توحید کاربردی

جلسه یازدهم - بخش سوم

00:27:54
73

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
تو خودِ ادراک مشکلی. من خودم در حالت ثابت و پیش‌فرض و «دیفالت» پیش‌فرض هستم. ادراک درست نیست. تجربه می‌کردم. هرچه بری جلوی این شرایط، خودش نیاز به نفس داره. اگه پاسخِ «بیسکویت» بیسکویت باشه، پس همه‌ی این‌ها حکایت از اون حالت ابتدایی نقصِ من به حرکت من داره و اشتداد من داره. هی داره لفظ بعد لفظ در من صورت می‌گیره. هی آگاهی و بعد آگاهی داره صورت می‌گیره. هی داره اطلاعات افزایش پیدا می‌کنه. هی داره با ابعاد وسیع‌تر و جدیدتری مواجه می‌شه. این اتفاق چیه؟ اگر دانشش از خودمه، پس باید ثابت بشه دیگه، افزایش نباید داشته باشه. هست دیگه. یه معامله‌ی بیرونی داره افزایش پیدا می‌کنه. من اقرار می‌کنم که با عوامل بیرونی داره افزایش پیدا می‌کنه. نمی‌دونم. این همین اقرار به «نمی‌دونم» خیلی چیز بزرگیه‌ها! ما از کی رد می‌شیم راحت؟ «نمی‌دانم» خیلی چیز مهم و بزرگیه. آره، خیلی قدرت‌نماییِ خداست و وقتی نمی‌دانی و حالا که می‌دانی، اون دانستنه کار خودت نیست. دانستنه رو کسی در درون تو ایجاد کرد؛ ولی غافلی از اون کس. نمی‌بینیش. اَنقدر بالعیان داره باهات حرف می‌زنه. قدرتشو داره بهت نشون میده. فقط ادراکِ آیات چیه؟ تعبیر حضرت: «احتمال جنگ من اراک قدرتَ فی نفسِک». این داره تو خودت... قدرت. تو کوچیک بودی، بزرگ شدی. تحویل حال... چه جوری می‌ره سمت این تحویل حال؟ یا کار خودمه یا کار یک عامل بیرونی. اگر کار خودم باشه، یعنی اون نقطه‌ی بعدی رو من از نقطه‌ی «آ» رفتم نقطه‌ی «ب» یا نقطه... خوب دقت کنید. خوب دقت کنید. رابطه‌ی نقطه‌ی «آ» و نقطه‌ی «ب» چه رابطه‌ای است؟ یا از نقص به کمال یا از کمال به نقص؛ یا از کمال پایین‌تر به کمال بالاتر؛ یا از نقص پایین‌تر به بالاتر؛ یا هرچی. یا پایین‌تر به بالاتر یا بالاتر به پایین‌تر. به‌هرحال غیر از این نداریم دیگه.
این تحولی که صورت می‌گیره، این تحویل حالی که انجام می‌شه، اگر خودم خودم رو از نقطه‌ی «آ» به نقطه‌ی «ب» منتقل کردم، این نقطه‌ی «ب» یا کماله یا نقصه. اگر کماله، یعنی خودم قبل از اینکه به کمال نقطه‌ی «ب» برسم، کمال نقطه‌ی «ب» رو داشتم و خودم به خودم دادم. تخلفه. خودم که اگه داشتم حرکت نمی‌کردم از نقطه‌ی «آ» به «ب». دوباره به خودت دادی، پس تحویل نداری. پس تحویلِ یک از وضعیت «الف» به وضعیت «ب». من انتقال پیدا کردم. این انتقال اگر وضعیت «ب» رو قبل از انتقال داشتم، پس انتقالی نیست. داشتم. اگر نداشتم که چه شکلی خودم به خودم دادم؟ ۱. اگر نقطه‌ی «ب» به نسبت نقطه‌ی «آ» نقطه‌ی نقصه، پس در نقطه‌ی «آ» که بودم، کمال داشتم. پس چطور قدرت نداشتم که اون کمال رو نگه دارم؟ از بین رفت و منتقل شدم به نقطه‌ی «ب». پس اون نقطه‌ی «آ» کمالش از خودم نبود که بدون اختیار و اراده‌ی من ازم گرفتن. دست کس دیگری بود که بدون اجازه‌ی من از من گرفت. دست من نبود که من خودم نگهش دارم. حالا از... از دیگری کیه؟ مثلاً حالا دیگه می‌ره سمت چند نفر باشی؛ چند نفر بهت دادن؟ یه نفر؟ حالا همون حالا رو هر کدوم که بحث بشه، بحث رب و اله و حالا باز دوباره اون بیرونیه، چیزی که خودش داره رو می‌دهد، یه چیزی که خودش رو ندارد. بعد اگه خودش می‌دهد، خب پس باید خودش نقص بکنه. چطور خودش نقص نمی‌کنه، من نقص می‌کنم؟ اون چیزی که او می‌ده، در تصرف اوست دیگه. خوبه عطا بکنه. اولاً که در حوزه‌ی درونیِ من، تا من نخوام و راه ندم، کسی نمی‌تونه کاری بکنه. اگه شما قوی‌ترین برهان‌ها رو هم برای من بیاری، من تا تصدیق نکنم، نپذیرم، خودم تمرکز نکنم، دانش آخرش یه طرفش منم. بدون اختیار و اراده‌ی من که نمی‌تونی در من دانشی افزایشی ایجاد بکنی. کمال درونی در من ایجاد بکنی. می‌خوای شادی در من ایجاد کنی، می‌خوای غصه در من ایجاد کنی. من تویش پذیرشی نداشته باشم، تا راه ندم، کار شما در به درون خودم در درون من تحول ایجاد نمی‌کنه. همه عالم جمع بشن یه نفرو بترسونن. اگر از درون خودش اَنقدر استحکام داشته باشه، نمی‌ترسه. الی‌ماشاءالله مصداق براش هست. همه جمع می‌شن یه نفرو بهش شجاعت بدن، می‌تونن. ۱۰ میلیون آدم بیان به یه نفر قوت قلب بدن، می‌شه؟ با تلقین، با هر... خوب پس معلومه اینم خیلی واضح‌تره که از بیرون کسی نمی‌تونه چیزی رو... تحولات سرمنشأ بیرون از خودش نداره. سرمنشأش در درون خودش است. درون خودش هم یه کسی هست که از خودش به خودش نزدیک‌تره. از خودش به خودش فاعل‌تره. از خودش به خودش قادرتره که حتی اون خود نسبت به خودش... خاطره‌ها رو هر کار می‌کنی از ذهنت نمی‌ره. بعضی اسم‌ها رو هر کار می‌کنی یادت نمیاد. بعضی قیافه‌ها رو هر کار می‌کنی یادت نمی‌ره. بعضی خاطرات تلخ هر کار می‌کنی یادت نمی‌ره. بعضی خاطرات شیرین هر کار می‌کنی یادت نمیاد. این کار کیه؟ همه جمع بشن هی به شما یادآوری کنن. آقا فلانی، آقا چشماش این شکلی بود. کاپشن اینجوری. می‌گی با همونجا رفتی؟ یادم نمیاد. آفرین! آفرین! نماز مثلاً یه مصیبتی دیده... خیلی چیز عجیبیه‌ها! این تحول حالات، این‌ها قدرت‌نماییِ خدا در درون ماست.
