توحید کاربردی

جلسه ششم - بخش اول

00:33:00
75

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی‌القاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد. الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین الان الی قیام یوم الدین.
اگه نکته‌ای از جلسات قبل مانده، بفرمایید. من یک سؤالی برای خود کلام دارم. توی این کلام، کلام، شاید آنجا به صورت کلاسیک‌ترین کتاب‌های رایج نباشد، ولی خب عمده مباحث کلام‌های رایج را، شاید آنجا، ان‌شاءالله توفیق بشود، عرضه بخشش و معرفی منابع و خود آن زبده مطالب کلام؛ یعنی بیش از آنچه که آنجا حاصل بشود. اصلی که قضیه را حل بکند، یعنی مسئله‌محور می‌آییم جلو؛ مفهوم‌محور و اصطلاح‌محور بر اساس یاد گرفتن اصطلاحات. هرچند اگر به بحث دقت بفرمایید، عمده مطالبی که به صورت اصطلاحی توی کلام مطرح می‌شود، دوره دهی‌هاست. الان قبل ماه رمضان فقط همان مدخل کلام، بعد ماه رمضان همان بحث علم کلام را آنجا به نحو دیگری ادامه می‌دهیم. منابع کلام، روش‌شناسی و این‌ها. این جلسه را هم حالا باز بعد که تلفیق شد با آن جلسه، ادامه بحث را برنامه‌ریزی بکنیم. چقدر وقت داریم؟ متناسب با همان، برنامه‌ریزی کنیم. وقت در حال حاضر کم است برای همچین بحثی. فرصتمان یک ترم کم است کلاً.
بنده مشکلی که همیشه دارم، چالشی که دارم، چالش زمان است. درس‌ها خیلی... بعضی درس‌ها را مثلاً الموجز را بنده در تعطیلات نوروز گفتم، صرف ساده را یک ماهه گفتم - عرض کنم خدمتتان که - اصول مظفر را فکر می‌کنم یک ماهه گفتم. عرض کنم که مکاسب محرمه را یک ماهه گفتم، رسائل محرمه را... یعنی دو سوم جلد اول سه جلدی مکاسب را - عرض کنم خدمتتان که- خیلی از بحث‌ها را، صرف و نحو و جزء‌ یک‌روزه گفتم. یک‌روزه البته مثلاً در یک ساعت، یک‌روزه ده ساعت دوازده ساعت.
عرض کنم خدمتتان که از این جهت یک سری بحث‌ها را اگر قرار باشد که سریع و کلی گفت، خب می‌شود سریع و کلی گفت. یک سری بحث‌ها را مثل مثلاً مغالطات و منطق را مثلاً چهل‌ودو جلسه فقط با مغالطات بحث کرد. چهل‌ودو جلسه یک ساعت و نیم دو ساعت برای درس دو واحدی، فکر می‌کنم یک ترم بشود، درست است؟ سه واحدی می‌شود. مغالطات را توی حوزه شش واحد اساسی، خیلی دو ترم سه واحدی. خب شما دو ترم سه واحدی را در نظر بگیرید. الان توی حوزه پنج الی شش جلسه خرداد، دم امتحانات خیلی سریع استاد می‌آید تو یک جلسه دو جلسه کلیات می‌گوید، یک توضیح می‌دهد: آقای مغالطه فلان. و اجمالاً بله چهار دوره مغالطات در یکی از ادوار توی مدرسه.
اثر کلام کلاً. یک باب هادی، قبل‌تر شروع کرده بودیم که خب به سرانجام نرسیده بود. یک سری مباحث پراکنده کلامی هم این ور داشتیم، ولی یک چیز مدون، منضبطی نداشتیم. می‌گویند: الحمدلله قشنگ افتادیم این اواخر توی بحث، توی سه چهار تا کلاس تولید بود و این‌ها، یک فرصتی شد که یک کمی این مباحث رو به انضباطی رسید. خیلی هم جای کار دارد الان و هی درگیر این موضوع هستم، یعنی هی دائم دارم کار می‌کنم. یک مقاله رو تا قبل از آمدنم به اینجا داشتم. دیشب از کربلا داشتم می‌خواندم. من که خسته هم بودم، گفتم صبح توی ماشین می‌خوابم توی مسیر، ولی انقدر بحث محمد جذابی بود، تا همینجا گوشی دستم بود با اینکه خیلی شارژ هم نداشت، داشتم مطالعه می‌کردم.
