توحید کاربردی

جلسه سیزدهم - بخش اول

00:31:50
75

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین. صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
تسلیت عرض می‌کنیم ضربت خوردن مول الموحدین، امیرالمؤمنین، صلوات الله و سلام علیه، را محضر آقا و مولا حضرت بقیه الله الاعظم ارواحنا فداه و همه مؤمنین و مسلمین. و ان‌شاءالله که توجهات خاص امیرالمؤمنین علیه السلام شامل همه ما باشد. ان‌شاءالله که نور توحید بر قلب همگی ما بتابد.
بحثی که خدمت دوستان داشتیم، از خود نجف و محضر امیرالمؤمنین علیه السلام آغاز شد و اکنون ایام شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام این بحث را داریم ادامه می‌دهیم. این بحث در نجف آغاز شد، به قم رسید و حالا به مشهد امام رضا علیه السلام رسیده و در محضر امام رضا علیه السلام این بحث را ادامه می‌دهیم. ان‌شاءالله که عنایات و توجهات و نظرات معصومین سلام الله علیهم اجمعین شامل حال همه ما بشود و ان‌شاءالله که هدایت خاص اهل بیت شامل حالمان بشود.
آخرین عبارتی که از شرح اصول کافی ملاصدرا خواندیم، خاطرتان هست؛ آنجا بودیم که گفت: «قلبش مالک قلبش نیست، مالک نفسش نیست.» پیدایش کنم. ادامه کلام جناب ملاصدرا در جلد ۳، صفحه ۲۰ شرح اصول کافی می‌فرماید که: «و بالجمله لایزال یرد علی نفسه التی هی اقرب شیء الیه الاحوال و العوارض من غیر اختیار له فی جلبها و دفعها.»
دائماً در نفس او، هر کسی، هر انسانی در درون خودش، در درون جان خودش، که این جان خودش نزدیک‌ترین چیز بهش است؛ دیگر ما از جان خودمان که به خودمان نزدیک‌تر چیزی را احساس نمی‌کنیم. از جانمان که این‌طور خودمان را بهش نزدیک می‌بینیم، در همین جانمان، بین خودمان و خودمان می‌بینیم، انگار یک کسی دارد تحولات ایجاد می‌کند، بدون اراده من. باید در درون خودم باشم؛ دیگر از من که به من کسی نزدیک‌تر نیست، کسی فاصله نیست بین من و خودم. همه‌ اشخاص بیرون از من‌اند. همه از من دورند؛ شما و ایکس و ایگرگ و طلافروش و خواننده و رقاص و دزد و این‌ها همه بیرون از من‌اند. یک سری کارهایی را انجام می‌دهند؛ حالم خوب می‌شود، خوشم می‌آید. یک سری کارهایی را انجام می‌دهند؛ حالم بد می‌شود، بدم می‌آید. خب این‌ها تأثیراتی است که من از بیرون خودم می‌پذیرم.
یک وقتی هم بدون هیچ عامل خارجی، یکهو از درون حالم بد می‌شود. یکهو دچار تشویش می‌شوم. یکهو پریشان می‌شوم. یکهو دچار ترس می‌شوم. یکهو حالم خوب می‌شود، خوشحال می‌شوم، امیدوار می‌شوم، انگیزه پیدا می‌کنم. هیچ‌ کسی هم از بیرون نقشی ندارد. گاهی می‌بینم خودم هم از درون نقشی ندارم. ناگهان دچار یک استرسی می‌شوم از درون که خودم به خودم ندادم. ناگهان دچار نشاطی از درون می‌شوم که می‌بینم خودم به خودم ندادم. احوالات من تغییر پیدا می‌کند. به من حالات مختلفی دست می‌دهد بدون اینکه خودم اراده داشته باشم، نه در جلبش، نه در دفعش. نه خودم این حال را آوردم، نه خودم این حال را بردم. هم در آوردنش، هم در بردنش؛ تو دو تایش انسان می‌بیند کاره‌ای نیست.
