توحید کاربردی

جلسه دوازدهم - بخش سوم

00:31:56
73

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
همه مشکلات ما به درک غلط ما از اسماءالله و به درک غلط ما از مقتضیات تجلی اسماءالله برمی‌گردد. این‌ها می‌شود «سنن الهی»؛ یعنی مقتضیات جلوه‌گری اسمای الهی. خدای متعال رافع نیاز گرسنگی شما است، ولی با سننی دستگاه هاضمه شما را خلق کرده است. دستگاه هاضمه را در شرایطی قرار داده که فرمان‌پذیری‌اش و رفع نیازش به‌واسطه دهان و دستگاه گوارش صورت می‌گیرد. آن دهان قواعدی دارد. زبان، دندان، گلوی شما تناسب‌سنجی باید بشود. خوراک شما با این‌ها تناسب داشته باشد. بعد خوراک شما به دستگاه گوارش و دستگاه هاضمه‌تان می‌رسد. همه این‌ها اگر اقتضائاتشان خوب مراعات شود، سنت الهی بر این است که گرسنگی را تبدیل به سیری می‌کند. این فعل خداست. این اسم «مُغنی» خدای متعال است. اسم «مُغنی» خدا با این شرایط بروز پیدا می‌کند.
آن چیزی که رافع نیاز جنسی شما است، هم همين است. لذا در سوره مبارکه نور تعبیر به «مغنی» می‌کند: در مسئله ازدواج «یُغْنِیهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ». بعد قاعده را گفته. گفته: «با این قواعد اگر پیش بیایید، من رفع نیاز می‌کنم. من اسم مغنی را جلوه می‌دهم.» خب، خیلی از ازدواج‌های ما مظهر اسم مغنی نیست. این خیلی نکته کلیدی است. خیلی‌ها به آن توجه نمی‌کنند. مثلاً، قرآن گفته: «لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا» (برای اینکه به واسطه آن آرامش یابید.) آرامش می‌آورد؛ ولی سکونت‌بخشی خدای متعال قواعدی دارد. به‌خودی‌خود هر ازدواجی لزوماً موجب سکونت و تسکین نفس نمی‌شود. قوانین دارد. این‌ها سنن الهی است. این که عرض می‌کنم-بحث جلسه اولی که فکر می‌کنم با هم گفتگو کردیم، نکاتی عرض شد- بحث سنن الهی، خیلی جایش خالی است. این از حلقه‌های کلیدی بحث‌های اعتقادی ماست. اصلاً نیست تو بحث‌های کلامی.
خدا رفع نیاز می‌کند. اسماء خدا رافع نیاز است، ولی به مرتبه فعل که می‌خواهد برسد، اسما می‌خواهد تجلی بکند، قابلیت می‌خواهد، فعل قابلیت می‌خواهد، فعل مقابل می‌خواهد، مقتضی می‌خواهد، شرایط می‌خواهد، رفع مانع می‌خواهد. موانع اگر باشد، اسم جلوه نمی‌کند. مقتضی اگر نباشد، اسم جلوه نمی‌کند؛ یا ممکن است اسم جلوه کند، اما به کمالش جلوه نمی‌کند؛ یا ممکن است یک اسم جلوه کند، ولی این اسم به همراه فلان اسم دیگر است که نیاز تو را برطرف می‌کند. مثلاً: شافی به همراه رازق. بعد مثلاً بر فرض شافی به همراه هادی. ممکن است یک اسم فقط جلوه بکند، آن یکی اسم جلوه نکند. خیلی وقت‌ها یک اسم جلوه نمی‌کند به خاطر ولایت اسم دیگر بر این اسم. این‌ها را خوب دقت بکن.
