توحید کاربردی

جلسه نهم - بخش دوم

00:37:08
75

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
پیامبران برای پیامبرانند، زیرا این همان شکوفاییست که به خاطر قُرب وجودی آن‌هاست. این نیاز به شکوفایی است و انسان برای رسیدن به این شکوفایی حتی حاضر است از نیازهای دیگرش بگذرد. این را عرض می‌کنم؛ اگر انسان "شکوفایی" را خوب بفهمد، می‌فهمد که اصلی‌ترین نیازش همین است.
برخی می‌گویند این آخرین نیاز است که عده‌ای به آن می‌رسند و عده‌ای نه. در طبقه‌بندی نیازها آن را طبقه آخر می‌دانند. حالا بعضی هم آن‌هایی هستند که اگر احساسِ نیاز کنند، آخه این نیاز هم دارند. مسئله این است که اگر بفهمی این چیست، آن وقت می‌فهمی که اصلی‌ترین نیازها همین است.
ما در گذشته با همین تحلیل، بحث‌های سیاسی می‌کردیم. ما الان مردم مشکلات دارند، تحمل می‌کنند؛ مشکل تحریم و فشار و گرسنگی و اقتصاد. که حالا بخشی از آن به دلیل مشکلات مدیریتی، جهل، عدم تجربه و امثال این‌هاست؛ و بخشی نیز خیانت و فساد. اما بخش عمده‌اش که ما را گرفتار این مسائل و مصائب کرده، همان توجه به شکوفایی و نیاز به شکوفایی است که مردم پای گرسنگی‌شان ایستاده‌اند، پای فقر، پای جنگشان ایستاده‌اند، پای کشته شدنشان ایستاده‌اند. این یک مسئله کلیدی است.
این منطقه دین است، این منطقه قرآن است برای ما؛ شکوفایی: «اِنَّ اللهَ اشتَرَى مِنَ المُؤمِنینَ اَموالَهُم و اَنفُسَهُم وَ اَنَّ لَهُمُ الجَنَّة». بهشت معوای شکوفایی است، منزل کسانی است که به شکوفایی رسیده‌اند، فلاح رسیده‌اند. «قَدْ اَفلَحَ المُؤمِنونَ». فلاح شکوفایی است، دیگر. آن‌ها که رستگار شده‌اند (مُفلِحون)، منزل و مأوایشان بهشت است و راه رسیدن به این منزل، مأوا و این شکوفایی، لابُد همین گرفتاری‌هاست و صبر. کلیدواژه صبر است، قرآن بر آن تأکید می‌کند. و همین‌طور «لَعَلَّکُم تُفلِحون»هایی که دارد و «و مَن یُوقَ شُحَّ نَفسِهِ فَاُولئِکَ هُمُ المُفلِحون».
ما ناگزیریم که یک بلا را تحمل کنیم. به افتخار خودمان می‌تواند باشد، یا به جایی برسیم. باید یکی از این بلاها باشد. نه، بستگی دارد. مرحوم آقای قاضی، رحمت‌الله علیه، و مرحوم آقای بهاری، بهاری همدانی، رحمت‌الله علیه. بهاری همدانی. در مسیری که می‌آمدید، بهار را یادتان هست؟ از همدان. بهار همدان. دستورات‌نامه‌های ایشان آنجا آورده شده. عرض کنم خدمتتان که علامه طباطبایی می‌فرمود که مرحوم بهاری، ظاهراً پدرش زرگر بوده. ایشان فرموده بودند که حال توحیدی من آن وقت‌هایی که پول دارم، خوب است. مرحوم آقای قاضی فرموده بود که حال توحیدی من وقتی که ندارم.
در روایاتم هست که خدای متعال فرمود: «بعضی بنده‌های من هستند که لا یصلحهم الا الفقر»؛ بعضی بنده‌ها هستند که «لا یصلحهم الا الغنا». وقتی پول داریم، حالمون خوبه. همه اون حالش خوبه، حال توحیدیش خوبه. ما حال نفسانی‌امون خوبه. نماز شبش، اشک سوزش، انقطاعش وقتی که پول داره، انقطاع داره. توجهش انصراف به این ور نداره دیگه؛ مشغولش نکرده. خلاص شد. بدنت خوب خوابیده، خستگی نداره. بدن دیگه الان آماده است در اختیار شماست.
