توحید کاربردی

جلسه چهاردهم - بخش دوم

00:31:13
73

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
از دست رفت، آن گونه اول، یعنی «الاحوال و الملکات دون الافعال و الحرکات». از خودمان خدا را شناختیم؛ ولی از افعال و حرکات خودمان نه، از احوال و ملکات خودمان. فَلَا یُمْکِن لِأَحَدٍ أَن یَجْحَدَ کَمَال قُدرَةِ اللَّهِ. هیچ‌کس نمی‌تواند انکار کند که این از قدرت خداست. احوال و ملکاتمان نمونه بارز قدرتمندی خداست. در حوزه درون ما، از محسوس‌ترین و حضوری‌ترین (ابجدیات) ادراک، می‌شود این‌ها را درک کرد و دید.
احوال و ملکات: یکی حالاتی است که تغییر می‌کند، یکی ملکات، چیزهایی است که نمی‌توانیم تغییر دهیم، چیزهایی که نمی‌توانیم نگه داریم. این‌ها احوالاتمان هستند. چیزهایی که نمی‌توانیم تغییر بدهیم، ملکاتمان هستند. خیلی قشنگ است. احوالاتمان را نمی‌توانیم نگه داریم. حال است دیگر؛ حال می‌آید و می‌رود. ما یک حال داریم، یک مقام داریم، یک ملکه داریم. حالات آن است که نمی‌شود نگه داشت؛ ملکه آن است که نمی‌شود عوض کرد. خیلی جالب است واقعاً. انسان وقتی به خودش نگاه می‌کند، شب قدر یک حال خوشی داری؛ آن هم یک ساعت. بعد دیگر نداری، نمی‌توانی نگهش داری. حال خوش از کجا بود؟ اگر از من بود که الان دوباره اراده می‌کردم بیاید، چرا نمی‌آید؟ خدا دیده می‌شود اینجا؛ کار خدا دیده می‌شود؛ غیب دارد دیده می‌شود؛ ملکوت دارد دیده می‌شود؛ مالکیت خدا دارد دیده می‌شود.
مالکیتِ خدا در این صفات نبود. دیدی؟ در این چیزهایی که خواجه فرمود، مالکیت خدا نبود. درحالی‌که خدا را از همین مالکیتش باید دید. در حدیث بصری، اولین ورود به عبودیت را همین ادراک مالکیت خدای متعال می‌داند. خب، آن سخن آنجا که بحث توحیدی و سلوکی است، این زیرساخت اعتقادی را دارد. آن امام صادق (ع) که به عنوان بصری فرموده است، اول باید مالکیت خدا را درک کنی تا عبد بشوی، تا موحد بشوی، تا سیر و سلوک کنی. و اینجا به ابن اوجا از این دریچه وارد شده است. این با آن می‌خواند. این بحث‌های کلامی ما نمی‌خواند. ما با این بحث‌های کلامی به مالکیت خدا نسبت به خودمان نمی‌رسیم. با این بحث‌های کلامی که امام صادق (ع) فرمود، می‌رسیم به این مالکیت خدا نسبت به بنده.
پرسید: «چرا می‌گوییم این اتفاق که مثلاً عصبانی می‌شویم، دست ما نیست؟ پس دست خداست.» اگر کسی رفتار درستی با من داشته باشد، لزوماً من از دست او عصبانی نمی‌شوم. عصبانی شدنمان بابت رفتار درست کسی با ما نیست. بعضی وقت‌ها می‌گوییم: «ما اعصاب نداریم، حوصله ندارم برو، اعصاب ندارم.» حالا بماند. روی همان هم اگر تحلیل شود، اگر رفتار درستی با من داشته باشد، با همان هم می‌شود تحلیل کرد.
