توحید کاربردی

جلسه اول

01:15:12
53

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب‌العالمین و صلی‌الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت‌الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
ایام را هم تبریک عرض می‌کنیم خدمت دوستان، هم میلاد حضرت علی‌اکبر (علیه‌السلام) را و هم میلاد امام زمان (ارواحنا فداه) را.
خب، بحثی که ما خدمت دوستان پنجشنبه‌ها داریم، بحث کلام و مباحث اعتقادی است و در مباحث اعتقادی، تمرکزمان توی این ترم روی مباحث توحید است. البته خب با رویکرد متفاوت و زوایای جدیدی، ان‌شاءالله، به بحث خواهیم پرداخت. ما قبل از این، یک دوره‌ای را برگزار کردیم. دوستان "مشکات پلاگین"، پارسال بود. همین بچه‌هایی مثل شما پای کار بودند. عنوان آن بحث هم بود «توحید کاربردی». رویکرد متفاوتی وارد مباحث کلامی و اعتقادی می‌شدیم که طرح آن بحث‌های اعتقادی خودش منجر به آن ثمرات عملی و ثمرات معرفتی می‌شد و صرفاً یک‌سری گزاره‌های ذهنی نیست و ثمرات عملی و تربیتی در آن نهفته است.
در واقع، ما هدفمان در این کلاس و این جلسات، خداشناسی نیست؛ هدفمان خداپرستی است. بین این دو تا، تفاوت بسیاری است و بسیاری از مباحث اعتقادی و کلامی، رویکردش فقط این است که نتیجه‌اش بشود خداشناسی، در حال‌که قرآن کریم به دنبال این نیست که مردم را به خداشناسی بکشاند؛ بلکه دنبال این است که مردم را به خداپرستی برساند. خداپرستی را گاهی از آن تعبیر می‌کنند به توحید در عبادت یا توحید در عبودیت که این خیلی مهم است و آن ثمره و هدفی که ما دنبالش هستیم و نتیجه و غایتی که از این مباحث مد نظرمان است، به خداپرستی برسد و معرفتی نسبت به خدای متعال نتیجه‌اش بشود خداپرستی و آن خداپرستی خودش باز معرفت ما را افزایش خواهد داد.
موضوع علم کلام، مباحث اعتقادی، جنبۀ عملی، به معنای عمل جوارحی و عمل بیرونی، کار ندارد؛ ولی خود یک نوع عمل است. یک بحث دیگری داشتیم با بچه‌های یک گروه دیگری از «مشکات»، پارسال. عنوانش بود «مدخل علم کلام». آنجا بحثی که داشتیم، در مورد این بود که اصلاً جایگاه علم کلام کجاست و نیاز ما به علم کلام چیست و علم کلام خودش نتیجه‌اش عمل است؛ ولی عملش، عمل قلبی است، عمل بیرونی نیست، عمل درونی است، در حوزۀ فکر و اندیشه و قلب و اعتقاد ما تحولی صورت می‌گیرد و ما یک کار فکری انجام می‌دهیم، یک کار عملی به معنای کار قلبی و درونی انجام می‌دهیم. پس ثمرۀ آن هم عمل است؛ ولی نه این عمل بیرونی که گفته می‌شود.
حالا می‌خواهم بگویم که یک‌وقت این کار صرفاً همین شناخته، یک شناخت ظاهری و ابتدایی است. یک‌وقت عمیق‌تر است و تمام جوانب درونی انسان را در بر می‌گیرد. تفاوت خداشناسی و خداپرستی این است: خداشناسی صرفاً مثل این‌که مثلاً بنده و شما بیاییم "تهران‌شناسی" مثلاً داشته باشیم. «اینجا خیابان ۱۵ خرداد است. ان‌قدر قدمت دارد. فلان بازار در آن است. این می‌خورد مثلاً به ناصر خسرو، آن‌ورش می‌خورد مثلاً به خیام، آن‌ورش می‌خورد به فلان جا. این خیام مثلاً اینجایش پارک شهر است، آن‌ورش مسجد ارگ است، این‌ورش فلان است.» یک نقشه‌ای پیدا می‌کنیم ذهنی؛ ولی کسی با این‌ها تهرانی نمی‌شود، کسی با این اطلاعات تهرونی نمی‌شود. تهرونی‌شدن فرق می‌کند با این‌که کسی تهران‌شناس باشد؛ یعنی یک‌سری اطلاعات در مورد تهران داشته باشد. این‌که آن فرهنگ، آن بافت، آن ریزه‌کاری‌ها را کسی با همۀ وجودش درک کرده باشد، در این شهر زندگی کرده باشد. وقتی بهش می‌گویند مثلاً ۱۵ خرداد، می‌فهمد که مثلاً این‌ور ۱۵ خرداد که "گلو بندک" است، با آن‌ور ۱۵ خرداد که چقدر تفاوت دارد! بعد مثلاً فرهنگ آن محله با این محله چقدر فرق می‌کند! آن‌ور که مثلاً امام‌زاده یحیی و امام‌زاده معصومه مثلاً هست، آن‌ور مثلاً فضای بافت مذهبی چه مدلی است؟ این‌ور مثلاً فضای بافت مذهبیش چه مدلی است؟ این طرف مثلاً قیمت خانه‌ها چه شکلی است؟ فرهنگش مثلاً چه مدلی است؟ می‌گوید: «مثلاً خانۀ ما این محله نمی‌رویم، آن محله می‌رویم، این محله مثلاً این‌مدلی‌اند، آن محله آن‌مدلی‌اند.» نرخ مثلاً اجاره خانه در این محله این شکلی است.
یک شناخت خیلی دقیق و جزئی دارد و تا کسی زندگی نکرده باشد در تهران، این شناخت را پیدا نمی‌کند. تفاوت خداشناسی و خداپرستی این است که یک‌وقت کسی با خدا زندگی می‌کند و همۀ تار و پود وجودش را توجه به خدا، معرفت خدا، محبت خدا پر کرده است یا یک‌وقت کسی در ذهنش وقتی با این مفهوم مواجه می‌شود، فقط تصدیق می‌کند. می‌گوید: «می‌فهمم یعنی چی.» وقتی بهش می‌گویند ۱۵ خرداد، می‌گوید: «می‌فهمم یعنی می‌فهمم کجا را می‌گویی.» می‌گویند نیشابور، می‌گوید: «می‌فهمم کجا را می‌گویی.» مشهد، «می‌فهمم کجا را می‌گویی.» ولی این‌که در مشهد از مشهد سر در بیاورد، بفهمد مشهد یعنی دقیقاً چی، این خیلی فرق می‌کند. کسی در آن اعماق آن فرهنگ و آن ارتباطات قرار نگرفته باشد، آن‌جور شناخت دقیقی نخواهد داشت.
پس ما هدفمان از این مباحث خداشناسی نیست‌. نمی‌خواهیم صرفاً یک‌سری اطلاعات در مورد خدای متعال پیدا کنیم که وقتی حرفش را زدند، اسمش را آوردند، بگوییم که می‌فهمیم چی می‌گویی. این خیلی غریبه برایمان نیست، این مفهوم نامأنوس نیست. نه! هدفمان این است که یک‌جوری باشد که به «ایاک نعبد و ایاک نستعین» برسیم و خدای متعال. حالا، عرض می‌کنم در کلاس، ان‌شاءالله، یک سیری را تعریف می‌کنیم و «اعبدوا ربکم الذی خلق»، یک سیری دارد. یک خالقیت دارد، یک ربوبیت دارد، یک عبودیت دارد و از هرکدام از این‌ها می‌خواهد ما را به آن عمیق‌تر و بالاتر برساند. نمی‌خواهد فقط ما با یک اسمی ـ اتفاقاً با آن کسانی که اطلاعات و شناختشان در حد اسم است، خدای متعال گارد دارد برخورد دارد.
«قل ادعواالله او ادعوا الرحمن ای ما تدعوا فله الاسماء الحسنی». می‌خواهی بهش بگو الله، می‌خواهی بگو رحمان. فرقی نمی‌کند. هرچی دوست داری بگو. هر اسم خوبی که بگویی مال خداست. می‌گوید: «تو در این اسما نمان: الله، رحمان و فلان. تو در این کلمات نمان، تو در این مفاهیم نمان.» مهم، آن ارتباط است، آن توجه، آن ارتباط عمیق قلبی، آن شناخت باطنی است. این‌که چقدر خدا را باور کردی، چقدر لمس می‌کنی خدا را با همۀ وجودت، چقدر حس می‌کنی. این مهم است و معمولاً این در مباحث کلامی و در کلاس‌ها و درس ما و این‌ها نیست.
