‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
علامه طباطبایی بلند میشود (پا میشود)، میآید اینجا در قم میبیند که درسهای دیگر مشتری زیاد دارد و تفسیر مشتری ندارد. تصفیه کرد، ذبح کرد، خودش را تصحیح کرد. این نگاه وظیفهگرایانه است. تفسیر قرآن کار منبریها بود. کسی که در حد مراجع بود، از اکثر مراجع زمان خودش بالاتر بود. آمد، شروع کرد به تفسیر گفتن، تفسیر نوشت. نابود کرد خودش را با نگاهی که ما داریم. جور در نمیآید. او میگوید: جایگاه علمیات را داشته باش، مرجعیت داشته باش. کنارش هم تتمه کارهای بختیاری و تفسیری هم داشته باش. چرا شأنت را خراب میکنی؟ بهتر میشود کار تفسیری کرد. نمیتوانم با کار دیگری، دکور استادی حاشیهای، جنبی و خلقی و اینها نیست. شأنم نابود میشود. بشود که نابود شد. گونی گونی فحش بود برای علامه میآمد. خرج کرد خودش را. ما با اینها وظیفهمان را اتفاقاً میفهمیم که من که دارم فحش میخورم، پس دیگر وظیفهام نیست. ببین خراب شد. ما او را ثابت گرفتیم، «دیفالت» گرفتیم. بعد میگوییم که بقیه باید با حفظ این بقیهاش هم تکلیفی به عهده ما هست. با حفظ این نگاه خیلی نگاه دقیقی است، باید رویش فکر کنید.
الان اینی که گفتم حل شد، جا افتاد. پیدا کنم خیلی جملات شبیه این است. بنده صحیفه را خب میخواندم اجمالاً. وقتی که میخوانی، هرچه میخواندم، میدیدم امام چقدر فرق میکند با بقیه. اینجوری است. چه یکجوری است. یک مدلی است. به خدا برکت را به همین داد، حمایتش از همین بود. اول مراجع با امام مخالفت کردند. امام گفتش که اینی که من میگویم حیثیت من است. میخواهم این آقایان در چشم مردم عزیز باشند، حیثیتشان حفظ بشود. همان آقایانی که اسم نمیبرند، جلد ۱ صحیفه، آقایانی که میگفتند خمینی حیثیت طلبهها و روحانیون را دارد از بین میبرد، نه، در قم بودند، خدا رحمتشان کند، همان بزرگواران پس از مدتی شدند حامی انقلاب، شدند مراجعی که رزمندهها میرفتند دیدار آنها، حمایت از رزمندهها. امام فرمود که آقایان ملتفت نیستند آنچه ما میگوییم، اینها کارها در چشم مردم عزیز میکند روحانیت را. اینها میگویند ما داریم روحانیت را به باد فنا میدهیم. به تکلیف عمل کنید. هرچی که داشتیم سیلی میخوردیم تا قبل امام، از همین بود که میخواستند مرجعیت حفظ شود. از مرجعیت خرج نمیکنند. مرجعیت برای خرج کردن لازم است. امام نگاهش این بود: مرجعیت برای خرج کردن سرمایه است نه اینکه مرجعیت را سرمایه بدانیم. مرجعیت سرمایهای است برای خرج کردن آنجایی که نیاز اسلام و مسلمین است. این احتکار است. الان اینکه ما داریم میبینیم، نمیخواهم جسارت کنم به خیلی از آقایان، اینها ثمرات این نگاه است. این امتداد این نگاه توحیدی است. برنامه را متناسب با امر میریزیم. چه امر کلان، چه امور جزئی ذیل آن. و آن امر کلان هم باز تابع شرایط میتواند تغییر کند. یا البته "افعل ما تؤمر، ستجدنی انشاءالله من الصابرین". یک وقت امرش به این است که بچه را بگذارد برود، حضرت ابراهیم.