حالا وارد بحث‌های اسم، بحث اسم‌الله خودش یک فصل جداگانه است. مثلاً شما انسانی هستی که با اسم «هادی» خدای متعال ارتباط برقرار کردی. اسم «هادی» برایت جلوه کرده. الآن بیمار شدی. هرچقدر هم که دعا می‌کنی، هرچقدر هم که دارو می‌خوری، اسم «شافی» برایت جلوه نمی‌کند. اتفاقاً اینجا اسم «شافی» به امر اسم «هادی» است که جلوه نمی‌کند. اسم «هادی» ولایت دارد بر اسم «شافی»؛ چون اسما بین خودشان دوباره ارتباطاتی است. بعضی اسما امام بعضی اسمای دیگر. اسم «هادی» جزو آن اسماست. اسم «هادی» امامت دارد بر اسم «شافی». به همین دلیل اسم «شافی» برایت جلوه نمی‌کند. البته اسم «شافی» جلوه می‌کند و جلوه کرده. ابعاد دیگری را، جاهای دیگری را که ممکن است نسبت به آن ادراک نداشته باشی، الان جاهای دیگری را دارد شفا می‌دهد، مخصوصاً شفای روحی در تو ایجاد می‌کند، شفای قلب دارد ایجاد می‌کند، انقطاعت دارد بیشتر می‌شود، اضطرارت دارد بیشتر می‌شود، ارتباطت با خدا دارد قوی‌تر می‌شود، بیماری‌های اخلاقی دارد درمان پیدا می‌کند. تو منتظری که اسم «شافی» الان اینجا این تبلت را خوب کند، آن سرطانت را خوب کند، ایدزت را خوب کند. یک عزیزی پیام دادند، گرفتار شدند. پرستار بیمارستان به این بیماری گرفتار شده. خیلی خدا به حق امیرالمؤمنین، همه بیماران اسلام به حق این ساعات، این امشب شب میلاد امام حسن مجتبی است، ان‌شاءالله به عنایت کریم اهل‌بیت، امام مجتبی، همه بیماران اسلام خوب بشوند. این عزیزم که درخواست کرده بود، چرا با آب امام حسین خوب بشود. هم خودش ایدز گرفته، هم همسرش ایدز گرفته. بنده خدا می‌گوید: «نه آرایشگاه می‌توانم بروم، نه دندانپزشکی می‌توانم بروم. به هیچ‌کس هیچی نمی‌توانم بگویم. همه در مورد من قضاوت می‌کنند.» مادری بسیار مؤمن از طریق بیمار، به خاطر کار توی بیمارستان، دچار این بیماری شده. به اضطرار رسیده. اسم «شافی» چرا جلوه نمی‌کند؟ اسم «هادی» جلوه کرده. اسم «هادی» دارد کار می‌کند. اسم «شافی» هم دارد کار می‌کند در نیازهای عمیق‌تر و باطنی‌تر تو و ضروری‌تر تو دارد کار می‌کند. این خیلی قشنگ است. ببین اصلاً نگاه ما نسبت به خدا و ارتباطمان با خدا عوض می‌شود.
هر نیازی با اسم اسامی خدای متعال در برابر این نیاز برطرف می‌شود. حتی خیلی از این اسامی بدون خواست ما دارد کار می‌کند، بدون درک ما. «یا من یأتی من سئله، یا من لم یسئله، و من لم یعرف». بعضی وقت‌ها می‌خواهیم و عطا می‌کند. بعضی وقت‌ها نمی‌خواهیم و عطا می‌کند. بعضی وقت‌ها اصلاً نمی‌شناسیم او را. مگر غیرمسلمان‌ها، مگر کافرها، مگر ملحدان، مگر بی‌دین‌ها مریض نمی‌شوند؟ مگر خوب نمی‌شوند؟ اسم «شافی» برای آن‌ها هم هست که حالا اصطلاحاً رحمت رحمانی و رحمت رحیمی گاهی به این‌ها گفته می‌شود. شافی رحمانی دارد کار می‌کند. شافی رحیمی اقتضائات خودش را دارد. الان اینجا این عزیزی که یک انسان وارسته، مؤمن، پرهیزگاری که مثلاً مبتلا به ایدز شده و درمان نمی‌شود. خب، اینجا شافی رحمانی به‌حسب ظاهر جلوه ندارد، شافی رحیمی دارد برایش کار می‌کند و مخفیانه و آن‌جوری که نمی‌داند، به انقطاع رسیده، به اضطرار رسیده، دل از دنیا کنده. بزرگ‌ترین مرض و درد همین دل بستن به دنیاست. نفاق شرک اکبر است به قول امیرالمؤمنین. ضلالت شرک غایت نفاق. این‌ها بزرگ‌ترین بیماری‌هاست. خدای متعال دارد این را شفا می‌دهد با رحمت رحیمی؛ ولی حواس‌مان نیست. غافل هستیم. این خدایی است که دائماً با ماست. این خداست که دائماً دارد رفع نیاز می‌کند. در این تحولات دائماً تحول به دست اوست. این جابه‌جایی‌ها از اوست. تغییرات از اوست. همه و توی این فقرها و نیازها می‌شود او را دید. توی فقرها و نیازها به او نیاز می‌آورد. انسان دست به او دراز می‌کند.
