توحید کاربردی

جلسه چهاردهم - بخش سوم

00:31:16
73

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
به انبهار می‌رسد، مبهوت می‌شود، دهشت می‌کند از ادراک او. این او را که نمی‌توانی بشناسی، همان‌طور که من خود شما را هم نمی‌توانم. مبهوت می‌شوم به خودت. اگر بخواهم افعال شما را بررسی کنم، از این افعالت به صفاتت- همین شما که یک انسانید مثل من- می‌بینم نسبت به خود تو مبهوت می‌شوم. خودم خود تو را بخواهم پیدا کنم، خودم خودت را می‌خواهم. خود خود انسان کیست که این‌همه ویژگی‌ها دارد؟ این‌همه صفت بر او بار می‌شود؟ این‌همه افعال از او درمی‌آید؟
شما یک آدم را ببینید چقدر کارهای مختلف می‌کند. شبانه‌روز خودتان را بررسی کنید. از این فعالیت‌های شیمیایی در بدنتان، فعالیت‌های فیزیکی‌تان. درس بخوانید می‌فهمید. حرف می‌زنید با پدر و مادر، با بقیه، با فرزند، با همسر. بعد انسان تولیدمثل می‌کند. بعد انسان مثلاً خانه می‌سازد، ماشین درست می‌کند. بعد با ماشینش مسافرت می‌رود. بعد به یکی دیگر پول می‌دهد. بعد در اثر پول دادن به او مثلاً نیازی از او برطرف می‌کند. همین، همین فعالیت‌های خودمان، همه کارها چقدر وسیع است. این حجم عجیب‌وغریب از این کارها برمی‌گردد به یک حجم عجیب‌وغریب از صفات درونی ما. مبهوت می‌شود انسان. خودمان چه هستیم که همه این‌ها مال اوست؟ اتحاد با او دارد.
حالا این مال انسان است با این‌همه محدودیت. حالا این افعال این عالم را ببینید: آسمان و زمین و حیوان و درخت. و فاعل همه این‌ها خداست. او چه حکمتی! او همین تقدیرات شب قدر می‌گویند آقا! همه ذرات عالم، تقدیراتش امشب است. اصلاً یعنی چه؟ همه ذرات عالم، چون دانه‌به‌دانه موهای روی سرت تقدیری دارد. این کی دربیاید؟ چقدر رشد بکند؟ کی سفید بشود؟ کی بریزد؟ این کله مبارکه فقط شخص شما یکی هست که همه این‌ها را یک‌جا می‌داند و یک‌جا تقدیر می‌کند با یک اراده. نمی‌دانم مغزتان سوت می‌کشد یا نه. ژله که سوت بکشد، اصلاً یعنی اراده و لحظه هم برنمی‌دارد. سر سوزنی معونه ندارد. لفظ نمی‌آید اراده که چیست؟ یک اراده می‌کند همه این‌ها را درجا، در لحظه تقدیر می‌کند، می‌نویسد، می‌دهد. تمام شد. اصلاً نمی‌شود او را شناخت. چیست؟ چه قدرتی است؟ چه عظمتی است؟ چه وجودی است؟
پس آنچه که عجز دارد از فهم آن عقل ما، دو علت دارد. دو علت برای اینکه عقل ما عاجز است. یکی اینکه- یعنی به‌خاطر دو تا چیزی که ما- یعنی دو تا چیز است که نمی‌توانیم بفهمیم. این‌ها چه هستند؟ یا آن چیزهایی که خیلی مخفی‌اند، مثل هیولا، عدم، زمان، حرکت، عدد، نسبت و غیر آن. این‌ها از شدت خفایشان فهمیده نمی‌شوند. چه هستند؟ بس که مخفی‌اند، آدم نمی‌تواند بفهمد. بعضی چیزها از شدت ظهورشان، آدم نمی‌تواند این‌ها را بشناسد و بفهمد. مثل خودمان. بس که برای خودمان ظاهریم، نمی‌توانیم خودمان را بشناسیم.
