‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
ماشینها، این چه میدانم، خانهها، درِ خانهها آفتاب میخورد و رنگش میپرد. رنگِ عَرض، ذات که نمیماند. این مثلاً ذاتش این آهن است که قهوهایِ سوخته است. هرچه هم که رویش رنگ بزنم، میپرد. من که باید رویش ضدزنگ و فلان بزنم، میپرد. اینها رنگهایی است که ما به خود میگیریم؛ غنای ما هیچوقت ذاتیِ ما نمیشود؛ به حوزه ذاتمان راه پیدا نمیکند. به همین دلیل آخرش نیازمان غلبه میکند. بر همین رفع نیازها، نیازمان غلبه میکند. هرچقدر هم که رفع نیاز شود، باز نیاز میکند. هم در حوزه بدنمان شکلی است؛ هرچه غذا بخوریم، آخرش گرسنگیِ ما فائق میآید بر سیریهای ما. آخرش اصل بر گرسنگیِ ماست؛ سیریمان ناپایدار است؛ گرسنگیمان پایدار است. در احوالات جسمیمان این شکلی است و در احوالات روحیمان هم این شکلی است. حال بدمان، تشویشمان، ناخوشیمان، نداشتنِ آرامشمان اینها چیست؟ ناپایدار است. عارض میشود. زن میگیرد، یک مدت حالش خوب است. میرود ماشین میخرد، یک مدت حالش خوب است. میرود خانه میخرد، یک مدت حالش خوب است. میرود مسافرت، یک مدت حالش خوب است و میرود. هیچکدام بقا و ثبات ندارد. چرا؟ چون نیاز او بالفعل، نیاز او حاکم، نیاز او مستقر است. اینها عارض میشود، اینها رنگ است و میپرد و یک رنگ است که نمیپرد، به تعبیر قرآن: «صبغة الله» و «و من احسن من الله صبغة»؛ که این نیازها ارتباط پیدا کند با خدای متعال، با کمالات خدای متعال، با دستورات خدای متعال. این میشود رنگ الهی، این میشود رنگ خدا. این میماند، دیگر. این ضدزنگ است، این رفع نیاز مستقر است. این نیاز به صورت ابدی برطرف میشود.
تا کسی ارتباط با آن اسم پیدا نکند. هر نیازی در برابر اسمی است. اسامی خدای متعال در برابر کمالی است از کمالات خدای متعال، حکایتگر کمالی است از کمالات خدای متعال. هر نقصی، هر عجزی، هر ضعفی از ما حکایت میکند کمالی را. در حقیقت، کمالی را در حقیقت حکایت میکند. آن کسی که مثلاً پنالتی خوب نمیگیرد، این با همین خوب نگرفتنِ پنالتیاش، مثلاً اگر قدرت گرفتن پنالتی را ندارد، نشان میدهد با همین ضعف، با همین نقص که گرفتن پنالتی خوب چیست؟ یکی از این دوستان ما، فرزند یکی از علما، یک صحبتی یک وقت شد. من کامنتهای دوستانم را ندارم، نمیدانم کامنتها را بستهاید، نبستهاید. چون لابهلای بحثها معمولاً حواس بنده به کامنتها هستش که ببینم در لحظه کسی نکتهای، سؤالی، ابهامی، چیزی دارد همانجا مطرح کند از بحث بیخود الکی عبور نکنیم، شبهه وقتی نباشد. یکی از دوستان ما، فرزند یکی از علمای بزرگ تهران، یک وقتی با هم صحبت میکردیم. بهش میگفتم که مثلاً از پدرت و اینها چیزی بگو. گفت: «من چیز خاصی از پدرم، مثلاً نمیدانم، چیز خاصی الان ندارم بگویم.» مثلاً یعنی چیزی اصلاً به صورت خاص برایش جلوه نداشت. بهش گفتم که: «شما، پدرت برایت جلوه ندارد برای اینکه از پدر بقیه خبر نداری. شما برای اینکه پدرت را بشناسی، باید یک مدت با دیگران رفتوآمد بکنی تا بفهمی پدرت یعنی کی؟ مثلاً عصبانیت بقیه را ببینی که سر چی عصبانی میشوند و وقتی عصبانی میشوند چه کار میکنند تا بفهمی که پدرت سر اینها که عصبانی نمیشود چقدر بزرگه! یک وقتی عصبانی میشود، این کارها را نمیکند، چقدر بزرگه!» این رفیق ما خیلی خوشش آمد، خیلی حرف حقی بود، خیلی حرف درستی بود.