لذا اگر کسی را بخواهد از خود دور کند، کسی است که دیگر محروم شده به خاطر کار خودش، به خاطر اقتضائات خودش از نعمت هدایت، از عنایات خاص خدا. خدای متعال کاری می‌کند که او دیگر اصلاً متوجه نیازهای خودش نشود. سنت استدراج مثلاً اسمش را می‌شود گذاشت. «فتحنا علیهم ابواب کل شی». کامل دیگر رفع نیاز از او می‌کند و درک نیاز را در او می‌خشکاند. درک نیاز را در او می‌خشاند. رفع نیازی که با خشکانیدن درک نیاز باشد، این غضب الهی است، این مطلوبیت اصلاً ندارد، این رحمت خدا نیست. رفع نیازی که با درک نیاز باشد، این رحمت خداست. این می‌شود شاکر. این انسان شاکر است که هرچه بیشتر رفع نیاز از او می‌شود، درک نیازش بیشتر می‌شود. خیلی کلیدی است نکات. این عبد خالص خداست. پس خدای متعال دو مدل رفع نیاز می‌کند. یک مدل: رفع نیاز با درک نیاز. این برای مؤمنین است، برای خوبان است، برای اولیای خودش است. یک مدل: رفع نیاز با خشکاندن درک نیاز. این در مورد طاغوتیان است، این در مورد دشمنان است، این در مورد کفار است. نیاز را هم در واقع آنجا از آن‌ها رفع نکرده. یک سطح رویین از نیاز فقط رفع شده که حالا از آن تعبیر می‌شود رحمت رحمانیه. نیازهای حقیقی واقعی و عمیق این‌ها رفع نشده؛ برای اینکه درکی نبوده، برای اینکه درخواستی نبوده. او آن نیازهای عمیق را درخواست بدون درخواست برآورده نمی‌شود، بدون اقتضا برآورده نمی‌شود، بدون طلب و نیاز جدی برآورده نمی‌شود. خب، این کافر که اصلاً درکی از آن نداشته که بخواهد درخواستی داشته باشد که بخواهد برآورده بشود. او تا ابد تو آن فقر و گرفتاری و ضعف می‌ماند و این معنای عذاب الهی است. برای عذاب الهی. عذاب الهی این است: کسی در نیازی می‌ماند خودش. خدای متعال نیاز او را برطرف می‌کند، ولی رفع نیاز نمی‌کند چون رفع نیاز هم نمی‌کند، واسطه عمل خود آن شخص است، خود او نخواسته.
