‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
این در دلش این نهفته است که خدا متکلم است. ما چند نوع ترس داریم: یک «جُبن» داریم، یک «خوف» داریم، یک «خشیت» داریم. جُبن کلام حضرت جب است؛ یعنی از یک قدرتی میترسم، از حرکت کردن، از ایستادگی در برابر کسی، از گفتن یک حرفی. پشتم خالی بشود، میترسم. حقوقم را قطع کنند، میترسم. مثلاً حمایت نشوم، بزنند، بکشند. اگر من اینجا وظیفه و این کاری که باید بکنم را کردم، خدا حمایت میکند.
دیگر بالاخره رفتی، حالا دیگر خودت رفتی. تو! رفتم به امر تو. رفتم! تو رفتی! برو بگو! ترس از ول شدن، ترس از بیپناهی، ترس از اینکه کسی نیست، ترس از بیهمی بودن. توحید، ترس را از بین میبرد، طمع را از بین میبرد. به شما سلام گرم میکنم. وضعت خوب است؟ ویلا داری؟ بابات مسئول است؟ وقتی میدانم چیزی نداری، از خودت نیستی، تو خودت محتاجی، به ندانمها و نتوانمهای تو اشراف داشته باشم.
یک نکتهای که میخواستم عرض بکنم، یک نکته دیگر هم هست که این نکته هم لطیف است. دو سه تا نکته مانده از بحثهای قبلی که حالا این را هم عرض بکنم، بعد از آن بازی پسغذا، میشود وصل بکنید. یکی در مورد این بود که افعال از ذات خدا خارجه. که سؤال بود که آقا یعنی چه که افعال از ذات خدا خارج است؟ افعال الهی بحثهای بعدیمان است که بعد مطرح شد. برای طرح بحثهای توحیدی دو تا مثال خیلی خوب داریم که اینها خیلی کمک میکند به طرح مباحث. یکی نفس است، یکی نور. جفتشان فوقالعاده از تویش چیزهای عجیبوغریب درمیآید.
شما نگاه کنید نور خورشید. خورشید روشن است. وصف خورشید، روشن و روشنکننده است. ولی مثلاً وقتی که تماس پیدا میکند، آب را چیکار میکند؟ خورشید این آب را حرارت میدهد. مثال از جهتی جلو میآورد بحث را، از جهتی ممکن است مثال غلط باشد. آن جنبه غلطش را کار نداشته باشید، دوگانگی. چون دو تا باشد. این خورشید این آب را چیکار میکند؟ گرم میکند. این «کردن» البته به یک معنا گرمای خورشید هست، گرما در خورشید است. ولی «گرم کردن» کار خورشید است. حالا به جای «گرم کردن» شما چیز دیگری بگویید؛ مثلاً «رشد دادن». مثلاً درخت را شکوفا میکند. شکوفاکنندگی، شکوفاگلکنندگی از جهتی وصف فعل است، ولی از این کارش این وصف انتزاع میشود، وصف ذاتش. خود خورشید نیست. الان این آبی که گرم میشود، این گرم شدن و این گرم کردن خود خورشید نیست، کار خورشید است. کار خورشیده. خود خورشید. چون خود خورشید اگر باشد، دیگر شما بیرون از خورشیدهاید و مقابل میخواهد. فعلش مقابل میخواهد و آن مقابل استعداد میخواهد.
این فعل، جاهای مختلف، این خورشید دارد همه را گرم میکند. فاعلیت او تامه است. ولی یک چیزی ممکن است این قابلیت را نداشته باشد. چیست که اصلاً به جوش نمیآید؟ از این فلزات و اینها یکیش هست که اصلاً گرم نمیشود. جیوه است. چیست؟ فلزی که حرارت را به خودش راه نمیدهد. مدارهای اینترنت، الماس. حالا خیلی ضعیف، نه اینکه عنصر نجیب باشند، حالا توی بعضی فلزات خیلی کندتر است این حرارتپذیری، خیلی تندترِ خارجی. پس شما میبینید اینجا به حسب قابلیت فرق میکند. فعالیت او تامه است، خورشید همه را گرم میکند. بیشتر و کمترش به خودش برمیگردد. آه، قابلیت به قابل.