پس دومیش از غایت جلوه و وضوح و ظهورش و قصور قوه ادراکیه؛ یعنی ما ادراکمان به این‌همه ظهور نمی‌کشد که بخواهد این‌همه ظهور انقدر مخفی باشد که ادراکمان به این‌قدر مخفی بودنش نرسد. ظاهری که ادراکمان به فهم این‌قدر ظاهر دیگر نمی‌رسد، یعنی از فوق ادراک ماست. از شدت ظهور، بعضی چیزها از شدت خفا، فوق ادراک ماست. بعضی چیزها از شدت ظهور، فوق ادراک ماست. مثال نور خورشید و چشم خفاش که بصر خفاش ضعیف است و نور خورشید در روز می‌آید، این را می‌برد، می‌برد تو بحر خودش. نورالشمس می‌رود تو بحر گم می‌شود تویش. وقتی که طلوع می‌کند. برای همین وقتی که نور با ظلمت ممزوج بشود و ظهورش ضعیف بشود، اینجا، تو شب می‌تواند ببیند. خفاش فقط تو شب می‌تواند ببیند، نور شب، فقط آن نوری که انقدر ضعیف شده. شب دیگر چقدر نور است؟ نور مهتاب، بلکه ضعیف‌تر. این خفاش هم چیز عجیبی است. باید آن‌قدر ضعیف بشود تا تازه بتواند ببیند. می‌گوید این در است، آن دیوار است. تو تاریکی محض است که می‌بیند. ما هم همینیم. بشر، عقل بشر همین شکلی ضعیف است به جمال حضرت الهیه در غایت اشراق و نهایت شمول و استغراق. تا جایی که حتی از ظهور او ذره‌ای از آسمان‌ها و زمین شاذ نیست. شاذ نیست یعنی خارج نشده، درنرفته، پنهان نشده. پس: «صارَ ظهورُهُ سَبَبَ خَفائِهِ.» این جمله را یادداشت کنید. ظهور او باعث مخفی شدنش شده. و «سبحانَ مَنِ احتَجَبَ بِشِدَّةِ ظُهُورِهِ.» تسبیح برای کسی که از شدت ظهورش در حجاب رفته. و «اختفاءً عَنِ الْبَصائِر بِإِشراقِ نُورِهِ.» از شدت نور تابیدنش از چشم مخفی شده.
و همچنین از اشیا که روشن شدنشان با اضدادشان است. ما همه چیز را تو این عالم با ضدش می‌شناسیم. ابانه و بین شدن با ضد. و «يُسْتَبانُ بِأَضْدادِها.» اگر چیزی ضد نداشته باشد، نمی‌توانیم تشخیص بدهیم. همان وجود و عدم هم در مورد خدای متعال به یک معنا تعبیر درستی نیست، برای اینکه وجود ضد دارد، عدم دارد. ذات خدای متعال ضد ندارد، دوستان. به این نکته توجه داشته باشید. نکته خیلی مهمی است. ذات خدای متعال ضد ندارد. وجود که گفته می‌شود، عبارت رسایی نیست برای معرفی خدا. این عبارت نقص دارد، برای اینکه وجود در برابر عدم است. ما در برابر خدا چیزی نداریم. ما در برابر ذات خدا چیزی نداریم. عدم اصلاً چیزی نیست. عدم از جهت مفهومش، مفهوم عدم. مفهوم وجود. بله. خود این مفهوم. الان با مفهومش کار داریم. مفهوم وجود نمی‌تواند خدا را معرفی کند. چنین مفهومی ضد دارد. خدا را در مقام معرفی باید با مفهومی معرفی کرد که آن مفهوم ضد نداشته باشد. خب، کی همچین مفهومی سراغ دارد؟ کی به همچین مفهومی رسیده؟ کی را داریم که اصلاً همچین مفهومی بتواند درک بکند؟
مطلبی که عرض کردم، دقت بکنید، رویش فکر کنید. یعنی چه؟ مفهوم ضد ندارد؟ مفهوم مقابل ندارد؟ دیگر الان مفهوم مقابل الله چیست؟ الله، مفهوم مقابل الله چیست؟ الله در برابر چیست؟ دیگر وجود ضد ندارد. مفهوم وجود ضدش مفهوم عدم است. مفهوم الله ضدش چیست؟ عدم که ضد وجود است. برادر! مفهوم عدم ضد مفهوم وجود است. حالا مفهوم ضد مفهوم الله را به من بگو: وجود، عدم، حیات، مرگ، بینایی، کوری. خب، الله و چی؟ الله. ضد نداریم. آفرین! نداریم. الله ضد ندارد. چون ضد ندارد، فهمیده می‌شود. «لا اله الا الله». احسنت! «لا اله الا الله». پس الان هرچه فلسفیدیم شد کشک. چرا شد کشک؟ که برادر ما هرچه فلسفیدیم، اصلاً نکته همین است. ما باید در مرتبه فعل خدا فلسفی کنیم. در مرتبه ذات خدا فلسفیدن راه ندارد. ما فعل خدا و صفات خدا را می‌توانیم فلسفی کنیم. با تعقل این‌ها را می‌توانیم درک کنیم. ذات خدا که اصلاً درکی نسبت به ذات نداریم ما. ما اصلاً تصور نمی‌توانیم بکنیم ذات خدای متعال را. ذات خدای متعال با مفهوم درک نمی‌شود. ما مفهوم خالقیت را می‌توانیم درک کنیم. مفهوم حیات را هم می‌توانیم درک کنیم. ولی مفهوم الله را نمی‌توانیم درک کنیم. مفهوم حتی الله هم دوباره تعبیر قشنگی نیست، برای اینکه همه اسماء و صفات اگر بخواهیم لحاظ کنیم، می‌شود الله. مفهوم قشنگ‌ترش هوَ است. واسه همین در سوره توحید می‌گوید: «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ.» او. فقط می‌شود گفت او. فقط یک لفظ می‌شود گذاشت برای اشاره به اینکه هست. فقط می‌توانیم تصدیق کنیم بودنش را.
نه در مورد ذات ما تخلف نکردیم. جلسات اول ذات را گفتیم می‌شود با عقل اثبات کرد. نمی‌شود تصور کرد. با عقل می‌شود اثبات کرد؛ یعنی فقط می‌توانیم بگوییم هست، نمی‌توانیم بگوییم چیست. ما بودن او را می‌توانیم تصدیق کنیم. ما با عقلمان می‌توانیم تصویب کنیم که او هست. با عقلمان که نمی‌توانیم بگوییم که او چیست. اینکه او چیست، فوق عقل است. این فقط باید رفت و شهود کرد با قلب. «رَأَتْهُ القُلُوبُ بِحَقَائِقِ الإيمانِ.» با حقیقت ایمان می‌شود او را دید، ملاقات کرد، مشاهده کرد. او دیگر کار عقل نیست. کار قلب است. کار مفهوم نیست. یافتن مصداق. «الله» را می‌توانیم تصور کنیم. «هو» را نمی‌توانیم. «الله» را پس اشیا با ضد شناخته می‌شوند. آنی که وجودش عام است و شمولش عام است و ضد ندارد، مثل خود اصل وجود. اصل وجود باز مفهوم وجود نه. دیگر اصل وجود خودش وجود، نه مفهوم وجود. مفهوم وجود ضد دارد. مفهوم وجود ضدش عدم است. خود وجود. حالا می‌خواهم ازش تعبیر کنیم به حقیقت. مثلاً، نمی‌شود به تعبیر آورد، چون شما هر تعبیری که بیاوری، تو مقام تعبیر، تعابیر ضد دارند با همدیگر. یه چیزی که فوق تعبیر است. یه چیزی که در تعبیر نمی‌گنجد، ضد ندارد.
حالا بگوییم مثلاً اصل وجود، خود وجود، آن ادراکش سخت است. اگر غروب نبود چقدر این بحث‌ها قشنگ است. این را چند بار تو درس، جلسات قبل عرض کردم، اشاره کردم. حالا متنش را سریع می‌خوانم. می‌گوید: اگر غروب برای نور خورشید نبود و احتجاب برای او نبود از بعضی از زمین، ما خیال می‌کردیم که در اجسام هیئتی نیست، مگر سطح و نورش. ولیکن وقتی که خورشید غایب شد و بعضی از مواضع زمین را ظلمت گرفت، آن وقت فهمیدیم که بین این دو حال تفرقه هست و فهمیدیم که نور وجود دارد. بعد از عدمش این را فهمیدیم. وقتی که اگر این عدمش نبود، ما نمی‌توانستیم مطلع بشویم که این هست. مگر با «عصر شدید» مگر می‌شد با ادراک و تصور نور، یه چیزی به اسم نور داریم. اگر ظلمت نبود، نمی‌توانستیم به کسی بفهمانیم این‌ها را که داری می‌بینی به واسطه نور است. حالا این ظلمت حسی را داریم تو عالم.
