‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
**بسم الله الرحمن الرحیم**
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن إلی قیام یوم الدین.
رحلت حضرت خدیجه سلامالله علیها را محضر امام زمان علیه السلام تسلیت عرض میکنیم و همچنین محضر ولینعمتمان، آقایمان و میزبانمان در این ماه مبارک، حضرت امیرالمؤمنین صلواتالله علیه؛ زیرا حضرت خدیجه حق مادری بر گردن امیرالمؤمنین نیز دارند و سالیانی را امیرالمؤمنین در منزل بانوی بزرگوار و پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله زندگی کردند و در واقع در منزل ایشان بزرگ شدند. به همین دلیل تسلیت ویژهای هم محضر امیرالمؤمنین علیه السلام عرض میکنیم. انشاءالله که از آن صفا، خلوص، استقامت و مجاهدت حضرت خدیجه سلامالله علیها، از آن وجود نازنین، قدحی هم نصیب ما بشود و ما هم از این کمالات بهرهمند بشویم.
**انشاءالله بحثمان به اینجا رسیده بود:**
تدبر در احوالات درونی خودمان ما را به این میرساند که نسبت به امور خودمان تدبیر، مدیریت، مالکیت و اداره نمیتوانیم بکنیم. ما مدبر امورمان نیستیم و به یک تعبیر، ربمان نیستیم، بلکه وجداناً میدانیم ربی داریم. میدانیم که رافع نیازی داریم. این در فطرت ما مستقر، ثابت، واضح و معلوم است. فطرت ما نسبت به این قضیه شاهد است و شهادت میدهد.
ولی بحث سر این است که این رب را که بدانیم؟ چه بدانیم؟ درونمان، قلبمان، وجدانمان، فطرت ما شهادت میدهد به اینکه رافع نیاز داریم، مدبر داریم؛ ولی در مسیر جستجوی این مدبر با چیزهایی مواجه میشویم که فکر میکنیم اینها رافع نیازهای ماست، ولو به نحو تکثیر؛ یعنی هر کدام یک بخشی. مثلاً فکر میکنیم آب است و خورشید است و زمین است و نانوا است و کفاش است، و یک سری نیازهایمان را گاو تأمین میکند. یک سری نیازها را به همین حسب. بعضیها چون احساس میکردند که شاید دایره نیازها به یک طرف جدیتر است و رافعیت او قویتر و شدیدتر است، به همین حسب او را میپرستیدند. یک طایفه گاو را میپرستند، طایفه دیگر خورشید را میپرستند؛ به حسب اینکه میپنداشتند که این، نیازهای ضروریتری را دارد تأمین میکند. خب خود گاو هم به هر حال، نسبتمان را ملاحظه بکنیم. واقعاً نقش حیاتی در زندگی ما دارد. خیلی چیزهایمان به واسطه گاو ترمیم میشود. شما همین چرم او را فقط نگاه بکنید و خاصیتی که چرم گاو فقط برای ما دارد، چقدر ضروری است. واقعاً بعضی چیزهای حیاتی است برایمان.
یا مثلاً تصور بفرمایید که موی شتر مثلاً. حالا دیگر شیر گاو و چه میدانم گوشتش و بقیه خواصی که دارد، را دیالکتیکال بکنم. واقعاً بعضیهاشان نقش… همان شیر گاو را فقط نگاه بکنید؛ پنیر و کره، باز چربی و خامه و سرشیر. باز از آنور نگاه کنید روغن چربیش، روغنش. و همینطور از آنور، خاک و گندم و درخت و میوه. خب ما نیازها را پراکنده دیدیم، رافع نیازها را هم پراکنده دیدیم. غفلت داریم، توجه نداریم؛ با اینکه قلبمان تصدیق میکند اگر توجه بکنیم؛ ولی توجه به خرج نمیدهیم. اینها واقعاً رافع نیازهای ما نیست. این مشهود است برای قلبمان. ما به آن علم بسیط داریم، علم مرکب نداریم. ملاصدرا میگوید همانجور که ما جهل بسیط و جهل مرکب داریم، علممان هم علم بسیط و علم مرکب است.
