‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
ادبیات آیات و روایات به این شکل فلسفی نیست که بگوید رابطه «تشأن» معلول نسبت به علت و اینها، ولی در فضای فقرش و دست گذاشتن و تمرکز روی فقرش، از همین فضا برای بیان توحید استفاده شده است.
یکی دیگر از جهات مثبتش دوباره همین است که این قائل به علم بسیط و علم مرکب نیست؛ یعنی شما یک مجهولی را در رابطه با توحید معلوم نمیکنی. توحید مجهولی نیست که قرار است با اثبات و استدلال و برهان معلوم شود؛ بلکه معلومی است که به آن التفات ایجاد میکند. ملاصدرا میگوید ما میدانیم و برایمان واضح است، به اشد وضو هم واضح است که رب یکی دیگر است، ولی به آن التفات نداریم. کار این برهانها تذکر است، تذکر به اینکه: من کارهای نیستم، او کارهای نیست، او کارهای نیست و خود اینی که به حسب ظاهر رفع نیاز میکند، خود این هم کارهای نیست، محتاج نیست، نبودِ نیاز.
حالا هم از برهان فلسفی استفاده میکند و هم از شواهد حسی و تجربی. لذا برهان فقراء را عدهای گفتهاند که آقا این ترکیبی است که صغرایش حسی و تجربی است و کبرایش عقلی است. چون جنبه حسی و تجربهاش پیدا میکند، جنبه استدلالیاش ضعیف شده است. حالا بحثها وارد مباحث خیلی پیچیده نشدم که افراد در این بحثها چه گفتند؟ کلاً تجربه شخصی کردن برهان فسخ را گفتند: «تجربه شخصی برهانی ندارد.» برهان هست، ولی یک ابعادش ابعاد تجربی شخصی است که باید فسخ را تجربه کرد. قضیهی فوق این است که تجربه کردن بیرونی نیست.
هر کسی وقتی به خودش نگاه میکند، این التفات به وجود میآید که فقراً همینالان، نقداً در درون خودش میبیند. با همین مثال حَدی که عرض کردم، میبیند که میخواهد ولی نمیتواند. میبیند بین خواستنها و توانستنهایش فاصله است. میبیند بین خواستنهایش در یک رابطهی طولی تحول است. میبیند که چیزهایی را میخواسته، الآن دیگر نمیخواهد. چیزهایی را نمیخواسته، الآن میخواهد. هر کسی در درون خودش بالفعل و نقد این را مییابد که اینطور هست. این یافتن حکایت از چه میکند؟ از فقر من، از نیاز من، از عدم استقلال من، از اینکه به خودم نیستم، از اینکه مدبر من خودم نیست. تدبیر من با من نیست.
این یک نکتهای بود. در آن قضیه ملاصدرا هم اضافه مغولی و اضافه اشراقی مثالش مانند مثال نفس است. الان شما خودت با افعالت چه نسبتی داری؟ نسبت چیست؟ اینها حالا بیشتر در بحثهای اسماء و صفات الهی هم به دردمان میخورد. یک مرحله از بحثها هم میرود جلو، ولی اینجا هم مناسب است.
الان شما فکر میکنی، تصور میکنی درسته که برهان میآوریم. خیلی اینها بحث نفس است. اگر روی آن خوب کار شود، خیلی از آن نکات عجیب و غریب به دست میآید. مثلاً یکی از بحثها اجمال و تفصیل است. همه آن چیزی که از شما بروز پیدا میکند، همه را یکجا دارید ولی در تفصیل بروز میدهید. مظاهر، تفصیلیافتهی همان چیزی است که در خود تو یکجا هست. اجمال با آن اجمالی که ما در فارسی میگوییم، کمی تفاوت میکند. در اجمال فارسی که میگوییم، حکایت از نقص است. مثلاً میگوییم: «آقا یک حرفی را مجمل گفته، فلان جا مجمل گفته، اینجا مفصل گفته، کامل نگفته، الان کاملش کرده.» اجمال و تفصیلی که فلسفه میگوید، اجمال بالاتر از تفصیل است. این انگار یک چیزی را یکجا همهاش هست؛ مثلاً بالفعلم هست. بروز بروزات متعددی هی میآید. یک جلوهای را از آن شما فرض کنید، کمی ثقل بحث امشب را بشکنم که از خستگی دربیایم. این مثال چون بحث را خیلی پیش میبرد، اصلاً بحث را عوض میکند و زاویه دید را تغییر میدهد.