یک بحثی است درمورد اینکه این نظریه عین‌الربطی ملاصدرا، کجای نظام لیبرالیستی را به هم می‌زند. مقاله مفصل، خیلی وقت است، جالب و مفید و جذابی. اساساً کلاً هندسه لیبرالیسم خراب می‌شود با این نظریه عین‌الربطی، امتداد اگه پیدا بکند بیاید جلو که حضرت آقا می‌فرمایند: فلسفه ملاصدرا بی‌نظیر است، به شرط اینکه امتداد پیدا بکند.
بسته انتزاعی. و یک سری مفاهیم درس‌های فلسفه هم همین است. یک سری اصطلاحات جذاب، فهمش چون خیلی سخت است، آدم وقتی فهمش می‌رسد، می‌فهمد که چه می‌خواهد. آره اینی که معلول یکی از شئون علت است. هرچقدر علت ابسط باشد، معلول وساطت پیدا می‌کند و اگر ثابت علت ثابت، معلولش هم ثابت است و همین‌طور نسبت‌سنجی‌های بین علت و معلول فهمی، خیلی دشوار است. همین که می‌فهمند دیگر. در حالی که این باید بیاید، حالا امتداد پیدا کند. آموزش و پرورشی که بر اساس این شکل می‌گیرد چیست؟ جامعه‌سازی، نظام خانواده، اساساً فرهنگ مبتنی بر این؛ چون فرهنگ را شما مبتنی بر عقاید و هستی داری تعریف می‌کنی و نگاه انفسی به قضیه خیلی تو این کار می‌تواند کمک بکند.
صبح خواب دیدم، جالب بود. نفهمیدم از کی و کجا بود. روزی ما بود. جالب بود، چون خیلی بهش فکر کرده بودم، خوابش را دیدم. یا واقعاً این‌طور توی خواب. حالا نمی‌دانم از کجا بود، از کی بود و این‌ها. همان‌طور که در قضیه توحید از زاویه انفسی ورود پیدا می‌کنیم، در قضیه امامت هم، توی روایت هشام، هشام با آن آقایی که در بصره مناظره کرد، او هم از دریچه انفسی وارد گفتگو شد و امامت را اثبات کرد. جالب بود، این ادبیات باید امتداد پیدا کند برای اصل اثبات خود امامت.
این چیزی بود که امام صادق علیه السلام به وجد آمدند. توی کتاب الحجه کافی هست دیگر، روایت معروف که هشام وقتی آمد، حضرت فرمودند: «بیا بغل من بشین.» مناظره از دو تا بسته تعریف کن. گفتش که: «من خجالت می‌کشم.» چیزی بهت می‌گویم انجام بده. «وَ أَمَرتُکُم بِشَیءٍ فَافعَلُوهُ» وقتی چیزی می‌گوییم انجام بده. شروع کرد قضیه را. گفت: «من رفتم مسجد جامع بصره، دیدم جمعیت نشسته و قلقله و شلوغ و - خدمت شما عرض کنم که- صحبت می‌کنند شیوخ، بزرگان آن طرف.» حالا حنفی بوده ظاهراً. گفتم: «اجازه هست من یک سؤال بپرسم؟» بین این همه جمعیت منِ بچه. حالا وقتی که خیلی از مناظراتش مال همان سنش است، ریش‌هایش تازه داشته. «یکی من سؤال دارم، اشکال ندارد؟» «بپرس.» «چشم داری؟» «این چه سؤال مسخره‌ای است، ببخشید. سؤالت احمقانه است.» «بپرس، بپرس. گوش داری؟» «چیکار می‌کنی؟» «می‌شنوی.» «بینی داری؟» «شامه داری.» «چیکار می‌کنی؟» «بو می‌کند.» «از کجا می‌فهمی اگه این‌ها خطا کردند، خطاشون را با چی تشخیص می‌دی؟» «خطای چشم تو، خطای گوش تو. چشم هرچیزی کوچک، پنجاه متر که می‌رود جلو، این عکس می‌رود جلو، هی دارد کوچیک می‌شود. می‌دانی که کوچیک نمی‌شود. از کجا می‌دانی که قلب دارم؟» «به قلبم که عرضه می‌کنم، قلبم می‌گوید: چشم اشتباه دیده، قلب تصحیح می‌کند.»