ما خیلی وقت‌ها عصبانیتمان دست خودمان نیست. نمی‌دانیم چرا حالمان خوب نیست؛ اعصابمان خورده. لزوماً هم به رفتار درست یا نادرست کسی برنمی‌گردد. این را که دیگر در خودمان دیدیم مواردش را. دیگر ما با همان یک دانه کار داریم. وهم مصداق کار، یا اگر کسی چیزی که دلخواه من است و من ندارم و او دارد، نباشد، من هم حسادتی نمی‌کنم. همین به فقر من برمی‌گردد؛ همین به نیاز من. چرا من باید خوشحال بشوم از نداشتن دیگری؟ چرا؟ خب، او دارد، من هم داشته باشم. نه، می‌خواهم من داشته باشم، او هم نداشته باشد. چرا؟ چرا این حس از کجا می‌آید؟ این از فقر است دیگر؛ از ضعف؛ و به یک ادراک عمیق‌تری برمی‌گردد که من احساس می‌کنم داشتن دیگران جا را برای داشتن من تنگ می‌کند. اگر بقیه داشته باشند، به همان میزان که آن‌ها دارند، من دیگر نخواهم داشت. حسادت ریشه‌اش به این برمی‌گردد. این درک.
بعد می‌بینم که این درک را نمی‌توانم از خودم دور کنم. این درک را نمی‌توانم از خودم دور کنم. می‌دانم درک غلطی است؛ ولی نمی‌توانم دور آن را کنم. کیست که تصدیق نکند که این درک غلط است؟ آقا، دارا شدن دیگران چیزی از تو کم نمی‌کند. طرف مقابل می‌گوید: «می‌دانم درست است؛ اما نمی‌توانم این‌جوری فکر کنم.» چرا نمی‌تواند این‌جوری فکر کند؟ «نمی‌توانم دیگر.» ملکه است. در حوزه افکارمان، این‌ها ملکات ماست. ملکات در حوزه اندیشیدن. نمونه که البته باز به خود این‌ها، به یک صفات دیگری برمی‌گردند. «خُلِقَ الْإِنْسَانُ عَجُولًا»، «خُلِقَ الْإِنْسَانُ حَلُوعًا». انسان عجول است. انسان حلوع و حریص است. نسبت به هرچه ممانعتش کنم، بیشتر حرص می‌زند. و این‌ها همه ملکات ماست. همه هم حکایت می‌کند از ضعف و فقر و نیاز و احتیاج و مشکلاتمان و «نمی‌توانم‌هایمان».
«نمی‌توانم». همین «نمی‌توانم» بس است برای رسیدن به خدا. خدا را با «نمی‌توانم» و «نمی‌دانم»، انسان بهش می‌رسد. «نمی‌دانم» و «نمی‌توانم» دو کلمه کلیدی در اصول دین. این دو تاست. همه اصول دینمان این دو کلمه است. توحید، نبوت و امامت و این‌ها همه از توی همین درمی‌آید: «نمی‌دانم» و «نمی‌توانم». دین اولیای خدا همین دو کلمه است. این را باید محسوسش کرد. این را باید با یک ادبیات و پرداخت عقلی بهش رسید. این فلسفه در خدمت فهماندن این قرار بگیرد. استدلال برایش بیاوریم. نمونه‌های عینی و محسوس بیاوریم.