خدای متعال از بس که ظاهر است، عادی دیدن، اصلاً دیده نمیشود. کجا میتوانیم خدا را ببینیم؟ درون جاهایی که نقص است، در ضعف است. در تقابل با ضعفهاست که کمال او جلوه میکند. همانجور که خورشید و روز و روشنایی درک نمیشود، مگر با تاریکی، مگر با شب، مگر با نبود. کمالات الهی هم درک نمیشود، مگر با عجز و نقص و ضعف و نیاز. خوب پنالتی گرفتنِ کسی درک نمیشود، مگر با گل خوردنهای دیگران که در همین پنالتیهای خیلی سادهتر از اینش چطور گل میخورند. بعد معلوم میشود که آن کسی که پنالتی میگیرد، اگر همه دروازهبانها همه پنالتیها را بگیرند، وقتی که پنالتی گرفتن مهارت به حساب نمیآید، کمال به حساب نمیآید. کی کمال به حساب میآید؟ وقتی که اکثر قریب به اتفاق دروازهبانها از اکثر قریب به اتفاق پنالتیها گل میخورند، آن وقت یک دروازهبانی پیدا شود که همه پنالتیها را بگیرد، پنالتیهای معمولی، پنالتیهای حرفهای، این میشود دروازهبان زبده. کمالات در بین ما همین است، در نبودها جلوه میکند. یک ماشین را وقتی شما ده تا تعمیرگاه آوردی، نتوانستند تعمیر بکنند، آنی که تعمیر میکند، میشود تعمیرکار. آن کاری که از همه برمیآید، دیگر کمال به حساب میآید. কمال هم نه اینکه کمال نیست ها، دیده نمیشود؛ این کمال با کمال بودنش ارتباط برقرار نمیشود.
نکته خیلی کلیدی ما این است که در این نیازهای خودمان، کمالات خدا را میتوانیم ببینیم؛ اسامی الهی اینجا دیده میشود. ما اسم شافی را یکی از اسامی میدانیم که معمولاً ماها خوب درکش میکنیم، خوب باهاش ارتباط برقرار میکنیم، برای اینکه همهمان مریض شدیم، مریض میشویم. اسم رازق را خوب درک میکنیم. الان شما دستورات و ذکرهایی که برای رزق است را نگاه کنید. از کار و کارهایی که برای رزق است، کتابهایی که نوشته شده، خیلیها دنبال آن هستند برای اینکه این نقص را درک میکنند به این کمال را میآورند. به کمال رازقیت خدای متعال. مرض را درک میکنند، به کمال شافی بودن خدا را میآورند. بچهدار نمیشود، به کمال مثلاً وهّاب بودن خدای متعال را میآورد. خدا با اسم وهّابش این فقر از او، این نداری را، بچهدار نشدن را از او برطرف بکند. مثلاً ما با اسم غفور، خب بعضیها ارتباط برقرار میکنند، بعضی برقرار نمیکنند. آنهایی که درکی از گناه دارند و عواقب گناه را میفهمند، مثلاً این برنامههایی که مربوط به زندگی بعد از مرگ و تجربیات نزدیک به مرگ و اینهاست، وقتی یک کسی محسوس میشود، ملموس میشود برایش که گناه چه آثاری دارد، استغفار میکند. درک بکند آسیب را، درک بکند نیاز را، درک بکند عجز را، میفهمد که از این تبعات گناه نمیتواند بیرون بیاید. تا وقتی این را درک نمیکند، استغفار هم ندارد.
