‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
یک عرضی که داشتیم این بود که این مدل طرح بحث، مدلی است که خود اهلبیت هم ازش استفاده کردند. بنده حالا سریع دو تا روایت را در وقتی که داریم، امروز و امشب عرض بکنم. اگر فرصتی شد، توضیحات بیشتر هم در مورد اینها عرض میکنیم، انشاءالله.
جلد ۱ کافی، کتاب توحید، باب ۱، باب حدوث العالم و اثبات المحدث. یک مرور اجمالی به احادیثش داشته باشیم، اگر فرصت شد توضیحاتش را هم عرض میکنم. عبدالرحمان از علی بن منصور، قال قال لی هشام بن الحکم: «کان بمصر زندیق». در مصر زندیقی بود که حالا این زندیق را بحث کردهاند که یعنی چه زندیق. زندیق یا اونی است که قائل به دو تا خداست، «نور و ظلمت»، یا کسی که اصلاً آخرت و ربوبیت را قبول ندارد که حالا تعبیر میشود به ملحد دهری. خالقی را قبول ندارد، صانعی را قبول ندارد. حالا اینجا چیزهایی هم گفتهاند، گفتهاند امام کلمه نامفهوم زندیق. گفتهاند ممکن است همان فارسیاش «زندین» بوده، یعنی طرف دینش دین زناست. جهت نامفهوم وقت عربی شده «زندیق». یا گفتهاند معرب «زنده» بوده، یعنی کسی قائل به بقای نامفهوم، یا معرب «زندیه» اشاره به کتاب زرتشت که مزدک اظهارش کرد؛ اینها همه در معنای زندیق گفته شده و در شرح ملاصدرا است.
خب، هشام بن حکم گفت که آقا در مصر زندیقی بود: «یبلغه عن ابی عبدالله علیه السلام اشیاء». یک چیزهایی از امام صادق علیه السلام بهش رسیده بود، خبرهایی. «فخرج الی المدینة لناظره». اعتمادبهنفسش هم خوب بوده، بنده خدا پا میشود از مصر میآید مدینه با امام صادق علیه السلام مناظره کند. «فلم یصادف بها». مصادف نشد با حضرت. آره، در مدینه. «و قیل له انه خارج الی مكة». بهش گفتند که حضرت رفته مکه. «فخرج الی مکة». راه افتاد رفت سمت مکه. «و نحن مع ابی عبدالله علیه السلام». امام، کنار حضرت بودیم. «فصادفنا». مواجه شد با ما. «فنحن مع ابی عبدالله علیه السلام فی الطواف». ما با امام صادق علیه السلام در طواف بودیم. «و کان اسمه عبدالملک و کنیته اباعبدالله». اسمش عبدالملک بود، کنیتش هم اباعبدالله. «فضر کتفه کتف ابیعبدالله علیه السلام». با کتفش آمد زد به کتف امام صادق علیه السلام.
فقال له اباعبدالله علیه السلام؛ امام صادق بهش فرمودند که: «مسموک»؟ اسمت چیه؟ با لحن عراقی. حضرت فرمودند: اسمت چیه؟ گفت: «اسمی عبدالملک و کنیتی اباعبدالله». «اباعبدالله؟ فمن هذا الملک الذی انت عبد؟» این ملکی که عبدش هستی کیه؟ «امن ملوک الارض ام من ملوک السماء؟» از این ملوک ارض پادشاهان زمینی؟ عبد ملوک ارضی؟ پادشاه و مالکین فرمانروایان دنیایی؟ یا عبدالملک آسمانی؟ اسم پسرت هم که عبدالله است. خب، بگو ببینم این پسرت عبدالله، «عبد و اله السماء ام اله الارض؟» عبد کدام الهه است؟ الهه آسمان یا زمین؟ «قل ما شئت تخم». هرچی میخواهی بگی بگو، «تخم» خام، مغلوب میشی، شکست میخوری. چهار تا حالت دارد، دو تا سؤال پرسیدم، چهار تا حالت دارد. هر کدام را جواب بدهی، شکست خوردی؛ بالاخره عبدی. تو دهری، زندیقی، قائلی که الهی نداری، خدایی نداری. هم اسمت عبدالملک، هم اسم بچهات عبدالله! حضرت به اسمش جدل کردند باهاش.