حتی همان مرحوم آقای قاضی هم که می‌گفته من تو فقر حالم خوبه، سحرها که پا می‌شده میوه‌ای می‌خورده، سیبی می‌خورده، انگوری می‌خورده، به بدن می‌رسیده، سرحالش می‌کرده. مشغول آن داستان‌ها و حرکات و از کار و دستورات خودش می‌شده. اینو خلاص می‌کرده، این درگیری نداشته باشه، مشغله نداشته باشه که مزاحم من. شما بچه رو پفک میدی، تی تاپ میدی، توپ میدی که دیگه کاری به کارت نداشته باشه بره بیرون بازی کنه. خوب بهش می‌رسی که کاری به کارت نداشته باشه. این به بدن این شکلی نگاه این‌ها به بدن این بود: تأمین به جهتی تأمین بشه، در سطحی تأمین بشه که دیگه کاری به کار من نداشته باشد. در بزنه، اینم می‌خوام، اونم می‌خوام، اونم می‌خوام. همانیم که می‌گه: «من بهترین حالاتم تو فقره.» این ورش هم هست، پس فکر نکنید که حالا به این معناست که شما باید به خودت گرسنگی مضاعف بدی، بیماری باید بدی، عرض کنم خدمتتون که خستگی و بی‌خوابی باید بدی؛ ابداً. شما حق نداری به خودت بیماری بدی. سلامتی از ارکان ضروری این مسیر است که آقای قاضی هم باز به همین تأکید داشت.
آن قضیه الاغ‌هایی که باهاش مکه می‌رفتند، لابد شنیدید دیگر. کاروان ما همیشه زودتر از همه می‌رسید، به خاطر اینکه این رئیس کاروانمان به الاغ خیلی خوب می‌رسید. الاغ‌های کاروانی. آن یکی‌ها که فشار می‌آوردند، وسط راه می‌افتادند. ما هرجا می‌رسیدیم، خوب به این‌ها استراحت می‌داد هم آب و علف می‌داد. حرکتمان کندتر بود ولی از همه زودتر می‌رسیدیم مکه. آن یکی‌ها تندتند حیوان‌ها را بدبختان را. آن‌ها وسط راه کم می‌آوردند، پنچر می‌شدند. به این‌ها باید توجه کرد.
پس ما به بلا و تن بدهیم، به این معنا، نه به آن معنا. نه به معنای اینکه ابزارهایمان را خراب بکنیم. آن هم باز دوباره باید انسان خود را به خدا بسپارد، برای اینکه خود خدا بهتر می‌داند. بگذار کدامش بهتر است. نمی‌شود گفت کدامش بهتر است. فقر، مرض، خوف. نه، به یک معنا همه این‌ها هست؛ چون قرآن تأکید می‌کند، به یک معنا هر کسی دچار چیزی می‌شود که برایش رشد می‌آورد. به صورت خاص به آن گرفتار است و آن را هم خدا ایجاد می‌کند. او می‌داند که این رشدش در چیست. یک کسی ابتلا به پدر و مادر ناتور ناخلف پیدا می‌کند. یکی پدر و مادرش خیلی خوب است.
خیلی عجیب است، مثال‌های عجیب و جالبی در ذهنم است. از کسی که مثلاً از یک خانواده عرق‌خوری تو این مسیر آمد و فلان و این‌ها. و خیلی ابتلائات از اون زاویه تحمل کرد، ولی خدا مثلاً بچه‌های خوب بهش داد. و کسی که در دامان عرفا بزرگ شده، به واسطه اینکه مثلاً از محصول تربیت عرفا بود، تو این مسیر آمد. خدا بچه‌های ناجور بهش داد. چینش خیلی چینش عجیب و حیرت‌انگیزی است، واقعاً.