قلب یعنی همان ادراک حضوری، حالا اعم از عقل و قلب و همه حضوری خودم در ساختار درون خودم یا همان ساختار فطری یا هرچی. وقتی تطبیق می‌دهم، می‌فهمم که این اشتباه است. می‌گوید: «تو در ساختار درونت، تو در ساختار درونی یک دستگاهی داری برای تصحیح خطا، بعد خدا در ساختار بیرون این هستی دستگاهی برای تصفیه خطا قرار نداده که اشتباه با او، بهرام پیدا بکند که اشتباه است و درست به او عرضه بشود و او درست بگوید؟» این امامت بود. گفتش که: «از کجا آمدی؟» گفتم: «کوفه.» «اول قبل از اینکه بپرسی از کجا آمدی؟ بچه، تو هشام بن حکم نیستی؟» «هشام کیست؟» «از کجا آمدی؟»
امام صادق علیه السلام مناظره وقتی که هشام تعریف کرد به جمع اصحاب می‌گوید. حضرت یک جوری لبخند زدند، این دندان‌های عقب معلوم شد از شدت شعف. «از کجا یاد گرفته بودی؟» «مطالب شما بود. تألیفش کردم، رویش کار کردم، معارف شما را فکر کردم، پردازش کردم، شد این.» «هذا کما فی صحف ابراهیم و موسی. والله قسم حقایق و معارفی است که در صحف ابراهیم.» غرض اینکه ما آیات انفسی را حتی تا امامت هم می‌توانیم برویم. این ادبیات. شما ببینید توی بحث‌های کلامی، یعنی از خودت، از خودت به امام برسی. از موشکافی و از تحلیل، از سر بردن به گریبان خود، از نگاه به درون خود، از این آینه درون، هستی را می‌شود فهمید. هستی را می‌شود لب معارف، اینجاست و از اینجاست. معرفت نفس و این جور قضایایی که بیرونم باشد برای اینکه به علم حضوری شما منتقل بشود. ارزنده جا نیفتاد از ساختار درون. از اون نسبت علت و معلولی که از درون می‌بینی، از نسبت فعل و ذاتی که در آن می‌بینی، از آن ترکیب‌بندی که در درون می‌بینیم. هستی را همین‌جا می‌یابید، همین. اصلاً به بیرون کار ندارید. «بیرون چه خبر است؟»
همه آن قواعد عقلی، همه آن چیزهایی که قرار است بهش انسان اعتقاد پیدا بکند، بهتر از همه به تعبیر خود قرآن: «حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»، چه می‌گوید؟ «سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ» حتی «یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ.» نشانتان می‌دهیم آیاتمان را «فِی الْآفَاقِ» بیرون از خودت و «وَ فِي أَنْفُسِهِمْ» از درون خودت، آیات را بهت نشان بدهیم تا «یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ.» (سوره فصلت، آیه ۵۳). تبین پیدا کنی که «انَّهُمُ الْحَقُّ» حق بودن حق را، حقانیت حق را در این‌ دور می‌بینی. حقِ چه معنای خدا، خود حق. چه به معنای فعل خدا که امامت و دستگاه حجت، دستگاه حجیت، دستگاه فعل خدا، دستگاه امامت، دستگاه ولایت، دستگاه هدایت، دستگاه فعل خداست. آن هم به تبع آن حق محض، حق.
