‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
جمع بشید، با همدیگه باد تولید کنید. میتونید دستگاههایی را تولید کنید که باد میزنند اما آن چقدر انرژی باید بگیرد؟ چقدر سوخت و چقدر هزینه برای تولید آن باد، بعد تازه باز آسیبهای دیگری دارد؟ آن سوختی که آن دارد استفاده میکند، یعنی خود برقی که دارد استفاده میکند که آن باد را تولید کند، خود برق، میدانی چقدر تلفات دارد؟ آن برق، آن حجم از برقی که دارد مصرف میشود، چقدر آسیب به جاهای دیگر وارد میکند؟ یعنی مشخص است که این باد، آن باد نیست. این بادِ فیک، آن بادی که ما میخواهیم نیست. آن کار ماها نیست؛ آن باد بیدردسر، بیهزینه، و بیعوارض، کار بشر نیست. کار بشر، بادِ باعوارض است. کولر گازی درست میکند، تو خانه را خنک میکند ولی تو خیابان لایه اوزون را سوراخ میکند، هی گرما را بیشتر میکند. این بادِ بشر است؛ این آن بادی که خدا داده، آن اصلاً کار ماها نیست. اصلاً نمیگوییم خدا، آن یک باد دیگری است؛ آن باد طبیعی، نرمال، بیدردسر. آن یک چیز دیگر است. آن کار ماها نیست. آن ابر درستحسابی، درستدرمان، بارانزای بیدردسر و بیهزینه که کار ماها نیست. این چرخیدن فلک و افلاک و اینها کار ماها نیست. این مسئله خورشید و مجرای شمس؛ این گردش خورشید کار ماها نیست. گردش ماه کار ماها نیست. این نجوم و ستارهها، یک داستان دیگری دارد و غیرذلک من الآیات العجیبات المبینات المتواتره که اینها را با قدر و منشأشان دیدم.
و غیر از این، از آیات عجیبی دیدم که همه مبین بودند و فهمیدم که اینها همه یک مقدَّری دارد، حالا یا منشأ دارد یا منشأَش جای دیگری است. منشأش کس دیگری است، مُدَبِّرَش کس دیگری است. ببینید، امام اصلاً نمیبرَد تو ذات خدا و اینکه واجبالوجود و این حرفا. از همین امور محسوس میآورد توی یک گرانیگاهی که حسیات یکهو قفل میکند. حسیات داد میزند که ما نمیتوانیم درک کنیم یک چیزی را که حس درک میکند. بعد یک پشتوانهای دارد که حس میفهمد آن پشتوانه هست ولی اقرار میکند که من نمیدانم چیست.
معصوم از این زاویه و از این دریچه، امام رضا (علیه السلام) ما را میبرد تو بستر خداشناسی. با کافر و ملحد از این دریچه صحبت میکند. این آن چیزی است که ما باید الگوسازی بکنیم؛ انبوه سازی بکنیم توی مدرسهمان، توی دانشگاهمان، با نوجوانمان، با کودکمان. دیالوگ ما در مورد خدا این شکلی باید باشد. این نگاه باید بهش ادبیات بدهیم. با استاد دانشگاه، با فیزیکدانش، با همه از این دریچه صحبت کنیم. هر کس در حد فهمش، آن ادراکی که دارد از امور محسوس. آن ادراکی که دارد که یک جاهایی که یکهو قفل میکند، امور محسوس دیگر جواب نمیدهد و اقرار میکند یک چیز ماورای حسی هست. و آن همه کار است که عرض کردم مثالش را توی فیزیک و حرف استیون هاوکینگ که آن مثال خوبی است؛ اگر روش کار بشود برای آن، برای ادبیات دانشگاهی ما خیلی خوب است. با فیزیکدانش، با کسی که در این علوم سررشته دارد، با این ادبیات میشود صحبت کرد. برای دانشآموز چی؟ همین مثال خواب کاملاً مثال عمومی است. با همه میشود مطرح کرد. این آیاتی که قرآن گفته همینهاست دیگر: زوجیت، زوجیت یعنی نقص دیگر، محدودیت دیگر، نر و ماده بودن!
