جنبه انفاق. انفاق آن کمالات و ملکات را در تو شکل میدهد. "محسن" میشوی. "مجمل" میشوی. "منعم" میشوی. "کریم" میشوی. اینها زیرساختش چیست؟ اینها همهاش بروز توحید است. این توحید، این توحیدی که عرض میکنم.
شما آیات قرآن را ببینید. مثلاً قضیه حضرت ابراهیم خیلی جالب است. سوره انعام. سوره احتجاج. یک بار با این نگاه سوره انعام را بخوانید و تدبر کنید. ببینید مهاجر گفتگو، حجت آوردن، استدلال، قانع کردن خصم. شما چند جا در سوره انعام این را میبینید. با مشرکین، با ملحدین بحث میکند. چی میگوید؟ حضرت ابراهیم مثلاً چرا وقتی که ماه و ستارهها را دید که اینها را میپرستند. خورشید و ماه و ستاره. این خورشید چقدر خوب است، چقدر زیباست. یه ربی دارد. بعد متمرکز کرد روی افولش. بعد «لا احب الافلین» گفت. البته باز همین را هم فلاسفه برهان حرکت میدانند. اشکالی هم ندارد. درست است. چینش عقلیاش درست است. لسانش متفاوت است. لسانش لسانی است که امتداد تربیتی دارد. آنی که در فلسفه داریم، درست است. ولی لسانش، لسان امتداد تربیتی نیست. توحید صفرش، قدم اولش با توحید صدش یکی نیست. ولی آنی که امیرالمؤمنین فرموده، که حالا روایتش را میخوانیم، خیلی جالب است که قدم اولش با قدم آخرش یکی است. یعنی کسی که میخواهد اجمالاً خدا را بشناسد، وارد دین بشود، تصدیق کند، همین توجه به فقر و محدودیتهایش کافی است برای اینکه قبول کند مدبری دارد، ربی دارد. که امام صادق علیهالسلام فرمود: کسی هم که در عالیترین درجه است، مثل آیا قاضی سلمان است، آن هم همین است. آن هم خدا را در همین مرتبه میبیند. قضای معروف دیگر از آقای قاضی که شاید شنیده باشید. در سجده من عاشق علی محمد بروجردی گفته که او را طولانی دیدیم که دیدم در سجده ذکری دارد میگوید. نزدیک دیدم که میگوید: «حسن الهی، حسن الهی، حسن الهی، حسن الهی، حسن الهی». ذکر خاصی است مثلاً از اسماء الله. ایشان فرمود که: «خدایا پسری تازه به ما داده، اسمش را حسن گذاشتیم. این نوزاد، رویاش پتو بیندازیم، میچیند. پتو را برداریم، هیچی. زمین بگذاریم میدانی چه میشود؟ خدایا من هم مثل حسن، کلاً رها هستم.» تا آنجاها میرود. این تفاوتش در این است، چون توجه و تمرکزش روی نداری است، نه داراییهایش. خدا را از دریچه چیزی که دارد نمیبیند. خدا را از دریچه چیزی که ندارد میبیند. موجودات را از دریچه آنچه که دارند میبیند و به خدا منتقل میشود. حضرت ابراهیم نمیگوید که این چقدر خورشید قشنگی! خب این نظمش را ببین. چرا دست برهان نظم نمیگذارد؟ هر شب میرود، صبح دوباره میآید. برهان نظم هم هست. قرآن برهان نظم ندارد. قبول ندارم که نمیشود. فعالیت عقلی شما. هزار تا برهان دیگر هم بیاورید، خدا همه را قبول دارد. سگ عقلی، عقل التفات. توجه برهانی، برهان حرکت.
در حال بارگذاری نظرات...