توحید کاربردی

جلسه سیزدهم - بخش سوم

00:32:06
76

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
اینجا نسبتی که به خدا داده می‌شود، می‌گوییم: «خدا این گناه را در من ایجاد کرد.» این عقوبت است، این اضلال ــ به قول علامه طباطبایی ــ اضلال ابتدایی نیست، اضلال جزایی است. اینجا من وادار به گناه شده‌ام. وادار به گناه شدن؛ نمی‌خواستم گناه کنم و گناه کردم. فسخ عزایم شد؛ ولی این وادار شدنبه جبر نبود، به جبر کامل نبود. وادار شدنبه قاعده بود، به جباریت بود، ولی به جبر نبود. به قاعده بود، به حکم بود، به سنت بود. من الان اینجا اضلال شدم، گمراه شدم، به ضلالت افتادم؛ ولی ضلالت، ضلالت ابتدایی نبود. علامه طباطبایی تعبیر می‌کنند به «ضلالت ابتدایی» و «ضلالت جزایی». خدای متعال من را اضلال کرد. «خدا مُضِل است؛ یُضِلُّ مَن یَشاء، یَهدی مَن یَشاء.» هرکه را بخواهد هدایت می‌کند، هرکه را بخواهد گمراه می‌کند؛ ولی این ضلالتی که خدا ایجاد می‌کند، ضلالت ابتدایی نیست. ضلالت ابتدایی می‌شود آن جبر به آن معنا که گفتیم که در خدا راه ندارد؛ ظلم است، ضلالت ابتدایی ظلم است. ولی این ضلالت جزایی است. کاری کردم که خودم را در معرض این ضلالت قرار دادم. جوری که اقتضا داشت برای این ضلالت. کاری کردم که گم شدم. کاری کردم که نه، گم شدم فقط گم شدن نیست؛ کاری کردم که گمم کرد. این گم کردن هم قواعد اوست.
نکته بعدی این است که او بین من و کارم حاضر است. او از من و کارم جدا نیست. اگر از من و کارم جدا باشد، آفل می‌شود دیگر. رب نیست، محدود می‌شود، غیر من می‌شود، از من جدا می‌شود. از من اگر جدا شد، محدود می‌شود. اگر قرار است نامحدود باشد، همه وجود باشد، همه هستی باشد، همه خیر باشد، همه حضور باشد، افول نداشته باشد، باید با من حاضر باشد. باید بین من و کارهایم حاضر باشد. باید بین من و تصمیماتم حاضر باشد. باید بین من و خواسته‌هایم حاضر باشد. باید بین من و ادراکاتم حاضر باشد. هر کدامش که نباشد ــ او محدود می‌شود ــ هرجایش که نباشد، او محدود می‌شود، غافل می‌شود و دیگر رب نمی‌شود. حالا مهندسی معکوس این، این می‌شود که آن کسی که بین من و ادراکاتم است، او رب است. آن کسی که بین من و تصمیماتم آنجا هم هست، او رب است. رب آنی است که آنجا هم آنی که آنجا هست، او رب است، او اله است، او خداست. همه‌جا باید باشد، حتی بین من و خودم، حتی بین من و حالاتم، حتی بین من و تصمیماتم، حتی بین من و ادراکاتم. این یک طرف. از آن طرف، آنی که بین من و ادراکاتم هست، او رب است. آنی که بین من و تصمیماتم هست، او رب است، او خداست.
