توحید کاربردی

جلسه نهم - بخش اول

00:36:10
72

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صَلَّی اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا أَبِي الْقَاسِمِ مُصْطَفَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ.
در مورد این برهان حدیث، چند نفر در مقالاتی آن را صورت‌بندی کرده‌اند. مقالاتش را برای اینکه مطالعه بفرمایید، خدمتتان عرض می‌کنم؛ چون‌که دیگر فرصت نشد مطالب مقالات را مرور کنیم. البته مقالات بیشتر از اینی است که عرض می‌کنم:
یکی از آن‌ها «مطالعه تطبیقی شرح نهج‌البلاغه در برهان فَسخ عزائم» نوشته محمد فلاح و احد فرامرز قراملکی است. یکی دیگر «بررسی میزان اعتبار روایت عرف الله و محدوده اثبات خدا و اوصاف در برهان فَسخ عزائم» از محمد محمدرضایی و حمید فلاحتی است. مقاله سوم «گونه‌شناسی و تقریر برهان فَسخ عزائم در خداشناسی» است که توسط آقای محمدجواد فلاح و احد فرامرز قراملکی گردآوری شده است.
یکی دیگر از این مقالات «بررسی براهین خداشناسی در کلام امام علی» نوشته خانم اقدس یزدی و سیدمریم حسینی است. البته هفت-هشت برهان را آورده که یکی از آن‌ها، برهان فَسخ عزائمی است که امام علی (ع) مطرح کرده‌اند.
یکی دیگر «خداشناسی علوی در مثنوی مولوی» از احد فرامرز قراملکی و محمدجواد فلاح است. این مقاله به بررسی فَسخ عزائم در اشعار مولوی می‌پردازد که در سه چهار جا، مولوی به آن استناد می‌کند و چندین داستان و تمثیل دارد که می‌تواند به بحث ما کمک کند.
یکی دیگر «برهان فَسخ عزائم در نهج‌البلاغه و تطور تاریخی آن» که باز از آقای احد فرامرز قراملکی و محمدجواد فلاح است. این مقاله توسط آقای فلاح حسین، دکتر روان‌شناسی غلامعلکی و ایشان (قراملکی) با هم نوشته شده است.
یکی دیگر از براهین «اثبات وجود خدا» است که با عامه غذای محمد محمدرضایی تألیف شده است. باز هم از همین دو بزرگوار فلاح و قراملکی که تمرکز کرده و چهار پنج مقاله نوشته‌اند. این مجموعه مقالات موارد قابل استفاده‌ای است.
از جهت سند و کارکرد، «بررسی اسناد روایت الله فَسخ العظام» را داریم. روایت را بررسی کرده و تک‌تک رجال و نقل‌های مختلفش را کار کرده که آخر دو تا از سندها را حسنه کرده است. صحیحه نیست، ولی حسنه است. یکی دیگر این است که آیا می‌شود همچین چیزی را به امیرالمؤمنین نسبت دادیم، کلام امیرالمؤمنین هست یا نه؟ می‌شود.
بله، یک مقاله عربی هم داریم که نویسنده‌اش ایرانی، کامران اویسی، است. عنوان مقاله «دراسة العلاقة عزائم المعرفة الفطریة لله وراثة العلاقة بین فصل عزائم المعرفة الفطریة لله فالحکمة معطئین و خمسین ۲۵۰ فی نهج‌البلاغه اعتمادا علی الرد علی الافتراضات الجبریة» این هم یکی از مقالات است.
یک مقاله دیگر هم هست که ان‌شاءالله فرصت بشود امشب مباحثش را بررسی کنیم. اگر احیاناً وقتی فرصت نشد، خودتان مطالعه کنید. «بررسی و تحلیل رابطه اراده الهی و اراده انسان» که سؤال شما بود چه‌جوری چند بار پرسیدید، «بررسی و تحلیل رابطه اراده الهی و اراده انسان و عدم متناقض بودن آن دو بر اساس برهان فَسخ عزائم» از سعید فخار نوغانی و زکیه رابعی.
