‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
اگر دوستان عزیز سوالی، نکتهای، مطلبی، چیزی از جلسات قبل دارند، بفرمایند وگرنه شروع کنیم. خب، ما جلسه آخر در نجف را یاد بکنیم. واقعاً ایام طلایی و استثنایی را که در محضر امیرالمؤمنین بودیم و بنده قدر ندانستم. شما دوستان که الحمدلله استفاده کردید. ما از این فرصت طلایی استفاده نکردیم و با دست خالی برگشتیم.
آخرین جلسه این روایت دوم کافی شریف را با هم خواندیم در باب «حدوث عالم». در کتاب «توحید» مرحوم ملاصدرا توضیحاتی دارد درباره این حدیث که من متن حدیث را برایتان بگذارم. (شرح اصول کافی، صفحه ۱۹). میفرماید که: «کیف احتجب انک من اراک قدرت فی نفسک». از امیرالمؤمنین هم در بعضی از خطبههایشان هست. این بخش را توضیح میدهد. جناب ملاصدرا میفرماید که: «یرید ان ظهور الشیء علی الناس ای علی المشاعر والحواس».
خوب، در روایت فرمود که خدای متعال قدرتش را در جان تو به تو نشان داده است. یعنی چه؟ جناب صدرا میفرماید که منظور از اینکه چیزی ظهور میکند بر مردم، یعنی بر مشاعر و حواسشان ظاهر میشود؛ حالا یا به ظهور ذاتش یا به ظهور آثار و افعالش. (یک چیزی وقتی که خودش ظاهر بشود، یعنی مشاعر و حواس خود یک چیز را درک کند. آثار و افعالش را درک کند.)
ظهور خودش یا ظهور آثار و افعالش در مورد آن چیزی که ذاتش بخواهد ظهور پیدا کند، «لایکون الا لجسم مکیف بالکیفیات». فقط در مورد چیزی است که اگر ذات چیزی بخواهد ظاهر باشد، فقط جسمی است که مکیف شود به کیفیت محسوسه. این کیفیتهای مختلفی که حسیس (احساسات حسی) اینها را باید پیدا بکند؛ طول و عرض و ارتفاع و عمق و این چیزها را پیدا کند تا بشود درکش کرد. و خدای متعال جسم نیست، محسوس هم نیست؛ پس چطور میتواند با ذاتش بر مردم ظاهر شود در حالی که مردم اهل حواسند؟
پس چه فرمود؟ نکته اول اینکه اگر چیزی بخواهد محسوس باشد، یا با ذاتش محسوس است یا با آثار و افعالش. حالا خدای متعال جسم نیست، محسوس نیست، پس با ذاتش برای کسی حس نمیشود. مردم اهل حواسند، با حواس خمسه؛ و خدای متعال در حس نمیگنجد. پس ذات خدای متعال در حجاب است.
حالا روایت دیگری هم داریم توضیح میدهد چرا خدای متعال در حجاب است. این روایت فرمود خدا در حجاب نیست. روایت دیگری داریم که میفرماید خدا در حجاب هست. همین دو ساعته یعنی خدای متعال ذاتش در حجاب است. یک معنایش این است که ذات خدا در حجاب است. یک معنای دیگر هم این است که ادراک انسان نسبت به خدا بالفعل نیست، مثل این ادراکی که نسبت به موجودات دارد؛ یعنی التفات به صورت ثابت و بالفعل در افراد شکل نگرفته و نمیگیرد.
میشد خدا یک جوری همه را ملتفت به خودش کند؛ همانطور که همه ملتفت به خودشان هستند، ملتفت به نیاز غریزی و حیوانی و جسمی خودشان هستند، این نیاز به خدا و ادراک خدا را هم خدا میتوانست این شکلی غریزی کند. روایت دیگری داریم که توضیح داده این شکلی نیست. حالا انشاءالله عرض خواهم کرد.
این روایت فرمود خدا در حجاب نیست. آن روایت دیگر میگوید خدا در حجاب هست. و علت اینکه خدا در حجاب است چیست؟ خوب، خدا در حجاب نیست به چه معنا؟ توضیح میدهد. جناب ملاصدرا میفرماید که به معنای ظهور آثار و افعال خدا. از جهت آثار و افعالش ظاهر است. «الظهور من جهه الآثار فهو صحیح فی حق تعالی و الواقع». ظهور از جهت آثار از جانب خدای متعال صحیح است و از جانب او بر خلقش واقع شده است.