قاضی برای حداد فرموده بود دیگر، قضیه مادرخانم که ایشان مطرح می‌کند. آقای قاضی می‌فرماید که خا‌نمتو دوست داری؟ می‌آید برای طلاق. دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. می‌گوید: «حق طلاق ندارد. خدا تربیت شما را در دست مادرخانمت قرار داد.» بعد دیگر واقعاً پدر ایشان در می‌آید، زنده می‌شود دیگر تا آخر. مادرخانم عجیب غریبی هم داشته. گرمای نجف زده بوده بالا و حرارت و این‌ها، پایش را کرده بود تو آب که خنک بشود. آدم عصبی مزاجی که شب کسی جرئت نداشت. از تو کوچه مرد غریبه، حق. تو نمی‌دانی. من تو خونه، دختر مجردم، بچه تو کوچمون رد میشه.
عجیب غریبی بوده مادر خانم آقای حداد. آقای حداد آن وقت وضعش بد بوده و تو خونه اینا زندگی می‌کرده. و ان‌قدر دبه روغن داشت که اتاقشون رو از ما به دبه روغن جدا کرده بودند. ولی ما غیر از نون و ترب چیزی نداشتیم بخوریم. یه زیرانداز داشتیم که شب می‌خوابیدیم، نصفشو رو خودمون می‌کشیدیم، پتو نداشتیم. اون‌ها بوی برنجشون خونه رو بر می‌داشت. هیچی بابا نمی‌دادن. فحش هم به من می‌داد که: «فلان فلان‌شده! بچه من برای چی باید تو این وضعیت زندگی کنه؟» برق دیگه. فشار عجیب غریب. یه شب دیگه میاد، پاشو کرده تو زیرآب. از در که وارد میشه، مادرخانم شروع می‌کنه به فحش بستن به سمت اتاقش. می‌گه می‌گه می‌گه رگباری. می‌بینه نمی‌شه موند. از خونه میزنه بیرون.
از خونه که زدم بیرون، درو که بستم و اومدم تو کوچه، یهو دیدم یه سید هاشم حدادی وایساده تو آسمون. یه صدا. چقدر دادم رو زمین، اصلاً دست کسی بهش نمی‌رسه که بخواد کسی به این فحش بده. اینم که رو زمینه، مستحق هر فحشی بگیر. برگشتم تو خونه، افتادم رو پای مادرخانمم. گفتم: «تا می‌تونی فحش بده.» می‌گه: «تو دیوانه‌ای! بی‌رگی! بی‌غیرتی!» فهمیدم اونجا مرحله اول تجرد براشون اونجا حاصل شده. ابتلا بندازیم. این‌ها شکوفایی. این خود شکوفایی، خودش را فهمید. خود واقعی اونه. این نیست. خود واقعی عین ربط حق تعالی است. عین نیاز و در انس و ارتباط با خداست که واجد تمام کمالات می‌شود و هست.
پس غرض اینکه ما این مباحث نباید سبب بشود که فکر کنیم ما رو به رکود نباید بیاندازد، به رخوت نباید بیاندازد، سستمان بکند. برای اینکه ما اولاً بر اساس امر خدا باید حرکت بکنیم. امر خدا رو باید در بحث‌های بعدی بهش. اوصاف الهی، افعال الهی، دستورات الهی و ربوبیت خدای متعال. رسیدن به نتیجه، به واسطه همین‌هاست. به واسطه این است که انسان خودش را به این عوامل بسپارد و امتداد دارد دیگر. امتداد سیاسی و اجتماعی و انگیزشی تفاوت جدی پیدا می‌کند بحث ما از موفقیت با این چیزهایی که دیگران دارند می‌گویند.
دو تا آیه و روایت پیدا می‌کند. احساس می‌کند که این مشترک است با حرف روانشناس‌های غربی. کانتکس با آن ساختار مفهومی را نمی‌داند و انداخته. دو تا نقطه مشترک پیدا می‌کند که مثلاً آن‌ها گفتند تلاش، اینجا ما روایت در مورد تلاش داریم. آن‌ها مثلاً گفتند وجدان کاری، ما دو تا وجدان کاری داریم مثلاً. این‌ها رمز موفقیت. بابا اساساً انسان ما با انسان آن‌ها فرق می‌کند.
