توحید کاربردی

جلسه یازدهم - بخش اول

00:27:14
74

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد صل علی محمد و آل محمد الی قیام یوم الدین.
به اینجا رسیدیم: «فرمود: و اُمکاناً غیر مضطرین؛ اگر خورشید و ماه مضطر نیستند، فَلِمَ لا یَسِیر لیلاً نهاراً و نهاراً لیلاً؟ پس چرا شب، روز نمی‌شود و روز، شب؟»
اسطور را، «واللهِ یا اخا اهل مصر، اِلی دوامیهما» به خدا ای برادر مصری، این دو تا خورشید و ماه مضطرند، دائماً تو همین وزن بمونم، «به دوامهما اضطرارٌ» به دوامشان اضطرار دارم «والذی اضطرهما»، اونی که این‌ها رو مضطر کرده، مجبور کرده، «احکم منهما و اکبر» از این‌ها حاکم‌تره و بزرگ‌تر. تحت فرمان یک حاکم‌تر از خودشان و یک بزرگ‌تر از خودشان.
فقال الزندیق: «صدقه»، راست می‌گوید یا اخا اهل مصر، ضیا اخا اهل مث تو لطافت هم به‌معنای برادر مصری هم برادر بنای برادر اهل مصر. برادر من نیستی؟ برادر اهل مث ایهام؟ «یا اخا اهل مصر ان الذی تذهبون الیه» اون چیزی که به سمتش می‌روید «و تظنون انه الدهر» خیال می‌کنید اون همه کاره است، همه چیز را بهش نسبت می‌دهید. او همه کار را می‌دانید و فکر می‌کنید اون همون دهر، روزگار، زمانه، طبیعت است. آفرین طبیعت، طبیعت همه کار. «ان کان دهرٌ یذهبُ بهم، لَم لا یَردِدهُم؟» اگر دهر است که این‌ها را می‌برد، پس چرا برشان نمی‌گرداند؟ «و ان کان یردهم لم لا یذهبُ بهم؟» اگر برشان می‌گرداند، چرا نمی‌بردشان؟ آن چیزی که باعث می‌شود که این اعمال حکومت از جانب دهر، به‌نسبت این‌ها صورت بگیرد چیست؟
حالا من تعبیر ملاصدرا را اینجا براتون اگر بیارم، خیلی مباحث قشنگی در مورد از اول این حدیث شروع می‌کند. از قبلش تک‌تک را نکاتش را بحث می‌کند. مدل کار حضرت را کجا برهان، کجاهاش خطابه و از کجاهاش جدل است. خیلی قشنگ. بله، بله، خیلی قشنگ بحث می‌فرماید که: «مضطرین مسخرین فی حرکت واحد لمحرک غیر متحرک و مسخرین غیر مسخر و فاطر غیر جسم ولا جسمانی و مدبر.»
علی همین جوری مطالبی که می‌فرماید مهارت اجمالاً ترجمه کنم: وقتی ثابت شد که این دو تا ممکن هستند، فقیرند، مضطرند، مسخرند در حرکات دوریشان و دائماً بر یک نسب واحدی این‌ها تسخیر شده‌اند برای یک محرکی که تحرک مسخری که تسخیر نشده، فاطری که جسم و جسمانی جسمانیت ندارد. مدبری که قاهر است بر اینها و همچنین در حصول اون دو تا در دو مکان مخصوصشون، دائماً غیر از سایر اَمکَن، سیر مشخص دارند دیگر. خورشید این جوری می‌آید می‌رود، این جوری نمی‌رود. مثلاً چرا جا‌به‌جا نمی‌کند؟ چرا به پایین نمی‌آید؟ چرا به بالا نمی‌آید؟ چرا همیشه این جوری است؟ «فَبَطلَ ما ذهب الیه» این باطل می‌کند که اون چیزی که این‌ها بهش قائل‌اند که می‌گویند دهر است یا طبیعت فلکیه که مبدأ سایر موجودات و فاعل و غایتش می‌دانند، بدون مبدأ دیگری و غایت دیگری.