دبیرستان رضا، حضرت ابراهیم علیه‌السلام هم یکی از برهان‌هایی که میاره همینه. می‌گه: «رب من اونیه که هو الذی یطعمنی و یسقین، یشفین». حالت تشنگی من، سیرابی، گرسنگی من، سیری، من بیماری من، شفای من، این‌ها از درون خودم نیست. من خدای شما رو قبول نمی‌کنم. من از درونم دارم می‌بینم اونی که در درون من داره کار می‌کنه، خود وجودم داره کار می‌کنه. منی که مریض می‌شم، چه شکلی خوب می‌شم؟ خصوصاً مریضی‌های روحی. با این‌ها که وسواس دارند، مواجه شدی؟ یه خانمی بود تماس گرفت با ما. اصلاً یه چیز عجیب‌غریبی. من اسم یک شهر هم بیشتر از او وسواس عجیب‌غریبی داشت. به یک کلمه حساسیت داشت. بعد اون کلمه تو سوره‌ی حمد هم اومده بود. نماز نمی‌تونست بخونه. بعد رنگ اونو نمی‌تونست جایی ببینه. بعد تو خیابون نمی‌تونست بره. بعد زندگی نمی‌تونست بکنه. بعد به یه رنگ، به یه نجاستی و رنگش و اسمش. بعد آقا اینو که به ما گفت، منم تا یه مدت حالم بد شده بود. حساس شده بودم به این کلمه. مسری. خیلی زیاد بود. پاک نشد. همه جمع بشن بهش واسش یقین ایجاد کنن. پاک شد؟ نه. یکی یقین داره. همه جمع بشن بهش شک ایجاد کنن. کی می‌تونه در شما شک ایجاد کنه وقتی خودت یقین داری؟ بعد از تو وقتی گرفتاری، خیلی چیز عجیبیه‌ها! این بیماری‌های روحی، یکیش وسواسه. قدرت‌نماییِ خدا. یعنی از تو می‌بینی نمی‌تون انجام بدی. آقا هیچ کاری نداره، خودت به خودت بگو این‌طور نیست. میگم خودم قبول نمی‌کنه. بهش میگم این دیگه پاک شد. در اختیار خودت نیستی بیمار؟ بله بیمار. بله بیمار. ولی انسان، ولی بیماریش فرع بر نقصشه. اون بیماریش دقیقاً در همینه. او باید برای حل این بیماری، باید تو اون سیکلی قرار بگیره که با اون واجد ارتباط برقرار کنه. او بهش اعطای یقین کنه. او بهش اعطای صحت کنه. از نقص جوشیده دیگه. از خواب خودش. همون وضعیت طبیعی، وضعیت پایدار خودش، اون حالت ابتدایی خودش. انسان به خودی خود نادان، به خودی خود در شکه، به خودی خود در حیرته، در تشویش. اون آرامش علت بیرونی می‌خواد و خودش نمی‌تونه به خودش آرامش بده. خودش نمی‌تونه خودش رو یقین بده. خدا اَنقدر معضل شده تو غرب که اومدن گفتن اساساً یقینی نیست. اصلاً فضیلتی نیست که آروم‌آروم دنیا کنن. شده همه شک‌گرایی. هیچ به هیچ یقینی نمی‌تونه تو زندگی بر سه. همش خیلی عجیبه‌ها! اینا در خودمون نگاه کنیم.
چون همین محبت یه پسر به یه دختر خیلی چیز عجیبی. الان این بچه اصلاً پس می‌زنه کامل. وقتی دخترعموتو برات می‌گیرم، فوتبال بلد نیست فوتبال بازی کنه. ۱۰ سال دیگه باید خودتو بکشی که بهش حالی کنی دخترعموش به دردت نمی‌خوره. این تحول از کجا میاد؟ کی این کارو داره می‌کنه؟ کی آگاهی رو در او شکل می‌ده؟ محدودیت‌ها باعث شده که یه شکل خاصی به خودش بگیره. محدودیت‌هاش جلوه می‌کنه. محدودیت‌ها جلوه می‌کنه. به‌طور پیش‌فرض داره داده‌ها رو کنار هم قرار می‌ده. این محدودیت خاص باعث می‌شه که اینجا مسئله بروز پیدا بکنه. نه، داره فلفل نداره. بالقوه داره. علم رو بالقوه داره. این همون مثل افلاطونیه. داره بالقوه داره. بلفعل شدنش عطا میخواد. داره به چه نحوی؟ داره بالقوه یا بالفعل؟ برای اینکه شما اقرار به این جواب یا بالقوه داری یا بالفعل. محدودیت‌های خاص با این حدود قرار گرفت. این شکل پیدا شد. الان شما مثلاً استعداد خطاطی داری یا نداری؟ الان وقتی میری کار می‌کنی، خطاط میشی. این خطاطی درونت بروز پیدا می‌کنه. هویدا می‌شه. به چه نحوی؟ داشتی. استعداد استعدادشو داشته. خودشو نداشتی. خودشو، خودشو اگه داشتی. تحصیل حاصل می‌شه که محدودیت حرکت کرد. همراه با حرکته. حرکت کرد. آرام‌آرام و تدریجی اون استعداده اومد. به این خطاطی رسید. تازه همون خطاطی هم هر چقدر شما بیشتر کار کنی، بهتر می‌شه. این همونه که ازش تعبیر می‌کنیم به قوه و از قوه به فعلیت رسید. این قوه به فعلیت حرکته. این حرکت محرک می‌خواد. محرکش هم رفع محدودیت. رفع محدودیت قوه در حرکتش برای فعلیت. باید هی موانع و محدودیت‌ها رو کنار بزنه، بره جلو. می‌شه حرکت. درست شد؟ کی اینو کنار می‌زنه؟ خودش که نداره که کنار بزنه. فرمود که: «بِرَکْتَ بعدَ صِغَرِكَ، بعدَ قُوَّتِكَ بعدَ ضَعفِكَ». ضعیف بودی، قوی شدی. «و ضَعْفِكَ بعدَ قُوَّتِكَ». قوی بودی، دوباره ضعیف شدی. حافظه گاهی ضعیف، قوی. دوباره قویه. بدن ضعیف. توان بدنی. فوتبال. رانندگی. یاد می‌گیری. بلد نیستی، یاد می‌گیری. یه مدت شما پشت فرمان نشینی فراموش می‌کنی. زبان انگلیسی بلد نبودی، یاد گرفتی. این‌ها حاکی از اون قدرت نمایانگر است. اون جلوه‌گری هم نیستا که فقط رفت. چون اگه بالفعل بشه، دیگه باید بمونه که نمی‌مونه. باز بر می‌گرده دوباره به صورت قوه. زبان انگلیسی رو یه مدت کار نکنی، یادت می‌ره. این چه تحولیه در... در چطور نمی‌تونه نگه داره اینو در درون خودش؟ کی اینو ایجاد می‌کنه؟ کی می‌بره؟ این رفت‌وآمد. تو فقط محل رفت‌وآمدی. تو مُعطی و مانع نیستی. تو نمی‌بخشی. تو نمی‌گیری. تو پس نمی‌زنی. تو، تو کاره‌ای نیستی. تو فاعل نیستی. تو قابلی. «و سُقْمِكَ بعدَ صِحَّتِكَ». حالت خوبه، مریض. «و صِحَّتِكَ بعدَ...». هیچ‌کدوم از ما که از عمد خودمون رو مریض نمی‌کنیم که. با همین مسیر طبیعی که هر روز داریم میریم، همون کارو می‌کنیم، همون غذایی که همیشه می‌خوریم رو می‌خوریم، همون ورزشی که همیشه میریم، مثلاً همون هوا، همون شرایط. چی می‌شه که تو همین شرایط طبیعی روز اول خوبم، فردا بیمارم. روز سوم دوباره خوب. از کجا شکل می‌گیره؟ من فعالیت ندارم نسبت به خودم. صحت من در اختیار من نیست. صحتم از خودم نیست. من مالک صحت خودم نیستم. من قاهر نسبت به صحت خودم نیستم. من مقهورم در صحتم. «بِفَرَحِكَ بعدَ رِضاكَ بعدَ غَضَبِكَ». بدت میاد. بعد مدت خوشت میاد. طلاق. دیدید با چه عشقی ازدواج می‌کنن، طلاق می‌گیرن؟ با چه نفرتی طلاق می‌گیرن. دوباره بعد ازدواج بنده دیدم این‌ها رو. کسایی که اسم همدیگه رو با نفرت و فحش می‌آوردن، دوباره برگشتن سر خونه‌شون، با هم دارن زندگی می‌کنن. این «رضا بعد غضب» از کجاست؟ کی اینو ایجاد کرد؟ تحولات درونی. حالات مختلف. «غَضَبِكَ بعدَ رِضاكَ». الکی الکی نیست. یه سری قوانین پشتش هست که هست که بعد این اتفاق می‌افته؛ ولی اون عاملیت و فعلیت رو انسان اقرار می‌کنه که من نیستم. خودم به خدا استناد بدیم. با اسباب دیگه. کارهای خدا با اسباب انجام می‌شه تو همه‌ی اینا با اسبابه؛ ولی اینجا عاملیتش خیلی واضحه. انسان اقرار می‌کنه به اینکه از خودم نیست. از من نیست. مال چه چیزی؟
«فَرَحِكَ بعدَ حُزْنِكَ بعدَ فَرَحِكَ». خوشحاله، ناراحت. باز ناراحته. چهار روز دیگه می‌بینی خوشحال. «فَرَحِكَ بعدَ حُزْنِكَ». این‌ها همه حاکی از فقر انسانه، ضعف انسان. همش هی دائماً در تحول احوال. حیدر. چرخش. ناپایداری. گفتم: رب اونیه که پایدار باشه. باقی باشه. تحول در حالاتش نباشه. خدا تحول در حالات نداره. رضا و غضب خدا معناش این نیست. چیز دیگه. خدا نظام غضب راه در ... این صندوق، یک بابی. خدا نه راضی می‌شه نه غضب می‌کنه. اون غضب خدا مرتبه‌ی فعل خداست. تناسب فعل در ذات نیست. چنین تحول نداره. یهو حالش خوب باشه. مثلاً ماه رمضان خدا حالش خوب می‌شه. مثلاً آیا احمقی برای شما توییت کرده بود که خدا الان اخلاقش خوب شده؟ یه زمانی به خاطر یه دونه سیب از ملت رو از بهشت می‌انداخت بیرون. الان خیلی چیز شده. الان دیگه جرم و جنایت... به خدا همون حالاتش. تغییر در حالاتش پیدا نمی‌شه. بله، می‌گه: «مورچه فکر می‌کنه خدایا...» «فَرَحِكَ بعدَ حُزْنِكَ. حُبِّكَ بعدَ بُغْضِكَ». بغض داری. از هیچ‌کی به اندازه تو بدم نمی‌اومد. دو روز که با او رفت‌وآمد کردم، عاشق یکی مرده. یه کسیه. دو روز باهاش رفت‌وآمد می‌کنه. سایه‌شو با تیر می‌زنه. به کرات دیده شده دیگه. «و بُغْضِكَ بعدَ حُبِّكَ. و عَزْمِكَ بعدَ أَناتِكَ». بعضی‌ها «بعدَ أوائكَ» گفتن. بعد از اینکه حالا بعضی‌ها «بعدَ أوائكَ» گفتن. بعد از اینکه ابا داشتی، حالا عزم داری. یا بعد از اون که أنات به معنای سستی و کاهلی و یه چیزی رو اصلاً جدی نمی‌گرفتی، یهو خیلی جدی گرفتی. صد بار بهش گفته بودیم و أناتک بعد عزمك. این تحول حالات می‌خواد. یه زمانی رژیم می‌گیره. سه‌کیلو چسبیده. آقا تک‌تک مراد می‌کنه. بعد بیا کلاً ول کرد. ۳۰ کیلو کم می‌کنه و بعد ۴۰ کیلو افزایش. محل چیزم نمی‌ذاره. ۴۰ کیلو کم کرد. از کجا میاد این عزم و أنات و اینا؟ «از شَهوَتِكَ بعدَ كَرَاهَتِكَ». تمایل نداری، تمایل پیدا می‌کنه. «كَرَاهَتِكَ بعدَ شَهوَتِكَ». تمایل داری، بی‌تمایل میشی. خیلی خوشه. تمایل داشتی مثلاً به فلان غذا. تمایل خیلی بی‌تمایل بودی به فلان غذا. بابا امشب تو حرم برای اولین بار. حالا خیلی هم چیز نداشتم. داستان جالبی. ما جماعت معمولاً حرم شرکت نمی‌کردیم. حالا دلایل. نشستیم از یه ساعت قبلش هم رفتیم نشستیم. و افطاریش هم خوردیم. و تازه دیدیم که ترکیب سمی این دوغ و خرما تازه شیرینه. این شور و ترشی همزمان. نگهدار. اگه خوب به عمقش آدم بررسی کنه تا حالا نمی‌دونستم. حالا الان فهمیدم ط… «و كَرَاهَتِكَ و رَغْبَتِكَ بعدَ رَهبَتِكَ». عقب‌نشینی داری. اگه چیزی. از یه جایی. پیشروی. رغبت داری. رحمت ؟ کنار می‌کشی. رهبر ؟ کنار کشید. هی کنار می‌کشه یه چیزایی. اگه کسایی از یه درسایی، یه کتابایی چیزی نمی‌فهمیدن. از آخوندا حالم به هم می‌خورد. الان همه صبح تا شب با آخوندا می‌چرخند و صبح تا شب تو حوزه. چقدر این طلبه داریم که سایت طلبه‌ها قبلاً به... «بِرَحْمَتِكَ بعدَ رَغْبَتِكَ». بعضی چیزا خیلی رغبت داری، رحمت پیدا می‌کنه. «و رَجَائِكَ بعدَ يَأْسِكَ». ناامیدی، امیدوار می‌شه. «يَأْسِكَ بعدَ رَجَائِكَ». امیدواری، ناامید می‌شی. «خَاطِرِكَ بِما لَمْ يَكُنْ فِي وَهْمِكَ». یه چیزی که اصلاً توی وهمت نیست. به قول مشهدی‌ها، یه کَخی یهو می‌افته تو ذهنت. یه فکری. یه درگیری ذهنی. ولت نمی‌کنه. کجا اومد؟ یهو یه چیزی می‌افته تو مغزت ولت نمی‌کنه. هی می‌گه این‌طور نباشه، اون‌جور نباشه، اینجوری نکنه. «وَ عَوْضَ مَا أَنتَ مُعَتَّقَ بِهِ». که اعتقاد داری. «أَمْضَهَنَكَ».
از ذهنت شروع کرد همین‌جور. امام صادق پشت سر هم یکی‌یکی قدرت خدا را در درون خودم، هی برای من «التي لا أتفعها». گفتم الان دیگه غلبه کرد دیگه. تموم شد. گفتم باختم دیگه. راست می‌گه. همش درسته. گفتم من دیگه باختم. خب اینم حدیث دوم بود. باز احادیث دیگه‌ای هم هستش که ربط داره به این بحث. آره، باز حدیث بعدی از خودِ ابن اوجاز، حدیث چهارم هم نه، دیگه داستان حدیث چهارم از امام رضا. اونم باز شبیه این فضا است و کمک می‌کنه دیگه. حالا فرصت متأسفانه نشد و مطلب توی این روایات زیاد بود. همینم تازه تندتند خوندی. وگرنه ملاصدرا رو همین بحث‌های قشنگی داره. نکته زیاد داره دیگه. فرصت متأسفانه کم بود. مطلب هم زیاد بود. به‌هرحال توفیقی بود خدمت دوستان الحمدلله. در محضر امیرالمؤمنین، ماه مبارک این ۱۲ شب رو خدمتتون بودیم. الحمدلله در محضر این معارف بودیم و وقت دوستان را گرفتیم. عذرخواهی می‌کنم بابت تصدیع وقتتون و خلاصه اگر گاهی ناهماهنگی و فلان. اگر مطالب هر نقص و کاستی داشت، به بزرگی خودتون ببخشید. ان‌شاءالله که از این سرچشمه‌ی معرفت و ایمان و علم، از این بحرالعلوم ان‌شاءالله به عنایت خود امیرالمؤمنین ان‌شاءالله بهره‌مون روزبه‌روز افزایش پیدا کنه و قلبمون دریچه‌ی نزول این معارف و این حکمت‌ها و این معارف زلال. واقعاً هیچ جای عالم این معارف، واقعاً واقعاً این‌ها معارف ناب و زلال و رافع عطشه به معنای واقعی کلمه. و ان‌شاءالله که در این مسیر مستقیم باشیم، بهره‌مون روزبه‌روز افزایش پیدا کنه و مورد رضایت امیرالمؤمنین و عنایت امیرالمؤمنین باشیم، ان‌شاءالله در دنیا و آخرت. «و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید کاربردی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00