توحید کاربردی

جلسه ششم - بخش سوم

00:32:35
75

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
اگه نباشد، تناقض می‌شود در خود ساختار. نیاز من هست یا نیست؟ من می‌خواهم، می‌خواهم. آیا ربی هست که این‌ها را برآورده بکند یا نیست؟ من که می‌خواهم، نیازهای من متعدد است. این بحث تعدد: اول بیاییم، نیازهای من متعدد است. این ربی که حالا قبول کردیم به‌عنوان رافع نیاز، این رب رافع نیاز گفتیم که متعدد باشد. مشرکین حرفشان همین بود. مشرکین می‌گفتند که دافع نیاز؛ خدا را به‌عنوان خالق قبول داشتند، دعوا سر ربوبیت بود. ولی _خدای ساعت‌ساز_ خلق کرده است. ما هم خب حالا تو هستی، ولی تو یک وجود محتاج و نیازمند هستی. رافع نیاز تو چیست؟ می‌دانی؟
می‌گوید: «یک سری چیزها را می‌بینم. نور می‌خواهم، خورشید. آب می‌خواهم، دریا. نان می‌خواهم، گندم، زمین.» رافع نیاز من زمین است و آسمان است و خورشید است و ماه است و راهنمایی می‌خواهم، ستاره است و اکسیژن است. و برای هر کدامشان هم یک بتی می‌گذاشتند به‌عنوان رب و نوع این‌ها. دیگر این بت دریای عمد خشکی، این بت گندم است، آن بت خرماست. این‌ها را هم ابزار ارتباط با آن رب مطلق می‌دانستند، «ما نعبدهم الا لیقربونا الی الله زلفی». از خیلی از الان‌ی‌ها موحدتر بودند. فقط پول؟ آره، آها، پول. الان رافع نیازهاست دیگر، درسته؟ قدرتش خیلی زیاد است. چی در پول؟ جلو. خدای کلیپی هست، مال یک فیلمی است، می‌گوید که این دروغ است که می‌گویند پول مشکل‌ساز شده.
در روبیکا کامنت گذاشتند: «باریک‌لا! احسنت! بالاخره حرف حق یکی زده.» چی گفته؟ «مشکلات با پول حل نمی‌شود؟ من خودم همه مشکلاتم را با پول حل کردم. مریض بودم، پول دادم.» رفت کلیشه دروغ می‌گوید پول همه مشکلات را حل نمی‌کند. چه کسی این را گفته؟ «پول همه مشکلات را حل می‌کند.» این پول همه مشکلات را حل می‌کند. حالا اینکه به وحدت رسیدیم، پول مشکل خوابت را هم برطرف می‌کند، مثلاً می‌گوید: «آره، پول بدهم، جای خوب، قرص خواب.» آن خواب با آرامش رفع خستگی، آن یک تمرکز و آرامش و طمأنینه درونی می‌خواهد. آن هم با پول.
بالاخره شما به جاهایی می‌رسی، به حوزه‌های نیازی می‌رسی که می‌بینی با یک کندوکاوی، هر کسی می‌رسد که با پول حل نمی‌شود. الان بعضی رفقا، رفیق تیلیاردر، یکی از رفقای ما رفتند سند معامله‌ای انجام داده، هزار میلیارد تومان یک کارخانه را خریده. هزار میلیارد تومان. من تا حالا یک میلیارد در عمرم یک جا ندیده‌ام. بعید می‌دانم تا آخر عمرم ندیده باشم. در حسابم تا حالا یک میلیارد نبوده، بعد حتی دویست، سیصد میلیون هم شاید نبوده. خدمت شما عرض کنم که هزار میلیارد تومان معامله انجام می‌دهد و واقعاً با پول همه کار می‌کند، ولی این خودش پول درآوردن است. خود پول درآوردن کار می‌خواهد. پول به کار نیاز دارد. درسته که همه چیز به پول نیاز دارد، ولی پول به کار نیاز دارد. خود کار، پول محتاج است.
بعد همه‌اش تو سفر است، این ور آن ور؛ عمان، امارات، کویت، این شهر، آن شهر. پول می‌آورد، مثلاً تمام فک و فامیل. به همین دلیل دائم توی خانه‌اش است. حالا با پول شما این توّقع نداشتن او را هم منتفی کن. می‌دانی، پول نداشتی که کسی دنبالت نمی‌آمد. این را پول آورده. این نقص پول است. این محدودیت و فقر پول است که نمی‌تواند آن را برطرف کند. بماند که خود پول محتاج زاینده‌ای است. نکرده؟ تو بیمارستان ما هزار بار داریم می‌بینیم یک بیماری. حالا همین بنده خدا، یکی از بچه‌هایش هم بیماری خاصی است.