هشام بن حکم میگه: «فقلت للزندیق». «جواب بده». قال: «فقطعه قولی». ریخت به هم، اصلاً شما برای حرف من نامفهوم. «تقبیح کرد قول منو»، یعنی یک کاری کرد، یک تلهای گذاشت که هرچی جواب بدهم باختم، سوختم. من که سوختم، سوختهام. امام صادق علیه السلام فرمودند: «اضافة من الطواف فعتنا». طوافت که تموم شد، بیا. البته گرفتار میشود میرود. «اسمی که عادت است، آقا تلگرام میگه». طوافش که تموم شد، این زندیق آمد. «فقعد بین یدی ابی عبدالله علیه السلام». ما خدمت حضرت بودیم و این هم نشست پیش حضرت. حضرت بهش فرمودند که: «اتعلم انا للعرض تحت وفوقا؟» میدانی زیر زمین و بالای زمین چیزی هست؟ گفت: بله. رفتی تا حالا زیر زمین؟ گفت: نه. «تحتها؟» پس چطور میدانی که زیرش چیزی هست؟ گفت: نمیدانم، «الا انی اذان لیث تحتها شیا». غیر از اینکه خیال میکنم که زیر زمین چیزی نباشد. زمین، زیری دارد، ولی زیرش چیزی نیست. پیش رفتی؟ تو زیر رفتی؟ زیر را خبر داری؟ این گفتش که: نرفتم.
فقال اباعبدالله علیه السلام: «فضلنا عجز لما لا تست». همین که میگویی شاید و نمیدانم و خیال میکنم و اینها، این عجزیه نسبت به آن چیزی که نسبت بهش یقین نداری، پس نمیدانی. «سماء تا حالا تو آسمون رفتی؟» گفت: نه. حضرت: «ما فیها؟» میدانی چی تو آسمونه؟ گفت: نه. «اعجب لک». حالا خیلی جالب است، این همان دست گذاشتن روی فقر و محدودیت و نیاز و ضعف طرف است. مدل را یاد بگیرید. پس، اول ازش سؤال کردند، زمین. از زمین و محسوسات شروع کردند. روششناسی را ببینید، خیلی دقیق و جالب با یک ملحد. با یک نامفهوم. حضرت فرمودند که: این جایی که الان هستی، این زمین پایین بالا دارد دیگر. پایینش رفتی؟ گفت: نه، ولی احتمال میدهم چیزی توش نباشد. آسمون رفتی؟ گفت: نه.
حضرت فرمودند: «تعجب برای تو». «لم تبلغ المشرق و لم تبلغ المغرب». شرق و غرب این زمین را که ندیدی. بالا و پایینش هم که نرفتی. چهار جهت کلاً دارد. غرب نه، شرق رفتی نه، بالا رفتی نه، پایین. «و لم تنزل الارض و لم تصعد السماء و لم تجزوهناک». از همین جا که هستی پا بیشتر نذاشتی. ۱۲ عبور جوادنامفهوم. «فتعرف ما خلفهن و انت جاهلون بما فیهن؟» حالا میدانی پشت اینها چیه؟ تو خود اینها را نمیدانی چیه! پشت اینها نظر بدهی؟! تو خود اینی که این جایی که هستی، نمیدانی دقیقاً کجا هستی. در مورد همینها نمیتوانی تو در مورد محسوساتت نظر بدهی. در مورد مافوق محسوسات داری نظر میدهی که نیست! تو نسبت به همین جهان محسوسی که ابزارش را همین الان بالفعل داری برای تشخیص و درک نامفهوم. همینش را نمیتوانی حکم بکنی. در مورد اونی که ابزارش را هم نداری، داری حکم میکنی. این که نیست، صانعی نیست، بالاتر از اینجا خبری نیست، بالاتر از عالم حس خبری نیست. خیلی دقیقهها! خوب دقتشناسیها! این مدل حضرت، یک ابعادش، ابعاد معرفتشناسی است و برای بحث با غربیها خیلی به درد میخورد که شما در مورد نامفهوم. شما صلاحیت نظر دارید نسبت به عالم ماده و عالم حس را ندارید. شما تو همین پزشکی خودتان نمیتوانید بگویید که چه ها عامل درمان با همین محسوسات هست، ولی درمان نیست. صدقه عامل درمان نیست. تا اینجا ما نمیتوانی بگویی، نمیتوانی رد کنی. ولی اثباتش طرف را میخواهند تعجیز بکنند، به عجز وادار کنند. اقرار به نظرم همینه که مسلمان هم میشود، یکیشان مسلمان میشود.
