‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
شما هرچقدر هم که یک نفر را خوشگل ببینید، زوایایش مشکل دارد و ابعادش ناتمام است؛ تازه بر فرض هم که از همه جهت خوشگل و بینظیر و از این قبیل باشد، بالاخره میمیرد. این را چه کار میخواهید بکنید؟ اگر راست میگویید، نمیرد؛ پیر نشود! لعنتی، پیر نشو! این را که نمیتواند کاری بکند. حالا پیر شدی و عمل جراحی میکنی؟ اگر راست میگویی، نمیر. هیچکس نمیخواهد بمیرد، اما همه میمیرند. یعنی بیش از همه، بشر برای همین تحقیق کرد. این چالش اصلی بشر همین است. نمیتوانی مکروه را از خودت دفع کنی و نمیتوانی منفعت را برای خودت جذب کنی.
از همین فهمیدم که: «الْمُتَوَانی لِأَحَاظِ الْبُنْیَانِ بَانِیًا». فهمیدم این بنیان، بانی دارد. این ساختمان، معمارش یکی دیگر است. مالک دارد. در آن فضا، حضرت میرزا (علیه السلام) خیلی جالب است. فهمیدم این ساختمان صاحب دارد، معمار دارد، بانی دارد، مال یکی دیگر است، دست یکی دیگر است، مال یکی دیگر است. مخصوصاً که این دفع مکاره و جلب منافع چون دوام دارد و جاری است؛ پس معلوم میشود که همان کسی که اولش دست او بوده، دوستش دست او بوده، بقایش هم هنوز جاری است.
این بدن را خواب میگیرد. خب، الان من و شما خسته میشویم. همه عالم جمع بشوند و خستگی را از تنمان بیرون کنند، نمیتوانند. این فقط با خواب حاصل میشود. مثلاً، خودت نمیتوانی خودت را بخوابانی؟ خیلی اینها عجیب استها، رفقا! به اینها ما اصلاً فکر نمیکنیم. همین بس است برای خداشناسی. این خواب رفتن ما چیست دقیقاً؟ کی ما را به خواب میبرد؟ ما الان افرادی را داریم که دچار سانحه شدهاند. خداوند نور خدا را نشان میدهد دیگر، برای قدرتنمایی نشان میدهد. در تلویزیون کسی را نشان داد که گفت: «من یازده سال است نخوابیدم.» این آپارات اینها بیربط است. ضربه خورده به مغزش. یازده سال پلک نزد اصلاً. خیلی چیز عجیبی است. چطور میشود یک آدمی یازده سال بیدار باشد و نمیرد؟ ساختار بدن کم میآوردیم. بدن باید برگردد و ریکاوری کند و چقدر سخت است این نخوابیدن. دوست ندارد بخوابد؟ چرا نمیتواند؟ خیلی عجیب است! نمیتوانیم. آدمی داریم که به خواب رفته، نمیتواند بیدار شود. اینهایی که به کما میروند و بیهوش میشوند، اینها نیز در خواباند که نمیتوانند بیدار شوند. معلوم میشود نه رفتنمان به خواب دست خودمان است، نه برگشتنمان از خواب دست خودمان است. خیلی چیز عجیبی است. یکی دیگر میبرد، یکی دیگر برمیگرداند. علیالدوام همین قضیه جاری است. ما نمیبینیمش. این قدرتنمایی است از درون خودمان: «یَتَوَفَّاکُمْ بِاللَّیْلِ» خداوند دارد ما را توفی (میخواباند) میکند. همین یک دانه بس است. با همین یک دانه میشود وارد بحثهای توحیدی شد تا تهش.
همین خوابمان که من نمیتوانم بخوابم و به خواب میروم و نمیتوانم بیدار شوم و بیدار میشوم، چیست که این کار را با من میکند؟ من از کارش فعالش و ویژگیهایش باید بفهمم او هرکس که هست، زنده است. قدرت دارد من را به خواب ببرد و قدرت دارد من را بیدار بکند و قدرت دارد وقتی که من را به خواب میبرد، بین تن و رابطهاش را — حالا برای آن کسی که روح را قبول دارد، دیگر حالا باید آنجا بحث شود؛ آن کسی که روح را قبول ندارد، تعریفش از خواب چیست؟ — آنی که روح را قبول دارد، تعریفش از خواب این است که جسم، رابطهاش با روح قطع نمیشود. آنی که این روح را دارد جدا میکند در خواب، بلد است چه شکلی جدا کند که ارتباطش از بدن قطع نشود.
