توحید کاربردی

جلسه ششم - بخش دوم

00:32:06
80

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
همچین چیزی بداهتاً حق و ضروری است. در هر نظام دیگری هم که کسی عادلانه می‌آفریند و خلق می‌کند، این به عنوان یک حق ضروری است. نبودنش ظلم است؛ تفویض حق، از بین بردن حق است. مگر اینکه کسی بنا نداشته باشد در یک مجموعه‌ای حق را ادا کند، بنا نداشته باشد حق را اجرا کند و تبعیت از حق کند.
حالا ما در آیات قرآن می‌بینیم که حسن خدا تمرکز از حق است: «ما خلقنا السماوات و الأرض الا بالحق». اگر کسی خدا را و خلقت خدا را قبول دارد، و خلقت خدا را به حق می‌داند، از خدا به امام می‌رسیم. دقت بکنید، از خودمان به خدا می‌رسیم، از خدا به امام می‌رسیم. از خودمان به نظام حق خلقت خدا هم می‌توانیم برسیم و ضرورت‌های نظام حق خلقت خدا را در درون خودمان می‌توانیم درک کنیم.
این برهان جناب هشام بن حکم که انقدر غریب است، بنده یادم نمی‌آید توی کتاب کلام این را خوانده باشم برای اثبات امامت. چقدر لطیف است! بعد همچین چیزی با مثلاً نیاز به امام، با براهین مختلفی که بعضاً می‌آوریم، دور هم هست (خیلی کارشناسی، نمی‌دانم خوبم هست، کارشناسی خیلی دلبری نمی‌کند از آدما). کارشناسی لازمه. مثلاً شما الان برای یخچال مراجعه می‌کنید به کارشناس، عاشقش نمی‌شوید. ولی این ادبیات از توش دلبستگی می‌آید، عشق می‌آید، قلبت تعلق پیدا می‌کند و ارتباط پیدا می‌کند برای اینکه نسبت وجودی خودت را کشف می‌کنی.
همانطور که در ساختار درون تو، چشم و گوش و این حواس، محدودیت دارد و محرومیت دارد، تو هم به عنوان یک عضو از این پیکره در این هستی، تو هم در درک خودت از حقیقت و از واقع، محدودیت و محرومیت داری؛ با توجه به اینکه ما یک نظامی از نظام عالمیم. قواعدی که حاکم بر این نظام است، اگر عرف عالم اکبریم، عرفانی که کلام اکبر و نه عالم کبیر، عالم عالم اکبری (هستی جلوه ماست، نه ما جلوه هستی، هستی عالم نموداری از ماست)، به همین جهت انفس از آفاق بالاتر است. برای اینکه ما قرب وجودمان به خدا بیشتر است تا عالم. عالم دورتر است. عالم سایه‌ای از ماست. عالم، عالم، جزئی از ماست. عالم، تبلور خلقت انسان، ما عالم اکبریم. هرچه در ساختار درونمان هست بیرون جلوه کرده.
ریتم عقلی می‌آمدیم جلو. یعنی این هماهنگی در ساختار خلقت به شعاع این هماهنگی در ساختار درون ماست. نه چون هستی اینجوریه، ما هم اینطور هستیم. چون ما اینطوری هستیم، هستی همینطوریه، عالم اینطوریه. این دیگر تکیه دارد به بحث‌های عرفانی و مطالب عمیق‌تر، آن طرف بحث‌های انسان‌شناسی عمیق‌تر و هستی‌شناسی و بحث عقلی که آمدیم جلو، همان کفایت می‌کرد.
شما اینجا اگر به عنوان یک نظامی، یک نظام هماهنگ و منسجم، اگر این رابطه را پذیرفتی، رابطه ولایت را بر این اعضا و اجزا که ولی می‌خواهد، در هر نظامی که اجزایی با همدیگر ارتباط دارند، ولی می‌خواهد، سلطان می‌خواهد. وگرنه حق فوت می‌شود، وگرنه مصلحت فوت می‌شود، هدف گم می‌شود، خوب می‌شود.