نکته دوم، نکته سوم، «بل‌الوجدان به‌الضروره» به علم حضوری می‌یابم که بین من و ادراکاتم، یکی دیگر هست. من «فعّالٌ مایشاء» نیستم نسبت به آنچه می‌خواهم، نسبت به آنچه می‌فهمم، نسبت به حالاتم. بین خودم و خودم، یک چیزی حائل است، یک چیزی واسطه است، یک چیزی فاصله است. من یک خودِ یکپارچه نیستم. من خودِ منقطع‌ام. من خودِ برش‌خورده‌ام. من از تو سوراخم، من اجوفم، من حفره دارم، من از تو حفره دارم. یک چیزی پُرم کرده. من توپر نیستم، توپر نیستم. این بادکنک از این نوسان بادش می‌فهمد که بادش از خودش نیست. فرض کنید یک بادکنکی شعور دارد و خودش را که نگاه می‌کند، می‌بیند باد تویش است و این از این بادی که در خودش می‌بیند، احساس می‌کند که بادش از خودش است. چه‌شکلی باید به این بادکنک فهماند که این، این باد نیست و این باد را از خودش ندارد؟ با این نوسان. این یک روز بادش زیاد است، یک روز بادش کم است. این از این تحول و جابه‌جایی می‌فهمد که از خودش نیست. بادش کم می‌شود، بادش زیاد می‌شود. اگر خودش به خودش توجه کند، می‌بیند بین خودش و بادش حائل است. بین خودش و این باد، یکی دیگر هست. می‌بیند که خودم نیستم. می‌بیند این باد از من نیست. لازم نیست در مرحله اول بفهمد که این از کیست. برای قدم اولش لازم نیست. قدم اول این است که بفهمد از خودش نیست. بعد دیگر حالا باید راه بیفتد ببیند که او کیست، او را بشناسد، صفاتش را بشناسد، افعالش را بشناسد. از اینجا راه می‌افتد. از اینجا اصلاً انگیزه پیدا می‌کند که برود او را بشناسد. نکته‌ای که عرض می‌کردیم جلسات اول که اصلاً چرا باید رفت خداشناسی کرد؟ این یکی از جواب‌هایش این است. یکی از راه‌هایش این است که کسی را وادار به این کند که برود خدا را بشناسد. همین است که انسان دوست دارد با حق آشنا بشود. انسان هر چیزی را به حقیقتش را دوست دارد.
شما الان ــ بنده مدت‌هاست ماشینم خراب است ــ دیگر توی جاده دچار مشکلاتی شدیم و الان هم ماشینمان تعمیرگاه است. آمدیم دیگر با یک بدبختی، الحمدلله خدا را شکر مشهد و داستان‌هایی داریم. حالا داستان مفصلی برای ما پیش آمد، مرگ را جلو چشممان هم دیدیم. داستان مرگ هم رفتیم توی جاده و خدمتتان عرض کنم که مشکلی حالا البته توی جاده که اتفاقی افتاد، چیزی رفت زیر ماشین، حالا یک قضیه‌ای دارد. بعد خدمتتان عرض کنم که یک شبانه‌روز خود موتور ماشین و این جوش آوردن ماشین و این‌ها. الان تقریباً یک سال بنده درگیرم. انواع و اقسام کارها را انجام داده‌ام. انواع و اقسام کار انجام داده‌ام یعنی هر کاری که لازم بود روی ماشین انجام دادم، درست نشد. این جوش می‌آورد. واشرسرسیلندر می‌چسباند. هر قطعه‌ای که ربط دارد برای جوش آوردن ماشین، از ترموستات، از نمی‌دانم فیلتر بنزین، از چی، از باتری، از فلان، از فلان، از رادیاتور، چی چی چی چی چی چی مال گاز فلان، همه این‌ها عوض شده، جابه‌جا شده، خریده شده، درست نشد.