یکی از رفقای ما که تو بحث‌های استعدادیابی و اینها خیلی فعال بود و دوره محبت خودشان هم دعوت کردند، یکی دو جلسه برایشان صحبت کردیم. عنوان جلسه هم یادم نیست چی بود در مورد استعداد. این را هم به خود ایشان گفتم، هم تو اون جلسه گفتم: «گفتم که حواست باشه، ما با غربی‌ها هیچ نقطه مشترکی نداریم.» تعجب کرده بنده خدا. گفت: «چطور؟» گفتم: «برای اینکه اصلی‌ترین چیز انسان و خداست. ما نه انسان با آن‌ها مشترکیم، نه خدا. حواست به این باشه. هر چه مفهوم دیدی، مفهوم اخلاقی و اینها در غرب دیدی، بدون که مبتنی بر آن تعریف غلط از انسان و تعریف غلط از خداست. آن مفهوم اخلاقی هم چون بر اساس این تعریف است، آن هم غلط است.» ولو به حسب شکل و صورت و ظاهر شبیه همانی است که ما می‌گوییم. مثلاً خودکنترلی که این‌ها می‌گویند، تقوای ما نیست. صبر ما هم نیست. خروجی را نگاه می‌کنیم، آن نظم و آن شخصیتی که آن خروجی هم قطعاً خروجی مطلوب نیست.
الان برایم پیام داده بودند، خیلی جالب بود. کار می‌کردیم، از استکهلم پیام دادند که یه دوره درس بگذارید اینجا. حالا سؤالاشو ببینید. خیلی برایم جالب بود که چیزایی که گفته بودن ایرانی‌های ایرانی شاید نباشند، خیلیاشون. حالا اگه باز کنه یکیش همین بحث خدا بود. شبهاتی که اینجا مطرحه. چند جلسه وقت خواسته بودند که بحثش مطرح بشه و اینا. یه لیست که خیلی برام جالب بود، همین بحثای خودمونه.
پیام دادند اثبات خدا بود که اصلاً ما به چه دلیل می‌گوییم خدا هست و اینها. سؤال تا به اینجا می‌رسد که چرا اگر این دین حق است و اسلام درست و این‌ها، مسلمان‌ها هیچ وقت پیشرفت نمی‌کنند؟ پیشرفته‌اند و ما مثلاً همچین وضعیتی داریم. و چرا نتیجه حاصل نمی‌شود و چرا پس ما هزینه می‌کنیم، اثری نمی‌بینیم. ما برمی‌گردیم که ما تعریفمان از پیشرفت را باید دوباره بنشینیم مرور بکنیم. پیشرفت یعنی چی؟
پیشرفت در تناسب سنجی با نیاز انسان معنا پیدا می‌کند. پیشرفت یعنی حاصل شدن و تأمین شدن نیاز. بله. وقتی شما تو هرم مازلو اومدی، شکوفایی رو بردی آخر، آب و علف رو گذاشتی اول. بعد اونجا آب و علف می‌دن. بله فرعون هم آب و علف به همه رو تأمین می‌کرد. آب و علف مردم خوب بود. حضرت موسی قیام کرد، قطعاً بدبخت کرده. همینه دیگه. این نجاست علوم انسانی غرب می‌آید منتشر می‌شود تو تمام این شعب و شقوق و فروع. نمی‌دانم چیست. الان طلبه‌ای هم که روانشناسی می‌خواند، مازلو رو قبول داره. بعد اسلامی‌اش می‌کنه. هرم مازلو رو برمی‌داره، روایت براش. این روایتش اون. بابا این هندسه غلطه.