اینکه خورشید مثال خوبی است برای این است که خورشید از جرمش کم میشود. ماده است. با همدیگر تقابل، تقابل وجودی… وجود خدا، خداست. جزئی از خورشید نیست. این گرم کردن وجود هست. وجودش یک مرتبه نازلتر از خود خورشید نیست، کار خورشید است.
خدا را دوقسمت میکنند: وجودش و وجود خدا. نیست. خب اگر وجود، همش وجود باشد، بعضی چیزها خودش است، بعضی چیزها فعلش است. فعل یک مرتبه پایینتر است. فعل محدودیت دارد. الان شما علم داری، میدانی. ولی دانستن وقتی میخواهد در مرتبه فعل شما بیاید، بشود نوشتن، بشود گفتن، بروز علم بخواهد بشود به هر طریقی، به هر نحوی، این بروز علمت خارج از توئه. اتصال به تو دارد، هست، ولی نازل است. یک مرتبه تنزل پیدا کرده. ذات خداوند و افعال الهی، یعنی تنزل ذات خدا و خارج از ذات خداست. افعال الهی معنایابیش به واسطه دو رکن است: یکی فاعلیت، یکی قابلیت مقابل. که این فاعل معنا پیدا میکند تابع قابل. اینجاست که لطیف و دقیق است. آن فعالیت همهمیزان است، عضوش تابع قابل چه نکات عجیبوغریبی دارد.
خدای متعال، همان هدایتی که به امیرالمؤمنین بخشیده، نخست سیّد علی ۶ فراخوانده، البته. البته میشود اینجا بحث کرد که قابلیتها را هم خدا متفاوت آفریده. بله، ولی شما توی همان قابلیت خودت حداقل اگر نرسیدی ایراد توست. اگر تو همان قابلیت خودت به حد اعلا برسی، آن وقت دیگر گلایه از اینکه چرا من این هستم، آن نیستم، نمیکنی.
چون آن آتشی که قرار است تو را ذوب بکند، تو به آن درجه. اگر درجه کمال را فرض بفرمایید ذوب شدن باشد، شما جیوه باشی، مس باشی، روی باشی، آهن باشی… اگر کمالت به این است که ذوب بشوی. طلا باشی. خب طلا از همه اینها بالاتر است.
امام رضا فرمود: "علیٌُ ذهبُُ و الناسُ کلّهم سفال." جملهای از عایشه است. درست است. "علیٌُ ذهبُُ و الناسُ کلّهم سفال"، یعنی همه مردم سفالند، علی طلاست. بله. سفال چقدر زحمت دارد تا ذوب شود؟ ذوب شدن شما تو کوره که میگذاری با آن درجه حرارت بالا، هرچه بیشتر حرارت میبیند، بیشتر رنگ را به خودش میپذیرد. ذوب نمیشود که. سفال.
شما طلا را بگذار، چقدر طول میکشد؟ شما کاسهسازی و کوزهگری و اینها، میگذارند تو آن دمای ۵۰۰ درجه مثلاً. طلا چقدر طول میکشد آب بشود؟ ذوب بشود؟ شاید هم کمتر. سفال چی؟ فکر کنم صد سال هم اگر بگذاری، شاید. ولی تو در مسیر کمال خودت حرکت کن. تو در برابر این نور، این تماس را با نور داشته باش. حالا او یک ثانیهای است، توی یک درجه عالیتر است. مال تو صد هزار سال، پانصد هزار سال مثلاً طول میکشد. بر فرض عرض میکنم مسیر کمال را داری حرکت میکنی و در آخر به کمال میرسی. نکتهاش این است.
حالا به کمال همان مرتبه خودت میرسی، به همان کم. وقتی ذوب شد، به یک معنا دیگر طلای ذوب شده و دیگر ذوب. دیگر، دیگر طلای ذوب شده و سفال ذوب شده و اینها نداریم که. آنجا مثالها برای تقریر بحثها درست است که ساختار وجودی شما متفاوت است، ولی در آخرین مرحله ذوب میشوی. آنجا دیگر توی ذوبشدهها که دیگر تفاوتی نیست بین طلا و نقره و سفال ذوب شدن.