شما وقتی نری دیگر ماده نیستی. مردی دیگر زن نیستی. زنی دیگر مرد نیستی. این یعنی محدودیت. این برش خورده. هر برشخوردهای حکایت از یک برش ناخورده دارد. هر برشخوردهای حکایت میکند از یک برش ناخورده. یک برش ناخوردهای برش زده یا خودمون برش ناخورده، برش خورده شده. اینها مثل وقتی که یک پارچه به شما میدهند؛ یک پارچه دیگر برش نخورده بوده که برش خورده الان به شما دادهاند یا یک قطعه از آن کم شده به شما دادهاند یا در عین حالی که او هست و کم نشده، این هم هست. این باز یک سبک دیگری برای گفتگو است. این یک ادبیات دیگر است. از نو بشینیم، از قدم به قدم بیایم جلو. فقط دارم عرض میکنم که میشود وارد وادیهای گوناگونی شد. خود زوجیت یکی از ابزارهاست برای اینکه از دریچه زوجیت ما به خدا برسیم. «سُبْحَانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا»! به تسبیح میکند. اصلاً فضای تسبیح یکی از فضاهای گفتمانی در مورد خداست. از نقص دیگر، از طرح نقص میشود خدا را معرفی کرد. زوجیت نقص است. الان، الان من و شما با همه ادعاهایی که داریم که آقا من این طور میکنم، آن کار میکنم، این میکنم، فرعون میگوید من این جور میکنم، آن جور میکنم؛ خب بابا فرعون، آقای فرعون! تو نری، ماده نیستی. همین زوجیت داد میزند نقص و محدودیت را. حالا بماند که همین بابا عقیم هم بود. عقیم هم بود، بچه هم نمیشد. بعد تازه حضرت موسی را هم گرفت و بزرگ کرد دیگر. اوج قدرت نمایی خدا که موسیای که او برای کشتن زد همه را کشت که این یک دانه به دنیا نیاید، همان یک دانه تو بغل خودش بزرگ شد. خودش خودش تاتیتاتیش کرد، بزرگش کرد، تو همان کاخ بزرگ شد دیگر. اصلاً از عجایب قدرت خداست همین. همین که میگوید آقا تو مردی، تو نمیتوانی. الان غرب آمده این را میگوید دیگر. میخواهد قدرتنمایی کند. میخواهد بسط دهد. لذت انسان را میداند محدودیت دارد. میداند انسان وقتی مرد میشود یا زن میشود، محدودیت دارد. این تفکر تو همان کیف و حال خودش: اگر انسان میخواهد کیف هم بکند، این نر بودن و ماده بودن محدود میکند کیف کردن من را. مرد که میشوم از کیفهای زنانه دیگر محروم میشوم. زن که میشوم از کیفهای مردانه. این مسئله کاری است که الان این ترنسها، ترنسسکشوالها، درست است؟ اینهایی که میکنند، تغییر جنسیت میدهند، هی از این ور به آن ور. اصلاً یکی از دلایلش همین است. حالا توی مملکت ما یک بازیگر قشنگ این کار را کرده. یک عده هم این قضیه را دست گرفتهاند. این قلبپرستهای احمق برای اینکه این راه را باز میکند، بعد چهار نفر آمدهاند، چهار تا فتوا برش پیدا کردهاند که مثلاً فلان مرجع هم این را گفته، تأیید کرده که راه را باز کند که این قضیه امتداد پیدا کند، بیاید توی مملکت. همین را میگویند. یک جملهای دارد این شاهین نجفی ملعون میگوید که: «جنسیت یک زنجیر به پاست. ما باید از این زنجیر آزاد باشیم.» نکته جالبی است دیگر. میداند که این دارد محدودش میکند. اصلاً تو هر کار که بکنی، هر چقدر هم آزاد باشی، هر چقدر هم ول بچرخی برای خودت، هر غلطی دلت بخواهد بکنی، باز خود این جنسیت محدودت میکند. از شر جنسیت هم باید خلاص بشویم. جنسیت یعنی محدودیت. مرد باشد یا زن باشد، نمیشود کاریش کرد. به همین نقص حکایت میکند از اینکه تو نیستی؛ تو عاجزی، تو کار خودت را نمیتوانی انجام دهی، دست تو نیست. تو وجود کامل نیستی. تو اصل وجود نیستی. تو وجود مستقل نیستی. تو «حی قیوم» نیستی. تو به خودت بند نیستی. برش خوردهای، بَندَت زدهاند، دربندی؛ دربند مرد بودن یا زن بودن!