پس اینجا آن بحث رابطه اراده ما با اراده خدا در فسخ عزائم هم-که سؤال دوستان بود- فهمیده می‌شود. جایگاه ما جایگاه فاعلیت نیست. اراده ما اراده‌ای برای فاعلیت نیست، اراده‌ای برای قابلیت است. ما چیزی جز خواستن نیستیم. چیزی جز نیاز نیست. اراده ما همین درک نیاز ماست. همین خواستن رفع نیاز ماست. این اراده ماست. این اراده با آن اراده در فسخ عزائم هیچ تزاحمی ندارد، هیچ مانعیتی ندارد، بلکه کاملاً اراده به این اراده وابسته است؛ چون در مرتبه فعل خدای متعال است، این اراده ما هم فقط مقتضی است در مورد فعل خدا. این اراده ما نقشی ندارد در کمالات و صفات خدای متعال. این اراده ما فقط در جاری شدن فعل خدا تناسب ایجاد می‌کند، قابلیت ایجاد می‌کند. آن اسما می‌خواهد جلوه بکند در مرتبه فعل قابلیت. بعد از جان، آن قابلیت همین خواستن ماست، همین اراده ماست، همین مواجه شدن ماست. در پرتو این نور و این اسم قرار گرفتن ماست. در برابر این اسم ایستادن ماست. برای دریافت دست دراز کردن ماست. برای بهره‌مندی می‌شود این اسم، نمی‌شود این اراده ما. پس اراده ما ربطی با فسخ عزائم به آن معنا ندارد. آن اراده خدای متعال تام است. خدا نیاز را به ما داده است، چه بخواهیم چه نخواهیم. حالا روایت‌های دیگر هم هست که در این زمینه می‌خوانید ان‌شاءالله. خدا نیاز را به ما داده، چه بخواهیم چه نخواهیم. رفع بسیاری از نیازها هم می‌کند، چه بخواهیم چه نخواهیم. رفع یک سری نیازهای دیگر از ما می‌کند به شرط اینکه بخواهیم. این هم مرحله سوم.
مرحله چهارم گاهی در این چیزی که در مرحله سوم گفته شد، ما می‌خواهیم ولی نمی‌شود. این چطور می‌شود؟ دوستان روشن است تا الان؟ این‌ها که گفتم حواست جمع بود؟ خدا در ما نیاز ایجاد کرده، چه بخواهیم چه نخواهیم. بسیاری از این نیازها را-این یک. دو: بسیاری از این نیازها را رفع می‌کند، چه بخواهیم چه نخواهیم. ببینید این «چه بخواهیم چه نخواهیم» اینجا گذاشتم. این فسخ عزائم یکیش اینجا بود. «چه بخواهیم چه نخواهیم». رفع یک سری از این نیازها را می‌خواهیم و می‌شود. رفع یک سری از این نیازها را نمی‌خواهیم و می‌شود. و رفع بعضی از این نیازها را می‌خواهیم و نمی‌شود. این در مرحله دوم اینجا خواست ما دخالتی نداشت. اینجا اراده ما دخالتی ندارد. این می‌شود همان تقدیر الهی که اصلاً ما بخواهیم و نخواهیم، تقدیر تو این قضایا دخالتی دارد. نقش ما دخالت به درد نمی‌خورد شب. که چند شب دیگر به شب قدر داریم می‌رسیم. ما اینجا نقشی نداریم توی اینکه مرد باشیم یا زن باشیم مثلاً، زیاد عمر کنیم، کم عمر کنیم. در تقدیر کلانش، در لوح محفوظ، آن سنی که برای ما نوشته‌اند، ما نقش تو آن نداریم. البته بعدها تو آن مرحله سوم نقش پیدا می‌کنیم. اعمال ما تو آن مرحله سوم نقش پیدا می‌کند. توی مرحله دوم نقشی ندارد. توی مرحله سوم که دریافت‌های خاص ما باشد، آن اجل معلق و اجل منجز ما. ما یک اجل منجز داریم، اجل مسمّا داریم، یک اجل معلق داریم. تمام این‌ها به قول این برنامه‌نویس‌ها، (if) «ایفْ» است. «زنه». اگر سپس، اگر سپس، اگر سپس. جمله‌شرطی است. جمله‌شرطی. برنامه نوشتن. اگر روزه گرفت، این‌جور. اگر نگرفت، آن‌جور. اگر رفت مسجد سهله نماز خواند، سی سال به عمرش افزوده می‌شود. اگر نماز نخواند هفته بعد بمیرد. اگر رحم کرد دو هفته بعد می‌رود. اگر قطع رحم کرد یک ساعت دیگر بمیرد. اگر صدقه داد سی سال