بعضی وقت‌ها غم یکهو تو آدم می‌افتد، افسردگی تو آدم می‌افتد. نمی‌دانم از کجاست؟ کسی از بیرون ایجاد نکرده، خودم هم به خودم ندادم. یا اگر خودم به خودم داده باشم، فرض بفرمایید که خودم با خودم حرف‌های ناامیدکننده زدم، دچار تشویش شدم، حالا می‌خواهم خودم از خودم این تشویش را دور کنم، می‌بینم نمی‌توانم. خب مگر خودم به خودم غم ندادم؟ چرا حالا خودم نمی‌توانم از خودم غم را بگیرم؟ یا خودم به خودم امید دادم؛ اگر جایی خودم به خودم امید دادم، چطور الان نمی‌توانم خودم به خودم امید بدهم؟ انسان می‌بیند حالا چه چیزی دارد که دست خودش نیست، نقشی تو این‌ها ندارد. در خودش این حالات را احساس می‌کند، می‌بیند در او حالات وارد می‌شود بدون اینکه من نقش داشته باشم. این می‌شود عالم غیب. عالم غیب از اینجا اثبات می‌شود. عالم دیگری هست از من به من نزدیک‌تر، بین خودم و خودم حائل و امور من، آنجاست در دست قدرت آن عالم است. هنوز حرفی از خدا هم نیست؛ فقط انسان پی می‌برد به یک عالم دیگری. اصلاً حرف جزای اعمال و معاد و این‌ها هم نیست. از خود خود انسان به عالم غیب منتقل می‌شود.
این یادم می‌رود. شما همین فراموشی و هوشیاری را فقط نگاه کنید، چقدر اتفاق عجیبی است. انسان فراموش می‌کند، خیلی اتفاق عجیبی است. یادش می‌آید، فراموش می‌کند، یک سری چیزها یادش نمی‌آید، یک سری چیزها را فراموش نمی‌کند. روی همین کمی تمرکز کنید، خیلی چیز عجیبی است. دائماً در حال تغییر است این حال ما. ما الان نسبت به رفقایمان، نسبت به دوستانمان، سؤالی که پرسیدید: چرا می‌گوییم حسی داریم که بدون علت خارجی در ما ایجاد شده؟ الان همین فراموشی و تذکر است. انسان یک چیزی را واقعاً فراموش می‌کند؛ علت خارجیش چیست؟ خیلی هم به خودش توجه می‌دهد. آقا من ساعت ۵ فلان جا باشم، یادم نرود، یادم نرود. از خانه بیرون رفتم، فلان چیز را برم به فلانی برسانم، یادم نرود. این را به فلانی بگویم، یادم نرود. این را بخرم، یادم نرود. وقتی دارم فلان چیز را می‌خرم بگویم که فلان چیز هم روش بده. ده بار هم به خودش می‌گوید، به این و آن هم می‌سپارد که به این یادآوری کنم. پیش نیامده برایتان تا حالا؟ آخر هم یادش می‌رود. سر وقت قضیه یادش می‌رود. تجربه داشتید دیگر همچین چیزی را تا به حال؟ قطعاً همه تجربه کرده‌اند. خب این الان عامل خارجی‌اش چیست؟
آقا سعید، اگر تایپ وقت‌گیر است برایتان، می‌توانیم صحبت بکنیم. مشکلی ندارد.
استاد: سلام. سلام علیکم و رحمة الله. وقتتان بخیر.
در رابطه با فراموشی. در رابطه با فراموشی، آنجایی که حضرت موسی و ماهی را قرآن می‌گوید که شیطان باعث فراموشی آن شد، به این ذهنم این رسید که خب پس فسخ عزائم چی می‌شود؟ اگر شیطان قدرت دارد که آدم را وادار به فراموشی کند... حالا وارد آن بحث الان نمی‌خواهد بشویم. من الان که داشتم این را می‌گفتم، همش به یاد این آیات بودم: «و ما أنسانی إلا الشیطان». خود بنده الان همش داشتم به این آیات توجه می‌کردم.