این میشود حکمت، علم، تقدیر، حسابگری، کاربلدی، اتقان در کار، اراده، قدرت، علم، حیات. همه صفات خدا را از یک فعلش میشود بیرون کشید. دقت داشته باشید، از یک فعل خدا، از یک آیه خدا که معلوم میکند که این کار احدی نیست. آنهایی که ما میشناسیم، نیست. کار یک کسی است که حواس ما از درک او عاجز است. همان که امام رضا (علیه السلام) فرمود: «ما وقتی حواسمان عاجز میشود، یقین پیدا میکنیم که او رب ماست.» او یک چیزی است غیر از این اشیائی که ما سراغ داریم. از جنس اینها نیست. ما را یک کسی به خواب میبرد از جنس اینهایی که ما میشناسیم نیست و حسمان عاجز از درک اوست. این میشود رب ما.
اینی که من را به خواب میبرد، خواب یعنی چه؟ حالا فرض میگیریم یعنی جدایی روح از بدن. حالا آنهایی که تعریفهای دیگر دارند، تعریفهای ماتریالیستی دارند، تعریفهای خودشان را ارائه تحلیل کردند. فعلاً آنی که نوع مردم قائلاند و قبول دارند که روح از بدن جدا میشود در خواب. حالا این روحی که از بدن جدا میشود و دوباره برمیگردد، این روح اونی که دارد جدا میکند — چون خودم که نمیتوانم — به هزار و یک دلیل میبینم که من یک وقتی بیخواب میشوم، یک وقتی پرخواب میشوم. بنده معمولاً در طول اوضاع این شکلی است که مثلاً خیلی وقتها زور میزنم که خوابم به شش ساعت برسد، نهایتاً چهار ساعت میتوانم بخوابم. خیلی وقت است این شکلی است. الان این مبارک رمضان، خدا برکت بدهد. وقت عبادت واقعاً چیز عجیبی است؛ وقت عبادت و وقت کار. البته یک بخشش برمیگردد به اینکه چون خیلی جابجا شدیم. ما در نجف تقریباً خوابمان روی همان شش ساعت بود. بعد آمدیم قم و بعد آمدیم مشهد. ساعتهای اذان اینها با همدیگر یک ساعت از نجف تا مشهد تفاوت دارد. ما دو هفته طول کشید تا بدنمان عادت کند به آن ساعت خواب و بیداری. الان آمده، یک ساعت باید بکشد عقب؛ جواب نمیدهد بدنم. کلاً ساختار خوابمان ریخته به هم. خوابمان رسیده به هفت ساعت در روز! اصلاً یعنی من ماندهام تویش. از چهار ساعت رسیده به هفت ساعت. هر کار میکنم نمیتوانم بیدار شوم، اصلاً یک چیز عجیبی است. بخوابم. یعنی آفتاب مثلاً در مشهد ساعت پنج میزند. خب، ما در نجف آفتاب تا ظهر، صبح تا ظهر میخوابیدیم. اینجا آفتاب که میزند، نمیتوانم بخوابم. یک ساعت به خودم میپیچم تا بتوانم بخوابم. کار کیست؟ من خودم، خودم را به خواب میبرم؟ چرا نمیتوانم به خواب ببرم؟ من خودم، خودم را بیدار میکنم؟ چرا انقدر نوسان دارد؟ نمیتوانم خوابم را مهار کنم. خیلی این اتفاق عجیبی است. واقعاً نمیتوانم بیدار شوم. یک وقتهایی کمخوابی و بیخوابی میزند به آدم. حالا البته فصل هم دخالت دارد دیگر. فصل بهار، فصلی است که خواب بیشتر هم میشود یک کمی. مخصوصاً ماها که مزاجمان «دم» است، بلغممان خلاصه تحریک میشود در بهار. زمستان باز مزاج خشک است. مثلاً خواب تابستان هم همین است.
غرض اینکه اینها نشان میدهد که کار دست من نیست. خود همین بهار و تابستان. همه با هم جمع بشویم، بهار بشود تابستان؟ همه با هم جمع بشویم تابستان نیاید و بهار بماند؟ آقا! کل کره زمین جمع بشوید، بهار، بهار بماند. میتوانید بهار را نگه دارید و نگذارید بهار برود؟ کل کره زمین جمع بشوید، نگذارید شب بشود، روز را طولانی کنید، روزها را کوتاه کنید، شبها را بلند کنید. نمیتوانیم.