دیگر عمر می‌کند. این‌ها را همین‌جور هی به صورت شرطی برای من نوشتند. اراده ما اینجا نقش دارد. اراده ما اینجا نقش دارد. نقشش هم به نحو قابلیت است نه به نحو فاعلیت. در دریافت نه در کنش. ما چیزی را در مورد متعال تغییر نمی‌دهیم. ما فعالیتی نسبت به خدا نداریم. ما فعالیتی حتی نسبت به فعل خدا نداریم. فاعلیت تام مال فعل خداست. ما فقط زمینه دریافتمان را عوض می‌کنیم. یعنی آخرش اجل آن همین است. مرگم حتمی است. آخرش می‌میریم. و خدای متعال یک عمر قطعی هم برای ما نوشته، مثلاً هفتاد سال. این هفتاد سال با چه کیفیتی بمیریم؟ با چه نوسانی بمیریم؟ هم مرگ چطور باشد؟ هم طول این عمر چطور باشد؟ هفتاد سالی که هفتاد سال را پر کنیم یا هفتاد سالی که با اولین دست‌انداز تمام کند؟ مثلاً در سی سالگی بمیریم. کدامش؟ ما تو این‌ها نقش داریم. خب، اینجاها می‌خواهیم و نمی‌شود. این‌ها چیست؟ این «می‌خواهیم و نمی‌شود». نشدنش، خوب دقت بکنید، خوب دقت. اینجا فسخ عزائم. نشدنش هم به خودمان برمی‌گردد. اینجا می‌خواهی و نمی‌شود. می‌خواهیم صدقه بدهیم، نمی‌شود. حالا یک وقتی صدقه بیرونی شرایطش پیش نمی‌آید. خودمان را از ما قبول می‌کند، به عنوان یک وقت خاص. نه، یک کاری را می‌خواهیم، مثلاً می‌خواهیم طلایی بشویم، نمی‌شود. مثلاً یک وقت واقعاً شرایطش پیش نمی‌آید. امشب فسخ عزائم مرحله دوم. یک وقت از جهت کمال جنبه‌های کمالی قضیه عالم شدن، درس خواندن، این‌ها برای ما پیش نمی‌آید. این مانعیتش از خودمان است. اگر جنبه کمالی دارد و ما مانع شدیم، یعنی می‌خواهیم و نمی‌شود کمالی را می‌خواهیم، خود کمال، خود کمال را می‌خواهیم و نمی‌شود. نشدنش به ما برمی‌گردد. یک وقت طلبه شدن، خب آنجا به تغذیه بخشش، به تقدیر الهی برمی‌گردد. خود طلبگی چون طلبگی که به ذات معلوم نیست کمال باشد. می‌تواند کمال باشد، می‌تواند نباشد. خب، یک فسخ عزائم اینجا داریم. «می‌خواهیم و نمی‌شود» حکم تقدیر الهی برمی‌گردد. تقدیر خدا حاکم است. یک جنبه کمال داریم. می‌خواهیم و نمی‌شود. می‌خواهیم عارف بشویم، نمی‌شود. می‌خواهیم نماز شب‌خوان بشویم، نمی‌شود. اینی که نمی‌شود، اگر یک وقت هست واقعاً کسی درگیر بیمار مشکل فلانی است، بیماری افتاده تو بستر بیماری، اصلاً نمی‌تواند بیدار شود، نمی‌تواند بلند شود. این یک جنبه‌اش تقدیر الهی است. یک جنبه‌اش همانی که می‌خواهد را خدا بهش داد. ثوابش را بهش دادن. ولی یک وقت هست ما دوست داریم عالم بشویم، نمی‌شود. این دیگر برمی‌گردد به همت ما. «نمی‌شود» اینجا دیگر خودمانیم. این دیگر فسخ عزائم نیست. این را دیگر نمی‌شود به خدا نسبت داد. این از ماست. این مشکلش از ماست. نشدنش از ماست.
نقش ماست. نقش ما هم در دریافت؛ یعنی خدای متعال عطا کرده، ما حال نداریم دریافت بکنیم. خدا فعالیتش تا هست. خدا کمال را بخشیده. خدا به همه ماها علم عنایت کرده، معرفت عنایت کرده. ما دریافت نمی‌کنیم. ما خودمان را در مقابلش قرار نمی‌دهیم برای دریافت. ما نمی‌رویم از حسابمان برداریم. به حساب همه ما واریز کرده معرفت را، توحید را، عنایت را، فیض را، رحمت خاصه را، هدایت خاصه را. خدا هدایت خاصه را نصیب همه کرده: «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ». اینجاست که شکر و کفر ما دخالت دارد. یا دریافت می‌کنیم یا بی‌محلی می‌کنی. اگر نداریم به خاطر دریافت نکردنمان است. این می‌شود مرحله چهارم.