بنده واقعاً دوست دارم با علت حقیقی این مشکل آشنا بشوم. بروم علت اصلی را پیدا کنم. همه دوست داریم علت اصلی را پیدا کنیم. اگر ماشینمان خراب شد، علت اصلی خرابی ماشین را پیدا کنیم. حقیقت یعنی این، میل به حقیقت یعنی این. علت‌های فرعی، جزء العله را نمی‌خواهیم. علت‌های تقلبی را نمی‌خواهیم. علت اصلی را می‌خواهیم. می‌خواهیم از آنجا درست شود. به او برسم. الان بنده اگر به علت اصلی خرابی ماشینم برسم، می‌توانم ماشینم را تعمیر کنم. چرا ماشین من تعمیر نمی‌شود؟ چون علت اصلیش کشف نشده. علت‌های فرعی کشف می‌شود. علت‌های جزئی کشف می‌شود. علت تامه کشف نشد. خب، همان‌طور که توی یک ماشین و اختلال ماشین، انسان به دنبال حقیقت می‌گردد، یعنی علت حقیقی را می‌خواهد. توی این عالم هم همین است. علت رسیدن به روزی، علت رسیدن به سعادت، علت رسیدن به لذت، علت حال خوب، آن علت اصلیش را پیدا کنیم. این می‌شود انگیزه اصلی برای رفتن دنبال خدا و شناخت خدا. پیدا کردن خدا چی؟ این را در آدم ایجاد می‌کند؟ همین اولین مرحله‌اش همین است که می‌فهمد یک چیزهایی علت نیستند. برای اینکه راه بیفتد دنبال حقیقت و علت حقیقی را پیدا کند، اول باید این را بفهمد که این‌ها علت حقیقی نیستند. آن چیزهایی را که علت می‌پندارد، بفهمد که این‌ها علت نیستند. این می‌شود «فسخ عزائم». وقتی من رفتم ترموستات عوض کردم، بازم ماشین خراب شده، معلوم می‌شود که علت خرابی ماشین من ترموستات نبوده است. از این نقص می‌رسیم به کامل، به کمال، به راه افتادن دنبال کمال، به راه افتادن دنبال علت حقیقی. این نقص من را وادار می‌کند. این به من می‌فهماند که این علت حقیقی نیست.
حالا این بادکنک از کجا ملتفت می‌شود به اینکه علت باد داشتنش خودش نیست؟ بادکنک فکر می‌کند ــ توی مثال ما ــ فکر می‌کند علت این باد خودش است. باد را به خودش نسبت می‌دهد. از کجا باید بفهمد که این علت خودش نیست؟ از اینی که می‌بیند این تغییر می‌کند. می‌بیند یک روز باد دارد، یک روز باد ندارد. یک روز بادش زیاد است، یک روز بادش کم است. یک روز بادش سرد است، یک روز بادش گرم است. از این تغییر و جابه‌جایی می‌فهمد که این از جای دیگری است. از من نیست. از خودم نیست. ما از این تغییر حالاتمان می‌فهمیم از خودمان نیست علتش، ما نیستیم. آره، در سرما و گرما منبسط می‌شود، منقبض می‌شود. آره، ما می‌فهمیم علتش خودمان نیستیم. از یک طرف هم فطرتاً، وجداناً، حقیقت را می‌خواهیم. من علت حقیقی را می‌خواهم. علت حقیقی را در خودم نمی‌یابم. من علت حقیقی نیستم و این من را راه می‌اندازد دنبال اینکه به علت حقیقی برسم، بروم بشناسمش. ما تا به حال در مورد اوصاف خدا با همدیگر بحثی نکردیم. از خودمان با نقص‌هایمان به این رسیدیم که خدایی هست و البته با این خدایی هست، با یک سری تحلیل‌ها به اینکه او چگونه هست و چگونه نیست هم یک سری‌هایش درآمده. این اوصاف الهی بحث بیشتری می‌طلبد. اسماء الهی، اوصاف الهی، بعد آن اسماء اوصاف الهی، باز به افعال الهی. البته ما الان در واقع شناختمان هم باز با افعال الهی بود؛ این را هم دقت بکنید. تفاوت این بحث و روش این بحث این است که از افعال الهی وارد بحث‌های خداشناسی می‌شود. ما از همین کنش‌های درون خودمان که کار خداست، از همین‌ها خدا را حس کردیم در درون خودمان و با همین‌ها باید پیش را بگیریم، راه بیفتیم برویم او را بشناسیم. خداشناسی‌مان از همین فعل خدا، از درون خودمان شروع شد. از این کاری که دارد در درون خود ما می‌کند. از همین فراموشی و تذکر، از همین خوشحالی و ناراحتی، از همین رضایت و غضب، از همین حالات مختلفی که درون خود من هست که همین تغییرات و این نوسانات، رفت و آمدها، بودن‌ها و نبودن‌ها، خود همین حکایت از این می‌کند که از من نیست. از بیرون است، از دیگری است، از یکی غیر از من است. دیگری دارد در من این تحولات را ایجاد می‌کند.
