‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
خراب کردن دو وسیله بسیج اصلاً معنا نمیدهد. دو خط موازی یعنی چه؟ آقا، دوتا صفحه موازی میتواند بینهایت بسیج باشد. بست پیدا کن و بست به نسبت دارایی خودش، نسبت خودش با خودش است. این الان نسبت خودش با خودش که بسیج بهش گفته نمیشود، همان خط است. ترکیبِ کَمّ متصل و غیرِ کَمّ، کَمّ و کیف جزو اعراض است. اصلاً شما داری خط را مثال میزنی! به حسب عَرَضِ حاکی از ماهیت خودش غیر وجود، مشکل پیدا میکند. این تازه جوهر هم نیست. عَرَضِ خط به حسب خط بودن ماهیت، ماهیت هم غیر وجود است. تازه آن هم که شما گفتی عَرَض است و کَمّ، کَمّ متصل و غیره. مثال که استادمان برگشت گفت که این که شما پرسیدی، الان گفت: «یک روایتی بود، شما الان از مسئولین امر سوال پرسیدی یا مسئولٌ فیه یا مسئولٌ له یا مسئول...» سوالم یادم رفت.
خط بودن این خطها به عَرَضی برای این دو تا لحاظ شده که این هم خودش خط و عَرَض و ماده است. و گوهر و ترکیب آن اصلاً کاملاً حاکی از ترکیب است؛ برای اینکه ترکیب جوهر و عرض چیزی است که بودنش متصف شده با این محدوده، که این خط چیز دیگری نیست. درست است خط مثلاً دایره نیست. درست است؟ این اجزایی دارد که آن اجزا این را تعیین کرده، خط بودنش را و نه دایره بودنش را. آن اجزا تعیین میکند چی خط باشد، چی دایره باشد، چی مثلث باشد، چی مربع باشد. درست است؟ پس این کاملاً محتاج آن اجزاست. آن اجزایی که تعیین کرده این خط باشد. پس محتاج آن اجزا. خط و دایره و مربع فرقی نمیکند. آن وقت دیگر موازی و غیر موازی و دعوا و کلاً... آره دیگر. ترکیب محتاج است. هر ترکیبی احتیاج دارد. هر ترکیبی حاکی از منشأ احتیاج است. یک چیزی هست که از احتیاج رهاست، آن هم بسیطی است که ترکیب بر او مسلط نیست. او برای همه تعیین تکلیف میکند.
ریشه آنی که ترکیب دارد، بسته است، ریشهاش گرو ترکیب عقلی است. ترکیب وجود و ماهیت خدا، وجود و ماهیت در ترکیبش آن رب را ندارد که مثلاً سوغات ربی در نظر بگیریم. شافی هستش، ولی خب هیچ وقت گرسنهاش نمیشود. اینی که الان شافی است، حدود وجودیاش تعیینشده. دیگر تو در این محدوده وجودی، بر اساس این قطعاتی که بهت داده شده، این جایگاه را داری که رفع بیماری با توست، بقیه با توست. حدود تعیین شده برایش. دیگر اگر حدود را برداریم که همه جایگاه است. حدود تعیین شده که این فقط شافی تشنگی را تعیین کرده است. لبِ خالق نمیتواند محدودیت قائل شود برای اینکه خودش محدود به خالقیت است. فقط یک چیزی باید باشد که حد نداشته باشد. که داشتن حد اینها چه اشکالی دارد؟ به خودش محدودیت دادن که تو فقط محدودیت ایجاد کن. محدوده?ای محدودیت. محدودیت دادن، محدودیت ایجاد کن. محدودیت بین اینها را همین محدوده را کی برایش تعیین کرده که تو فقط محدودیت ایجاد کنی؟ دور باطل! این به آن بنده و آن به این بنده. فلسفه نشدیم. من از اصطلاحات استفاده نمیکنم. جلسه اول بحث کردیم که ما قبل از کلام باید با تعقل وارد کلام بشویم. دقیقاً همینهاست. مجزا، نه فلسفی! اصطلاح بر آن تمرکز میکنیم. مشکل دارد، محدوده دارد. تعیین حد شده. کی تعیین حد کرده برایش؟ فقط اونی که مطلق محض است میتواند تعیین کند. اونی که خودش خالق حد است، حد را خلق کرده. چون بسیط است، چون همه چیز است. خالق حد است. شمعش بدون شعله! لذا رفع نیاز هر نیازی الا و لابد از اوست. نیاز بیشتر، انتها نیست. انتها یعنی اینکه از او آمده پایین، و هی آمده خُرد شده، از او کم شده. او هم انتهاست، هم اول و آخر. و آخری نیست که اول نباشد. هم آخر، هم اول. «هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن». درمان میکند. این سیری را که بگیری، آخرش میرسد به آن رب. نه آن آخریش که اولم هست. پشت قرص استامینوفن هم دارد شفا میدهد. درسته. در این سلسله آخر معدن شفاست. از او دارد شفا میآید. به این هم رسیده، به این رسیده. الان نسبت این در این سلسله چی شده؟ او کجای این سلسله است؟ بالای سلسله. پایان سلسله نیست. پس جایگاهش محدودش فقط به این است که بالای سلسله. پایین سلسله ما تصور میکنیم قرص استامینوفن دارد مشکل حل میکند. قرص مشکل حل نمیکند. در این ظرف تجلی کرده. تجلیِ خود رب نیست؛ تجلیِ رب است. خود رب نیست. این رب هست. استناد من این است که پیامبر حضرت یوسف، ربهای دیگر هم قبول دارند، غیر از خداوند. دوچرخه هم رفع نیاز میکند. الان میشود ارباب ما. در این بود. دوچرخه سوارِ خوب، ضعف مگر خراب نمیشود؟ یعنی درست همان بعد از یک مدت، وقتی که من از یک بعد به آن هم چطور؟ از یک بعدی میشود مشکل، قبول دارد ربی که تو رب میپنداری در طرف مقابل؟ فیلم اصلی. تو این همه بیانات و واضحات و محکمات را گذاشتی کنار، به یک ربی که از متشابهات در قرآن معلوم نیست که از یوسف به چه جهت این را گفته و منظورش چی بوده. به این شواهد! آقا «ارباب متفرقون خیرون ام الله الواحد القهار». که دارد ارباب متفرقون را میاندازد. یک دوگانه است اصلی که واحد است. رب اندر توهم شما ایجاد کردهاید. این توهم شماست. این تسمیه شماست. تو به این، تو این را رب نامیدی. قرص استامینوفن نمایانگر رفع نیاز است. مفعول رفع نیاز است، نه نماینده رفع نیاز. بالاخره همین است.
ما به خاطر انس ذهنی خودمان و ارتباط خودمان در عالم حس، این سلسله معالی که علت تامه در این سلسله معلولات تجلی کرده، از اول تا آخر شفادهندگی خودش را در این معلولات، در این تجلیات جلوه داده. آمده در این سلسله به آخرین نقطه رسیده. آخرین نقطه در ارتباط با ما که استامینوفن است، ما چون انس ذهنی داریم، چون انس حسی با این داریم، به واسطه انس حسیمان دریافت را از این میبینیم. نیازمان را هم به این میبینیم. این در نگاه قرآن مشکل اصلی همه مشرکین است. این خاستگاه شرک است. انبیا آمدند دقیقاً همین را خراب کنند. نقطه تمرکز کار انبیا و نقطه درگیری کار انبیا همینجاست. فرمود: «به طبیب میگوید شافی.» روایت امام محمود همین است که قرآن بهش میگوید، دقیقاً به طبیب که شافی فکر میکند. دکتر درمان میکند. حضرت فرمود این مؤمنین که فرمود اکثرشان مشرکین هستند، همین نگاه استقلالی را دارند. استقلالی نسبت داد. تصویری که تو تلویزیون میبینی، درست. تصویری که تو گوشی میبینی، الان با پدرت توی بله تماس میگیری. الان پدر تو کدام است؟ این است؟ آن؟ جفتش؟ یعنی جلوه آن است. حکایت از آن است. حکایت صورت حکم خود تأثیرگذار است. حکایت یعنی دو دوتا. بستگی دارد ظرف جلوه که یکی نیست. جلوه بینهایت. پدر بینهایت، اصلش یکی است. بینهایت نسبتش با آن یکی است. یعنی چه؟ یکی نسبت که یکی نیستش. نسبت به حسب قابلیت دریافت یکی است. بله. شما اگر آینه قدی به قد بابات داشته باشی، بگذاری روبروی بابات. تازه آینه هم فقط میتواند جلوی پدرت را نشان بدهد. بغلها و پشت آن آینه بغل. آن هم که کامل نمیتواند پدر شما را به یک تجلی تام نشان بدهد، یک چیزی که پدرت را بتونه به تمامه، یعنی همون خودش را کامل نشان بدهد، فقط جلوه است. این جلوه محدودیت دارد. جلوه، فراقویتر، ضعیفتر. یک وقتی بهتر، شفافتر، بیشتر. یک وقتی کمتر. این تصویر جلوه است. الان بهش نگاه میکنی، باهاش هم حرف میزنی. بابا! ولی با این، نه گوشیتو بابا میدانی، نه این تصویر تو گوشیتو بابا میدانی، نه بابات را تو گوشی میدانی، نه گوشی را محدودکننده بابات میدانی. بابا تو گوشی هست و نیست. بابات فوق گوشی است. بابا تو گوشی جا نمیشود. بابات جلوه بابا. نسبت میدهی این را به بابات و این صدا، صدای بابات را از تو گوشی داری میشنوی. این صدای بابات است؟ درسته. خودِ خود صدا نیست، حاکی از آن صداست. درسته، درسته. خودِ خود چهره نیست، حاکی از آن چهره است. حکایت دارد میکند. مرآت آیه جلوه است. همهی عالم این است. این رافعیت ندارد. دلت برای بابات تنگ شده بود، با این داری حرف میزنی؟ دلتنگیت برطرف شد. دلتنگی را کی برطرف کرد؟ بابات برطرف کرد یا این تصویر اثر گذاشت؟ تصویر اثر نداشت. بابای تو در این جلوه. این جلوه به پشتوانه آن حقیقت. با هم. این مظهر به واسطه مَظهَر. آن هم تازه استنادش به خود مَظهَر است. در دریچه مظهر، نیاز تو را برطرف میکند اشاره به این وجهی از اصلِ مجزا. آن اسب تعریف نمیشود. این تصویر التفات ما. آب که میخوریم، آب را که میخواهیم، نمیدانیم که خدا را در این جلوه میخواهیم. شماره اینترنت میخواهی برای اینکه با پدر و مادرت صحبت کنی، نیاز تو را در اینترنت میبینی. در حالی که تو نیازت به اینترنت نیستش که. تو نیاز به پدر مادرت داری. اینترنت التفات ندارد. این نیازت به اینترنت حجاب شده برایت. مشغولت کرده. التفات را گرفته که تو اصلاً به این نیاز ندادی. حواست باشد اینترنت کجاست. یکی بیاد بهت بگه که آقا اینترنت میخواهی چکار؟ آقا اینترنت تو را ولش کن. این حرفها چیست آقا؟ پاشو برو! ببینم، اینترنت من به خاطر محدوده محدودیتهای خودت. فکر کردی که او پدر مادرم. این محدودیتهای تو را دارد که الان به خاطر این محدودیت فقط میتواند با تو تماس تصویری داشته باشد. اگر آن محدودیت تو را نداشته باشد، ذهنی با این نداری. تو آمادگی نداری. پدر ما غایب. یک فیلم حالت بشود، ما نیازمون رفع نمیشود. دیگر خودش تشکیکی است. مراتب دارد به مدلول. یعنی این خودش دلالت میکند برای یک مدلولی. مدلولِ آن مدلول است که در رفع نیاز یک حقیقتی، یک حقیقتی است که این حکایت از او میکند. او حقیقت رفع نیاز است. او بسیط است. فاعل به خودش و قیوم است. احاطه قیومی دارد. همهاش هم از خودش است. غنی مطلق است. همهاش هم از خودش است. به خودش است؛ و جز یکی نمیتواند. توضیحاتی که عرض کردم، ما دچار توهم میشویم. ما به خاطر محدودیت ادراکی خودمان، چون اینها را در کثرات میبینیم، فکر میکنیم ما به این کثرات نیاز داریم. «الهاکم التکاثر حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ». تکثر شما را مشغول کرده است. فکر میکنی خورشید میخواهی، باد میخواهی، آب میخواهی، زمین میخواهی، درخت میخواهی. یک چیز میخواهی. تو فقط یک چیز. تو آن وجود مطلق رافع همه نیازها و بسیط مطلق که غنی مطلق است، تو فقط او را میخواهی. او چون در این ظرفها تجلی کرده، تو که الان پول میخواهی، پول میخواهی که بروی نان بخری، که نان بخری که بخوری، که بخوری که سیر بشوی. تو پس سیری میخواهی. میگویی یک پول میخواهم، یک نان میخواهم، یک دندان. انرژی. بعد سیری را، حیات را میخواهیم. ما