مشکل بحثی مفصل داشتیم همین بود که حضرت موسی ع ریخت به بنی‌اسرائیل. اوکی، نونت داد. گفت: «منت آب و نون به من میزاری؟ تو نذاشتی من شکوفا بشم. آب و نون دادی به من. فرعون می‌داد. الان گنده بشی، بیا اینجا وایستی، باهاش حرف بزنیم. «تِلکُمُ نِعمَةٌ تَمُنُّها عَلَیَّ اَن عَبَّدتَ بَنِی اِسرائیلَ». تو به عبودیت گرفتی، به بردگی گرفتی. اولشم گفت: «اَرسِل مَعَ بَنی اِسرائیلَ.» اومدم آزاد کنم بنی اسرائیل. بنی اسرائیل مشکلشون چه بود؟ بنی اسرائیل که خشک بودن، بله «یُذَبِّحونَ اَبناءَهُم» بودن. ولی آب و نونشون رو فرعون تأمین می‌کرد. امنیت هم اتفاقاً داشته، امنیت خارجی هم داشته. پیشرفت هم داشتن. اهرام ثلاثه رو فرعون ساخت یا موسی ساخت؟ حکومت فرعون اهرام ثلاثه ساخت. حکومت موسی چی ساخت؟ پیشرفت فرعون که خیلی بهتر و واضح‌تر و هنوز که هنوزه اندر کف‌اند که چه کرده فرعون. موسی چه کار کرد؟ کوه طور با خدا مناجات می‌کرد و اینا، کتاب می‌آورد. خب این هم شد پیشرفت؟ مثلاً کتاب نوشتم پیشرفت.
بله! الان کشوری خیلی فقیر است. مثل کشور خوبیه (کشورهای خوبیه). اگر همه موحد باشند، کشور خوبیست. سخته آدم قبول نمی‌کنه. ولی شما در اربعین که میاید اینجا، امکانات نمیبینید. ولی واقعاً اخلاقش، پیشرفتش چیه؟ واقعاً ملت پیشرفته‌ای است. واقعا چیز عجیبی است. خیلی برای بنده تعجب برانگیز است، اصلاً منطق ندارد.
ما کربلا که بودیم، روز اول با بچه‌ها می‌خواستیم حرم بریم، بغل نشسته بودیم، می‌خواستیم آماده بکنیم. آب می‌خواستیم بخوریم، نمی‌دانم چی می‌خواستیم بخوریم. قبل ماه رمضون. یک ماشین شاسی بلند آمد. گفت: «منزل می‌خواهید؟» حالا ما آنجا چون حسینیه هم خیلی شلوغ پلوغ بود و هم بچه‌مچه‌ها زیاد، جدا بودیم از خانواده. وسایلمان هم جدا بود، دردسر و زحمتی بود. تو فکرش بودیم که یک جایی باشد که همه با هم باشیم، بهتر باشد. گفت: «جا دارم، برو.» سوار ماشین کرد. ماشین شاسی بلند. وسایل ما رو سوار ماشین کرد. کالسکه بچه. برد خانه‌اش. یک طرف خانه‌اش را کامل در اختیار ما قرار داده بود، با همه امکانات. این کالسکه بچه را و ساک‌های ما رو برداشته بود. با چه چیزی؟ بنده خدا آدم محترمی که آمده بود، اساکار دست گرفته بود. نمی‌گذاشت اصلاً مو بلند کنیم. بردن به حرم، برگردوندن.
بعد افطاری، با چه اصراری ما توانستیم از دست بنده خدا افطار که خودش روزه بود! ناهار را با چیزی توانستیم قانعش کنیم که آقا ناهار عتبه است و این‌ها. چه تشکیلاتی، چه شامی، مرغی و دَم و دستگاهی و فلانی، با صبحانه فردا، دَم و دستگاه. خب، این حالا اربعین هم نیست. از تو خیابون. به خاطر اینکه حالا من معمم بودم؟ نه! بود. چون بغل یکی دیگه از بچه‌ها اون ته گفت، اون سوار نشد. بعد اومد. خب این چه منطقی می‌آید تو خانه‌اش؟ فقط صرف اینکه تو زائر امام حسینی. بعدشم آخرشم یه تسبیح تربت اصله از سرداب امام حسین، از قوطی در آورد. و معلوم بود که دو تا کلاً داشت. معلوم بود خیلی هم براش عزیز بود. با یه حالی هم داشت می‌داد. خیلی تأکید می‌کرد: «مراقبت کن، تربت اصله این، فلانه.»