حضرت اینجا با این بیان دارند ما را به آن حوزه می‌برند: «فسخ عزای امام» همین بود. پس «نمی‌دانم» و «نمی‌توانم». عزم می‌کنم، فسخ می‌شود. همت می‌کنم، نقض می‌شود. عهد می‌بندم، حالا یا عهد بیرونی یا عهد درونی که اعتقاد باشد، خراب می‌شود، شل می‌شود، ول می‌شود، وا می‌شود. نمی‌توانم نگه دارم. نمی‌توانم عزمم را نگه دارم. نمی‌توانم تصمیمم را نگه دارم. این‌که تصمیم من فسخ می‌شود، بخشیش به این برمی‌گردد که نمی‌توانم نگه دارم. بخشش برمی‌گردد به این‌که بعدها با اطلاعات جدیدی مواجه می‌شوم، می‌فهمم قبلی غلط بوده. پس، «نمی‌دانم». این برمی‌گردد به «نمی‌دانم». همین‌جور که الان خیلی چیزها را نمی‌دانم، به نسبت بعدی‌ام همینم. الان چقدر فهمیدم؟ نمی‌دانم. خب، نسبت به بعدم همین است. بعدها می‌فهمم باز همان است که الان فکر می‌کنم فهمیدم باید بفهمم غلط است. دیگر من اعتمادم باید به خودم سلب بشود؛ دیگر من اعتمادم به عقلم سلب بشود. من این‌هایی را که می‌فهمم، حتی آن‌جایی که خیلی فکر می‌کنم منطقی آمدم جلو، بعدها می‌فهمم که چقدر غلط فکر می‌کردم. خب، همین بس است که من نسبت به خودم بدبین بشوم، به ادراکم بدبین بشوم و عقلم به تشخیصم. خب، این من را به اضطرار می‌رساند. من چه خاکی به سرم کنم؟ من را به خدا می‌رساند. من عالم مطلق می‌خواهم. این من را به امام می‌رساند؛ من را به پیغمبر می‌رساند. من نمی‌دانم. چون نمی‌دانم، باید رو بزنم به امام. خیلی متفاوت می‌شود تا این‌که بگوییم بالاخره ما یک چیزهایی می‌دانیم، امام هم می‌داند. بالاخره آن‌هایی که نمی‌دانیم را از امام می‌پرسیم. به ندرت کسی در زندگی‌اش مشکلی پیش می‌آید که بخواهد برود از امام سؤال کند. مشورت می‌کنیم. خیلی تفاوت دارد بین این دو زاویه که توی این مباحث است.
این بدبینی نسبت به خود، آیا برای انسان انگیزه‌ای می‌گذارد برای کار کردن؟ اگر این بدبینی نسبت به خود همراه بشود با اتصال به خدا، آره، آن انگیزه می‌آورد؛ انگیزه درست. این انگیزه‌هایی که ما داریم، انگیزه‌های فاسد است. بله، ما الان انگیزه داریم برای کار کردن، به خاطر این‌که نسبت به خودمان خوش‌بینیم. اگر این خوش‌بینی نسبت به خودمان بشود بدبینی، بی‌انگیزه می‌شویم. خب، بعد می‌بینیم که بی‌انگیزه می‌شویم. می‌گوییم: «پس همان خوش‌بین باشم که بی‌انگیزه نشوم. اعتماد به نفس داشته باشم که بی‌انگیزه نشوم.» انگیزه‌اش فاسد است؛ انگیزه خراب است. این انگیزه مشکل دارد. این انگیزه باید بشود آن انگیزه الهی. باید «صِبْغَةَ اللَّهِ» پیدا کند. رنگ خدا پیدا کند.
آن انگیزه الهی به چه شکلی می‌آید؟ با همین بدبینی نسبت به خود که خدایا من نمی‌دانم. لذا توکل می‌کند، تفویض می‌کند و «وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ». از قواعد زندگی انسان است و «وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ»؛ فقط به خدا باید توکل کند هرکه می‌خواهد توکل بکند. قشنگ است؛ یعنی من ضرورت توکل را بهش می‌رسم. می‌فهمم کار از من برنمی‌آید. می‌فهمم زندگی من و پیشرفت من بدون توکل حاصل نمی‌شود. من باید به یکی توکل کنم؛ به یکی که می‌داند و می‌تواند. رمز موفقیت توکل است، نه اعتماد به نفس. و همان توکل انگیزه می‌آورد. چون به او سپرده ام و او هم وعده داده که من خرابش نمی‌کنم. «وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ». من به او سپرده‌ام. با او صادقانه برخورد کرده‌ام. آنی هم که دستور داده هم دارم انجام می‌دهم. پس حتماً به نتیجه می‌رسد.