خیلی اینها تکتکشان قرآن است. «مِنْ آیَاتِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا». زوجیت یکی از آیات است. خود شما سوره روم را نگاه کنید. چقدر این سوره، سوره محشر و عجیب و غریبی است. امشب شب بیست و سوم، رفقا یادتان نرود. یکی از اعمال امشب خواندن سوره روم است. سوره روم، سوره عنکبوت، سوره دخان. سوره روم یکی از اعمال امشب سکشوال، ترنسسکشوال. ممنونم آقای عباسی.
خب، پس یکیش خواب ماست، یکی زوجیت ماست. ابر و باد و خورشید، شیرینی آب. میفرماید: «اگر آبتان تلخ بشود، میخواهید چه کار کنید؟» این شیرینی آب از خودش نیست. کی به آب شیرینی داده؟ دور میشویم، میرویم توی عقل و آن بالا مالا خوب است عقلانیت، ولی عقلانیت نه اینکه برویم توی مفاهیم گم بشویم. توی مصادیق محسوس داریم میبینیم اینها را. از همینها عقل را به کار بگیریم، با همینها از دروازه عقل وارد بشویم. این شیرینی آب از کیست؟ کی به آب شیرینی داده؟ دائماً دارد میدهد. اگر این شیرینی را ازش بگیرند، میخواهی چه کار کنی؟ اگر این رفع عطش تو به واسطه آب را انجام ندهد- که داریم مواردی که آب میخورند سیراب نمیشوند، غذا میخورند سیر نمیشوند- این سیری کار کیست در درون تو؟ چرا وقتی سیر میشوی دوباره بعدش گرسنه میشوی؟ این گرسنگی کار کیست؟ چرا سیریات را نمیتوانی نگه داری؟ وقتی گرسنه میشوی، خودت خودت را سیر کن. به خودت تلقین کن، با ادراک، با ذهنیتپردازی. چه کارش کرد؟ این کار کیست؟ تو برای خودت سیری را میخواهی و محقق نمیشود، پس تو به خودت سیری نمیدهی. اگر سیری برایت حاصل شد، تو به خودت ندادی. یکی دیگر بوده که به تو سیری داده. آیات!
یک روایت دیگر هم بخوانم. شرح این حدیث سوم که دیگر نرسیدیم بهش. و حدیث چهارم هم خیلی به بحث ما مرتبط نیست. تولید مفضل هم دیگر توی این فضایی که عرض شد، معلوم میشود که نحوه بیانش چه مدلی است و چه شکلی میشود با آن ادبیات وارد گفتگو شد. یک حدیث پنجم داریم. این هم به درد بحث ما میخورد. این هم نیاز به یک بحث مفصلی دارد. حالا من سریع عرض میکنم. خیلی مطلب دارد حدیث پنجم. خیلی مطلب دارد. سندش هم سند خوبی است. علی بن ابراهیم از پدرش، از عباس بن عمیر فقیمی از هشام بن حکم. سندی است که میشود بر اساسش فتوا داد.