محبت و صمیمیتی و پیگیرم بود که: «باید برگردی و رفتی. خیلی پیگیر این حتماً دوباره اومدی بعد بیا اینجا و جای دیگه نری و من منتظرم و فلان و...» خب! بله! خانه‌زندگی‌هاشون امکانات آن‌چنانی ندارد، دَم و دستگاه اون‌جوری ندارد، تکنولوژی اون‌جوری نیست. ولی آدم پیشرفته تو این هرم، چون آن‌ها گوشی‌ام. ما به این‌ها به چشم پیشرفته نگاه نمی‌کنیم. ما تعریفمان از پیشرفت غلط است. آدم درست بکنیم، قطعاً برای انبیا این اولویت دارد؛ در قیاس با اینکه ماشینت چیه و خونت چطوریه و دکمه میزنی فلان چیز می‌پره بالا و دکمه میزنه فلان چیز می‌ره پایین و این‌ها. انسان نیست. این‌ها انسان را خراب کرده. انسان را نابود کرده تا این‌ها را برده بالا.
همان‌طور که فرعون کلی آدم دفن کرد تو این اهرام، تا این اهرام شد. اهرام ثلاثه. کلی آدم نابود شد. کلی خانواده نابود شد. کلی زندگی نابود شد. روح و روان نابود شد. استعداد نابود شد. کی؟ اهرام ثلاثه رفت بالا. غرب هم همین کارو کرد. زن رو نابود کرده. روح و روانشو متلاشی کرده که آوردش تو عرصه صنعت و تکنولوژی و استخدام کرده، کار می‌کنه. بله. خوب میشه پیش. چرا جامعه اسلامی پیشرفته نیست؟ اصلاً جامعه اسلامی نمی‌خواهد به این پیشرفت برسد، پیشرفت نیست. انسان را فدای هیچی نمی‌کند. او هدف برایش پیشرفت همه‌چیز ابزار. حتی انسان، این انسان برایش هدف است. انسان به معنای اون چیزی که قراره تو ارتباط با خدا شکوفا باشد. دقت بکنید، نه انسان به معنای خورد و خوراک و اینا. بی‌هدف نیستم. این انسان اینجایی، نه انسان آنجایی. انسان مرتبط با خدا، انسان ربانی. اون برایش هدف است.
غرض، رسیدن به اون رضاست. امیرالمؤمنین ع آمده سلمان فارسی را تربیت کند. پیغمبر ص کار تربیت سلمان فارسی را. پیشرفت به این است. سلمان فارسی اتفاقاً خیلی وقت‌ها گرسنه است. سلمان فارسی خیلی وقت‌ها گرسنه است. ولی اون پیشرفت ظاهری هم با همین‌ها حاصل می‌شود. اون که خودش نمی‌خورد. حکومت‌داری سلمان فارسی رو ببینید در مدائن. یه آفتابه داشت، آفتابه مسی. لحظات آخرش هم گریه می‌کرد که من در پیشگاه الهی پاسخ به اینکه این اگه خدا بگه که از مال دنیا زیاد داشتی چی جواب بدم. یه اتاق قد، ارتفاعش به قد خودش بوده. طول و عرضش هم به اندازه خودش بود، بعد که فقط بتونه بخوابه. نه، پیرمرد بوده دیگه. سلمان سن خیلی بالایی داشته. عرض کنم که به بغداد نزدیکه، ۷۰ تا قطر، توفیق. خدمتتون عرض کنم.
خب شما می‌بینیم پیشرفتی اگر قرار باشد همین هم باشد. عدالتی هم اگر قرار باشد، بهتر از پیشرفت، عدالت که همین حق و حقوق مادی من به من برسد. موانع مادی من لااقل برطرف بشود. من اگر می‌خواهم آدم بشوم، همان که عرض کردم گرفتاری را نداشته باشم، مشغله را نداشته باشم. بله ما هم دوست داریم به توحید برسیم، به عبودیت برسیم، به معنویت برسیم. ولی آنقدر گرفتاری داریم. مشکلات زندگی، مشکل ازدواج، مشکل معیشت، مسکن، اجاره خونه. کی می‌تونه به فکر توحید و عبودیت و چله و وادی و سلام و دعای سحر و به این چیزها فکر کنه؟ دعای سحرم اینه که سحری ندارم. دعای افطاریم هم اینه که افطاری ندارم.