دوام حیات خود را میخواهیم. نیازها اگر خوب تحلیل بشود، بعد ما میبینیم که آقا همهچی در تحول است، حتی خودمان. دیگر به حسب ظاهر باقیترین چیزی هستیم در نگاه خودمان، خودمان که هستیم. در هستی این همه چیز رفت و آمدش برایمان محسوس است. رفت و آمد خودمان برایمان محسوس نیست. رفت و آمد همهچی محسوس است. به خودمان هم اگر ملتفت باشیم، ما فقر را از همینجا مییابیم. خدا را در همینجا مییابیم. لازم همین تحول حالات من در این جابجایی میبینم که من دوام ندارم. حالم خوب نیست. همه میگویند الان امروز همه میگویند حال ما خوب نیست. چرا خوب نیست؟ مگر نمیگویی خدا من را مختار آفریده؟ منم هستم، منم وجود دارم، به من استقلال داده، به من امکانات داده، من را انسان آفریده، به من عقل داده، به من توان داده، قدرت جاذبه داده. کائنات همه در تسلیم من و فلان و این حرفها. چرا حالت خوب نیست؟ یا تلقین میکنم فلان میشود. خب چرا نمیشود؟ چرا نشد؟ ثروت که همهاش پول نیستش که. قانون جاذبه و اینها هم برای اینکه وسایل را حل بکند، و چیزی دریافت کنی. انرژیهای ثروت، توجه میکنم. همین بچه خوبی که داری، تو به عنوان ثروت بهش نگاه کن. شکرگزاری نعمت فلان اینها. ندارم. نداریم را حاصل کنم. قانون جاذبه میگوید این کائنات در اختیار توست. همه تسلیم توأند. تو میخواهی، اطاعت میکنم. خب من خواستم، چرا اطاعت نکردند؟ میگوید نه، تو نمیفهمی آنها چه شکلی اطاعت میکنند. اگر قرار است که آنها مطیع من باشند، من الان ازشان میخواهم که آنجوری که من میخواهم، یک جوری اطاعت بکنند که من بفهمم رفع نیاز بشود. اگر مطیع من هستند، من بفهمم. قسمت تحت فرمان آن است نه آنها تحت فرمان من. دیکته میکند. من بهش میگویم نیاز من را برطرف کن. دو حالت دارد: یا برطرف میشود یا نمیشود. خیلی از چیزهایی که از کائنات خواستم برطرف نشده. چی تحلیل میکنند؟ میگویند برطرف کردند، تو نفهمیدی. میگویم یک جوری برطرف کن من بفهمم. برطرف کردن به روش خودتان. من شدم زیر بلیط آنها. بدتر شد که. به چه قاعدهای؟ این خیلی بدتر شد. اینکه سردرگمی و تشویش و اضطرابش بیشتر شد که. آرامش بده. این قاعده مثلاً دقیقاً چی و به چه نحوی کی و کجا و به واسطه کی حل میشود؟ این بحث رب و محدود. یکی باشد که بالاتر باشد مثلاً. الان اونی که بالاتر است، ما بیاییم بگوییم که خب قبل از اینکه مثلاً بگوییم که این کار را یک نفر محدود کرده، واسه چی ما سر قضیه را میگیریم که یک نفر همه اینها را مثلاً چیز کرده. تهش را بگیریم که همین اینها از اول بودند یکجا. چرا اینگونه؟ مشکلاتی که در بحث قبلی داشتیم که دوباره همینجا هست این است که این تمایزاتشان از کجا آمده؟ از اول بوده؟ از ابتدا؟ اصلاً بحث زمانش الان مطرح نیست. بحث سر این است که وقتی که تفرقه و تعدد میآید، این تعدد یا وجودهای عرضی است یا وجودهای طولی. یا در طول همند یا در عرض. خب اگر در عرض هم باشند، اینها برش خوردهاند. محدودیت ۱ و ۲ و ۳ و ۴. تفاوتهایی داشته باشد با ۱ و ۲ و ۳. اگر عین ۱ و ۲ و ۳ باشد، دیگر میشود همانها. همانجور که خود خود عدد ۱، هر آن چیزی است که ۱ باید داشته باشد و الان تعریفی که برای ۱ شده است، دستهجمعی است نه سَتاو، یعنی مجموعه، ستام اگر بیاید اینها همه را به عنوان مصداق او معین میکنیم یا در طول واسش جایگاه تعریف میکنیم در عرض دیگر خب حالا این ۱ و ۲ و ۳ و ۴ ما به اشتراک دارند، ما به الامتیاز نیز دارند.
در حال بارگذاری نظرات...