چی تو عالم؟ ذات خدای متعال ظلمت ندارد که بتوانیم او را بفهمیم. صفاتش هم ضد ندارد که بتوانیم بفهمیم. این ضدیت را تو افعال می‌توانیم بفهمیم که گاهی هست، گاهی نیست. به‌به‌به‌به‌به. کیف کردید یا نه؟ تو افعال الهی، گاهی هست، گاهی نیست. می‌شود او را پیدا کرد. می‌بینی خودش را می‌کشد بچه‌دار بشود، نمی‌تواند. معلوم می‌شود کار دست یک کسی دیگر است. او را می‌آورند به خدا. دیدی اینجا مریض می‌شود؟ هر کار می‌کنند خوب نمی‌شود. اینجا را می‌آوریم به خدا. خدا هست. تو نبودن‌ها او را پیدا می‌کنی. تا وقتی حالمان خوب است، سالمیم و بچه‌دار می‌شویم و پول هم که الحمدالله هست. خدا کجاست؟ خدا کیست؟ همین که دزد می‌زند و تصادف می‌کنیم و مریض می‌شویم و بچه‌دار نمی‌شویم. یاد خدا را می‌بینی؟ خدا را می‌آوری. آها! مثل اینکه کار دست اینجاست. اضداد اینجا داریم تو مرتبه فعل خدا که می‌میراند و زنده می‌کند. سلامتی می‌دهد و بیماری می‌دهد. فقر می‌دهد و غنا می‌دهد. دوستان گرفتید نکته را؟
در صفات هم ضد نداریم. در صفات ضدیت بین صفات خدا و صفات ما هست. بین خود صفات خدا ضدیت نیست البته به یک معنا. در صفات خدا از یک جهت، از یک جهت، از یک جهت بین صفات خدا ضدیت هست. مثل چیست؟ چی مثلاً؟ خدا هم رحمت دارد هم غضب. «سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ‌ غَضَبِهِ‌.» مگر نمی‌گوییم خدا غنی مطلق است؟ خب خداوند مطلق است ما فقیر مطلقیم دیگر. صفت خدا و صفت متضاد بین صفات خود خدا تضاد نیست. از این تضاد می‌توانیم به صفت خدا برسیم. از فقر خودمان به غنای او برسیم. بله، می‌شود از این او را درک کرد. در بین خود صفات او هم البته یک ضدی هست که این باید تو بحث صفات الهی که یک وقت دیگری باید بحث بشود با رفقای دوره ۱۰ انشالله بحث را در طول ترم ادامه می‌دهیم. تو بحث صفات الهی، آنجا صفات جمالیه و جلالیه و این‌ها آنجا باید بحث بشود.
می‌توان گفت خود نبود نیز انتزاعی است و صرفاً ذهنی است و عدم مطلق ندارد. بله دیگر، آن هم انتزاعی است. پس اگر عدم نور نبود، ما نمی‌توانستیم اطلاع پیدا کنیم به نور، مگر با «عصر ظهور». «اَنّ النّورَ اَظهَرُ المُحسوساتِ.» با اینکه نور از همه محسوسات ظاهرتر است. «فَلَاحُ سُبْحَانَهُ اَظهَرُ الاشْیَاءِ.» از خدا به واسطه او همه انوار ظاهر است و اگر برای او عدم یا غیبتی بود یا تخیلی، همه زمین و آسمان منهدم می‌شد. همه اشیا معدوم می‌شد. ملک و ملکوت باطل می‌شد. و آن وقت درک می‌کردی تفرقه بین این دو حالت، فرق این دو حال را می‌فهمیدی. بین بودن و نبودنش خدا، غیر خدا را می‌فهمیدی. ولی چون نمی‌شود، ما هم پی نمی‌بریم. همه هم همیشه هم هست. همیشه هم در تجلی. اگر تجلی نمی‌کرد، وقتی می‌فهمیدیم خدا یعنی چی. ولی اگر تجلی نمی‌کرد که اصلاً معلوم بود نیست بودیم دیگر. همه نبودیم که بخواهیم بفهمیم. پس اگر بعضی اشیا به او موجود بود و بعضی‌ها به غیر او موجود بود، آن وقت می‌فهمیدی فرق در دلالت را. ولی چون وجود او دائم است در احوال و دلالت او عام است بر یک نسق واحد یکنواخت در اشیا، ناچاریم از اینکه پس این شدت ظهورش لاجرم خفا می‌آورد. چون غروب ندارد، نمی‌شود. نمی‌فهمی کیست. چون افول ندارد. چون خفا ندارد. چون بس که هست، نمی‌فهمی. بس که جلو چشممان است، نمی‌فهمیم.