شما در این ساختار درون خودت، حق را می‌یابی. این ملازمه بین این و آن، این است. حق است، با حق مواجه می‌شوی. به مواجهه‌ای شدیدتر و شفاف‌تر از هر مواجهه‌ای. شتر و گوسفند و فلان و ستاره و خورشید هم می‌شود منتقل شد. ولی دور است. لذا حضرت ابراهیم علیه السلام، «لَا أُحِبُّ الْآفِلِینَ» گفت. این خیلی بحث کار می‌کردم، با اینکه قبل‌ها ۱۰ ۱۵ جلسه شاید درمورد همین «لَا أُحِبُّ الْآفِلِینَ» مقایسه کردم. بحث مفصلی است. هرچی آدم تدبر می‌کند روی این معارف و مباحث، خیلی کار نکرده است. نحوه بیان حضرت ابراهیم «لَا أُحِبُّ الْآفِلِینَ». آفریدش تمرکز کردم که عرض کردم برهان حرکت و فلان و این‌ها. بعد فخر رازی چیزهایی گفته، علامه نقدهایی وارد کردند.
این حرکت اگر بخواهد حرکت باشد، حرکت در عرضش است، در حرکت در ذاتش اشکال. علامت فخر رازی، لذا علامه خیلی توی فضای حرکت. علامه، آقای جوادی این‌ها توی فضای محبت بیشتر این را بردند. آقای شهابادی این‌ها که خب خیلی امام و شهباز این‌ها کلاً توی این فضا، اصلاً فضای توحیدشان با فضای عشق. برهان عشق و برهان فطرت اصلاً کلاً از فضای فطرت و عشق می‌آیند جلو و برهان تضایف که ما برهان تضایف را مفصل شش هفت جلسه شاید مقایسه - عرض کنم خدمتتان که- یک بحثی داریم، نظام مهندسی معارف بیشتر ویکتور کامل. کتاب فطرت شهید مطهری واو به مباحثه شد. بحث‌های فطرت علامه را یک بخش زیادیش مطالعه شد و برهان تضایف. و حدیث: «حُلّ الدِّينِ إِلاّ الْحُبُّ وَ الْبُغْضُ.» (یعنی: دین چیزی جز دوست داشتن و دشمن داشتن نیست) از آن ساختار کل دین را خواستیم تحلیل بکنیم که اساساً ارتباط ما با خدا هم از همین یعنی از ریشه که اعتقادات باشد، با همان حب و بغض شروع می‌شود. از همین «لَا أُحِبُّ الْآفِلِینَ» و عشق.
هرچی که این بحث‌ها شکافته بشود، می‌بینیم که حرف تویش زیاد است و خیلی جای کار دارد. البته اشکالات هم هست دیگر. مثلاً همین برهان تضایف را، برهان عشق آیت الله جوادی اشکالات جدی بحث کردند، یکی دو تا مقاله هم بود، پاسخ آیت الله جوادی. آن را هم بحث -- عرض کنم خدمتتان که -- بعد جالبش این است، این سری که دقت می‌کردم، آنجا کلی حرف زدیم درمورد برهان محبت. این سری دیدم تحلیل دقیق‌تر که می‌شود، برهان عدم محبت است. «غیرُ الْآفِلِینَ» را دوست دارم. می‌گوید «آفِلِینَ» را دوست ندارم. همه‌اش توی آن محبت آنهایی که این را به عنوان برهان پذیرفتند، محبت را خود محبت کار داشتند. اینکه «دوست دارم» مگر دوست داشتن مثلاً می‌تواند عقلی باشد؟
من هم گفتم بله دیگر، محبت و محبوب و محبت فعلی است. چون تضایف است. محبوبش هم باید فعلی باشد. چون رابطه متضایف است، هر طرفش هرچی هست، آن طرف هم باید همان‌طور باشد. هر نسبت، هر حیثیتی، هر مرتبه وجودی که دارد، تضایف مثل بالا و پایین. خب این بالا و پایین - عرض کنم که- جلو، عقب، دور و نزدیک. مثلاً دور و نزدیک به همان میزانی که این دور است، به همان میزان آن یکی فلسفی. بله، عرض کنم که نسبت اگر مثلاً آن بالقوه است، این هم بالقوه است. اگر آن بالفعل است، اگر آن حیثی از یک جهت است، این هم از همان جهت است. نمی‌شود آن از یک جهت باشد، این یک جهت دیگر باشد.