پس یکی جنبه اضافه اشراقی را میخواهیم عرض بکنیم، یکی جنبه اجمال و تفصیل. ابعادی که گفتیم آن به کنار، این حالا جنبههای وجودی خودتان را ببینید. الان شما قدرت دارید، قدرت بر تکلم دارید. قدرت بر تکلم، این قدرت بر تکلم را تا چند سال میتوانید بروز دهید؟ فرض کنید شما قدرت بر عربی حرف زدن دارید. مثال بارز بزنم که ناظر به این سفر به دردمان میخورد. عربی شعبی، کف خیابانی حرف بزند. قدرت عربی حرف زدن. حالا نمیخواهم بگویم چقدر به دردش میخورد که در فضای نیاز بریم که چقدر بهش نیاز دارد، چون در مورد ما هرچه بگوییم آخر به نیازهایمان ختم میشود. ما هرچه که داریم فقط در مورد توسعه نیاز میکند، توسعه کمال نمیکند. الان میخواهم کمی روش تحلیل بکنیم به صورت کمال.
اونی که عربی میداند، لب مرز کارش راه میافتد. از لب مرز سوار ماشین میخواهد بشود، کارش راه میافتد. سرش کلاه نمیرود. خوب میتواند یک بنده با قیمت ارزان پیدا کند. میتواند اینجا هتل خوب پیدا کند. داروخانه برود، دکتر برود، درست است؟ شیاف بگیرد. داروخانه رفت. بعد سیم کارت عراقی پیدا کند. شارژ بخرد. بفهمد کجا افطاری رایگان میدهند. بفهمد ارزان است. سید شریف با اتوبوس مثلاً چند دینار بگیرم میبرند کربلا؟ مثلاً کجا ارزان است. شبهای جمعه اگر خواست برود. اینها یک دانه است، یک قدرت است. هی تفصیل پیدا میکند، هی بروز پیدا میکند. در وادیالسلام میخواهد قبر پیدا کند، راحت حرف میزند، یک بروزش است. هتل هم میخواهد پیدا کند، یک بروزش است. هزار جلوه پیدا میکند. هی هم تفصیلی . همهاش تفصیلی یک چیزی دارد. این قدرت تکلم را دارد. صد هزار سال دیگر هم بگذرد، به این قدرت چیزی افزوده نمیشود. فرض کنید که این دیگر الان فول است، همان عربی که همه بلدند. اصلاً نمیگویم کسی که یاد گرفته، فارسی نمیخواهد چیزی به این اضافه کند. ما که فارسیمان افزایش پیدا نمیکند؟ که فارسی دیگر زبان فارسی افزایش پیدا نمیکند. لغاتمان ممکن است افزایش پیدا کند. دانستن نسبت به لغات زبان فارسیمان همین است دیگر. با همین زبان فارسی که الان من و شما میدانیم، بدون اینکه الان، بدون اینکه واژهی جدید خلق شود، با همین واژههایی که الان هست و همین قدر فارسی که بلدیم، چند سال میتوانیم با همین فارسی چقدر میتوانیم کار بکنیم؟ بینهایت میشود کار کرد. این بینهایت کاری که میکنی، تفصیلیافتهی یک چیز است که درون تو است. آن هم بلد بودن قدرت تکلم به فارسی است. قدرت تکلم خیلی لطیف است.