به خدا جالب است. اصلاً چینش ربوبیت خدا قشنگ برای بنده که واضح است. اصلاً دیدم به یک جوری می‌چیند که به همین که همه چی دارد، یکهو یک چیزی بغل دستش می‌گذارد که خطبه طاووس می‌فرماید. طاووس همه چیز با یک زشتی، خدا بهش داده که نگاه کند، بفهمد کیه، چی هستی؟
آقای طاووس در تناسب با اندامش، پاهای بدقواره‌ای دارد. با آن هیکل و آن پر و فلان و این‌ها. بگذار. کسی به پای طاووس نمی‌آید، مثلاً یک پای خوشگل. شما مثلاً پای اسب. بعضی اسب‌ها را مثلاً علت عضلانی و فلان و این‌ها. هیچ کس پای جزء زیبا را نشان نمی‌دهد. آن جزء معفوه نسبت به این کل دیگر لحاظش نمی‌کنند. وگرنه اصلاً طاووس را از پشت نشان می‌دهند، جلو نشان نمی‌دهند. این کار خداست. حوزه‌های افتخاری. یکی جلو چشمت می‌آورد که طغیان نکند. البته این تو سنت‌های الهی است که اگر با کفاری که خدا دیگر می‌خواهد اعمال ربوبیت به آن‌ها نکند و دیگر این‌ها را طرد می‌کند، هی دورتر شدند و مستقرشان می‌کند تو دوری. مستقر شدن خودشان در دوری. چه‌کار می‌کند؟ حوزه‌های افتخاری، این‌ها را از جلو چشمشان کنار می‌زند.
سنت چی؟ اینستاگرام. خیلی عجیب. مبانی توحیدی حل می‌شود. حواسش پرت. خیلی داری. بچه‌ات مریض بود. با پول؟ خب آن یکی را دیگر. آن یکی، برو یک شهر دیگر زندگی کن. از فامیلت هم خلاص. با پول. برو هی این حوزه‌های افتخاری‌اش را از جلو چشمش. آن یکی را پول بهش می‌دهد برای اینکه پول گرفتارش نکند، طغیان نیاورد، الله استغنا نشود. چه‌کار می‌کند؟ می‌چیند دورش یک بچه مریض، با همسرش فلان، آنجا فلان، آنجا فلان. یک مرض روحی تو خانم اش، یک مشکل آنجا، یک مشکل اینجا. ناله‌اش بلند است. قشنگ. سختی‌اش هم به این است، برای ما سخت است، ولی به این قشنگ است که او خودش بلد است کدام سختی را بچیند که تناسب با ما داشته باشد. قشنگی‌اش به این است که او چون رب است و حوزه‌های نیاز من و ظرفیت من را هم می‌شناسد، آن را هم باید تناسب همین‌ها بیاید دستور کجا بگذارد. و به قدر صبر بلا نازل می‌شود. این هم یکی از سنت‌های الهی است. این سنت‌های الهی خیلی زیباست و خیلی مخفی. کجا قرار است ما بحث بکنیم؟ چه کسی قرار است به ما یاد بدهد این‌ها اخلاق، کلام، فقه کجاست؟ عرفان. «ان البلا ینزل علی قدرصبر.» به قدر صبر بلا نازل می‌شود و در تناسب با آن توانایی‌های تو، به آن تناسب اونی که خدا داده. خدا ابزارهای تحمل این بلا را بهت داده در بافت شاکله‌ات قرار داده. خدا حکیم کاری نمی‌کند که این بافت و این شاکله بشکند. تو نفهمی، تو خودت را نشناختی، این بافت را خوب ندانستی. از آنچه داری استفاده نمی‌کنی، داری.