پس از آن جهتی که قدرتش را به ما نشان میدهد و فعلش را به ما نشان میدهد، از ما محجوب نشده است. فعل خدا برای ما ظاهر است، قدرت خدا و آثار خدا برای ما ظاهر است. حالا روایتی داریم میفرماید که: «اعرف الله بالله». خدا را با خدا بشناسید. یعنی چه خدا را با خدا؟ یکی از مواردش این است که با افعال خدا معرفت پیدا کنید به خدا، یا با اوصاف خدا معرفت پیدا کنید به خدا که حالا خود آن روایت جای بحث مفصلی دارد. در یک مقاله در مورد آن روایت نوشته شده. اگر فرصت بشود نکات مقاله را یک نوبت انشاءالله عرض بکنم.
خدا از جهت قدرت و فعلش از ما محجوب نیست، بلکه ظاهر است برای ما. «غایت آن چیزی که ممکن است از ظهور او بر ما تا وقتی که ما در این عالم هستیم و متعلق به این قوا و ابدان کثیفه عنصریه هستیم و قدرت او در ما احوال متقابله ماست.» دوستان، عبارات را یادداشت بکنید، خیلی این عبارات مهم است. الان اینجا ببینید. ملاحظه بفرمایید بخش را روی اینها و تک تک فکر بکنیم. اگر نکتهای، مطلبی، حاشیهای، مثالی، تذکری، هرچی داشتید، بفرمایید. خیلی جای گفتگو دارد این بحثها. «قدرته فینا احوالنا المتقابله».
خب، خدا را با قدرتش بشناسیم. قدرتش ظاهر است. قدرت ظاهر خدا در چیست؟ یک بخشش در این عالم است، در رفت و آمدها، در تحولات که خدا قدرتنمایی میکند. یک بخشیش در خود ماست که از واقعهای به ما نزدیکتر است. این احوال متقابله ما، قدرتنمایی خداست در ما. گرسنهایم، سیر میشیم. سیریم، گرسنه میشیم. خستهایم، از خستگی در میآییم. با نشاطیم، خسته میشیم. با انگیزهایم، بیانگیزه میشیم. بیانگیزهایم، با انگیزه میشیم. و همینطور. خیلی اینها جای فکر دارد. اتفاق خیلی عجیبی است. آنقدر که تکرار شده برای ما عادی شده و غافل شدیم ازش. خیلی اتفاق بزرگی است این تحولات. و انسان هم میبیند، از تویش در نمیتواند بیاید. هیچ کاری نمیتواند بکند. هم نسبت به این تغییر گریزی ندارد. نمیتواند خودش را در سیری نگه دارد. نمیتواند خودش را در نشاط نگه دارد. هم میبیند در اصل اینها چقدر ضعیف است و ذلیل است. هم توی هر موردی؛ یعنی وقتی که گرسنه میشود، در این گرسنگی مستقر است و نمیتواند از جانب خودش هیچ کاری نمیتواند بکند برای رفع گرسنگی. وقتی که غم پیدا میکند، هیچ کاری نمیتواند بکند برای رفع افسردگی. آنهایی که افسردهاند، هیچکدام افسردگی را دوست ندارند، افسردگی را نمیخواهند، نمیتوانند از افسردگی نجات پیدا کنند. آدمی که شاد است، نمیتواند شادی را برای خودش نگه دارد، مستقر بشود در شادی. اینها این رفت و آمدها خیلی اتفاق مهمی است. ما کمتر از این زاویه به بحثهای توحیدی پرداختیم. این خیلی جای گفتگو دارد.