حالا، توضیحاتی دارد. سؤالاتتان را بپرسید، بعد بقیۀ بحث را بگویم. بله، البته خداپرستی هم مقدمه‌اش خداشناسی است، هم نتیجه‌اش خداشناسی است؛ یعنی ما یک مقدار خداشناسی داریم، اگر ملتزم بهش باشیم، نتیجۀ همان مقدار خداشناسی، می‌شود خداپرستی و هرچقدر آن خداپرستیمان بهتر و دقیق‌تر باشد، باز نتیجه‌اش می‌شود خداشناسی بالاتر. حالا همین را می‌خواهم عرض بکنم. این مباحث ما، فصل دوم آن مباحث می‌شود. آنجا ورودی به این مبحث شد که حالا آن مقدمات، کیفیت استدلال، آنجا مطرح شده که حالا البته اینجا هم مجدداً یادآوری می‌کنیم؛ ولی دوستان باید حتماً آن صوت‌ها را گوش بدهند ان‌شاءالله. حالا اگر کامل گوش دادید که هیچی، اگر کامل گوش نکردید، ان‌شاءالله حتماً کامل گوش کنید و امتداد آن بحث را می‌خواهیم بیاییم جلو، خصوصاً در آن جلسات پایانی. آن بحث، یک نکاتی عرض شد. بچه‌ها بسیار مشتاق بودند آن بحث‌ها ادامه پیدا بکند که نشد. حالا ترم قبلی هم بنده مخصوصاً درس بر نداشتم آن طرف و آن‌ها هم خبر نداشتند که این ترم می‌خواهیم درس برداریم. البته در طول هفته هم اگر بنا بود که کلاس باشد، نمی‌توانستم بروم؛ ولی اگر مثلاً شرایطش بود، حتماً آن‌ها متقاضی این بودند که آن بحث ادامه پیدا کند. این بحث، ادامۀ همان بحث است.
آنجا در آن جلسات آخرش، به بحث سنت‌های الهی رسیدیم که از این زاویه وقتی وارد بشویم، آن‌وقت همۀ عالم را باید در قالب سنت‌های الهی تفسیر و بررسی بکنیم که جای بحث سنت‌های الهی در مباحث کلامی ما بسیار خالی است. اصلاً در بحث‌ها، حرفی از سنت‌های الهی نیست. در حالی‌که زیر و زبر قرآن این است. عالم را این شکلی معرفی می‌کند: بر اساس قوانین و قواعد و سنت‌های الهی. ان‌شاءالله چند جلسه جلوتر، به این بحث خواهیم رسید. فعلاً مقدمه‌ای را توی این بحث داریم. این مقدمه همین بود که عرض کردم که غایتمان و نتیجه‌ای که دنبالش هستیم چیست.
نکـتۀ دومی که عرض می‌کنیم این است که غایت را گفتیم، حالا می‌خواهیم بدایت را بگوییم، ابتـدا را بگوییم، آغاز را بگوییم. از کجا می‌خواهیم شروع کنیم؟ قرار است به کجا برسیم؟ خداپرستی. نکاتی در مورد این تفاوت خداشناسی و خداپرستی است، باز هم جلوتر، فرصت بشود، عرض می‌کنم ان‌شاءالله.
از کجا می‌خواهیم شروع بکنیم؟ معمولاً از خدا و توحید ذات شروع می‌کنند. در کتاب‌های اعتقادی، در این چیزها هم که در مدارس خواندید هم همین شکلی است؛ اول اثبات می‌کنند خدا داریم و یکی است، ذاتش یکی است، بعد می‌آیند می‌گویند صفاتش چیست و اسماء و صفات و کمالات و این‌ها، صفات ثبوتیه و صفات سلبیه و حالا مثلاً بعدش این‌که آقا توحید افعالی هم مثلاً در نتیجۀ این از آن است. این سیری است که معمولاً سیر عقلی است و بیشتر فلاسفه به این سیر تمایل نشان دادند. ما البته با روش فلسفی و مطالب فلسفی تقابلی نداریم، برای این‌که کاملاً همسو هستیم و بسیار مفید است مباحث فلسفی؛ ولی روش طرح مباحث توحیدی برای رسیدن به خداپرستی ـ نه خداشناسی ـ باید متفاوت باشد با آن‌چیزی که در فلسفه گفته شده و حتی با آن‌چیزی که معمولاً در کلام گفته شده.
فرق فلسفه و کلام را که می‌دانید. فرق فلسفه و کلام این است که فلسفه از پای آزاد است، به هیچ اعتقادی وابستگی ندارد و شروع می‌کند با یک سیر عقلی می‌آید جلو. یک‌سری چیزها را اثبات می‌کند، یک‌سری چیزها را رد می‌کند. تنها چیزی که بهش تعهد دارد چیست؟ استدلال. می‌گوید: «من به یک چیز وابسته هستم، یک چیز را قبول دارم، استدلال. فقط برای من باید استدلال باشد. من هیچ تعهدی و هیچ وابستگی به هیچ چیز دیگری ندارم.» ولی کلام می‌گوید: «من به دین تعهد دارم و چیزهای را می‌خواهم بگویم و اثبات بکنم یا رد بکنم که دین قبول داشته باشد. من به هر سمتی کشیده نمی‌شوم. من اگر استدلالی بیاورم، استدلال برای چیزی می‌آورم که دین گفته قبول داشته باش.» که البته این یک توضیحاتی دارد و یک اشکالاتی هم به این حرف وارد است که در آن مباحث «مدخل علم کلام» عرض کردم. اینجا عرض می‌کنم. حوصله کردید آن را گوش بدهید حتماً. «مدخل علم کلام» را. البته آن هم تمام نشد و آن بچه‌ها هم خیلی اصرار داشتند بحث را ادامه بدهیم؛ چون به جاهای مهمی از بحث رسیدیم. ان‌شاءالله فرصتی پیش بیاید آن را هم بتوانیم ادامه بدهیم.
علم کلام پایگاهی دارد، یک جای سفتی را تکیه‌گاه دارد، آن هم چیزهایی است که به‌عنوان معارف دین و اعتقادات دین محسوب می‌شود. می‌گوید: «من هرچیزی را اثبات و رد نمی‌کنم، چیزی را اثبات می‌کنم که دین قبول کرده باشد.» حالا دیگر بحث‌های است، دیگر؛ یعنی دائرۀ خیلی دایرهی گسترده و خیلی سخت است و یک اشکالاتی بهش وارد می‌شود اگر بخواهیم این را بگوییم که الان نمی‌خواهم بگویم. در «مدخل علم کلام» عرض کردم که آخرش «لا و لابد» ما باید در مباحث کلامی به طریق عقلی رو بیاوریم، به اجتهاد باید رو بیاوریم که حالا یک بحث مفصلی است. نمی‌خواهم الان واردش بشوم. اگر واردش بشوم، کلاً کل جهت کلاسمان عوض می‌شود.
عرض کنم خدمتتان که آنجا بحثی که داشتیم این بود که خود همین زمینه‌ساز می‌شود که همیشه ما در روایات داریم تقلید می‌کنیم. «من در کلام چیزهای را می‌خواهم بگویم که دین قبول کرده.» می‌گوید: «۱۲۳.» می‌گویم: «تو از کجا می‌دانی که دین گفته ۱۲۳؟» می‌گوید: «چون فلانی و فلانی و فلانی گفتند. آقای فلانی در کتاب اعتقاداتش گفته، آیت‌الله فلانی در آن کتاب گفته، آیت‌الله فلان در آن کتاب گفته، پس من هم آخرش یک چیزی باید بگویم که این‌ها حرفشان اثبات شود.» تقلید در اعتقادات. مگر قرار نبود ما در اعتقادات تقلید نکنیم؟ بعد آنجا بحث مفصل در مورد تقلید در اعتقادات شکل می‌گیرد. اتفاقاً خیلی هم این‌طور نیست که بگوییم در اعتقادات مطلقاً تقلید نداریم؛ اتفاقاً در اعتقادات تقلید هم داریم. یک بحثی دارد دیگر. آنجا مفصل چند جلسه‌ای صحبت کردیم که هنوز بحث مفصلش مانده. که آخرش آنجا به هم می‌رسیم که هم اجتهاد، هم تقلید است؛ ولی نه به این مدلی که الان هست. ولی تحول جدی باید در علم کلام شکل بگیرد و از پایه باید تحول شکل بگیرد. در علم کلام، ورودمان به علم کلام باید متفاوت باشد. ما باید از اول با وجدان و فطرت و عقل وارد مباحث اعتقادی بشویم؛ نه براساس این‌که فلان چیز را گفتند، فلان چیز را گفتند، هست؛ فلان چیز را گفتند، نیست.
الان چون حرف زیاد است، بخواهم یک جمله بگویم، چون باید ۱۰۰ تایش را بگویم، وقتمان اجازه نمی‌دهد. بخواهم آن ۱۰۰ تا را هم نگویم، مطلب را نمی‌فهمید؛ یعنی یک‌سری جملات بریده‌بریده می‌شود که می‌گوید: «یعنی چی!» گوشه بحث را پیش ببرم، ان‌شاءالله که کم‌کم مباحث حل بشود.