این‌ها یک جور دیگر مثلاً مهاجرت کرد طرف که می‌گوید که آقا یک نحو دیگری مثلاً بیاید، یک سری قواعد دیگر روی‌اش پیاده بشود که حق تو در ساختار درون خودت این را داری به عنوان بدیهی و حق محض. ارائه بده، اشکال ندارد، همان را ارائه بده. اگر داری، ارائه بده. نظام، نظام احسن است دیگر. از این بهتر که نبوده. اگر بوده، خدا همان را انتخاب می‌کرد. آن هم باز یک برهان دیگر است، نمی‌خواهم وارد آن بشوم. مثلاً الان برهان نظام احسن کار ندارم. شما همینی که بهتر سراغ داری، ارائه بده. می‌گوید دموکراسی، عقول با همدیگر جمع بشوند. این را وقتی کانادا یکی همین را پرسید، گفتش که شما چرا می‌گویی اکثریت بد است؟ اکثریت که اجتماع عقول است. که عقول با هم جمع می‌شوند. بحث خوبی است اینکه ضریبش می‌رود بالا. اگر یک نفر یک چیزی بگوید، ضریب عقلانیتش بیشتر است یا صد نفر بگویند، نظر صد نفر؟ مسئله این است که در آن چیزی که صد نفر می‌گویند، ضریب عقلانیتش به شرطی که به حکم عقلشان، با بداهت عقلشان بگویند، نه به حکم هواها و حجاب‌های از عقل.
نتیجه تابع اخص مقدمات است. یعنی این یک چیزی می‌گوید که ۵ درصد حق از او فوت شده، تازه ۵ درصد دارم می‌گویم، نه ۹۵ درصد، نه ۹۹ درصد. خدا عقل را صد قسمت کرد، ۹۹ تایش را داد به امیرالمؤمنین (روایت) یا ۱۰ قسمت به امیرالمؤمنین، توی یکیش، یکیش را داد به کل هستی. و امیرالمؤمنین هم به عنوان یک فرد از کل هستی که توی آن یک فردی که با کل هستی شریک است، سهمش از همه بیشتر است. یک درصد، نه دهمش باز مال امیرالمؤمنین. چی مانده دیگر برای کسی؟ برای اینکه ما جهلمان حاکم است. با جهلمان در میدان عکس‌الرضا گفته ۵۰+۱. دیگر چرا باید فوت بشود آن مصلحت؟
حالا نمی‌خواهم این‌ها امتداد بحث‌های توحیدی و غرضم از این طرح این بود که ما از نظام انفسی می‌توانیم تک تک معارف را بچینیم جلو. یکیش امامت است. و عجیب است ما در طرح بحث امامت از این آیات انفسی و بیان انفسی غافلیم. خیلی بد است. در خود مباحث توحیدی‌اش جای خالی‌اش احساس می‌شود، چه برسد به امامتش.
معادش (معاد هم) یک بخشش این است که می‌گوییم آقا مثلاً کسی ظلم کرده، چوب عملش را باید مثلاً بخورد. خب حالا این هم خوب است تا یک حدی، شاید وجدانی و فطری هم باشد. ولی خیلی چیزهای دیگر هست. اگر شما خدا را پذیرفته باشی، از خود اوصاف الهی، کمالات الهی و افعال الهی به عنوان یک فعل خدا و به عنوان یکی از اوصاف خلقت خدا. آن وقت ضرورت معاد در به صورت فطری هم اگر بخواهیم نگاه کنیم، بودن هستی، هستی آیا برش بخورد بهتر است یا برش نخورد؟ تمام بشود یا تمام نشود؟ لاستیک برش نخورد، بهتر است. حالا کار ندارم برهان تصادفی که با برهان تضایف می‌گوید، وقتی می‌خواهی پس هست، تو می‌خواهی، تو ابدیت را می‌خواهی، پس ابدیتی هست که می‌خواهی و خواستن امتحان بالفعل است. تما‌م برهان تو می‌خواهی، پس هست. ولی باز، ولی خود آیات قرآن را نگاه کنید، معاد را چه شکلی اثبات می‌کند؟ هرچه بخواهی باشد، از اولش گفتم که یک سری اشکال اینکه بخواهی باشد، بودنش یا به مطابق خارجی‌اش است یا به صورت ذهنی‌اش است. ممکن است بگویی خب همه چی همین جور می‌شود صورت ذهنی، یک واحد که چه عرض کنم، یک ترم، یک ترم سه واحدی کلاس مفصل. هی پرهیز داشتم از برهان تضاف، هی دورش می‌چرخیدم در این مسیر.