خب، «احوالنا المتقابله و هیاتنا المتضاده». این هیئتهای متضاد ما، وضعیتهای متضاد. «من النشوع بعد العدم». بعد از عدم، وجود پیدا میکند. نبودیم و حالا هستیم. ما نبودیم. ما گاهی عمرمان از یک درخت کمتر است، از یک دفتر کمتر. یک دفتر برگ، دفتر کاغذی، گاهی صد سال، ۱۵۰ سال عمر یک کتاب، توی کتابخانه گاهی ۴۰۰ سال عمر دارد، ۳۰۰ سال عمر دارد، ۵۰۰ سال عمر دارد. نسخههای خطی را شما نگاه کنید، خیلی عجیب است. ما عمرمان از کاغذ کمتر است، از کتاب کمتر است، از یک لاکپشت کمتر. یکی از رفقا رفته بود تانزانیا، با یک لاکپشت سلفی گرفته بود. لاکپشت ۱۷۰ سالش بود. سنمان، عمرمان از یک لاکپشت کمتر است. این لاکپشت زمان مثلاً فتحعلیشاه قاجار، اواخر قاجار اینها، آنها را درک کرده بوده و همینطور مثلاً پهلوی.
ما نبودیم و اقرار میکنیم به اینکه نبودیم. زمان انقلاب نبودیم، زمان جنگ نبودیم، زمان شاه نبودیم، زمان کشف حجاب پهلوی. گوهرش این نبودنهای ما حاکی از ضعف ماست، حاکی از عجز ماست. خیلی مسئله مهمی است بهش توجه نمیکنیم. و خود همین سرمنشأ جهل ماست. نبودنهای ما حکایت از این میکند که ما نمیدانیم. این «نمیدانیم» بت ما را میشکند. الوهیت ما را میشکند، ربوبیت ما را میشکند. اختیار خودمان را دست خودمان نمیدهیم، دست فکر و تدبیر خودمان نمیدهیم. اقرار میکنیم به محدودیتهای خودمان.
این محدودیتها، خیلی! شما الان نگاه کنید، اصل داستان تو این قضیه حجاب، «زن، زندگی، آزادی»، عدم اقرار به محدودیت است. انسان میخواهد آزاد باشد، درک ندارد از اینکه این میل فطری او چه لوازمی دارد. این آزادی افتاده در مشت نفس، در مشت هوای نفس، غریزه. دیگر عقل فکر نمیکند، نمیفهمد تو محدودی. چون در وجودت محدودی، چون ابعاد وجودیت محدودیت دارد، آزادی توام به تبع این محدودیت وجودی، محدودیت پیدا میکند. به حسب این عالم مادی که درش هستی و آزادیت هم محدود است، محدودیت پیدا میکند. این عالم، عالم تضاد است. آزادی توام در تضاد قرار میگیرد، در تضاد منافع دیگران، در تضاد آزادی دیگران. این درک از محدودیت، کانّه یکی از ارکان اساسی برای ورود به دین است. یکی از ارکان روانی برای یک انسان متدین. یک واقعیت، یک حقیقت. انسان متدین به این شعور، به این بلوغ، به این ادراک رسیده است که محدودیتهای خودش را درک بکند، اذعان بکند.
نکته بسیار مهمی است. ما از اینجا باید وارد گفتگو بشویم. تا انسانی قبول نکند محدودیتهای خودش را، محدودیتهای این دنیا را، محدودیتهای وجودیاش را، محدودیت نسبت به آگاهیاش را، اقرار نکند، نمیشود با او در مورد خدا صحبت کرد، با او در مورد دین صحبت کرد. افسارگسیخته میشود، لجامگسیخته میشود. «یرید أن یفجر أمامه». این خیلی نکته مهم است.
پس ما نبودیم و حالا هستیم. تضاد دارد. نبودن و بودن است. مسبوق به نبودن. ما نبودیم. ما همین الانش هم نیستیم. همین الانش هم بودنمان محدود است. اگر نجفایم، قم نیستیم. اگر قمایم، نجف نیستیم. اگر فارسایم، لر نیستیم. اگر لرایم، ترک نیستیم. اگر جوانایم، پیر نیستیم. اگر پیرایم، جوان نیستیم. جوان از پیر سر در نمیآورد. کودک از جوان سر در نمیآورد. ببینید چقدر اینها جهل است، چقدر محدودیت. ما دائماً چیزهایی نیستیم. خوب نمیتوانیم در مورد آنها نظر بدهیم. ما جای دیگران نیستیم. مثلاً یک مرد از اوضاع زن خبر ندارد، زن از اوضاع مرد خبر ندارد. ما میخواهیم حکم صادر بکنیم. خیلی اینها عجیب استها. اینها به ربوبیت ختم میشود، اگر بتوانیم خوب روی اینها تمرکز کنیم، دقت بکنیم.