عکس ماست. توجه به آفاق عرض کردم باید جوری باشد که از تویش برسیم به این حقیقت انفسی، به عجزمان برسیم تا بتوانیم وارد این فضاهای توحیدی بشویم. از آن مدلی هم که امیرالمومنین (علیه السلام) از طاووس و خفاش و اینها صحبت میکنند، همین است. از آنها انسان را ملتفت میکنند و عکس خودش. نکته خیلی مهمی است. از خورشید و ماه و اینها باید به همین برسیم که ما نمیتوانیم. ما عاجزیم. الان ده دقیقه مدیریت خورشید را بسپارند به من، میتوانی؟ الان کی حاضر است ده دقیقه مدیریت خورشید را دست بگیرد؟ همه کار: اداره خورشید، جابجاییاش، رفت و آمدش، سوخترسانیاش، انرژی که باید بهش بدهی. یکی بیاید عهده بگیرد. همهتان با هم جمع بشوید و آن را به عهده بگیرید. خیلی اینها عجیب است. اندازهی انسان طغیان و سروصدا دارد.
حالا با همین خواب، عرض کردم، با هر فعل خدا، ما برسیم به یکی از صفات خدا، بقیه صفات درمیآید و خود همینم که حکایت از ذات خدا میکند. همین روح وقتی جدا شده، این با چه حساب و قاعدهای جدا شده که آنقدر کامل جدا نشده که بدن از کار بیفتد؟ این معده الان دارد کار میکند. این قلب دارد کار میکند. گردش خون دارد کار میکند. ریه دارد کار میکند. تنفس دارد رفت و برگشت میکند. اینها کار کیست؟ الان این روح است دیگر. این روح مگر جدا نشده؟ پس چطور این کارها را میکند؟ الان این روح در بدن است یا در بدن نیست؟ اگر در بدن است، پس چرا درک ندارد؟ اگر از بدن جداست، پس چرا اینها دارند کار میکنند؟ کی این را مدیریت میکند که جوری جدا باشد که از این کارها هم نیفتد؟ این تقدیر است دیگر. در یک فاصلهای قرار داده روح را از جسم که هم روح به آسایش برسد و فارغ بشود از ادراکات، متناسب با آن بدن، بهرهمند بشود از حیات روح. جفتش با همدیگر هست. ترازبندی را کی انجام داده؟ کی این شاقول را ایجاد کرده؟ کی کار را تراز کرده؟ تراز است دیگر. میتوانی خودت را تراز کنی؟ کس دیگری انجام میدهد. قطعاً نمیتواند کسی بیرون از من انجامش دهد. کس دیگری نمیتواند کار بکند. خودم نمیتوانم کار بکنم. این کار کیست؟ تمام صفات الهی از توی این امر درمیآید.
حالا یک نکتهای که میخواستم در این جلسه آخر عرض بکنم که این خیلی کلیدی و طلایی است برای بحثمان، این است که ما بقیه بحثهای اعتقادی را از تو دل رفت و برگشت از افعال و صفات الهی درمیآوریم. یعنی چه؟ دوستان دقت کنید، بعد برگردم ادامه روایت را بخوانیم. شرح جناب ملا. الان اینجا ما از یک فعلی رسیدیم به صفت. از یک فعلی که فعل هیچکس نمیتوانست باشد: خواباندن، گرفتن روح در خواب. این کار هیچکس نمیتوانست باشد، کار خودم هم نمیتوانست، چون خودم، خودم را به خواب نمیبرم. هیچکس خودش، خودش را به خواب نمیبرد. «به خواب میرویم»، «خوابمان برد». هر کدام پشت فرمان، دوست داریم بیدار بمانیم، ولی نمیتوانیم. میخواهیم سر ساعت برسیم به مقصد. باید بیدار بمانی، باید رانندگی کنی، نمیتوانیم. میخواهیم این روح را نگه داریم اینجا تو این کال که رانندگی کند، نمیتوانیم. خوابمان میبرد. صد بار تا حالا پشت فرمان خوابمان برده و صد نفر تا حالا دیدهایم که خوابشان برده، هزاران نفر خبر شنیدهایم که خوابشان برده. میخواهند، همهشان هم میخواهند که خوابشان نبرد.