ولی شما بیان قرآن را در بحث معاد ببینید. مثلاً یکیش خواب است. آیات انفسی خواب و بعد خواب دیدن که حالا بعدها توی روایت دارد. خود خواب، خواب چیست؟ دقیقاً خود خدا به عنوان یکی از آیاتش معرفی کرده. ما چقدر این‌ها را کار کردیم؟ کار کردن آن چقدر توی علوم و دروسمان راه پیدا کرده؟ اینی که قرآن مهجور است، مظلوم است. همین سوره روم را شما نگاه کنید، واقعاً محشری است. و همینطور ما آیات الهی را هر چقدر بشکافیم، ازدواج، بنده هرچی فکر می‌کنم، شما دو تا آدمی که ۲۰ سال، ۲۰ سال به نحو کاملاً متفاوت زندگی کرده‌اید، تازه ۲۰ سال گرفتم، ۳۰ سال نگرفتم! این پسر بوده و پسرانه زندگی کرده، آن دختر بوده، دخترانه زندگی کرده. این مال یک، یکهویی توی یک ساعت یکی می‌شوند! یعنی چی؟ شما سیب را با خیار می‌توانی توی یک ساعت یک کاری بکنی که سیب با خیار یکی بشود؟ یک جوری به هم جوش بخورند که سیب نتواند زندگی کند، خیار نتواند زندگی کند؟ یک ساعت عقد می‌خوانم، این بیفتد، آن لحظه بیفتد، تصادف کند، بمیرد. آن یکی نمی‌تواند زندگی کند؟ خیلی این‌ها چیزهای عجیبی است.
ما از کنار این آیات، آقای قاضی (رحمت الله علیه) می‌فرماید: «همه عالم کرامت است، ما چشم بسته‌ایم. همه هستی عجایب است، لحظه به لحظه خیلی عجیب است.» روی آیات الهی فکر کنید. یکیش خواب. نظام حاکم بر خواب چیست؟ این دال بر مرگ انفسی. برای مرگ می‌کشند، می‌برند، بعد می‌برند کجاها می‌برند؟ کی با اختیار خواب می‌بیند؟ کی با اختیار؟ اونی که می‌خواهد می‌بیند؟ یکیش و همینطور بعد خود خواب، شما قیومیت خدای متعال را نسبت به چشم خودت ببین. خدا توی چشم تو یا چشم تو توی خداست؟ قیومیت خدا توی چشم توئه یا چشم تو توی قیومیت خداست؟ قیومیت خدا به چشم خودت را می‌بینی؟ در خواب، حی و قیوم را می‌بینی. ضعف خودت را می‌بینی. این با هر کدام از نیازها و ضعف خودمان یکی از اسما دیده می‌شود. اسم که دیده بشود، ذات هم دیده می‌شود. دیدن عقلی. قیومیت یکی الان می‌بینی که سواره است. من می‌خواهم بیدار بمانم، نمی‌توانم. مگر اراده نکردی؟ این یکی خودش پس غذا است. یکی از جلوه‌های آن است. می‌خواهی بیدار بمانی پشت فرمون. این‌ها که تصادف می‌کنند، می‌خواستند برسند یا نمی‌خواستند برسند؟ خواب هم نمی‌گیرد آنها را. خوابمان می‌گیرد، می‌زنیم بغل عبدالله مرد خدا. به فسخ العظائم نمی‌خواستم که نرسیدم. چرا نتوانستم؟ یکی دیگر قیلون بود، نیستی تو اینجا هویدا می‌شود. چشمت در اختیار خودت نیست. اراده نخوابیدن در اختیار خودت نیست. من نخوابیدم، اراده‌اش می‌رود. خیلی عجیب است. این برهان "فسخ عزائم" واقعاً اعجاز امیرالمؤمنین است.
امیرالمؤمنین اعجاز اسلام است. یعنی از بنده بپرس پیغمبر را به چی قبول داری؟ عرض می‌کنم به دو معجزه: یک، قرآن، دو، امیرالمؤمنین. و پیش از قرآن، امیرالمؤمنین. برای اینکه امیرالمؤمنین برای من فهمش ساده‌تر است تا فهمیدن اعجاز قرآن. به تعبیر آن عالم اهل سنت می‌گوید: «اگر علی ادعای نبوت می‌کرد، از او می‌پذیرفتند.» هیچی کم ندارد از کمالات پیغمبر. او می‌گوید: «این پیغمبرگیر» یعنی همه اعتراف دارند که نقص دارند، یک جایی مثلاً افول است دیگر. افول یعنی غیبت.