بحث خیلی چیزها را ماها نمیدانیم و التفات هم نداریم که نمیدانیم. مسلمان… کلمه بحث بود. این جهل مرکبی یعنی من اصلاً نمیدانم که معنای عربی «شیاف» را نمیدانم. آقا که رفته داروخانه، آنجا خواسته توضیح بدهد، نمیتوانسته. برایش جهل مرکبش جهل بسیط شده که آقا من نمیدانم. الان فهمیدم که نمیدانم. تا به حال فکر کرده کلمه انگلیسیش را که بگوید او منتقل میشود. الان میبیند نه، این عربیش با انگلیسیش فرق میکند. این یک چیز دیگری اینجا لازم دارد و بگوید که او بهش این را بدهد. این او را نمیداند. تازه آنجا فهمیده که نمیداند، تازه ملتفت شده به جهلش.
جهل مرکب، علم هم همین است. حالا در جهل مرکب التفات نداشتهام به اینکه نمیدانم. در جهل بسیط، التفات دارم به اینکه نمیدانم. در علم بسیط، میدانم، التفات ندارم، التفات ندارم. علم مرکب، با تر… ترکیبش، ترکیب با التفات. علم به علاوه التفات میشود ترکیب مرکب. جهل به علاوه التفات میشود جهل مرکب. ببخشید! عدم التفات. عدم التفات! دوباره میگویم. الان وقت استفاده… جهل به علاوه… صدا کن… عدم التفات، جهل مرکب. التفات میشود مرکب. جهل مرکب. جهل به علاوه التفات، جهل بسیط. حالا علمش چطور میشود؟ آفرین! علم بدون التفات میشود علم بسیط. علم مرکب… ما علم بسیط داریم، علم مرکب نداریم.
ما نسبت به اینکه ربمان اینها نیستند، علم بسیط داریم، علم مرکب نداریم؛ التفات نداریم، التفات به او نداریم. توجه نداریم. این استدلال و برهان و اینها، کارکردش همان التفات و توجه است. ملاصدرا پس این را میگوید. نسبت به ربمان، علممان علم بسیط است. این با این توجهات و تنبهات و تذکرات، علم میشود علم مرکب. بالاتر از علم است اینجا.
توجه هست؟ ببینید، الان تو همان قضیه که حالا آن ساعت قبلی تشریف نداشتید، چند تا مثال تو این بحث داشتیم که مثلاً پول، پول کار راه میاندازد، پول مشکل حل میکند. التفات نداریم به اینکه بابا پول خودش محتاج است، هزار تا احتیاج دارد، هزار تا فقر دارد، هزار تا نیاز دارد. چطور اینکه این همه احتیاج دارد، میتواند مشکل را حل بکند؟ محتاج به هزار و یک چیز دیگر است. ما به همین التفات نداریم. التفات که پیدا میکنیم، گویی میدانی، ما داریم میبینیم. انگار که من مثلاً… میگوید که همه سیر و سلوک… قشنگ آقای قاضی تعبیر دیگری دارد. مثل اینکه سلوکی… میگوید که این علم بسیط و علم مرکب مثل این است که سوار الاغ شدی، راه افتادی، داری دربدر دنبال الاغت میگردی. تعبیر مرحوم آقای قاضی این بوده که مثل اینکه یام…
دنبال گلت بگرد! تعبیر علامه طباطبایی، قاضی! نقل ۸۰ سال کسی دنبال سرش میگردد. با خودش، با خود سرد، سؤال میکند. میگوید همین بود؟ میگفت ماهیها، ماهی بزرگه، میگفتند که کی ما را میبری در رحمت الله. التفات ندارد. «دریا، دریا» که میگویند، همین است.
بچه بودیم سرمان کلاه میگذاشتند. جاده چالوس برمیگشتیم. پسرعمویی داشتیم، الان رفته آلمان زندگی میکند. دعوا داشتیم که کی جلو بشیند. بعد میگفتیم جاده چالوس عوض کجاست؟ پس این جاده چالوس کی بهش میرسیم؟ خانه آخر تمام!