حالا محبت گفتند اینجا محبت بالفعل است. من «غیرُ الْآفِلِینَ» را دوست دارم. محبت هم بالفعل است. محبوب من باید بالفعل باشد. نمی‌شود محبت بالفعل. در متضایفاً بدون آن طرف که آن بالفعل بیشتر تکیه برهان آنجا بردند، ولی جالب این است که توی آیه «لَا أُحِبُّ» دارد. دوست ندارم «آفِلِینَ» را. «آفِلِینَ» را دوست ندارم. بعد تکیه بر «آفِلِینَ». بحث قشنگی است. خدا آفتاب میکند که را. واقعاً انصافاً برای بنده قابل استفاده بود و یک چیزی بود که سال‌ها دنبالش بودم، همچین طرح بحث. بحث‌های نیاز و این‌ها را چند سال پیش به مناسبتی این‌ها را بحث کردیم، ولی خیلی جای بحث دارد.
نقطه کلیدی برای تعریف انسان و آن «یَتَبَیَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ»، همان نیاز، همان فقر است. این «لَا أُحِبُّ» یعنی نیاز ندارم. تکیه برهان روی نیاز است، روی محبت. خب چرا به «آفِلِینَ» نیاز ندارم؟ برای اینکه «آفِلِینَ» خودشان محتاجند. و من چون نیازم دائمی است، نیازم بالفعل و دائمی است. من یک رب دائمی می‌خواهم و نیازهای من شئون و ابعادش وسیع است، فراوان است. باید ربی باشد که هیچ جایی نسبت به این نیازهای من غائب نباشد. خورشید و ماه و ستاره و چوب سنگ و این‌ها، این‌ها هرکدام بخشی از نیاز من را اگر به همان حسب ظاهر پوشش بدهند، یک بخشی از نیاز من را پوشش می‌دهند، غیبت دارند در بقیه نیازهای من. ببینید خیلی لطیف است، خوب دقت بکنید. آب نیاز تشنگی من را برطرف می‌کند، ولی وقتی که من خوابم می‌آید، نیاز خوابم را دیگر آب برطرف نمی‌کند. آنجا دیگر آب غائب است. «آقا، آب که دیگر غائب نیستش که. آب که افول ندارد که. ستاره افول دارد. ماه افول دارد.» افولش دائم است، افولش ذاتی است، نه افول عرضی، حسی. آن افول حسی هم به حسب ما افول است، وگرنه خورشید که افول ندارد که. خورشید که افول ندارد که. زمین که الان پشت کرده، نه آن افول ذاتی‌اش را دارد می‌گوید. خیلی عبارت حضرت ابراهیم دقیق است، خیلی حکیم است، حکیم است دیگر بابا. کلاً معنایش چیست؟ افول، غیبت بعد از ظهور است. بالاخره حرکتش ثابت است، هست، همیشه هست. آن همیشه بودنش قضیه را حل نمی‌کند. به همان حسب ظاهرش است، به همان حسب ظاهر.