نوشتید: «ما نمی‌توانیم بگوییم چند تا عامل هست، یکی خدا و این‌ها کنار هم است که منجر به... خداوند به‌تنهایی علت حقیقی نیست. هم ما و هم خداوند، هر دو حقیقی هستند.» نه، دیگر نشد. ما علت ــ ببینید روی بحث جبر و اختیار که عرض کردم ــ ما نقش حقیقی داریم، ولی علت حقیقی نیستیم. برای اینکه نقش حقیقی که داریم، به‌واسطه این است که آن علت حقیقی به ما نقش حقیقی داده که عرض کردم روی مثال ایکس‌باکس باید فرض کنیم که آن آفریننده این بازی نقش بدهد به مربی و بگوید که من به تو این اختیار را داده‌ام که واقعاً ارنج بچینی، بهت درک داده‌ام، علم داده‌ام، اراده داده‌ام، فهم داده‌ام، قدرت تصمیم‌گیری داده‌ام. دادن به معنای مستقل شدن و جدا نیست. برای اینکه تو فضای این بازی، به تو این‌ها را داده‌ام که همه این بازی از من است. این می‌شود اضافه اشراقی. اضافه معقولی نیست که یک آفریننده‌ای باشد و یک قطعاتی که از هم جدا. این قطعات وابسته بود. ظهور او هستند.
توی این مثال عرض کردم این را باید تصور بکنیم دیگر، چون نداریم همچین چیزی. اگر بخواهیم همچین چیزی را واقعاً واقعی کامل تصور کنیم، مثال فقط نفس خودمان است و اوضاع و احوال نفسمان. مثال واقعی‌اش این است. توی مثال ایکس‌باکس فقط تصور باید کرد. حالا اول روی مثال ایکس‌باکس عرض بکنم. تصور کنید شما یک بازی را درست می‌کنید و برای جاری شدنِ این بازی، شما هم باید حاضر باشید و نقش تعریف می‌کنید برای قطعات این بازی و در نقش این‌ها هم شما علت کامل و علت تامه و علت حقیقی هستید. در تصمیم‌گیری او مربی که به آن مربی قدرت تصمیم‌گیری داده‌اید، ولی در تصمیم‌گیری او حاضرید، احاطه دارید به تصمیم‌گیری او، می‌دانید الان دارد چه تصمیمی می‌گیرد و بین او و تصمیم‌گیریش هم حاضرید، هم حائلید. برای اینکه به او بفهمانید که تصمیم‌گیری از خودت نیست، مستقل در تصمیم‌گیری نیستی. برای اینکه متوجهش کنید به اینکه شما این وسط هستید، شما همه‌کاره‌اید. تصمیم می‌گیرد، ولی نمی‌گذارید به مرحله تحقق برسد. حائل می‌شوید بین او و تصمیم‌گیریش. این توی مثال بود که باید تصور می‌کردیم. توی واقعیتش خودمان و انشعابات نفس‌مان این شکلی است. الان بنده و تصوراتم، صورت‌های ذهنی من در قوه خیالم، نسبت این‌ها با همدیگر چیست؟ الان شما تصویر حرم امام رضا علیه‌السلام را به ذهن ــ شما رفقا هستیم، ان‌شاءالله ــ تصویر حرم را به ذهن، صورت ضریح را، صورت گنبد را... الان این گنبدی که به ذهن آوردید، در ذهن شما هست، در قوه خیال شما هست، جلوی چشم شما هست. خب، اینی که هست، به کی هست؟ کجا هست؟ به چی هست؟ کجا بود؟ کجا هست؟ از شما جداست؟ دو تاست؟ یک دانه شما، یکی این تصویر ذهنی؟ دوتایی؟ یا خودتانید که در این تصویر ذهنی برای خودتان ظهور کردید؟ بیننده شمایید، هم بیننده شمایید؟ بیننده شمایید، هم نمایشگر شمایید، هم نمایش شمایید. برای اینکه آن تصویر گنبد امام رضا علیه‌السلام هم آن هم فعل شماست. آن تصویر هم تصویری است که از شما جدا نیست. بودن آن تصویر هم به شماست. قطعات آن تصویر هم همه تابع اراده و اختیار شماست. شما اراده کرده‌اید که این گنبد این‌گونه باشد و الان این گنبد این شکلی هست. گنبد مثلاً دارد به زاویه‌اش به سمت بالا می‌رود، از پایین جمع می‌شود، به بالا که می‌آید جمع می‌شود، دارد انحنا پیدا می‌کند، به نقطه مرکزی می‌رسد. این به اراده شماست. درست است؟