فرض کنید یک بچه‌ای به دنیا بیاید. این را تصور کنید. یک بچه‌ای به دنیا بیاید، از روز اولی که به دنیا می‌آید، عینک بزنند روی چشمش. یک جور عینکی هم بگذارند که برداشتنی نباشد. محسوس هم نباشد. یعنی یک چیز خاصی مثلاً تو آینه مثلاً نبین. فرض کنید دیگر، نه لنز را نگفتم، چون لنز یک کمی ممکن است چیزی ازش یعنی مثال یک کمی دور می‌کند. همان عینک را می‌خواهم بگویم. این از بچگی هر وقت که خودش را تو آینه دیده، خودش را با همین عینک دیده. می‌خواهم عینک را بگویم که محسوس باشد و اصلاً درکی از این ندارد که این عینک یک چیزی جدا از خودش است و درکی از این ندارد که با عینکی که دارد می‌بیند و بدون عینک نمی‌تواند ببیند. این فهماندن این به او خیلی سخت است. بخواهی بهش بفهمانی که با عینکی که داری می‌بینی، چشم خودم است. بابا تو چشمت نمی‌بیند. این عینک به واسطه عینک داری. بس که عینک همیشه بوده است. اگر یک روز می‌شدید عینک را از جلو چشمش بردارید، آن وقت می‌فهمید که نمی‌بیند. بس که هست، از شدت ظهورش مخفی است. این مثال همین است. خدا بس که همیشه و همه جا هست و دائماً در حال افاضه نور تاباندن، افاضه وجود، درک نمی‌شود، فهمیده نمی‌شود. برای همین باید بیاوریم تو اضداد. برای همین باید بیاوریم تو افول، تو غروب. تو افول باید خدا را پیدا کرد. تو غروب باید خدا را پیدا کرد. «رَبُّ المَشارِقِ و المَغارِبِ.» در مشرق‌ها و مغرب‌ها باید خدا را پیدا کرد. تو ظهور فقدان‌ها باید خدا را پیدا کرد. گاهی عینک روی چشمش است، دنبال عینک می‌گردد. ساعت دستش است، دنبال ساعت.
چقدر از این عبارت مانده؟ اگر من دو تا پاراگراف دیگر بخوانم، خیلی سریع اگر بخوانم، این بحث، این حدیث تمام می‌شود. اما کسانی که چشم قوی دارند و عقول قوی دارند، «فَاِنَّهُم شَاهَدُوا» مشاهده می‌کنند و می‌دانند که مشاهده می‌کنند و می‌دانند که در وجود اِلا الله‌تعالی چیزی نیست و افعال او همه اثری از آثار قدرتش و این‌ها تابع است برای او. پس وجودی نیست برای آثار بما هی آثار. آثار به‌خودی‌خود وجود ندارد. وجود بالحقیقه مال یک حقی است که به واسطه او افعال وجود دارد و وجودی برای فعلی بما هو فعل نیست، مگر به فاعل. و عالم، همه‌اش افعال الله است. فقط این جمله را هم یادداشت بکنید: «وَ الْعَالَمُ كُلُّهَا أَفْعَالُ اللَّهِ تَعَالَى.» فقط همه عالم فقط افعال الهی است. هیچ چیز دیگر نیست. خداست و فعل خدا. هیچ. ما در این عالم چیز دیگر نداریم. خدا و فعل خدا. فلو هم بروز صفات او. خداست و ظهور خودش. تمام. لا به معنای اینکه «إِنَّ وُجُودَ كُلِّ مِنْهُمَا شَيْءٌ وَ كَوْنَهُ فِعْلًا لِلَّهِ شَيْءٌ آخَرُ.» نه یعنی اینکه آقا! وجود هر چیزی یک چیز است و این هم که فعل خداست، یک چیز دیگر است. نه بابا! خودش فعل خداست و تمام. نه اینکه من خودمم، من خودم یک چیزم، فعل خدا بودنم یک چیز دیگر است. یکی منم، یکی فعل خدا بودن. نه بابا! همان خودم فعل خدا هستم. نه به ذات دو تا هستم، نه به اعتبار.