یک حدیث دیگر بخوانیم به جای شرح ملاصدرا؟ شرح زیاد است و تمامشدنی نیست. چشم، حالا بررسی میکنم. البته ما این حدیث آخرمان است، در واقع یکی دو تا حدیث دیگر هم بنده در این مضمون آورده بودم. ولی آره، خب، شرح ملاصدرا اینجا یکم فنی هم هست، یکم بحثهای فلسفی و اینها دارد. ولی خب خیلی مطالب خوبی دارد. ای کاش یک فرصت دیگری میشد این تیکه را. تفسیر این مطلب را میخوانیم از بالا سرشان. خیلی نکته دارد، مطالب فوقالعادهای دارد. ولی چشم، حالا فرصت بشود من یکی دو تا روایت دیگر که هست، آن را میخوانم.
عرض کنم خدمتتان که پس همه میخواهیم بیدار بمانیم، نمیتوانیم. دست خودمانم نیست. ما به خواب میرویم. آن کیست که ما را به خواب میبرد؟ آن یک کسی است که حسمان از درک او عاجز است و از جنس هیچ چیزی هم که ما باهاش آشنایی داریم نیست. فرمود: «ما همانجا یقین پیدا میکنیم که رب ماست.»
حالا این در رفت و برگشت حساب دقیقی دارد. خوابمان میبینیم یک ترازی توش لحاظ میشود همیشه. اونی که ما را به خواب میبرد، این رفت و برگشت ما در این خواب روی قاعده است. مشخص. این کار، این کار به خواب بردن هر کی دارد این کار را انجام میدهد که من حسم عاجز از درک اوست و نمیتوانم بفهمم کیست، نمیتوانم بفهمم چیست، نمیتوانم بفهمم کجاست. هر کی دارد این کار را انجام میدهد، روی حساب دارد انجام میدهد. این واضح است برای من. از یک خواب داریم به خدا میرسیم ها! شما از هزار چیز دیگر هم میتوانید این را دربیاورید. من عاجزم از این. اونی که دارد این کار را انجام میدهد، بلد است. معلوم است که بلد است. در یک ترازی دارد میبرد که هم من از این احساسات، احساسات بدنی فاصله بگیرم، هم بدنم هم کار خودش را ادامه بدهد. این خواب، کار هر کی هست، روی حساب است. پس آن کسی که این کار را دارد انجام میدهد، یک موجود حسابگر است، موجود دقیق است، موجود باشعور است. اصطلاح کلامی به جای او بگوییم موجود حکیم است. حکیم. هرکی هست، حکیم است. هرکی است، حالیش است، کاربلد است، میداند دارد چه کار میکند. میداند دارد چه کار میکند. از اینها معلوم میشود که قدرت دارد، زنده است. اینها هم که دیگر معلوم است.
و حالا یا او از خودش ندارد این کار را، یا از خودش دارد. اگر از خودش ندارد، بالعرضه باید به بذات برگردد. همه بالعرضها باید به بذات برگردد. آخرش باید یک ذاتی باشد که این فعالیت بردن من به خواب که توسط او صورت میگیرد، این فعلی که دارد صادر میشود، به خود او نسبت داده بشود که او الا و لابد وجودش از خودش باشد. او بودنش از خودش باشد. این میشود قیوم بودن. هم زنده است، هم باید به خودش بند باشد، آخر باید به یک قیومی برسد. پس ما از همین فعل به همه صفات الهی رسیدیم: حی و قیوم و علیم و حکیم و قدیر و مقدر و مدبر. درست شد؟ البته اول از فعل به مدبر رفتیم و معمولاً فضای روایی ما این شکلی است. فضای تربیتی سلوکی همین شکلی است. یعنی اول میخواهند طرف را در وادی توحید ببرند، سوق بدهند به سمت مدبر بودن خدا. آرام آرام بتواند این را درک بکند، باهاش ارتباط برقرار کند. از مدبر بودن به تقدیر و فاعلیت خدای متعال، احاطه خدای متعال، فعالیت خدای متعال و همینطور انسان ارتباطش با خدا قویتر میشود و کم کم به اسماء و صفات باطنیتری راه پیدا میکند.