الان شما می‌گویید: «آقا ما گنبد امام رضا را تصور کردیم.» می‌گویم: «خیلی خوب. شما همانم که تصور کردید، الان از دست شما که خارج نشد که. شما هم اولید، هم آخری. شما تصور کردید، ولی تصورت که از دستت در نرفت که. الان می‌توانی همان را برعکسش کنی. گنبد را بکن دو تا. گنبد را بکن شش متر، گنبد را بکن ششصد متر، بکن شش کیلومتر. در اختیار تو هست یا نیست؟ در فرمان تو هست یا نیست؟» این صورت آن چیزی است که تو بخواهی. آن چیزی که تو بگویی. چیزی جدا از تو نیست. اراده‌ای ندارد غیر از آنچه شما بخواهید. حالا فرض کنید به همین صورت ذهنی‌تان هم نقش بدهید، برایش جایگاه تعریف کنید، بهش علم بدهید، ادراک بدهید. فرض کنید الان ما این قدرت را دیگر نداریم واقعاً، ولی تصورش می‌توانیم بکنیم. فرض کنید این گنبدی که در ذهن شماست، بهش آگاهی بدهید. بعد حالا باهاش صحبت کنید. بعد بهش دستور بدهید. بعد بهش قدرت انتخاب بدهید. فرضش که می‌شود دیگر، درست است رفقا؟ می‌توانید فرض کنید همچین چیزی را؟ خیلی خوب. نمی‌توانی تصور کنی؟ آیا بسراوی شمایید؟ علی شمایید؟ها آقای بسطامی، نمی‌توانی تصور کنی؟ چرا صدات را وصل کن. سلام برادر. خوبی؟ «یک گریه می‌کند، نه.»
ببینید عرض بنده را باید دقت ــ فرض داری می‌کنی؟ فرضش که محال نیستش که. فرض می‌کنیم. فرض می‌کنیم این صورت ذهنی، این گنبد، این سیب، این متکا... من یک متکایی توی ذهنم درست می‌کنم. همان متکایی که توی ذهنمه، به همان آگاهی می‌دهم. اراده می‌کنم متکایی را تصور کنم که آن متکا شعور داشته باشد، درک بکند. الان ما تصور می‌کنیم این اتفاق نمی‌افتد. برای همین نمی‌توانیم باهاش ارتباط برقرار کنیم. برای اینکه الان ما اگر اراده بکنیم توی ذهنمان که مثلاً متکایی باشد که شعور داشته باشد، لزوماً شعور پیدا نمی‌کند که حالا بخواهم باهاش حرف بزنم. ولی تصور که می‌توانیم بکنیم؟ فرض که می‌توانیم بکنیم؟ فرض می‌گیریم متکایی را که آن متکا، همان‌جور که در اصل خلقتش من تصورش کردم، اصل وجودش از من است، صورتش از من است ــ به این قیافه یک متکای مربع مثلاً، من تصور می‌توانستم یک متکای مستطیل تصور بکنم ــ صورتش از من است. می‌خواهد مربع باشد، مستطیل باشد، مثلث باشد. حالا همان‌جور که این اصل وجودش از من است، صورتش از من است، سایر اوصافش هم از من است. من اراده می‌کنم که این با شعور باشد، آگاهی داشته باشد، قدرت تصمیم‌گیری داشته باشد. خودم بهش می‌دهم این شعور و اراده و آگاهی و قدرت تصمیم‌گیری. آن قدرت تصمیم‌گیریش از من است، چون اصل وجودش از من است و من در این وجودش حاضر هستم. این وجودش به من است. وجودش جدای از من نیست. مستقل از من نیست. اضافه معقولی نیست. اضافه اشراقی به این می‌گویند. اضافه اشراقی، علت و معلول ــ «با شعور شما، به خاطر اینکه تا به حال گنبد با شعور ندیدید. ای گنبد با شعور دیده بودی این مشکل پیش نمی‌آمد.» ــ این کارتون مثلاً برمی‌دارد ماشین مثلاً دیدید توی کارتون‌ها چهار تا ماشین هم با همدیگر رفیق‌اند، دوست‌اند، ازدواج می‌کنند. کامیون مثلاً با تریلی رفیق‌اند، با هم حرف می‌زنند، می‌روند خیابان، بازار می‌روند. دقت بفرمایید، تصور که می‌شود کرد؟ تصور می‌شود کرد یک کامیون با شعور. بعد کامیونه ناراحت شده، کامیون خوشحال است، کامیون الان تنهاست، با رفیقاش رفته تفریح. ندیدید کارتون شبکه پویا نشان می‌دهد؟ حالا شما چون بچه نداری، شبکه پویا نگاه نمی‌کنی. اگر مثل ما بودید، همیشه شبکه پویا نگاه کردید.
مثال بحثش این است که این علت و معلول، معلول از علت جدا نیست. نسبت ما با خدای متعال این شکلی است. ما معلول جدا از خدا نیستیم. ما معلولی هستیم که هم وجودمان به اوست، هم همه صفاتمان به اوست، همه همه افعالمان به اوست. یکیست. ما فقط شأنیم، تشأنیم. ما فقط ظهوریم، جلوه‌ایم. این صورت ذهنی که من ایجاد می‌کنم، نسبتش با من این است. فقط ظهور من است. ظهور خاص من است. ظهور وجود من است. یکی از شئون من است. شأنی از شئون من است. یکی از مراتب تجلی من است. تجلی من است. آن هم در یک مرتبه‌ای ظهوری است که من ظاهر کرده‌ام. برای کی ظاهر کرده‌ام؟ برای خودم. خودم برای خودم ظاهر کرده‌ام. باز نه برای یکی دیگر، یعنی خوب دقت بکنید، خیلی مسئله مهمی است. مظهر، ولی برای کی؟ باز مظهر برای یک کسی، یک چیزی بیرون از خودش نیست. برای خودش است و او از این ظهور لذت می‌برد. خدا از نشان دادن این ظهور به خودش لذت می‌برد. همان‌جور که من و شما می‌نشینیم از خیال همین الان شما از خیال گنبد امام رضا علیه‌السلام لذت می‌برید، از خیال زیارت امام رضا لذت می‌برید. خاطراتی که نجف داشتیم، ایام خوشی که داشتیم، این ماه رمضان که گذشت. الان از مرور آن خاطرات لذت می‌بریم. از مرور آن زیارت‌هایی که می‌رفتیم، سحری که می‌خوردیم، سحری حرم، نماز جماعت حرم. همه‌تان همین‌طور هستید دیگر. الان شما از مرور این خاطرات لذت می‌برید. این خاطرات کجاست؟ کی دارد به کی نشان می‌دهد؟ خودت داری به خودت نشان می‌دهی. در مورد ما نیاز هم تویش هست، یعنی ما متأثر می‌شویم از این نشان دادن. خدا متأثر ــ به این معنا نمی‌شود ــ خدا اثرپذیری ندارد. لذت بردنش با لذت بردن ما تفاوت دارد. چون لذت بردن ما اثر نیاز است. لذت بردن اثر کمال است، اثر نیاز نیست. او خودش به خودش نشان می‌دهد. خودش برای خودش قدرت‌نمایی می‌کند. خودش از این نشان دادنه لذت می‌برد. بدون اینکه نیازی داشته باشد به این نشان دادن، بدون اینکه نیازی داشته باشد به این لذته. او خودش هی خودش را دارد می‌بیند. خودش هی مظاهر خودش را. پس ما مظهریم، ولی مظهر برای کی؟ یعنی خدا ما را ظاهر کرده برای کی؟ خودش. ما را ظاهر نکرده برای یک چیزی، یک کسی بیرون از خودش. بیرون از خدا نداریم. نکته اصلی همین است. ما چیزی، کسی بیرون از خدا نداریم.
