توحید کاربردی

جلسه پانزدهم - بخش اول

00:33:55
73

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب‌العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین الان الی قیام یوم الدین.
ان‌شاءالله که در این جلسه، بحث را به یک نقطه برسانیم، باز ان‌شاءالله در آینده مباحث را ادامه می‌دهیم. عنایت ان‌شاءالله.
روایت دیگری را در «کافی شریف» داریم، حدیث سوم این باب، که از امام رضا علیه السلام نقل شده است. این روایت در محضر امام رضا علیه السلام هم هست، و ان‌شاءالله خودشان افاضه کنند و این روایت را به ما بفهمانند.
معنی اینجا این است که خادم امام رضا علیه السلام می‌گوید: «دَخَلَ رَجُلٌ مَن الزَّنادِقَةِ عَلَى أَبِي الحَسَنِ علیه السلام وَ عِندَهُ جَمَاعَةٌ»؛ یک مرد زندیقی بر امام رضا علیه السلام وارد شد، جماعتی هم دور حضرت نشسته بودند. «فَقَالَ أَبُوالحَسَنِ: أَيُّهَا الرَّجُلُ!» امام رضا علیه السلام به آن آقا فرمودند: «ای آقا! أَرأَيْتَ إِن کَانَ القَولُ قَولَکَ...»
اینجا باز تفاوت دارد با روایت ابن عجّاج که سراغ امام صادق علیه السلام آمد. اینجا خود حضرت بحث را مطرح می‌کنند. خدمتتان عرض کنم که این زندیق، اینجا خود حضرت با این زندیق وارد گفتگو می‌شوند. می‌فرمایند که: «إِن کَانَ القَولُ قَولَکُم وَ لَيسَت کَمَا تَقُولُونَ، أَلَسْنَا وَ إِيَّاکُمْ سَواءً؟ لَا يَزِيدُنَا مَا صَلَّينَا وَ صُمْنَا وَ زَکَّينَا وَ أَقَرَرْنَا...»
حضرت فرمودند که: «فرض بر این باشد که حرف شما درست است که این‌طور هم نیست، حالا بگیریم که درست فرض کنیم؛ اینکه شما می‌گویید درست باشد، خب ما و شما برابر می‌شویم. اگر هیچ خبری نباشد، ما و شما برابر می‌شویم. نمازهایی که خواندیم، روزه‌هایی که گرفتیم، زکاتی که دادیم، این‌ها ضرری به ما نمی‌رساند. این کارهایی که می‌کنیم، این اعمال، این طاعات مسلمانی، این چیزی از ما کم نمی‌کند. خودکشی نیست تویش، بالاخره خیر است دیگر. قربانی کردیم، گوشت قربانی دادیم به این و آن. دیگران هم قربانی کردند، گوشت قربانی به ما دادند. نماز خواندیم، بیدار شدیم، یکم نرمش. روزه گرفتیم، یکم ساعت غذایمان را جابه‌جا کردیم، یک کمی هم احساس سبکی کردیم، برای سلامتی‌مان هم بهتر بود.»
شرطیّت پاسکال است دیگر. که البته عرض کردیم پاسکال گرفته از اهل بیت است. خلاصه، ما چیزی ازمان کم نشده است.
«فَسَکَتَ الرَّجُلُ»؛ ساکت شد. «إِن کَانَ القَولُ...» اگر حرف ما درست باشد چی؟ «وَ هُوَ قَولُنَا»، در حالی که حرف ما هم درست است، «أَلَسْتُمْ قَد هَلَکْتُم؟» من و شما چه خاکی به سر کنیم؟ اگر آخرت باشد، جهنم باشد، حساب و کتاب باشد، حق‌الناس، نماز، روزه این‌ها را بخواهند یکی یکی حساب بکشند، آن وقت کی نجات پیدا کرده؟ کی هلاک شده؟ شما هلاک شدید.