چیزهایی درمی‌آید. این خداشناسی، این‌جور مواجه شدن با خدا، این از تویش آرامش درمی‌آید، انرژی درمی‌آید، زندگی درمی‌آید، قدرت تحمل و صبر و استقامت درمی‌آید. «أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ». چقدر این آیه، آیه زیبا و محشری است! آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ چقدر قشنگ است! این، ما اصلاً خداشناسیمان جوری نیست که منتهی بشود به این ابعاد. ما از توی این بحث خداشناسی و اعتقادیمان اصلاً توکل درنمی‌آید. درنمی‌آید. بحث‌های اخلاقی، بحث معنوی مال یک عده‌ای که می‌خواهند سیر و سلوک کنند؛ توکل مال آن‌هاست. بابا، توکل مال همه است. همه ما صبح تا شب داریم توکل می‌کنیم، چه بفهمیم چه نفهمیم. داریم به غیر خدا توکل می‌کنیم. برای همین هم شکست می‌خوریم؛ برای همین هم به نتیجه نمی‌رسیم. شکست می‌خوریم، افسرده می‌شویم، ناامید می‌شویم. بعد برای این افسردگی و ناامیدی‌هایمان هی می‌آیند به ما دوباره اعتماد به نفس می‌دهند، ناامید نشو، تو می‌توانی، به خودت اعتماد کن. یک دور باطل؛ یک دروغ مجدد. نه آقا، من همین‌جا باید بفهمم که نمی‌دانم و نمی‌توانم. از این، از کلاس توحید ما، از بحث اعتقادی ما، باید توکل دربیاید. یعنی اینجا که نشستیم، خدا را توانستیم با عقلمان ارتباط باهاش برقرار کنیم، سریع این دل باید بگوید که پس توکل کن. تفکر می‌کنیم، ولی درنمی‌آید. این ارتباط ایجاد نمی‌شود. این آن حلقه مفقوده و چالش جدی بحث‌های اعتقادی ماست. برای این‌که از این در وارد نشدیم. اگر از در احوال و ملکات بیاییم، وقتی می‌بینیم چقدر ضعیفیم، می‌بینیم چقدر ناتوانیم.
لذا خودمان را همین دستگاه: «خلق الانسان ضعیفا». انسان همه وجودش ضعف است: نداشتن، نتوانستن. نمی‌تواند یک ضرر را از خودش نمی‌تواند دفع کند. «لا یملک لنفسه نفعا ولا ضرا». یک منفعت برای خودش نمی‌تواند جلب کند. پول می‌گذارد بورس، سود کند، بدبخت می‌شود. دلار می‌گیرد، بدبخت می‌شود. خانه می‌گیرد، بدبخت می‌شود. نمی‌دانم، هرجایی می‌رود می‌خواهد یک منفعتی برای خودش جلب بکند، نمی‌تواند. این ضرر را می‌خواهد دفع کند، این را نمی‌تواند. از زیر ضرر نمی‌تواند دربرود. مثال‌های محسوس و واضحی است توی زندگی‌ام. هر کار کنیم و درگیریم با این‌ها و یک موحد و غیرموحد، ثمره اعتقادشان همین‌جا دیده می‌شود که این در این حالات آرامش دارد. این علامت توحید و علامت حقانیت توحید و ثمره توحید است. دنیا نشان داد.
آقا، چقدر قشنگ است! آقا، هر آدمی توی زندگی گرفتار می‌شود، می‌بیند نمی‌تواند ضرر را دفع کند، منفعت را جلب کند. این بخش اول. بخش دوم، انسان موحد هم توی این گرفتاری‌ها گیر می‌کند؛ ولی چون به خدا اعتقاد دارد، این اعتقادش آرامش و امید و امنیت برایش می‌آورد. حالا کدام راه حق است؟ حالا کدامش را می‌روی؟ حالا کدامش را انتخاب می‌کنی؟ این می‌شود توحید.
می‌شود حرف زدن با یک خداناباور. این شکلی خدا را معرفی می‌کنیم. او ثمره را برایش محسوس است. انگیزه می‌آورد. مصداق راه مملکت خودمان. این رهبر معظم و عزیز ما را نگاه کنید. این فشارها واقعاً آدم کلافه می‌شود. شما خیلی‌هاتان بین مردم نیستید. ما که بین مردم هستیم، همین دیشب، امروز صبح آدم وقتی می‌رود بین مردم، توهین می‌شنود، اذیت می‌بیند، زخم زبان می‌شنود. بنده مواجه با چند تا قضیه تلخ، آدم خالی می‌شود از تو، بی‌انگیزه می‌شود، بی‌رغبت می‌شود، فراری از جامعه می‌شود، ناامید می‌شود، سرد می‌شود. چقدر انگیزه می‌خواهد! این همه آدم جمع بشوند بهت فحش بدهند، توهین کنند.