دوستان به این نکات توجه دارید دیگر، خروش خوب و تحلیل دارید. جایگاه بحثها انشاءالله بهش توجه داشته باشید. خیلی اینها کاربردی است. اگر خوب کار شود، خیلی نکات کلیدی و طلایی از توش در میآید. آن دوستانی که بعضی از رفقایمان با بچههای دانشآموز در مدارس سروکله میزنند، کارهای فرهنگی، کار رسانهای قشنگ در میآید. ما چه کار باید بکنیم؟ از حوزه نیاز باید با بشر صحبت کرد. نیاز او را باید برایش ملموس کرد. ملموس شدن خدا، محسوس شدن خدا به واسطه محسوس شدن نیاز من است. هرجایی که نیاز من مشهود من بشود، کمال خدا و اسم خدا درونِ نیاز، خودش را نشان میدهد. اصلاً نیاز نیست ما به کسی توضیح بدهیم خدا شافی است. او با درک مرض، به شافی رو میآورد. البته خیلی وقتها درکش از همین شافی هم غلط است. شافی را استامینوفن میداند. شافی را دکتر میداند. اینجا باز باید چه کار کرد؟ باید ضعف و عجز و نیاز استامینوفن را بهش نشان داد. عجز و ضعف و نیاز دکتر را بهش نشان داد تا از این خطا دربیاید. این میشود مدل تربیتی دین، این میشود مدل تربیتی انبیا. نمیشود کار فرهنگی، این میشود کار اعتقادی. خیلی کلیدی است. فقط با بحثهای کلامی صرف و خشک و مدرسهای تختهای با اینها نمیشود کسی را معتقد کرد. آنها سر جای خودش است. استدلال و برهان و اینها هم که قطعاً لازم و ضروری است. اصلاً بدون آنها نمیشود حرفی را به دین نسبت داد و اعتقادی را شکل داد. ولی صورتبندی کار و روش این است. از حوزه نیاز باید وارد شد.
الان در خود ایران شما ببینید آن جاهایی که مردم احساس نیاز دارند، تفاوت جمهوری اسلامی با غیرجمهوری اسلامی را میفهمند. نیاز به امنیت را میفهمند و میفهمند که کسی جز جمهوری اسلامی این امنیت را تأمین نمیکند. یک جوانی در آن بحثهای چالش پیش با خود بنده میگفت: مخالف انقلاب بود، مخالف نظام بود، مخالف خیلی چیزها بود؛ ولی میگفتش که «این را اگر بروند، بدتر از اینها میآیند، همینها باید بمانند.» میدانست اگر اینها بروند، همین امنیت هم از دست میدهیم، تجزیه پیش میآید، چه میشود، چه میشود، چه میشود. آن جاهایی که احساس نیاز میکند و میفهمد که این جمهوری اسلامی رافع نیاز است، البته رافع نیاز حقیقی که خدای متعال است، جلوه رفع نیاز را در جمهوری اسلامی میبیند، سرسپرده میشود، علاقهمند میشود، کشش پیدا میکند. خب، ما در بقیه مسائل نتوانستیم این را بفهمانیم. من این جزوه منطق عشق را که داشتم میخواندم، یک بحثی برایم پیش آمد، سؤال شد برایم که چطوری است؟ مخاطب باید به یک سنی، نمیدانم حداقل منظور هجده سال و اینها، برسد که بتواند این مدلی پیش بیاید با بحث استدلالهایی که ما میکنیم و اینها. اینها دیگر در سن مثلاً نوجوان یا مثلاً برای پیر، یک خرده سنین بالا و آنهایی که مثلاً سواد آکادمیک ندارند، چطوری میخواهند این بحث را پیش بیایند؟ آن بحث منطق عشق همان جنبه آکادمیک قضیه است؛ یعنی صورتبندی استدلالی سیر بحثهاست. وگرنه با آن کسانی که در سنین کمترند یا از جهت قوای عقلی مثلاً ضعیفترند، همین راهکارش همین است، از امور وجدانی، حسی. همان کاری که امام صادق با ابن ابیالعوجا کردند. پشتوانههای استدلالی و برهانی قضیه باید تام باشد. در صورتبندی و ارائه این جهاد تبیین است، دیگر. جهاد تبیین که سؤال میشود همین است. در صورتبندی و ارائه باید درخور فهم مخاطب باشد. درخور فهم یعنی درخور چی؟ درخور چه فهم؟ درخور ارتباط حضوری و درک حضوری او، درخور ارتباطگیری او، نیاز او، با نیازهای او تناسب داشته باشد و با درک او تناسب داشته باشد.
