توحید کاربردی

جلسه هفتم - بخش دوم

00:30:16
73

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
جایگاهش چیست؟ این یک چیز طبیعی است که شما با سیر رشد و تکامل، نیازهایی را دیگر نیاز نداری. نه، رشد و تکامل یعنی چه؟ رشد پیدا می‌کند، حرکتِ نیاز به سمت رافع نیاز، حرکت به سمت... به کدام سمت حرکت می‌کند؟ به آن سمتی که آنجا را «دارا» می‌پندارد، «ندار»، به سمتِ دارا حرکت، که به واسطه دارایی او واجب است.
خود همین حرکت، حرکت فرع بر نیاز است. حرکت دال بر نیاز است و نیاز دال بر عدم نقصان. برای اینکه من به خودم نیستم. همینی که من به خودم نیستم، خودی که دیگر برایم از همه این‌ها نزدیک‌تر بود و از همه این‌ها برایم شکوهش و جلوه‌گریش و فاعلیتش این‌کاره نیست، آن چیزی نیست. حس قدرت می‌کردم، حس توان می‌کردم، حس دانایی می‌کردم؛ ولی اینجا وقتی ملتفت به خودم می‌شوم، نداشتنم را، نتوانستنم را می‌بینم. آخرین حجاب تو ادراک من می‌شکند. سخت‌تر ملتفت می‌شدم به نداری‌هایم، به ناتوانی‌هایم. اینجا که ملتفت شدم، دیگر شکست. دیگر من وقتی از خودم عبور کنم و به ناتوانی خودم اقرار کنم، دیگر چه می‌ماند که بتوانم به آن اقرار کنم؟ غیر از خدا، غیر از آن رب مطلق و حقیقی، دیگر چه می‌ماند که اقرار کنم او می‌داند و می‌تواند؟
در هواپیما وقتی دارد سقوط می‌کند تا یک جایی دلم به خلبان و برج مراقبت و آلیاژ هواپیما و به این سیستم‌ها و این‌ها خوش است. از یک جایی به بعد، دیگر دلم که دارد سقوط می‌کند، دلم به چه خوش است؟ به ذکر و دعا و توسل به حضرت عباس و این‌ها که این‌ها ذکر، به دادم برسد. اونی که یک کم اعتقاد دارد از یک جایی می‌بینی که دیگر ذکرش و دعایش و خدا و پیغمبر و چهارده معصوم هیچ‌کدام کارایی ندارد. از من و ذکرم و عملم و دعا و این‌ها هیچ‌چی برنمی‌آید. به چه رو می‌آورد؟ اکبر قصاب رو می‌آورد مثال می‌زند.
اول رو می‌آورم به اعمالم و به فلان و این‌ها. یک اتکایی داشتم «لست اتَّکلُ فی اعمالنا». من نمی‌توانم اتکال به عملم بکنم. یعنی آدم یک اتکایی به عملش دارد. ما که هیئتی هستیم، ما صدقه دادیم، ما فلان کردیم. کاری ازش برنمی‌آید. هیئتی بودن، امام حسین و نذری دادن و کربلا و از نجف داریم می‌آییم و این‌ها، مثل اینکه نمی‌تواند کاری بکند. آنجایی که من احساس می‌کردم با عمل خودم یک نتیجه‌ای برای خودم حاصل کرده‌ام، به عملم بندم، به اعتقادات خوبم؛ از آن‌ها هم چیزی درنمی‌آید. بود تا الانش، از اولش تا الانش، همه‌اش او همه‌کاره بود. او همه‌کاره بود. التفات نداشتم. مظاهر و ظواهر حجاب تا به حال این مظاهر و ظواهر من را مشغول کرده است. این مثالی است که بنده زیاد گفتم. این بحث رفت و برگشت دارد. دیگر از بحث‌های اعتقادی و فلسفی و برهانی و این‌ها می‌آید اخلاقی و عرفانی و جنبه‌های تربیتی.