آنجا علی که طلاست هم ذوب شده. سلمانی که هم که نقره است، با خدای متعال. همه عالم، افعال خدا یک جورهایی نازله است. وجود ما فعل است. این قابل. متوجه هستید؟ جزء برنمیدارد. ذات خدا. برای اینکه خود وجود، صرفالوجود است. لا یتکرر. صِرْفُ الشَیءِ لا یتکرَّرُ وَ لا یَختَصِّمُ. این ذهن ما، این باز یک بحث دیگر است: نفی صفات از خدای متعال. همین. هر چقدر ما زور بزنیم، چون خدا را باید بیاوریم به حد آن محسوسات و ملموسات و چیزهایی که باهاش اُنس داریم. برای همین منتقل به معنا نمیشود. ما الان از فاعلیت چه درکی داریم؟ فاعلی که در اثر فعل، چیزی ازش کم میشود، انرژی میگذارد، کار میکند. یک فاعل است، یک مفعول است. دو تا هستند. ما درکمان از فاعل همین است.
تعبیر خیلی فوقالعادهای است. ملاصدرا میگوید که فرض کن خورشید غروب نداشت. از اولی که ما چشم باز میکردیم و حالا خورشید را هم نمیدیدیم. خود خورشید توی روز بودیم. از اولی که چشم باز میکردیم، همیشه توی روز بودیم. آنجا اگر میخواستی به کسی بگویی که آقا نور جزئی از وجود تو نیست، یکی از ابعاد جسم نیست، یک چیز بیرون است. و نوری هست. اصلاً نوری هست! چقدر دشوار بود! سختترین کار میشد توضیح دادن نور. نوری که... این برهانی که ما میآییم، همان اتاق تاریک است. این برهان. آفرین! آن هم نور اتاق را شما میتونستی بگویی. نور زمین را که نمیتونستی بگویی. اتاق تاریک. زمین که روشن است. زمین را چه شکلی میخواهی میخواستی بفهمانی که این نور است؟
اینی که باهاش داری همه چیز را توصیف میکنی، هرچه که داری میگویی، با نور داری توصیف میکنی. با نور داری میبینی. قبل از دیدنش، نور را دیدی. بعد از دیدن، نور را دیدی. هرچه هم هست، نور است. میگوید خدا این است. برای همین اثبات خدا از این جهت سخت است. برای همین فهمیدن خدا سخت است. غروب نداشته که ما پیدایش کنیم. غرق نوریم. از شدت روشنایی. میگوید بعضی چیزها از شدت ظهور! خفاش دیده نمیشود از شدت نور. از شدت ظهور. جملات، خدا از شدت ظهورش درک نمیشود. از شدت ظهورش. از شدت ظهور نفسم. الان شما از نفس من غافل هستی. خود من، الان اینجا دارم حرف میزنم. خود من هم. شما دائماً با خود من مواجه بودی. اینجا کلاس شرکت میکنی، برای این نیست که «تنِ فلانی» بیاید یک چیزی بگوید. مینشینی گوش میدهی، یادداشت میکنی. حرفهایی که «تنِ فلانی» زده، گردش نمیکنی که «خودِ فلانی». ولی از شدت ظهورش مخفی است. از شدت ظهورش بهش توجه نمیشود. بس که هست. صورت و قیافه و مو و دماغ و چشم و... از شدت ظهورش دیده نمیشود. این چون یک کمی انگار عقبتر است، به این ارتباط برقرار میکند، یک کمی توی سایه رفته. آن نور محض.