مقاله باز هم به شما بگویم، چیزهای دیگر زیادی است که ربط داشته باشد. هر موضوعی است که خیلی جای کار و مطالب زیادی دارد. کار کرده‌اید؟ دوباره باز مقالات را باید بخوانیم، استاد. بخوانید، خوب است. منظورتان از کار کردن خواندن است. اگر بخواهیم این بحث‌ها را روش باز کار دیگری انجام بدهید، روی همین بحث اگر بخواهیم کار کنیم، مرتب بکنید، دسته‌بندی بکنید، کمک می‌کند، به دردتان می‌خورد. بحث‌های غریبی است در حوزه، متأسفانه خیلی مشتری ندارد؛ در حالی که بحث اساسی است و واقعاً معارف نابی دهه ۶۰ را دارد؛ ولی خب خیلی پیگیری نمی‌کنیم.
خب، اگر نکته و سؤالی هست بفرمایید. گاهی اوقات این باعث انفعال ما می‌شود که فکر کنیم همه چیز دست خداست، پس حالا مثلاً ما دیگر برنامه و تلاش هم نکنیم. به ذهن آدم خطور می‌کند که این اتفاق بیفتد و باعث انفعال شود. اگر نشود که مثلاً، حالا پس غذا از همه چیز دیگر دست خداست.
پاسخ اجمالی نیاز به بحث دارد، ولی پاسخ اجمالی‌اش این است که همان طور که زمام همه امور دست خداست و کار خداست، خدای متعال اموری را به ما امر کرده است، یکی از آن‌ها برنامه‌ریزی، تقدیر معیشت، تدبیر امور زندگی است. این امر خدا هم فعل خداست، اینها هم کار خداست. با یک کارش تحریکت کرده حرکت کنیم، با یک کارش هم البته ممکن است بعد از اینکه حرکت کردی متوقفت کند؛ ولی شما به خاطر اینکه شاید ممکن است اگر حرکت کردم، خدا متوقفم کند، حق نداری از اول متوقف باشی؛ چون به امر خدا باید حرکت کنیم. در این حال، توکل کنیم. نگاه استقلالی‌ها و این حرکتم حرکت مبتنی بر امر است؛ چون او امر کرده و انسان هم خودش را تحت تدبیر و تقدیر خدای متعال می‌بیند. همین حرکتم به تقدیر و امر و خواست، عرض کنم که به فعل خداست. این هم خواست و فعل خداست. در تشریح آن هم خواست و فعل خداست. در تکوین، انسان خودش را رها می‌کند نسبت به این دو تا. ما نسبت به دو تا چیز باید خودمان را رها کنیم، ما نسبت به یک چیز فقط خودمان را در برابر تکوین خدا رها کردیم. اینجا در برابر دو چیز روان کردیم: هم تشریع خدا، هم تکوین. حالا ممکن است در نتیجه هر دو تا حاصل شود، در نتیجه یکی حاصل شود، یکی حاصل نشود. این می‌شود همان که ما مأمور، وظیفه مأمور به وظیفه بر اساس امر خدا حرکت می‌کنیم. حالا آن نیاز ما هم یا حاصل می‌شود با این حرکت مبتنی بر امر، یا حاصل نمی‌شود. نتیجه علی‌الحال حاصل است که اطاعت امر خداست. بی‌نتیجه است؟ نتیجه علی‌الحال توکل و قرب و ارتباط وجودی با خدای متعال داشتن، این نتیجه علی‌الحال است. آن یکی نتیجه یا هست یا نیست که او هم به هر کدامش برسیم، «أَحْدَثَ الْحُسْنَى». تو خواست اوست، جفتش خوب است. با این حرکت، با این روند رسیدنش، آن جفتش خوب است.