خب، اگر سؤالی نیست، من چند دقیقه دیگر بحث را ادامه بدهم و بقیه‌اش ان‌شاءالله باشد برای نوبت دیگری. اگر سؤالی دوستان دارند: چگونه تفریح کنیم بین این دو را که فسخ عزائم است یا کار خودمان؟ آن جنبه‌های تقدیری قضیه که لزوماً هم کمال نیست، آن فسخ عزائم به خدا نسبت داده می‌شود. البته اینور هم فسخ عزائم هست که می‌خواهی و نمی‌شود. این فسخ عزائمی که، ببین، فسخ عزائم دو بعد دارد: یکی جنبه کمال خدا، قدرت خدا. یکی جنبه ضعف ما. تو هر فسخ عزیمتی این دو تا هست. هم قدرت‌نمایی خداست هم ضعف‌نمایی انسان. بعضی فسخ عزائم‌ها خِیر است و جنبه قدرت خدا غلبه دارد و کمال الهی. بعضی فسخ عزائم‌ها نقص است، شرّ است. این به انسان نسبت داده می‌شود. جنبه نقص انسان غلبه کرده. آنی هم که می‌خواهد عالم بشود و نمی‌شود، می‌خواهد نماز شب بخواند و نمی‌شود، این هم فسخ عزائم است. اینجا هم «عرفت الله بفسخ العزائم» معنی پیدا می‌کند. اینجا می‌شود خدا را شناخت ولی خدا را بشناسم به ضعف خودم، به ناتوانی خودم، به اشکال و ایراد از جانب خودم. جاهای دیگر هم یک کسی مثلاً فرض بفرمایید که می‌خواستیم مثلاً تو خیابان برویم، فسخ عزائم شده، نرفتیم. از یک تصادف حتمی نجات پیدا کردیم. از پرواز جا ماندیم، از سقوط هواپیما نجات پیدا کردیم. این هم فسخ عزائم است ولی این جنبه قدرت خدا غلبه دارد. جنبه کمال خدا غلبه دارد. مُحیی بودن خدا مثلاً، رازق توش جلوه‌گر است. آنجا عقوبت خدا جلوه‌گر است توی این فسخ عزائم این شکلی. گفت: آقا من نماز شب می‌خواهم بخوانم، نمی‌توانم. حضرت فرمود: «قیدتک ذنوبک». گناهان تو، دست و پایت را بسته. این عقوبت است. این هم فعل خداست. این عقوبت خداست. یا فرمود در روز گناه کردی، در روز دروغ گفتی، محروم شدی از نماز شب. این هم فسخ عزائم است ولی فسخ عزائمی است که به من نسبت داده می‌شود. اصل فسخ عزائم از خداست. خدا را می‌شود اینجا شناخت ولی این جنبه نقصش چون غالب است، جنبه شرش چون غالب است. فسخ عزائمی شد که از یک خیر محروم شدند. اگر فسخ عزائمی شود که به یک خیر برسم، این هم فسخ عزائمش از خداست هم نتیجه فسخ عزائم و آن حرکت به مقصد از خداست. ولی آن وقتی که در فسخ عزائم از یک خیری محروم می‌شوند، به شرّ می‌رسند، فسخ عزائمش از خداست ولی عامل فسخ عزائم و نتیجه فسخ عزائم به من نسبت داده می‌شود. روشن شد آقا؟