مثلاً کار با نوجوان اینها مثلاً در امور محسوس، تمثیل، مثلاً هم سنین نوجوان، هم پیر، داستان، تمثیل. البته برای همه خوب است، برای همه جذاب است. عوام، عموم با داستان و مثال ارتباط برقرار میکنند. ولی مثلاً قشر دانشجو، این مثال وقتی برایش جنبه علمی پیدا کند، جنبه برهانی پیدا کند، ارتباط او هم قویتر میشود، پایههای عقلی قضیه وقتی سفت میشود، استحکام پیدا میکند. آنی که اهل فکر، اهل تأمل، اهل مطالعه است. لذا ما کار را باید در سطوح مختلف تعریف بکنیم. کار را باید در سطوح مختلف ارائه بدهیم. اتقانش را هم فدای این صور بکنیم. گاهی جنبههای تمثیلی و خطابی غلبه میکند. آن ریشههای برهانی قضیه متأسفانه ضعیف است. در خیلی از این حضرات منبری، آدم این را میبیند. گاهی به یک استراتژیست مذهبی هم معرفی میشوند، ولی انسان وقتی حرفها را نگاه میکند، این حرفها برای منبر خوب است. حتی شاید برای راهانداختن یک نفر هم خوب است نسبت به یک سری بحثهای اخلاقی، مثلاً برای مبارزه با هوای نفس، مثلاً خوب است. این حرفها مردم را راه میاندازد، خیلیها را برای مبارزه با هوای نفس. ولی پشتوانههای عقلیاش ضعیف است. پشتوانههای برهانیاش ضعیف است. استدلال قضیه ضعیف است. چیزهایی که دارد در این فضای نظام ارائه میشود، پشتش به استدلال و برهان گرم نیست. این نقطه ضعف بزرگی است، این خطر بزرگی است، آسیب جدی دارد. اینها را باید دوستان بهش توجه داشته باشند. آن منطق عشق این پشتوانههای استدلالی قضیه بود، آن صورتبندی نه! مختلف. خیلی مطالب را در قالب مثال، داستان، نمونههای عینی، نمونههای تجربی میشود گفت. ما در مورد شرک، در مورد کفر، خود این کافران، خود این مشرکان، نمونههای عینیند. مثلاً بازیگری را داریم، هنرپیشه، خواننده. خواننده بوده، مال قبل انقلاب. اواخر عمرش فیلمش هست، باهاش مصاحبه میکنند. خوانندهای که دیگر اصلاً جز نفرات اول خوانندگی بوده در کابارهها و اینها. همیشه شعرهای این را میخواند. آخر عمرش باهاش مصاحبه میکنند، میگوید: «ای کاش من اصلاً به دنیا نیامده بودم! ای کاش انسان نبودم! سراسر حقارت زندگی! سراسر بدبختی و فلاکت زندگی!» اینها نمونههای عینی است. دیدن اینها نشان میدهد این مسیر، مسیری نیست که نیازهای تو را تأمین کند. مسیری نیست که حالت را خوب کند. مسیری نیست که بعد از یک عمر رفتن، احساس رسیدن بکنیم، احساس سیری بکنیم، احساس غنا بکنیم. خب، این پشتوانه استدلالی و برهانیاش است، این هم نمودارش است، نمونه عینیاش.
قرآن هم با طریق عقلی با ما صحبت کرده، هم با طریق حسی. نمونههای عینیاش را به ما نشان داده. قارون را نشان داده، فرعون را نشان داده، نمرود را نشان داده. یک چیزی پرسیده بودید: «من فرق دارم، درست است؟ حال چطور به این برسیم که خداوند مثلاً شافی مطلق است؟» از فقر خودمان اول به یک شافی میرسیم که ما شافی میخواهیم. من مریضم؛ یعنی چی؟ یعنی شافی میخواهم. میخواهم یعنی هست که میخواهم. اگر نیست که تناقض میشود در خود خواستن حضوری من. در درک حضوری من، درک حضوری من توش تناقض که راه ندارد که. نمیشود من همان را که با علم حضوری میدانم هست، با علم حضوری بگویم نیست. وقتی که من مریضم، درمان و درمانگر میخواهم. اگر میخواهم، هست که میخواهم، یا نیست که میخواهم؟ هست که میخواهم، ولی کیست این سؤال بعدی است. آن که من میخواهم حتماً هست، ولی نمیدانم کیست. میدانم درمانگری هست، وگرنه نمیخواستمش. با علم حضوری هم میخواهم. محصول تلقین این و آن نیست. از اینور و آنور نشنیدم. محصول خاص یک نفر و دو نفر نیست. همهمان این را میخواهیم. هرکی مریض است، میخواهد. با هر درکی، با هر سوادی، با هر فرهنگی، این از حق ذات خودش این را میخواهد. ولی در کیستی او دچار خطا میشویم. حالا چطور به شافی مطلق که خداست میرسیم؟ با درک ضعفها و نیازها و عجزها و نقصها. در استامینوفن، در دکتر میبینیم خیلیها رفتند. اگر به این دکتر باشد، خیلیها توسط این خوب نشدند، خیلیها مردند. خیلیها هم با این دارو خوب نشدند، خیلی وقتها هم با این دارو خوب نشدم، خیلی وقتها هم با این دکتر خوب نشدم. این دکتر، آن دکتر، آن دکتر، آن دکتر. حالا یک بخشش دوباره تجربی است. یک بخشیش هم عقلی که اساساً مطلق در هر کمالی آن کسی است که در وجودش مطلق باشد. محدودیت مال وجود محدود است. محدودیت باعث محدودیت کمال میشود.