او گفت: «رَحِمَکَ اللهُ، أَو جِدنِي کَيفَ هُوَ وَ أَيْنَ هُوَ.» خب، این به سؤال واداشته شد. گفت: «خدا رحمتت کند.» حالا او هم زندیق بود. «رحمک الله»، چیزهایی که روی زبان مردم هست دیگر. «خدا پدر و مادرت را بیامرزد.» از اینجور مسائل، توئیت زده بود و «من که به‌حمدالله آتئیستم.» گفت: «خدا رحمتت کند، به من بگو، این را برای من نشان بده، توضیح بده. «کَيفَ هُوَ وَ أَيْنَ هُوَ» چیه و کجاست؟»
«وَيْلَکَ إِنَّ الَّذِي ذَهَبْتَ إِلَيْهِ غَلَطٌ.» بابا، این مسیری که تو رفتی، غلط است. این سؤال غلط است. «هُوَ إِنَّ العَيْنَةَ بِلاَ عَيْنٍ وَ الکَيفِيَةَ بِلاَ کَيفٍ.» خدا کجا برنمی‌دارد؟ او کجا ساز است، نه کجا دار. او چگونه ساز است، نه چگونه دار. چگونگی برنمی‌دارد، کجایی برنمی‌دارد. او کجایی می‌سازد، چگونگی می‌سازد. او خالق چگونگی است. خالق چیستی است. خودش چیستی برنمی‌دارد، کجا برنمی‌دارد. کجا و چیست، برش می‌خواهد، محدوده می‌خواهد. در قالب یک محدوده است که گفته می‌شود چیست؟ جنس و فصل و عرض، این‌ها مال ترکیب است اصلاً. جنس و فصل، اونی که ماهیت دارد، خودش ترکیب وجود و ماهیت است. این‌ها همه ترکیب است. خدا ترکیب برنمی‌دارد. خدا ماهیت ندارد. خدا جنس و فصل ندارد. خدا جنس و فصل می‌سازد. «کیف» اینکه چیه، چگونه است، این‌ها مال چیزی است که ترکیب دارد. در مورد چیزی که ترکیب دارد، می‌شود گفت چگونه است. چیزی که برش خورده، را می‌شود گفت چگونه است. صرف الوجود، صرف حقیقت را که نمی‌شود گفت چگونه است. برشی ندارد، محدوده‌ای ندارد، ترکیبی ندارد که بگویم این است. چون این است، معنایش این است که آن یکی‌ها نیست. وقتی می‌گوییم چگونه است، معنایش این است که چگونه نیست.
این تنها چیزی که در مورد اینکه چگونه نیست، در مورد خدا می‌شود گفت، این است که عدم نیست، نیستی نیست. خب، این که چگونگی نمی‌شود. تو می‌خواهی با یک تعریفی که نسبت به امور محسوس و ملموس داری و بتوانی با قوه وهمت به عنوان یک معنای جزئی تصور بکنی، به خدا برسی. خدا در این‌ها نمی‌گنجد. خدا نه در محسوسات می‌گنجد، نه در وهم به صورت یک معنای جزئی می‌گنجد. خدا کجا برنمی‌دارد؟ برای اینکه اگر بگویی کجا هست، باید بگویی کجا نیست. کجا نیست اصلاً. کجایی برنمی‌دارد. کجایی مال ترکیب است، مال محدوده است، مال چیزی است که در قالب مکان متمکن شده.
«فَلَا يُعْرَفُ بِالکَيفُوفِيَّةِ وَ لَا بِعَيْنُونِيَّةٍ وَ لَا بِأَينُونِيَّةٍ.» خدا با کیفوفیّت و عینیت و اینونیت شناخته نمی‌شود. «وَ لَا يُدْرَکُ بِهَا وَ لَا يُغَاضُ بِشَيْءٍ.» با حس درک نمی‌شود، با چیزی مقایسه نمی‌شود. خدا ضدی ندارد که در اثر تقابل با آن ضد تعریف بشود. خدا در مرتبه ذاتش، خود خدا، نه اسما و صفات و افعال خدا، البته اسماء و صفات خدا هم خود خداست، ولی انتظار شده از ذات خدای متعال. ولی افعال که اصلاً بیرون از ذات خدا. خود خدا، یعنی ذات خدا، مقابلی ندارد که ما بخواهیم با مقابلش ذات او را بشناسیم. با چیزی مقایسه نمی‌شود. نه مقابلی دارد که بخواهیم در اثر تقابل، چون «يُعْرَفُ الأَشْيَاءُ بِأَضْدَادِهَا»، اشیا را با ضدشان معرفت پیدا می‌کنند. پس ما معرفت با ضد نسبت به خدا نمی‌توانیم پیدا کنیم، چون خدا ضد ندارد. یا باید تمثیل کرد که بگوییم فلان چیز را دیدی، حکم آن شبیه این است، یا خودش شبیه این است. خدا شبیه و مثل هم ندارد که بخواهیم با مثلش به او پی ببریم. خدا با چیزی مقایسه نمی‌شود. خدا با حس درک نمی‌شود، با این حواس پنج‌گانه درک نمی‌شود.