البته معنای درون ذات هم نداریم ها. ما جزئی از خدا هم نیستیم ها. ما درون ذات خدا نیستیم. بیرون از ذات خدا به معنای جدایی از خدا هم نیستیم. ما چی هستیم؟ چیزی بیرون از ذات خدا و همه همه چیز وابسته به خدا. ما متعلق به ذات خدا هستیم. ما ذات خدا نیستیم. جدای از ذات خدا نیستیم. ما وابسته به ذات خدا. این نکته اساسی. این نور خورشید. خورشید ــ حالا جلسه قبل می‌گفتیم نور خورشید، خورشید است ــ حرف دقیقی نیست. برای اینکه خورشید، خود خورشید است. این نور خورشید است. این ظهور خورشید است. خود خورشید نیست. خود خورشید اصلاً نمی‌شود دید. خود خورشید شدت و ضعف برنمی‌دارد. نور خورشید شدت و ضعف برمی‌دارد. ولی نور خورشید جدای از خود خورشید نیست. نور خورشید عین اتصال به خورشید است. عین وابستگی به خورشید است. عین نیاز خورشید است. جزئی از خورشید نیست. خورشید به این نور وابسته نیست. خورشید، خورشید است. این نور ظهور خورشید است، بروز خورشید. ما ظهور خداییم. درون خدا هم نیستیم. خود خدا هم نیستیم. ذات خدا هم نیستیم. بیرون به معنای جدا هم نیستیم. بیرون به معنای اتصال و تعلق و نیاز و وابستگی و ربط هستیم. به این اضافه می‌گویند اضافه اشراقی. اضافه معقولی نیست. اضافه‌ای است که این سازنده در تمام این قطعات حضور دارد. در نقشی که به این قطعات داده، حضور دارد. در اثر بخشی این و این آثار حضور دارد و به او نسبت داده می‌شود. از هیچ‌کدام از این قطعات جدا نیست. همه وجود این قطعه را او پر کرده. بین خود این قطعه و اعضایش، او حائل است. بین خود این قطعه و اثراتش، بین خود این قطعه و قطعاتش، او حائل است. او حاضر. همه را پر کرده. هیچ جایی نگذاشته. به این می‌گویند «صمد»، «الله‌الصمد» یعنی این. او هم که می‌گوییم همه‌اش یک است، همه شئون او هم می‌شود احد، یک است. یک دانه است. یک دانه. یک دانه. جا برای هیچ‌چیز نگذاشته. این می‌شود احد و صمد.
متن ملاصدرا ماند. یک خط بیشتر نتوانستیم بخوانیم. فردا ان‌شاءالله حالا ادامهش با هم خواهیم خواند. دیگر وقتتان را هم گرفتیم. خدا ان‌شاءالله به همه‌تان اجر و توفیق عنایت کند. ما را هم ببخشید. التماس دعا داریم از همه رفقا، خصوصاً توی این شب‌های عزیز. و صلی‌الله علی سیدنا محمد و آله‌الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات توحید کاربردی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00