ما اصلاً امرها را اتفاقاً اینها که میآید، این خودش جای بحث دارد. دیگر آقا اینکه رها کردن و رفتن با بچه است، معلوم است که اینجا امن نداریم. خیلی سخت است تشخیص. آقای بهجت میفرماید که شناخت وظیفه است که کمر اولیای خدا را شکسته است. این خیلی، این خیلی سخت است. این فقه میخواهد. فقهش هم فقه شناخت وظیفه میخواهد. نگه داشتن حوزه، نفس ژیگولبازی، مقاله دادم، کلاس، اسم و رسم، هیئت علمی. اینها فکر ما است. خرج کردن خیلی فرق میکند. خیلی فرق میکند. صحبتهای امام، فکر میکنم جلد ۷ یا ۸، خیلی سخت است که انسان درگیر این مطالب شود. در جلد صحیفه یک بخشش است. حالا ببینم کجا بوده. در جمع روحانیون ۲۳ اردیبهشت ۵۷، نجف، مسجد شیخ انصاری. خیلی جالب است. آخرین ایامی است که امام نجف است. ۱۳ سال نجف بوده. همین جایی که مقایسه میکنیم. شبها مقایسه میکنیم با هم.
سخنرانی: بسم الله الرحمن الرحیم. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. من نمیدانم از کجا شروع کنم. مصیبتها را بگویم یا بشارتها را؟ الان در ایران همه جا مصیبت است و همهجا بشارت. این مطلبی را که من سابقاً پیشبینی کردم که این دیکتاتورها و این مستبدین و چماقبهدستها در اواخر عمرشان، آن وقت که سقوط خودشان را پیشبینی میکنند و میبینند که به مرگ یا به مرگ مقام سیاسی نزدیک شدند، دیوانه میشوند. اعصابشان را به کلی از دست میدهند. به حال دیوانگی و جنون با مردم معامله میکنند. الان همان مطلب را ایرانیها بالعیان دارند مشاهده میکنند. و شما آقایان دستی از دور بر آتش دارید. که خب اینها اینجا بودند.
بعد شروع میکند امام خدمت شما عرض کنم که در مورد حوزه نجف چیزهایی میگوید. خیلی با اینکه شلوغترین درس امام بود، بله، میآید به یک حرفهایی میرسد. حالا حرف و مطلب را بخوانی، امام را مطالعه کنید، نمونه و الگو است. امام خیلی چیز عجیبی است. حالا این فقط بعضی از عبارتهایش اینجا آمده است. ببین، امام میفرماید که هر انقلاب اسلامی، در آن یک مطلبی هست، در آن یک کشتنی است یا ناراحتی. از این جهت نیست که خب بدون قربانی باشد. اسلام به دست آمد. این اسلام. پیغمبر اکرم وقتی که اجتماعات را درست کرد و توانست قیام مکرر ضد شرک و کفر و بیعدالتی، با چه مشقتی، چه جنگهایی کرد، چه کشتههایی داد، خودش چه زحماتی کشید، چه جراحاتی دید. اصلاً خیلی از ماها اصلاً نگاهمان این نیست که ما قرار است ورثه انبیا، فقره ورثه فقها باشیم. فکر میکنیم پیغمبر چیکار کرده؟ شاید وظیفهشان نبوده، شاید زمانشان نبوده. تفاوتهای جدی وجود دارد. «ورثه الانبیا» بود خطاب به ما. امام بعد میگوید که اسلام از اول وقتی زاییده شد، آن روزی که اعلام شد به اینکه حالا دیگر باید قیام کرد مقابل طاغوت، از آن روز برنامهاش این بود که بزند و بکشد و کشته بشود برای اصلاح حال جامعه، برای اینکه این دزدها و خیانتکارها را قطع ایادیشان را بکند، قطع حیاتشان را بکند. اینها مضر به جامعه هستند. این باغدارها و این کارواندارهای قریش مضر به جامعه هستند. اینها باید از بین بروند. اصلاً اول اسلام وضعش این بود. وقتی دست من و شما رسیده، اسلام به این صورت درآمده که جز مطالعه کتاب، کاری دیگر نمیکنیم و کاری دیگر نمیگوییم بکنند.
خدا میداند که من برای حوزهها متأسفم. من برای حوزه نجف متأسفم. آقا حیثیتش را دارد از دست میدهد. حوزه نجف حیثیتش را پیش مسلمین دارد از دست میدهد. من متأسفم برای این وضع. اشخاص مهم نیستند. من برای حوزه متأسف هستم. یک حوزه هزارساله و هزاروچندصدساله دارد حیثیتش را از دست میدهد. شما ملاحظه کنید در تمام این صحبتهایی که در ایران هست، از اول تا آخر بروید مطالعه کنید. تمام اعلامیههایشان را مطالعه کنید. اعلامیه چه جناح متدین، چه جناح روشنفکر، چه جناح اهل علم. بروید مطالعه کنید، اسمی از نجف دیگر نیست. نجف منسی است. به داد این نجف برسید شما. حوزه قم حوزه زنده است. حالا چرا حوزه قم حوزه زنده است؟ امام آنجا میگوید: حوزه قم ادامه میدهد، کشته میدهد، میکشد و کشته میدهد. عرض میکنم که اگر بتواند میکشد. الان هم در تحت فشار است و معالذلک زنده است. معالذلک ساده است. طلبه قم ساده است. کتک میخورد و ایستاده است. زنده است. اصلاً در اذهان مردم هرچه هست قم است. من برای نجف متأسفم. من قمی هستم اما برای نجف متأسفم. ما علاقه داریم به همه اینها. ما علاقه داریم.