اولاً شیطان خودش یک امر غیبی و ملکوتی است؛ این نکته اول. نکته دوم که حالا این نیاز به بحث مفصلی دارد: اگر شیطان را هم قبول بکنیم، عالم غیب را قبول کردیم، عالم ملکوت را قبول کردیم. البته شیطان از ملکوت است، ملکوت سفلا. این یک نکته.
نکته دوم، البته نیاز به بحث مفصلی دارد، سر جای دیگری باید ازش بحث بشود، آن هم این است که در امور ملکوتی و رویدادهای عالم که این رویدادها عنوان «شر» بهش نسبت داده می‌شود، خیر مستقیم به خدای متعال نسبت داده می‌شود. به واسطه شیطان به خدا نسبت داده می‌شود؛ یعنی شر مستقیم به خدا نسبت داده نمی‌شود. امور شر به شیطان نسبت داده می‌شود، ولی خود شیطان هم تام در کنشگری او خدای متعال است: «انا ارسلنا الشیاطین الی الکافرین تأزهم ازّا.» کار شیطان هم خدای متعال است. فقط من می‌فرستم شیاطین را، من ارسال می‌کنم. سلطنت شیطان را هم خدا بهش می‌دهد. خدا می‌گوید: «و اجلب علیهم بخیلک و رجلک و شاطرهم فی الاموال و الاولاد و عِدَهم»؛ این کارها را که اورم خدا بهش داده. فاعل آن هم خداست.
فسخ عزائم یک بخشیش به شیطان نسبت داده می‌شود. آن فسخ عزائمی که جنبه شر داشتن؛ عزیمتی بوده، عزمی بوده که خوب بوده، باید نگهش می‌داشته. حالا فراموش کرده، غافل شده و از یک خیری محروم شده. فسخ عزائمی که انسان از یک وضعیت خوبی در یک وضعیت بدی قرار می‌گیرد، این انتقال به شیطان نسبت داده می‌شود. هرچند که همین هم که به شیطان نسبت داده می‌شود، این هم کار خداست، این هم سنت الهی است، این هم همه کارش خداست. ولی استناد مستقیم به خدا داده نمی‌شود.
این یک فصلی از بحث است که ما نمی‌رسیم تو این جلسات در موردش صحبت بکنیم؛ آن هم بحث نسبت شرور به خدای متعال است در افعال الهی. معنای شر و جایگاه شر باید معلوم بشود. در اسماء و صفات الهی که شر راه ندارد؛ در افعال الهی باید بحث شر جایگاهش کجاست. «من شر ما خلق.» شُرّ، او هم تازه خود خلق شر توش نیست. خلق به تنهایی شر نیست، بلکه تو شره. یعنی شر به مخلوق نسبت داده می‌شود و نیاز به یک بحثی دارد. به هر حال این هم که به شیطان نسبت داده می‌شود، به معنای این نیستش که فاعلش خدای نیست. انسان فقر خودش را همین جا هم می‌بیند.
خب، حالا درخواست من از آقا سید همین بود که الان این فراموشی را انسان می‌بیند. هیچ عامل خارجی باعث این فراموشی من نشد. بعضی وقت‌ها همه جمع می‌شوند، حواس من را از یک چیزی پرت می‌کنند. نمی‌توانم یک مادری بچه‌اش را از دست داده، هر کار می‌کنند حواس این پرت بشود. یا یک بچه‌ای، برای شما شاید پیش آمده باشد، حالا شما آن‌هایی که بچه ندارید شاید خیلی تجربه نکرده باشید؛ بچه کوچک یک چیزی را می‌خواهد. هر کار می‌کنی حواسش را پرت کنی نمی‌شود. می‌گوید بستنی می‌خواهم. می‌گویی آنجا را نگاه کن درخت است، آن پیشی را نگاه کن، آنجا را فلان چیز را نگاه کن. بیا گوشی بگیر. گوشی هم می‌گیرد، غافل نمی‌شود. هر کار می‌کنی نمی‌توانی حواسش را پرت بکنی.