نکاتی است که اینجا نوشتم. اگر بنده به شما بگویم خودت را به من اثبات کن، خودت را نشان بده؛ شما هرچی که بگویی میشود آثارت و فعلت. من با فعلت میخواهم به تو پی ببرم، به فعل تو پی میبرم، به خودت که پی نمیبرم. به خودت اگر بخواهم برسم، اینجا خوب دقت بکنید. حواستان پرت نشود. یک کمی اگر بلغزید. اگر به خودِ خودت بخواهم راه پیدا کنم، برو به خودِ خودت پی ببر. آنجا که خودِ خودت را دیدی، خودِ خود منم. خودِ خودت را با خودِ خود من مقایسه کن. از جهت خودِ خود. وضعیت من و تو خودِ خود دیگر. من و تویی، اکبر و زید و حسن و مرد و زن و کوچک و بزرگ و اینها ندارد. خودِ خودِمَ. خودِ خودَم یعنی چه؟ خودِ خودَمی فراتر از بدنم، فراتر از ذهنم. روحم! روحم به معنای قوای روحیِ من نه خود روح. فراتر از دیدنم، شنیدنم، آن خودِ خودی که حتی فراتر از دیدن، یعنی شنیدن و دیدن یک فاصلهای است، یک تفرقه است، یک تکثری است. خودِ خودَمی که حتی انقدر وحدت دارد، پایینش نمیآورم که حتی بگویم دیدن، شنیدن. خودِ خودَم بالاتر از دیدنم.
میتوانم تصورش بکنم؟ خودِ خودت را! خودِ خودت را در این معلومی که داری، در ادراکاتی که داری تصور میکنی. یک صورتی توی ذهنت میآید. ذهنه. برو بالاتر! صورت تعقل. ادراک. بعد قوه درک. درک کردن. منم که درک میکنم دو دو تا چهار تا را، از درک کردن برو بالاتر. منی که فوق هم درک کردن است. یعنی حتی تنزل نمیکنم توی درک کردن و دیدن و شنیدن و گفتن خودِ خودِ خودم. آنجا انقدر بسیط است، انقدر وسیع است که آن خودِ خودِ خودم بالاتر از همه اینهاست. با آن خودِ خودت را با آن خودِ خودِ بقیه. تو همهمان خودِ خودمان مشترکیم. این پایینهاست که تفرقه آورده.
الان شما حرف مثالی دیشب گفتم، شما درگیر صوت نمیشوی. الان که صدا میشنوی، درگیر صوت نمیشوی. درگیر کلمات و الفاظم نمیشوی. در مرتبه بالاتر از صوت با حرف من ارتباط برقرار میکنی. در مرتبه بالاتر از لفظ ارتباط برقرار میکنی. اگر گفتم شیر، نه تنها شکل شیر توی ذهنت نمیآید (شیر بیابان)، حتی کلمه شیر هم به ذهنت نمیآید. درست است؟ شیر خودش یک ادراک حضوری است. شیری را از دریچه جان خودت مییابی، نه شیری که بیرون است، نه شیری که حتی لفظ است، نه با شیر بیرون کار داری، نه با شیری که لفظ است کار داری، با شیری که ادراک است، مُدرَک است، کار داریم. مُدرَکی بالاتر از صورت و لفظ. میخواهم بگویم که شما توی مرتبه بالاتر داری ارتباط برقرار میکنی، نه مرتبه صوت، نه مرتبه لفظ، نه مرتبه صورت. درست؟ با شیری بالاتر از اینها.
حالا با خودت، تو مرتبه بالاتر از افعالم، توی مرتبه بالاتر از صفاتم، توی مرتبه بالاتر از قوا. خودِ خودم. آنجایی که من منم. من گفتن هم حتی نیستم، من شنیدنم حتی نیستم، من شنیدنم، من گفتنم. آن منی که میخواهی بگویی من منم، یک چیزی بالاتر از گفتن و شنیدن است. چی دارم عرض میکنم؟ نکته مهمی است. شما نمیگویی من. به خودت که بخواهی توجه کنی بله. به جسم تو عنوان و اعتبار آن شخصیت اجتماعی و اینها. من اکبرم، من زیدم، من حسنم، من تهرانیم، من کرجیم، من مسلمانم. نه اینها مشترک نیست. نه، یعنی که من و شما از هم جدا نیستیم. ادراکمان نسبت به آن مشترک است. ادراک من از او خودِ خودم با ادراک شما از آن خودِ خودم مشترک است. برای همین خودِ خود من را آنجا میتوانی ببینی. همان را که من میبینم، شما میتوانی ببینی. خودِ خود من را دیدی. من را به خودِ خودم که نگاه کنم، خودِ خود تو را دیدم. ادراک مشترک است. ادراک من و شما از «خودِ شیر» بالاتر است. ولی میآید پایین، تفرقه پیدا میشود. اگر بخواهیم نسبت به کلمه شیر و صورت شیر ادراک داشته باشی، ادراک مشترکمان خیلی ضعیف است. خیلی دور میشویم. صد هزار مدل شکل شیر میشود تصور کرد. مفهوم حضوری شیر اگر بحثهای دقیقی بخواهد بشود، یک چیز است. آن عین نیاز است، عین تعلق است، وجود ربطی است. ضلع سایه است. سایه است دیگر. سایه آن وجود حقیقی در پرتو ممکن است. دیگر امکان است در قیاس با خداها، در قیاس با خدا و مشترک در سایه بودنش میشود.