«فَقَالَ الرَّجُلُ» این آقا برگشت، گفت: «فَإِذَنْ هُوَ لَيْسَ.» پس نیست. پس هیچی دیگر. «إِذَا لَمْ يُدْرَکْ بِالحَوَاسِّ، فَهُوَ لَيْسَ.» اگر با حس درک نمی‌شود، پس نیست. این مشکل معرفت‌شناسی داشت دیگر. که فکر می‌کرد که تنها ابزار برای شناخت و معرفت، حس است. هستی‌گرا بودن. خوب هم هست دیگر. معلوم می‌شود ما باید با حس‌گراها چه شکلی صحبت کنیم. الان جهان غرب، جهان حس‌گرا. فضای ما هم، فضای داخل، آن فضای فرهنگی کشورمان هم، به شدت متأثر از حس‌گرایی. نوعاً انسان‌ها اسیر حس‌گرایی هستیم دیگر. و کم و بیش همه درگیر این حس‌گرایی هستیم.
حضرت فرمودند که: «وَيْلَکَ لَمَّا عَجَزَتْ حَوَاسُّکَ عَن إِدْرَاکِهِ أَنکَرْتَ رَبًّا وَ نَحْنُ إِذَا عَجَزَتْ حَوَاسُّنَا عَن إِدْرَاکِهِ أَيْقَنَّا أَنَّهُ رَبُّنَا بِخِلَافِ شَيءٍ مِنَ الأَشْيَاءِ.» خیلی قشنگ است این تعبیر. این تعبیر خیلی قشنگ است.
فرمودند: «ما و تو با هم تفاوت داریم. تو وقتی حست نتوانست خدا را درک کند، ربوبیت خدا را انکار کردی. ما وقتی حس‌مان نتواند خدا را درک کند، یقین پیدا می‌کنیم که رب ماست. ما از اینجا به او می‌رسیم. ما دقیقاً به همین دلیل او را به عنوان خدا قبول داریم. ما با همین خدا را پیدا کردیم، با همینی که در حس نمی‌گنجد. گفتیم خدا اونی است که نباید در حس بگنجد. نباید از جنس چیزی از چیزها باشد. چون از جنس چیزی از این‌هایی که ما سراغ داریم و حس می‌کنیم و درک می‌کنیم نیست. قبولش داری تو، چون درکش نمی‌کنی با حس، قبول نداری. ما چون با حس درکش نمی‌کنیم، قبول داریم. ما از همین جا رسیدیم.»
آقای مؤمنی دست بالا آوردید، نکته‌ای دارید، بفرمایید.
سلام علیکم و رحمة الله.
امام فرمودند که: «من با شما هیچ فرقی ندارم.» یعنی خب بالاخره اعمال عبادی انجام دادیم، ولی دوست داشتیم انجام دادیم، اصلاً لذت بردیم. این‌ها بوده دیگر. و برای آن فرد واقعاً چقدر قابل لمس است که من این لذت‌ها را بگذارم کنار. لذت یکی است. نه، ما الان لذت‌ها را که گذاشتیم کنار. ما که از لذت‌های غریزی و دنیایی‌مان محروم نشده‌ایم که. این‌ها را مهار کردیم. ازدواج کردیم، غذا خوردیم، خوابیدیم. ما از کدام لذت محروم می‌شویم؟ از لذت محروم نمی‌شویم. ما هم ازدواج کردیم، تو هم—مثلاً—جفت‌گیری کردی بر فرض. ما غذا خوردیم، تو هم لمبانده‌ای. ما که از چیزی محروم نشده‌ایم که. ما فقط یکم کنترل کردیم. حالا ما چیزی از دست نداده‌ایم. یک کافر هم بالاخره ازدواج می‌کند، یا با زن‌ها در ارتباط است. یک مسلمان هم بالاخره زن دارد. این غریزه را که خاموش نکرده که. از این محروم نشده. از این جهت تفاوتی با همدیگر نداریم. بلکه خیلی وقت‌ها زندگی‌های این مسلمان‌های مقید و این‌ها بهتر هم هست. دوام ازدواجشان، عشقشان با همسرشان، سلامتی‌شان، سلامت جنسی‌شان از آلودگی‌های، از بیماری‌های جنسی و—عرض کنم که—مشکلات روانی و این‌ها خیلی بهتر هم هست. تازه حضرت نفرمودند اوضاع ما در دنیا هم از تو بهتر است.