لذا تعبیر ملاصدرا این بود که وقتی روز تمام میشود، میفهمی روز همین بود. اگر تمام نشود، نمیفهمی روز را. و ما روزها را اساساً به واسطه تخلل شبها در میانش، از هم تفکیک میکنیم. بازی که اگر ما شب نداشتیم، چه شکلی میخواستیم بگوییم شنبه، یکشنبه، دوشنبه، سه… از کجا میخواستی این را از هم جدا کنی؟ ماهیات باعث برش خوردن متاع کثرت که میگویند در مورد ماه، ماهیتی که برش میدهد، تکثر ایجاد میکند، تفکیک میکند. تفکیکش هم به واسطه عدمش است. همین که این، آن نیست. با آن نبودنش فهمیده میشود که این است. با آن بخشهای بودنش فهمیده نمیشود. از اینی که ما شتر نیستیم، گاو نیستیم، ببر نیستیم. این نبودنهایمان، تفاوتهای ما با سایر حیوانات که آن یک چیزی است که هیچکس دیگر این نیست. حیوان ناطق… این یک چیزی است که هیچکس دیگر این نیست. حیوان ساحل اینکه هیچکس دیگر این نیست، از آن نبودنها، نبودن دیگران. یا خود این، آن نیست. یا نبودنهای خودش، یا نبودنهای وجودی، تعبیر حد. خیلی تعبیر مهم است که ملاصدرا به آن نظر دارد. کلمه خیلی مهم است. و خیلی هم هر کسی به خودش که نگاه میکند، حتی در خودش میبیند. همه ما تصدیق میکنیم محدودیم و همهمان رهایی میخواهیم، آزادی میخواهیم. این اصلاً آزادی که همه دنبالش هستند، چه تو ایران «زن، زندگی، آزادی»، چه تو غرب که دارند، باز هم دنبالش هستند. خیلی جالب است! اینجا ندارند، دنبالش میگردند. آنجا همین را که دارند، باز دنبالش میگردند. خیلی عجیب است! یعنی غربیها آزادی دارند و باز دنبال آزادی میگردند. این حکایت میکند التفات ندارد. این حکایت میکند از حد وجودش، آن آزادی که میخواهد. رهایی از این حد است، از حد وجودش.
میگوید آقا اصلاً بیاییم تو فضای سکسوالیستی، بیاییم بگوییم که زن و مرد نداریم. بیاییم بگوییم انسان و گاو و خوک نداریم. میخواهد آزادتر شود. احساس میکند این یکی حد را بردارم، توسعه پیدا میکند. وجود توسعه پیدا نمیکند. دنبال رهایی از این «یُفَجِّرُ أَمامَه». میخواهد ول بشود. میخواهد این سد شکسته بشود. میداند محدود شده. من نیستم، من آن یکی نیستم، میخواهم آن یکی بشوم. من چرا باید انسان باشم؟ من چرا انسان بشوم؟ من چرا پرنده نباشم که پرواز کنم؟ میخواهم پرواز کنم. آدم فضایی نباشم؟ من چرا ماهی نباشم؟ دریاها. همان قدری که یک نهنگ آن پایین غور میکند، منم غواص میشوم تا آنجاها برم سر در بیاورم. شکستن حد است. همهمان تصدیق میکنیم حد داریم و همه میخواهیم رهایی از حد را و نمیرسیم. دال مرکزی بسیار کلیدی و بنیادینی است. میخواهیم و نمیرسیم.