و محدودیت کمال، افول میآورد. افول باعث میشود که یک وقتهایی هست، یک وقتهایی نیست. من درمانگر را میخواهم، درمانگری که همیشه درمانگر است. نیاز من، مرض من، آنی را میخواهد که درمانگر است. آنی که گاهی درمانگر است، گاهی درمانگر نیست، یعنی درمانگر نیست. اگر درمانگر بود که همیشه درمانگر بود. از خودش درمانگر است. درمانگر به ذات را میخواهد، نه درمانگر بالعرض. درمانگر بالعرض درمانگر نیست. گاهی دارد، گاهی ندارد. گاهی هم که دارد، از خودش ندارد. پس آنی که از خودش دارد را میخواهم. او را میخواهم. اصلاً آن هم حتماً باید مطلق باشد، حتماً یکی است. همان که شافی است، همان محیی است، همان رازق است، همان قادر است، همان محیط است. همان را میخواهم. در کیستی دچار خطا میشوم. غفلت من را میگیرد. جلوههای اسب من را غافل میکند. فکر میکنم این نان است که من را سیر میکند. فکر میکنم آن آب است که من را سیراب میکند. اینجا دیگر یک فرایند عقلی و ذکری لازم است که دائماً انسان توجه بکند. تذکر میخواهد، اسباب تذکر میخواهد. تذکر از درون میخواهد، تذکر از بیرون میخواهد. خودش باید به خودش تذکر بدهد. باید با ابزارهای تذکر ارتباط داشته باشد. انبیا به او تذکر میدهند. خدا تذکر در او ایجاد میکند. ایامالله همین است، دیگر. جلوه میکند، بروز میدهد. در زندگی هرکدام، خدای متعال قدرتنماییهای عجیب و غریب میکند. چطور به این رسیدیم که همه شافیها، رازقها و غیره یکی است؟ برای اینکه باید به ذات باشد. به ذات یکی است. بعد وجودش از خودش باشد تا کمالاتش از خودش باشد. تنها کسی کمالش به ذات است که وجودش به ذات است، و آن یکی است. وجود به ذات یکی است. محدود نباید باشد. ما رازقی را میخواهیم که رازقیتش محدودیت نداشته باشد. هر وقت، هرجا رزقی را بتواند تأمین کند، نه گاهی بعضی جاها برای بعضیها با شرایطی. ما که این را نمیخواهیم. ما وجدانمان، نیازمان، فقر ما داد میزند ما او را میخواهیم که هر وقت، هرطور، به هر کیفیتی را جوابگو باشد. آن کیست؟ آنی که محدودیت ندارد. آنی که کامل است. آنی است که از خودش است. از خودش دارد. چون آنی که از خودش ندارد، تابع قانون است. بهش اجازه ندادند، ندارد. نرسیده، کم دادند. به ذات میشود. آنی که به ذات است را میخواهد.