حالا این قدرت و این کلام، نسبتش با همدیگر چیست؟ دوتایی حرف میزنی دیگر. توضیح میدهی به یک نفر: «من الان هتل میخواهم، من الان ماشین میخواهم.» به یک نفر میفهمانی غرضت را. میفهمانی. این فعل است دیگر. این فعل نسبتش با تو چیست؟ یکی خودتی، یکی فهماندن. فهماندن از تو جداست؟ نسبت فهماندن با تو چیست؟ خودتی در جلوه، خودتی در «تشأن». به این میگویند اضافه اشراقی. مضاف، این رابطه خود این است. خود در مرتبه نزول قدرت تکلمش به سمت این بروز میکند که جلوه بکند. الان این فهماندن که کار مثلاً آقای بسطامی است که رفته هتل میخواهد، این خود آقای بسطامی در این فعل است. نه اینکه این فهماندن خودش است به عنوان یک جزئی از ذاتش. ذاتش که دوتا نشده. به حوزه ذاتش راه ندارد. بروز ذاتش است، ظهور ذاتش است. خودش در مرتبه بروز به هر جایی که اقتضا باشد، این بروز میدهد. همین اجمال به تفصیل. اینها را خوب دقت بکنید. نسبت ما و یا قدرت تکلم به جفت اشاره کننده به قدرت تکلم است. قدرت تکلم خودش به یک نحوی باز تنزل من است، ولی خودم. خودم، من خودم فوق قدرت تکلمم، آفرین. ولی در قیاس با خودم آن قدرت ذات من به حساب میآید. قدرتشان. فرقش با وجود ماهیت چیست؟ ماهیت به حسب این مخلوقاتی است که در مرتبه فعل آمدهاند. کثرات حدودی که خودشان با همدیگر دارند. جایی که تکلم میکند برای اینکه مثلاً گاری بگیرم، جایی که تکلم کنم برای اینکه مثلاً موتور بگیرم. این تکلم هیچ تفاوتی ندارد. جفتش یکی است. حد خورده به حد، اینجا تکلمم بروز پیدا کرد برای گاری، آنجا تکلم بروز پیدا کرد برای موتور. تکلمش با همان دست و پایش است دیگر. اخرس با دست و پا، لال با دست و پا میفهماند چه میخواهد. با زبان اشاره میفهمد چه میخواهد.
پس چه شد؟ اضافه اشراق. حالا در مورد خدای متعال عرفانی و اینها. خدای متعال قدرت محض است و این قدرت را بروز داده به هر جایی که امکان بروزش بوده است. هر جا میتوانسته قدرتنمایی کند، قدرتنماییانده. هرجا میشده امکان، هرجا امکان قدرت بوده، همانجور که شما، حالا ما در مورد ما نیاز است. در مورد خدا امکان است. یکی از جاهایی هم که خلط میکنیم، کار خودمان را با کار خدا همینجا است. خدا برای چه خلق کرده؟ چه نیازی داشته؟ با خودت قیاس میکنی. تو دلیل کارهایت نیاز است. او دلیل کارهایش امکان است. در واقع رفع نیاز. آره، تو هم دلیل کارهایت رفع نیاز است. او هم دلیل کارهایش رفع نیاز است، ولی تو رفع نیاز از خودت میکنی، او رفع نیاز از دیگری میکند، رفع نیاز از ممکن. از اینکه میشود رفع نیاز کرد. خب آن نیاز هم خودش ایجاد کرده. آره، چون در خودمان نیاز هم قدرتنمایی است، بروز قدرت. اول یک نیاز خلق کرده که این بروز قدرت است. بعد رفع نیاز خلق کرده که این بروز قدرت است. یک کاری بکنیم. نه، اینجا قیاس به بمب و خنثی کردن بمب، قیاس معالفارق است. چرا؟ از آن کسی برای چه بمب؟ نیازی به ساخت بمب نبوده. منظور این است. خیلی وسیع شما الان بمب به حسب اینکه این یک بمبی ایجاد کرده در قیاس با دیگری مضر است. در قیاس با خودش که کمال است، بد است. دارد خنثی میکند. باز این در قیاس با دیگری فایده است. در قیاس با خودش نفعی بهش نمیرسد. بعد این عبث بودنش در این است که تو نه در ایجادش چیزی گیرت آمد، نه در عدمش. و اگر به حسب غیر نگاه کنیم این فایدهاش در عدمش بود. تو در ایجادش اشتباه کردی. این برمیگردد به اشتباه در عدم نیاز. اگر به خودت نگاه کنی، به فاعل نگاه کنی که نیاز نداشتی. اگر به قابل نگاه نگاه کنی که آن هم نیاز نداشت که بعد به خاطر اینکه نیاز ندارد خنثیاش کنی. برای اینکه خدای متعال کاری کرده که او به این نیاز داشته. بعد اونی که نیاز داشته را رفع کرده. اونی که بمب درست کرده، کاری کرده که کسی به این نیاز نداشته. نه خودش. روشن شد الان مطلب یا نه؟
این سید امشب ساکتها! انسان نبود. به چی نبود؟ انسان از اول انسان، امکان انسان بود یا نبود؟ امکانش. امکانش بود یا نبود؟ امکانش بود. امکانش که اصلاً کی آن را برنمیدارد. امکانش از همان وقتی که او بود و واجب بود، ممکن بود. تو واجب به اثر ممکن. واجب ممکن هم بر اثر واجب ممکن. واجب اثر ممکن واجب است. ممکن بر اثر واجب ممکن است. از وقتی او بود، این بود. از وقتی واجب بوده، ممکن بوده. بحثهای قدیم، بحثهای فلسفی اینها که که بعضی از این حضرات فلسفه شما انسان قدیم میدانی؟ انسان ازلی میدانی؟ انسان حادث. بله، انسان. کدام مرتبهاش حادث است؟ کدام مرتبهاش قدیم است؟ خب اگر اینطور باشد که شما همه را باید واجبالوجود بدانید. نخیر، ما ممکنالوجود میدانیم. در عین حال وقتی که واجب بوده، ممکن هم بوده. ولی ممکن اینی که دارد، داراست. اینی که دارد و میتواند و امکانش هست. امکانش هست. من اگر بتوانم، اگر بدانم، من اگر همه قواعد نجوم را بدانم و امکان داشته باشم، فرصت و امکان داشته باشم که همه قواعد نجوم را بگویم، بگویم خوب است یا نگویم؟ یعنی اقتضایش را شما در کدام میبینی؟ خیر بودنش را در کدام؟ خصوصاً اگر رحمت هم بیاید کنارش. تازه فقط الان به قدرت نگاه کرد. رحمت هم بیاید کنار، محبت هم بیاید کنارش. «إن الله جمیلٌ یحب الجمال». چون شما وقتی این اجمال را به تفصیل میآورد، خودت هم خوشت میآید. خدا خودش ابتهاج پیدا میکند از کاری که میکند. در مرتبه ذاتش نیست. این تحول در مرتبه ذات خدا نیست. اصلاً خدا واسه همین واجبالوجود است، چون تحول ندارد. تحولمان رسیدیم به آن از همه تحول موجودات از همین افول. بگو او در درونش تحول و افولی نیست که از این حال به آن حال بشود. در مرتبه فعلش ابتهاج پیدا میکند. ابتهاج فعلی است. خودش خوشش میآید از آن بروزی که داده.