رهبر معظم را ببینید. توی این چند ماه اخیر، توی مهم‌ترین دانشگاه‌های کشور، بدترین توهین‌های رکیک به ایشان شد که اصلاً در طول تاریخ سابقه نداشته به کسی این‌جوری کسی فحش بدهد. ذره‌ای حالش عوض نشد. توی اوج، به تعبیر یکی از اساتید، یکی از بزرگان می‌فرمود: «اوج این مشکلات ایشان بود که به بقیه آرامش می‌داد؛ به جای این‌که بقیه به ایشان آرامش بدهند، بگویند آقا چیزی نیست، درست می‌شود.» بقیه کم آورده بودند. خیلی‌ها فکر کرده بودند نظام سقوط می‌کند. از مسئولینمان هم گفتم: «کار تمام است.» ایشان امید می‌داد به بقیه. توحید خدا این است. خداشناسی و خداباوری این است. چرا باید رفت خدا را شناخت؟ به همین دلیل. چرا باید رفت توی وادی معرفت خدا و ارتباط با خدا؟ به همین دلیل. آدم می‌رود. به این نیاز دارد؛ به این آرامش نیاز دارد؛ به یک تکیه‌گاهی. بند هیچ تزلزلی در او ایجاد نمی‌شود. هیچ‌کس نمی‌تواند ناامیدش کند. این چه امیدی، چه انگیزه‌ای، چه انرژی‌ای است! وای‌می‌ایستد. صفر. همه جمع شدند بزنند، وضعیت عوض شد. اسرائیل ریخت به هم. سعودی آمد پای میز مذاکره. یمن را قرار شد ازش دست بردارد. ایرانی‌ها را آزاد بگذارد. شیعیان عربستان زیارت امام رضا (ع) بیایند. وضعیت اروپا به نفع ما چرخید. هی دارد عوض می‌شود. نتیجه صبر است دیگر. اصلاً صبر توی چه مکانیزمی تعریف می‌شود؟ مال چه فرهنگیه؟ کدام خداشناسی است که اقتضای آن خداشناسی صبر است؟
خیلی خوب، ادامه کلام ملاصدرا را بخوانیم. سریع. «احدهم و قال». اگر یکی برگردد بگوید: «لِمَاکَانَ سَبَبٌ فِی عَدَمِ ظُهُورِهِ تَعَالَى لِلْخَلْقِ حَتَّى شَاهَدُوهُ وَ سَمِعُوا دَعْوَتَهُ تَقَدَّسَ ذَاتُهُ وَ تَجُرَّدٌ وَ کَثَافَةُ الذَّاتِ وَ تَجَسُّهُ». آیا «لِمَا کَانَ سَبَبٌ»؟ بهترین «لِمَا کَانَ سَبَبٌ فُلان». کسی ممکن است بگوید آقا اگر دلیل این‌که خدا ظاهر نمی‌شود این است که خدا ذاتش مقدس است، مجرد است و ما ذاتمان کثیف است – کثیف به معنای فلسفی – و ما جسم داریم، خدا جسم ندارد. حالا این خیلی به بحث ما ربط ندارد، ولی چون متن ملاصدراست، سریع می‌خوانم. چرا خدا ظاهر نمی‌شود؟ شما دلیلتان این است که خدا ظاهر نمی‌شود به خاطر این‌که او مجرد است و جسمی. خب، اگر این‌طور است، چرا بعضی ملائکه برای بعضی از بنده‌ها توی دنیا ظاهر می‌شوند؟ در قالب مثال. خب، خدا چرا نمی‌آید در قالب مثالی و صورت مثلاً ظاهر بشود؟ همان‌جور که جبرئیل مثلاً برای پیغمبر (ص) ظاهر می‌شود.