پس کسی که نظر کند به آن از حیث اینکه این فعل خداست، نظر نکرده مگر در خدا و نشناخته مگر به خدا. این کسی که این‌طوری باشد و خدا را ببیند، این می‌شود موحد به حق، «اَلَّذِي لا يَرَىٰ إلَّا الله.» عبدالله خودش را که می‌بیند، عبدالله فعل خدا را می‌بیند. این مستغرق در شهود است و این همان‌طور است که گفته می‌شود فانی در توحید و از نفس خودش فانی شده و به همین اشاره دارد قول کسی که گفته: «کنا بِنا فَغِبْنا اَنا فَبَقِينا بلا نَحْنُ.» می‌گوید ما به خودمان بودیم، از خودمان غایب شدیم. الان بدون خودمان باقی ماندیم. آنی که این جمله را گفته، منظورش همین است. یعنی خودم از خودم که درآمدم، خدا را فقط دارم می‌بینم. اگر خودم را هم ببینم، فعل او را دارم می‌بینم. پس این امور معلومه‌ای است پیش کسانی که بصیرت دارند و مشکل است برای کسایی که اموری که برای آدم‌هایی که بصیرت دارند معلوم است، اشکال ایجاد کرده برای کسایی که از فهمش، از در فهمشان ضعیف است و قصور عبارات علما به آن از ایضاح آن و بیان آن همراه سایر اسباب. یعنی یکی اینکه علما نتوانستند این‌ها را بیان کنند، چون به عبارت نمی‌آید. یکی هم اینکه آن علمایی که ظاهرگرا بودند، انکار داشتند. آن‌هایی که اهل جدل بودند، انکار داشتند. بحث می‌شود.
انسان از بچگی انس دارد با مدرکات و محسوسات حسی. عاقلانه برخورد نمی‌کند با عقل. ادراک نمی‌کند با همین محسوسات، چون زندگی دارد می‌کند. از این جهت انسان خدا را نمی‌یابد، نمی‌فهمد که این‌ها شواهد علی الله است. پس در او غریزه عقل آرام آرام رشد می‌کند. درحالی‌که او مستغرق به و با مدرکاتش انس پیدا می‌کند به وجهی که باهاش الفت دارد. یعنی هرچه هم که می‌فهمد، آن محسوس، آن معقولاتش آلوده می‌شود به محسوساتش. همه را با همین محسوسات می‌فهمد. هر چیز عقلی هم که بهش بگویی، می‌خواهد تو فضای ادراک عقلی بفهمد، آلوده می‌شود به همین‌هایی که حس کرده با حواس پنج‌گانه ظاهری. این مطلب را داشته باشید بعداً تو اوصاف شاه‌کلید عبارات ماست در توصیف صفات الهی. اگر می‌خواهیم خدا را توصیف کنیم، باید خدا را عالی کنیم از هرچیزی که می‌فهمیم. خدا رحیم است، ولی نه رحمتی که ما می‌فهمیم. خدا خالق است، ولی نه خلقتی که ما می‌فهمیم. خدا رازق است، ولی نه رزقی که ما می‌فهمیم. از همه این عناوین باید خدا را خارج کنیم، عاری کنیم، چون همه این‌ها آلوده است برای ما. آلوده است به چیزهای حسی. ما درکمان آلوده است. درک عقلیمان هم آلوده است به محسوساتمان. پس این باعث می‌شود که دردل واقع نمی‌شود این و امثالش سدی بر سبیل استناره، توی راه نور گرفتن از معرفت خدا و شنا کردن در دریای واسعه معرفت خدا. خدا این سد شده. این ادراک ما سد شده که ما نمی‌توانیم او را بشناسیم و با او ارتباط برقرار کنیم.