و انسانها، ولو همهشان با همدیگر جمع بشوند، میشود جمع محدودیتها. جمع اینها با همدیگر، اینها را نامحدود نمیکند. فقط نامحدود است که میتواند زمام محدود را دست بگیرد، منفعت و مصلحت محدود را تشخیص بدهد. محدود، محدود است. به حسب محدودیتهایش جهل دارد، ضعف دارد، ناتوانی دارد، ضعف در ادراک دارد. این ضعف در ادراک یکی از ارکان کلیدی است. خیلی مهم است. هر چقدر هم جلو برود، از این در نمیآید. تو هر وضعیتی؛ چون این ناپایدار است، هی تحول است. از این وضعیت به وضعیت دیگری. حالت جمع بین اینها پیدا نمیکند، اگر مثلاً تجربه پیدا میکند، دارد پیر میشود. پیر که میشود، باز جوانیاش را از دست میدهد. علم حضوری و اشرافی نسبت به یک جوان ندارد. آن طراوتهای جوانی را ندارد. امکانات یک جوان را ندارد. ممکن است که وضعیت ادراک قویتر شده به نسبت یک جوان. پیر شدنش ملازم با این است که آن امکانات جوان را هم از دست میدهد. دائماً ما در رفت و برگشتی نسبت به این از دست دادنها هستیم. خیلی عجیب است. ما فقط یک چیزمان مستقر است. یک چیزمان پابرجاست. یک چیزمان دوام دارد. آن هم از دست دادن است. خیلی عجیب است. این خیلی منطق بسیار فوقالعاده و حیرتانگیز است برای تعریف انسان و ورود به دین و ارتباط با خدا و دیدن خدا.
ما یک نداری برقرار، یک ناتوانی پایدار داریم. ما یک چیزمان فقط بقا دارد. آن هم نتوانستنمان است. آن هم از دست دادن است. آن هم نداشتن است. آن هم ندانستن است. فقط این را داریم. فقط این را از خودمان داریم. این مال خودمان است. خیلی عجیب استها. خیلی فوقالعاده است این منطق. این مال خودمان است. این، این برقرار است. این باقی است. این از ماست و به ماست. مال ماست و همیشه با ماست. از دست دادن دائم. چیزی را کسب نمیتوانیم بکنیم کسبش چون اگر کسبش از ما باشد، حدوثاً بقایش هم باید به ما باشد، در حالی که میبینیم، به عین میبینیم که بقای اینها از ما نیست.
فراموش میکنیم. اطلاعاتمان افزایش پیدا میکند. (یک افزایش اطلاعات به معنای ندانستن.) اطلاعاتمان کاهش پیدا میکند. فراموش میکنیم. فقط افزایش نیست. ما خیلی چیزها را فراموش میکنیم. اطلاعاتمان گاهی تضاد پیدا میکند. یک چیزهایی میدانیم و با چیزهای جدید مواجه میشویم که در تضاد با اطلاعات قبلی است. چرا سر دو راهی، چرا در تردید واقع میشویم؟ بخاطر اینکه اطلاعاتمان تضاد پیدا میکند. یک طرف قضیه را وجوهی دارد. مانده که با این ازدواج بکند یا نکند. دانشگاه یا حوزه. مثلاً فلان رشته برود یا فلان رشته. اینها همش حاکی از ندانستن ماست. حاکی از ضعف ماست. حاکی از ضعف عقل ماست. عادی شده اینها برای ما. طبیعی شده. غافل شدیم ازش. گاهی کمال میگیریم که مثلاً من چقدر قدرت اختیار دارم. این قدرت اختیار نیست. این جهل است. بله، البته بازگشت به قدرت اختیار هم دارد، ولی اولاً جهل است، ضعف است، ضعف در آگاهی، ضعف در تشخیص، ضعف در اراده است.