خب، پس ما از دریچه نیاز باید وارد شویم. جهاد تبیین هم همین است. این فضای نیاز، نیاز به امام، نیاز به ولایت فقیه، نیاز به حاکمیت دینی، نیاز به دین، نیاز به شریعت. حالا این نیاز میتواند ابعاد و جنبههای حسی و دنیایی باشد. اشکالی هم ندارد. ولی عمدتاً باید جنبههای اصلی قضیه، جنبههای ملکوتی قضیه باشد. دَمَپای حقیقی قضیه باشد. حجاب فوایدی دارد، بیحجابی مضراتی دارد. همین را نتوانستیم خوب جا بیندازیم. آثار بیحجابی به صورت عینی. الان غرب نمونه عینی این مسیری است که زن، زندگی، آزادی در ایران میخواهد ما را در آن مسیر ببرد. خوب کسی عقل داشته باشد، چشم داشته باشد، درک داشته باشد، تحلیل داشته باشد، میفهمد پنجاه سال دیگر ما میشویم غرب. غرب فعلی چقدر حال خوب است در غرب؟ چقدر نیازها تأمین شده؟ چقدر آدمها راضیاند؟ بله، یک عده دروغگو میآیند، میگویند آقا! آنجا سطح خوشبختی اینطور است و احساس رضایت از زندگی اینطور است. دروغ محض. یکی از این طلبههایمان، از بچههای فنلاند میگفتش که با یکی دیگر از رفقا، آن هم ساکن آلمان. با این طلبه خارجی ما کلاس داریم. صحبتهایی میشود. جالب! اینها میگفتند که: «ما مرفّهتر از مردم ایران تا حالا ندیدیم. پرسر و صداتر و نقزنتر از اینها هم تا حالا ندیدیم. خودتحقیرتر از اینها هم.» رفیقم که بچه فنلاند است، گفتش که: «اینجا همه در سفرند. عید سفر میروند. تابستان سفر میروند. هی مناسبتهای مختلف. میبینی همش یا شمالند یا جنوبند. راهیان نورند، کربلا، اینورند، آنورند. همش در سفر. همش در خوشی. همش مهمانی. همش خانه این، همش خانه آن. بعد همش هم مینالند. بابا! تو فنلاند اصلاً سفر معنا ندارد. طرف پنج سال از شهرش خارج نشده، از خانهاش جایی نرفته، از محیط و محوطه زندگیاش جایی نرفته.» خب، ما اینها را بلد نیستیم بگوییم. بلد نیستیم نشان بدهیم. ضعف کار رسانه ما اینهاست. البته یک دم قبول نمیکنند، بحث دیگری است. ما که موظف به قبول کردن آنها که نیستیم که. ما موظف به نشان دادنیم. مواجه کردن با حقیقت. نمیکنیم. بلد نیستیم. نمیتوانیم. به آنچه که داریم و آنچه که ندارند، دقیقاً برعکس است. آنچه که نداریم، اغراق میشود. آنچه که دارند، اغراق میشود. جفتش دروغ است. نه آنچه که نداریم، واقعاً این است. نه آنچه که دارند، واقعاً این است و آنچه که داریم و واقعاً نشان میدهند، نه آنچه که نداریم و واقعاً نشان میدهند. اینها میشود آن خطای شناختی ما در مورد نیازهایمان. حالا یک وقت در سطح جامعه است، یک وقت در سطح خودمان است. آنچه که داریم و آنچه که نداریم را واقعاً نسبت بهش ادراک درست نداریم. آنچه که داریم، نیاز حقیقی و دائمی است. ما اینیم، ما فقط نیاز داریم. از دست دادن حقیقی و دائمی است. ما فقط این را داریم. آنچه که نداریم، بینهایت است! ما بینهایت چیز نداریم! هم آن چیزهایی را که نداریم، هم آن چیزهایی که داریم را بقایش را نداریم. به هرچه که میرسیم، به واسطه از دست دادن یک چیز دیگر است. ما وقتی به چیز بعدی رسیدیم، چیز قبلی را دیگر نداریم. وقتی متأهل میشویم، دیگر آرامش و خوشی مجردی را نداریم. وقتی بچهدار میشویم، دیگر خواب راحت نداریم، آسایش نداریم. خیلی چیزها را نداریم بر اثر زندگی مادیاش دارم عرض میکنم. این میشود تحلیل درست. مواجه شدن درست به آنچه داریم و آنچه نداریم. تشخیص درست نسبت به نیاز. نیاز است که ما را مواجه میکند با کمال و صاحب کمال.