ببینید، اینها بحث‌هایی است که امتداد مباحث تولیدی با این بحث اعتقادی که کردیم، امتداد سیاسی و اجتماعی دارد. در مورد موفقیت شما، امتداد این بحث‌ها را نگاه کنید. الان کتاب‌هایی که نوشته می‌شود برای موفقیت "چه‌کار کنیم به موفقیت برسیم؟"، بحث را مطرح کرده‌ام، از این جواب شاخ درآورد. بنده خدا گفت که آقا برای موفقیت چه‌کار باید بکنیم؟ موفقیت تحصیلی، موفقیت طلبگی. عرض شد که ما اتفاقاً نباید کاری بکنیم؛ یعنی فعالیت خدا در رساندن به موفقیت، تام و بالفعل است. هم او همه فعالیتش بالفعل، بالقوه نیست، همین الان دارد اعمال می‌کند. خب چرا ما به نتیجه نمی‌رسیم؟ چرا موفق نمی‌شویم؟ چون ما دخالت می‌کنیم تو کار و ما کارمان را خراب می‌کنیم. پس در واقع باید سؤال را این شکلی طراحی کرد. تفاوت این بحث‌های کلامی، آثاری که ایجاد می‌کند در نگاه ما، تفاوتش با دیگران این می‌شود که انسان موحد این شکلی سؤال می‌کند: چه‌کار کنم که فرایند ایجاد موفقیت از جانب خدا در خودم را خراب نکنم؟ من؟ چه‌کار کنم موفق بشوم؟ برای اینکه اساساً من نمی‌توانم کاری بکنم که بخواهم موفق بشوم. فعالیتی من قابلیت دریافت دارم و او هم دارد عطا می‌کند. «الَّذِي أَعْطَى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ وَ يَهْدَى». و «أَعْطَى» و «خَلَقَ» و «هَدَى» هم دارد، دیگر. «ثُمَّ هَدَى». قابلیت خودمون دخالت می‌تواند بکند. دخالتمان فقط تو مانعیتش است. فعالیتش نیست. گفت: فقط دخالتی که می‌کنیم، این است که یا می‌گذاریم بحث اختیارم هست، یا خودمان را رها می‌کنیم کامل، مانعیتی ایجاد نمی‌کنیم و او نتیجه مطلوب را حاصل می‌کند. یا مانعیت ایجاد می‌کنیم، نتیجه حاصل نمی‌شود. نتیجه را هم البته باید رویش توجه داشت، دیگر. معنای نتیجه چیست؟ نتیجه یک مرحله‌اش همان حاصل شدن امر خداست، امر تشریعی خداست. یک مرتبه‌اش حاصل شدن نتایج تکوینی است. نتایج تکوینی هم در طول بخشیش مادی دنیایی، بخشش معنوی است. نتایج معنوی اگر عمل به امر خدا شده باشد و امر خدا اتیان شده باشد، قطعاً نتیجه معنوی حاصل است؛ ولی نتیجه مادی، آنی که دلخواه ماست، ممکن است باشد، ممکن است نباشد. بر اساس عقاید ما و معارف دین، وقتی نتایج معنوی حاصل شد، نتیجه مادی هم قطعاً هست؛ ولی ممکن است ما ندانیم چه‌چیزی بوده و کجا بوده و به چه نحوی تطابق دارد. قطعاً همین طور. یا همانی که می‌خواهد، می‌خواهی بهت می‌دهد، یا فوق آن چیزی که می‌خواهی بهت می‌دهد. کمتر؟ بله، آن ته بویی است که خودش را با شریعت تطبیق نداده؛ ولی وقتی خودش را به شریعت تطبیق می‌دهد، آن وقت می‌شود «عَسَىٰ أَن تَكْرَهُوا شَيْئًا». تو خوشت نمی‌آید دیگر، نفس خوشش نمی‌آید، کراهت دارد، جدال می‌کند با خودش. کوچ می‌شود، وادار می‌کند. حرکت فرمود که «لَن تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ». انسان به بر می‌رسد وقتی که از آن «مِمَّا تُحِبُّونَش» عبور می‌کند، می‌گذرد، گذشت می‌کند. دیگری که حالا باید «إِنَّمَا يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُم بِغَيْرِ حِسَابٍ». آن کسی که صبر می‌کند، آیات فراوانی در مورد صبر داریم. تازه اینجا قید هم نمی‌زند که اجر معنوی است یا اجر دنیوی. می‌فرماید: این را تام و تمام بهشان می‌دهم. آنی که صبر می‌کند، اجرش را تام و تمام من بهش می‌دهم. دنیا؟ بله دیگر. قید دنیا نزد. معلوم می‌شود که قید آخرت هم نزد. هر دو تا هست. آخرتش که قطعی است. دنیا به تبع آخرت دارد. اینها باز خودش یک بحث‌هایی می‌خواهد، بحث‌های قرآنی می‌خواهد. فرهاد، این می‌شود راز موفقیت. پس ما مانع موفقیت می‌شویم. ما عامل موفقیت هیچ وقت نیستیم. عامل موفقیت خداست. الا نقش انسان اینجا چیست؟ نقش انسان فقط خراب کردن است.