جاهای دیگر رسماً میگوید که حوزه نابود میشود، بشود. امام معصوم اگر باشد در این مسیر فدا میشود. فقها که هیچی. حوزه شما میگویید که خراب میشود اما همه فقها باید فدا بشوند. امام معصوم فدا میشود. بعد تو میگویی این کارهای تو باعث تخریب حوزه میشود. درسها تعطیل شده، مدارس تعطیل شده، حوزه قم تعطیل شده. این نگاه وظیفهگرایانه است و تشخیص خیلی سخت است. این توحید است، این امتداد توحید است، این امتداد ادراک ربوبیت است. «عبدالله بفسخ العزائم». ما یک عزمی را داریم، بعد با همان بستیم با خدا. بعد با همان رهبری امام خمینی برای برنامه بعدی انقلاب هیچ برنامهای نداریم. خب آقا امر الهی است. بعد از انقلاب برنامه به صورت تعین روی برنامه میآید. به صورت کلان همان عواملی که هست، عوامل یعنی آن چیزی که امام در ولایت فقیه گفته، حاکم باید با نگاه اینکه من قراره آنجا باشم، اینها را برنامهریزی کنم. خیلی اینها دقیق است. فکر کنید. گفته چه کسی باید آنجا باشد، فارغ از هر کسی. خالی فکر کرده امام نسبت به این «کی» بودن ولی فقیه. هرکه مصداق، خالی از مصداق دیده، جزئی را بدون کلی و بدون جزئی دیده. رهبری کند. بیماری قلبیاش که میآورندش تهران، بعد میگویند شما باید همین جا باشید و بیمارستان اینجا نزدیک تهران بمانید. درگیریش با کارها بیشتر شد. فرمانده کل قوا را هم داده به رئیس جمهور. حتی صدا و سیما را میخواستند به رئیس جمهور بدهند. میخواست به جمهور واگذار کند. رهبری نباشد. رهبری باشد ولی رهبری کارش نظارت باشد. اول آن رهبر هم خودش نباشد. هم رهبر شد، هم با آن سن و سال این همه مسئولیت اجرایی، هم مسئولیت صدا و سیما و قوای مسلح. حسین ۹۰ سالگی بود هشتاد و خردهای سالگی داشت مدیریت میکرد. یک جملهای دارد امام میفرماید: در همه عالم بگردید، خستهتر از من پیدا نمیکنید. نه آن نامه چیز است. آن این مال نامه نیست. آن «پدر پیرتان» مال حوزههاست که در آن به خطاب به خود میگوید. اینجا یک خاطره از امام نقل شده. میفرماید که خستهتر از من پیدا نمیکنی. مضمونش این است که ولی چه کنیم؟ ما مأمور وظیفه هستیم. وظیفه اقتضا میکند. وظیفه این است.
آقای سخنرانی دارد میفرماید که از مرجعیت آقا فرار میکرد. دیگر به زور رهبری بهش دادند. مرجعیت قبول نکرد. هنوز که هنوز است در ایران رساله عملیه نداده. یکی از رفقا که رساله ایشان را به انگلیسی ترجمه کرده، گفتم مگر فارسی بود که ترجمه کردی؟ گفت برای افغانستان. اینها دیگر به زور از آقا توانسته بودند اجازه بگیرند، یک رساله فارسی برای افغانیها نوشته بودند. میگوید ترجمه مراجع هستند. نیازی نیست. بعد آقا تشر میزند. حالا این را هم دارم. صحبتهایش. وقتی که سال ۷۴ فضاسازی میکردند برای مرجعیت آقا، آقا با تشر میگوید: آقایان متوجه هستید چه میکنید؟ میخواهید من را مثلاً مرجع کنید؟ من کمرم زیر بار رهبری دارد خورد میشود. شما میخواهید یک چیز دیگر، یک بار دیگر به من اضافه کنید. بعد میفرماید: البته اگر وظیفه شود، این که سهل است. وضعیّتم که سهل است، ۱۰ تا وظیفه دیگر هم باشد، گردن میگیرم. ولی بدانید الان در وضعیتی هستیم که کمرم دارد میشکند. خیلی حرف است اینها. به خودم باشد نمیخواهم. به او باشد، ۱۰۰ تا دیگر هم باشد، چشم. ما برنامهریزیهایمان همه به خودم باشد. به خودم. اصلاً به صورت ناخودآگاه همین جوری برنامهریزی میکنیم. به صورت ناخودآگاه حکم میکنیم که چون خوب است، چون آسایش است، چون آرامش است، چون دغدغه نیست، چون رهایی است، آزادی است. کجا بیشتر لذت میدهد؟ آفرین. همه اینها در امتداد شریک است.