بچه که بودیم مدت‌های طولانی گذشته بود که مثلاً بنده ملتفت به این شدم. نه، ملتفت به اینکه کلاه قرمزی خیلی سابقه قدیمی دارد. اوایل دهه هفتاد نشان می‌داد. بعد حتی یادم هست شاید سال ۷۳ یک روز جهانی کودک بود. صبح تا شب شبکه دو برنامه کلاه قرمزی پخش کرد. بیابان یادم هست. منطقه‌ای بود. کانال فردیس بود. یک دانه خیاطی بود. دور تا دورش همه‌اش بیابان بود. خیاطی بغل. صبح تا شب کلاه قرمزی پخش می‌کند. مگر خبر نداری؟ حالم عوض شد. آقا بدو بریم تلویزیون. خوب، این کلاه قرمزی را الان چه می‌داند؟ این نمی‌داند که بابا این الان دو تا عروسک‌گردان، این سه تا آدم است. کلاه قرمزی، دو تا عروسک‌گردان، یک صداپیشه. کلاه قرمزی نداریم. پسرخاله‌ای نداریم. دو تا آدم، سه تا آدم. این صدا، صدای جبلی است. مدت‌ها گذشت که مثلاً این را بنده ملتفت شدم. به اینکه بابا این کلاه قرمزی آن است، آن عروسک‌گردانش است. این هم هومن حاج عبداللهی، صداپیشه پنگول. برنامه‌ای داشتیم شبکه، مجری شبکه تهران. برنامه‌ای داشتیم. این آن ته نشسته بود. عروسک را نگاه می‌کرد. متناسب با حرکت او مدیریت می‌کنیم که بچه‌ها نبینند این پشت نشسته است. با تعجب، این قضیه ماست. این قضیه علم بسیط و علم مرکّب. شهود. این قضیه سیر و سلوک. این قضیه توحید. که چی؟ برای چی؟ در چی؟ فهممان با برهانمان فرق دارد.
برهانی نباشد. اینکه من چقدر توانستم برهان را به برهانیتش دربیاورم. ولی اینکه من رفتم، چقدر برهان است؟ برهان اصلاً نقد کردنی نیست. چرا؟ از خود برهان به عکس خدا. کدام برهان؟ صغرا و کبرا هر دو یقینی باشد. کبرا هم که بر فرض یقینی باشد، در صغرا که یقینی نیستش که. مشهود من نبوده. مخصوص من نبوده. مگر صدایی شنیدم؟ صدا همیشه مطابقت داشت. قضیه اتفاقی است و قضیه شرطی پنداشتم. صدا همیشه با حرکت کله این مطابقت داشت. به نحو اتفاقی من فکر می‌کردم که این نسبتش، نسبت علت و معلول است. این دارد می‌گوید که این صدا را من می‌شنوم. خیلی از چیزهایی که ما در دایره اسباب و علل و معلول می‌چینیم این شکلی است. حالا به نحو اتفاقی هم اگر نگوییم، اتفاقی هم اگر نگوییم، این مال این نیست، مال آنِش است.
مشکل خارش سر داشتم. بعد رفتم دکتر پوست. شامپوهای گران‌قیمت. آن موقع مثلاً سال ۹۰-۹۱، فکر می‌کنم ۵۰۰ هزار تومان پول داروها. کلی داروهای عجیب و غریب که به پوستت باید بزنی و این‌ها. کارش همین است. دانشش همین است. این با خارش که مواجه می‌شود چهار پنج تا علت بیشتر نمی‌بیند. از جهت بهترین دارو، قوی‌ترین دارویی که پوست را کامل تخلیه می‌کند و از هر میکروب و باکتری و فلان و این‌ها پاک می‌کند - این به ما داده شده - کبد ما بوده. این کبد به خاطر اختلالش خون‌آلوده بوده. هر مسیری که رفت و آمد خون بوده، خارش ایجاد می‌کرده.