نهایت این است، چون در مقام جدل بود، نهایت این است که آقا ما یک سری کارها انجام دادیم، طاعاتی که انجام دادیم، افزون بر تو. وگرنه بقیه معاشمان که رفتیم کار کردیم، پول درآوردیم، ما هم غذا خوردیم، ما مسافرت رفتیم، ما هم ازدواج کردیم، ما هم بچه‌دار شدیم، ما بچه‌هایمان را بزرگ کردیم، ما هم خانه خریدیم، باغ داریم، باغ می‌رویم، میوه می‌خریم، عطر استفاده می‌کنیم. ما از چی دنیا محروم شدیم؟ به مانَد که تازه در همین هم، مسلمان بیشتر گیرش می‌آید. ولی حالا نمی‌خواهیم به او بگوییم که ما بهتر از تو داریم زندگی می‌کنیم. فرض بر این است که ما یک سری کارهای اضافه داریم انجام می‌دهیم که تو انجام نمی‌دهی. آن کارها هم آسیب به زندگی‌مان نمی‌زند. چه مشکلی برایمان ایجاد کرد؟ روزه که خوب است. که تازه اگر مریض هم باشیم که لازم نیست بگیریم. زکات هم که خوب است که فقرا پول دادیم. اگر نداشته باشیم هم که لازم نیست بدهیم. اگر نداشته باشیم که تازه می‌گیریم. این منطق این است که ما از جهت دنیایی با کفار تفاوتی نداریم. اگر آخرتی نباشد، ما که سوخت نداده‌ایم، چون دنیایمان با همدیگر یکی است. ولی اگر آخرت باشد، شما خیلی سوخت داده‌اید، برای اینکه آخرتمان با هم یکی نیست. این برهانش این است.
حضرت در ادامه می‌فرمایند که: «ما وقتی که حس‌مان عاجز می‌شود، یقین پیدا می‌کنیم که او رب ماست.» با هر کدام از اشیا تفاوت دارد. پس اینجا ورود به بحث‌های توحیدی از اینجا باید باشد. از نفی باید باشد. از اینکه یه خدایی غیر از چیزهایی که هست، برای اینکه هرآن چیزی که به درک می‌آید، محدودیت دارد. هر چیزی که محدودیت دارد، افول دارد. هر چیزی که افول دارد، عجز دارد از رفع همه نیازهای من. و اونی که عجز دارد از رفع همه نیازهای من، رب من نیست. مفصل قبلاً چند جلسه با هم در موردش صحبت کردیم.
خب، این مرد برگشت گفت که: «فَأَخبِرنِي مَتَى کَانَ؟» به من بگو که کی بوده؟ کوتاه نمی‌آید از این درک حسی خودش. چون نمی‌تواند درک بکند، تصور نمی‌تواند بکند یک چیزی را بدون زمان، بدون مکان، بدون کیفیت. تصوری نسبت به همچین چیزی ندارد. باز دارد سؤال می‌کند: «کی بوده؟ از کی بوده خدا؟» مثلاً از کی خدا شده؟ مثلاً از کی خدا بوده؟
ما چون—دیروز عرض کردم—چون ذهنمان آمیخته است به فضای دنیا و محسوسات، با همین‌ها رشد کرده، با همین‌ها ما شکل گرفته‌ایم. و چون هر چی دیدیم در قالب زمان و مکان و کیفیت و ترکیب و جنس و فصل و این‌ها بوده، انس ذهنی و قالب ذهنی‌مان این است. و سخت است این قالب را بشکنیم. بتوانیم چیزی را تصور بکنیم که این‌ها را ندارد. بتوانیم چیزی را مجرد کنیم از این‌ها؛ از زمان فارغ کنیم، از مکان فارغ کنیم. این برای ما سخت است.