اگر کسی در مرحله ربوبیت باشد، اگر کسی استقلال داشته باشد، اگر خودش به خودش باشد… بهترین چیز برای اینکه اثبات بکنیم ما خودمان به خودمان نیستیم، فضولتی از دیگران. فضایی که ما به دیگران باشیم. ما به خودمان نیستیم، چه برسد به دیگران! دیگران که واضح است که نمیتوانند. واضح است که ندارند. نبود آنها را که بالعیان تصدیق میکنیم. خودمان نبود خودمان را کمتر و سختتر میبینیم. لذا فکر میکنیم خودمان به خودمان هستیم. اگر نیازی به او دارم، با ربوبیتم نسبت به آن نیازم را تأمین میکنم. آخر من ربم، رب نسبت به او و رب نسبت به خودمم. مهارتی دارم، مدیریت میکنم. همانجور که با دست خودم نیاز چشمم را برطرف میکنم. تعریف لیبرالیستی و اومانیستی از هستی همین است دیگر. چطور من با دست خودم نیاز چشمم را برطرف میکنم، با زمین و زمان و عناصر و ماده و ترکیب و فلان و اینها نیاز روزم را برطرف میکنم. نیاز گرما، سرما، آب. همه چیز را تا من همه کارم. نسبت به این هستی حکم مستقل میدهد. آن کسی که استقلال دارد، بین خواستنش و توانستنش نباید تفرقه و فاصلهای باشد؛ در حالی که تو تصدیق میکنی که بین خواستنت و توانستنت فاصله است. این التفات تو را موحد میکند.
اگر فقط یک تصدیق ابتدایی اجمالی بکنیم و همان میزان مسلمان. هرچه بیشتر توجه بهش بکنی، در حوزه درونت به این راه بدهی و این منطق تو را، افکار تو را، ساختار وجودی تو را، بنیانهای فکر و اعتقاد تو را، اخلاق و روحیات تو را، رفتارهای تو را عوض بکند، در توحید بسط پیدا میکنیم، قرب پیدا میکنیم. آن حدی بیحدیمان که دنبالش میگردی، همین است. از این حد خلاص نمیشوی. او بی حد، یکی اوست.
حالا تو مثال بخواهیم بگوییم. ما الان علم به این داریم که خدا همه کاره است؛ ولی التفات نداریم. چون که هنوز خودمان را… این علم هم که میگوییم نه، یعنی من و شما بر اساس اطلاعات مذهبی و دبیرستان و مدارس دینی و اینها، فطریه. نه علم به معنای دانش، الفاظ، مفاهیم. همه اینها تصدیق میکنند. فرعون هم با «أنا ربکم الاعلی» که… من نمیتوانم، من میخواهم، ولی نمیتوانم. موسی به دنیا نیاید. یک دانه بچه را میگیرد. میگوید ما که بچه نداریم. ادعای ربوبیت میکند. بچه دارم؟ نمیشود. خدایا کیه و چهکارها میکند با این فرعون که ادعای ربوبیت میکند. خودش به خودش بچه نمیتواند بدهد. که مثلاً من ملک مصر با من و فلان و اینها. بعد آخر این قدر محتاج است که باید یک بچه از آب آمده را که موسی از آب آمده (مو و سا به کلمه از آب آمده. مو به معنای آب. سا برای سایه. تو آب زیر سایه پیداش کرده بودم.) یزد ؟. آب آورده را به عنوان بچه انتخاب کند. تو کاخ خودش بزرگ کند. فیش موسی و تو همان آبی که پشتوانه این آب بود. خودش را رب اعلی میدانست. همین موسی این را تو همین آب رب… همین را تو قلبش تصویر میکرد. لذا وقتی که میشکند حصار این حجابها و تعلقات و این شئون و اسباب و حدود، همانجا لحظه آخر داد میزند. قرآن از قول فرعون حکایت کرد: «آمنت برب موسی و هارون». فکر میکنم که الان فایده ندارد. چرا این ایمان تو آن لحظه فایده دارد؟ ولی ایمان است. این ایمان است. او مؤمن نمیشود؟ ملتفت به ایمانش میشود. تفاوت بین این دو همه ما مؤمن هستیم. التفات به ایمانمان نداریم و مشرک میشویم و کافر میشویم. به همین کافر میشویم. به حسب بیاعتنا بودن، مشرک میشویم. به حسب اینکه اگر هم یک التفاتی پیدا میکنیم، التفات خفیفی به آن رب. این قدر به دیگران سهم میدهیم در کنار او که عملاً دست و بال او بسته میشود در اعمال ربوبیت در ساعت وجودمان، در هستی که تفاوتی نمیکند؛ در ساعت وجودمان دچار تفرقه میشویم. ارباب متشاکسون در درون ما، ارباب متفرقون در درون ما شکل میگیرد. چندین رب داریم و به هر کدام تعلق داریم و به حسب تعلق به هر کدام میخواهیم هر کدام را راضی کنیم. چقدر سخت میشود. بعد پریشان میشویم. برای باشگاهمیخواهیم، یکی برای ویلا میخواهیم، یکی را برای قلیان میخواهیم، یکی را برای درس میخواهیم. پول میخواهیم، یکی را برای خانه اجارهمان، مستاجر که هستیم، به هر کسی نیازی داریم و باید راضیش کنیم. ملتفت به این نیستیم که او خودش محتاج است. حتی تو همین جایی که من را تأمین میکند، حالا جاهای دیگرش محتاج است که هیچی. خانهاش را ازت نگیرد که مثلاً مستاجرش بشوی. او هم به پول تو محتاج است. او هم لنگ مستاجر است. من به همین التفات ندارم که او به من نیاز دارد. در همین قضیه یک نیاز بینالاسنینی است. من رابطه بین یک نیازمند غنی. رابطه من با این موجر، رابطه نیازمند و غنی نیست. دو طرف یک نیازیم. درست شد؟ به همین التفات ندارم که دو طرف یک نیاز. اینکه دوتایی با هم نیازمندیم که رافع نیاز نمیشوند. که دوتایی داریم به زبان رساتری داد میزنیم. نیازمندیم و مقنی و رفع نیازی را میخواهیم. ولی به همین التفات اتفاقاً دارد تأکید میشود. نیاز، وقتی نیاز هم من دارم هم تو داری، دارد راه نیاز تشدید و تأکید میشود. دیدنش شفافتر میشود، واضحتر میشود.
ولی به همین التفات… خب ما در درون خودمان میبینیم. میخواهیم، ولی نمیتوانیم. میخواهیم رهایی از حد را، ولی نمیتوانیم. این میشود فسخ عزائم. پس خزائن فسخ عزائم به زبان کلاسیک منطقی و فلسفی و برهانی و اینها، همین است. فاصلهای که بین خواستن و توانستن است. حالا چه این خواسته را توانستنی که امتداد دارد تا حوزههای بیرونی من که مثال عرض کردم: میخواهم این کفش را دو سال پایم کنم، ولی نمیتوانم. چرا؟ برای اینکه خب اینجاها معمولاً کمتر ملتفت میشویم به آن جنبههای ضعف خودمان. اگر دزد نمیبرد، من دو سالم را استفاده میکردم. هم به آنی که نتوانستیم نگه داریم، هم به اینکه چرا دو سال بعد… همین که تو به کفش نیاز داری، میگویی میخواهم کفشم را دو سال بپوشم. چرا اصلاً به همین هم اگر تو توجه کنی، این خودش حاکی از نیاز است. تو به همین کفش نیاز داری. بعد تو نیازت چقدر است؟ نیاز تو تا وقتی هستی، حالا به همین به حسب بدن مادی و وجود مادی، تا وقتی هستی پا داری. تا وقتی پا داری، کفش میخواهی. چرا حد زدی؟ گویی به حسب تجربه است، وگرنه بچه همان اولی که بهش کفش میدهید، التفات (یعنی توجه) ندارد. بلکه یعنی توجه ندارد. معنای اینکه برش نزده، حد نزده که مثلاً یک کفشی که دو سال پایم کند. بعد میبیند که این کفش دچار استهلاک شد، فرسوده شد، دلش را زد، برمیگردد. عوامل خارجی اینها هم اگر خوب بررسی بشود، حکایت میکند از فسخ عزائم. ولی دقیقترش که دیگر اینجا دیگر نفس راه در رو ندارد و کامل تصدیق میکند فقرش را. داد میزند و التفات پیدا میکند. التفات از علم بسیط به علم مرکب میرسد.