ناتوانی. «هیئت متضاد کبر بعد از صغر». بعد از اینکه کوچک است، بزرگ میشود. «قوت بعد از ضعف». ضعیف، قوی میشود و عکس. و ذلک «ضعف بعد از قوت». خیلی عجیب است. آدم تا سنین مثلاً ۴۰ سال و اینها، میبیند که هی این قوا دارد در او شکل میگیرد، رشد میکند، افزایش پیدا میکند. (آلبوم، الحمدلله نرسیدیم، ولی دین در آستانه است.) خب، خیلی فاصلهای از چهل سالگی که کسی عبور میکند، کمکم احساس میکند که فرسایش جلو چشمش میآید. حتی نسبت به مسائل علمی، نظری، عقلی، میبینی که حال مطالعه دیگر آنطور نیست. حال تحقیق دیگر آنطور نیست. این دارد به فرسایش میدهد. انرژیهای قوا، او، شنیدار او، عرض کنم که چشمش، گوشش، چشایی او، شامه او، اینها همه دارد ضعیف میشود. توان بدنی او. خوب اینها حاکی از این است که این انسان ناپایدار است. تحول است. این دگرگونی، جابهجایی در حرکت انسان، در حرکت- حرکت یعنی چیزهایی را از دست دادن و چیزهایی را به دست آوردن. انسانی که در حرکت است، دائماً دارد چیزهایی را از دست میدهد، چیزهایی را به دست میآورد. (حالا به حسب ماده اگر نگاه کنیم، خب خیلی محسوس است.) اتفاقاً برای آن کسی که انسان را مادی میپندارد، اتفاقاً او بهتر باید اقرار بکند، برای اینکه انسان در نظر او فقط همین است. انسان مادی بروزش بیشتر است در جهت اینکه دارد از دست میدهد، ضعفهایش بارزتر است.
تجردی انسان اگر کسی بخواهد نگاه بکند، آنجا باز جنبه کمالیاش غلبه دارد به جنبه نقصش. ولی جنبههای مادی را اگر کسی فقط بخواهد نگاه بکند، انسان مادی اتفاقاً بهتر اقرار میکند به ضعف انسان، به اینکه دائماً انسان برای رسیدن به چیزهایی، چیزهایی را رها کند، چیزهایی را از دست میدهد و این حرکت مادی، فرسایش خیلی بارزه، خیلی ظاهر است. این میشود اقرار به ضعف انسان. این مشهود میکند ضعف و عجز و نداری و ناتوانی انسان را.
و «صحه بعد از سقم» و عکس. بیمار، خوب میشود. خوب است، بیمار میشود. «رضا بعد الغضب». بعد از اینکه عصبانی است، رضایت پیدا میکند. خود این دو تا حال را اصلاً چرا کسی عصبانی میشود؟ غضب پیدا میکند. بعد از اینکه غضب کرده، چرا راضی میشود؟ تأمل بکنید. خیلی چیز عجیبی است. اساساً چرا ما غضب میکنیم و چرا راضی میشویم؟ باز بعد از اینکه راضیایم، چرا غضب میکنیم؟ تحولات درونی.
حالا یک بخشیش در خود این جابهجایی اینهاست. یک بخشیش هم در این است که چه کسی ما را از این به آن منتقل میکند؟ خود این انتقال که خود این انتقالش هم از ما نیست. اولاً چرا از وضعیت الف به وضعیت ب منتقل میشویم؟ از حال غضب. اصلاً چرا غضب میکنیم؟ وقتی با یک امر نامطلوب مواجه میشویم. امر نامطلوب یعنی چه؟ حکایت از نیاز میکند، حکایت از ضعف میکند. غضب بخاطر این است که ما چیزهایی را میخواستیم و بهش نرسیدیم. مثلاً من میخواهم بخوابم، یکی نمیگذارد، عصبانی میشوم. گرسنهام، غذایم را برمیدارد میرود، عصبانی میشوم.
رضا در مورد خدا همچین غذایی ما نداریم. این درست است که بعضی میگویند خدا چه نیازی دارد به اعمال ما؟ بله، از جهت اینکه ما فکر کنیم خدا با این اعمال ما خوشحال میشود یا با ترک اعمال ما ناراحت میشود، این را باید خوب جا انداخت. این حرف درستی است. اگر خدا را به واسطه این اعمال فکر کنیم که خوشحال میشود، خدا را محتاج داریم معرفی میکنیم.