بله، الان به ما می‌گفتند آقا چهارده ساعت گرسنگی، چهارده ساعت تشنگی. اول به یادم بگند چهارصد تایی قبول نمی‌کند. من می‌توانم چهارده ساعت. بله، سی روز می‌توانم. سی روز؟ کم است. شوال را هم می‌گیرم، رجب را هم می‌گیرم، ذی‌الحجه را هم می‌گیرم. کلی از این چهارده ساعت‌ها من می‌توانم. پس تعددش چرا نمی‌تواند؟ برای اینکه هر کدام از این‌ها محتاج می‌شود، غافل می‌شود. من نیازم به آفل نیست. من آفل نمی‌خواهم. من آفل دوست ندارم. ببخشید! چرا ابراهیم می‌گوید «لا احب ال آفلین»؟ آفرین! ولی بقیه نمی‌گویند. همزمانش کلی انواع خیلی خاص دنبالش می‌گشت. انگار دنبالش می‌گشت. بعد خورشید را دید. او. یعنی حضرت ابراهیم تا حالا شمس ندیده بوده؟ قبل از این قضیه واقعی بوده؟ واقعاً تمنای درونیش بوده؟ خیلی بعید است. به سیاق آیات که اصلاً رمان یک انسان فطرت همین را بحث می‌کند. علامت بسته شدن او، یک انسان ساده خودش را این شکلی معرفی کرد. حضرت غار آمده، مثلاً من ادبیاتش ادبیات احتجاجی و ادبیات جدلی بود، ولی توش برهان نهفته است: «لا احب الافلین.» همین. من به آن چه می‌خواهم، با همانی که می‌خواهم، به خدا می‌توانم برسم. با می‌خواهم‌ها. می‌خواهم‌ها حکایت از ندارم‌هاست. حکایت از نتوانم‌هاست. می‌خواهم‌ها وابسته به چیست؟ من چی را می‌خواهم؟ آنی که ندارم، آنی که نمی‌توانم. چه کسی را می‌خواهم؟ آنی که رفع می‌کند نتوانستن‌های من را، رفع می‌کند ندانستن‌های من را.
خب، حالا من اگر خودم رافع نیازهای خودم باشم، این مشکلش کجاست؟ کار می‌کنم، پول درمی‌آورم. کار می‌کنم. بله، این‌ها تعدد دارد، ولی در یک مرکزی اتحاد دارد. وحدتش به من است. پول، خورشید و فلان، من می‌خواهم، خورشید من می‌خواهم، می‌روم پول درمی‌آورم. تو رافع نیاز نیست. من رافع نیاز. اول پس به رافع نیازهایی رسیدیم، در بیرون دیدیم این‌ها که تعدد دارند، خب منش که دیگر تعدد ندارد که. منش که یکی است. من رافع نیاز باشم. به ظاهر می‌رسد که ماها واقعاً اعتقادمان همین است. اعتماد به نفس یک بحث خیلی جدی است و مفصل. اگر فرصت شود بحث می‌کنم که همه مکاتب اخلاقی و مکاتب فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، و خصوصاً الان در غرب، مشکلش این است.
تو در نسبت با بیرون، قانون جذب فلان. به آن‌ها گفتم سنت الهی را تحریف می‌کنند. سنت الهی نکاتی را گفتم، خیلی‌ها که استقبال کردند و این‌ها، خیلی‌ها هم پریدند. کامنت‌های همان بخش را اگر بروید بخوانید. رد قانون جذب. قانون چرا؟ از چرا رافع‌های نیاز متفاوت نمی‌توانند باشند؟ آن خودش نیازمند است. نیازمندان نیاز، همان نیازی که من یک چیز دیگر می‌خواهم، آن هم می‌دهد. دیگر کار به این ندارم که مثلاً آن ها خودشان نیازمند کار، کار ندارم. چرا کار ندارم؟ نکته‌اش تو همین است که خوب دقت نکردم که نیازم توسط چه کسی برطرف شود. اشکالش همین جاست. اشکالم تو این است که فکر کردم این برطرف می‌کند. نکته حضرت ابراهیم به این‌ها همین بود. فکر می‌کرد این کار خورشید است. فکر می‌کردیم کار فلان است. فکر می‌کنیم پدر است که نطفه را به مادر منتقل می‌کند. ما همه مشکلاتمان تو همین است. فکر می‌کنیم. فکر می‌کنیم به این نیاز داریم، به این نیاز نداریم. این رافع نیاز ما نیست، خودش نیازمند است. این از کس دیگری گرفته. من نیازم به آنی است که نیاز این را برطرف کرده، نه به خدایی. اشکال ندارد. من الان نیازم به بانک است، ولی از عابربانک می‌گیرم. اشکال ندارد از عابربانک بگیرم، ولی می‌دانم نیازمند به عابربانک نیست. مثل همان قضیه شورا. آره دیگر. به یک معنا به آن اصل برمی‌گردد.