دانش ماها برهان چیدم. برهان مشکل ندارد. برهان چیدن من با این اطلاعات محدودم، خصوصاً آنجایی که در صغریات، این کار سخت است. کبرا را که قبول ندارند. می‌خواهند به تکیه صغرا کبرا بسازند. در صورتی که خود فهم صغرا گاهی سخت‌تر است. ولی اینکه این مال کدام کبراست، این خیلی سخت است. صغرا کبرا تولید کند، دیگر خیلی مغالطه عجیب‌غریبی است. می‌خواهد بگوید که آقا صدقه ربطی به سلامتی ندارد، چرا؟ برای اینکه من دیدم که این‌ها است که سلامتی ربط به این‌ها دارد. از کجا فهمیدی که این رابطه به خاطر این دارو، درمان باشد؟ از کجا می‌خواهی این صغرا را تحلیل بکنی؟ تشخیص بیانی. می‌خواهی به این برسی با چه منطقی؟ با چه استدلالی که تربت اثری در شفا و سلامتی ندارد؟ ما همین‌ها را برهانی می‌دانیم. با همین‌ها انس گرفتیم. فکر می‌کنیم منطقی و علمی داریم زندگی می‌کنیم. همین‌ها توهمات است.
چون انسان عجول است. سریع با یک چیزی مواجه می‌شود. یک کم سر و شکلش به برهان و یقین و استدلال و منطق و این‌ها می‌خورد. منطق از عجله انسان تا یک فروغی دارد، یک کمی یک جلوه‌ای دارد. بگذر از این‌ها. عبور کن. دل نبند. اینجا انسان نسبت به عقل خودش و عقلانیت و درک خودش هم بدبین می‌شود. آره دیگر با چه می‌فهمیم که عقلانیت به خرج دهیم؟ با خود عقلانیت. با یک عقلانیت قوی‌تر. عقل خیلی قوی. او تصدیق می‌کند که شما به همه شئونت و همه قوا محدود و محدود است. نمی‌تواند ربط پیدا کند. خود عقل، حدت را به تو می‌گوید. عقل محدودیتت را به تو می‌گوید. عقل، محدودیت خودش را هم به تو می‌گوید.
خیلی نکات این می‌شود که با پای استدلال می‌رسی به عصمت و وحی و امام. با عقل خودت را تحویل می‌دهی و این تحویل دادن هم عین عقل است و حکم عقل. پیغمبر بکنیم، با عقل. می‌گوید عقل حکم می‌کند به اینکه من محدود شده و تنزل یافته. همین حقیقت ادراکی محض و حقیقت درک مطابق با واقع، که این، این خودش است. این خداست، این پیغمبر است. به همان دلیلی که باید حرف من را گوش بدهی، من به تو می‌گویم کامل حرف این‌ها را گوش بده. این خود عقل، درآید از حد، عاری از هرگونه حد. من همانم که به حد آمده‌ام. من و دیگران هر چقدر با هم جمع بشویم، همه محدودیم. همه در حدی.
دستت را گرفتم، آوردم پیش رئیسم، پیش استادم، پیش اصل جنسم که از حد عالی است. نه به جهت اشراف. به اینکه هر چه خدا و پیغمبر گفته است، عقل می‌فهمد. پیغمبر می‌گوید عقل می‌گوید آره. گوش بده. دو تا بیان است که بعد اگر یک چیزی او گفت و این عقل تصدیق نکرد، بگوییم یک عقلی نیست. اسلام و حرف انبیا و حرف خدا و پیغمبر با عقل مطابقت دارد. اگر این سر تکان داد، عقل مطابقتش در همین است. واقعاً سر تکان می‌دهد یا نه؟ آره، این همان است که عقل ناسیونالیستی بیان می‌کند. عقل مستقل، عقل بنیادگرا. عقل نیست. قبول نداریم. نه به عنوان حکم شرعی این عقل را قبول نداریم. به حسب واقع، به حسب هستی‌شناسی. مرتبه وجودی این عقل، این عقل حَد خورده است. این عقل محدود است. عقل شماست. عقل شما تازه محدودیتش را دارم می‌گویم. آمیختگیش را نمی‌خواهم بگویم که آن که دیگر چه بلا پدر از این درآمده که این الان عقل است؟ آمیخته با شهوات و انگیزه‌ها و غضب و طمع و حسادت و کبر و کلی بیماری اخلاقی. مشکلات و عادات و فرهنگ و رسوم و رسانه و تربیت و آلودگی. از این آلودگی‌ها هم رهاست، پاک. مشکلش این است که محدود است. حدش داد می‌زند که من کاره‌ای نیستم.