اما بیان اینکه شمس و قمر مستقرند به فاعل مدبری خارج از عالم دهر و طبیعت، افاده علیه السلام من جهتین: از دو جهت حضرت؛ یکی از جهت حرکت یکی از جهت سکون و اون بودن است در مکان. بیان اولاً این طور می‌گوییم جهت حرکت: حرکت یا ارادی یا طبیعی یا قصدی. اگه بخوام توضیح بدهم، خیلی طولانی بهش نمی‌رسیم. بله، تک‌تک این حرکات را با حصر عقلی باز بحث مفصلی وقتمون هم امشب محدود است، یک ساعت‌ونیم جواب نمی‌دهد. فقط همین تیکه را عرض بکنم و بریم ادامه.
خدمتتون عرض کنم که بله، می‌گوید که: آن چیزی که شما او را دهر نامیدید و فاعل افاعیل دانستید، جاعل آثار و حرکات دانستید، «اذا لم یکن عندکم مرتفع الذات عن الجسم والجسمانیات» اگر این طور است که پیش شما نیست، مرتفع ذات از جسم و جسمانیات و نه خارجِ خارجِ هویت از عالم الارض. هویتش از عالم عَرص خارج نیست، اگر ذاتش از جسم و جسمانیات مرتفع نیست، پس واجب است که خودش در ذات خودش مضطر باشد و در فعلش مسخر باشد در شأن و شونش. چرا؟ چون هر آن چیزی که در این عالم است، این شکلی است. باید در حد خودش مقصور باشد، باید محدود و مضطر باشد در شأن خودش. آتش نمی‌باشد، مگر حرارت دهنده. متحرک به مافوق. زمین نمی‌باشد، مگر یابسه ساکنه. خشکه و سکونت در زیر دارد. آب وارد رتبه هوا، رتبه‌س چیز رطوبت دارد. هم لطیفه لاغَر، آسمان مرفوع است. عرَض موضوع است. دائماً من غیر عکس. آتش نمی‌تواند بارد بشود. آب نمی‌تواند حارّ بشود. هوا نمی‌تواند کثیفه بشود. عرض نمی‌تواند لطیفه بشود. آسمان نمی‌تواند سقوط بر زمین کند. زمین نمی‌تواند صعود به آسمان کند و «و لا یتماسک ذو فعل طبیعی ان ینفعه» نمی‌تواند اون چیزی که صاحب فعل طبیعی است، خودش از فعل خودش امساک بکند و انقباض نمی‌تواند بکند. هیچ صاحب طبیعتی از مقتضای طبیعتش و این چنین است هر آن چیزی که در آسمان‌ها و زمین است، از آن چیزهایی که جرم دارند و طبیعت دارد، پس همه مسخر، مجبورند، مضطرند، مقهورند نسبت به یه چیزی که خارج از این‌هاست. به خارج از آسمان و زمینه.
بعد می‌فرماید که: ممکن است شما بگویید که آقا ما اجساد حیوانات را می‌بینیم که دائماً در تحرک و تطهّرک، تارةً یه وقت تحرک دارد، یه وقت سکون دارد و تمایل دارد به جوانب مختلفه‌ای از جهات شش‌گانه و همچنین یه وقت می‌خورد، یه وقت می‌نوشد، یه وقت اشتها دارد، یه وقت غضب می‌کند، یه وقت می‌خوابد. پس این نقض می‌کند اون ادعای شما را و همچنین لازم می‌آید که «اَن تَکون اَشرَف مِن السّماء» اگر این طور است، از آسمان‌ها حیوان اشرف می‌شود. «هیهات» نه این طور نیست. چرا؟ چون این فعل‌های مختلفی که صادر می‌شود، این افعال مختلفه «لیستِ هذهِ الافعال المختلفه صادرهً عن اجسادها» این طور نیستش که این افعال مختلف از جسد این‌ها صادر بشود. این طور نیست که از طبیعت جسمانی این‌ها صادر بشود. این از نفوس این‌ها صادر می‌شود، از ارواح این‌ها صادر می‌شود که خارج از عالم اجسام و خارج از طبیعت جسمانیه و اجسام و طباع فقط مسخر، مقهور تحتِ دستِ نفس و ارواح و عالمش عالم امر الهی است. مگر اینکه تفاوت دارد در قوه و تجرد و کلام در آن و در انواع و اقسام مناظرش در قرب و بُعد از خدا و الْوُدون و از اجسام طویل است که خب جای دیگر بحث کرده.