می‌خواهم ببینم خودمان را اگر خوب تحلیل بکنیم، من چه کسی را می‌خواهم؟ من عابربانک نمی‌خواهم که. من بانک می‌خواهم. حالا ممکن است بانک در صورت‌هایی غیر از عابربانک نیاز را برطرف کند. ممکن است جاهای دیگر هم داشته باشد، غیر از عابربانک. ممکن است خیلی از عابربانک‌ها هم سوخته باشند، خراب باشند. ده تا عابربانک سوخته که رفتی، نمی‌گویی بانک ملی خراب است، بانک صادرات کار نمی‌کند، بانک صادرات پولم را نمی‌دهد. این عابربانک خراب است. وقت ثمراتم را هم دارد. در خودت را، یکی‌اش همین افسردگی‌ها، مشکلات این شکلی. امید از بین می‌رود یا امید ایجاد می‌شود. افسردگی و خودکشی و این‌ها به خاطر این است که به عابربانک دل بسته. بعد عابربانکی که پولش را نمی‌دهد، احساس پوچی می‌کند. احساس بدبختی می‌کند. احساس می‌کند پولش را خورد. چه شد؟ الان من نیاز داشتم به بانک. بانک دیگر نیست. پول بانک خیانت کرد. دستم از همه‌جا کوتاه است. تو با وجدان تصدیق می‌کنی که تو این را نمی‌خواهی، آن را می‌خواهی. خودش محتاج است. اگر به این دل ببندی، آن وقت محروم واقع می‌شوی. به نتیجه نمی‌رسی. چیزی گیرت نمی‌آید. روشن آقا؟ تصدیق می‌کنیم.
حالا پس در تعدد این‌ها، می‌رسیم به خودم. خودم رافع نیاز. این می‌شود مدل قارونی: «انّما اوتیته علی علم عندی.» این می‌شود مدل ابلیسی: «انا خیر.» سطحی از اعتقادات و شعور و درک و این‌ها داردها. لذا عرفا می‌گویند تو این سیر و صعود و این‌ها، وقتی کسی حرکت می‌کند، اول از این بت‌ها و فلان و این‌ها درمی‌آید و می‌آید جلو، می‌آید جلو. به نفس و خودش که می‌رسد، تازه بت واقعی: «اوقات اعظم مادر بت‌ها بت نفس شماست، زان که آن بت مار و این بت اژدهاست.» تازه اوه اوه، اصل بت از من خارج است. من هستم. خدا را من دارم می‌پرستم. خدا را من دارم تصدیق می‌کنم. معرفت و من دارم. چه‌جوری می‌شود؟ مثلاً شما به یک حدی مثلاً از دانش می‌رسی، تقاضا هم بکنی، باز هم من تواضع کردم. من چقدر خاکی‌ام. من چقدر خوبم. من چقدر متواضعم. من چقدر بدبختم. من چقدر بدبختم. همینی که چقدر خوب است که من می‌فهمم چقدر بدبختم. من چقدر باشعورم که فهمیدم چقدر بدبختم.
چه‌کار باید کرد؟ این یک بخش تو کلام که یک مقدار بحث را داریم اجمالاً می‌بینیم، بیشترش مال بحث‌های سیر و سلوکی و معنوی و عرفانی. هفتاد سال مجاهدت و حرکت. آقای بهجت فرموده بود: «ما ندیدیم کسی در جوانی به جایی برسد.» حالا نجف هم هستیم. ممنون. فقط یک نفر را در نجف دیدیم. در جوانی رسیده بود که آن هم زود مرد. نبود. ندیدیم در جوانی کسی به جایی رسیده. محصول هفتاد سال، هشتاد سال. طول هفتاد، هشتاد سالگی برای آن کسی که از نوجوانی دویده، دوام دویده، رفته، نمی‌تواند برگردد زندگی کند. چهل سال رفته بود. بقای بعد این خیلی مهم است. ماندن روی فنا که نابود می‌شود.