پس مردم در طلب معرفت خدا مثل مدهوشی هستند در طلب چیزی که همراهش است. مثالی که زد که این‌ها را قبلاً عرض کردم، مثل کسی که سوار الاغش است، دنبال الاغش می‌گردد و «اَنَّ الجَلِّياتِ اِذَا سَارَتْ مَطلُوبَتاً مُعْتَاسَتا.» جلیات وقتی که به طلب می‌افتند، «اِذا سَارَتْ مَطلُوبَتاً مُعْتَاسَتا.» وقتی که به طلب می‌افتند، سخت می‌شود. به طلب نمی‌آید. به دست نمی‌آید. چیزی که توضیحش بسیار از همه چیز سخت‌تر است. یک چیزی که خیلی واضح است، نمی‌شود توضیح داد، برای اینکه شما می‌مانی چه عبارت دیگری باید از این به‌جای این به کار ببرم. دقت بفرمایید. گاهی بعضی بچه‌ها برای خود بنده پیش می‌آید. بچه‌ها گاهی از بنده سؤال می‌کنند. یک چیز واضحی را سؤال می‌کنند. من نمی‌دانم چی جواب بدهم. تازگی یکی یادم نمی‌آید، یک چیزی پرسید، واژه خیلی واضحی را. من ماندم واقعاً این واژه را عصبانیت یعنی چی؟ مثلاً عصبانیت. من چه شکلی توضیح بدهم؟ داد و بیداد دیگر از ظهورات عصبانیت است که نمی‌شود توضیح داد. واضحات را نمی‌شود توضیح داد. عصبانیت، این عصبانیت. حالا فرض بفرمایید که این چیز واضح در طلب قرار بگیرد. شما در طلبش راه می‌روی، پیدایش کنی. چیزی که اصلاً غایب نشده است را می‌خواهی بروی پیدایش کنی؟ چقدر دردسر دارد؟ مگر پیدا می‌شود؟ چیزی که غایب نشده است، مگر پیدا می‌شود؟ خیلی مطلب مهمی است. «أَفِی اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ.» در خدایی که فاطر این اساس این بحث بود و باید در این مسئله تحقیق بشود.
خب، ما دو سه تا روایت دیگر از بحثمان مانده. انشالله جلسه اگر حوصله داشته باشید، فردا حالا ساعت ۱-۲ هر ساعتی که حوصله داشته باشید، ما بحث را تمامش بکنیم. انشالله این بحث کلیت مباحث توحیدی را که ورود به بحث توحید بود و شناخت اجمالی خدای متعال بود که بعد باید وارد بحث شناخت تفصیلی بشویم. آن را انشالله در طول ترم که شما به کلاس انشالله اضافه می‌شوید، کلاس دوره دهی‌ها، بحث صفات الهی را انشالله در طول ترم خواهیم داشت. بحث افعال الهی را هم دیگر نخواهیم داشت، برای اینکه افعال الهی خیلی بحث وسیعی دارد و خودش یک درس دیگری می‌خواهد. با این درس‌های کلام و این‌هایمان درنمی‌آید ازش. بحث قضا و قدر، جبر و اختیار، فلان این‌ها اصلاً تو این بحث‌های ما یک کلاس دیگر است. اگر حوصله داشتید، دوست داشتید، بعدها می‌توانیم بعد ترم تابستانی، وقت دیگری این را ادامه بدهیم. سنت‌های الهی، بحث‌های این شکلی را که آن دیگر مفصل است. آن برایشان چهار پنج سال می‌توانیم یک کلاسی داشته باشیم هفتگی یا حضوری یا هرچی، مجازی و این‌ها. بنده خودم به شدت مشتاقم. بحث ما فعلاً این شد، ما الان تو کلیات ماندیم. دو سه تا روایت دیگر مانده که حالا هم روایتش را بخوانیم هم توضیحات ملاصدرا را. یک جلسه دیگر انشالله خدمت شما خواهیم داشت و این بحثمان، این فصل از بحث تمام می‌شود. حول و قوه الهی انشالله خدمتتان هستیم و «وَ صَلَّى اللهُ عَلَى سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ.» سنت الهی رفته، یک روز انشالله اگر خدا توفیق بدهد، چشم. بعد دیگر روزی بشود، شب قدر. انشالله و «صلی الله علی سیدنا محمد وآله الطاهرین».
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید کاربردی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00