هشام بن حکم در حدیث زندیقی که آمد محضر امام صادق علیه السلام یک بخش از مطالب این بود که امام صادق علیه السلام بهش فرمودند که «حرف تو از این خالی نیست که إِنَّهُم ٱثْنَانِ». در مورد کسی که حالا آن قبیله میگفتند خدا نیست. اون زندیق گفت اصلاً لاشیء، اصلاً نیست. اینجا میگویند دو تاست، اینها ثنویاند. پس آن گفتگو با کسی بود که میگفت نیست. این گفتگو با کسی که میگوید دو تا. تعدد را بحث کردیم. به همین روایت هم اشاره کردیم. متن روایت را نخواندیم. این است. میفرماید که: «حرف تو از این خالی نیست که اینها دو تا.» خب دو تا چیز. دو تا خدا هم خیلی خوب! «من أن یکونا قدیمین قویین» یا هر دو قدیماند و قویاند. یعنی فارغ از زمان از اول بودهاند و قوی هم بودهاند از اول. یا هر دو تا ضعیفاند یا یکی قوی یکی ضعیف است. حصر عقلی. حالا اگر هر دو تا قویاند، چرا هیچ کدام از این دو تا آن یکی را دفع نمیکند تا تدبیر را به دست بگیرد؟ منفرد در تدبیر بشود. اگر گمان میکنی که یکی قوی است، یکی ضعیف است، که این معلوم میشود یکی است. کمانقول عکس ظاهر دارد. یکی به یکی وابسته است. پس دو تا نیستند، یکی است و دیگری که به او وابسته است. همانی که ما میگوییم: میگوییم او یکی است که هیچ دوتایی برایش نیست. هر دوتایی که هست وابسته به اوست. دوتایی در عرض او نیست، در طول اوست. دو مخلوق اوست. دو تحت تدبیر اوست. خب اگر یکی قوی، یکی ضعیف است، که میشود این طور.
اگر گفتی: «فإن قلت إنّهما اثنان لم یخل من أن یکونا متفقین من کل جهه.» اگر گفتی اینها دو تا هستند و از هر جهتی با همدیگر اتفاق دارند. «أو مفرّقین من کل جهة.» یا از هر جهتی با همدیگر تفاوت دارند. خب ما عالم را که نگاه میکنیم «فلما رأینا الخلق منتظماً» یک نظم میبینیم. حالا توی هستی ممکن است کسی بگوید نظم نیست. توی بدن ما که نظم هست. بدن ما نظمی توش است. یک نظامی حاکم است بر این بدن. «هذا الفلکَ جاریِ» و تدبیر واحد. شب و روز و خورشید و ماه دلالت بر صحت امر و تدبیر و ائتلاف امر بر اینکه مدبر یکی است. این نشان نمیدهد دو تا بودن. چون دعوا و تنازع و بکشمکش ما توی اینها نمیبینیم. یکی. یک روند. عالم با یک روند دارد پیش میرود. پس کار دست یکی است. بر تو لازم است که اگر ادعا کردی اینها دو تا هستند، خب اینها که دو تا میشوند یک فرجهای باید بینشان باشد. یک جایی باید از هم جدا بشوند. یک خطی باید از هم جدا کند. برش باید بخورد. آن فرجه، آن برشی که میآید، آن فرجه خودش میشود یک چیزی. پس میشوند سه تا. اولی و دومی و برش بین این دو تا. بعد این هم باید از اول بین اینها بوده باشد. پس میشوند سه تا. حالا که شدند سه تا، باز بین اولی و دومی و برش بین اینها که سه تا بودند، باز این سه تا بین این سه تا باز برش میخواهد. پس میشوند پنج تا. یعنی اولی و دومی و سومی و برش بین اولی و دومی و برش بین دومی و سومی. پس میشوند پنج تا. دوباره این برشها میرود «سمّیة پناهی فی الأعداد الی ما لا نهایة فی الکسرة». میرود بینهایت.
هشام میگوید که زندیق سؤال کرد: «فما الدلیل علیه؟» دلیل بر خدا چیست؟ امام صادق فرمودند: «وجود الأفاعیل» باز افعال. میرسیم به خدا. «دلت علی أن صانعاً صنعها». دلالت میکند صانعی اینها را ساخته. «ألا تری أنک إذا نظرت إلی بناء مشیَّد مبنیّ ألم تعلم أن له بانیاً»؟ ساختمان را نگاه میکنی، به یک چیزی که ساخته شده، نمیفهمی که این بانی دارد؟ یکی این را ساخته. و «إن کنت لم ترو البانی». ولو ندیدهای سازندهاش کیست. مال کدام کارخانه است؟ کجا این را ساخته؟ این ساخت کدام کشور است؟ آیا گوشی موبایل داریم این ساخت کدام کشور است؟ ساخت کدام کارخانه است؟ هیچی. ساخت کدام آدم است؟ اصلاً ندیدهای ولی میفهمی. حس من این گوشی را میبیند و میفهمم یک چیزی فراحس من هست به عنوان سازنده این. من الآن با حسم او را درک نمیکنم. یعنی ندیدمش، صدایش را نشنیدهام، لمسش نکردهام. با محسوساتم او را نیافتهام ولی با فراسم تصدیق میکنم که هست. مشاهدهاش هم نکردهام. «قال: فما هو؟» پرسیده بود چیست؟ «قال: شیءٌ بخلاف الأشیاء». او یک چیزی است متفاوت از بقیه اشیاء.