اونی که، اونی که نیاز من از خودم دارم به او می‌رسد، خوب دقت بکنید. از خورشید به خدا نمی‌رسد حضرت ابراهیم. از خورشید به خدا نمی‌رسد. از خودش به واسطه خورشید به خدا می‌رسد. این خیلی لطیف است. اگر رویش دقت بکنید، این تفاوت سبک کار انبیاست. این خطبه‌های نهج‌البلاغه درمورد طاووس و خفاش و مورچه و این‌ها تفاوتش با راز بقا و فلان و این‌ها همین است. و خیلی کتاب‌های دیگر از این‌ها به خدا نمی‌رسد، از این‌ها با خودش به خدا می‌رسد. تفاوتش همین است. خوب دقت کنید. من این‌ها را دوست ندارم. من نمی‌توانم. امیرالمؤمنین تمرکزش روی خطبه طاووس به این است که «کی نه؟» ببینید چقدر. البته آن هم خوب است، قشنگ است. ببین بعد از اینکه انسان باور به خدا پیدا کرد، در افعال الهی هی این‌ها را نگاه می‌کند. در اوصاف الهی نگاه می‌کند. آن یک بحث دیگری است. اشکال هم ندارد. آثار رحمت خدا، آثار افعال خدا را نگاه می‌کند. اشکال ندارد. آن جنبه اصیل و تکیه‌گاه برهان و آن نقطه مرکزی و دال مرکزی، خودتی. از دریچه خودت به همه هستی نگاه کن.
کی می‌تواند این‌جوری درست کند؟ تو می‌توانی آقا، تو می‌توانی. تو می‌توانی طاووس درست کنی؟ به آن حوزه توانستن‌ها و خواستن‌های خودت وقتی دقت کنی. هشام دست به همین حوزه توانستن‌ها و خواستن‌ها گذاشت و امام را اثبات کرد. کتاب کلامی ما چند تا همین برهان است. این برهان هشام برای امامت از این دیگر صاف، شسته‌رفته‌تر. تقریر معصوم پاش است، ابتهاج معصوم پاش است. این به کتاب‌های کلامی ما نیامد به حق رسید.
آقا اینی که الان در درون تو یک مرجعی باید باشد برای اینکه آن مرجع رفع و رجوع کند این اشتباهات را، این محدودیت‌های ادراکی، این حواس درگیر با بیرون را. این را در خودت می‌یابی یا نمی‌یابی؟ این مرجع را در درون خودت می‌یابی یا نمی‌یابی؟ برهانش این است. می‌یابی در درون خودت. اینی که می‌یابی به عنوان یک حق می‌یابی یا به عنوان یک باطل می‌یابی؟ پس حق بودن همچین مرجعی است. خیلی خوب. همچین مرجعی برای ارجاع این اشتباهات و خطاها و این ادراکات محدود. یک مرجعی که باید فوق باشد، در ولایت باشد، در سلطه باشد. این ولایت دیگر. از خودم متوجه می‌شوم که آقا اصلاً بیرون من کار ندارم. در ساختار درون خودت به حق بودن همچین چیزی رسیدی یا نرسیدی؟ تمیز می‌دهد آن عقل، قلب، ادراک حضوری. این نسبتش با آن یکی‌ها چیست؟ با چشم و گوش و دیدن و شنیدن و شامه و این‌ها. مصلح آنها، مصلح اطلاعات، مصلح سلطنت ولایت. تعبیر ولایت خوب است اینجا به کار ببریم. ولایت هم اصلاً با اصطلاحات رایج و کلام و ادبیات شیعی و این‌ها کار ندارم. خوب است بگویم ولایت دارد، فرمانروایی دارد، مالکیت دارد، حاکمیت دارد. الامر، ولی امر، زمام امر این‌ها در دست آن‌هاست. این‌ها باید خودشان را با او تطبیق بدهند. این‌ها باید ارجاع بدهند. این‌ها باید بروند. این‌ها باید تسلیم او باشند. او نباید تسلیم این‌ها باشد. خوب است، همه این‌ها درست است.