حالا فرمودید که شاید اگر فرد تمرکز کافی داشت فراموش نمی‌کرد. همین تمرکز کافی داشتن را چطور شده که این نمی‌تواند الان تمرکز کافی داشته باشد؟ چرا تمرکز کافی‌اش رفت؟ معلوم می‌شود که تمرکز کافی از خودش نیست. به خودش نیست. فاعل این تمرکز کافی او نیست. او استقلال در این تمرکز ندارد. نکته‌اش تو همین است. یا شدت علاقه باعث شده باشد. آن شدت علاقه هم دوباره همین را می‌رساند. اصلاً علاقه یعنی چی؟ علاقه یعنی چی؟ اولاً هر فراموشی و تذکری لزوماً از علاقه نیست. ثانیاً همین علاقه اگر خوب تحلیل بشود، انسان می‌بیند که به خیلی چیزها علاقه دارد و می‌خواهد علاقه نداشته باشد. به خیلی چیزها علاقه ندارد و می‌خواهد علاقه داشته باشد. همین علاقه را هم خودمان در خودمان نمی‌توانیم و خودمان از خودمان نمی‌توانیم دفع کنیم. علاقه‌مان هم به خودمان نیست.
یک کسی خیلی دوست دارد درس بخواند، ولی نمی‌تواند. هم نمی‌تواند درس بخواند، هم خیلی دوست دارد درس خواندن را؛ یعنی دوست دارد که دوست داشته باشد، ولی هر کار می‌کند نمی‌تواند علاقه‌مند بشود. ندیده‌اید تا حالا از این جور موارد؟ خیلی دوست دارند به یک چیزی علاقه‌مند باشند، ولی نمی‌توانند که علاقه‌مند باشند. دیدید همچین چیزی را؟ در خودتان همچین چیزی را می‌یابید؟ احساس کرده‌اید تا حالا؟ تجربه سابقه دارد برایتان؟
همان احساس نیاز کافی نداشتن. احساس نیاز اگر برویم که اصلاً باز بحث عوض می‌شود. می‌فرمایید که این علاقه ندارد، شاید احساس نیاز کافی ندارد. احساس نیاز که اولاً درش نیاز است، درش خود نیاز کامل است. حرف از نیاز. این یک بخش است. آن احساس نیاز به معنای ادراک و تعقل هم اگر باشد، پس چرا تعقل نکرده؟ این یا برمی‌گردد به شناخت کم که این می‌شود جهل، یا برمی‌گردد به عدم استفاده از عقل خودش که این هم دوباره نقص است. خلاصه همه چیز به نقص برمی‌گردد. همه چیز به نداری ما برمی‌گردد.
حالا یک عبارتی از علامه طباطبایی هست، این جلسه شاید فرصت نشود بخوانم. فردا ان‌شاءالله اگر فرصت بشود برایتان بخوانم. علامه در المیزان می‌فرماید که هر نقصی حکایت از کمالی می‌کند. باید بحث بشود و از نقص ما به کمال خداوند پی می‌بریم. این برهان که تا به حال بحث کردیم، برهان فسخ عزائم در واقع همین است دیگر؛ به صورت حضوری و مشهود ما را از نقصمان به کمال او منتقل می‌کند. هر چقدر این حالات درونیمان را واکاوی می‌کنیم، می‌شکافیم و می‌زنیم، چیزی جز نقص در خودمان نمی‌بینیم. چیزی جز ناپایداری در خودمان نمی‌بینیم. تحول در درون ما، این تحول جابه‌جایی است، حرکت. حرکت در حق خودمان، در حق ذات خودمان، اندرونی شخصیت و حالات خودمان و قلب خودمان و ادراکات حضوری خودمان، ما این تحولات را می‌یابیم و می‌بینیم که توی نگه داشتن و بردن این‌ها نقشی نداریم. نه آمدنش دست ماست، نه رفتنش. نه تنها دست ما نیست آمدن و رفتنش، بلکه آن وقتی هم که می‌خواهیم بیاید، نمی‌آید. آن وقتی که می‌خواهیم نیاید، می‌آید. آن وقتی که می‌خواهیم برود، نمی‌رود. آن وقتی که می‌خواهیم نرود، می‌رود. همین چهار تا حالت بهش توجه داشته باشیم، خیلی امر عجیبی است. همین بحث توجه، تذکر، نسیان، یکی از عجایب خلقت است. اینکه فراموش می‌کنیم یک چیزهایی را. گاهی آدم فراموش می‌کند، خودش تعجب می‌کند از این فراموش کردن که چه امر مهمی با این همه اهمیت بود.