خب، نقش انسان در رسیدن به نتیجه چیست؟ دخالت نکردن و تطبیق و تسلیم. لذا، عنوان کلیدی که اینجا مطرح می‌شود، درارتباط با خدا اسلام است. مسلمان می‌شود. می‌سپاریم خودمان را. ببینید چقدر متفاوت است با سایر تعاریف دیگری که از توحید و ارتباط با خداست. حرف از عاشقی، حرف از عاشقی هم حتی نیست. ارتباط عاشقانه با خدا؟ نخیر، یک ارتباط مبتنی بر که، البته این هم یک عشق پیشینی دارد، هم یک عشق پسینی دارد. یک تعلقی هست که خودت را می‌سپاری، بعد از این سپردن هم تعلقاتت افزایش پیدا می‌کند.
یکی از ارکان مسلم، دعا، جایگاه دعا، دعا چقدر رکن کلیدی و مهم نیست؟ از همین جا در می‌آید و از اینکه انسان می‌یابد فقر خودش را، نیاز خودش را، و رَفیع نیاز در او و فعالیت. و این دعا هم ابعاد وسیعی پیدا می‌کند. خب، ما دعا را یک چهارچوب‌های خاصی در مورد دعای مثلاً آنجاهایی که احساس می‌کنیم دیگر از دست ما بیرون است، مثلاً روزی طلب باران. دیگر نمی‌توانیم واقعاً راه نداریم؛ ولی اولیای ما چقدر دعاهای مختلفی برای امور مختلف به ما یاد دادند.
دعای هنگام شانه کردن سر، دعای هنگام نگاه کردن به آینه، دعای هنگام رؤیت هلال. آفرین! و نیازی تویش است. توجه به اینکه تو به آینه هم که نگاه می‌کنی، نیازی داری. آن نیاز را جنبه اصلی و حقیقی‌اش را واسط برجسته می‌کند و آن انسان موحد نیاز خودش را در تمام اینها می‌بیند و در تمام این شئون، از درون خودش در حال دعا است. لذا، در مورد امیرالمؤمنین (علیه السلام) گفتند که امیرالمؤمنین دعا بود. دائماً در حال دعا بود. دعای باطنی و قلبی. تعبیر «آه» به کار رفته. خب، این را هم می‌بینید دیگر، تو این روایات متعدد از پیغمبر اکرم، از امیرالمؤمنین، دعای عجیب و غریب برای جاهایی که اصلاً انسان فکرش را نمی‌کند، آنجا هم دعا دارد. توجه دارد. توجه به فقر دارد. پایش را می‌خواهد توی سرویس بهداشتی، هنگام گذاشتن پا، برگشتن، خروج، دعا دارد. نشستن دعا دارد. هنگام تهلیل، الحمد، یعنی اینکه آن رفع نقص را در او می‌بیند. رفع نیاز را در او می‌بیند. او محمود، او حمید است. ستایش از آن اوست. او برطرف کرد. «علی حمیده». خدای متعال نیاز داشتم به اینکه این نجاست، این غازورات از من دفع بشود و می‌دانم که خودم قادر به دفع این نیستم. این چه توحیدی است؟ چقدر فرق می‌کند با توحیدی که خدای ساعت‌سازی هست؟ خلق کردی؟ خیلی لطف می‌کنیم در حقش، قبول می‌کنیم که او خلق کرد. واقعاً برای خدا واقعاً ارزش قائل شدیم که گفتیم نه! خالق ما تویی! می‌فرماید: همه مشرکین همین هستند. «ثقیله ترکیب دین را اجرا بکنند» یا ربوبیت اینکه آن و ربوبیت زندگی‌شان به خدا وابسته است. این ربوبیت خلاصه می‌شود به اینکه قوانین خدا اجرا بشود یا اینکه نه، خدا شما را پرورش می‌دهد. در جفتش یکی است، دیگر. آیا شما خدا، شما را پرورش بدهد؟ حالا خدا با همین دستورات ما را پرورش می‌دهد. انسان اگر می‌خواهد به آن غایت برسد، به نتیجه مطلوب برسد، به آن غایت نوعیه، باید تسلیم بشود نسبت به امر خدای متعال و ربوبیت خدای متعال را بفهمد، بپذیرد. ربوبیت را بپذیرد. با درک خالقیت، کسی تربیت نمی‌شود، کسی به رشد نمی‌رسد، کسی به کمال نمی‌رسد. با اذعان به خالقیت، چیزی درست نمی‌شود، چیزی حل نمی‌شود. اینی که تحت چه مدلی، چه امری؟ و ما امر فرعون به رشید. خدا را قبول کردی به عنوان خالق، خودت را توی عوامل به فرعون سپردی. امر فرعون رشد نمی‌آورد. «وَمَا أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِيدٍ». امر خداست که رشد می‌آورد. رشید بودن، رشد، آن شکوفایی وجودی که همه‌مان این شکوفایی را هم می‌خواهیم. توی همان هرم مازلو یا مزلو. تو هرم مازلو چی می‌گوید؟ آخرین نیاز را، تو عالی‌ترین نیاز برای شکوفایی (که کمتر از یک درصد مردم جهان به خودشکوفایی) همه‌اش درگیر نیازهای مقایسه می‌کردیم؟ عرض می‌کردیم که درسته که کمتر از یک درصد این را می‌فهمند (نیازش را)، کمتر از یک درصد می‌فهمند که این نیاز را دارند؛ ولی واقعش این است که اساسی‌ترین نیاز همین است. آن می‌گوید آخرین نیاز. اولین نیاز همین نیاز به آب و غذا و اینهاست. می‌گوید اساسی‌ترین نیاز این است. در حالی که انسان وقتی خوب دقت بکند، می‌بیند که نیاز به شکوفایی است که حتی انسان حاضر است از آب و غذا هم بگذرد. درسته؟ مثلاً حالا آن بر تعریفات خودشان، دیگر. خودش هم خوب نفهمیده! می‌گوید: می‌گوید یک چیز مبهمی است. نمی‌دانم دقیقاً چیست، باید به چی برسیم و اینها؛ ولی می‌دانم یک چیزی است که انسان می‌خواهد، به اسم شکوفایی. کمتر از یک درصد اصلاً به این حس می‌رسند که بفهمند این را نیاز دارند. همه تو همان خورد و خوراک و مسکن و پوشاک و فلان و اینها اسیرند. حاصل هم نمی‌شود. شما هرچی دنبالش بدوی؛ ولی ما غافلیم از اینکه چون تعریفمان را از شکوفایی در همین کردیم. این است که سر و کله هم می‌زنیم ماشینمان را بهتر کنیم. شکوفایی خودم را در همین ارتقاء ماشینم می‌دانم. شکوفایی خودم را در این می‌دانم. او نیاز ابتدایی خیلی‌هایش نیست! با یک نان خشک لج، نیازم به غذا برطرف می‌شود. چرا هیچ کدام از ما اگر آن آب و غذایی که او می‌گوید باشد، که خب همین حاصل می‌شود، دیگر. مرحله اول نیاز. نیازمان به خورد و خوراک را این نمی‌بینیم. بله، نیاز دارم سیر بشوم؛ ولی جوانبی هم