بعد باز باید با خود آن صاحب اسم تحلیل درست داشته باشیم، تشخیص درست داشته باشیم. رازق را پدر و مادرمان میدانیم. رازق را خودِ منِ پدر و مادر میدانم نسبت به بچهام. من با پوشکش تمرین کنم، من باید پولش را بدهم، من باید آبش را بدهم، من باید مدرسهاش را تأمین کنم. اینها خطای شناختی و راهبردی ماست در درک رازق. باز به خاطر اینکه ما توجه دائمی به نیاز و فقر و محدودیتها و نقصهای خودمان نداریم که نان خودت را کی میدهد؟ آب خودت را کی میدهد؟ سفره هشتاد گرهات را کی تأمین میکند؟ از کجا تأمین میشود؟ از کجا میرسد؟ بعد قواعد زندگیات عوض میشود. آن وقت به جای اینکه فکر کنی هر بچهای که بهت اضافه بشود، یکی سر سفره نانت را کم میکند، فکر میکنی یک بربریه که بین هشت نفر تقسیم میشود. یک سنگکی بین هشت نفر تقسیم میشود. آن وقت درکت نسبت به حقیقت درست میشود. نگاه توحیدی اینجوری میکند باهات. به جای اینکه فکر کنی یک نان است که میگذاری سر سفره هشت نفر میخورند، به این درک میرسی که هر کسی نانش را با خودش میآورد. آن وقت یک سفره که پهن میشود، سفرهاش فقط از تو است. نیاز، فقر، دستِ دراز، سفرهاش از تو است. نانش را خدا به خودش داده. آن وقت یک سفره که پهن کردی، هشت تا نان در آن سفره نه برای هشت نفر که بخواهند نان را بخورند. منطقت آن وقت عوض میشود. آن وقت سبک زندگیات عوض میشود با این درک. این میشود کاربردی شدن این بحثهای توحیدی. وگرنه مینشینیم در بحثهای کلام آن را خیلی واضح و مبّرَهن اثبات میکنیم خدا رازق است. ولی به همین دلیل که خودمان را رازق میدانیم، بچه نمیآوریم. بیستم شدیم در تعلیمات دینی، بیست شدیم. صد مدل هم بلدیم برای دیگران بگوییم همین را. حرفش را خوب میزنی ولی باورش نیست. به خاطر این است که باور شکل نمیگیرد. تناسباتی دارد هم در حوزه ادراک من، هم در حوزه عمل من. باور مهم است. اعتقاد باید تبدیل به یک مفهومی که با مفهومش با آشنایی ذهنی داریم. بله، رازقیت خدا به درد نمیخورد که این چیزی را حل نمیکند. با این توجه، در جامعه هم کار فرهنگی همین است که بتوانیم به افراد بفهمانیم که واقعاً به چه نیاز دارند و واقعاً رافع نیاز کیست.
خب، شما میبینید شیادها مثلاً میآیند، میگویند آقا! شما به مذاکره نیاز دارید. هنوز که هنوز است آن قَلتاقِ اعظم، دروغگوی بزرگ. هشت سال مملکت را فلج کرد و بدبخت کرد. همین تازگی برداشت، یکی دو روز پیش گفته: «اسم فلانی را مثلاً از رفقای ما آوردند دلار دو تومان کم شده، اگر آن یکی میرفت، پنج تومان کم میشد.» چقدر اینها وقاحت نشان میدهد که جامعه ما هنوز جای کار دارد. واقعاً اینهایی که هنوز با پررویی راحت میتوانند این حرفها را بزنند، جامعه هنوز به بلوغ نرسیده که زبان اینها را از حلقوم بکشد بیرون. هشت سال تجربه شده، باز هم هنوز دارند حرف مفت میزنند. رافع نیاز مذاکره نیست. رافع نیاز آمریکا نیست. رافع نیاز بدهبستان با آمریکا نیست. رفتوآمد با آمریکا نیست. نشستن و گپ زدن و با هم قدم زدن و عیدها به همدیگر ایمیل دادن و کادو فرستادن و اینها نیست. اینها رافع نیاز نیست. دست برداشتن از شعارهای ایدئولوژیک اساسی، به اسم مثلاً میانهروی، اینها رافع نیاز نیست. ما نتوانستیم همینها را خوب تفهیم بکنیم. اینها رافع نیاز نیست. اینها نسبت ندارد، اینها علیت ندارد، اینها سببیت ندارد. سببیتی در حل فلان مشکل تو ندارد. الان نسبت به بحث حجاب مثلاً نسبت به مباحث اقتصادی مثلاً. آنچه که از اسباب میپنداریم، آنچه که از اسباب واقعاً هست و سبب نمیپنداریم، اینها مشکلات ماست. نه! مشکلات توحیدی ماست. همش هم به توحید برمیگردد. همه مشکلات ما به توحید، به درک غلط ما از اسماءالله برمیگردد.
در حال بارگذاری نظرات...