عرفا خوش داشتن، نون نداشتن. آقای قاضی با دستش اینجوری می‌کرد، می‌گفت: «ندارم، ندارم، ندارم.» می‌گه که علامه می‌آید پیش ایشون. گرفتاری داشته. می‌آید برای حالا تعبیر گله خوب نیست. می‌آید مثلاً غصه‌ای می‌آید پیش آقای قاضی. مشکلات اقتصادی و زندگی و اینا فشار آورده بوده. پناه می‌آورد به آقای قاضی که مثلاً حالش بد بود. نشسته و یکی از خانم‌هاش وضع حمل. چهار تا همسر تبریزی اولیه اذیتش می‌کنه. شل بوده. یکی از همسران ایشون از هم کرده بوده. آقای قاضی نشسته بود سیگار می‌کشه. سیگار می‌کشی؟ واقعی رو کم کم تمام امکانات اصلاح. عرض کنم که سیگار با چایی الان بوده دیگه. بهترین بچه‌ها می‌آید. می‌گوید که: «بابا، قابله بچه رو به دنیا آورد. زن‌ها میگن که یه پولی بده بدیم به قابله.» گفت: «ندارم.» گفت: «بابایی، چند نخ سیگار بده بدیم به قابله.» یه چیزی بده، بدیم. «ندارم.» که می‌گفت احساس کردم این تو دنیا نیست، اینجا نیست. این اصلاً خالی از همه این هموم و گرفتاریست و ما سراسر تشویش میشیم تو همچین وضعیتی.
عدم مسئولیت؟ این چه وضعیه؟ مثلاً این آدم بی‌مسئولیت؟ نه، اون اینش اینی که، این اصلاً تو وسط همچین گرفتاری، که چقدر باید انسان دچار تشویش بشه، چقدر آزاده و خلاص. دغدغه داشتن ندارد. چون داشتن مال یکی دیگه است و خوشحال از نداشتنش. آره، با اینجور آدما زندگی سخته. برای خود ما هم اینجوری زندگی کردن سخته. اون زندگی شخصیشو داره، اون دیگه به حسب موقعیت و تکلیف بزرگ بودنش، به این نیست که مثلاً ایشونم همچین زمینه‌هایی و کارهایی رو می‌تونسته بکنه و نکرده. نه، شرایطی است که پیش میاد برای افراد. مثل اینکه مثلاً بگیم کار امیرالمؤمنین ع کار بزرگتری بود در قیاس با کار امام سجاد ع. مثلاً اگر زمینه کار برای امام برای قاضی بود، آقای قاضی هم همین کارو. جواب توصیه‌های قاضی به امام همین بود دیگه. که اصلاً یکی از مشوقین امام برای قیام آقای قاضی بوده. بله. که ایشون تأکید می‌کنه که روبروی ظلم باید ایستاد و نباید عقب‌نشینی کرد و این‌ها.
اون استعداد لزوماً به کمال حقیقی مرتبط نیست. باز از جهاتی مثلاً جنبه‌های معارفی، مثلاً تفسیر قرآن به قرآن، از آقای قاضی یاد گرفت. این سبک تفسیری که بی‌نظیر است، سبک‌های قاضی بوده. خوب شما ببینید کی اینو داشته در طول تاریخ؟ کی مدل تفسیری ارائه داده که این سبک رو داشته؟ نبوغ‌هاییست دیگه. حالا ممکنه کسی نبوغش توی اون فضاست، یکی تو این فضا. وارد بحث بعدی بشیم. اگر خسته نشدی البته. خسته شدی؟ یه استراحت می‌خواهیم بدهم آقا. احساس می‌کنم در معرض فَنّا. فلاح.