رضا، رضایت خدا و غضب خدا از جنس رضایت و غضب ما نیست. رضای خدا رضای فعلی اوست. مطابقت فعلی است با فعلی. نه مطابقت حال اوست با فعلی. رضایت ما مطابقت حالمان است با فعلی؛ یعنی من درونم بر اساس تحولاتی که دارم، یک حال من مطابقت دارد با یک فعلی. یک حال من مطابقت ندارد با یک فعلی. این حال گرسنگی من مطابقت دارد با غذایی که شما به من میدهید، خوشحال میشوم. حال گرسنگی من مطابقت ندارد با غذایی که از من میدزدی، عصبانی میشوم. مطابقت فعلی است با حالی، حال درونی من. که اساساً من حالات دارم.
در مورد خدای متعال اصلاً حالات معنا ندارد. مُحَوِّلُ الْأَحْوَالِ. حالات را شکل میدهد. تحولات از جانب اوست. خودش تحول ندارد. مُحَوِّلِ غیرمتحول، تحول ایجاد میکند، ولی تحول در ذات او راه ندارد. غضب و رضایت خدای متعال از جنس ما نیست. اینطور نیستش که با حالی از او تناسب داشته باشد. نه با فعلی از او تناسب دارد. شما که سخاوتمندانه رفتار میکنی، این تناسب دارد با فعل سخاوتمندانه رفتار کردن خدا. این فعل با آن فعل تطبیق پیدا میکند. تطبیق با فعل، این میشود معنای رضایت الهی. تطبیق دارد، خوشایند است، خوشآمدن دارد. نه با حال خدای متعال، با فعل خدای متعال. خوشآمدن، اقبال، اقبال رو کردن، پذیرفتن، تشکر کردن. خدای متعال اسم «شکور» را دارد. خدا اقبال میکند، توجه میکند. همه اینها هم در مرتبه فعل، در مرتبه ذات خدای متعال نیست.
خوب، کسی خود را در معرض این فعل قرار میدهد. وقتی که رفتار خوبی انجام میدهد، خود را در معرض شاکران پاسخ دادن خدای متعال قرار میدهد. در معرض مثلاً رحمت فعلی خدای متعال قرار میدهد خودش را. این میشود رضایت خدای متعال. رضا و غضب در مورد ما.
لذا نکته مهمی است که ما در مورد اسماء و صفات الهی کامل باید از آنچه که در درون خودمان و با خودمان درک میکنیم خارج بشویم برای اینکه خدا را بشناسیم. این خیلی نکته کلیدی است. با احوالات درونی خودمان نباید تطبیق بدهیم اسماء و صفات الهی را. یکی از مشکلات بعضی از این اینستاگرامیها، شاخهای اینستا که اظهار نظر میکنند تو این بحثهای معارفی و اینها در مورد جهنم و بهشت و فلان و اینها. سوادی ندارند، لباس شدند. مشکل اینها همین است که بر اساس حالا انسانی میخواهند خدا را معرفی کنند. رحمت خدا را بر اساس عواطف انسانی میخواهند توضیح بدهند. عواطف انسانی همه حاکی از ضعف انسان است. حاکی از نقص انسان است. حاکی از تحولات درونی انسان است. اینها خیلی نکات کلیدی است. ما در اسماء و صفات الهی باید خدا را مبرا بدانیم از این احوالات انسانی، برای اینکه این احوالات انسانی حاکی از نقص است، حاکی از ضعف است، حاکی از عجز است. خوشمان میآید چون نیاز داریم. نیاز به محبت داریم، نیاز به توجه داریم. فقیریم، نداریم. بابت آنچه که نداریم نیاز داریم. کسانی که پر کنند خلأ ما را، وقتی پر میکنند خوشحال میشویم. وقتی پر نمیکنند، عصبانی میشویم. خب، این خودش حاکی از ضعف و عجز است. باز خود این جابهجایی است. خود این انتقال است. خوشحالی به بدحالی، از رضا به غضب، از غضب به رضا. چرا جابهجا میشویم؟ خود اینها ناپایدار است. آن وقتی هم که رفع نیازی میشود، نیاز من و سلطنت دارد؛ یعنی نیاز من پر نمیشود. نیاز من از بین نمیرود. نیاز من ذاتی من است. رفع نیاز من عارض میشود. رضا رنگش میپرد. ماشینها، این، چه میدانم، خانهها، در آفتاب میخورد رنگش میپرد. رنگِ عَرضِه! ذات است که میماند.
در حال بارگذاری نظرات...