این استیون هاوکینگ بنده خدا، من مطالعه می‌کردم، یعنی کار می‌کردم تا یه حدی روی مطالبی که گفته، این کتاب «طرح عظیمش» و این‌ها. خب، این بزرگوار، این بنده خدا خیلی بافته به هم. خیلی—حالا حوصله اگر داشتید مطالعه بکنید هم «طرح عظیمش» را، هم ردیه‌هایی که نوشته شده، چند تا مقاله نوشته شده در رد مطالب—مشکل آن بدبخت هم همین است دیگر. که نمی‌تواند فوق حس چیزی را درک بکند. مسائل دیگری را مطرح می‌کند و می‌گوید: «عالم را قوانین فیزیک، مثلاً، دارد اداره می‌کند و اصلاً نیازی به ابتدا به این معنا ندارد.» قوانین فیزیک دیگر از همان بحث ازلی قدیم و ازلی و این‌هایی که ما مطرح می‌کنیم و می‌گوید آن «قدیم» را می‌برد روی قوانین فیزیک. «قوانین فیزیک هستند.» چیه قوانین فیزیک؟ انتزاعی، «معقول ثانی فلسفی». این‌ها اصلاً مال انتزاع است. قوانین فیزیک. چیزی به اسم قوانین فیزیک ما نداریم. قوانین فیزیک در ذهن توست. قوانین فیزیک اونی که بیرون است را باید بگویی چیست؟ قوانین فیزیک خب همان اونی است که ما بهش می‌گوییم خدا. حالا تو داری بهش می‌گویی قوانین فیزیک. تو اسماءالله را داری اسمش را گذاشتی قوانین فیزیک. اسم را عوض کردی، فکر کردی دیگر مشکل حل شد؟ خیلی زرنگی!
می‌فهمد که یه چیزهایی است که فوق حس ماست. این نکته مهمی است. چیزی که استیون هاوکینگ گفته و الان هم در غرب به شدت رایج و مقبول واقع شده که جای تحلیل و بررسی دارد، و البته بسیار هم حرف‌های سستی است. اینش خوب است که فهمیده یک چیزی فوق حس بر لب ما باشد. او او همه‌کاره عالم است، همه چیز دست اوست. او دارد عالم را ایجاد کرده، دارد می‌چرخاند. همه‌کارِ اوست. خب خوب است. این خوب است که فهمیده ما بعد از همین راه وارد شویم. فوق حس هر چیزی که هست، آن نیروی اصیل در عالم و همه‌کاره در عالم، فوق حس ما. ولی این بندگان خدا آمدند این «فوق حس» و اسمش را گذاشتند «قوانین فیزیک». قوانین فیزیک یعنی چی؟ فیزیک یعنی چی؟ این قوانین، اینو باید تحلیل بشود. بحث هم شده، بعضی‌ها بحث‌های خوبی کرده‌اند. یک مقاله‌ای از زاویه حکمت صدرایی به این موضوع پرداخته در نقد استیون هاوکینگ، و مقاله خوبی هم هست، بخوانید آن مقاله را.
و خدمت شما عرض کنم که مخصوصاً تشنه می‌شوید برای اینکه فلسفه بخوانید. خیلی کمک می‌کند به اینکه فلسفه خاصیتش چیست. فلسفه را هم باید این شکلی خواند. فلسفه می‌خوانند، اینجوری باید کاربردی بخوانند. با تجزیه و ترکیب بتوانم بکنم. یک جور فلسفه بخوانند که اینجور محسوس باشد، معلوم باشد. بحث‌هایی که در مورد علت و معلول و فلان و فلان و فلان و فلان بخش‌های مختلفی که در فلسفه داریم، کاربردش کجاست؟ به چه دردی می‌خورد؟ چه مشکلی را حل می‌کند؟ معلوم می‌شود چه مشکلی حل می‌کند. آن مقاله، مقاله خیلی خوبی است.