کجاست؟ آنجایی که میبیند چقدر فاصله است بین خواستنهای من و توانستنهای من؛ بین خواستن و توانستن و تصدیق میکند که من به خودم… ادامه حدیث فسخ عزائم از امیرالمؤمنین این است که فهمیدم که مدبر خودم نیستم. مدبر یکی دیگر است. غیر از کار دست من نیست. به این خدا رب یکی دیگر است. کار من فکر میکنم یکی دیگر است، کار دست من است. فکر بکنند. مثالهای متعددی، حالا هر چقدر مثال تو ذهنتان آمده، مثالهای شفافی که یکیش را الان عرض کردم که ما رهایی از حد میخواهیم، نه بهش نمیرسیم. نه یعنی که مثلاً واسطه عامل بیرونی. نه، همین رهایی از حد، همین است که: میخواهم، نمیتوانم این را تأمین بکنم و حتی نمیتوانم این عزمم را نگه دارم. یعنی کم کم وقتی دیدم نرسیدم، از این عزم خارج میشوم. حالا بعضی چیزها فطریه که ازش نمیتوانم دست بردارم. بعضی چیزها غیرفطریه. وقتی حاصل نشد، دست برمیدارم. یا دچار حوادث میشود، دچار تحولات میشود. تحولات از بیرون، تحولات از درون. درک من افزایش پیدا میکند. خیلی داریم دیگر. تجربه تو زندگیمان زیاد داریم. مثلاً اسباببازی… جلسه که تمام میشود، اسباببازی بگردید! مثلاً چرا نمیخواهید دیگر؟ چه تحولی در درون شما شکل گرفته که الان دیگر اسباببازی نمیخواهید برای خودتان؟ نه دیگر، تو دلتان بیتابی کنید که کلاس تمام بشود، برم یکم این کامیونم را بکشم. عصبانیاید که چرا مثلاً مامانه الان اینجا نشسته، حاج آقا دارد صحبت میکند. من کامیونم حرکت بکند برای اعصابش. خورده است. خب این تحولات به چی برمیگردد؟ این نشان میدهد که ما کاملاً تحت تدبیریم، تحت اداره و در حال تغییریم، در حال تحولیم. از درونمان هم هست، از خود خودمان است این تحول. به خود متکی نیستیم. در چنگ خود نیست. در اراده و اختیار خود نیستیم. به خودمان وابسته نیستیم. ما خودمان فاعل نیستیم. ما منفعلایم. مقابلی در حال دریافتیم، نه در حال افاضه. چیزی هم که اراده میکنی و میخواهی و در اراده کردن آن هم تام تمام اراده که دیگر در حوزه درون من است. خودم و خودم. مانعی هم که نیست بیرونم که دزد و فلان و اینها. که خودم و خودم. چی میشود که همان را که میخواهم، بعد یک مدت همان ارادهام تبدیل میشود به کراهت و نفرت؟ بله! ما بچه بودیم، صد هزار تومان هم میدادیم برای یک چیز. الان پسر ما آمده گیر داده به اینکه سه دینار به من بده. میخواهم برم تو… سه دینار. میگویم بابا الان دینار شده سی و هشت هزار تومان. صد و خردهای هزار تومان. خب من الان از این بازار یک دیناری دو دیناری چیزی مثلاً کتاب خوب پیدا میشود. اسب… آره. این چرا اینجوری است؟ منم تو آن سن که بودم، همین را میخواستم. پلی استیشن بخرم. الان اصلاً اولویت که برایم نیست. اولویت دهم، صدم که نیست. مطلوبیت ندارد برایم. منفوریت دارد. مطلوبیتش کم شده. چه اتفاقی رخ داده؟ من که همان آدمم. به اراده کار دارم. به خودم. به خواستن خودم. بیرون کار ندارم. چه چیزی؟ چه تحولی؟ چرا اینجوری شده؟ ما به همین التفات نداریم. اینقدر شفاف و واضح است ها. جلو چشم. جایگاهش چیست؟ این یک چیز طبیعیه که شما با رشد و تکامل یک سری نیازهایت را نیاز نداری به آن.
در حال بارگذاری نظرات...