ما می‌خواهیم یک‌مدلی بیاییم جلو: ما اول آن‌چنان آزاد از هر متن دینی می‌خواهیم بیاییم جلو، صرفاً با مباحث عقلی می‌خواهیم بیاییم جلو و از پایه مثل یک بی‌دین می‌خواهیم بچینیم بیاییم جلو. (نه این‌مدلی ایم، نه روشمان در این کلاس، در این کلاس، نه که ما قبول نداریم ها، آن سر جای خودش، آن روش فلسفیه سر جای خودش. روش ما در این کلاس این نیست.) نه با روش فلسفی می‌خواهیم بیاییم جلو، نه روشمان هم روش کلامی محض است که صرفاً ببینیم آیات و روایات چی گفته و همان را بیاییم جلو. قبول. یک تلفیقی از این دو تاست، یک نقطۀ تلاقی دارد، یک نقطۀ اتصالی دارد. متون ما با یک ادبیات عقلی، وجدانی و فطری دارد با ما حرف می‌زند. خوب گوش بدهید ها. مطالبی که عرض می‌کنم، خیلی باید دقت بکنیم. کلاً این کلاس را خیلی باید دقت بکنید. درست است که وقت شکمی زیاد است، سه ساعته و ممکن است به‌هرحال خسته بشوید. البته تجربه نشان داده که این بحث‌ها خستگی هم ندارد؛ یعنی ۵ ساعتم گاهی صحبت می‌شود. بحث‌های اعتقادی اگر آن شیرینیش کشیده بشود و درگیری در بحث فهمیده بشود، آن خستگی هم اصلاً نیست؛ ولی خب می‌طلبد که دقتتان زیاد بشود و با حوصله گوش بدهید. حالا درست است روز آخر هفته هم هست؛ ولی باید خیلی با طراوت و با شادابی بحث را پیگیری کنید.
ببینید ما بعضی وقت‌ها می‌گوییم که آقا قرآن گفته. یعنی این جای استدلال می‌نشیند؟ می‌گوید: «دلیل چیست؟» می‌گوید: «قرآن گفت.» خب من نمی‌فهمم چرا ولی خب قرآن گفته است. ببینید، ممکن است در بحث‌های فرعی، بحث‌های عملی، بحث‌های قانونی، بحث‌های فقهی، این حرف مورد قبول واقع بشود. خوب گوش بدهید که آقا مثلاً نماز را سر اذان ظهر بخوان. چرا؟ «قرآن گفته.» حج را ذی‌الحجه برو. چرا؟ «قرآن گفته.» طلاق سه بار باید مثلاً انجام بشود تا حرمت ابدی به هم پیدا کنیم. چرا؟ «قرآن گفت.» اینجاها ممکن است کاربرد داشته باشد؛ ولی نمی‌شود در بحث‌های اعتقادی بگوییم که آقا پیغمبر باید معصوم باشد. چرا؟ «قرآن گفته.» یکی این است، یکی دیگر هم همین است که در مباحث اعتقادی هر آن‌چیزی که گفته، کاملاً همسو با عقل و قابل درک است برای عقل. می‌فهمیم فقط ادبیاتش را باید کشف بکنیم، روش بیانش را باید کشف بکنیم، روش ریل‌گذاری و سیر بحثش را باید کشف بکنیم.
پس ما می‌خواهیم بر مبنای قرآن، بحث توحید داشته باشیم؛ ولی نه این‌مدلی که بگوییم آقا قرآن گفته، تمام. می‌خواهیم ببینیم که قرآن چه مدل سیر عقلی ـ خوب دقت کنید این چیز متفاوتی است که ما در این کلاس دنبالش هستیم ـ می‌خواهیم ببینیم قرآن چه مدل سیر عقلی به ما ارائه داده. گفته: «بروید با همه با وجدان و عقل و فطرت حرف بزنید؛ ولی چه مدلی؟ از کجا شروع کنید؟ اول چی را بگویید؟ بعد چی را بگویید؟ روی چی‌ها متمرکز بشوید؟» این روش با آن روش فلسفی متفاوت است. فلاسفه از یک‌جایی شروع کردند بحث‌های توحیدی را، قدم‌به‌قدم آمدند جلو. قرآن را که می‌خوانی، می‌بینی احساس می‌کنی خیلی انبیا این‌مدل نیستند. نه این‌که فلسفه را قبول ندارند یا مطالب فلاسفه را قبول ندارند. نه! روش فلسفی در گفت‌وگو با ـ با روش انبیا در گفت‌وگو با عموم برای حرف از توحید زدن و دعوت مردم به خداپرستی متفاوت است. فلاسفه چون بیشتر ناظر به خداشناسی حرف زدند، یک‌مدل دیگر حرف زدند؛ ولی انبیا چون ناظر به خداپرستی حرف زدند، یک‌مدل دیگر حرف زدند. سیر بحث فرق می‌کند. خیلی جاها هم حرف‌هایشان مشترک است، یکی است. بلکه همه جا مشترک است. سیر بحث فرق می‌کند، چینش فرق می‌کند.
ببینید شما در تیم فوتبال، مربی این‌ور ۱۱ تا بازیکن دارد، آن‌ور ۱۱ تا بازیکن دارد. بازیکن که فرق نمی‌کند که. این هم دروازه‌بان دارد، آن هم دروازه‌بان دارد. این هم مهاجم دارد، آن هم مهاجم دارد؛ ولی آن‌چیزی که برگ برنده است، حالا گاهی یک فوتبالیست خوب دارد، مثلاً مسی را دارد، یک‌وقت ترکیب و آرنج خوب دارد، خوب بسته که وقتی تیم مقابل حمله می‌کند، چه کسانی بیایند دفاع؟ ترکیب چه مدلی باشد؟ ۳-۴-۲ مثلاً چند باشد؟ ۳-۴-۳ مثلاً باشد؟ چه می‌دانم؟ چه کسانی هافبک وسط باشند؟ چه شکلی حمله بکنیم؟ چه کسی به چه کسی پاس بدهد؟ این سیستمش متفاوت است. بازیکن که همان بازیکن است، قوانین که همان قوانین است. این‌که با دست که نمی‌خواهیم گل بزنند که، باید با پا گل بزنند. آن‌ها هم پاس می‌دهند، آن‌ها هم پاس می‌دهند. آن‌ها می‌دوند، این‌ها می‌دوند. این‌ها اوت می‌اندازند، آن‌ها اوت می‌اندازند. این‌ها که همه‌اش مشترک است؛ ولی آن چه مدلی اوت بیندازیم که گل بگیریم، چه مدلی پاس بدهیم، چه مدلی حمله بکنیم، چه مدلی دفاع بکنیم که آفساید بگیریم، این‌ها آن ظرافت کار است. محتوا مشترک است. برهان حرکت، برهان نظم، برهان چی، برهان چی. همۀ این‌ها را هم قرآن گفته، همۀ این‌ها که فلاسفه گفتند؛ ولی نکته این است: در این روش، سیر بحث، اول چی را گفتند؟ از کجا شروع کردند؟ روی چه پایه‌ای آمدند جلو؟ بعد چی را اثبات کردند؟ قدم اول، قدم دوم سراغ چی رفتند؟ قدم سوم سراغ چی رفتند؟ قدم چهارم سراغ چی رفتند؟
فلاسفه معمولاً از توحید ذات شروع کردند، قدم دوم به توحید صفات، قدم سوم به توحید افعالی. مدل قرآن و انبیای، مدلی است که در آن «توحید کاربردی» نکته خیلی بهش پرداخته شد که از یک درک حضوری، قرآن و روایات ما شروع می‌کند برای طرح مباحث توحیدی. «عرف الله بفسخ العزائم» می‌فرماید که من به خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم یک عزیمتی دارم، یک انگیزه‌ای دارم، یک چیزی را از خودم خیلی جدی بهش التزام دارم که من حتماً این کار را می‌کنم. بعد یک مدت می‌بینم در خودم «نه، این فسخ عزائم». لزوماً معمولاً تفسیرش می‌کنند که یعنی مثلاً من تصمیم گرفتم بروم سر کوچه بعد مثلاً نشد. تصمیم گرفتم بروم مثلاً گوشی بخرم، رفتم دیدم مغازه بسته. نه، این نیست. خیلی عمیق‌تر از «گوشی می‌خرم، پس گوشی می‌خرم». من پولم را دزد زد، مغازه بسته بود، تعطیل شد و فلان شد. این عمیق‌تر است.
فسخ عزائم، از خودم. من یک چیزی را در خودم تصمیم گرفتم نگهش دارم، دیدم همان را نتوانستم نگه دارم. همان تصمیمم را نتوانستم نگه دارم. قدرت نگه داشتن تصمیم خودم را ندارم. دیدم یک کسی بین من و خودم، من را از تصمیم خودم منصرف می‌کند. بین من و تصمیمم فاصله می‌اندازد. یکی هست که از من به خودم نزدیک‌تر است. بین من و کارم دارد دخالت می‌کند. خیلی این لطیفه‌ها، عمیقه‌ها. این نوع توحید خیلی متفاوت است. «آسمان‌ها را نگاه کن ببین چقدر منظم است، این حتماً یک کسی بوده این‌ها را خلق کرده.» خب این خداشناسی، خیلی خدا را حس نمی‌کنی. خداشناسی. خب، از این به بعد خدا گفتن پس معنایش این است. بله، یکی هست توحید. موحد به این معنا که زیاد داریم، خیلی مسئله را حل نمی‌کند. قرآن هم اتفاقاً با این‌ها چالش جدی دارد، که عرض می‌کنم. چالش قرآن خیلی با آن‌هایی نیستش که می‌گویند ما دو تا خدا داریم، با آن مدل شرک خیلی چالش ندارد. با شرک در عبادت مشکل دارد، نه شرک در ذات. شرک در ذات خیلی کم ما اصلاً داشته باشیم کسی که بگوید آقا ما دو تا خدا داریم. اصلاً مسئله قرآن این نیست که بخواهد اثبات بکند ما یک خدا داریم؛ یعنی یک دانه آن مبدأ خلقت یکی است، معمولاً کسی به‌ندرت این حرف را می‌زند.