عرض کنم خدمتتان که رضا، حرکت مستمر بیست‌وچهار ساعته دویده، بیست‌وچهار ساعته دویده. چهل سال پشت در با یک بیست‌وچهار ساعته دویده. روی چه بنیانی باید دوید؟ با همین بحث‌های اعتقادی که دارم عرض می‌کنم. این‌ها را باید مبنا قرار داد. رویش بایست. پذیرفت. حرکت از این‌ها نباید غفلت کرد. دائم باید به این‌ها توجه داشت. مرور کرد. ذکر یک بخشیش خود این دانستن است و کار عقلی و استدلال. این‌ها بخش ذکر است. به خودت که مراجعه می‌کنی برای تصدیقش. بله، تصدیق شهودی، وجدانی و این‌ها به این سادگی. ولی تصدیق می‌کنم به تحویل حال خودم. فرصت شود شب بخوانی. متن حدیث. نسخه‌های مختلفش را، چندین عبارت دارد. یک جا تحویل حال دارد. تو یکی از نسخه‌ها. بقیه جاها ندارد، ولی آن اذان تو همه این‌ها هست.
خدمت شما عرض کنم که یک بخش افعال و بیرون از من است. اموری است که وابسته به غیر. اینجا اگر خراب شد، می‌گویم غیر خراب کرد. به غیر. فرض بفرمایید که لپ‌تاپ شارژ است. به خودم که نسبت نمی‌دهم. با لپ‌تاپ دارم کار می‌کنم. لپ‌تاپ خراب می‌شود. لپ‌تاپ خراب. تو حوزه‌های افعالی چون دوبعدی من و دیگری است، معمولاً این اشکالات و مشکلات، عیوب و ضعف و نقص‌ها را به دیگری نسبت می‌دهد. بگذار امیرالمؤمنین تو فسخ عزایم، دال مرکزی را توی ضعف ما نسبت به خودمان قرار داد، نه ضعف ما نسبت به... ممکن است شما بگویید که من اگر نتوانستم این کفش را مثلاً پنج سال نگه دارم، به خاطر این بود که مشکل از این کفش است. یا مثلاً ساعتم خراب شد. یا کفشم را دزدیدند. و عامل بیرونی. برمی‌گردد به ضعف من. برنمی‌گردد که من نتوانستم نگهش دارم. خوب تحلیل کنیم. به ضعف خودت. تو نتوانستی کفشت را مراقبت کنی دیگر. تو حفیظ نبودی نسبت به کفشت. این پاسخ ما برای این است که من نمی‌توانم.
حالا ما اگر به خود خودمان اگر بخواهیم توجه کنیم، برای اینکه منافع نیازهای خودم نیستم. اگر در ارتباط خودمان منتقل نمی‌شویم به اینکه نقص از من است. امیرالمؤمنین تو برهان فسخ عزایم، بردن روی خود خودمان و آنجایی که خودتی و خودت و دستت هم باز است و هیچ چیزی هم از بیرون هیچ کاری نمی‌تواند بکند. نمی‌توانی یک اراده را نگه داری. می‌خواهی یک اعتقاد را نمی‌توانی نگه داری. یک فکری را نمی‌توانی نگه داری. نقض همت. حل عقود همت را، یک همت تا شب هم شده، چند تا مثال بیاوریم. چی‌ها می‌خواستیم؟ بدن. قیدش را می‌خواستم. مکالمه ادبیات یاد بگیرم. می‌خواستم تندخوانی یاد بگیرم. می‌خواستم. بگویید. اگر می‌خواستم نهج‌البلاغه، نهج‌البلاغه حفظ کنم. قرآن حفظ کنم. می‌خواستمِ من. به اینکه آن جنبه‌های بیرونی و فعلش کار ندارم‌ها. استاد جهنمیان خیلی خوب است. یک روز قیری نیست. یک روز دستگاهش خراب است، تعطیل است. به آن‌ها، به آن نخواستن تو. یک از یک جایی به بعد دیگر نمی‌خواستی. به بیرونی‌ها کار ندارم که نمی‌توانستی یا ابزار نداشتی یا هرچی. اصلاً به بیرون کار ندارم. چه شد تویی که خیلی جدی می‌خواستی حافظ قرآن بشوی؟ شش ماه بعدش دیگر نمی‌خواستی حافظ قرآن بشوی.