فضای توحیدی روایتها این مدلی است. اصلاً نبردهاند خدا را توی اینکه بخواهند موضوع محمول بتراشند. خدا را موضوع قضیه قرار بدهند، برایش محمول بیاورند. درست است. البته این کارها، اینی که توی فلسفه خدا را به عنوان واجبالوجود موضوع قرار میدهد، بعد واسش محمول میآورد یا توی کلام، این اصلش اشکالی ندارد از جهت فنی و علمی ولی این روش، این مِتُد، مِتُدی نبوده که اهل بیت از این طریق وارد بشوند. فضای کار اهل بیت همین بوده. یعنی نخواستهاند بگویند خدا چیست. خدا کیست. خدا کی نیست. خدا چی نیست. از این فضا. اصل توحیدم همین است دیگر. یعنی سرانجام توحیدم همین نفی صفات از او و «کمال التوحید نفی الصفات». آخر بتوانی همه صفات را از او منتفی کنی. بگویی اصلاً خدا در وصف نمیگنجد. به هیچ وصفی نمیآید. هر وصفی غیر از اوست. او فقط خودش، خودش است. «یا من لا هو إلا هو». یا «من لا إلٰه إلا هو». فقط خودش. این هم همین است. یک چیزی با ما تفاوت دارد. «ارجع بقولی إلی إثبات معنی و أنّه شیءٌ بحقیقة شیئیّت». با این قول من رجوع کن به اثبات معنا. از لفظ بیا بیرون. از مفهوم و تصور و اینها بیا بیرون. معنا را بیا. که او یک چیزی است به حقیقت شیئیت.
خدا شیء است و تعبیر شیء برای خدای متعال به کار رفتهها، ولی نه شیئی از این اشیائی که متفاوت است. ما احساس میکنیم شیئی است به حقیقت شیئیت. یعنی به هر چیزی که گفته میشود چیز، آن حقیقت چیز بودن خداست. حقیقت چیز بودن. فرض بفرمایید که شما مثلاً به دو، سه، پنج، ده، به اینها میگویی عدد. حقیقت عدد چیست؟ دو و سه و پنج که حقیقت عدد نیستش که! حقیقت عدد چیست؟ یک چیز دیگری است. حقیقت عدد چیزی غیر از دو است. حقیقت عدد چیزی غیر از پنج است. پنج عدد است ولی حقیقت عدد نیست. همه اشیاء این عالم شیءاند ولی حقیقت شیئیت نیستند. حقیقت شیئیت خداست. حالا آن حقیقت شیئیت چیست؟ حقیقت عدد چیست؟ میگوییم همانی که نه دو است، نه پنج است، نه ده است، نه دوازده. حالا حقیقت شیئیت چیست؟ اونیه که نه جسم است، نه صورت است، نه حس میشود، تجسس میشود، نه با حواس خمسه درک میشود، نه با اوهام درک میشود، نه با دُهور نَقَص میشود، نه با زمان تغییر میکند. درست شد؟ حقیقت عدد اونیه که نه تقسیم میشود، نه ضرب میشود، نه بهعلاوه میشود، نه کم میشود، نه جذب میرود، نه رادیکال دارد، نه بگویید ... هر ویژگی که شما میگویید. حقیقت عدد از اینها عاری است. اینهایی که شما دارید میگویید مال آن عددی است که محدود شده. مال دو و سه و پنج و ده و اینهاست. این قواعد مال آنهاست. میگوید: «قواعد فیزیک دارد آدم را اداره میکند.» بابا نادان! قواعد فیزیک مال اینهاست، مال این اشیاء است. چیزهایی است که از این اشیاء ما انتزاع کردیم. تازه از اشیاء انتزاع کردیم. مال خودشان هم نیست. انتزاع ذهنیمان است. حتی خود این اشیاء در عالم هم نیست. انتزاع ذهنی از این اشیاء در عالم است. مثلاً حقیقت عدد چیست؟ همین قوانین ریاضی! بابا قوانین ریاضی چیزهایی است که از اعداد انتزاع شده. خود اعداد حقیقت عدد نیستند. این قوانین ریاضی از اعداد انتزاع شده. بعد این میشود حقیقت عدد. حقیقت عدد را نمیشود گفت چیست. فقط میتوانیم بگوییم چی نیست. هر آن چیزی که تو در تصور و درکت نسبت به عدد میآوری، بگذار کنار تا به حقیقت عدد برسی. حقیقت عدد این است. حقیقت عدد اونیه که شما زوجیت ، زوج، عدد فرد، عدد اول بودن، قابل تقسیم بودن، بگویید دیگر… هر چی که تو بحث ریاضی و اینها داشت. حقیقت عدد هیچ کدام اینها را ندارد. فقط عدد. عدد «بما هو عدد». اگر گفتی دو، دیگر آن حقیقت عدد نیست. این یک بروزی است از حقیقت. این عدد هست ولی حقیقت عدد نیست.
پس ما از خود اشیاء میتوانیم به حقیقت اشیاء برسیم. از شیء به حقیقت شیئیت برسیم. از اونیه که این ویژگیها را ندارد. این نقصها و محدودیتها و برشها و ترکیبها را ندارد. دو، برش خورده، محدود شده که شده دو. ترکیب دارد. چیزهایی نیست که شده دو. دو اگر دو هست به خاطر اینکه سه و پنج و یک و هفت و ده و اینها نیست. با اضدادش دارد شناخته میشود. با مقابلش دارد شناخته میشود. حقیقت شیئیت مقابل ندارد. حقیقت عدد مقابل ندارد. حقیقت عدد در مقابل چی میخواهیم لحاظ بکنیم؟ مقابل ندارد. ما نمیتوانیم تعریفش بکنیم. فقط میتوانیم بگوییم عدد نیست. ویژگیهای عدد را ندارد. عوارض عدد را ندارد. خب شیء جذب میشود، صورت میشود، محسوس میشود. با حواس خمسه درک میشود. در وهم میآید. روزگار که میگذرد از او کم میکند. زمان او را تغییر میدهد. بخشی از اینها مربوط به شیء مادی است. برخیاش هم مربوط به شیء برزخی و اخروی است. چون آنجا بالاخره صورت هست. اشیاء اخروی صورت دارند. صورت مثالی دارم. خدا صورت هم ندارد. آن حقیقت شیئیت فوق صورت است. با وهم هم درک نمیشود. بعضی چیزها صورت ندارد ولی با وهم درک میشود. مثلاً مهربانی. مهربانی را ما میتوانیم درک بکنیم با وهم به صورت یک معنای جزئی ولی خدا و مهربانی خدا را به صورت جزئی میتوانیم تصور بکنیم ولی خدا را که نمیتوانیم. یعنی به وهممان نمیآید. فوق وهم است. فوق وهم است! وهم کارش معنای جزئی. تازه عقلم که کارش معنای کلی است. خدا به عقل هم نمیآید. برای اینکه همون به صورت کلیاش هم که میخواهد درک بشود باز باید یک حیطه چیده بشود و جدا بشود که عقل بتواند درکش بکند. باید برش بخورد که عقل بتواند ادراک بکند. چون برش ندارد، کار عقل هم نیست درکش. این میشود حقیقت شیئیت.