بعد ما مینشینیم با ادبیات فقهی، با متد کتاب و سنت و اجتهادی، با آن شاکله، وظیفهتراشی میکنیم. کلی آیه و روایت میآوریم که الان وظیفه ما در مثلاً قبال حجاب این نیست، در قبال فلان این است. همش مستتر است. درپوش است. این خواستن و این شیرینی آن، تأمین منفعت، راحتطلبی، عافیتطلبی. بالاخره پیشفرض اثر فقیه باید رهایی از هوا باشد. خیلی سخت است، خیلی سخت است. اینجوری پیدا نمیشود. «ولتقوموا لله مثنى وفرادى، ثم تتفكروا». اول قیام کن بعد بنشین. آیه قرآن: «قیام لله» کنید یا جمعی یا فردی. «ثم تتفکروا»، بعدش تفکر. یعنی دستگاه ادراکی بدون قیام به نتیجه نمیرسد. اول پاشو بر اساس امر خدا، بعد حالا میخواهی بنشینی فکر کنی. فکر کردن بعد این قیام باشد. فکر کردن قبل قیام همه منتهی میشود که نباید قیام کرد. تظاهر میکنی، آن فلانی است، آن فلانی است. ولی قیام که میکنی میبینی نه آقا همش درست است. همش همین است. محاسن این توحید، آن ثمرات را دارد. توحید دارد. از این توحید رسیدیم به اینجا. فقط بحث را گم نکنیم سر فصل باشیم.
حضرت فرمودند که چرا شب روز نمیشود؟ روز شب نمیشود؟ معنایش چیست؟ معنایش این است که اینها تن دادهاند به حاکمیت آن یکی. چرا تن دادهاند؟ چرا تقابل پیدا نمیکنی؟ مگر مستقل نیستند؟ مگر دو وجود منحاز و مستقل از همدیگر نیستند؟ مگر به خودشان بند نیستند؟ بعد حضرت چه مثالی را روی شب و روز دارم میگویم. خیلی دقیق است. چون شب و روز دقیقاً در عرض هم هستند. قدرتشان یکسان است. به چشم ما مرتبه وجودیشان یکسان است. دو تا چیز در عرض اگر بودند و نیاز هم نه. دو تا چیز در عرض بدون قوت اگر بودند، یعنی قدرتهایشان متفاوت بود. و جالبش هم این است که خیلی محسوس است که شب در طلب روز دنبال روز راه افتاده یا روز در طلب شب راه افتاده. روز دنبال این است. نیازی هم هست دیگر. طلب و یک حرکتی هم توش محسوس است. این نیاز اگر یا مستقلاً یا محتاجم میشوند، اگر محتاجاند به چه نیاز دارند؟ اگر مستقلاند چرا با هم درگیر نمیشوند که حوزه وجودی آن یکی را بیاورند زیر بلیط خودشان؟ باید بشوند یکی. یا شب یا روز. چرا نمیشود؟ کی شب را از روز جدا کرده؟ کی روز را از شب جدا کرده؟ کی به شب گفته تو تا اینجا باش، از اینجا مال روز است؟ بر اساس نگاهت آره. آن حضرت بر اساس محسوس دارند با این صحبت میکنند دیگر. عرض کردم آن طرف آن الان اطلاعات نسبت به خورشید و اینها را ندارد. حضرت میدانند که الان میخواهم روی آنها دست بگذارم که الان دچار ۱۰ تا سؤال دیگر خواهند شد.