بله، این‌ها همه برمی‌گرداند به همان ربّ. به اینکه من نمی‌توانم. عقلم می‌تواند. نه، عقل می‌تواند. عقلم نه، حد می‌خورد. عقلم میمش حدش می‌زند. عقل می‌تواند. عقل، یعنی آن دستگاه ادراکی که اشراف دارد بر همه حقیقت، به همه همه واقعیات. آفرین، باریکلا. همین عقل من حکایت می‌کند از حد، از عقل محدود. عقل محدود ربوبیت ندارد، چرا؟ برای اینکه افول دارد. یک جاهایی هست، یک جاهایی نیست. رب آنی است که همه جا باید باشد. همه نیازها را پوشش بدهد. پوشش ندهد، خودش محتاج است. گفتیم ربّ، الا و لابد یکی است. تعددش دال بر نیاز و احتیاج محتاج است. محتاج من محتاج رافع احتیاجم، منافع محتاج. اشکال ندارد. همین حکم عقلی که الان او، خود اینکه آن عقل مطلق محدودیت نداشته باشد، عرض کنم خدمتتان که نکته‌اش در این است که ما از این حد منتقل می‌شویم به یک حدی که آن حادِ حد زننده باید در واقع به همراه آن برهان تسلسل دوره تسلسل، که برهان علیت. حالا کار به علیتش ندارم. برهان تسلسل باید منجر بشود به یک حادِ غیر محدود. یعنی هر چه هم که حاد این باشد، حد زده. آخر به یک هادی باید برسیم که حد، حد نمی‌خورد ولی حد می‌زند. درست. این، الا و لابد سلسله به آنجا باید ختم بشود.
حالا آن، آنجا وقتی که این طور بود، مطلق ما داریم. حالا اینی که آن عقل مطلق هست و کیست و کجاست، توی این برهان الان محل بحث ما نیست. در آن بحث دیگری که داریم با ربوبیت و فقر خودمان، گفتیم که وقتی از این‌ها عبور می‌کنیم، او را حاضر می‌یابیم که خدای متعال در این برهانی که الان عرض کردم، به صورت اجمالی اثبات می‌شود که هست. همچین عقلی هست. حالا یک نکته دیگر این است که آن چیزی که از آن عقل مطلق صادر می‌شود به عنوان یک حکم عقلی، آیا این همیشگی است یا نه؟ من، ادراکم و عقلم و محدودیت‌های عقلی‌ام اثر دارد در حد خوردن او یا نه؟ این‌ها بحث‌های دیگری است که سر جای خودش می‌شود بحث کرد. بله، خیلی وقت‌ها هم ممکن است حکمی که او صادر می‌کند همیشگی نباشد، حاضر بر همه نباشد، محدودیت داشته باشد. محدودیت نسبت به جوانبی، محدودیت نسبت به مصالحی. تزاحماتی باشد توی احکامش به حسب جوانب و متعلقات و فلان و این‌ها. آن‌ها بحث‌های دیگری است که باید سر جای خودش مفصل بحث شود.