خب وقتمان هم تمام شد. حدیث لباس پنجم خواندم. توضیحات ان شاء الله اگر یک وقت دیگری فرصتی بود، اینجا مطالب خوبی ملاصدرا دارد. ای کاش فرصت بشود ان شاء الله اینها را هم بخوانیم. ببینم حدیث ششم را هم یک نگاه بکنم. آها این هم خوب است. آره این هم دو خط است از امام باقر علیه السلام. حدیث آخر این باب دیگر. «باب حدوث عالم، و کفایت اوّل و به خلق ربّ مسخّر و ملک ربّ قاهر». آدم عاقل اگر میخواهد به خدا برسد همین قدر بس که یک ربّ مسخری خلق کرده، یک ربّ قاهری مالک است، یک ربّ ظاهری جلال دارد، یک ربّ باهری. یک ربّ صادقی برهان دارد. «و ما انتطق به ألسن العباد و ما أرسل به الرسل و ما أنزل علی العباد دلیلاً». هر چیزی که این زبان بندهها باهاش نطق میکند و هر چیزی که رسُل بهش ارسال شدهاند و هر چیزی که بر بندهها نازل شده، دلیل بر این است که... دلیل بر خداست که این خودش نیاز به بحث مفصلی دارد. بله. یک خدا. خداست که انبیاء گفتند. قرآن و کتب آسمانی رب را معرفی میکنند. انبیاء هم رب را معرفی میکنند. هر چیزی هم که زبان بندهها بهش نطق میکند رب را معرفی میکند. یعنی چه؟ یعنی از همین گفتار خودت میتوانی پی ببری که این همان بحث آیات انفسی است دیگر. این بروز و ظهور از تو کلام چه شکلی نطق پیدا میکند، بروز پیدا میکند، ظهور پیدا میکند. خود همین را اگر خوب تحلیل بکنی که این نطق چیست؟ تکلم چیست؟ تفکر چیست؟ این را اگر خوب فکر کنی که ما همان بحثهای قبلیمان است و نمیخواهیم دوباره این بحث را دوباره از نو مجدد باز بکنیم. دقیق روی خود همین به رب میرساند. با همین مخلوقات میشود رب را پیدا کرد. اوصافش را هم فهمید. هم میفهمی که مالک است، هم میفهمی جلال است، هم میفهمی نور است. به اینها میشود برسی که اینجا ملاصدرا میفرماید که هشت تا چیز توی این روایت مطرح شده. اشاره میکند که این هشت تا دلالت میکند بر خدای متعال. البته ملاصدرا اینجا مختصری توضیح داده. خب وقت دوستان را خیلی گرفتیم. سی ساعت خدمت رفقا بودیم. البته یک کمی بیشتر از سی ساعت، سی و دو و سه ساعت شد. توفیقی بود برای ما این جلسه؛ از محضر امیرالمومنین علیه السلام ما خدمت شما بودیم و با هم بودیم و ماه رمضان خاطرهانگیزی شد. تا روز بیست و دوم که امشب شب بیست و سوم ماه رمضان آخرین حقایق سالمان است دیگر. ما دو ساعت دیگر اذان مغرب و سال تمام میشود دیگر. سال نومان از شب قدر، تقدیرات جدید آغاز میشود. این رزق آخر سالی ما بود این مباحث. خدمت رفقا الحمدلله توفیقی بود. مقالهای که برای ذرات فلسفه بود، همین مال استیون هاوکینگ، اسمش الآن خاطرم نیست، که از منظر حکمت صدرایی نقد کردهاند. شما همین حکمت صدرایی و استیون هاوکینگ اگر بزنید. بله دیگر، کم و کسریهای ما را ببخشید. اگر غیبت کردیم، تأخیری کردیم، خلاصه همه نقصها و قصورات، کم و کسریها و مشکلات و شوخی کردیم، حرفی زدیم، چیزی گفتیم، عذرخواهی میکنیم از همه رفقا بابت خلاصه همه خطاها و اشتباهات و نقائصمان. و از شما رفقای عزیزمان خیلی التماس دعا داریم در این شب که شب قدر و شب پایانی شب قدر و شب اصلی در شبهای قدر، شب سوم. ان شاء الله ما را از دعای خیرتان محروم نفرمایید و ان شاء الله که امشب حقیقت توحید روزی همهمان بشود. به این الفاظ و این مفاهیم کفایت نکند. برایمان اکتفا نکنیم و عرض کنم که ان شاء الله که خود یافتن این حقیقت با قلب و وجدان روزی همهمان بشود. به حق امام زمان! ان شاء الله به حق حضرت زهرا سلام الله علیها در این شب مقدس. التماس دعا از همه رفقا. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
در حال بارگذاری نظرات...