در خودت همچین چیزی را می‌یابی؟ حالا شما به عنوان یک وجود، به عنوان یک پیکره، به عنوان یک هستی، به عنوان نسبت‌گذاری از مجموعه‌ای از حقایق با همدیگر از اوصاف و افعال و روابط و فلان و این‌ها در ساختار خودت همچین چیزی را به عنوان حق می‌پنداری؟ درست است؟ در ساختار هستی خدای متعال. اگر این حق را مراعات نکند - این بعد از اثبات خداست ها، اصلاً ربطی به خدا ندارد. درمورد امامت دارم عرض می‌کنم چون پرسیدید که از کجا دارد ما منتقل می‌شود- این اصلاً ربطی به توحید ندارد. این الان مال کلاس امامتمان است. بعد از اینکه شما خدا را قبول کردی با آن اوصاف، با آن کمالات، با آن فلان این‌ها. چون در حوزه افعال الهی است دیگر، امامت افعال الهی است. باید بحث کرد در افعال الهی هیچ فعلی نباید از اوصاف و کمالات خدا تخطی بکند. یعنی اگر خدا عادل است، هیچ فعلی نباید ظالمانه باشد. وقتی خدا حق است، هیچ فعل باطلی نباید از او رخ بدهد. خدا اگر هستی را آفریده، جامعه را آفریده، نظام انسانی را آفریده که همچین حقی به این مهمی را که من در درون خودم دارم حقانیتش را می‌یابم و ضرورتش را می‌یابم، به جایگاهش را می‌یابم. خدا وقتی همچین حقی را اعطا نکرده به جامعه انسانی، عدالت را رعایت کرده. اعطا نکردن همچین حقی به جامعه عدل یا ظلم است؟ با توجه به اینکه این می‌آید اصلاح می‌کند. این قوه حق هست یا نیست؟ اطلاعات می‌آید. می‌رویم توی قوه حقی هست به نام قلب، یعنی این‌ها را تنظیم می‌کند، اصلاح. خداوند از طرف عادله. تو این رابطه، این نظام هماهنگ، ساختار درون شما همچین مرجع و ملجئی، همچین ولایتی، همچین جایگاه برتری، بودنش ضروری است. در ساختار درون خودم بودنش ضروری و این حق است. حقانیتش را به ضرورت، بلبداهه. بلبداهه در درون خودم برای خودم، برای خودم. نه به عنوان اینکه من مثلاً چون چشم دارم، چون گوش دارم، چون مثلاً مردم و نه حتی به عنوان اینکه یک انسانم. به عنوان اینکه در این نسبت‌سنجی‌ها می‌بینم این مجموعه ارتباطی که با همدیگر ارتباط دارند، وقتی کاستی‌ها محدودیت‌هایی هست، این کاستی‌ها و محدودیت‌ها در ادراکات، این ضعف‌هایی که هر قوه‌ای را هر قوه‌ای برش خورده، هر قوه محدودیت‌هایی دارد. دیدن برش خورده. دیدن برش خورده یعنی شنیدن نیست، یعنی لامسه نیست، بوییدن نیست. آن یکی برش خورده، آن یکی برش خورده. این‌ها وقتی برش خورده، هرکدام یک بهره‌ای از حق دارد. اگر من بخواهم به هرکدام و ادراکات و سهم هرکدام از حق اکتفا بکنم، چون هرکدام یک برشی از حق خورده، اگر یک حق مسلط و مسلط بر این‌ها نباشد و سایه نیندازد، حق فوت می‌شود. خود حق، حق مطلق، حق کامل فوت می‌شود. بهره‌ای از حق کامل ندارند. هیچ‌کدام ابزار رسیدن به حق کامل هم ندارند. درک و تشخیص حق کامل هم ندارند. بلکه محدودند. درست است؟ ضرورت بودن حق کامل محض در این نظام، در این ارتباطات بلبداهه درک می‌شود در ساختار درون خودم. اگر در ساختار درون من به عنوان یک نظام منسجم هماهنگ از حیث ارتباطی همچین چیزی بلبداهه حق و ضروری است، در هر نظام دیگری هم که یک کسی دارد عادلانه می‌آفریند، خلق می‌کند، این به عنوان یک حق ضروری است. نبودنش ظلم است.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید کاربردی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00