ولی به حسب هستی و آن مرتبه وجودی و این رابطه افتقاری که ما در درون خودمان می‌یابیم، همچین مطلقی هست. ما هم او را می‌خواهیم و دنبالش می‌گردیم. هم می‌دانیم، تصدیق می‌کنیم به اینکه او من نیستم. من نیستم و دیگران هم به یک نفر و به یک شخص و به یک جا و این‌ها. کسی که من بتوانم این ویژگی را در او بیابم، باهاش مواجه نیستم. همچین عقلی را باهاش مواجه نیستم. لذا حرف از عقل جمعی زدن. عقل جمعی یعنی چی؟ می‌گوید مال تو محدود است، مال آن هم محدود است، مال آن هم محدود است. همه را با هم جمع می‌کنیم، حدودش کم می‌شود. وقتی به هم اضافه می‌شود، توسعه پیدا می‌کند. می‌رود بالا. اما برعکس، اتفاقاً حدودش بیشتر می‌شود. برای اینکه جهالت‌ها با هم قاطی می‌شود. همینی که الان اینجا بحث بود که برهان‌نمای یک نفر با یک حکم ظنی این شکلی، "برهان‌نما" یک چیزی گفته، بیشتر خطر دارد. بیشتر از واقعیت دور است. بیشتر به واقعیت نزدیک است یا اگر صد نفر حکم این‌شکلی کند، قطعاً خیلی بیشتر از واقعیت دور است. یک نفرش قطعاً خیلی به واقعیت نزدیک‌تر است. لذا دیکتاتوری بسیار شرف دارد به دموکراسی غرب. برای اینکه باز لااقل یکی دارد حکم می‌کند. دیکتاتوری یکی است. شاید بالاخره توی آن حکمای دیکتاتوری یکم عقلانیت باشد. بالاخره هوای نفس یکی است. این هوای نفس یک جامعه است. هرکه هر چه هوای نفسش است، همه با هم قاطی شده. خیلی دیگر دور شده از عقلانیت. این برعکس است. جهل‌ها با همدیگر آمیخته می‌شود. این حدودش که برداشته نمی‌شود. این اتفاقاً عقل‌های محدود من و شما هی به هم اضافه می‌شود. حدی که توی ادراک من بود، ملحق می‌شود به حد ادراکی شما. این حد به توان دو می‌رسد. وگرنه خودمان عقلانیت محدودیت می‌کند.
حالا در شریعت می‌بینیم که مثلاً به عرف نظر دارد. آن چیزی که عقل می‌فهمد، آنی که عقل حکم می‌کند، در عرف دلار تصدیق می‌کند. برای خصوصاً تشخیص موضوعات. در تشخیص موضوعات می‌گوید عقل عرفی در جامعه معنای صله رحم را در چه می‌داند؟ ارتباط داشتن، صمیمی بودن، رفاقت داشتن، خوب بودن با همدیگر. این را در چه می‌داند؟ اینجا تفاوتش چه می‌شود با این عقلی که ما می‌گوییم؟ این دو تا بحث در ذهنتان باشد. آخر جلسات بحث عقل و عرف به این معنا، یک عقل به این شکل در مردم به این صورت هم هست که شریعت او را پذیرفته است. ولی اینی که این عقلی که بخواهد واقع را تشخیص بدهد، واقع آن واقعه را، اصلاً لسانُ الادراک کشف واقع نیست. لسان کشف تکلیف است. کشف تکلیف با کشف واقع خیلی فرق می‌کند. واقع را بخواهد. یک چیزی گفتم، شما واقع فهمیدی که این وظیفه تو است. حالا اینکه چطوری وظیفه را باید ادا بکنیم، دیگر هر که هر چقدر فهمید، معلوم می‌شود تعبدش چقدر فهمیده است. صندلی بیار! هر کسی یک درکی دارد از صندلی و صندلی آوردن و مدل صندلی آوردن و چه صندلی بیاورم. یکی درکش بیشتر است، یکی درکش کمتر است. قضیه الان واقع به نحوی احراز شد که الان اینجا نیاز به چیست؟ صندلی است. از من صندلی آوردن خواستند. آن کسی که این تکلیف را کرده، دیگر به بیشتر از این مطب خشخاش نمی‌گذارد. می‌داند که ادراکات تفاوت دارد. به همه‌اش هم راضی است. همه‌اش هم پذیرفته. من می‌دانم یک سری ادراکاتی در این افراد مشترک است. همه یک درکی از صندلی دارند. یک درک مشترکی از صندلی آوردن دارند. به همان‌ها توجه داشته. می‌دانسته که همان درک است. این واقعی که من گفتم را احراز می‌کند. این برعکس آن یکی واقعه، برعکس آن یکی عقلانیتی که گفتیم، این عقلانیت دقیقاً آن واقعه را فوت می‌کند. خودت برو تشخیص بده و نیازت را برطرف کن. تشخیص بده که نسبت به هستی، نسبت به باطن هستی، نسبت به امورات، نسبت به تنظیم روابط تو با کائنات، ابزارش را نداری. خراب می‌شود. اصلاً مصلحتی تأمین نمی‌شود. سخت شده از قاعده‌اش هم خارج شده است.