بنابراین وقتی ثابت شد و محقق شد که مسمّای به طبیعت که برای طبیعیین به‌منزلۀ اله است یا دهری که معبود دهریون است، نیست مگر خودش مسخر و مضطر. در فعلش مجبور است، مقهور است در صنعش. همینی که تغییری تو این صورت نمی‌دهد این آسمان و این خورشید و ماه تو این روال کار، دهر است. کار آسمان‌ها و زمین، دهمین است دیگر. همین محسوسات است. خب، این این مجموعه این‌ها چرا تغییر نمی‌دهد تو این؟ چرا نوآوری ندارد؟ چرا همین است همش؟ چرا همین است مجموعه ده؟ چرا هیچ تغییری توش نیست؟ همش یه روال ثابت است. این مجموعه دهر که همیشه روال ثابت دارد، این روال ثابت حکایت می‌کند از اینکه مضطر است، مجبور است، خودش تحت فرمان است. مجموعه هرچی که شما با همین محسوسات درک می‌کنی، عالم طبیعت، همه این عالم طبیعت مقهور است. ما خورشید و ماهش را گفتیم. بعد توام که یه جزء خاص را نمی‌گویی که این خالق است. تو همش را با هم می‌گویی استقلال از خودش است. همونی که همه این عالم طبیعتی که می‌گویی با استقلال از خودش است، چرا مضطر است؟ چرا تغییر ندارد؟ چرا قدرت‌نمایی ندارد؟ نه دیگر، خورشید‌گرفتگی و ماه‌گرفتگی تو همون مسیر خودش است دیگر، تغییر که پیدا نمی‌کند که. خورشید‌گرفتگی و ماه‌گرفتگی حالا البته یه جواب علمی و فنی برای ماها دارد که الان واضح است. به‌نسبت اون کسی که تو اون فضا بوده و درکی که نسبت به طبیعیات و افلاک و این‌ها داشتم، همون خورشید‌گرفتگی هم الان یه لحظه اینجا الان خورشید گرفته باز دارد مسیر خودش ادامه می‌دهد. یعنی خورشیدگرفتگی تغییر در ساختار خورشید و مثلاً نزدیک شدن خورشید به ماه یا نزدیک شدن ماه به خورشید، ورود یکی از این‌ها تو عالم دیگری که نیستش که. این تقارن این‌ها با همدیگر است. یه وقتی این مقارن او می‌شود، حجاب می‌کند او را حالا یا ماه برای خودش است یا خورشید.