یک چند خط دیگر من عبارات ملاصدرا را بخوانم و رفع زحمت کنیم. ادامه عبارات ملاصدرا: «و رضا بعد الغضب و عکس الی غیر ذلک من الحالات النفسانیه و الانفعالات القلبیه.» این‌ها انفعالات قلبی است. انفعال. پس ما فاعل نیستیم. ما منفعل‌ایم. ما دائماً از این حال به آن حال در حال انفعال‌ایم. دائماً این علامت نقصمان است، علامت ضعف‌مان است، علامت فقر و نیازمان است، علامت عجزمان است. خب این انفعالات قلبیه‌ای که امام علیه‌السلام شمرده، «مما لیست بقدره العبد اختیاره» چیزهایی که به قدرت و اختیار عبد نیست. «و لا یملک لنفسه شیئاً من ذلک». برای خودش مالک چیزی از این‌ها نیست. «فیشتهی و ینفر کرهاً و یرغب و یرهب جبراً». یک وقت‌هایی اشتها دارد. یک وقت‌هایی نفرت دارد. یک وقتی نسبت به اشتها کراهت دارد که چرا من خوشم می‌آید؟ چرا می‌خواهم؟ مثلاً الان چرا نباید گرسنه باشم؟ مثلاً از این ناراحت است که چرا گرسنه است. یک وقت‌هایی نفرت دارد و از این نفرت کراهت دارد. یک وقت‌هایی یک چیزی را می‌خواهد بدون اینکه خوشش بیاید. یک وقت‌هایی یک چیزی را نمی‌خواهد بدون اینکه خوشش بیاید. یعنی یک وقت‌هایی در طلب یک چیزی مجبور است. یک وقتی در فرار از یک چیزی مجبور است. یک وقت‌هایی رغبت جبری دارد. یک وقت‌هایی رهبت جبری دارد. به زور دنبال یک چیزی می‌رود. یا وقتی به زور از یک چیزی فرار می‌کند. «یرجو و ییأس اضطراراً». یک وقت‌هایی اضطراراً امید دارد. یک وقت‌هایی اضطراراً یأس. نمی‌خواهد امید داشته باشد، مجبور است. نمی‌خواهد ناامید بشود، مجبور است. کارش پیش کسی لنگ است. گیر افتاده. نمی‌خواهد کارش به این لنگ باشد. مجبور است. یک وقتی می‌خواهد که فلانی مثلاً رافع نیاز او باشد. بگو کاری ازش برنمی‌آید. مجبور است که از این ناامید باشد. «یسهُو و یَمرض و یَصُحّ و یَسخَطُ و یَرضَی». حالش خوب است یا بیمار. حالا می‌خواهد خوشش بیاید یا نیاید. ممکن است از این بیماری، از این صحت الان امتحان دارد. دوست دارد مریض باشد. از این امتحان بیفتد. حالش خوب است. برنامه کاری لازمی دارد. دوست دارد که حالش خوب باشد، سلامت باشد، به آن کار برسد. مریض شده. در اختیار خودش نیست. «و یَعيش و یَموت». دیگر مهم‌تر از همه این‌ها مرگ است دیگر. یعنی تو این قضیه دیگر واضح‌ترین چیز در نشان دادن فقر و ضعف و ناتوانی و عجز و نیاز ما مرگ است. واضح‌ترینش این است. چه بخواهیم چه نخواهیم. دوست داشته باشیم یا بدمان بیاید. آماده باشیم یا آماده نباشیم. «لا یَملِكُ لِنَفسِهِ نَفعاً و لا ضَرّاً و لا مَوتاً و لا حَیاتاً». نسبت به نفسش مالک نفعی خودش برای خودش منفعتی را نمی‌تواند جلب کند. خودش برای خودش ضرری را نمی‌تواند دفع کند. «و لا مَوتاً و لا حَیاتاً و لا نُشوراً». نه مالک مرگ است و نه زندگی و نه «نشور». که آیه سه سوره فرقان این‌ها باز نکات دیگری دارد.