ببینید، پس اصل بحث این بود: ما با تمرکز روی نیازهای خودمان به این می‌رسیم که من ربّ خودم و مدبر خودم نیستم. درست. حالا اینی که مدبر خودم نیستم، استقلال من که شکسته شد، این افتخار من، این تعلق من، این ربط من، وابستگی من، این حکایت می‌کند از رابطه من با کسی که رافع این نیاز هست. نیازی دارد به دنبال رافع نیاز می‌گردد و خودم رافع نیاز نیستم. این فرض کن که محدودیت‌ها و ضعف‌ها و فقرها را بالعیان در وجود خودم می‌بینم. این از درون خود من، نه از بیرون. الان دیگر وقتش است. از درون، خداوند داد می‌زند که اداره امر تو دست یکی دیگر است. تو در دست کسی دیگری هستی. درست شد؟ لبّ مطلب. یزید فرمود: حضرت زینب سلام الله علیها را اولین بار علامه در قرآن مطرح کرد. قرآن این مدلی دارد؟ قرآن مثل راننده. یا نه، قبل از او کسی که اشاره کرده بود به این نحوش را، نه، ملاصدرا خوب نسبت به این معارف توحیدی یک بیان متفاوتی را آورد با بحث امکان فقری و عرض کنم که رابطه علت و معلول و اضافه اشراقی به جای اضافه معقولی.
دو تا اضافه داریم. اضافه معقولی داریم، یک اضافه اشراقی داریم. در اضافه معقولی، مضاف هست، مضاف الیه هم هست. مضاف و مضاف الیه فلسفی می‌گویم. مضاف و مضاف الیه ادبیات. مضاف و مضاف الیه فلسفی: متضایفان. یعنی بالا و پایین، عقب و جلو، پدر و پسر. مثلاً پدر و پسر متضایفان هستند. همزمان باشد. پدری هست، پسری هم هست. همزمان. یک بحث است. دو وجود. در مورد علت و معلول، علت حقیقی که خدای متعال است. همه علت‌ها علت‌های اعدادی هستند. علت حقیقی فقط خدا است. علت حقیقی رابطه‌اش با معلول، ایشان می‌گوید این اضافه، اضافه معقولی نیست، اضافه اشراقی است. معلول یک شأنی از شئون علت است نه یک وجودی در برابر علت. دو تا نیستند. خودش است و شأنش. خودش است و جلوه‌اش و بروزش. مثالش هم نفس است دیگر. مثال توضیح بدهم. این ادبیات ظاهراً قبل ملاصدرا نبوده. فضای فلسفه این را خیلی بستش داده. از جهاتی این بحث فلسفی و بحث فلسفیش خوب است. ولی این‌ها وقتی که ترکیب بشود با مجموعه معارف خودمان، آیات و روایات و نحوه بیان آیات و روایات، ادبیات آیات و روایات به این شکل فلسفیش نیست که رابطه، نمی‌دانم، تشأن معلول نسبت به علت و این‌ها.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید کاربردی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00