اگر من به خودم هم، رب من کیست؟ همه دعوا سر رب است. سر خالق نیست. تو خالق خدای ساعت‌ساز هم در می‌آید. من نیازهایم دائمی است. من فقط نیاز به خلقت نداشتم. من نیازهایم زیاد است و دائمی. من علی‌الدوام نیاز دارم. خودم هم از پس رفع نیازهایم برنمی‌آیم. وقتی نیاز دارم، هستی نمی‌توانم باشم. من بودنم، بودن نیازمند است. در خود بودنم نیاز دارم. قوام و بقا، اصلاً بودن محفوف به همین نیازهاست. اینگونه هستم. نه یک بودن جدا از آن. شما دارید نیازها را عرض می‌گیری. به نسبت ذات. این نیازها در حوزه ذاتش است، نه عرض. یک دیوار چه لزومی دارد صورتی باشد؟ دیوار حالا آبی باشد، صورتی باشد، آیا انسان دیگر حالا نیاز دارد یا ندارد؟ نیاز به این دارد، نیاز به آن دارد. حوزه ذاتش است. این خودش مسابقه با نیاز است. به شهادت خودش، هرچی که آماده می‌کنم، بهتر از آنیم که خودم می‌خواستم. تا حالا پیشرفت برای اینکه چینش دقیق‌تری داره بحث پیدا می‌کند.
ببینید، هر کسی تصدیق می‌کند به اینکه من دوست دارم، می‌خواهم. همین که می‌گوید: «زن می‌خواهم، غذا می‌خواهم، ابدیت می‌خواهم، احترام می‌خواهم.» تا نیازهای مادی. «اکسیژن می‌خواهم، آب می‌خواهم.» حالا زن هم به نحوی نیاز مادی می‌شود. این «می‌خواهم» یعنی چی؟ «آرامش می‌خواهم.» اگر به آرامشم رسیدم، «دوام آرامش می‌خواهم.» همان آرامشم که می‌خواهم که ندارم، به همان هم برسم. یک لحظه‌اش را که نمی‌خواهم که! «دوام آرامش» یعنی بقای آرامش. پس من اگر بقای آرامش می‌خواهم، یعنی بقا، نیاز به آرامش هستم. آرامش علی‌الدوام می‌خواهم، یعنی تمنای علی‌الدوام نسبت به آرامش هستم. در اینکه تردیدی نیست.
خب حالا آن چیزهایی که آرامش من را تأمین می‌کند، همه آنها عافلین یا مقطعی است. یا اگر مقطعی نیست، همه ساحات نیاز من را برطرف نمی‌کند. مثل آب که عرض کردم. آب همیشه هست (به حسب ظاهر). خورشید نیست که افول کند. افول آب در این است که با آب نیاز خوابم را نمی‌توانم برطرف کنم. نیاز به احترام دارم. نمی‌توانم بگویم آب دارم، دیگر من نیاز ندارم که محترم باشم. نیاز به عزت. آدم نیاز به عزت دارد، شخصیت، احترام، محبوبیت. «محبوبان فی ارضک و سماءک». خود زیارت امین الله را شما ببینید. نیازهای نفس توش نهفته است. «اللهم اجعل نفسی مطمئناً مطمئنه». نیاز به اطمینان. بس دیگه! آیات انفسی است. از خود زیارت: «راضیتاً مرضیتاً». «مولعةً بذکرک». این نیاز به ولَع است و نسبت به ولَع داشتن هم خودمان را به حق می‌دانیم و نیازمند می‌دانیم. نیاز دارم. بله، دوست دارم این بله را. «بذکرک و دعاءک». محبت است. علاقه دارم. به علاقه‌مندی دوست دارم، دوست داشته باشم و دوست دارم محبوب باشم. «مشغولةً بحمدک و ثناءک، ذاکرةً لصوابق آلائک، مشتاقةً الی فراحت لقاءک». چقدر «متزودةً التقوی»؟ «الی یوم جزاها». چی را تقوا داری؟ تکیه می‌کنی؟ تزود، جمع کردن، اندوختن. آدم نیاز به اندوختن دارد. خود انداختن آدم ذخیره می‌کند. دیگر ذخیره کردن، شما نیاز به ذخیره کردن در خودت نمی‌بینی؟ یکی برنج ذخیره می‌کند، یکی مستمعین. را چطور؟ نیاز به استنان، تقلید، الگو، داشته. نظام‌مندی در زندگی و رفتار، الگو‌مندی بر اساس یک الگویی. الگوی پیشرفت، کشورهای پیشرفته بر اساس الگوی پیشرفت دارند. الگوی توسعه، اصطلاح دیگر. الگو. به همه نیاز داریم به الگو. الگوی حوزه، ترازت را به من بده. همه نیاز به الگو داریم. «مستَمّةٌ مفارقةً». به همین قرینه چون مستَمّه است، می‌شود و مفارقه هم باشد (می‌خواهم آنجوری هم نباشد). این نیاز را هم دارم به مفارقیت. خیلی لطیف است. از خود این نیازها، از هر نیازی به آن اسمش می‌رسی. بچه‌ها! می‌بینی! این‌هایی که به حسب ظاهر یا برطرف می‌کند، این‌ها همه و تو «لا احب الآفلین». نیاز نداری و آفل دوست نداری. آفل را تکیه برهان را دوست نداشتن تو است. نه اینکه چی را دوست داری. این را نمی‌خواهی. نیازت به این نبود. پنکیک می‌سوزد. من نیاز دارم به خنکی. به حسب نیاز حسی پنکیک می‌سوزد، دلالت می‌کند به اینکه این رافع نیاز من نبود. برای اینکه نیاز من هنوز هست. رافع نیاز دیگر نیست. پس این رافع نیاز نبود. پس رافع نیازی هست که غیر از این است. از خودم هم که نیست. نیاز نمی‌بینم.
این بحث‌های فلسفی را به این ادبیات داریم عرض می‌کنیم. این می‌شود همان بحث عین الربط، وجود امکانی، امکان فقری. و این‌ها اصطلاحات فلسفی‌اش است که حالا هر کدامش مقدمه‌ای مفصل می‌خواهد. دیگر ما واقعاً نمی‌رسیم به طرحش دیگر. حالا ان‌شاءالله این‌ها را باید توی بدایه و نهایه و بعدها ان‌شاءالله توی اسفار خودتان بخوانید. با این ذهنیت، این بحث جایابی می‌شود که چی مال کجاست و چی به چه دردی می‌خورد. و ضرورت مطالعه فلسفه (فلسفه الهیات به معنی الاخص فلسفه) این براتون جا می‌افتد که بعدها با اشتیاق ان‌شاءالله وارد آن بحث‌ها می‌شوید.
غرض اینکه در انفسشان «خدایا، تبیّن لَهُم انه الحق». نشان بچه‌ها دهید. می‌بینی! این قیومیت تو نسبت به خودت. ببین چقدر لطیف است، چقدر قشنگه. می‌رباید تو را. می‌رباید. «لا تأخذه سنة». و همه را خواب. خوابش به همان غیبت اوست نسبت به یک سری محصولات، معلومات، ملتفت می‌شود. خواب، غفلت! دیگر شما الان سر همین کلاس حواست به درس نباشد، می‌گویم خوابت نبره. درست است یا درست نیست؟ تأمین معنای خواب. آن که موضوعیت ندارد که چشم. ممکن است کسی هم چشمش برود ولی پیغمبر اکرم این چیزها را ندارد، آن چیزها را ندارد. جبرئیل این چیزها را ندارد، آن چیزها را ندارد. پیغمبر به حسب آن مقام، مقام بشر، غفلت، دایره ذات. بالاخره خودشان عرض کنم که پس چی شد؟ این می‌شود خواب. همه عالم را خواب می‌گیرد. همان کفایت می‌کند. من اصلاً چکار دارم که حالا مرغ عشقم هم می‌خوابد یا نمی‌خوابد. من با خواب مرغ عشق چقدر می‌توانم به قیومیت خدا برسم؟ در قیاس با فهم از خودم، از خواب و قیومیت خدا در خواب خودم. اینکه می‌گویم تفاوت آفاق و انفس این است. اینکه بفهمم مرغ عشق می‌خوابد، مگر اینکه از خواب مرغ عشق ملتفت به خواب خودم بشوم. نتوانست، تنها ندانستن‌های خودم هر چقدر برایم ملموس بشود از آیات آفاقی. این اصل است. این معرفت، بی‌معرفت حضوری است. وگرنه آن‌ها معرفت‌های مفهومی است. همش مفهوم از توش معرفت دقیق و ایمان تولید نمی‌شود. ایمان تولید نمی‌شود مگر اینکه بعد از ایمان به این‌ها نگاه کنم. بعد از ایمان به عنوان آثار صنع الهی بهش نگاه کنم، تدبر در صنع الهی کنم، تلاوت آیات کنم. او یک بحث دیگری است.