خصوصاً تو حالت درونیمان. اگر سلامتی از خودمان است، پس چرا میرود؟ تو بنده نمیتوانی نگهش داری. خوشحالی، حال خوب، تو حال خوش، مگر نمیگویی دوست دارم؟ مگر نمیگویی خوشم میآید؟ آخرین توجیه دیگر این است. همه چی آخر به خوشم میآید ختم میشود. همهٔ استدلالهایمان به این ختم میشود: چرا این کار را میکنی؟ خوشم میآید. خوشم میآید یعنی چی؟ یعنی یک چیزی هست که این دیگر نیاز به چیز دیگر ندارد. آن هم خوش آمدن است. این خودش به خودش بند است. خودش از خودش است. مساوی با من است. این مصدر تمام اوامر است. این رب است. این اله است. اله دیگر. «رئیس من اتخذ الهه هواه». آره. یعنی اله آنی است که بهش توجه استقلالی میشود. درخور توجه استقلالی است. دیگر این را در پرتو چیزی نمیبینم. اصلاً بحث وجودیام لزوماً نیست ها. ممکن است کسی التفات به وجود این اله نداشته باشد. بحث تعبد و کرنش و خضوع و انقیاد و دلبستگی و این است. وجودش این به چی بند است؟ آخرین رتبهای است که دیگر حرف این اله، دیگر از حرف این عبور نمیکنم. رضایت این، تأمین خواست این، ارتباط با این. دیگر از این دیگر چیزی مهمتر و پشتپشتوانه دیگر نیست. تهش دیگر این است. آنی که دیگر حرف آخر را میزند این است. الا آفرین. اینجا تو بحث الوهیت، خودش یک ربوبیت داریم، یک الوهیت داریم، یک خالقیت داریم. ابعاد مختلف است. من خالق خودم نیستم ولی اله خودم که هستم. دعوا سر خالقیت نیست. دعوا سر الوهیت و ربوبیت است. لذا قرآن: «الهم واحد، آلهه متعدد اینها» داشتن. حرف از اله متعدد است یا «ارباب متفرقون»؟ «ارباب متفرقون خیر». خالق هم مثلاً متفرقون خیر. خالق واحد است. وسط چند تا خالق نیست. مشکل تو اینها نیست. مشکل توی چند تا رب و چند تا اله است.
الهه نفس که قویترین الهه است، آخرین الهه. حالا تو رب هم اگر نفسش را رب نداند، ولی نفس را اله میداند. ولی اله را خودش میداند. کار هم دست او است. خودم حالم خوب بشود. خودم کیف کنم. کیفش از من است. پولش از او است. کیفش از من. تن به او میدهم ولی خودم حالم خوبه. در واقع تن میدهم به حال خوب خودم. آره. اگر نوکری او را هم میکنم، نوکری فرعون را هم میکنم. درست است یک پولی جلویم میاندازد، درست است ذلیل میشوم. ولی حالم از این زنده ماندنه خوبه. حالم خوبه. آخرش به این حال خوب خودم ختم میشود. از این دیگر نمیتوانم عبور بکنم. چیزی دیگر بالاتر از این نیست. این دیگر به چیز دیگر بند نیست. این مستقل است. این اله است. این را به خود خودش توجه میشود. این به خودی خود ارزش دارد. روشن است؟ اگر این است، این خیلی مهم است. این خیلی مهم است. این اصل بحثهای زمان است. از رب، اله التزام دارد با همدیگر. ملازمت دارد. همانی اله است که رب است. همانی رب است که اله است. و همانی خالق است که اله و رب است. چون تمام نیازهای تو به یک جا ختم میشود. آن تفرقه نیست که بگویی تو یک نیاز به حیات داری که آمریکا/فرعون بهت میدهد. یک نیاز به حال خوب داری که خودت به خودت میدهی. دوباره میشود در تفرقه که تفرقه را دیشب مفصل عرض کردیم که نمیتواند متفرق بشود. رافع نیاز نمیتواند متفرق باشد. کلی استدلال دیشب آوردیم. رافع نیاز «الا و لابد» یکی است. همانی نان تو را میدهد که حال خوب بهت میدهد. حالا اگر حال خوبت از خودت است چرا نمیتوانی نگهش داری؟ چرا نداری؟ چرا نداری؟
