‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
برهان حرکت، برمیگردد. حال، غرض و عرض بنده این است که تفاوتی هست بین روش قرآن با روش فلاسفه و روش اهلبیت با روش فلسفه. حضرت ابراهیم دست میگذارد روی «آفلین» و به افولشان دست میزند. بعد، ببینید علامه نکات خیلی قشنگی در مورد بحث افول دارد. اگر هم به همه موجودات ارجاع میدهد، آن بتها را حضرت ابراهیم وقتی شکست، در قضیه بت بزرگ دست روی این نگذاشت که "مصنوع خودتان است." آخر سر این را گفت: "مصنوع خودتان است،" ولی از فقر؛ یعنی ملتفت کرد به فقر بت بزرگ. اینها نه از بودن بت بزرگ، اینها را منتقل کنه به اینکه پس یک بودِ دیگری باید باشد که واجب است. این ممکن است. او برهان امکان نیاورد، برهان حدوث نیاورد که این یک مدت نبود حالا هست. ببین حادث است، پس قدیم میخواهد اینها را بگوید. میتوانست برهان حدوث بیاورد، میتوانست برهان امکان بیاورد. روشن است آقا هستی، ولی چه گفت؟ گفت چرا نمیتواند بقیه بتها را بشکند؟ بعد، در این خیلی لطایف هست. در این خیلی لطایف هست. چند جا ما در آیات قرآن و روایات این را داریم که اگر شریکی باشد، حضرت فرمودند شریک خدا یا قوی است یا ضعیف. قوتش را از او گرفته. اگر قوتش را از او گرفته که خوب یکی است. اگر شریک گرفتند، متوجه نیستند که این قدرتش را از خدا دارد. استدلال عقلیاش از این حالت که خارج نیست؛ یا قدرت دارد یا ندارد. اگر قدرت ندارد که هیچ. اگر قدرت دارد، یا از خودش است یا نیست. اگر از خودش ندارد، یا قوی است یا ضعیف. اگر ضعیف است که باید برود زیر بلیط آن، یک خدای ضعیفی است که باید تسلیم باشد. اگر خدای قوی است -اینجایش مهم است- اگر خدای قوی و دعواشان بشود، چرا در ساختار عالم شما قدرتنمایی، شما در مسئولین ما قدرتنمایی؟ جنگ قدرت آثارش محسوس است. زمان آقای لاریجانی، آقای احمدینژاد یادتان بیاید. بخشنامه میزد، مصوبه میزد، لاریجانی لغو میکرد. محسوس دعواست بین این دو تا. مجلس امور است. شاید یادتان باشد، شاید یادتان نباشد. دعوایی بود. خورشید طلوع کن، امروز طلوع نکرد. مثلاً میخواهم بگویم چرا دعوا است؟ دیگر نظام قدرت دستهبندی هم شده باشد، یکی زمین مال او، یکی آسمان مال او. بالاخره اینها را کی بین اینها باز دوباره رابطه و رفاقت و نظم ایجاد میکند و هر کدام را سر جای خودش نشانده است؟ به یک مدت بالاتری باید ختم شود. یا باید هر دو منقاد باشند نسبت به یکی بالاتر. تسلیم آن هم به چه وجهی؟ به چه علت؟ یعنی چه؟ آیه سوره اسرا میفرماید که اذان لتخذوا آیه را کامل میخوانم «قُل لَّو کَانَ مَعَهُ آلِهَةٌ کَمَا یَقولُونَ إِذاً لَّابْتَغَوْا إِلَى ذِی الْعَرْشِ سَبِیلاً» اگر با او خدایانی بود که بتوانند به عرش دست یابند، البته نزاعی میشد. به هر حال، یک نزاعی هست. یک نزاعی هست. اگر هم صلحی باشد، صلح بعد از نزاع است؛ یعنی نزاعش دیده میشود، بعد صلحش دیده میشود. آتش زیر خاکستر. ایران و عربستان را میبینید؟ محسوس است. میدانید که آقا اینها با هم سر سازش ندارند. مشخص است. در ساختار هستی این نیست؛ یعنی میگوید آخر آقا اینها هیچ کدام هوس نشستن بر عرش را ندارند. چه طور خدا دو حالت است؟ یا عبد است یا اله. اگر اله است، که باید هوس داشته باشد بر عرش بنشیند. برای چی الان تن داده به الوهیت آن یک دانه؟ تهش این است که یک دعوایی بشود، زورشان نرسد، بعد از اینکه زورشان نرسد، صلح کنند. یا الهه یا… از این بیان دارم میگویم، وگرنه اینکه هزار و یک اشکال منتفی با این نحوه بیان دارم عرض میکنم. سر سازش با شریک ندارد. کنار، یک محدودهاش را بریده دیگر. اگر آلهه هستند، جاهایی کور کردند محدودیت، محدوده اعمال قدرت. خیلی استدلال لطیفی است. آخر یک دعوایی میشود. بعد جنگ است، مال بعد دعواست که حالا تو هم همان تیکهات را داشته باش، من هم این تیکه را داشته باشم. تازه این هم این نیست که آن میل اینها که از بین نمیرود. نحوه پرداخت مسئله حضرت ابراهیم روی همین دست میگذارد. کی فطرتاً این شکلی است؟ اگر چند تا الهه، اینی که پرزورتر است، یک بخش از برهان حضرت ابراهیم این است. آقا در این بتکده صد تا بت بود. یکیش از همه گندهتر. این گنده نباید حسودی کند که آقا من گندهام، کوچولو سجده میکنیم؟ کاملاً طبیعی است. اگر آلهه باشند، باید دعوا بشود. قدرت کند. کاملاً عقلی است تمرکز استدلال و برهانش. چیست؟ میگوید که تو میگویی این کارها ازش در نمیآید، نمیتواند بشکند، نمیتواند بت دیگری را بشکند. من دستم را روی همین «نمیتواند» میگذارم. میگویم با همین «نمیتواند» ها، استدلالم را میآورم و اثبات میکنم که اینها خدا نیستند. عرض کردم اصلش هم در نفی به معنای دقیقش؛ اما راه نداریم به اینکه خدا کیست. یک اشکال دیگر که شاید بشود گرفت به این برهانهای فلسفی این است که خیلی از همان اول بنا دارند که بگویند خدا کیست. چون بحثهای پراکندهای داریم. هر جایی یک بخشی را داریم. میگوییم اینها در بحثهای توحید صدوق خیلی بیشتر... گوش بدهید که غرض اصلیمان آنجایی بود که ما در مورد خدا لسان روایت، در مورد اوصاف خدای متعال بیشتر درب این است که خدا چیست، نفی و صفات. خیلی لطیف است. کمال توحید، نفی و صفات. اصلاً رسیدن به توحید به این است که صفات را از خدا نفی کنیم. خدا اینها نیست. برای اینکه ما درکمان از صفات هم محدود است. جذاب است. نمیتوانم. اوحی و امیدی که گفتی تو آزادش نکردی، خدا آزادش کرد. آزاد کردم، او را کشتم، حیات دادم. خب میتوانست بگوید که آقا این حیات الان امکانی بود یا وجوبی بود؟ از خودش داشتی یا از دیگری؟ حرفهای فلسفی بزند. این حیات که مال خودت نبود. خیلی لطیفهها! خیلی رو باید فکر کنیم. ما باشیم، ذهنمان سریع میرود به سمت آن. حیات داشت. تو که بهش حیات ندادی. میگوید امتداد حیاتش را بهش دادم. میگوید امتداد حیاتش را هم بهش ندادی. انقطاع حیات نکردی. تو که حیات ندادی. تو میتوانستی حیات بگیری، نگرفتی. این که نمیشود حیات دادن. حضرت ابراهیم با این بیانات اصلاً نمیآید با نمرود صحبت کند. روی آن «نمیتوانما»، خیلی اینها لطیف است. برای گفتوگو، برای نقطه آغاز مباحث توحیدی، از «نمیتوانمها» شروع کنید. از «نمیدانمها» شروع کنید. من از خودم هستم، از خودم به خودم. خیلی مثالهای ابتدایی میشود زد. نمیدانم دیگر... همه مرغ... سریع تصدیق میکنیم که مثلاً آقا تو الان علم شیمی خبر داری؟ مثلاً علم فیزیک میدانی؟ نجوم میدانی؟ و همینطور مسائل مختلف. تو الان زبان چینی جلویت بگذارم، بلدی؟ مگر نمیگویی میتوانم؟ معنایش را در خودت ایجاد کن. معنایش را در خودت ایجاد. به خودم مستقل هستم، از خودم. من چندین جلسه اصلاً دعواها سرِ خدا نیست. یعنی ما با بیانهای فلسفی که شروع میکنیم، هیچ اتفاقی... خدای هست و برهان وجوب و امکان و نظم و فلان، زیرساخت عقاید و زیرساخت اخلاق و فقه و اینها. مثلاً میگوییم آقا حجاب. حجاب، زیرساخت اخلاقیش چیست؟ عفاف، حیا. حیا به توحید برمیگردد. الان این توحید ما از تویش حیا درمیآید. خدا هست، وجود، نظم، امکان، فلان. شریعت فرستاده. من این را دیدهام به کرات. از خدا که میگویید به این نقطه که میرسیم، میگوید خدا از من هم هستم. با آن چی نشود؟ فلسفی این قضیه حل نمیشود. هی پر و بال دادی تو خوبی، تو هستی. ببین چقدر اینجوری، ببین چقدر آنجوری. حیا اتفاقاً از ثمرات ادراک او نسبت به فقرش است. یک قوه از چی؟ از بیحیایی میترسد که مثلاً عیوبش نمایان شود. از نشان داده شدن عیب. مصرف مثلاً در ارتباط با نامحرم، از اینکه مثلاً دلبری بکند، از اینکه مثلاً فتنهگری بکند. همینها هم حیا است دیگر. از اینکه آبروریزی بکند، مالایلیق. اصطلاح خوب نیست، لایق نیست. خودش را نگه میدارد از آنی که تناسب ندارد. تناسب با این جلسه ندارد، تناسب عکس مردانه مثلاً. این در شأن یک خانم مثلاً نیست. آرام صحبت میکنم. بنده از شما آب بخواهم، مثلاً نمیروید پنج قطره ته آن لیوان آب کنی بیاوری. حیا میکنی. حیا میکنی از اینکه لیوان کثیف مثلاً برداری، و همینطور. اینها همهاش حیاست. این حیا از کدام توحید میآید؟ تو غرب قبول دارم، ولی آن خدایی که تو غرب قبول دارند، هیچ کدام از این کمالات را نمیشود بعدش آورد. ما خیلی مشکلمان با بیخداهای غرب نیست. ما حتی با خداهای غرب هم مشکل داریم. ما حتی با خیلی از باخداهای عالم اسلام هم مشکل داریم. یک خدایی است که هست، من هم هستم. بحث این است که انبیا و اولیا از همان نبودِ من شروع میکنند. از اینکه تو نیستی، نمیتوانی، کارهای نیستی، بیچارهای، ذلیلی، تحت فرمانی. برهان فسق عزائم چرا نه با واقعیت نقطه ضعف خودمان از نقطه قوت؟ اگر فرصت شود، یک جلسه در مورد اعتماد به نفس صحبت بکنم که نقطه اصیل در تقابل با این توحید همین است و آن خاستگاه لغزش شیطان هم همین است و سرچشمه الحادی بودن تمام علوم انسانی مدرن همینجاست که بعد منجر میشود به نظامسازیها و تمدنسازی و سیاستشان و جامعهشان و علوم آموزش و پرورششان و تربیتشان و رسانهِشان و همه در موردش بحث. امالامراض و امالفتنه همین است، آن اعتماد به نفس. به این تکیه میکنیم. به کدام؟ به آنی که نمیتواند. آنی که نمیداند. بگو که کارهای نیست. خب، ببینید اگر نکتهای، چیزی هست بفرمایید وگرنه ادامه... ببینید پس نکته اساسی این بود. ما در قرآن میبینیم انبیا و اولیا از همین فقرها ملتفت میکنند؛ یعنی خدا را کانه اثبات نمیکنند. نداری تو را اثبات، نداری خدایان توهمی را اثبات، نداری انداد خدا را اثبات، این شرکا لله را اثبات میکند به جای اثبات خود خدا. چند تا نکته اینجا نوشتهام که طلیعه بحث عرض بکنم. جلسات قبل بوده، نوشته بودم. یکیش سحر، سحر حضرت موسی. نشان این را داد که نمیتوانی. این کاره از خود همان کار اینها. تحقیرشان کرد. ضعفشان و نتوانستنشان را بهشان نشان داد. آری، این حقیقت. آری، این تمرکز روی نادانیها. چهار تا چیز میداند، به همانها دلش خوش است. طغیان در گفتوگو با یک فرد، از آن چیزهایی که نمیداند و نمیتواند. معنوی خودمان هم همین است. آقا چی حال معنوی خوش میآورد؟ خشوع در عبادت چی میآورد؟ توجه به عیب، توجه به ضعف، توجه به کاستیها، مغایص. ثمرات معنوی دارد، امتداد دارد. حرم که میروید مثلاً جارو، کعبه با برهان نظم حال خوش پیدا نمیکنی. مثلاً بابا، برهان وجود و امکان مثلاً حالت عوض نمیشود با این توجهی که… لذا قرآن هم روی اینها دست میگذارد: «أَرَأَيْتُمْ مَا تُمْنُونَ». تازه آنی که آدم احساس میکند کلی نقش پدر و مادر که احساس میکنی که بچه از او است. خیلی خوب، بچه تو است، برای سلامتی بده. پسرش کن، دخترش، خوشگلش کن. سفیدش کن. خط تولید دستگاهی است. یک ورودی قرار میدهند، یک خروجی تحویل میدهند. فقط ابزار انتقال منی به رحم. هیچ نقشی در این خلقت. روی زراعت هم دست میگذارد: «أَأَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ». بر روی آب دست میگذارد. همه چیز با آب برمیگردد. همه چیز به آب برمیگردد. شماره را تصور کنید آب باران نباشد. نه گوسفند هست و نه درخت و نه اکسیژن هست و نه هیچی نیست. هیچی. حالا سنگ. حالا آب نباشد. الا و لابد از باران است. هیچ کار دیگری نمیشود کرد. حالا میگویند که آقا ما ابر را نمیدانم تولید میکنیم. باور میکنیم، فلان میکنیم. و همان شب تازه چقدر مونتاژ باشد و درست باشد و نتیجه. باران اگر نباشد که اقیانوس خشک میشود. بنبستی به وجود نمیآید برای اینهایی که این نگاه توحیدی دارند. دیگر نمیروند در علم اینقدر پیش بروند. یکیش بحث این است که این با پیشرفت این مسائل چه جور درمیآید؟ یک بخش مهمتر که آن نقطه گرانیگاه این است که آن بزرگوار میفرماید من هنوز که هنوزم در مورد جبر و اختیار فکر میکنم. یک چیز الکی، یک چیز جدی است. اگر اینجوری ما رفتیم در توحید جلو، آن وقت یهو یک جایی برای چی باید به من بگوید که تو مثلاً اگر نماز نخوانی باید اینطور میکنم مثلاً فلان؟ اصلاً چرا جهنم و توبیخ و عقاب؟ تفضلی کردی. قدم به قدم دنبالت میآیم. هر جایی پول واسه یک قران الکی خرج. چه تفضلی مال من هست یا نیست؟ تن من است. تمام رذایلی که مال خودم است. آقا، تن خودم. دوست دارم ببینم دادی دیگر. دادی به من. دادی نیست. دادنی که تو یکی، آن یکی دارایی اوست که در تو جلوه کرده. آینه است. از تو نیست و امانت. و همه هستی میشود امانت. چقدر این نگاه متفاوت. شما ساختارهای سیاسی و اخلاق سیاسیاش را شما نگاه کنید. اخلاق سیاسی که امتداد این بحث شکل میگیرد، میشود آن کلمات امیرالمومنین به ابنعباس که فکر نکنید طعمه در دست تو، این حکومت و این دولت و این موقعیت و اینها. یک طوری به گردنت امانت خداست. مال خداست. بله. و این مردم، قلوب و نفوس ایران و امانت من است. هدایت اینها امانت الهی است که: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَىٰ أَهْلِهَا». همه امانت را به اهلش برگرداند. امام میشود امین الله. امام اگر به خاطر اینکه امانتدار است، در امر هدایت خیانت نمیکند نسبت به نفوس، خیانت نمیکند نسبت به هستی. هیچ بعدی از این هستی را تویش خیانت. حکومت بسپار به امین. امین باشد. چه درجاتی باید داشته باشد؟ امین، امینالله نیست. امانت، امانت که تو هیچ جزئی از این عالم خیانت نکند، اشتباه نکند، غلط نرود، نظر خودش را اعمال نکند، حرف خودش را نگوید. دقیق آنی که او گفته را پیاده کند. اصلاً دیگر آنجور ولایت فقیه اصلاً ادله عقلی و نقلی نمیخواهد. این از تویش ولایت فقیه درمیآید. من که ماهی توحیدی میچینیم، بعد حالا بنشینیم بباف. همه اخلاقیات از توحید درمیآید. همه کمالات از تو توحید است. از دیگر رذایل اخلاقی شرک تویش است یا خودش را شریک دانستی. ترس. ترس به چی برمیگردد؟ امیرالمومنین فرمود: «ریشه ترس سوءظن به خداست.» چقدر لطیف است، چقدر قشنگ است. توکل پرسیدند یعنی چه؟ امام رضا فرمود که: «لا تَخافَ اَحَداً الّا اللّهَ.» از هیچ کس جز خدا نترسید. همین کس جز خدا نترسیم، میشود تقوا. بدون کسی کارهای. توکل، استغنا. آدم قانع، آدمی که از درون استغنا دارد، چشمش به دست این و آن نیست. همه میدانیم که این کمال است ولی کمال بودنش به توحیدش است. من از چی میترسم؟ مثلاً تاریکی، تنهایی. ترس یعنی ترس از دست دادن، ترس از دست دادن چیزی که من نیاز دارم، نیاز حقیقی میخواهم، لازمش دارم. ترس از دست دادن چیزی که نیاز حقیقی من. این در دلش این نهفته است که خدا متکفل…
در حال بارگذاری نظرات...