خوب پس می‌فرماید که: «و لابد لکل مسخر مضطر»، ناچار هر مسخر و مضطری، این نیاز دارد به اون کسی که تسخیرش کرده و مضطرش کرده. پس واجب است که آن مسخر قاهرِ برای طبیعت اشیا که آسمان را نگه داشته از اینکه واقع بر زمین بشود و اون دو تا را نگه داشته از اینکه «اَن تَنزُلا اَمراً خارجٌ عن عالم الجسمیه» که خروج پیدا کند از زوال پیدا کنند از امری که خارج است از عالم جسمانی. «غیر واقع تحت دهر و طبیعه»، این‌ها تحت دهر و طبیعت نیستند وگرنه تسلسل و دور پیش می‌آید و همین طور این ادامه پیدا می‌کند تا برسیم به ربّ تا به خدای تبارک و تعالی. و ملاصدرا می‌فرماید که این برهان قطعی است بر وجود خدای متعال. و برای همین اینجا این زندیق مضطر شد و پذیرفت که ادامه روایت این است: «القوم مضطرون یا اخا اهل مصر»، همه مضطرند. تو دهری که می‌گویی را، هر جایش که دست بگذاری، حکایت تسخیر، حکایت از اضطرار، حکایت از یه چینش مشخص دارد. راه خودشو دارد می‌رود. هم جزء جزءش، هم ترکیبش. همه آن چیزی که تو می‌بینی و می‌پنداری به عنوان دهر، به عنوان عالم طبیعت، چه اجزایش، چه پیکرش، چه کلیتش، همشون تحت تسخیر، همشون در اضطرار، تحت قاعده‌ند، رب نیستند که بخواهند اعمال قاعده و قانون بکنند. تحت قاعده و قانون، مربوب‌اند. رب اونیه که اعمال قاعده و قانون می‌کند. این دهر توش هرچی که دیده می‌شود، تحت قانون بودن است، نه فوق قانون بودن، نه اعمال قانون کردن. روشن است دیگر، دوستان خسته نشوند.
فرمود: ای برادر مصری، همه مضطرند. «لِمَ السَماء مرفوعه؟» چرا آسمان بالا است؟ «لِمَ الارض موضوعه؟» چرا زمین پایین است؟ چرا آسمان سقوط بر زمین نمی‌کند؟ چرا «لایَنَهدَر الارضُ واقعها ماده»؟ عالم طبیعت، عالم محسوس، عالم به‌معنای کلانش، هر آن چیزی که حس می‌شود، به همه، به همه عالم و همش کلان. هرچی که تو به عنوان کلان درک می‌کنی و حس می‌کنی، همش تو قاعده است، همش تحت قاعده است. همه توی یه بردار، توی چینش، توی نظمی، توی ساختاری. چرا زمین به فوق طباق خودش مثلاً آب را نمی‌دهد؟ چرا آب را بالا نمی‌فرستد مثلاً؟ «ولایتماسکُ مَنْ علیها؟» کی این‌ها را نگه داشته؟ کی خود این‌ها را نگه داشته؟ کی اونی که روی این‌هاست و توشونه، نگه داشته؟ تو زمین و آسمان «اَمْسَکَهُمُ اللهُ ربَّهُما و سیّدُهُما»، رب و سیدشون این‌ها را نگه داشته. اقرار کرد به خدا. الله که رب و سیدشون.
«فقال مَنْ لَا اَدَّتِ الزندیقِ اِلَی یدا ابی عبدالله علیه السلام»، مسلمان که همان: می‌گفتم «اِن آمَنَت زنادِقٌ عَلی یَدَیکَ فقَد آمَنَ الکفارُ عَلی یَدَ ابیکَ» الان این نقاب دست تو ایمان آوردن. قبلاً هم کفار به دست پدرت یا رسول الله، ایمان آورده بودند. حضرت فرمود: «المؤمن الذی آمن علی یدی»، فقال: «المؤمن او مومنی که ایمان آورده بود به دست حضرت.» گفتش که: «اجعلنی من تلامذتک»، من را شاگرد خودتون کنید. به امام صادق گفتش که: ای مصری، گفت که: آقا می‌شه من شاگردتون بشم؟ حضرت فرمودند: «یا هشامَ بن الحکم خُذهُ الیکَ» هشام اینو بگیر شاگرد خودت و علم بگیر، تربیتش کن، یادش بده. درسِ هشام با اون سن و سال کم و «هشام فکان معلم اهلِ الشامِ و اهلِ المِصرِ الایمانَ بَعدَها». این رفت شد معلم اهل شام و اهل مصر. یک چیز بین‌المللی، مبلغ بین‌المللی شد و «حَسُنت طهارَتُهُ حتّی رَضِیَهُ بها اباعبدالله علیه السلام». طهارتش چیز خوبی بود و امام صادق علیه السلام، چند کلمه آدم منطقی با وجدان پاک، آدم با طهارت این شکلی.