حالا فرمودید احساس نیاز. گاهی انسان مسئله‌ای که به شدت بهش نیاز دارد را فراموش می‌کند. گاهی چیزهایی که به شدت بهش تعلق دارد را فراموش می‌کند، بچه‌اش را. گاهی آدم بچه‌اش را فراموش می‌کند. دیگر اموری در خودمان می‌بینیم از این فراموشی. همان غذای حضرت موسی و یوشع که آقای صابری اشاره کردند، آن داستان خودش داستان عجیبی است که این‌ها اصلاً دوتایی با همدیگر راه افتاده بودند. از شهر زده بودند بیرون، کیلومترها پیاده‌روی کرده بودند. علامتشان هم به این بود که هر جایی که از توی این زنبیل، این ماهی مرده پرید تو آب و زنده شد، محل قرار است.
خب مسئله به این مهمی، با همچین شدت نیازی، این همه هم برایش زحمت کشیده‌اند، این همه مسیر پیاده‌روی. همه حواسشان هم به این نشانه است. اصلاً همین است که بگویند آقا هر وقت گوشی زنگ خورد، همه حواست به گوشیت باشد. هر وقت تک خورد، مثلاً هر جا گوشی زنگ خورد همانجا وایسا. همه حواس این‌ها به ماهی بود و اینکه کی از آب می‌پرد. نقطه پایان این سفر آنجا بود. این‌ها خسته و کوفته کلی راه آمده‌اند. تو همان داستان هم که حالا با فرض من شاهد تاریخی، با آن همه توجه و تمرکز به اینکه یک وقتی این ماهی نپرد که محل قرارمان همان ماهی است، این‌ها رسیدند به دریا و ماهی پرید تو آب. و دید یوشع این را. نه اینکه غافل باشد از دیدنش؛ نکته مهمی است ها. نه اینکه حواسش نبود که ببیند ماهی می‌پرد یا نه، حواسش بود و دید که ماهی پرید تو آب. یادش رفت به موسی بگوید. خیلی چیز عجیبی است. فراموش کرد به موسی بگوید که اینجا ماهی پرید تو آب و این‌ها کلی حرکت کردند و رفتند. بعد از ساعاتی که حضرت موسی خسته بود، گرسنه بود، به یوشع فرمود که: «آتنا غداءنا لقد لقینا من سفرنا هذا نصبا». غذا بیاور. خیلی خسته شدیم. آنجا یکهو یاد یوشع افتاد.
خب از این موارد ما زیاد داریم. انسان چیزی به ذهنش نمی‌رسد. یک حرفی را، یک مطلبی را، یک کاری را بارها هم خوانده، بارها هم یاد گرفته، بارها هم با خودش مرور کرده که اگر فلان قضیه واقع شد، فلان کار را بکنم، می‌بیند که نه، یادش می‌رود. خیلی وقت‌ها می‌خواهیم یک سری چیزها را فراموش کنیم. یکی بهمان خیانت کرده، یکی بهمان ظلم کرده، یکی یک حرف بدی زده، نمی‌توانیم. یک کسی یک کار بدی کرده، بارها بعدش محبت کرده، آن کار بدش را نمی‌توانیم فراموش کنیم. امور عجیبی است.