چالش اصلی سر این است که یک نفر را باید حرفش را گوش بدهی. توحید در عبادت یعنی این. این چالش جدی قرآن است. خداپرستی یعنی حرف یکی را گوش بدهی. دلت فقط به یکی باشد. محبت و توجهت فقط به یکی باشد. این چالش جدی قرآن است. این مانع خداپرستی است. خداپرستی‌ای که می‌گوید یعنی این. مشرکین یعنی آن‌هایی که این‌جوری نیستند. دعوا سر این قضیه است. این توحید را قبول نمی‌کنند. این توحید مشتری‌اش کم است. کرۀ زمین، از ۸ میلیارد، تقریباً ۶ میلیارد، بلکه بیشتر، ما موحد به این معنا – آفرین! هی بوق می‌فرستد، هی ایموجی از آن قلباً هست – برای این افراد بنی‌بشر روی کرۀ زمین، قربان‌تان بروم، همه قبول داریم من یکی‌ام. دقیقاً برعکس، یقه من و شما را هم می‌گیرد: «و ما یؤمن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون». می‌گوید: «اکثر همین مؤمنین هم مشرک‌اند.» آن توحیدی که فلاسفه می‌گویند، همه دارند. خداشناسی باشد، خداشناسی هم در حدی که بگوییم که فقط در مرتبۀ ذات یکی اقرار کنیم که مبدأ عالم یکی است، در ذات خدا یکی است، توحید ذاتی و اقرار بهش بکنیم. یک خدا داریم، یک خدا هست، دو تا نیست. «لا اله الا الله». این خیلی مسئله‌ای نیست، چالشی نیست. معمولاً چالش قرآن سر الوهیت خیلی نیست، سر ربوبیت و سر عبودیت است. ربت کیست؟ عبد کی هستی؟ ربوبیت و عبودیت. ربوبیت خدا را بپذیری و عبودیت خودت را نسبت به خدا. ما حواس‌مان پرت می‌شود، بقیه را رب می‌پنداریم و عبد دیگران می‌شویم. حرف گوش‌کن بقیه، کرنش بکنی پیش بقیه، «موس‌موس» می‌کنیم، گردن کج می‌کنیم.
این توحید، توحیدی است که اگر فهم بشود، آن‌وقت یک کسی دل نمی‌بندد به لبخند آمریکا. منتظر گلابی برجام نمی‌نشیند. «تیکۀ این درخت گلابی بده!» «محصول مذاکرات.» «آن‌ها با ما خوب بشوند.» این‌ها همه‌اش نقص در خداپرستی است. عضو مجلس خبرگان هم بوده‌ها! خداشناسی الان اینجا می‌آید ۶۰۰ واحد برایتان توحید تدریس می‌کند! این را قرآن نمی‌گوید. این را نمی‌خواهد. این‌که اینجا من تدریس بکنم، بعد بروم آخرش نگاه کنم ببینم جان کری چی می‌گوید. «تضمین امضای کری تضمین است.» این‌ها با خداپرستی مشکل دارند. خداپرستی، خداپرستی‌ای است که آن‌وقت می‌دانی که آن کسی که رب حتی آمریکا هم هست. نه این‌که آمریکا رب تو نیست، رب آمریکا هم یکی دیگر است. تقدیر و رزق آمریکا هم دست یکی دیگر است. «لله جنود السماوات و الارض».
«ان الله خالق کل شیء، کل شیء هالک الا وجهه». این توحید قرآنی است. نه این‌که مطالب قرآن در مورد توحید با حرف‌هایی که بقیه زدند، فرق می‌کند. بقیه این‌ها را نگفتند. قرآن یک‌سری چیزهای دیگر گفته در مورد خدا. نه، بقیه هم همین را گفتند. سیر بحث و مدل بحث و آرنج بحث فرق می‌کند. این مدلی است که گل نخوره. کی‌روش این‌طوری معمولاً بازی می‌کرد دیگر. گل نخوریم. بازیکنان بوده‌ها. اکثر بازیکنان این تیم ملی با آن تیم ملی. از ژاپن می‌خورد. این مدل بازی سازی. شما وقتی یک گل از ژاپن خوردی، همۀ بازیکنان را می‌کشی جلو. اوه اوه! یکی خوردیم. ببین دیگر ۶ تا را نخورد. همه بیایند عقب. یک‌وقت شما بازی را بستی برای این‌که گل نخوری. یک‌وقت بازی را بستی که گل بزنی. این خیلی بازی متفاوت می‌شود. ترکیب همان ترکیب است. قطعات که فرقی نمی‌کند. قطعات استدلالی ما فرقی نمی‌کند. چه در کلام، چه در استدلال، چه در قرآن، چه در روایات، همه‌اش یکی است؛ ولی ترکیب در فلسفه برای این‌که در ذهن شما ثابت بشود خدا یکی است. ترکیب در قرآن در این است که همۀ وجودت پر بشود از این‌که اصلاً به غیر خدا اعتنا نکنی. گوشت بدهکار غیر خدا نباشد. چشمت به دست غیر خدا نباشد. این خیلی متفاوت است. یکی می‌شود خروجیش خداشناسی، یکی می‌شود خداپرستی. این تفاوت دو تا رویکرد خداشناسی و خداپرستی باعث می‌شود کلاً سیر محتوای ما و روش درسی ما عوض بشود.
پس ما در این کلاس، چون مبنایمان و محورمان خداپرستی است، از کجا وارد می‌شویم؟ براساس سیر قرآنی و روش طرح بحث در قرآن و مدل انبیا می‌خواهیم وارد بشویم که البته قدم‌به‌قدم محتوایمان تطبیق دارد با آن‌چیزی که فلاسفه گفتند. تطبیق دارد با عقل. تطبیق دارد با استدلال. تک‌تک این‌ها را ما به‌ازا و معادل فلسفی برایش داریم؛ ولی روشمان، روش فلسفی نیست، غایت فلسفی نیست و نکته مهم این است که خدای متعال در قرآن، مباحث اعتقادی را یک‌جوری نگفته که ما تعبداً بپذیریم. همه‌اش برهان است؛ ولی فهم این برهان معمولاً شکل نمی‌گیرد. معمولاً ما براهین خدا را در مورد مسائل اعتقادی دل نمی‌دهیم، خوب توجه نمی‌کنیم. ما یک بحثی تازگی داشتیم، تفسیر سورۀ نجم. نمی‌دانم حالا شنیدید، نشنیدید، خبر دارید، ندارید. آنجا یک بحثی داشتیم، خب این‌ها بحث‌های خیلی مهمی است دیگر. خیلی این‌ها غریب است. خیلی کم به این نکات پرداخته می‌شود.
سورۀ نجم، اولش چی می‌گوید؟ حافظ اینجا داریم، حافظ قرآن. شما حافظی آقا؟ حافظ کلی! خب سورۀ نجم را بخوانید، آیات اولش را. خیلی؟ چی می‌گوید؟ «والنّجم اذا هوی». «سوگند به ستاره وقتی پایین می‌آید.» «صاحبکم ما ضل و ما غوی». «این همنشین شما نه گمراه است.» حالا ضلالت و غوایت تفاوتش با همدیگر چیست، بحثی می‌طلبد. «ما ضل و ما غوی». «نه اشتباه می‌کند، نه از مسیر خارج شده و هرچی هم که می‌گوید چیزی جز وحی نیست.» کنارتان است، صاحب. نمی‌گوید پیغمبر، کنارتان. این‌که کنارتان است، از راه به‌در نشده ها. هرچی هم بگوید وحی است. به چه دلیل؟ به چه دلیل؟ چون قرآن گفته پیغمبر از راه به‌در نمی‌شود. چرا؟ چون قرآن گفته. درک قرآن. چون من می‌گویم قرآن می‌گوید. یک استدلالی برایش دارم. استدلالش چیست؟ «و النجم اذا هوی». «به ستاره قسم.» خیلی مهم بوده، خدا بهش قسم خورده. خب بریم سراغ بحث بعدی. «این همنشینتون از راه به‌در نشده ها!» با چه زبانی؟ با چه زبانی دارد صحبت می‌کند؟ آیات برای این‌که بخواهد بگوید پیغمبر خل نیست. بامزگی‌اش به این است که این ادبیات خودش، هرکسی این‌جوری صحبت کند ما می‌گوییم این خل است. خود این‌که دارد دفاع می‌کند، الان با این مدل حرف زدن خودش از انت عقل خارج است. چقدر ستاره‌ها خوبند؟ پیغمبر اصلاً حرف بد نمی‌زند! آره. استدلال است. پایه‌هایش یقینیات است. برهان منطقی به این معنای یعنی بر پایۀ یقینیات استوار است، تکیه به یقینیات دارد. یقینیات را خواندید؟ هنوز نخواندید ها. در منطق می‌رسید ان‌شاءالله. خواندید منطق را؟ کامل خواندید؟ یقینیات شش‌گانه چی‌ها بود؟ الحمدلله. این پایش می‌شود همین ۶ تا مثلاً محسوسات.