«بنده جاهلون بما فیهن، و هل یجهد العاقل مالا یعلم؟» آخه آدم چیزی که نمیشناسه را انکار میکنه؟ کدام چیزی که نمیشناسه، میگه نمیتونم بگم هستم؟ میتونم بگم نیست؟ حکم به نبود، فرع بر شناخت پرده بر احاطه است. من همه جوانب نامفهوم گفتم نیست. اینی که داره میگه خدا نیست، عاملی بالاتر از این عالم حس نیست، حتی خدا هم نه، ملکوت نیست، عالم غیب نیست، عالم مجردات نیست. آقا ما که از بحثهای ضروری که تو گفتگوها شروع بکنیم، از بحث روحه، از انسان و روح. لغات کلیدی است. آیا غربی که میخواهیم صحبت کنیم، میگه روح نیست؟ میگم: تو نسبت به خود جسمت نمیتوانی بگی چیا هست یا نیست. جسمت را که درک میکنی و مییابی و ابزارش را هم داری، بعد در مورد موافق جسمت نظر میدهی نیست؟ تو به همینی که الان اشراف داری، دسترسی داری، راه باز است، نمیتوانی حکم قطعی بکنی. اتفاقاً آنهایی که علوم تجربی خواندهاند، این را بهتر تصدیق میکنند. عکس خود او را آنجا دیده که چقدر ابعاد وسیع و ناشناختهای دارد که نمیشود تشخیص داد. ما صدها مدل نامفهوم. عاملش ناشناخته است. فیزیک هم به درد میخوره. خوبه. استاد نامفهوم مثلاً. دنیا، سرعت نور، این یک مقدار تغییر نسبت. چه اتفاقی نامفهوم متفاوت بشه و تو هر علمی، اقرار به ندانستن الی ماشاءالله. تو کامپیوتر حل نشده مسئله P=NP. چی؟ یک چیزی هست، یک مسئلهای داریم، حل نشده کامپیوتر. یک قرن هیچکس نتوانسته حل بکند. کامپیوتر خواندن جاش خالیه. این عجز طرفه نسبت به همینهایی که میدونه. تو نسبت به اینهایی که میشناسی و میدونی و میتوانی، عاجزی. بعد نسبت به اونی که اصلاً ابزارش را نداری، داری انکار میکنی. تو این را شاید نمیتوانی انکار کنی. میتوانی انکار کنی تو زمین چیزی نیست؟ نمیتواند بگه. آره، نمیتواند بگه نه. چی میخواهی بگی اون پایین چیزی هست؟ میدانی توش چیه؟ اول گفتش که گفت: زمین را میدانم زیر زمین یک چیزی هست. حضرت فرمودند: رفتی توش؟ گفت: نه. تو همینی که نمیتوانی انکار بکنی چون حسش نکردم، پس نیست! تو در همان چیزی که حس میکنی، نمیتوانی در محسوساتت بگی نیست. تو در حوزه محسوساتت نمیتوانی انکار بکنی. تو داری با محسوسات مافوق محسوسات کار میکنی. روشن. آقا روش.