می‌فرماید که این هم نفعی ندارد. بر فرض اگر همچین چیزی هم بشود – که اصلاً نمی‌شود، خدا صورت برنمی‌دارد – بر فرضم که بشود خدا در قالب صورت برای کسی ظاهر بشود، نفعی ندارد. شبهه‌ای را از کسی برطرف نمی‌کند. برای این‌که این هم می‌شود قضیه، فرقی نیست توی قضیه حسی پیش حس؛ مشترک بین آنی که در خارج به صورت یک بشر می‌بیند یا به شکل یک ملک، توسل برایش پیدا می‌کند و باطن به خارج ظاهر می‌شود و قرآن هم به این اشاره کرده است؛ یعنی لزوماً با این‌جور دیدن‌هایی کسی قانع نمی‌شود. در طول تاریخ، آن‌ها هم که ملائکه را هم دیدند، خیلی‌هایشان ایمان نیاوردند. این دلیل نمی‌شود که خدا این‌جوری خودش را بروز بدهد که همه ببینند و ایمان بیاورند. لزوماً این ایمان کسی نمی‌شود. این حالا بحث ربطی به بحث ما نداشت.
حضرت فرمودند که خدا خودش را دارد نشان می‌دهد؛ نشان می‌دهد. دائماً دارد به تو نشان می‌دهد. توی احوال و ملکاتت دارد، توی اضطرار و نتوانستن‌ها و ندانستن‌هایت خدا دارد نشانت می‌دهد. خدا دارد می‌بردت توی نتوانستن‌ها. کی می‌تواند یک کودک را جوان کند؟ نه کودک از خودش می‌تواند جوان بشود، این استخوان‌ها را سفت کند، این بدن را قرص کند، بیاید بالا. نه از بیرون کسی می‌تواند این کار را بکند. یک کودک مریض را همه جمع بشوند، خیلی وقت‌ها نمی‌توانند درمانش کنند، چه برسد به این‌که این کودک را بخواهند جوانش کنند. این داد می‌زند. این دیگر خدا چه شکلی قدرتش را نشان بدهد؟ این قدرت‌نمایی خدای متعال است.
در ادامه جناب ملاصدرا عبارت کشفیه می‌گوید که من سریع می‌خوانم متن عربی‌اش را، دیگر نخوانم. بدان که ظاهرترین موجودات و جلی‌ترین موجودات، الله سبحانه و تعالی است. چون هر وقت هر چقدر وجودی قوی‌تر بشود، ظهورش شدیدتر می‌شود. به خاطر این‌که وجود همان نور است و خدا قوی‌ترین موجودات است؛ چرا که وجودات ما سوای او، از اوست و به او این وجودات حاصل است و به اشراق ذات او بر آن‌ها ظاهر شدند؛ پس این اقتضا دارد که معرفت او اول معارف باشد و سابق‌تر باشد، سابق‌ترین معرفت باشد نسبت به افعال ما. قبل از این‌که هر چیزی را بشناسیم، خدا را می‌شناختیم و می‌شناسیم. ما به واسطه خدا همه چیز را می‌شناسیم. همان‌طور که به واسطه نور است که همه چیز را می‌بینیم. ما قبل این‌که هر چیزی را ببینیم، نور را می‌بینیم. اول نور را دیدم که می‌توانم این کیف را ببینم، این لپ‌تاپ را ببینم، این خودکار را ببینم. نور را دیدم که این‌ها را می‌بینم. ولی التفات ندارم. مشکلم در عدم التفات است. التفات ندارم به این‌که دارم نور را می‌بینم. با هر چیزی دارم نور را می‌بینم. قبلش دارم نور را می‌بینم، بعدش دارم نور را می‌بینم. التفات ندارد.