حالا، وقتی شما با ادبیات قرآن آشنا شدی، می‌بینی که به قول علامه طباطبایی، قسم‌های قرآن استدلال است برای اثبات آن حرفی که می‌خواهد بگوید. بحث کامل عوض شد. «به ستاره قسم»، یعنی من ستاره را می‌آورم وسط، با ستاره اثبات می‌کنم. «ستاره آسمون». خب یعنی چی؟ الان مال مفصل کلاس سورۀ نجم عرض می‌کردیم. می‌گوید: «ببین ستاره را دیدی؟ ستاره را قبول داری؟ ستاره که دیگر قبول داری؟ ستاره کارش چیست در شب؟ با ستاره جهت‌یابی می‌کنی، درست است؟ ستاره‌های قطبی، ستاره‌های دیگری که داریم و هرچه ستاره می‌آید پایین‌تر، پرفروغ‌تر که می‌شود، در جهت‌یابی کمک بیشتری می‌کند. این ستاره را چه کسی آفریده؟» حالا. نه! نکته‌اش این است. نمونه دارم می‌گویم وگرنه این بحث از جهت بحثی اینجایی الان بحث ما نیست. به‌عنوان مثال دارم می‌گویم که مدل بیان قرآن متفاوت است. ما مدل را باید کشف کنیم. مدل بیان قرآن تعبدی نیست، استدلالی است؛ ولی ما چون خوب نمی‌فهمیم قرآن را، فکر می‌کنیم از باب تعبد باید قبول کنیم. «اذا هوی». «ستاره خیلی مهم است». نکات بلاغی دارد. از آن‌ور هم دیگر ببین، خدا دیگر گفت پیغمبر حرف بیخود نمی‌زند. بابا استدلال من برایش دارم. استدلالم را بگیر. آن‌وقت، وقتی استدلال را گرفتی، دیگر اصلاً نیازی نیست ارجاع به قرآن بدهی. شما با هر کافری هم با این مدل استدلال می‌توانی حرف بزنی. خدا که نگفته برو به کفار بگو قرآن گفته. گفته برو به کفار این‌جوری استدلال کن. این را که به کفار نمی‌شود گفت: «ولی من چون قرآن می‌خوانم، خودم دیگر اعتقادم در سورۀ نجم چون فرموده است پیغمبر هرچه بگوید وحی است، پس تو هم در کافر هم قبول کن پیغمبر هرچه می‌گوید وحی است.» قرآن قبول ندارم. تعبد است دیگر؛ ولی اگر استدلالش را کشف کردی، خودت همین استدلال را باید به کافر می‌توانی مطرح بکنی.
ما در این کلاس دنبال کشف استدلال‌های قرآن هستیم در مباحث اعتقادی. مطلب را گرفتی؟ می‌خواهیم ببینیم قرآن چه مدلی برای ما استدلال می‌آورد، چه مدلی بحث‌های اعتقادی را اثبات می‌کند. الان یک مسئله اعتقادی است که آیا انحراف در پیغمبر ممکن است؟ آیا اشتباه ممکن است؟ آیا خطا ممکن است؟ آیا ممکن است جنبه‌های بشری پیغمبر دخالت بکند در فهم او، اطلاعات و داده‌ها و تجربه و موقعیت محیطی او دخالت بکند در فهم او؟ قرآن با یک مدل استدلال این را حل کرده است. می‌گوید: «به ستاره وقتی پایین می‌آید قسم، پیغمبر نمی‌تواند از خودش حرف بزند.» استدلال چی شد؟ استدلالش این است که خالق ستاره کیست؟ منم. ستاره را برای چه آفریدم؟ برای این‌که جهت را بهت نشان بدهد. ستاره را برای چه می‌آورم پایین؟ که نزدیک تو بشود، بهتر جهت تشخیص بدهی. منی که ستاره را آفریدم، برای جهت‌یابی آفریدم، پایین فرستادم که تو تشخیص بدهی، تا حالا شده ستاره غلط بگوید؟ اشتباه کنه؟ دروغ بگوید؟ جهت را خطا بگوید؟ می‌شود کسی بگوید نه، ببین امشب را دیگر اعتماد نمی‌شود کرد؟ سه تا ستاره امشب ممکن است یک کمی حالشان خوب نباشد. چی؟ آفرین! آن کسی که این را آفریده، برای این آفریده. منی که ستاره آفریدم، پیغمبر آفریدم. منی که ستاره را فرستادم پایین، پیغمبر را فرستادم پایین و همان‌طور که ستاره را از افتادن به اشتباه انداختن حفظ کردم و نمی‌گذارم ستاره به شما جهت اشتباه بدهد، نمی‌گذارم پیغمبرم به شما حرف اشتباه بزند. استدلال را گرفتی؟ چقدر قشنگ است! این‌ها سیر بحثش. بله، قدم قبلش باید خدا اثبات بشود و پیغمبر هم اثبات بشود؛ ولی در مقام پاسخ به این شبهه کاملاً دیگر عقلی و منطقی است، دیگر وابسته به قرآن نیست دیگر. از الان به بعد شما نمی‌گویید چون قرآن گفته. بله، آن به درد بحث‌های احکام و فروع و فقهیات و مسائل جزئی آن می‌خورد. اعتقادات نگفته. ببین تو که نمی‌فهمی. بله! مگر این‌که بحث جزئی اعتقادی، مثلاً تو بهشت انگور داریم یا مثلاً ملائکه جهنم مثلاً ۱۹ تاست. «عليها تسعة عشر». «و ما جعلنا اصحاب النار الا ملائكة و ما جعلنا عدتهم الا فتنة للذين كفروا عليها تسعة عشر». می‌گوید: «۱۹ تا ملک گذاشتیم، تعدادش را هم گذاشتیم ببینیم فضولش کیست؟ الا فتنة للذين كفروا». خواستم سیخ بدهم ببینم کفار چی می‌گویند. ترجمه: «کف بازار.» آره، تشبیهش، نه این‌که نه، نه، تمثیل منطقی نیست. استدلال است. یک مثالی آورده، در آن مثل برهان نهفته است. می‌گوید: «آقا من اینجا برای این غرض این کاری را بگیرید ؟». به یک محسوسی تکیه کرده. تشبیه معقول به محسوس کرده. یک نکته‌ای در آن محسوس بوده، به آن نکته تذکر و توجه داده. مناط آن ملاک در آن معقول هم بوده. تمثیل بهش می‌گویند، قیاس تمثیل. تمثیل منطقی نیست.
قرآن می‌گوید: «من رعایت لقوم یعقلون». حرف‌های که می‌زنم این‌جوری نیست که حالا همین که شنیدید، یک جنبه‌های آوایی دارد، موسیقیش قشنگ است، کلماتش قشنگ است، بلاغتش بالا. هرکه گوش بدهد، می‌فهمد. بله! ولی مردم که متفاوتند. بعدش هم قرار نیست که همین که خواندند، همه مؤمن بشوند. باید تعقل کند طرف. ولی این آیات ساده شده و قابل فهم است و قابل تعقل است و هم قدرت تعقلش را خدا به همه داده. پس دو طرف قضیه، آن زمینه را خودش داشته، نه هیچ‌وقت از یک امر خلاف قاعده استفاده نکردند، همان قضیه را برای دیگران هم داشتند. طرف مسلمان نشده. بله، شتر حضرت را دیدند، همان‌جا مسلمان شدند؛ ولی ۹۹ درصد مسلمان نشده. یعنی یک چیزی نیستش که بگوییم آقا یک طوری طرف را آچمص می‌کند، اصلاً دیگر راه برای کفر ندارد. خدا هیچ‌وقت راه کفر را نمی‌بندد؛ یعنی اختیار را ازت نمی‌گیرد. بله، طرف زمینه‌هایی دارد. زمینه‌های فکری، وجدانی، فطری پذیرش بالایی دارد. مثل ساحرها. تا می‌بینند، می‌افتند سجده. این همه آدم هم آنجا بودند، هیچ‌کدام به سجده نیفتادند. این همه آدم آنجا بود دیگر؛ یعنی هیچ واکنشی از خودشان نشان ندادند، یک سوت نزدند در تأیید حضرت موسی. هیچ کاری. حضرت موسی یک چیزی نشان داد دیگر. هرکس هم بود باید قبول می‌کرد. نه، آقا این‌ها خودشان خوب بودند. این همه آدم را قبول نکرد. از این‌ها گنده‌تر به خود فرعون نشان داد. اینجا عصا را انداخت، اژدها شد. این‌ها قبول کردند. قبل از این‌که برای این‌ها بیندازد، برای خود فرعون توی کاخ انداخته بود. هم این کار را کرد، هم دستش را به سینه گذاشت، برداشت. از دستش نور کل کاخ فرعون را روشن کرد. در قرآن می‌گوید: «ما آیۀ کبری را به فرعون نشان دادیم، قبول نکرد.» دلیل نیست که آیه‌ای که نشان دادند تفاوت دارد. نه، آن مردم قابلیت‌هایشان متفاوت است.