به هر حال، دوباره سؤال کرد که: «کجاست؟ از کی بوده؟» حضرت فرمودند که: «اَنِّی...» خب، این تکه‌اش خیلی مهم است. این در همان بستر چی آقا؟ بستر «فسخ عزائم». «أَنِّي لَمَّا نَظَرْتُ إِلَى جَسَدِي وَ لَمْ يکُنْ فِيهِ زِيَادَةٌ وَ لاَ فِي الأَرضِ وَ طُولٍ...»
حضرت فرمودند که: «من به خودم نگاه کردم، به تنم. حتی بحث روح را هم نیاوردند اینجا. به همین مادی‌گرای حس‌گرا. من به تنم نگاه کردم، دیدم نمی‌توانم نه زیادش کنم، نه کمش کنم.» الان تا حد زیادی خیلی از این مشکلات را غرب به حسب ظاهر حل کرده. چاقی، لاغری، قیافه، چشم، گوش، پوست. این‌ها را حل کرده‌اند. قد را نتوانستند حل کنند. استخوان‌بندی را دیگر نمی‌شود کاریش کرد. یکی استخوانش درشت است، یکی استخوانش کوتاه است. این را نمی‌شود کاریش کرد. قد را الان نتوانستند کاری بکنند. آن درازقد را نمی‌توانند. خب، جراحی ارتوپدی قد کوتاه را می‌توانم یک جورایی با یک ترفندی بلند کنم، ولی قد بلند را نمی‌توانم کوتاه کنم. درست؟ آقای صابری، آفرین، خدا پدر و مادرت را بیامرزد. آره. تازه همان قد کوتاه هم آن عوارضی دارد. یعنی اینکه دقیقاً این استخوانی که می‌خواهد اضافه بشود یا امتداد پیدا بکند، دقیقاً از جنس همان استخوان باشد. بتو**نم** این بار بدن را به دوش بکشد. تحمل با آن هیکل تناسب داشته باشد. این‌ها بحث است. ولی دیگر آن زیادیش را نتوانستند کم بکنند.
بعد «وَ طُولٍ وَ العَرْضِ فِي الأَرضِ وَ الطُّولِ». حالا این در قد فقط در طول. در عرض چیکار می‌کند؟ ارزش استخوان‌بندی زیاده و نقصان که نمی‌توانند درست بکنند. یکی ریزاندام است. نه قد کوتاهه‌ها، قدش ممکن است متوسط باشد. *جثه*اش ریز است. این را نمی‌شود درشتش کرد. می‌توانند چاقش کنند، ولی نمی‌توانم درشتش کنم. کلش را نمی‌توانند درست کنند. استخوانش را نمی‌توانند درست کنند. به استخوانش نمی‌توانند چیزی تزریق کنند. استخوان‌ها درشت بشود. می‌فرماید: «من نگاه کردم دیدم که نمی‌توانم «کَانَ فِيهِ زِيَادَةٌ وَ لَا نُقْصَانٌ» برای من امکانی نیست که بتوانم در این بدنم کم و زیاد کنم. تازه باز کم و زیاد من الان روی استخوان عرض کردم. در بقیه اعضا هم همین است. به جای دو تا چشم، سه تا چشم داشته باشیم؟ می‌شود؟ به جای دو تا گوش، سه تا گوش داشته باشیم؟ اضافه کنیم یا کم کنیم؟ قطعه را برداریم، جایگزین کنیم؟ نمی‌شود. دماغمان را برداریم، جای دماغ یک چیز دیگر بگذاریم؟ اصلاً صورتمان دماغ نداشته باشد؟ دماغ را می‌توانیم ویرایشش کنیم، اِدیت کنیم، عمل جراحی کنیم؟ نمی‌شود به این ترکیب دست زد. این بهترین مدل است.