وضعیت عشق می‌کند، از یاد ایمان می‌کند. «اذا تلیت علیهم آیاته زادتهم ایماناً». هرچی این‌ها تلاوت آیات می‌شود، ایمانشان افزایش پیدا می‌کند. یک تلاوت آیات قبل ایمان داریم، یک تلاوت آیات بعد ایمان داریم برای افزایش ایمان. آن تلاوت آیات قبل ایمان باید در ساختار حوزه درون من، من را ملتفت کند به نسبت خودم با خدا. تا این را نفهماند، این اتفاق نمی‌افتد. حالا ملاحظه بفرمائید آفلان برآورده نمی‌کند یا بعدی، یک بعدی را، یک بعدی از نیازهای شما. پس این ربط نیست.
من هم نیازم به رب است. من نیاز به خالق و چون نیازم علی‌الدوام است، ربم باید علی‌الدوام باشد. و چون نیازهای من وسیع است، ربم باید نیازهای وسیع من را، یا هر نیاز یک رب. خب اشکال این چیست؟ آقا، من نیازم زیاد است، ربم هم زیاد بشود. مشکلش چیست؟ نیازی پیگیری برطرف می‌کند که یک نیاز دیگر را، مثلاً اگر رب من هم زیاد بشود، خود رب من به حسب تکثرش و چند بودنش، آن هم نیاز پیدا می‌کند. چون نیاز مال ترکیب و تراکم و تعدد است. خاستگاه نیاز کجاست؟ تعدد. چرا یکی به یکی نیاز دارد؟ چون دو تا است. اصلاً علت نیاز، دو تا بودن است. بخش مهمیش بود. یکی از کلیدهای من نیاز دارم، ربم را می‌خواهم. خیلی خب. نیاز من هم دائمی. ربم باید همیشه باشد. ده تا رب داشته باشم که هر نیازی صد تا، یک میلیون رب داشته باشم، هر نیازی یک رب. بیشتر بحث‌های مشرکین در قرآن مال این بخش‌هاست. مشرکین اینجا می‌گوییم که اصلاً خیلی وقت‌ها نه به لات و نفهمیدیم. دنیاشون دست یک خدا است. هوا. رب خاک. آن شرک امتداد دارد تا اینجاها می‌آید که من هم فکر می‌کنم شافی یکی است، رازق یکی است، خالق یکی است. تعدد قائلم برای رفع نیازها. که می‌شود: «و ما یومن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون».
آن وقت اکثر مؤمنین شرک دارند، آن مدلی که ما از مشتکی می‌گوییم، امتداد پیدا نمی‌کند. شرک همین مدلی که قرآن می‌گوید، امتداد پیدا می‌کند. همه که من نیاز به داروی‌ام را در دکتر می‌بینم، نیاز به نانم را در نانوا می‌بینم. تعدد پیدا کرد. حالا آن نیاز به نمازم، نیاز به کتک نخوردن است دیگر. چون نماز می‌خوانم که کتک نخورم. عدم عقوبت. بعد اینجا آن نفی اسباب و این حالا فسخ عزائم می‌برد روی خود خودت که حتی تو آنجایی که تو اختیار داری و دست و بالت باز است، آنجا دست و بال بسته تو را نشان می‌دهد.
گل بحث رسیدیم اینجا. من در خودم نیاز را که می‌بینم، می‌خواهم. من می‌خواهم، نیاز دارم. امنیت، آرامش، بودن، رفاه. انسان همین است دیگر. و هر کدام از این‌ها رافع نیازی دارد. به حکم وجدان و فطرت من دنبالش می‌گردم. می‌دانم که هست. درست. اگر نباشد، تناقض می‌شود در خود ساختار نیاز من.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید کاربردی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00