یک نکته و نکته بعدی هم این است که این آیات قرآن با تعقل فهمیده می‌شود، با تدبر فهیمده می‌شود و ابزار تعقل و تدبر را خدا به ما داده. قدرت فکر و فهمیدنمان را. چرا کار نکردی؟ چرا مایه نذاشتی؟ همین آیات سورۀ نجم را با تعقل آدم می‌فهمد. مؤمن باشد، کافر باشد، با تدبر می‌فهمی، با تعمق می‌فهمی. سطحی برخورد بکند، نه. همان‌که شنید، هیچ اتفاقی رخ نمی‌دهد. پس استدلال در آن هست. در بحث‌های اعتقادی، قرآن همه‌اش استدلال، همه‌اش اغنا. نمی‌گوید: «تو قبول کن چون بگو خدا گفته.» این‌مدلی نیست اصلاً قرآن. حتی اگر حالا اینجا دیگر جایش نیست وگرنه اگر فرصت بود می‌گفتم حتی در بحث‌های فقهی و فرعی و جزئیش باز آنجا راه برای تعقل باز است. راه باز کرد. گفته: «بیا خودت ببین، بیا خودت بفهم.» هرجا گفتند بگو. «دیگه اغنا.» این «بگوش» وجهش همیشه این نیست که یعنی می‌خواهد مثلاً جای تو فکر بکند، حرف در دهنت بگذارد. «تذکر». این «به گوش» یعنی حواست بهش باشد. ابراز کن، تکرار کن، یادآوری کن. خیلی از این‌ها هست. خود یادآوری. بله، خیلی چیزها را ما قبول داریم؛ ولی هی باید بگوییم، یادآوری کنیم. هر روز صبح به خودت بگو که من موفق می‌شوم. یعنی الان وقتی می‌گویم بگو موفق می‌شوم، یعنی تو قبول نداری با خودت بگو چون فلانی گفته صبح‌به‌صبح با خودت بگو من موفق می‌شوم. «حاج آقا گفت من موفق می‌شوم». «قل هو الله احد». خدا گفت: «الله احد». تو قبول نداری حرف من را بگو. نه، تو قبول داری؛ ولی باید تکرار کنی. هی باید به یاد بیاوری، هی باید بگویی. بله.
بحث دیگری دارد که الان جایش نیست بهش بپردازیم. بحث‌های فقهی تکیه‌اش به مصالح و مفاسد و اگر رشد بکنیم، خودمان بالا برویم، رشد وجودی بکنیم، مصالح و مفاسد را می‌فهمیم. الان خیلی از مسائل فقهی هست برای بنده و شما دیگر تعبدی نیست. آدم‌کشی. الان شما چون قرآن گفته: «آدم نکش»، نمی‌کشید. ۵ نفر را بکشم، زخـم می‌کنم؛ ولی هی یادم می‌آید خدا گفته. می‌گویم دیگر بالاخره خدا یک چیزی می‌دانسته که گفته. این‌جوری است. خدا گفته؛ ولی من هم حالم می‌شود، خدا هم نمی‌گفت حالم می‌شد. الان در قضیه قتل نفس فسادش برای شما واضح است. پیش عقلتان. در احترام والدین، مصلحتش پیش شما. الان مثلاً ما روایت نداریم انتخابات رأی بدهیم. درست است؟ آیه قرآن که نداریم. مملکت‌مان، تقدیراتمان، امورمان، امنیتمان. همۀ این‌ها وابسته به انتخابات. یک امر عقلی است. مصلحتش را همه می‌فهمیم. مفسده رأی ندادن را همۀمان می‌فهمیم. بقیه احکام همین شکلی است؛ ولی این مرتبه عقل ما متفاوت است. اگر عقلمان اندازه پیغمبر باشد، مصلحت و مفسده همه را می‌فهمیم. الان که پایین‌ترین یک چیز سریالی را می‌فهمیم. هرچقدر رشد بکنیم، البته راه رشدمان را هم همان تعبد است فعلاً. فعلاً می‌گوییم قرآن گفته، گفتند ۴ رکعت؛ ولی وقتی رفتیم بالا، حقیقت را که دیدیم، می‌فهمیم آقا ظهر چه ویژگی دارد؟ غروب چه ویژگی دارد؟ نماز چه ویژگی‌هایی دارد؟ چرا این چهار رکعت؟ چرا آن سه رکعت؟ بعد هر رکعتی نماد چیست؟ بعد هر ذکری از کجا نشئت گرفته؟ عقل پیغمبر. نه این‌که خدا به پیغمبر نمی‌گوید ها! خدا به پیغمبر می‌گوید؛ ولی پیغمبر دیگر از باب تعبد که «خدا گفته»، گوش نمی‌دهد. الان من و شما خدا بهمان گفته: «آدم نکش.» ولی اگر آدم نمی‌کشیم، از باب این نیست که بگوییم تعبدی است. روشن شد چی می‌گویم؟ جفتش. خود شهود بالاتر از همه برهان‌هاست. بالاترین برهان شهود. «ما كذب الفؤاد ما رای».
نکشیم از اول خلقمان، ما را می‌شناسند. فطرت‌مان تصدیق می‌کند. هرچقدر فطرت‌مان آلوده نشود، خدا در باطن ما قرار داده. خدا در قلب ما در فطرت ما قرار داده. شاید در سیر این و هدایتی که از اول شروع کرده خدا با پیغمبر، به هر حال آن هم بی‌تأثیر نیست؛ ولی زمینه پذیرشش در همۀ ما هست. هرچقدر لکه‌دار نشود، تصدیق می‌کنیم. هرچقدر لکه‌دار بشود، شما ببین مثلاً بچه کوچیک، از مثلاً بچه ۵، ۶ ساله حیا دارد، خجالت می‌کشد لخت توی جمع نمی‌آید. بچه‌های کوچیک. ببینید، «داداش تو بچه دار بشویم» خودتان ان‌شاءالله. بچه سه چهار ساله دستشویی مثلاً رفته خودش را شسته، وقتی می‌خواهد بیاید بیرون، مثلاً باباش می‌گوید: «بابا، نگاه نکن». این حیا در وجدان و فطرتش؛ ولی در یک بستری بوده که آسیب نزده به این حیا؛ ولی وقتی در غرب بود، ببینیم آدم‌های ۴۰، ۵۰ سالش هم لخت و پتی‌اند و هر کاری هم می‌کنند. یک بار، دو بار، سه بار، پنج بار، ده بار که دید، هی آن فطرت به حجاب می‌رود، ادراکات فطریش دچار ظلمات می‌شود و خواب می‌ماند. دست‌ها می‌شود. دست‌ها هم می‌شود. دارد ها، در فطرتش؛ ولی غافل می‌شود ازش. حجاب می‌افتد بین او و درک فطریش؛ با همۀ احکامی که خدا گفته و در صورتی که گفته، نسبت بهش تصدیق فطری داریم، درک فطری داریم؛ ولی چون دچار حجاب‌ها هستیم، حالا یک جاهایی حجاب‌هایمان کمتر، یک جاهایی حجاب‌ها بیشتر.
در مورد قتل نفس در این مملکت، در این جامعه، در این خانواده حجابمان کمتر است. بله، اگر در آمریکا بزرگ بشویم، حجابمان بیشتر می‌شود. آنجا راحت مثل آب خوردن آدم می‌کشند. البته این‌که این محیط‌ها هم حفظ بشود از حجاب‌ها، این هم کار انبیا بوده. همان دیگر. یعنی آنجا فطرت به حجاب رفته، اینجا فرهنگ جوری بوده، افرادی مسلط بر فرهنگ بودند، افرادی مسلط بر فکر و ذهنیت جامعه بودند که این ادراکات فطری را حفظ کردند. فطری است. مایه فطریش را داریم؛ ولی دیگران هم دخالت دارند دیگر. انبیا کاری که می‌کنند، «لیستدعوهم میثاق الفطره» ما را در آن میثاق فطری‌مان نگه می‌دارند. امیرالمؤمنین اول نهج‌البلاغه فرمود انبیا می‌آیند این کار را می‌کنند. گرایش‌های فطری ما را حفظ می‌کنند. طاغوت می‌آید آن گرایش‌های فطری ما را سرکوب می‌کند، به حجاب می‌کشد. واسه همین جامعه‌ای که در فضای و فرهنگ اهل بیت بزرگ شده، نسبت به یک‌سری چیزها باورهای فطریش برقرار است، تصدیق می‌کند. جامعه‌ای که در ولایت کفر و ظلمت کفر بزرگ شده. وگرنه ادراک فطریش هنوز هست.