البته حالا به قول شما، بعضی از این‌ها که نمی‌توانیم فراموش کنیم به خاطر اینکه نمی‌خواهیم فراموش کنیم. حالا من به آن «نمی‌خواهیم»ها کار ندارم، ولی یک وقت‌هایی هم واقعاً می‌خواهیم. واقعاً می‌خواهیم فراموش کنیم، نمی‌توانیم. دختری با یک پسری (حالا مثال خیلی ملموس می‌گویم که این دیگر خیلی کامل واضح است)، یک دختری با یک پسر یک مدتی بودند. مثلاً پسر کات کرد. این دختره نمی‌تواند پسره را فراموش کند. گاهی سال‌ها گذشته، تو این مشاوره‌ها و صحبت‌ها و این‌ها موارد عجیب و غریبی دیده می‌شود. مثلاً پنج سال گذشته، باز هم دختره نمی‌تواند پسره را فراموش کند. نه تنها ... یعنی نه اینکه نخواهد، می‌خواهد، دوست دارد که فراموشش کند. این از درون قلبش مشکل را دارد. نکته خیلی مهمی است. باید به این مسئله توجه کرد که چطور این‌طوری می‌شود؟ برای چی؟ از کجا نشأت می‌گیرد؟
من نسبت به علاقه‌های خودم حتی نمی‌توانم کنشگری داشته باشم. علاقه را نمی‌توانم از قلبم بیرون کنم. این دختر علاقه این پسر را از قلبش بیرون کند، نمی‌تواند. حالا این‌ها اگر خیر است به خدا نسبت داده می‌شود، اگر شر است به شیطان نسبت داده می‌شود. ولی به هر حال هر چه که هست به عالم غیب نسبت داده می‌شود. از حوزه اختیار ما بیرون است. از حوزه اراده ما و توانایی ما بیرون است. در حوزه‌ای است که ما تحت تدبیم، تحت قدرتیم، تحت حاکمیتیم. و به تعبیری تحت جبریم، تحت جباریتیم. تو مشتیم. حالا خیر و شرش باید نسبت‌سنجی بشود نسبت به خودمان و سعادتمان، نسبت به اسماء و صفات الهی که این‌ها بر اساس اسماء جمالیه خداست یا اسماء جلالیه خداست. رحمت خداست یا عقوبت خداست. اگر رحمت خدا باشد خیر است، اگر عقوبت خدا باشد شر است. گاهی این علاقه عقوبت خداست. تو روایت داریم در مورد عشق، می‌فرماید که: «دل‌هایی که از یاد خدا غافل می‌شوند، خدا این‌ها را عقوبت می‌کند با عشق.» باز خود هجران عقوبت عشق است چون عاشق فلانی شدی. باز خدا عقوبتت می‌کند به هجران. چون خدا را فراموش کردی، خدا عقوبتت می‌کند به عشق فلانی. باز چون عاشق فلانی شدی، خدا عقوبتت می‌کند به هجران که همه این‌ها دست قدرت خدای متعال است.
و باز تو خود این جزادهی، اصل این خیر است. اصل این نظام جزا و عقوبت خیر است، رحمت است، خیر است. اصل بودن شیطان خیر و ضروری است در عالم. بحث شیطان یکی از بحث‌های مهم اعتقادی است که متأسفانه جایش در بحث‌های کلامی ما خالی است، کم است. شیطان، حضورش برای این عالم ضروری است. صددرصد لازم و صددرصد خیر است، صددرصد رحمت. ولی خود شیطان شر است. هر کاری که می‌کند شر است.