بعد زندیق گفت: «ما کلمنی به هذا احد غیره». تا حالا کسی با این جوری صحبت نکرده بود. «ذالک فی شک». خب، حالا پس تو تو شکی. شاید خودش نامفهوم، شاید خودش نیست. «ذالک». شاید هم همین طور باشه، شاید باشه، شاید نباشه. پنجاه پنجاه. انکار داشتی میکردی نسبت به این بالا، پس تو الان نسبت الان تو مثال خودمان، نسبت به روح پس در شک. اول میخواستی انکار کنی. گفتیم چه شکلی انکار کردی؟ انکار احاطه میخواهد، انکار خودش علمه. آره. پس انکار نمیتوانی بکنی. شک یا هست یا نیست. یا روح است یا روح نیست. میتواند باشه، میتواند نباشه. غیب میتواند باشه، میتواند نباشه. ملکوت میتواند باشه، میتواند نباشه. خدا میتواند باشه، میتواند نباشه. آره. «لیس لمن لا یعلم حجة على من یعلم». باز با چه نحوی برخورد میکند. اونی که نمیدونه که حجت نداره در برابر اونی که میدونه. پس اقرار میکنی به عدم علم کسی که اقرار به عدم علم داره، اقرار به جهل داره. با جهلش که نمیتواند دیگرانی که علم دارند را قانع کند و نامفهوم. حجتی نداره علیه کسی که علم داره. خلع سلاحش میکنند که در برابر عالم خودش را ضعیف و حقیر ببینند. بالاخره یکی هست که میدونه. من نمیدانم. من نسبت به او حجت ندارم. من ریش دیره نامفهوم، من سرم خمه. یکی هست میدونه. من شک دارم، نمیدانم. منی که نمیدانم، دست برتر ندارم. دست برتر با اونیه که میدونه. «و لا حجة للجاهل». جاهل حجت نداره.
«یا اخا اهل مصر». گفتند: حضرت با عاطفه با طرف صحبت کرد. «تفهم انی». حالا حرف من را گوش بده داداش. برادر مصری، حرف من را گوش بده. «فانا لا نشرک الله ابدا». تو شک داری، من شک ندارم. تو جهل داری، من جهل ندارم. حالا من دست برتر را دارم، علم دارم. حالا تو گوش بده به من چی میگم. «اما تر الشمس و القمر و اللیل و النهار فلا یشتبهان». خورشید و ماه را دیدی؟ روز و شب را دیدی؟ روز و شب فلا یشتبهان نامفهوم. دیدی درهم وارد میشود، هیچ وقت با هم قاطی نمیشن، آمیخته نمیشن. شب و روز؛ نه روز آمیخته به شب میشه، نه شب روز میشه، از هم رنگ نمیگیره. شب، شب. روز، روزه. خراب نمیشه. ترکیب نمیشن با هم. ترکیب نیست. بین الطلوعین تفکیک. هی مرحله به مرحله تفکیک اینها از همدیگه است. هی اون میآد جلو، این میره. اون میآد جلو، این میره. هی یکی میآد یکی میره، یکی هست یکی نیست. قاطی با هم نمیشن. حیثیت خودشون را از دست نمیدن. ترکیب نمیشن. دوباره برمیگردد و در اضطرار یعنی توی چنگیه نامفهوم. توی برنامهایم. به اختیار خودشان نیست که برن یا بیان، بمونن، نمونه. اختیار ندارند. حرکت، حرکت جبری، حرکت قصری، به اختیار نیست. میآن، میرن، با همم قاطی نمیشن. رفتنشم بی برگشت نیست. برمیگرده. روز میره. خب چرا دیگه اگر میره، چرا برای همیشه نمیره؟ خورشید که میره، به حسب فهم خودش دارم باهاش صحبت میکنم، با همون فهم حسی. خورشیدی که میره، میره دیگه. خب وقتی رفت، چرا برگشت دوباره اگر رفتنش به اختیار خودشه دیگه نباید برگرده. برش گردوندن. مجبوره برگرده. مضطره. درست. چون حرکت، اگر حرکت اختیاری باشه، امتداد باید پیدا بکنه به سمت شدت دیگه. شدیدتر. نقطه اول تناوب نداره دیگه. من جایی که بودم، بازگشت به اونجا برام نقصه. حرکت کردم. هیچ کسی به اون نقطهای که بوده، برنمیگرده. حرکت کرد. اگر خوب بود، چرا ازش حرکت کرد؟ اگر بد بود، چرا بهش برگشت؟ شما اگر حرکت کردی، محل دومی بوده که در قیاس با این، مرحله اول ترجیح داشته برات. خب اگر ترجیح داشته، پس جای دوم بهتر از جای اول بوده. اگر جای دوم بهتر بود، چرا دوباره میآی؟ اختیار داری یا نداری؟ یا مجبورت کردهاند این حرکت را؟ تحریر طرف.