حالا بحثمان دارد به انحراف کشیده می‌شود. اگر سؤالاتتان در مورد فطرت است که الان نپرسید؛ چون همۀ این‌ها با همدیگر است یعنی هم یک پایه‌های عقلی دارد که راه برایش باز است، هم در کنارش یک جاهایی ما دسترسی داریم به متونی که دستور برای ما واضح کرده. آن‌قدری که می‌فهمیم که خب فهمیدی، آن‌قدری هم که نمی‌فهمیم، تکیه داریم به همین متون. طرف روایت خیلی جالبی است. کتاب فضل القرآن کافی است. امام صادق (علیه‌السلام) یک روایت مفصلی در مورد قیامت فرمود آره در قیامت این‌طور می‌شود، آن‌طور می‌شود. بعد قرآن می‌آید با تو صحبت می‌کند در قیامت. قرآن می‌آید با تو صحبت. «أ وَ یتكلم القرآن؟» مگر قرآن هم حرف می‌زند؟ دیگر برگ‌هایش ریخته بود، بنده خدا که چطور می‌شود مثلاً این کتابی که اینجاست، کتاب می‌آید با تو حرف می‌زند مثلاً. بعد حضرت لبخند زدند. فرمودند که: «آره، قرآن هم حرف می‌زند؛ ولی حالا مثلاً نه آن‌جوری که تو فکر می‌کنی.» بعد فرمودند که با لبخند گفتند که: «رحم الله ضعفآ شیعتنا انهم اهل تسلیم.» «خدا رحمت کند شیعیان ضعیف ما را. هرچی بگوییم قبول می‌کنند، نمی‌فهمند چی می‌گوییم، قبول می‌کنند.» این ضعفای شیعه. امام، حرف حضرت و می‌پذیرند. بله! یک‌وقت کسی ملکوت اعمال سر در می‌آورد. تجسم اعمال سر در می‌آورد. راه هم برای در آوردن باز است. راهش باز است. نه‌تنها سر در آوردن، یعنی فقط فهم عقلی، راه برای دیدنش باز است. «لو تعلمون علم الیقین لترون الجحیم». «تو به علم الیقین برس، می‌بینی خودت. ملکوت را می‌بینی.» «کذالک نری ابراهیم ملکوت السماوات والارض». «ما به ابراهیم ملکوت آسمان‌ها و زمین را نشان دادیم.» تو هم دنبال ابراهیم، راه برای نشان دادنش باز است؛ ولی من که الان راه نرفتم، چه کار کنم؟ تو فعلاً همان ضعفای شیعه، تو همان اهل تسلیمی. همین‌قدر که من گفتم قبول کن قرآن در قیامت حرف می‌زند، پرواز می‌کند. قبول می‌کنم. نیاز نبود امام صادق بگوید معلوم است که قرآن در قیامت حرف می‌زند. قرآن یک حقیقت ملکوتی دارد، حقیقت علمی دارد. این حقیقت علوی، تمثل پیدا می‌کند در عالم مثل در قیامت، صورت مثالی و تجسمی قرآن با تو حرف می‌زند. این را قرآن هم گفته. قرآن هم نمی‌گفت آدم می‌فهمید؛ ولی کدام آدم می‌فهمید؟ کدام آدم می‌فهمیدش مهم است.
من چیزهایی که فقط عقلم برسد را قبول می‌کنم. با عبودیت، عقلت را تقویت کنی. تطبیق این‌ها. خیلی‌هایش علم نیست، شبه‌علم و اگر علمی و قطعی و واضح بود که حالا یک بحث دیگری است؛ ولی ما الان لنگ این‌ها نیستیم که مثلاً یک حرفی که زدیم، گفتیم پس قبول کن. حالا پس فردا اگر یک جوری، یک طور دیگری شد، مثلاً قضیه ما مسیرمان مسیر دیگری است. با برهان و استدلال و وجدان و فطرت پایه‌ها را می‌چینیم، می‌آییم جلو. یک‌سری جاها هم عقلمان آن‌قدری درک نمی‌کند. برای ماها آنجا جای تعبد است. نکته اصلی حرف بنده این است که اگر هم پای تعبد آمد، به‌معنای این نیست که دیگر عقل از کار افتاد و دیگر عقل کفاف نمی‌دهد و دیگر عقل نمی‌رسد. «ما عقلمان نمی‌رسد» نه این‌که امر عقلی نیست. «تعبدی در برابر تعقلی»، به‌این‌معنا دیگر عقل کارایی ندارد، عقلی نیست، دیگر عقل بهش دسترسی ندارد، دیگر این تعبدی است. نخیر. عقل من نمی‌رسد وگرنه کاملاً تعقلی است، کاملاً عقلی است. می‌خواهم حالا بحثمان که به حاشیه رفت این بود که حتی در فروع هم که می‌گوییم تعبد، آنجا هم باز پایش تعقلی است. اصل حرف این بود. برگردیم به بحث اصلیمان. «فروع هم که این است، چه برسد به اصول؟» اصول که اصلاً دیگر جای تعبد نیست، مگر موارد جزئیش که مثلاً می‌گوید: «آقا ملائکه جهنم ۱۹ نفرند.» من الان دیگر این را نمی‌فهمم واقعاً. قبول می‌کنم که ملائکه جهنم ۱۹ تاست. چرا؟ چون قرآن گفته. اینجا جز همان تعبدیاتی است که باز برمی‌گردد به عقل کم من. من اگر عقلم برود بالا، همین ۱۹ تا را هم می‌فهمم، چرا ۱۹ تاست. ولی این موارد فرعی بحث‌های اعتقادی است. این‌که جز مسائل اصلی اعتقادی نیست که ملائکه جهنم چند تا هستند. درست است، اصل بحثش اعتقادی است، بحث ملائکه اعتقادی است؛ ولی جز بحث‌های اصلی اعتقادی که نیست. کلیتش بله. این‌که خدا فرشتگانی دارد، این‌ها واسطه فیض‌اند، واسطه امور. حالا این‌ها چهار تایش اصلی است، اسم آن یکی‌شان عزرائیل است، اسم آن یکی‌شان جبرئیل است. بعد این‌ها را با عقل می‌شود فهمید؟ این‌ها را هم که ما بلدیم براساس متون دینی، براساس نقل. اگر می‌گوییم که اسم این جبرییل است، اسم عزرائیل، کار این این است، کار آن آن است، و بعد از این‌که قرآن و روایات و این‌ها برای ما ثابت شد با یک فرایند اجتهادی. وقتی رفتیم سراغ مسائل اعتقادی. رسیدیم اصلیمان نیست. بحث‌های اصلی اعتقادی همه‌اش با پایه‌ها و بنیان‌های فکری و استدلالی و عقلی شکل می‌گیرد. هیچ‌کدامش لنگ این‌که قرآن و روایت گفته نیست. همه را می‌شود شکل داد؛ ولی قرآن یک مدل دیگری به ما ارائه داده. این مدل قرآن، مدل متفاوتی است هم برای خودمان خوب است برای این‌که به خداپرستی برسیم، هم برای طرحش با دیگران خوب است. این مدل را می‌خواهم در موردش گفت‌وگو کنیم که قرآن از چی شروع کرده؟ خیلی فرق دارد. من ندیدم، یادم نمی‌آید فلاسفه هیچ‌کدام این شکلی استدلال کرده باشند. بله، البته در بحث‌های فلسفی استدلال‌های مثلاً داریم. چرا نه؟ قبول‌كنش به چه دلیل؟ جفتشان کارکردشان هدایت است، جفتشان برای هدایت خلق شده‌اند. قدم اول است. قدم اول نیستش که این چهار تا مقدمه دارد. چهار تا چیز دیگر باید پذیرفته بشود تا به این برسیم.