وظیفه ما در رابطه با برهان این است که فقط در کارهایی که انجام می‌دهیم بگوییم «ان‌شاءالله». و بدانیم که کار در نهایت دست خداست. بگوییم، به معنای لفظ؟ نه دیگه. بگوییم با قلب. بگوییم: «لا تَقُولنَّ لِشَیءٍ اِنِّی فاعِلٌ ذلِکَ غَدًا، اِلاّ اَن یَشاءَ اللهُ.» این گفتن، گفتن با لفظ نیست. لفظ که گره رو باز نمی‌کنه. گفتن با قلب، با وجود، با اعتقاد. گفتن با اعتقاد. باورت این باشد که نمی‌توانی. نگویی من فردا این را انجام می‌دهم. باورت این باشد که اگه خدا بخواهد. همه رو معلّق بدان. چون خودت وجودت معلّق است. تو اصلاً وجودت معلّق است. موجودی که دائماً در حال تحول است. تحولش حکایت از تعلّق و معلّق بودن. حالت ثابت ندارد دیگه. ماندگار نیست. پایدار نیست. همش در تغییر. همش در چرخش. همش. لذا به این نمی‌شود تکیه کرد. به خودت نمی‌تونی تکیه کنی. به کدام خود می‌خواهی تکیه کنی؟ خودی که الان یه جوره، فردا یه جوره. الان یکم می‌فهمه، الان یه چیز می‌فهمه، فردا یه چیز می‌فهمه. الان درکی داره، فردا درکی داره. الان نیازی رو بهش براش فوری‌تره، فردا نیازی دیگه براش فوری‌تره. این که دائماً در حرکت است، دائماً در تحول است. شما به چی تکیه می‌کنی؟ به چیزی که ثابت است، برقرار است، پایدار است، باقی.
یکی از نیازهای جدی ما بقاست؛ میل به بقا و باقی. قرآن روی این دست می‌گذارد برای ایجاد ارتباط ما با خدا و برای ایجاد توجه ما به آخرت. ما از این غافلیم. از توجه به بقا. و این را طاغوت‌ها با کار رسانه‌ای و تربیتی در ما می‌کشند. توجه به بقا و نیاز ما به بقا را از ما غافل می‌کنند از این نیاز. نیاز بقا را در حد نیاز به زنده‌ماندن برای ما تعریف می‌کنند. فرعون این شکلی مدیریت می‌کند که: «اگه این کارو که میگم نکنی، می‌کشمت.» و تو بقا رو می‌خواهی. چون بقا رو می‌خواهی، حرف گوش بده، تابع شو، مطیع شو. بمب اتم می‌زنما. می‌کشمتونا. تحریم می‌کنم، همه از گشنگی بمیریدا.
این میل به بقا رو زنده‌ماندن یکی می‌کنه برات. در حالی که ما میل بقامون فوق زنده‌ماندن است. بگذار خیلی از همین‌ها هم که حتی کافرند، حاضر می‌شوند کشته بشوند. اسمش بماند. اون هم البته توهم است. برای اینکه اسم بماند یعنی چی؟ تو یا خودت هستی یا خودت نیستی. اگه خودت نیستی که حالا اسمت بمانه، چه نیازی را از تو حل می‌کند؟ اگر خودت هستی، خودت کجا هستی؟ اونجایی که هستی اسمت هم اونجا هست یا نیست؟ منظورتون بقای عالم به عالم بعد از آخرت است. بل! وجدان تصدیق می‌کند که هست. و لذت می‌برد از اینکه نامش برده می‌شود. ولی غافل از این است که اونجایی که هست دیگه، اون اگه قراره اونجا باشه دیگه نیازی نداره که اسمش اینجا برده. اساساً دروغ است. توهم و خیال اینکه انسان به هوس جاودانگی نامش کاری را انجام بده. منو جاودانگی بداند. با این جاودانگی نام، نیاز او به جاودانگی تأمین بشه، ارضا بشه.
آقا، توجه دارید به مطلب؟ یه استراحت پنج دقیقه‌ای بکنید. بعد برگردیم ان‌شاءالله بحث. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید کاربردی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00