حالا همونی که از خودشه. اگر از خودشه، چرا دوباره برگشت؟ بره دیگه. دوست دوست داشتنش به چی برمیگرده؟ چرا دوست داره؟ اون دوست داشتنی یعنی چی؟ تحلیل او دوست داشتنه. دوست داشتن کمالی بود؟ یعنی اینجا برتر بود؟ بحثهای بهتر بودنش؟ دوست داشت راحتتر بود؟ یک مزیتی باید داشته باشه که دوست داشته باشه. مزیته چیه؟ اگر مزیت داره اینجا به نسبت اون نقطهای که بهش حرکت کرده بود، پس چرا اگر اون نقطه دوم وضعیت داشت، چرا برگشت؟ روشن است؟ دوستهاش آخر کجا را دوست داره؟ اینجا را دوست داری؟ اونجا که غروب کرد؟ روشن است؟ نامفهوم. هر دو تا را دوست داره. خب، چرا دوست داره؟ نیاز داره. نیاز دیگه. خب، چرا اون موقع اونو دوست داشت، الان این را دوست داره؟ مزیت هست؟ یک چیزی هستش که الان دیگه اینجا فاقدش شد. روشن است؟ چرا الان دیگه اونجا را دوست دارم؟ برای اینکه الان دیگه اینجا اون وضعیت برای من را ندارد. الان دیگه من فاقد اون وضعیت شدم. فاقد اون امکان و کمال شدن. باید برم اونجا پیداش کنم. فسق علائم دیگر. به یک معنا آره. دیگه از درون خودش، از درون خودش اقرار به، آره، نداشتن و نخواستن و عوض تحول در درون او. تحول تمایل او و اینهاست. آفرین، باریکلا! که این حرف ماست. این حرف موحد است. نه مجبور. «لیس لهما مکان الا مکان هما». اینها اگر بخواهند باشن، که همون جای اول. چرا جابهجا میشه؟ دست خودش مگر نیست؟ یک دست خودش یک دست یکی دیگه است. اگر دست خودشه، اونی که میگه دهری میگه به خودشون بنداند دیگر. مگر خورشید به خودش نیست؟ چرا میره حرکت میکنه؟ چرا برمیگرده حرکت میکنه؟ ممکن است شما بگید که حالا اونجا را بیشتر دوست داره. باشه، اشکال نداره. چرا برمیگرده؟ برگشته. رقص. برگشت به نقطه اول. نقطه اول اگر خوب بود، چرا ازش حرکت کرد؟ اگر بد بود، چرا بهش برگشت؟ رفت و برگشتش خوبه؟ چرا؟ برای اینکه او نیازش به همین است. «فان کانا یقدران على أن یذهبا فلم یرجعون؟» اگر میتونن برن، چرا برمیگرده؟ «و امکانات غیر مضطرین». اگر مضطر نیست، اگر مجبور نیست. «فلم لا یسیر لیل نهارا؟». حالا این همون بحث دیشبه. حیف که وقتمان کمه. اگر رادیو سلام نمیرفتین، مینشستیم تا غروب با هم بحث میکردیم. خیلی شیرین است. واقعاً خستگی همه جلسهها. الان دیشب بحثی که داشتیم، بحث این بود که چهار تا بودن. آخر بحث به اینجا رسیدیم که این دوئه. چرا نمیره یک و سه و چهار بشه؟ دو. دود بودنش به اینه که یک و ۳ و ۴ نیست. نیست دیگه. اگر باشه که دیگه دو نمیشه که. میشه جامع یک، دو، سه، چهار. اونها همیشه یکی. اگر چارت چهار تا. چهار تا عنصر اصلی عالم به چهار تا عنصر اصلی ختم میشه که اونها دیگه ازلیه. مثلاً آب و خاک و باد و آتش. خب، خیلی خوب. الان چرا آب؟ چرا راضیه؟ راضی بودن به اضطرار برمیگرده. مجبور راضی باشه.
در حال بارگذاری نظرات...