شما خودت وقتی میروی قدرت عربی حرف زدن داری، میروی راحت یک گاری کرایه میکنی، خوشت نمیآید؟ خوشت میآید. به حسب بروز کمالاتت، بروز قدرت. در حالی که خودت داری. خودت داری. هیچی بهت اضافه نشده. شما الان عربی حرف میزنی، هیچی بهت اضافه نمیشود. بیشتر یاد نمیگیری از اینی که داری و بروز میدهی. از آن بروز خودت بیشتر خوشت میآید. کیف میکنی از اینکه داری. خدا خودش به خودش باریکالله گفته. در قالب کلامی مرتبه ذاتش اینها؟ حالمان عوض میشود از یک غصه و کرب و فلانی در میآید. پیدا میکند یک ظهور، ظهور کمال. حالا این کمال چیست؟ باید باز بحث کمال چون مرتبه فعل خداست، باز به حسب آن دارد. باز مقابل دارد. ابتهاج خدا به قرار دادن ایجاد تناسبها و در واقع به نزدیکسازی، هموارسازی، سازوارگی. این چیزهایی است که خوشش میآید. شما در خانهات عکسهایی که خوشت میآید دوست داری کنار هم میگذاری. به در و دیوار میزنیم. توجه میکنی. خودت یک نقاشی خیلی خوشگل کشیدی، خودت خوشت میآید. خوشت میآید به دیوار میزنی که هی ببینی. بعد اینها کنار هم جمع میشود. بعد گالری میزنی، آلبوم، نمایشگاه آثار، مثلاً نمایشگاه هنری. مثلاً بعد در نمایشگاه چه کار میکند؟ بروز میدهد. بعد باز در شباهتهای اینها با همدیگر باز، باز به شباهت اینها به همدیگر باز کیف میکند که مثلاً: «ببین من مثلاً این ده تا صورتی که کشیدم، در همه مثلاً این خط و خطوط چشم است.» بعد اینها باز برای توجه در مرتبه فعل، باز توجه ایجاد میکند. به کی؟ به ممکن. به اونی که میشود به او توجه ایجاد کرد که او چه بشود؟ که او ملتفت بشود به بودن این کمال. که او متصف بشود به این کمال. بعد باز از آن اتصاف او به این کمال، باز او در مرتبه ابتهاج کیف میکند. من اگر انقدر قدرت داشته باشم که بتوانم. کانالهای آموزش لهجه عربی دیدم، بچه چهار ساله، دختر بچه چهار ساله عراقی را به فول یادش داده زبان مادری. بچه چهار ساله دارد عربی حرف میزند. صد تا شاگرد تربیت کردم، یکی از یکی بهتر زبان عربی حرف میزند. تازه ما به حوزه نیازمان برمیگردد. ما نیاز داریم به این. او به نیازش برنمیگردد. او به کمال. چون میتواند. میتواند این کار را بکند. در عالیترین حدی که میتواند این کار را میکند. بدون هیچ نیازی. چون میشود. چون ممکنی هست که امکان بروز این کمال در او هست. به حسب ذاتش میشود یک چیزی را در عالیترین کمال. میشود یک، یک چیزی امکان آینه شدن دارد. «شما یوسفی». صد تا سنگ دارم. مثال میگویم دیگر. بعضی ابعاد مثالم غلط است، ولی تصور کنید صد تا سنگ در این اتاق شما هم یوسفی. میتوانی این صد تا سنگ را بکنی صد تا آینه که به جای اینکه خودت خودت باشی، فقط در صد آینه بروز پیدا کنی و اینها به جای اینکه سنگ باشند، چهره تو باشند. میشود این کار را کرد. برای تو هم هیچ معونه و اذیت و آزار و مشکل و کم و کسری و زحمت و فشار هیچی ندارد. فقط اراده میخواهد. «ما أمرنا إلا واحدة کلمح البصر». خدا همه هستی را با یک اراده آفرید. به اراده او بندند. شما الان یک صورتی که تصور میکنی که من زیاد گفتم، صورتی که تصور میکنی تا کی این هست؟ تا وقتی شما اراده کردی بودنش را و بودنش به تو وابسته است. شما یک اسب تصور کن. یک سیب را تصور کن. تا تصور کردی، سیب هست. تا کی هست؟ به چی هست؟ باز تو یک است یا دو تاست؟ شما در حوزه خیال صورت آوردی. یک ظرف خیال، عالم خیالی هست. امکان ایجاد یک صورت هم در آن هست. از همین امکان استفاده میکنی. هیچ زحمتی هم برایت ندارد. امکان از کجا آوردی؟ چه کار کردی؟ شما در امکان خلق ده هزار تصویر دیگر، صد میلیارد تصویر دیگر هم داریم. شما امکان این را، قدرت این را داری. میتوانی این را داشته باشی. نیازی هم بهش ندارد. حالا تصور کن یک سیب را بتوانی بیاوری که آن سیب همه آنچه که تو داری و میفهمی. این عجایبش اینهاست. حالا تصور کن تمام آن درکی که تو داری از وجود و از خودت و همه آن ابتهاجی که تو داری، میتوانی بینهایت صورتی، صورت گفتیم، بینهایت موجودی ایجاد کنی با این ظرفیت که به همین نقطهای برسد که تو هستی. درک تو از خودت. خدا خدا درکی که از خودش دارد، عالیترین درک. عالیترین مدرک. عالیترین مدرک امکان ایجاد موجوداتی هست با استعداد رسیدن به این نقطه از این ادراک. این بخشش را باید بعد کلامی و بحثهای فلسفی و بحثهای عرفانی و اینها که آنجاها باید ثابت بشود که نقطه نهایی انسان و قرب نهایی کجاست. آنها باید آنجا بحث بشود؛ بحثهای انسان و مقام قرب، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، «صُمَدَنَا فَتَدلی» باید بحث بشود. آنجا معلوم بشود که ادراکش آنجا در چه مرتبهای و چیست که غرض خلقت دربیاید و کار خدا فهمیده بشود و نسبتش فهمیده بشود و اینکه استعدادی که در ما قرار داده چیست. ولی میتواند و امکان ایجاد همچین چیزی هست. او هیچ دریغی نکرده. از اونی که میتواند ممکنات، ممکنات در یک سیر به حسب شدت و ضعف. موجوداتی که یک زنجیره وابسته به همدیگر. بعضیها وجودشان شدیدتر است. بعضی وجودشان ضعیفتر. و همه یک زنجیره و نیاز به همدیگر و در اثر ارتباط و اتصال به آن شدیدتره حرکت میکنند. شدیدترها ضعیفترها را میآورند، میکشند، میبرند تا به آن شدیدتره و آن شدیدتره به خودش متصل است و هر آنچه او خودش دارد به آن شدیدتره میدهد و از آن شدیدتره به همه این زنجیره منتقل میشود و همه این زنجیره به واسطه شدیدترشان متصل میشوند. میتواند این کار را بکند. امکانش هست و قدرتش هم هست. بروز داده.
شما قدرت داشته باشی با تمام عربهای عراق بتوانی حرف بزنی، قدرت بتوانی با همه حرف بزنی که عربیاش را، بعد با هر کسی یک جور خاص عربی دیگر حرف بزند. خیلی دیگر قدرتنمایی، «اختلاف السنت و الألوان» از آیات اوست دیگر. خیلی دیگر هنرنمایی میکند. این همه تفاوت در ماها ایجاد میکند. همه را نیاز است. این نیاز با آن نیاز با آن قضیه بمب و اینها کامل متفاوت است. این ایجاد نیاز میکند برای اینکه با رفع نیاز کمال ایجاد کند. آن هم در ایجاد نیازش فایده، در رفع نیازش کمالی بود. بله، بعضیها خطر ایجاد میکنند، بعد میآیند رفع خطر میکنند. وضعیت عادی که خودمان بودیم، آمدیم.
در حال بارگذاری نظرات...