و سهل‌ترین معرفت است بر عقول. و می‌بینند امر را بر ضد ذالک. پس ناچار است از بیان سبب در آن. اما بیان این‌که خدا واجب است که ظاهرترین اشیا باشد در قالب یک مثال، آن را توضیح می‌دهیم. آن هم این مثال است. این‌که ما وقتی که یک انسانی را نگاه می‌کنیم که دارد می‌نویسد یا دارد خیاطی می‌کند، این نشان می‌دهد که او زنده است، عالم، قادر، اراده دارد. و این‌که این‌جوری است، این ویژگی‌های او پیش ما ظاهرترین اشیاست و این صفات جدّی‌تر از پیش ما از بقیه صفات ظاهری و باطنی او. چون ما اضلال بعضها بعض؛ بعضی از این ویژگی‌های او را نمی‌دانیم. مثلاً شهوتش را نمی‌دانیم چطور است. مثلاً گرسنه است؟ گرسنه نیست؟ زن می‌خواهد؟ نمی‌خواهد؟ غضبش را نمی‌دانیم. الان از کسی دلخور است؟ دلخور نیست؟ خلقش را نمی‌دانیم، اخلاقیاتش چطور است؟ صحت و مرضش، حالش خوب است؟ بیمار است؟ در بعضی‌ها شک می‌کنیم. مثلاً در مقدار طول و عرض و رنگ پوستش، چند سانتی‌متر است؟ نمی‌توانیم دقیقاً بگوییم. چند کیلو وزنش است؟ دقیقاً نمی‌توانیم بگوییم. رنگش چه رنگی است؟ ولی در مورد این‌که این زنده است، اصلاً بحثی دیگر نداریم. این‌که دارد می‌نویسد، زنده است که دارد می‌نویسد. می‌داند که دارد می‌نویسد. زبان بلد است. آشناست. دارد فارسی می‌نویسد، معلوم است که فارس است، ایرانی است، فارسی بلد است، درس خوانده، یاد گرفته. اراده دارد، قدرت دارد. این ظاهرترین است پیش ما.
حیاتش، علمش، قدرتش، اراده‌اش پیش ما چنین است. بدون این‌که حس ظاهری بهش تعلق گرفته باشد. بدون دیدن این‌ها را می‌گوییم. قدرتش را کجا دیدی؟ نشانه قدرت او شد. خود قدرت که دیدنی نیست. نشانه قدرت را دارم می‌بینم. در واقع من همین نوشتنش را که دیدم، قدرتش را هم دیدم. دقت بکنید، خیلی دقیق است این رفقا. الان شما می‌گویی من قدرتش را دیدم. الان وقتی کسی می‌نویسد، شما قدرتش را واقعاً می‌بینی؟ درست است که قدرت یک صفت یک ملکه است، دیدنی نیست؛ ولی در قالب فعل ظهور پیدا کرده است. قدرت خدای متعال در قالب این تقدیر او ظهور پیدا کرده است. شما تقدیر را که می‌بینی، تقدیر فعل است. در خود همین فعل قدرت ظهور پیدا کرده است و در صفت که قدرت باشد، ذات ظهور پیدا کرده است. این خودش ظهور چیست آقا؟ ظهور ذات. ظهور ذات است. جدای از صفت نیست. صفت جدا از ذات نیست. من می‌بینم شما داری می‌نویسی. از این نوشتنت به زنده بودنت می‌رسم. زنده بودنت را دارم می‌بینم. قدرتت را دارم می‌بینم. علمت را دارم می‌بینم. علمت را دارم می‌بینم. خودت را دارم می‌بینم. خودِ خودت همان که یک جلسه بحث شد توی نجف که ما خودِ خودمان هم ظاهری‌ام هم باطنی. در واقع دیده نمی‌شویم، باطنی‌ام؛ ولی در واقع اصلاً جز خودمان چیزی دیده نمی‌شود. هر فعلی خودمانیم. هر صفتی خودمانیم؛ ولی با حواس ظاهری حس نمی‌شود. «و لیس علیها» اصلاً نمی‌آید روی این حواس ظاهری، با این‌که این‌قدر واضح است؛ ولی به حس نمی‌آید. کار حس نیست. این‌قدر وضوح دارد و این‌قدر جلا دارد. «اِلا دَلیلٌ واحِدٌ». همه این‌ها یک دلیل دارد. آن هم کتابت، خیاطت، نوشتن، خیاطی. من از خیاطی می‌رسم به صفت شما، به این‌که زنده هستی؛ ولی زنده بودنت که دیده نمی‌شود. زنده بودنت که با حواس ظاهری درک نمی‌شود. من زنده بودن تو را با کدام حسم می‌توانم درک کنم؟ بو کنم زنده بودنت را؟ لمس کنم زنده بودن تو را؟ ببینم؟ بشنوم؟ بچشم زنده بودن تو را؟ الان به من نشان بده زنده بودن تو را. من چه شکلی می‌توانم باهاش ارتباط برقرار کنم؟ در قالب فعل است. از قالب ظهور، فقط باید ظهور پیدا کند. و وقتی ظهور پیدا کرد، آن ظهور داد می‌زند: ظهور خودش است، ظهور خود حیات است.