ببینید فلاسفه اولاً در خیلی از این بحث‌ها اصلاً ورودی ندارند. بسیاری از این مباحث مربوط به نبوت و معاد و این‌ها را اصلاً واردش نمی‌شوند. می‌گویند: «این‌ها اصلاً حوزه عقل ما خارج است.» بیشتر تکیه‌شان به همان بحث‌های بنیادین اعتقادی است. بحث‌های توحید و الهیات و این‌هاست. یک نکته. نکته دوم این است که مدل استدلالیشان هم خیلی وقت‌ها حد وسطش توحید نیست. آخر زنگ است. قرآن تفاوتی که در برهان‌هایش دارد این است که حد وسط تمام برهان‌هایش خود خداست. از خود خدا یک جایی را اثبات کرده برایت. صغرا و کبرا، حد وسطش الله، افعال الهی، سنت‌های الهی، خود خدا، صفات خداست. اگر یک شک و شبهه‌ای هم نسبت به یک امر دیگری داری، با یک امر واضح مربوط به خدا، آن شک و شبه تو را برطرف می‌کند. می‌گوید: «این را که قبول داری کار من است؟ ستاره را که قبول داری کار من است؟» کار ستاره چیست؟ هدایتگری است. این را که قبول داری، «قبول داری که من ستاره را آفریدم برای این‌که راه را بهت نشان بدهد؟» از آن‌ور قبلاً برای این شبهه را در خطاب به کفاری که کلاً از بیخ هیچ‌چی را قبول ندارند، نمی‌گوید. نسبت به کفاری که پیغمبر را قبول دارند ولی شک در این دارند که آیا پیغمبر همۀ حرف‌هایش از خداست یا نه. باید مسئله حل بشود. پیغمبر را قبول نداری. «والنجم اذا هوی». «به ستاره قسم، پیغمبر کارش درست است.» قدم‌به‌قدم می‌آید جلو. می‌گوید: «پیغمبر را که قبول داری؟ کدخدا فرستاده برای هدایت. الان شکت در این است که نکند از خودش حرفی بزند؟» «والنجم اذا هوی». «به ستاره قسم، این از خودش حرف ندارد.» چرا؟ چون همان کسی که ستاره را فرستاده، پیغمبر را فرستاده. حد وسط، الله است و به همان غرضی که ستاره فرستاده شده، پیغمبر فرستاده شده و به همان دلیلی که ستاره نقض غرض نمی‌کند، پیغمبر هم نقض غرض نمی‌کند. استدلال را گرفتید؟ حد وسطش هم الله، فعل خداست. بلکه قیاس اولویت. می‌گوید این‌که هدایت ظاهری توش تخلف نیست، دروغ نمی‌گوید پیغمبر. کسی که می‌خواهد بگوید بهشت کدام‌ور است، جهنم کدام‌ور است، دروغ بگوید؟ حالا شمال و جنوب یکم اشتباه می‌رود، حالا بعد می‌فهمی برمی‌گردی، تهش می‌خورد به قطب دیگر. چی می‌شود؟ مگر آقا چقدر سرد است. برمی‌گردی. حالا ستاره بر فرض دروغ بگوید، تالی فاسدش چیست؟ به جای این‌که پایین بروی، بالا می‌روی. قشنگ سفر دیگری هم می‌کنی. می‌خواستی بروی بندرعباس، سر از گیلان در می‌آوری. درست است؟ ستاره همیشه راست می‌گوید. اینجا که می‌خواهی شما بهشت و جهنم بروی، خدا اجازه بدهد پیغمبر یک چیز دیگر بهت بگوید؟ نمی‌شود که. حد وسطش این است.
تفاوتش با کار فلاسفه این است که معمولاً در کار فلاسفه استدلال‌هایشان حد وسطش خدا نیست، تکیه به چیزهای دیگر است؛ ولی قرآن همیشه حد وسط آن است. این خیلی نکته مهمی بود که عرض کردم. خیلی کاربرد دارد. کلاً فضای مباحث اعتقادی ما را عوض می‌کند. جلوتر برویم هی دونه‌دونه بخوانیم چقدر فرق مدل بیانش برای معاد، مدل بیانش برای امام. امام چه ویژگی‌هایی دارد؟ چرا ما نیاز به امام داریم؟ حتی برای ولایت فقیه، برای بقیه بحث‌های اعتقادی، کلاً فضا عوض می‌شود. با خدا اثبات می‌کنی، با توحید اثبات می‌کنی، حد وسطش خدا، فعل خدا، سنت خدا. این‌هاست. این مثلاً اگر این‌طور نباشد، جامعه آن‌طور می‌شود ولی فقیه نباشد، آن‌وقت مثلاً جامعه دچار مثلاً هرج‌ومرج می‌شود. تکیه روی حد وسطش این است. حد وسطش خود خداست. می‌گوید: «منی که آنجا این‌جور کردم، اینجا این‌طور می‌کنم. اگر این‌طور نکنم، آن‌وقت معلوم می‌شود که من آن‌طور نیستم. اگر این کار را بکنم، من ظالمم.» تعبیر «ظالمم» نمی‌گوید. خیلی قرآن بی‌نهایت لطیف و دقیق است. می‌گوید: «ظلامم». «و ما هو بظلام للعبید». می‌گوید: «خدا ظلام نسبت به بنده‌هایش نیست.» خب معنایش چیست؟ خیلی نه، این هم خودش باز در آن استدلال است. این هم خودش لطیف است. این‌که من ظلام نیستم، یعنی چی؟ نمی‌گوید: «من ظالم نیستم»، می‌گوید: «من ظلام نیستم». یعنی اگر یک جای ظلم کردم یک ظلم من به خاطر این‌که یک سلسله وسیعی از علت‌ها را متصل کردم، یک ظلم من دیگر یک ظلم نیست، بی‌نهایت ظلم است و من با یک ظلم دیگر ظالم نمی‌شوم، ظلام می‌شوم. چقدر لطیف است! اگر من یک ظلم بکنم، یک ظلم من مثل یک ظلم تو نیست که تو یک ظلم بکنی می‌شوی ظالم، چون تمام هستی، تمام سلسله‌ها از هم می‌پاشد. همه‌چیز به هم می‌ریزد. درست یا غلط؟ یک میلیارد. خب باشد. تو آخر حروف الف ناقص است. کم ناقص است. کامل ناقص است. شما ۲۸ تا حرف داری، یکی‌شان نیست. آن یکی من چه کار کنم؟ این همه کلمه که با ی ؟ شروع می‌شود، من نسبت به آن ؟. رابطه خدا. خدا باز هم خدا فاقد تمام صلاحیت‌ها می‌شود. هیچ صفت کمالی دیگر در آن وجود ندارد. در خلقتش فساد. در ویژگی‌های خودشان فاقد صلاحیت در تمام صفاتش می‌شود. نه دیگر حکیم است، نه علیم است، نه قدیر است، نه مرید است، نه مختار است. همه این‌ها دچار مشکل می‌شوند. یک دانه اشتباه کند خدا. یا عمداً کرده یا سهواً کرده. اگر عمداً اشتباه کرده باشد، اولاً که محتاج است، نیاز داشته به آن ظلم که ظلم کرده. «ببیند نازش را ببیند.» نه! برای این‌که جنبه کمالات خدا. این چه کمالی در ظلم است؟ این چه کمالی در آن نهفته است؟ «بکشم که بفهمی که من می‌توانستم بکشمت.» بعدش هم خود همان ظلم. ظلم یعنی این‌که یک چیزی به ناحق در یک جایی گذاشته شده. وقتی من یک چیزی را به ناحق سر جایش گذاشتم، در یک سلسله متوالی، همه هیچ‌چی دیگر سر جای خودش نیست. آخ. خب باشد. نه، خودم دارم می‌سازم. بر چه مبنایی دارم می‌سازم؟ یعنی این از کجا نشئت گرفته؟ این‌که دارم می‌سازم از علم من، قدرت من یا از جهل من، از ضعف من، از ناتوانی من؟ اگر ضعف و ناتوانی است، کمال نیست. اصلاً ندارم که بخواهم کاری بکنم. اگر هم قدرت و علم که وقتی قدرت و علم است، خروجی قدرت و علم می‌شود یک چیزی که چیست؟ واجد کمالات است. از قدرت و علم چیزی بیرون می‌آید که نماد قدرت و علم است. من که از قدرت و علم یک چیزی بیرون بیاید که نماد ضعف و جهل و وقتی که نماد قدرت و علم است، وقتی این یک دانه نماد قدرت و علم بود، آن یکی هم نماد قدرت و علم است و وقتی نماد علم بود، هرکدام اندازه‌هایش مشخص است، چون وقتی من با علم خودم یک کاری را کردم، چیزهایی را آفریدم، تناسب این‌ها با همدیگر معلوم است، جایگاه‌هایشان با همدیگر معلوم است. قدر این‌ها معلوم است. وقتی قدرش معلوم شد، این ترکیب به هم نمی‌خورد. اگر ترکیب را به هم زدم عمداً، همه به هم می‌ریزد. حالا اگر عمداً باشد، این نشان می‌دهد که اصلاً من فاقد صلاحیتم، اصلاً علم نداشتم، علم می‌رود زیر سؤال. یعنی یک ظلم خدا فقط بحث به هم ریختن این سلسله‌ها نیست، بحث این است که اصلاً صلاحیت خودش روی هوا می‌رود. خدا بودنش از خدایی می‌افتد، از خدایی در می‌آید و دیگر یک ظلم او یک ظلم نیست، ظلام است. می‌خواهم بگویم تمام عباراتی که در قرآن آمده، این شکلی است. ما همه را قشنگه. ببین اینجا گفته «ظلام». صیغه بلاغت که باشد، شدت را می‌رساند. این صیغه چیزی که باشد، مبالغه که باشد، از جهت بلاغی شدت را می‌رساند. آقا این فقط ما، قرآن فقط در حد بلاغت قرآن است. بابا این قرآن حکیم است. این کتاب حکیم است. همه‌اش استدلال است، برهان و نور. خودت بخوان. تو که در مورد خدا شک داری. «قد جاء کم برهان من ربکم و انزلنا الیکم نورا مبینا». «قد جاءکم برهان من ربکم». این برهان البته برهان فلسفی لزوماً نیست؛ ولی جدای از آن هم نیست. یک چیزی از جانب خدا آمده که همه‌اش روشنایی و روشنگری است. همه‌اش اثبات، همه‌اش تحقق، همه‌اش بیان، همه‌اش افشا. تردستی و چشم‌بندی در آن ندارد. عیان می‌شود. قرآن کارش این است.
استراحتی بکنیم، ان‌شاءالله ۱۰ دقیقه دیگر ساعت ۱ شروع کنیم. و صلی الله علی سیدنا محمد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید کاربردی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00