خیلی اینها لطیف است. قرآن به سایه اشاره میکند: «أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ». نور است. چون نور است، پس سایه نوروز از خودش. از مسائل مخصوص، آن چیزی که قرار است نور توی این محدود بشود، برش بخورد. نورِ این، نورِ آن، نورِ آن، این بشود. این با سایهها از هم جدا میشوند. ماهیت تعینات، تمایزات. دیگر موبایل. امتیاز. این یک چیز. الان در نور که وقتی مستقیم میخورد به کل این اتاق که یکپارچه است، ولی اگر چند تا چیز باشد، تعدد بخواهد بردارد، در باشد، پنجره باشد، چی باشد، چی باشد، میشود سایه. یعنی منظور آن مقدار نوری بازتاب نور. بازتاب نور دو بخش پیدا میکند دیگر. یک چیزی که در برابر نور است، یکی انعکاس نور است. یکی دریافت نور است. دریافت نور در خود این شیئی که نور را دریافت کرده، به حساب خودش میشود سایه. منتفی شد. منتفی با تای دست در او دیگر نور خاموش شد. این دیگر تاریکی است. تاریکی هم بر سر خودش است. ممکنات همه تاریکند. همه سایه. عرفانی، آن بحث، همه عالم فعل خدا. من نگرفتم. ما از جهت مخلوق بودن، مخلوقیم. مصنوعیم. ما تحت تدویریم. کاری، یکی انجام میدهد. یک خرده بالاتر. یعنی درست است فعل به معنای آن عمل است. یکی دارد مثلاً رنگآمیزی میکند، مثلاً آن کاری که دارد میکند رنگآمیزی کردن است، نه نقاشی. این فعل با نقاشی متفاوت است. نقاشی محصول. مخلوقی هستیم که محصول فعل خدا هستیم و این فعل خدا نسبت به ما «علیالدّوام» است. این یکی از نکات کلیدی این مدل طرح بحثی است که ما مطرح کردیم. محصول فعلی هستیم که از فعل او یک لحظه جدا نیست. استقلال نداری. دائماً دارد خلق میشود. «علیالدّوام». ما محصول فعل هستیم. محصول فعلی که یک لحظه از خود فعل جدا نیستیم. این محصول کل هستی شد. وجود شد یا فعل؟
نور. نور اوصاف کمالاتمون خودش. حیات خودش. حیات خودش. کدام قسمت ذاتش منعکس شدهها؟ ذات خداییم. ذات او در این فعلش منعکس شده. گرمای گرمای خورشید در این آب. این آب الان خورشید نیست. با فعل گرم کردن خورشید و علیالدّوام دارد از خورشید گرما میگیرد. این هم الان گرم است. گرمایش گرمای خودش نیست. همان گرمای خورشید است. دو تا گرما نیست. یک گرمای خورشید. این هم در اثر تماس و جداست. در اثر تماس با خورشید، در فعل خورشید، نه ذات خورشید. در ذات که دوگانگی برنمیدارد. جدا نمیشود. برش نمیخورد. اگر محدود بشود، برش بخورد که دیگر ذات نیست. دیگر وجود نیست. دیگر من محدود شده. جدا شده. در ذات که تجزیه راه ندارد. ترکیب راه ندارد. در این چیزی که مماس با ذات است و به واسطه فعل الهی الان دارد بهرهمند میشود. منعکس میشود. کمال از آن ذات به این چیزی که به واسطه فعل دارد از این ذات بهرهمند میشود. و صلی الله علی سیدنا محمد.
در حال بارگذاری نظرات...