«یا اخا اهل اصفهان»، عبارت بعدی این روایت باز خیلی مطلب می‌گوید که احمد بن محسن میثمی، «کُنتُ عِندَ اَبی مَنصورِ المتطبب»، پیش ابو منصور متطبب بودم. متطبب کسی که ادای طب و این‌ها در می‌آورد، احتمالاً منظور. «وقال اَخبَرَنی رَجُلٌ مِن اَصحابهِ»، گفت: یکی از اصحاب من خبر دارد. «رفَقَ قال کُنتُ اَنا و ابنُ ابی العوجا و عبدالله ابن المقفع فِی المسجدِ الحرامِ کوییک». رفقام، گفت که: من و ابن ابی العوجا و ابن مقفع تو مسجدالحرام بودیم. «اَجاقَ کُلُّ کُلٍ زیادهْ.» آخرشم ایمان نیاورد. حضرت یکی هم برگشت گفت: آقا مثل اینکه اعتقاد پیدا کرد. چند بار با حضرت مناظره کرد. کورتر از این است که به این چیزها ایمان بیاورد. آخرشم یه بار حضرت تو یه مکه یه چیزی بهش گفتند. گفت: سینه‌ام دارد می‌سوزد. من را ببرین. رفت، دِق کرد، مرد. به درک. و بله، عبدالله بن مقفع می‌گوید: تو مسجدالحرام بودیم. ابن مقفع گفت: «ترَون هذا الخلْقَ؟» این مردم طواف، با دستش به سمت طواف اشاره کرد. «فَما مِنهُم احَدٌ اَوجَب لهُ اسمَ الانسانیه؟» انسان. یه مشت حیوون دارند دور این خونه می‌چرخند. «اِلّا ذالک الشیخِ الجالسِ یعنی اباعَ، یعنی اباعبدالله جعفرِ بنِ محمد علیه السلام». «فَرَعاً و بَرّی و بَهائِمَ». بقیه، آقا همه یه مشت بی‌عقل و حیوون خس و خاشاک. شیخ! چطور به این یه دونه گفتی انسان؟ این همه سال‌ها باقی‌شان انسان ندونستم. گفت: «لِاَنی رَاَیتُ عِندهُ مالَم اَرَهُ عَندَهُم» من یه چیزهایی از این دیدم که از اونا ندیدم. «اَختَبِرُ ما قُلتَ فیه؟» من درسته یا نه؟ ابن مقفع بهش گفت که: «لاتفعَل» نکن این کارو. من می‌ترسم بری، بریزت به‌هم، خرابت می‌کند. نرو سمتش، این خرابت می‌کند. گفت: نه، تو نظرت این نیست. «و لاکِن اَخافُ اَن یَضعُفَ رَأْیُکَ عِندی فی اِحلالِکَ اَیاهُ بالمحلِّ الذی» و تو می‌ترسی من برم اونجا، روی این بابا را کم کنم، حرفت خراب بشه بین. گفته بودی انسان درس هست. حرف تو درست در نیاد. از این می‌ترسی. انسان نیست. کلکی به این نگی انسان. آخوند خوب نداریم. بله، پدرت را در می‌آورد. ابن المقفع این‌جوری است واقعاً. و «وَ تَحَفَّظ ما اِستَطَعتَ مِنَ الذِّله» فقط حواست جمع کن، سوتی نده. «ولا تُصنِع عِنانَکَ الی اِستِرسالِ» خودت را هم شل نکنی ها. حواست خودت را سفت بگیر، شل کنی می‌برتت ها. عنان تو، افسارت را ول نکنی «فِی سَیرکَ الا اَقال»، می‌گیرد، می‌بنددت ها. افسار را ول نکن «وَ سَمَهُمَا لَکَ اَوْ وَ سَمَهُمُ» به‌معنای اینکه تو هرچی می‌تونی به او مثلاً هرچی داری به او بزن. تو بزن و این نایست که بزتت. به قول ماها گاردت را وا نذار. به قول این بوکسور، گاردت را وا نگذار، سیخ بزن. خیلی می‌دانستی. خودش معلوم است که بزرگوار ضرب خورده بوده، ابن ابی العوجا وقتی که اونجا برگشت پیش ما یه چیزی گفته. ولی حقیقتی بود که بر زبان جاری شد. برگشت گفت: خدا بگم چیکار؟ خودم بگم چیکارت کنه، ابن مقفع. «ما هذا بَبَشَر» تو گفتی این انسان است. اینکه انسان نبود. «وَ اِن کانَ فِی الدُنیا روحانیّونَ یتَجَسَّدُ اذا شاءَ ظاهراً» اگر یه فرشته‌ای باشه که هر وقت بخواهد ظاهر میشه، همین بود. این فرشته بود. چی به این فرشته‌ای که هر وقت بخواهد ظاهر می‌شود. «باطناً» هر وقتم بخواهد به روح خودش بر می‌گردد. باطل می‌شد. این فلان فلان شده. آخر هم می‌گفت که: رفتم دیدم یه انسان است. این مَلِک بود. گفت: چطور؟ گفت: «جَلِسْتُ اِلَیهِ» نشستم پیشش. «فَلَمّا لَم یَبْقَ عِندَهُ غَیری» دیگه وقتی خلوت شد، همه رفتند. ابتداً شروع کرد با من صحبت کردن، خیلی قشنگ و «قالَ اِن یَکُنِ الامرُ علی ما یقولُ»، حالا ببین دو حالت دارد به حصر عقل. یه حرفی که این‌ها که دور کعبه دارند می‌چرخند یا حرفشون درست است یا حرفشون درست. اگه اعتقاد این‌ها درست است و «و هو علی ما یقولون» یعنی «اَهلِ الطَرافِ فَقَد سَلَمو» این‌ها می‌روند بهشت. اگه حرف این‌ها درست است و «و هو علی ما یقولون» که درست است، خب این‌ها به سعادت می‌رسند. شما چیزی گیرتون و «اِن یَکُنِ الاَمرُ علی ما تقولونَ» اگر حرف شماها درست است آخر یا خدایی است یا نیست. هیچی گیرتون نمی‌آید. «هلَکتُم اَی هَلَکتُ» این همون شرطیت پاسکال است دیگر. شنیدی؟ شخصیت پاسکالو. اصطلاح شرط بندی. شرط بندی پاسکال. پاسکال توحید را همین شکلی اثبات کرد. گفته: یا خدا هست یا خدا نیست. بعد با هر فرضیم محاسبه کرده، گفته که سه تا از این فرض‌های چهارگانه توش نفع، تو یکیش ضرر نیست. یا خدا هست یا خدا نیست، یا ما بندگی‌شو می‌کنیم یا بندگی‌شو نمی‌کنیم. اگه خدا باشه و ما بندگی‌شو بکنیم که بردیم. خدا بندگی کنیم، ضرر نکرد. خدا باشه و ما بندگی‌شو نکنیم که خیلی ضرر کردیم. خدا نباشه و ما بندگی‌شو بکنیم که باز ضرر نکردیم. خدا نباشه و ما بندگی‌شو نکنیم که باز هم ضرر نکردیم. پس یه فرضش می‌ماند که اون فرض این است که خدا باشه و بندگی‌شو نکنیم. به همین یه فرض. به همین یه دلیل باید بندگی‌شو کنیم. شخصیت پاسکال است. یکیش خیلی فایده داشت، یکیش ضرر داشت، دو تا ضرر ندارد. ضرری که ندارد. ما مثل بقیه نتیجه عقوبت حتمی. اون یکی‌ها عقوبت حتمی ندارد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید کاربردی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00