از خزائن، یعنی خودش، خود حضرت نمی‌خواهد دیگر. از خود، از درون. فسخ عزایم به آن معنا گرفته‌اند. به آن هم درست است. می‌خواستم کفشم را نگه دارم. می‌خواستم کفشم را تا سال بعد بپوشم. نشد. این هم فسخ عزایم. ولی آن را به خودم نسبت نمی‌دهم. معرفت به خدا به این شکوفایی شفافی پیدا نمی‌کنم. آن هم بالاخره دلالت دارد. تغییر تصمیم‌ها. یکی تصمیم‌هایی ناظر به بیرون است. یکی تصمیم‌ها در همان درون خود نفس نمی‌خواهد. اتفاق می‌افتد. آره، همین. همین. خود نفس نمی‌تواند نگهش دارد. تصمیم را نگه داشتن تصمیم، ماهی می‌ماند دیگر. لیز است. یک وقت از بیرون موانعی پیش می‌آید. می‌خواستم حفظ قرآن کنم، مریض شدم. استاد اینجوری شد. همکلاسی‌ها رفتند. جلو قرآنم خراب شد. نمی‌دانم فلان شدم. سفر پیش. به این فسخ عزایمی که می‌خواستی، الان دیگر نمی‌خواهی. به خدا خواستنت کار دارم، نه به بیرون. چه شد؟ تو که دیگر تو خواستنش که دیگر کسی نبود که. آنجا که دیگر رفیق و رفیق و شب و روز و زود و دیر و کم و زیاد و این‌ها که دیگر آنجا راه ندارد که. خودت هستی و خودت. خودت نسبت به خودت نمی‌توانی اعمال کنی. خودت خودت را نمی‌توانی نگه داری. خودت یک اراده را برای خودت نمی‌توانی نگه داری. خیلی لطیفه‌ها. ببین این‌ها کجاست؟ توی نظام معارفی و درسی ما کار امیرالمؤمنین است. «عرف الله بفسخ العزائم و نقض الهمم و حلّ العقود.» حکمت ۲۵۰ نهج‌البلاغه. این مغز همت. همت داشتی. چه شد؟ یکی دیگر از بیرون که نبود که. عامل بیرونی خداست. معلوم می‌شود یکی بین خودت و خودت حائل است. «و اعلم ان الله یحول بین المرء.» اطلاعات جدیدی پیدا کردم که مثلاً حفظ فلانی مهم‌تر است. می‌خواستم زبان انگلیسی یاد بگیرم. یک سری اطلاعات، احساس لذت نمی‌کند دیگر. خب آن لذت بیرونی است، نه لذت درونی. خب چرا احساس لذت می‌کردی؟ الان احساس لذت. آفرین! پس شما آفرین! پس شما دارید تصدیق که من در حوزه اندیشه‌ای برای خودم، تصمیماتی که خودم برای خودم می‌گیرم، غلط است. خودم برای خودم لذت دارد؟ خودم برای خودم غلط حکم کردم؟ اسم رب خودم نیست. نیاز خودم نیست. از هر طریق بروی، به اینجا ختم می‌شود. و حضور حضوریش خیلی مهم است. به سجده می‌افتی. به سجده بیفتی. ده تا اصطلاح امروز جدید یاد گرفتیم. از خدا خردت می‌کند. از تو. «نمی‌توانم. نمی‌توانم نگه دارم. نمی‌توانم یک انگیزه را نگه دارم. نمی‌توانم یک اندیشه را نگه دارم. نمی‌توانم این تصور و تصدیق فائده‌ای که کردی، نگه دارم. نمی‌توانم.» مگر نمی‌گفتی فائده دارد؟ آقا، غلط کردم گفتم. خب غلط کردی. پس نیستی. مگر نمی‌گفتی فائده دارد؟ می‌روم دنبالش. فائده ندارد. فائده دارد؟ غلط کرد که حکم فائده دارد. یک حرفش غلط باشد، تمام است. آن یک حرفی که غلط زدم، به خاطر جهلش است. وقتی جهل دارد، دیگر اطمینان بهش نمی‌شود کرد. جاهل است. علمش را باید اثبات کنی. ثابت شد. علمش را اثبات کن با نفی همه این آلهه و با نیاز خودم به آن رافع نیاز واقعی و هست و من نیستم. از خود که دیگر عبور کنی دیگر تمام است. از غیب که همه را که خودت را قبول می‌کنی. ما نتوانست. نیاز ما را برطرف کن. آن لذت که تصدیق فائده کرد، نفست گفت این همان لذت را دارد. حفظ بکنی، این همان به همان لذت می‌رسد. تطبیق دارد به همروری که تو در نظرت است. بعد این حکم اشتباه بود. این تصدیق، این حکم، این اراده، این تصمیم درست به نتیجه ما را برساند، اسراف نیازهای من نیست. پس آفل. پس یک جاهایی هست، یک جاهایی نیست. یک چیزهایی تشخیص می‌دهد، یک چیزهایی تشخیص نمی‌دهد. اعتماد به نفس. و صلی الله علی سیدنا محمد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید کاربردی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00