مگر می‌تواند این ظهور بدون حیات باشد؟ مگر می‌شود کسی زنده نباشد و حرف بزند؟ کسی زنده نباشد و بنویسد؟ زنده بودنش را نمی‌تواند بهت نشان بدهد، مگر با آثار. مگر در قالب آثار، زنده بودن او را ببینی، صفات او را ببینی. اما وجود الله تبارک و تعالی، قدرت او، علم او، اراده او، حیات او «فیشهد له جمیع ما فی الکون». شاهد است برای او هرچه که در این عالم است و هرچه که ما مشاهده می‌کنیم یا هرچه که با حواس ظاهری درک می‌کنیم، با حواست باطنی درک می‌کنیم. سنگ و خاک و گیاه و درخت و حیوان و زمین و آسمان و کوکب و دریا و خشکی و آتش و هوا. همه این‌ها چیست آقا؟ شاهد بر چی؟ بر خدا. ما در همه این‌ها داریم خدا را می‌بینیم. در نوشتن شما من خودت را می‌بینم. این‌ها فعل خداست. بلکه عدل شاهد است بر او. بهترین شاهد، بالاترین شاهد چیست آقا؟ «انفسنا و اوصافها». جان ما و ویژگی‌های ما و تقلب احوال ما که در حدیث ذکر شد. این جابه‌جایی حالاتمان. و ظاهرترین اشیا در عمل ما خود ما هستیم. سپس احوال ما و محسوسات ما به یکی از حواس. سپس مدرکات ما با عقل و بصیرت. و هر یک از این مدرکات، یک دلیل واحد و شاهد واحدی دارد. و هر آن‌چه در عالم هست، شاهد ناطقی است و ادله شاهدی است به وجود خالقش و مدبرش و دلالت می‌کند بر علم و قدرت و لطف و حکمت او. پس اگر کاتب ظاهر باشد پیش ما و شاهدی نداشته باشد غیر از چی؟ غیر از این‌که دستش را دارد حرکت می‌دهد. پس چگونه ظهور ندارد پیش ما؟ یعنی اگر این حرکت دست کاتب را داری می‌بینی، چه شکلی خودش را نمی‌بینیم؟ خودِ اوست که تجلی کرده، بروز پیدا کرده در این نوشتن.
«عندنا ما لا یتصور شیءٌ داخلَ نفوسنا و خارجَها معلًّا و هو شاهد علیه». تصور نمی‌شود چیزی داخل نفوس ما و خارج آن، مگر این‌که او شاهد بر آن است و ذره‌ای نیست مگر این‌که به لسان حالش. حالا اینجا به چیز رسیدیم. از کتابت به کاتب رسیدیم. حالا از همه افعال به خدا می‌رسیم. هیچ ذره‌ای نیست مگر این‌که با زبان حالش ندا می‌دهد که وجود او به خودش نیست و حرکاتش به ذاتش نیست و او احتیاج به یک موجد و محرک دارد. پس وقتی این را دانستی، می‌گویم که وقتی در وجود مدرک و محسوس و معقول و حاضر و غایبی باقی نماند مگر این‌که او شاهد است بر وجودش و مُعَرِّف است برای عظمت ظهورش، این‌جاست که عقل به انبهار می‌رسد، مبهوت می‌شود و دهشت می‌کند از ادراک او.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید کاربردی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00