دارد. این برطرف کردن گرسنگی من، شأن اجتماعی من هم لحاظ بشود. یک جایگاهی هم برای من می‌آورد. آن خوراکی که می‌خورم، حکایت می‌کند از اینکه من مال چه آدم باکلاسی هستم. می‌خواهم لذتش، تفریحش، اشرافیتش، چه چه چه، اینها هم تأمین بشود. فقط آن نیست. حتی تو همان نیاز طبقه پایین و اولیم، همان غذا را هم، همان نان خشک را هم، اگر کسی با تحقیر جلو بیندازد، کله‌ام را با کف پایش بکند توی این ظرف، حتی چلوکباب، چلوکباب بخور. با کفش بگذارد روی سرم، کله‌ام را بکشد سمت غذا، بخور. کی می‌خورد؟ کی به همچین کبابی نیاز دارد؟ کی علاقه دارد من که داشته باشد؟ مگر به مرگ باشد، فقط حالت اضطرار. پس می‌زند؛ چرا؟ برای اینکه احساس می‌کند حیثیت و جایگاه او، شأنیت او، شخصیت او لحاظ نشده. این شأنیت او، آن من من. آن تناسب با خودم، تناسب با آنی که من هستم. تناسب با جایگاه وجودی من. آن وقت انسان به حسب آن شکوفایی، یک وقت‌هایی از این نیازهای سطح پایین می‌گذرد. کباب را نمی‌خواهم! وقتی احترامم رعایت نمی‌شود، من این ماشینی که بخواهد بهم بدهند تحقیرم کنند، نمی‌خواهم. امنیتی که بخواهد با بردگی باشد، نمی‌خواهم. این من، همان این نقد خود ماز ماسلو نیست؟ عنانیت امام نیست؟ آره، آن عنانیت به خاطر درک غلط از در جهت مصداق غلط است وگرنه عنانیت درست است. ما عنانیت را می‌خواهیم. خودمان. الانیت خدا. الانیت از آن اوست. خود خدا. فقط یک اَنای واقعی بیشتر نیست، آن هم خدای متعال. ما اشتباه می‌کنیم این «انا» را توی همان غذا، مثل دیشب دیگر، که همان طور که اشتباه می‌کنیم شفا را به استامینوفن نسبت می‌دهیم، آنجا هم اشتباه می‌کنیم. آن «انا» را به این خود فقیر، سراسر محتاج، سراسر ضعف و نیاز، این به حجاب می‌رود دیگر. هی ازش غافل می‌شویم. آره. و همین مشغولیت‌ها به ظواهر و امور ظاهری باعث می‌شود که از این غافل می‌شوی. بگذار تو فرش، غذا به همین توجه می‌دهد، به همین تمرکز می‌دهد که ببین نمی‌توانی. ببین چی؟ ببین تو دائماً در حال تحولی. وضعیت ناپایدار خودت را ببین. این چه منی است که همه‌اش در حال تغییر است؟ یک لحظه حالت ایستایی و قرار و بقا ندارد. خیلی مهم است قضیه قرار و بقا. اگر انسان خوب بهش توجه کند؛ چون یکی از نیازهای فطری جدی ما که اصلاً بهش توجه نمی‌شود و ما برای تخاطب با دیگران و تقاطع با فطرت‌ها از این خیلی می‌توانیم استفاده بکنیم. مبدأ را می‌شود باهاش توجه بهش ایجاد کرد. هم معاد را می‌شود اثبات کرد و توجه ایجاد کرد. گرایش ما به بقا، میل بقا، محبت بقا. ما بهتر را می‌خواهیم، بیشتر را می‌خواهیم، همیشگی را. «خَيْرٌ وَ أَبْقَى». الله خیر و ابقی.