خیلی چیز عجیبی است. ما به این چیزها توجه نمی‌کنیم. همه پزشکان عالم، همه متخصصین—آقای صابری هست اینجا دیگر، تصدیق باید بکند بعدش، اگر غلط می‌گویم، اگر غلط است درستش کن—که همه پزشکان عالم تصدیق می‌کنند که همین فرم اولیه بدن—من کار ندارم به یک سری قطعاتی که مثلاً از جهت زیبایی و این‌ها می‌تواند جابه‌جا بشود—به آنش کار ندارم. این هندسه و این ترکیب سر و چشم و گوش و فلان و لب و این اندام‌ها و این ترکیب و این سازوارگی بین این‌ها، این بهترین است. آقای صابری نظرت چیست؟
بله استاد. همین طور است. خدا پدر و مادرت را بیامرزد. خیلی چیز عجیبی است این ترکیب. خب، این از کجا آمده؟ ترکیب بدن من یک قطره آب نجس. خیلی واقعاً ما معجزاتی است که اصلاً با غفلت از کنارش رد می‌شویم. بعد جراحی معمولاً بینی‌هایشان زشت‌تر می‌شود، یا زشت‌تر می‌شود یا دچار مشکلاتی می‌شود؟ فرم بینی، هندسه‌اش می‌ریزد به هم. بافتش اصلاً خراب می‌شود. بعضی بویایی‌شان دچار آسیب می‌شود. عمدتاً این شکلی است. این‌هایی که عمل جراحی بینی می‌کنند، بویایی‌شان معمولاً دچار مشکل می‌شود. و همین طور معمولاً عمل جراحی همین‌جور سطحی هم که انجام می‌شود که طبیعی هم هست و نظام بدن را هم مختل نمی‌کند، آن هم معمولاً یک عوارضی دارد. این ترکیب بهترین است. یعنی هیچ کسی نمی‌تواند ترکیب دیگری ارائه بدهد. می‌گوید: «آقا، من برای اندام بدن یک مدل دیگر دارم. یک پیشنهادی دارم. این جایگاه دست، جایگاه پا، قلب، کلیه.» اصلاً این بعضی‌هایش که اعجاب‌انگیز است. این—عرض کنم که—رگ‌هایی که در بدن به کار رفته، این سیستم روده، سیستم معده، جایابی این‌ها در بدن. هر کدام کجا قرار گرفته؟ نسبت کبد مثلاً با معده، نسبت کبد با قلب. خود این گردش خون، خود این پمپاژ خون. بعد این از کی شروع می‌کند به کار؟ خدا از کی بوده؟ من می‌گویم تو که قلبت از کی شروع به کار کرد؟ و آن «کیش» به چی برمی‌گشت؟ چی قلب را به کار انداخت؟ خیلی عجیب است. چرا یهویی تو بچه که بودی، یک قطره نطفه‌ای که همه دیدیم و می‌شناسیم که می‌دانیم هیچ ربطی به آدمیزاد ندارد و از این هیچ رقمه نمی‌شود آدمیزاد درآورد؟ هیچ احدی نمی‌تواند این را تبدیل به آدم بکند.
در بستر رحم شکل پیدا می‌کند، گوشت پیدا می‌کند. آب تبدیل به گوشت می‌شود. خیلی عجیب است. آب تبدیل به گوشت می‌شود. بعد این گوشت می‌آید این فضای بدن را می‌گیرد و یک بخشیش می‌شود قلب. و این قلب از یک لحظه‌ای شروع می‌کند به حرکت. می‌زند، خون پمپاژ می‌کند. آن لحظه برای چی؟ از کجا؟ آن شروع می‌کند. آن استارت را کی می‌زند؟ مادر می‌زند؟ جفت می‌زند؟ رحم می‌زند؟ کی این کار را می‌کند؟ خب، آن‌هایی که مشکل قلبی دارند، این بچه‌هایی که قلبشان کار نمی‌کند، بعضی بچه‌ها مردنی، قلبشان کار نمی‌کند. «بسم الله» این قلب را به این بده. قلبش را کار بینداز. هر کی که آن کاره است، بهش بگو. کار کیست؟ بهش بگو راه بیندازد. کار مادر است؟ بگو راه بیندازد. کار جفت است؟ بگو راه بیندازد. کار کیست؟ از کجا این‌قدر شروع می‌کند به زدن؟ خیلی اتفاق عجیبی است.