ظهور بعضی از این اسماء و صفات الهی شدیدتر است، و بعضی ظهورش کمتر و باطنیتر است. هرچند وقتی که پرده کنار برود، برای افراد همه اینها در یک حد ظاهر است، ولی ما چون در پرده هستیم، بعضیها به این پرده بیشتر تابیده اند؛ از پشت پرده بهتر می شود اینها را لمس کرد. تدبیر الهی و تقدیر الهی این شکلی است. نکته کلیدی که میخواستم عرض کنم این است: ما از این افعال به اسماء و صفات که میرسیم، بعد دیگر تو همینها رفت و برگشت میگوییم اگر این حکیم و قدیر و یک موجود حیّ قیوم این شکلی، خب، آن حیّ قیوم، ما از این فعل به صفات رسیدیم. حالا میخواهیم از تناسبسنجی صفاتش به سایر افعالش برسیم. دوستان خوب، نکته را توجه کنید. میخواهیم از تناسبسنجی صفاتش به سایر افعالش برسیم. یعنی چه؟
اینی که روی خواب من اینقدر حساس است و روی حساب فعل او در خواب من اینقدر روی حساب است که حی قیوم و زندهای است که به خودش بسته است و حکیم است، این حکیم دیگر چه کارها میکند؟ این قدیر دیگر چه قدرتهایی دارد؟ دوستان توجه دارند به این نکته؟ بحث این است: قدرتش فقط قدرتی است که من را به خواب میبرد؟ یا قدرتهای دیگر هم دارد؟ یا کارهای دیگر هم میتواند بکند؟ این سؤالی است که باعث رفت و برگشت ما در توحید میشود. این رفت و برگشت در توحید، از تویش نبوت درمیآید، از تویش امامت درمیآید، از تویش عدل درمیآید، بحثهای اعتقادی درمیآید. یک سری بحثهایی که مربوط به فعل خداست، جبر و اختیار و قضا و قدر و فلسفه خلقت و همینطور دیگر امتداد پیدا میکند تا بقیه مباحث. پس ما بخشهای اعتقادیمان را همه را از تو دل توحید درمیآوریم، در این رفت و برگشت، در این اسماء و صفات. عرض کردم: از این فعل به صفاتی رسیدیم. آن صفات اگر هستند، اقتضا دارند باز یک سری افعال دیگر.
شما وقتی یک کسی بهت پولی میدهد، یکی از این دوستان که الان توی این فضای مجازی فعال است و کانال دارد و از این قبیل، یک وقتی سر یک قضیهای به ما گفت که آقا در کانالتان یک درخواست کمک بگذارید. بعد درخواست گذاشتیم و دیگر البته همین قضیه هم باعث شد که بعدها دیگر درخواستی نگذاریم. از جانب ایشان درخواست گذاشتیم و یک پولی جمع شد و بعد دیگر کلی داستان برای ما درست کرد که آقا این پوله نمیدانم من برای آن غرض گرفته بودم. بعد الان آن مشکل طرف دکتر گفته من خودم این عمل جراحی را برایت انجام میدهم. این پول دست من مانده و بروم به تک تک این افراد پول را برگردانم. بعد گفتم: «بابا این.» گفت: «اینها به خاطر این مریض دادند نه به خاطر این عمل جراحی. این پول در خرجهای دیگر عمل بوده. عملم دکتر پولش را نمیگیرد و پول را برگرداند.» حالا داستان داشتیم. بعد رفته بود لیست اینها را پیدا کرده بود. مثلاً توی این افرادی که کمک کرده بودند مثلاً فرض بفرمایید از بانک گرفته بود، یک نفر بود که این ده میلیون کمک کرده بود. این بنده خدا، اونی که ده میلیون کمک کرده بود را پیدا کرد. بعد به من میگفتش که: «اینی که اینجا برای این قضیه ده میلیون کمک میکند، این حتماً برای خیلی قضایای دیگر هم میتواند از این کمک بکند. این آدم را باید داشت.»