اگر با همین ابتدا به ساکن به خدا نرسیم، به آخرت نرسیم، لااقل به نفی آلهه که می‌توانیم برسیم. خود نفی آلهه یک مرتبه‌ای از توحید است. نفی آلهه که می‌توانیم بکنیم. لااقل اقرار به اینکه من دنیا را نمی‌خواهم و دنیا برای من کفایت نمی‌کند، که می‌توانیم بکنیم. خیلی مهم است. البته وقتی جهت عقلی تو کار نباشد، با همین نفی به افسردگی می‌رسد، به خودکشی می‌رسد. دنیا به درد نمی‌خورد. دیگر چیز دیگری نیست. خودکشی هم جای تحلیل و بحث مفصل دارد. خودکشی اشکال و گیرش دقیقاً در همین است که با اینکه دارد خودکشی می‌کند، ولی در خودکشی خودش را فاعل می‌داند. مشکل در همین است: «خودم را می‌کشم»، «خودم را خلاص می‌کنم». احساس می‌کند خودش می‌تواند خودش را نجات بدهد. خودش می‌تواند خودش را خلاص کند. این باز مشکلش در همان است که فعالیت را در خود می‌بیند. در خودکشی طرف حرفش با ما مشترک است که فهمید مثلاً به نیستی و هیچی. خب، این حرف‌های شما به خودکشی منجر می‌شود. ممکن است کسی این طور بگوید با فَسخ عزائم و این منطق و اینها، این ثمرش می‌شود همین خودکشی، پوچ‌گرایی، افسردگی، ناامیدی. می‌خواهیم بگوییم دقیقاً برعکس! پوچ‌گرایی، افسردگی و ناامیدی، الا و لابد محصول همان نگاه استقلالی است. محصول آن نگاه استقلالی که کسی به افسردگی می‌افتد، دیشب عرض کردم اگر کارکردگرایانه به توحید نگاه کنیم، آن چرا من موحد باشم؟ اگر انسان بخواهیم قانع بکنیم با اینکه خدا ارتباط نداشته باشم، خوب باشم؛ ولی دیگر لذتی هم نداری، آرامشی هم نداری، امیدی هم نداری، انگیزه‌ای هم نداری، امان و امنیتی هم نداری. امنیت روانی و روحی. اگر این‌ها را می‌خواهی، چاره‌ای نداری، غیر از اینکه با «ربّ» بی در ارتباط باشی که هیچ افولی در هیچ ساعتی و هیچ بعدی از ابعاد نیاز تو دائماً هست و دائماً رافع نیاز است. با او در ارتباط باشی. باید نیازت را عرضه کنی. تطبیق بدهی و خواست او تطبیق بدهی. رفع نیازی هم که می‌کند به حسب تطبیق، نه اینکه عاملانه بیایی دستور بدهی: «رفع کن ببینم!». خدا می‌گوید: «او «رب» نیست! تو رب او می‌شوی.» ربّ آن است که او امر کند، او دستور بدهد، نه تو. با چینش و الگو و مدل او، رفع نیاز بشود، نه با چینش و الگو و مدل تو. اگر با چینش و مدل و الگوی او، خودت را بهش سپردی، الا و لابد، قطعاً رفع نیاز برایت حاصل می‌شود. الگوی عینی‌اش الی ماشاءالله. اولیای خدا.
دیشب آقای صابری بود، مزار سید جواد گلپایگانی. با رفقا رفته بودیم، این قضیه را آنجا بحثش را با دوست‌ها بود. محمدحسین تهرانی، فرمانده بود. شناسی که و رفت و آمد ایشان واسه جمال گلپایگانی. ایشان سرطان داشت یا چی داشت؟ پروستات داشت. بیماری‌های فراوان داشت. قرضش خیلی زده بود بالا. هم قرض خودش، هم قرضی که برای طلبه‌ها گرفته بود. مشکلات خانوادگی داشت. خانه‌اش را داده بود رهن. پولش را داده بود برای رفع قرضش. حل نشده بود. بیماری‌های فراوان، مشکلات فراوان. مشکل فقر، گرمای شدید نجف، تن نصف مثلاً فلج. ایشان روی تخت بود. می‌گوید: «آمدم دیدم روی شکم افتاده. نهایت بیماری و گرفتاری و مشکلات. صحیفه سجادیه دستش است، دارد می‌خواند. به من گفت: فلانی! تو از مشکلات من که خبر داری، چه گرفتاری‌ای را دارم.» می‌گوید: «دیدم که غرق بهجت و سرور است، تو آن وضعیت.» ایشان گفتش که: «ولی خوشم.» بعد این جمله را گفته بود: «آن کس که عرفان ندارد، نه دنیا دارد نه آخرت.» یا دم دارد می‌بیند کدام مکتبی خروجی‌اش اینهاست. به خود شاخص حقانیت است. تو غیر اسلام شما بگردید هر جای عالم، چی؟ فرجش در درونش است. فرجش در بیرون نیست. ماهایی هستیم که معمولاً فرج در بیرون طلب می‌کنیم. فرج در درونش است. وظایف فرجش همین است. به همین گرفتاری‌ها مبتلا شده که از درون آن اتفاق برایش بیفتد. فرج آنجاست. حالا بیرون هم شد، شد؛ نشد، نشد. پیامبرانش هم آره برای…
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید کاربردی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00