پارگرافم بخوانم بعد تمام کنم. «بل قد یکون بأن یعلم الشیء و بعد نسبت به آن جاهل باشد». چقدر مسائل بوده ما تو مدرسه یاد گرفتیم ولی یادمان نمی‌آید. یا اصلاً نه تنها یادمان نمی‌آید، بلکه علم تبدیل به جهل شده. یعنی اگر الان دوباره با مسئله مواجه بشویم، اصلاً نمی‌دانیم. خیلی از مسائل ریاضی بنده الان تقریباً بیست سال است از ریاضی دورم. البته اواخر این اواخر یک مقداری دوباره با ریاضی ارتباط برقرار کردیم ولی از خیلی از مسائل ریاضی، فیزیک، شیمی این‌ها دورم. المپیادی بودم موقعی که مدرسه بودیم. الان اکثر آن مسائل اگر شما جلو من بنویسی، نمی‌توانم جواب بدهم. علم من تبدیل به جهل شده. فقط تبدیل به این نیست که اگر دو کلمه بگویی یادم بیاید، یاد بگیرم. پس فقط فراموشی نیست. جهل است. «و یرید أن یذکر». می‌خواهد یک چیزی یادش بماند. چقدر پیش آمده برایمان. «و یرید أن ینسی الشیء فیغفَل». می‌خواهد یک چیزی فراموش کند. نمی‌تواند. غافل ازش نمی‌شود. دوست دارد ازش غافل بشود از یک چیزی، نمی‌تواند. صحنه تصادف مثلاً. فلان قضیه. فلان کسی که بهش بدی کرده. می‌خواهد فراموش کند، نمی‌تواند. «یرید أن یَصرف قلبه إلی ما یُهِمُّه فی عودِ الوث یعنی وساوس و اوهام با استمرار في الافکار». یک وقت‌هایی دچار وسوسه می‌شود، اوهام، خطورات. می‌خواهد قلبش را منصرف از این‌ها کند، نمی‌تواند. «فلا یملک قلبه». قلبش مالک قلبش نیست. «بِلا نفسه». جانش مالک جانش نیست. خودش مالک خودش نیست. «فی إشتَهاءِ الشیءِ فربّما یَکون هَلاکُهُ فیه». به یک چیزی اشتها دارد. چه‌بسا هلاکتش در آن است. دوست دارد مشهور بشود. دوست دارد پولدار بشود. چه‌بسا همان عامل بدبختی است. از یک چیزی خوشش نمی‌آید و «یکون حَیاتُه». فکر کنی رفقا مثال‌های ملموس و عینی پیدا کنید. صد. این‌ها را می‌شود به عنوان مدخل بحث گفت. برای ورود به بحث توحیدی از اینجا می‌شود شروع کرد. با همین قشر نوجوان. با مثال‌های فراوانی که برای عموم می‌شود آورد. به خودمان بفهمانیم چقدر ما اشتباه می‌کنیم. چقدر نمی‌دانیم. چقدر خطا می‌رویم. چه چیزهایی بود تو زندگی که فکر می‌کردیم وقتی بهش برسی، مشکلاتمان حل می‌شود. درست می‌شود. خوب است. این را می‌خواهیم. با برجام مشکلاتمان حل می‌شود. بدتر. فکر کردی مثلاً با رفتن به سوریه مشکلاتمان بیشتر می‌شود، کمتر. چقدر اشتباه می‌کرد. به یک چیزی اشتها داریم، موجب بدبختی است. از یک چیزی بدمان می‌آید، حیاتمان درش است. «یستلّذُّ الأطعِمه و یَکون بَاعِثاً هَلاکه». از غذا خوشش می‌آید و باعث هلاکتش می‌شود. «و یستبشِعُ الأَدویَه». و یک تنفر دارد. ممکن است مثلاً خودش را کنار می‌کشد از یک سری ادویه، از ادویه به معنای دارو، دَوا. از یک سری داروها بدش می‌آید. بچه از آمپولش، آمپول بدش می‌آید. خیرش تو همین آمپول است. بچه از بستنی خوشش می‌آید. شرش به آن بستنی است. نمی‌دانم، همان بستنی است که التهاب گلوی او را بیشتر می‌کند. همین آمپول است که او را درمان می‌کند. خطاهای ماست. خب، تا اینجایش را داشته باشیم. ان‌شاءالله برای نوبت بعد دوباره باز رفقا وقتی را هماهنگ کنیم و خدمت دوستان باشیم. خب، خدا به همه شما خیر بدهد ان‌شاءالله. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات توحید کاربردی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00