مثال بنده زیاد عرض کردم: معلم وقتی که دارد آزمون می‌گیرد، شما کنکور که دادید، مثلاً فرض کنید که صد تا سؤال به شما دادند تو کنکور. خب صد تا سؤال صد تا جواب درست دارد، ولی جلوی شما چهار تا گزینه گذاشته‌اند. سه تا از این گزینه‌ها قطعاً غلط است. اصلاً در این شکی ندارید، تردیدی ندارید. هیچ جایی به این تردید نمی‌خوردید که آقا دو تا گزینه درست باشد. قطعاً یک دانه گزینه درست است. قطعاً سه تا گزینه باطل است. خب، برای چی آن استاد حکیم، آن آزمون‌گیرنده حکیم و دانا آمده مخصوصاً، عمداً سه تا گزینه غلط گذاشته تو این آزمون شما؟ برای چی این کار را کرده؟ این کار خیر است یا شر؟ این کار حکمت است یا جهل؟ این کار عاقلانه است یا سفیهانه است؟ درست است یا غلط است؟ ولی آن گزینه‌ها چی؟ گزینه‌ها درست است یا غلط است؟ سه تا گزینه قطعاً غلط است، ولی گذاشتن این سه تا گزینه قطعاً درست است و خودش هم تابع نظام جزا و عقوبت الهی. گذاشتنش یک بخشیش تابع جزا و عقوبت الهی است. یک بخش هم تابع امتحان و افتنان الهی. خدا با شیطان ماها را محک می‌زند و هر کی که حرف شیطان را گوش می‌کند و آسیب می‌بیند، جزای کار خودش است، جزای حرف گوش ندادن خودش است، جزای دقت نکردن و اهتمام نورزیدن خودش است، همت نداشتن خودش است. که البته همان اهتمام داشتنه، حواس جمع کردن، همانش هم انسان در خودش استقلال ندارد. همانش هم از خداست. و اگر جایی هم حواسش را نسبت به شیطان جمع کرد، این رحمتی از جانب خداست. اگر جایی حواسش را نسبت به شیطان پرت شد، این عقوبتی از جانب خداست.
ببینید، خیلی لطیف و دقیق است ها. هی تو وسط جبر تفویض حرکت کردن. «لا جبر و لا تفویض» دقیقاً از همین جاست. ما موظفیم به اینکه حواس‌مان را جمع کنیم، در عین حال از خودمان هم توانی نداریم برای اینکه حواس‌مان را جمع کنیم. ما مکلفیم به توجه به خدای متعال، ذکر به خدای متعال: «فاذکروا الله ذکراً کثیراً.» «فاذکرونی أذکرکم.» ما مأموریم به اینکه ذکر داشته باشیم. اگر هیچ اختیاری نداشتیم، مأموریت پیدا نمی‌کرد. اگر جبر کامل باشد، دستور معنا ندارد. به کسی که کاملاً تحت جبر دیگری است که دستور نمی‌دهند، فرمان نمی‌دهند. فرمان معنا ندارد. عقوبت معنا ندارد. عقوبت بعد فرمان، معنا ندارد. عصیان معنا ندارد. عقوبت معنا ندارد. بابت جی می‌خواهد گوش من را بتاباند؟ برای چه می‌خواهد من را بزند؟ اصلاً معنا ندارد. وقتی کسی نسبت به چیزی، وقتی یک چیزی مجبور است نسبت به چیز دیگری مجبور است. الان این عقربه ساعت نسبت به آن ساختاری که دارد، آن آرمیچری که دارد تو این کار می‌کند، این تحت جبر اوست. هیچ وقت آن آرمیچر معنا ندارد که بخواهد این عقربه را عقوبت بکند. اگر کار نکرد، آرمیچر دستور نداده، باتری ضعیف است. اگر آن آرمیچر کار بکند، «الا و بالا» و عقربه کار می‌کند، اگر عقربه سر جایش باشد، قطعاتش باشد. تا وقتی آن آرمیچر می‌چرخد که این عقربه می‌چرخد. جبر کاملاً عقوبت معنا ندارد. دستور معنا ندارد. عصیان معنا ندارد. معنا ندارد که آرمیچر به عقربه دستور بدهد. معنا ندارد که عقربه از آرمیچر عصیان کند، سرپیچی کند.
مثال آرمیچر را اگر دوباره عرض بنده این بود که آرمیچر نسبت به عقربه ساعت، چون عقربه اصلاً حرکت عقربه کاملاً تحت جبر آن آرمیچر است. اصلاً خود آن آرمیچر می‌چرخد، کی می‌چرخد؟
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات توحید کاربردی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00