حالمون خوبه. جالبه فقط موحدین میگویند حالمون خوبه. دقیقاً آنی که به این حال خوب از خودش تکیه نکرده، حالش خوب است. آنی که خودش به خودش تکیه میکند که حالش خوبه، هیچ وقت هم حالش خوب نیست. همیشه مینالد. حال خوب که ندارد. مگر تو حال خوبت از خودت نیست؟ چرا حالت خوب نیست؟ ممکن است بگویی عوامل بیرونی. عوامل بیرونی یعنی چی؟ نقشش چیست؟ این حال خوب که هست و میرود. گاهی با عوامل بیرونی هم نمیرود. وضعیت این است که نشستی خودت. یکهو دچار تشویش میشوی. عوامل بیرونی نیستش که. الان حالت خوبه. یکهو فکر میکنی به اینکه من میمیرم. اگر بمیرم چی؟ اگر یکهو دزد بیاید چی؟ ماشین خیلی خوب خریدی. حالت خیلی خوبه. ماشینت که ازت نگرفتم. ماشینت همونه. الان حالت خیلی خوب شد. گفتی عوامل بیرونی به حال من ارتباط دارند. خیلی خب الان ماشین خیلی خوب گرفتی. حالت هم خیلی خوبه. مثلاً. مثلاً الان حال من خیلی خوبه. ماشین خوب که گرفتم. حالم خوب شد. ماشینت نه خش افتاده، نه گران شده، نه ارزان شده، نه پنچر شده. یک ساعت ماشین را گرفتی. همان حالت ثابت مانده. بعد یک ساعت یکهو حالت عوض میشود. فکر میکردی حال خوب یکهو خودت با خودت فکر میکنی حالت عوض میشود. این هزینه فلانش را چیکار کنم؟ اگر آنطور بشود چیکار کنم؟ اگر دزد بزند چیکار کنم؟ نیست. آفرین. همان فروکش میکند. عادی میشود. رضا فرمودند: «فسخ عزائم، نقض حمل و حل العقد». جای دیگر فرمودند: «تحویل الحال». حال عوض میشود. خب پس از خودت و به خودت نیست. پس حال خوب از خودت نیست. تو همین حال خوب نتوانستی نگهاش داری. خوشم آمد. مگر خوش آمدن دیگر چیزی نیست که ازش عبور نمیکنی؟ این خوش آمدن یعنی چی؟ الان نفی الهی کردیم. جفتش از یک جهت اله است. از یک جهت نفی رفته. چون تدبیر دست یکی دیگر بود نفی رب شد. و چون نتوانستی توش بمانی و ازش عبور نکنی نفی اله شد. «قل اعوذ برب الناس، ملک الناس، اله الناس». هم از جهت ربوبیت تو را مشغول میکنند، هم از جهت الوهیت مشغول میکنند، هم جهت مالکیت مشغول. هم به رب ناس، هم ملک ناس، هم اله ناس. پناه ببر از شر ناس.
پس اینجا حالا مدل حضرت را داشتیم بررسی میکردیم. پس نکته کلیدی اینجا این شد توی حالا ما الان مثال انفسی شد. یکم روش کار کردیم. این است که حضرت فرمودند این بود که شب و روز چرا یکی نمیشود؟ این سؤال اصلی. چرا دو تا؟ و چرا تسلیم یک انضباط بیرونی؟ انضباط درونی خود این دو تا باید تعیین کند. اگر درونیه خودشان باید تعیین کنند. کدامشان تعیین کند؟ شب یا روز؟ هر کدام تعیین کند یا دعوا میشود یا حاکمیت یکی بر دیگری. یا باید شب و روز با هم دعوا کنند، هی رفت و برگشت داشته باشند. دو ساعت امشب به شب اضافه میشود. دو ساعت فردا به روز اضافه میشود. یا یکی کامل تسلیم آن یکی. اگر تسلیم آن یکی هم شدیم، این تسلیم شدن نشان میدهد دیگر. یکهو روز مثلاً ۵ روز مانده. غلبه باید دیده بشود. قرارداد نیستش که مشخص است. یا یک انضباط درونیه یا انضباط بیرونیه. انضباط درونی تالی فاسدش دو تاست: یا نزاع و تفرقه یا تسلط. تسلط یکی بر دیگری. فاسد او را نداریم. پس انضباط درونی نیست. الا و لابد انضباط بیرونی. انضباط بیرونی کی و کجاست؟ چه تعیین کرده روز، روز باشد؟ شب، شب باشد؟ اینها تو کار هم دخالت نکنند. اینها را از هم جدا. تو بگو ازدواج بیرونیه چیست؟ و صلی الله علی سیدنا محمد وآله الطاهرین.
در حال بارگذاری نظرات...