بحثهای اعتقادی را دیگر به این وضوح قشنگ جا بیندازید توی اعماق قلبتان. اینی که در خواب من را این شکلی با حساب و کتاب از بدن جدا میکند، این خیلی کارهای دیگر هم میتواند بکند. جا افتاد مطلب؟ از این مثال، این آقایی که ده میلیون کمک کرده بود، آدم میفهمد این را بالوجدان که اگر یک کسی که در یک قضیهای همینجور الکی پول خردش را برای کمک به یک مریضی که بقیه دارند پنجاه هزار تومان میدهند، ده میلیون کمک کرده، یک چیز خاصی است. از فعلش به صفتش رسیدهام. از پولی که داده به این رسیدهام که این پولدار است، غنی است. از آن غنی، به خیلی چیزهای دیگر رسیدهام. این آدم را باید دم و دستگاهش را دید. این را باید باهاش رفاقت کرد. این بعدها اجاره خانه هم میتواند کمک کند. این بعدها جهیزیه هم میتواند بدهد. این بعدها وام هم میتواند بدهد. این قرض هم میتواند بدهد. این برای فرهنگی هم میتواند کمک کند. این غنی است. من از فعلش غنی بودنش را کشف کردهام. وقتی غنی شد، خیلی کارهای دیگر هم میتواند انجام دهد.
حالا من از این خواب به این رسیدم که یک کسی بین من و من فاصله است. از من به من نزدیکتر است، قدرتش از من به خودم بیشتر است. من عاجزم از اینکه خودم، خودم را به خواب ببرم، ولی او قادر است که من را به خواب ببرد. پس او قدرتش از من به خودم بیشتر است. پس او قدیر است. پس او حساب و کتاب دارد. پس او علم دارد. پس او احاطه دارد. پس او حی قیوم است. اینی که حی قیوم است، خیلی کارهای دیگر هم میکند. اینی که قدیر است، خیلی کارهای دیگر هم میکند. اینی که علیم است، حساب و کتاب سرش است، کاربلد است، حالیش است. این خیلی کارهای دیگر هم میکند.
توی این پیج ما یکی بود میآمد اظهار فضل میکرد که ما به رفقایمان گفتیم بلاکش کنند توی پیج. هی میآمد یک چیزی میپراند. نوشته بود: «من خیلی از کامنتهایی که شما مینویسید خوشم میآید. میشود پیجتان را معرفی کنید؟ پیج شما را فالو کنم.» کسی که این چرت و پرتها را میگوید، لابد خیلی چرت و پرتهای دیگر هم میتواند بگوید. باید رفت به خود مصدرش. یعنی دنبال خود آن آدم دیگر میخواهد برود دیگر. دنبال این کامنتش نیست. یعنی از کامنتهای این آدم خوشش میآمد. «خوشم میآید، بقیه حرف هاتم پس خیلی حرفهای دیگر هم میتوانی بزنی که من خوشم میآید.» چرا اصلاً یکی را فالو میکند؟ اصلاً همین است دیگر. میگوید: «من اگر این صحبتهای تو را گوش کردم و خوشم آمد، پس تو! خیلی صحبتهای دیگر هم داری که من آنها را اگر گوش بدهم، خوشم میآید.» این از یک فعل به صفت منتقل میشود. از اقتضای آن صفت به افعال دیگر منتقل میشود. این رفت و برگشت بین فعل و صفت. این را دقت بکنید، بحث مهمی است.
اینی که من را به توفی در شب میکند، این خیلی کارهای دیگر هم میتواند بکند. اینی که با من همچین نسبتی دارد، همچین احاطهای دارد، پس خیلی جاهای دیگر هم این احاطه او دارد برای من یک کارهایی میکند. پس خیلی جاهای دیگر احاطه او به درد من میخورد. پس خیلی نیازهای دیگر من را هم میتواند برطرف بکند. این نیاز خواب من را میتواند برطرف بکند، پس خیلی نیازهای دیگر من را میتواند برطرف بکند. بروم کشفش بکنم. اگر از خودش نیست، بروم اونی که این از او گرفته را پیدا کنم. اگر از خودش است، که فهو المطلوب! اصلاً دیگر همهکاره است. این خیلی خوب است.