حضرت می‌فرماید: «من به خودم نگاه کردم، به تنم نگاه کردم، دیدم دست من نیست کم و زیاد این در عرض و طول دست من نیست.» و «دفع المکارح»؛ دفع امور ناخوشایند از این دست من نیست. من مریضی را از این نمی‌توانم دفع کنم. من پیری را از این نمی‌توانم دفع کنم. من گرسنگی را از این نمی‌توانم دفع کنم. من *وضعیت پیچش موقع ادرار* را که به خودم می‌پیچم، همه تنم می‌شود درد. این را از خودم نمی‌توانم دفع کنم. بعضی وقت‌ها همان خود ادرار را نمی‌توانم از خودم دفع کنم. سلامتی بده به همان‌هایی که پروستات دارند و مشکلات این شکلی. صدایم نازک است، نمی‌توانم کلفت کنم. صدایم کلفت است، نمی‌توانم نازک کنم. بعضی‌ها مثل بنده خُرخُر می‌کنیم در خواب. این خُرخُر را نمی‌توانیم از خودمان دفع کنیم. قدرت خداست دیگر. فقر بشر است دیگر. اطرافیانمان اذیت می‌شوند. بعد ما برای اینکه اطرافیان را اذیت نکنیم، بعضی وقت‌ها باید خودمان اذیت بشویم. در ماشین بخوابیم، چون مثلاً اگر در اردو در سالن بخوابیم، بقیه از خواب می‌افتند. مثلاً باید برویم مثلاً نمی‌دانم یه اتاقی کرایه کنیم، مثلاً تنها فلان. خب، این‌ها ضعف ماست دیگر. وقتی من می‌خوابم، نمی‌توانم خُرخُر نکنم. حالا به چی برمی‌گردد؟ به پلی‌پوز بینی برمی‌گردد؟ آن پولیپ بینی آیا درمان دارد؟ ندارد؟ غرض اینکه مکاره را نمی‌شود دفع کرد. امور ناخوشایند را نمی‌توانم. این‌ها را از خودم نمی‌توانم دفع کنم.
«وَ جَرِّ الْمَنَافِعِ إِلَيْهِ»؛ نمی‌توانم منفعت برای این جذب کنم. یک کاری بکنم بیست‌وچهار ساعته دوپامین ترشح کند، آدرنالین ترشح کند. اگر می‌توانستیم همه دوست داریم دیگر. یه جور باشیم بیست‌وچهار ساعته آدرنالین همین‌جور می‌جوشد. یا همیشه جوان بمانم، خوشگل بشوم، سلامتی کامل. بنده خدایی را می‌شناسم، وزن دَویست و خورده‌ای کیلو بود و خدمت شما عرض کنم که معده‌اش را برداشتم. معده‌اش را برداشتند. با قرص زندگی می‌کند. بدون عملیات هضم و دفع و این‌ها. از شدت وزن بالا داشت می‌مرد، بنده خدا مجبور شد معده‌اش را بردارد. الان وزنش کم شده، صدوپنجاه کیلو مثلاً وزنش شده. دیگر از این لاغرتر نمی‌تواند بشود. نه ورزش می‌تواند بکند، نه دست هیچ‌کس نیست. قدرت‌نمایی خداست. این یک چاقی است که هیچ‌کس هیچ کاریش نمی‌تواند بکند. با عمل نمی‌دانم جراحی، برداشتن چربی، فلان. اصلاً هیچ کاریش نمی‌شود کرد. خب، بعد به قلب چقدر فشار می‌آید؟ به این استخوان‌ها چقدر فشار می‌آید؟ نمی‌توانیم مکاره را دفع بکنیم. نمی‌توانیم منفعت را جذب بکنیم. مگر همه آن‌هایی که می‌خواهند خوشگل بشوند، خوشگل می‌شوند؟ واقعاً مگر همه آن‌هایی که عمل جراحی می‌کنند، خوشگل می‌شوند؟ مگر همه می‌توانند همه خوشگلی‌ها را داشته باشند؟ هر چقدر هم شما ببینید طرف خوشگل باشد، می‌بینی که یک زوایایی‌اش مشکل دارد. یک ابعادی‌اش.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید کاربردی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00