حالا اونی که این کار را کرده، رابطهاش با من چیست؟ بعد کمکم برسیم به اینکه خالق من است. اونی که نسبتش با من این است. حالا ما اصلاً به خالقیت کار نداریم، به ربوبیت کار داریم. او رب من است. او دارد من را مدیریت میکند. اینی که دارد من را مدیریت میکند، برای کجا دارد من را مدیریت میکند؟ به کدام جهت؟ به کدام سمت میخواهد من را رشد بدهد، حرکت بدهد؟ جهت حرکتش کجا است؟ به کدام ور؟ برای چی اصلاً من را رشد میدهد؟ برای چی من را آورده؟ من را کجا دارد میبرد؟ من کشش دارم برای پرستش، من یک میل درونی دارم. از درون خودم دوست دارم بپرستم، دوست دارم کرنش کنم، دوست دارم وقتی یک کسی اینهمه دارا است، بروم پیشش. به قول ما تربتیها: «مو سموس کنم.» بروم باهاش رفیق بشوم. بروم باهاش ارتباط بگیرم. دارا بشوم از قبل او. وقتی کسی اینقدر دارد، دوست دارم باهاش زد و بند داشته باشم. باهاش یک کاسه بشوم. منم. چطور میتوانم با این ارتباطم را قویتر کنم؟ چطور میتوانم از دارایی او بهرهمند بشوم؟ چطور میتوانم با او صمیمی بشوم، رفیق بشوم، باهاش حرف بزنم، ازش بخواهم، معرفی کند، بشناسمش؟ من راهم چیست؟ از این صفت او که حی است و قدیر است و اینها. خب، وقتی که من را اینجوری به خواب میبرد و حکیمانه است، به حکمت او رسیدهام. پس ربوبیت او با من یک ربوبیت حکیمانه است. پس من را دارد رشد میدهد حکیمانه. پس یک جهت حکیمانهای در این ربوبیت مد نظر دارد. اقتضای حکمت او این است که آن جهتی که توی کار است را با من در میان بگذارد. به من بگوید اگر لازم است من کاری بکنم، به من بگوید اگر من میتوانم کاری بکنم که به او نزدیک بشوم، به او ارتباط قوی داشته باشم، به من بگوید. من را در جریان بگذارد. از اینجا میرسیم به نبوت. از اینجا میرسیم به وحی. از اینجا میرسیم به قرآن. به همان دلیلی که با اینها قرآن و وحی و اینها، ولایت و اینها شکل میگیرد. اصلاً خود ولایت جزو صفات الهی است. اصلاً خود این فعلم حکایت از ولایت الهی دارد. خدا ولایت دارد بر این روح و بدن من و اقتضای ولایت او چیست؟ داستان نبوت و اینها خودش همهاش ولایت خداست. بروز و جلوه ولایت خداست. ما از ولایت خدا میرسیم به نبوت. از آن ولایت میرسیم به امامت. بعد تازه میتواند امتداد پیدا کند. حالا زمان غیبت چی میشود؟ ببینید امتدادش خیلی وسیع است ها. این ولایت میرسد تا ولایت پدر بر فرزند. تا ولایت شوهر بر همسر. همینجور امتداد دارد. بعد بحثهای فقهیتر و تمیزی از تو دل این بحثها درمیآید. تمدنسازی از تو دل این بحثها درمیآید. ما باید کشف بکنیم امتداد ولایت خدا را، اقتضائات ولایت خدا. یک بحث دیگری میشود اصلاً. این میشود کلامی که ادامه دارد، دامنه دارد، نه اینکه در کتاب کلام فقط خدا اثبات میشود. میآییم بیرون. خدا که این نیستش که خدا همه عالم را پر کرده. همه زندگی ما را پر کرده و در همه زندگی ما نقش دارد. این خداست.
فرمود: «من فهمیدم این بنیان، بانی دارد.» و «به اقرار کردم بهش.» دیدم که «من دوران الفلک بقدرت.» دیدم که این فلک به قدرت او دوران دارد و «انشاء سحاب» ابر شکل میگیرد، «تصریف ریاح» باد میآید. توی تهران یکی از معضلات جدی باد است. ملت دارند میمیرند، دارند خفه میشوند به خاطر اینکه باد نیست. این خانهها را بلند میسازیم، جلوی باد را میگیرد. کار خودمانم هست. یعنی ما بیشتر مشکل ایجاد میکنیم، آبادانی نداریم. یک کاری هم که فکر میکنیم عمران توش است، آبادانی توش است، خرابیهایش بعدها برایمان معلوم میشود چه بلایی سرمان درآورد. جلوی باد را میگیریم، باد نیست. داریم خفه میشویم از آلودگی و دود. جمع بشوید با همدیگر، باد تولید کنید.
در حال بارگذاری نظرات...